رفتن به مطلب

پرچمداران

  1. f.sh.82

    f.sh.82

    ✨کاربر ویژه✨


    • امتیاز

      92

    • تعداد ارسال ها

      812


  2. ZHILA

    ZHILA

    کاربر قدیمی


    • امتیاز

      59

    • تعداد ارسال ها

      2,598


  3. Bahareh

    Bahareh

    گرافیست


    • امتیاز

      35

    • تعداد ارسال ها

      561


  4. mench

    mench

    تیم ترجمه


    • امتیاز

      24

    • تعداد ارسال ها

      313



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در شنبه, 31 شهریور 1397 در همه بخش ها

  1. 8 امتیاز
    خب به نام خدا سلام خوبید؟ خوشید؟ سلامتید ؟ خواستم بگم ماه مهر هم شروع شد 🥀 تسلیت تسلیت تسلیت... امشب بیاید همه دست به دعا بشیم تا هممون تابستونی بشیم... (تابستونی نه کربلایی : | ) امشب صدای گریه ی ملاعکه برای این اتافق ناگوار و سهمگین عرش خدا رو می لرزونه😭😭 منم که دانش آموووز...😰🤓 خب سرتون رو درد آوردم . خواستم بگم خدافظ : | البته رمان یانار روب ا خانوم امینیان ادامه می دم، برای ناظر رمان و این حرف ها هم ایشالا اگه درسام سنگین تر نشد ، هفته ای چند بار سر می زنم 💖 همین دیگه : | بدی خوبی دیدید حلال کنید ایشالا تابستون سال بعد اگه زنده بودم میام : |||🌷 شاد باشید 💖
  2. 5 امتیاز
    فقط 20 روز دیگه تا روزی مونده که من 15 سال پیش براش لحظه شماری میکردم. میدونی یک ماهه که کادوت آمادست دقیقا از فردای همون شبی که توی بازار بهم گفتی نیما ببین چقدر اون دستبنده خوشگله. اون موقع به روت نیاوردم ولی از نگاهت فهمیدم منظورت رو با زبون بی زبونی میخواستی بهم بفهمونی "جرات داری برام نخرش" برات خریدم الان رو به رومه میدونی کجا؟ روی میزی که همش مثل گربه ها میپریدی و روش میشستی 15 سال پیش دوباره تکرار شد باز هم من منتظر چشمای نازتم
  3. 5 امتیاز
    فردا بهتون خوش بگذره دوستان ...🙂 سال تحصیلیه خوبی داشته باشین ...🙃 خخخ😂
  4. 4 امتیاز
    سلامی به گرمای خودم بچه ها من دیگه روزی یک ساعت میام چون درس دارم واقعا که رمان منو نخوندین ولی بازم مینویسم خدا نگه دار
  5. 3 امتیاز
    من رفتم تا نه ماه دیگه! شاید بیام سر بزنم ولی خیلی کم دعا کنید برام به هدفم برسم هدفم خیلی بزرگه و به تلاش زیاد نیاز داره! امیدوارم همه ی شما هم در این سال تحصیلی موفق باشید. تا دیداری دیگر خدانگهدار
  6. 3 امتیاز
    آخرین روز تابستان هم آمد و امشب دقیقا ساعت 12 شب ما را ترک می کند ... ولی من برعکس خیلی از افرادی که از پاییز بیزارند بخاطر مدرسه .. امسال عاشقانه منتظرم که بیاید امسال.؟! نمیدانم! شاید... تمام خاطراتم را پاییز زنده کند با آمدنش شاید ... زنده شود عشقی که در دلش جاری بود و من فکر میکردم میبینمش آری ! میدیمش .. در چشمانش اما الان ! بین من و او کیلومتر ها فاصله است . اما من در کنارم حسش میکنم . شاید او هم عاشقم هست .. فکر میکنم او هم مرا میخواهد اما بخاطر این غرور لعنتی نه من اعتراف کردم نه او ... و حتی در روز آخر هم می خواست غرور لعنتی اش را حفظ کند . نمیدانم ! شاید... نمی خواست از او خدافظی کنم و او را به خدا بسپارم . شاید دوست داشت همچنان او را در فلبم نگه دارم به امید روزی که دوباره همدیگر را ببینیم آن روز ! روز آخر ... من به جلوی درشان رفتم و خواهرش را صدا کردم . اما او چند ثانیه یا مات شد .انگار که کسی را دیده که اصلا انتظار نداشته . واقعا هم من هم بودم . انتظار نداشتم که دختری که عاشقانه مرا میخواهد اما بخاطر غرورش بعضی موقع ها به شدت با من سرد میشود و بعضی موقع به من لبخند میزد .. لبخندی که گرمیش از آتش هم گرم تر بود . شاید من هم انتظار نداشتم که اینطور شود و او به در خانه ای بیاید که برای همیشه او را ترک میکنم و من تمام پارسال را.. و پاییزش را با خاطره های که در صفحه مجازیم با او درست کردم به پایان رساندم ..... و سال جدید را با شادی او در خانه یمان شروع کردم که برای عید دیدنی با لبخندی بر لب و کت و شلواری سرمه ای وارد شد .... هیچ وقت به خانمان برای عید دیدنی قدم نگذاشته بود .. و حال که من عاشق شده بودم انگار او هم سرش به جای خورده بود و برای آخرین بار و اولین بار برای عید دیدنی آمد ... و من بعد آن روز زندگی ام را با آهنگ شک امو بند ادامه دادم و هر لحظه اش را یاد آوری میکنم و از میان خاطرات تو را فقط به یاد میاورم .. نمیدانم عاشقی چه دردیست که زمانی که خبر سرما خوردگیت را شنیدم دلم لرزید که چرا ؟ تو چرا من نه ؟ انگار که دلم حجم زیاد ی غصه را با آن خبر خرید و ... حال من ماندم و روز های که دلم می خواد به حال خودم بگریم امیدوارم هر جا که هستی خوشبخت باشی و موفق .. دلم برایت به شدت تنگ شده است .. و با باد پاییزی که به شانه هایم میزند و صورتم را نوازش می کند یاد تو میفتم به امید دیدار دوباره ات ...
  7. 3 امتیاز
  8. 3 امتیاز
    دیگه روز اخره با عشق نفس بکشید و هوای اخرین روز زندگیتون ببلعید
  9. 2 امتیاز
    سلاااااااااااااااام;) مدرسه ها اومده و ما کم کم باید رفع زحمت کنیم.😀 و خلاصه اینکه خوبی و بدی هم دیدید حلال کنید! راستی، رمانم یادتون نره! ☺🎋 من بازم میام و تا اون موقع، خداحافظ✋🌹
  10. 2 امتیاز
    ایشاالله نیمه دوم سال براتون پر روزی و پر مشق باشه... خوش بگذره بَچوکا..!من که دارم از خوشحالی هلاک میشم...وای خدااا..برنامرو بگووو ریاضی فناوری عربی...سه تا از مضخرف ترسن درس های دنیا...باز به ریاضی بین اینا😂
  11. 2 امتیاز
    دیکته شب یادتون نره دوستان 🙃 ریاضیاتونم بنویسین 🙂 " ستاد کوفت سازی تابستان "
  12. 2 امتیاز
    بعد از مرگم چه کسی فانوس به دست بر سر قبرم برایم فاتحه میخواند؟ بعد از مرگم چه کسی با اشک چشمانش غبار بر قبرم را میشوید؟ بعد از مرگم چه کسی گیتار به دست آواز رفتنم را میسراید؟ بعد از مرگم چه کسی برای نبودنم بیتاب و ناآرام میشود؟ بعد از مرگم چه کسی به یاد سوختن دلم یاد میکند مرا؟ بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت نخواهی دید.منی را که با هر نفس با یادت اندیشیده ام. و هر لحظه بی آنکه تو بدانی برایت آرزوی بهترینها را میکردم. بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد. نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود بی آنکه خود خواهان آن باشی. بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید, چشمانی که همواره بخاطر غمها و شادیهایت بارانی بود. بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید. صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده میشد تا بگوید دوستت دارم. بعد از مرگم خوابم را هم نخواهی دید. خوابی که برای من دیدنش آرزو شده بود. بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد . رد پایی که همواره سکوت شب را میشکست تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود. بعد از مرگم نامههای ناتمامم را نخواهی خواند. نامهایی که سراسر شوق از تو نوشتن بود. بعد از مرگم , بد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت.تویی که روی قبرم ازتو نوشته ام. نوشتم دوستم بدار که دوستت دارم. بعد از مرگم تو در بیخبری خواهی ماند. روزی بر خاک برمیگردم . سالهاست که مرده ام. سالهاست که فراموش شده ام. قبرم را در دورترین نقطه شهر روی تپه ای قرار میدهند و تو هم حتی در خیالت آن تپه را تصور نخواهی کرد. آنروز هوا بارانیست و من میترسم که مبادا تو درجایی باشی که خیس شوی و چتری در دستانت نباشد . من که به باران و خیس شدن در آن عادت دارم . به راستی , به راستی بعد از مرگم فراموش خواهم شد؟ من پر از حرفهای نگفته ام. حرفهایی از جنس سکوت که پر از هیچ است.
  13. 2 امتیاز
  14. 2 امتیاز
    دوستان عزیزم لطفا اگه کسی بلده چه طوری میشه حجم و کیفیت عکس رو کاهش داد؛به منم یاد بده.
  15. 2 امتیاز
    من نمی تونم پیوست به متنم اضافه کنم. لطفا بررسی کنید.
  16. 2 امتیاز
  17. 2 امتیاز
    قربون دستت من نفهمیدم ادمین چی می گه!
  18. 2 امتیاز
  19. 2 امتیاز
  20. 2 امتیاز
  21. 2 امتیاز
    ** ارنیکا : _ هی چه خبرته ! گونی که بلند نمی کنی یواش تر ! صدای مردانه و گیرایی گفت : _ آروم بزارش پایین ! چقدر این صدا به نظر آشنا می آمد ‌. اوه ! صدای خودش بود ؛ آراس ! به محض اینکه روی تشک نرم تخت قرار گرفتم صد و هشتاد درجه چرخیدم به سمتش . با دیدن چشمان سرخش نا خودآگاه هییی بلندی کشیدم و کمی خودم را کشیدن قب تر . دقیقا در چند سانتی متری من ایستاده بود ‌. پالتوی بلند مشکی اش تنش بود و مثل همیشه کلاه مخصوصش روی سرش خودنمایی می کرد . _ مگه نگفتم نرو ؟ هوم ؟ فقط نگاهش کردم . _ پس اون همه حرفای دیروز چی بود هوم ؟ خیره شدم به کف سرامیک اتاق . _ ارنیکا جواب منو بده ! اگه امیر ندیده بودت و بهم نمی گفت تنهایی می رفتی اونجا چی کار می کردی هوم ؟ با انگشتانم بازی می کردم _ مگه با تو نیستم ؟ اون همه دیروز ننه من غریبم بازی در آوردی یه ساعت اومدم منت کشی آخرشم کار خودتو کردی ؟ یعنی چی این کارت ؟ _ من فقط _ جوابم همینه ؟ من فقط ؟ من فقط چی ؟ ما الان یه گروه دو نفره حساب می شیم ! تک و تنها ! فقط خودمونیم ! بین اون همه درنده چطوری می خواستی دووم بیاری ؟ با خودت چی فکر کردی ؟ می ری به اون آدرس و می گی سلام من ارنیکا م؟ اونام می گن سلام خوشومدی بیا اینم بابات ؟ !! هانن ؟ منو نگاه کن ! تو حتی یه بارم تایلر رو ندیدی ! حتی نمی دونی چه طور آدمیه ! ارنیکا اصلا حرفامو می شنوی !؟؟ منو ببین ! _ اه خیل خب بابا ! بگم اشتباه کردم تموم می کنی ؟ من نمی دونم تو چجوری همیشه منو گیر می ندازی ! فقط یکم دیگه مونده بود به تاکسی برسم ! _ آره چرا که نه ! فقط یه قدم دیگه مونده بود تا هم خودتو هم منو بدبخت کنی ! چک اول رو نخورده همه چی رو اعتراف می کردی ! _ نچ ! اینطوریام نیس ! _ نچ اینطوریام نیس ؟ چرا دقیقا این طوریاس ! تو حتی به عواقب کارات فکر نمی کنی ! من خیلی از کارا رو با ریسک انجام می دم و ازشون نمی ترسم اما تو از منم کله شق تری ! _ خب من !! اه اصلا من یه کله پوک احمقم ! خب الان می گی چی کار کنم ؟ _ دو دقیقه آروم بگیر بشین سرجات ! واقعا خواسته ی زیادیه ؟ دختر تو پیش فعال نبودی احیانا ؟؟ _ هی آراس !! _ خیل خب باشه بابا ! شوخی رو می زاریم کنار . از این به بعد من و تو نداریم . کسی تنهایی کاری نمی کنه و تنهایی تصمیمی نمی گیره . افتاد ؟؟ _ هوم ؟ چی افتاد؟ خم شدم و زمین را نگاه کردم . خندید _ ای بابا ! یادم رفته بود تو فقط بلدی فارسی حرف بزنی ازین چیزا سر در نمیاری . خب این یه اصطلاحه . یعنی مفهوم شد برات ؟؟ _ عاا ! خب پس افتاد . الان ما کجاییم ؟ اینجا اصلا شبیه اونجا به نظر نمی رسه ! _ قطعا اینجا اون جا نیس ! این خونه یکم به محل تایلر نزدیک تره . اینجا باید بیشتر احتیاط کنیم . از بس کله شقی به امیر گفتم بیهوشت کنه . اونم که نمی دونم چطوری بیهوشت کرده که نیم ساعت نشده بیدار شدی ! لاقل تا یکی دو ساعت می تونستم راحت کارام رو انجام بدم ! _ هی داری منو الکی می چرخونی ! مگه نگفتی دیگه من و تو نداریم فقط ما ؟ خنده ی آرامی کرد . دستی به ته ریش تازه اصلاح شده اش کشید و از اتاق رفت بیرون . هنوز صدایش می آمد . _ فعلا چند نفر دیگه هم کمکمون می کنن و مراقبمونن ‌. بهتره باهاشون همکاری کنی ‌. تایلر رو زیر نظر داریم . تونستیم به امواج رادیویی اطراف خونه اش دسترسی پیدا کنیم و یه سری رفت و آمد هاش رو از دوربین مدار بسته چک کنیم . از این چیزا که دیگه سر در نمیاری که بهت بدم انجام بدی ! هر چند تو فقط خوابکاری بلدی !
  22. 2 امتیاز
    منتظر دیدن عکس العملش نماندم و سوی اتاق پرواز کردم . کلافه طول و عرض اتاق را طی می کردم و غرق افکارم شده بودم . نباید در این مهلکه ریسک می کردیم و از طرفی این بازی همانند دومینو بود ، وقتی شروع می شد ادامه پیدا می کرد و نمی شد توقفش کرد . حتی اگر نمی خواستم هم باید ادامه می دادم . شاید بعد از این بازی برمی گشتم به کشور زادگاهم . شاید در خاکی که پدر و مادرم دفن شده بودند کمی آرام می گرفتم . اما قبل از هر چیزی باید تقاص تمام این اتفاقات را از دماغ تایلر می کشیدم بیرون ‌. روزگارش را همانند آن چشم های لعنتی گول زننده اش سیاه خواهم کرد . دور دورِ من است ! نوبت آراس رسیده . با تقه ای که به در خورد زنجیر افکارم باز شد و موج افکارم در ذهنم پخش شد . _ می تونم بیام تو ؟ _ اوهوم . نه صبر کن چادر سر کنم ! خب معلومه که می تونی ! برخلاف تصورم که تیکه ای در عوض این جمله ی به ظاهر با نمکم خواهد انداخت تنها لبخند محوی روی لب هایش نشست ‌. _ به چی می خندی ؟ _ هیچی ! شانه ای بالا انداختم ‌ . خیره به کف اتاق نگاه می کرد . – اهم اهم. فک کنم یه کاری داشتی ! _ عا . آره ! می خواستم بگم _ می خواستی بگی ؟ _ امم. می دونی همون طور که خودت گفتی من یه دختر بچه ی لوس بودم که با عروسکش بازی می کرد . آره حرفات درستن اما _ ببین من..! دستش رابه نشانه ایست گرفت به سمتم و ادامه داد : _ اما من اون موقع یکی رو داشتم که انقدر پشتم بود هیچ وقت حس اش نکردم ؛ اصلا قاچاقچی جانی دزد خلافکار هر چی که بود !! اما برای من یه تکیه گاه محکم بود ! انقد توی زندگیم همه جا بود که یه لحظه هم به این فکر نمی کردم که یه روز نداشته باشمش ! همینم باعث می شد که به قول تو یه دختر بچه ی تخس مغرور ازم بسازه. واین که چرا اومدم پیش تو ! من اگه اومدم پیش تو فقط یه دلیل داشت . این که تو اگه ظاهرا یه مرد سرسخت مغرور و تودار به نظر می رسی اما یه آدم بی ریایی و با تموم بد اخلاقی هات ‌‌پشت این ظاهر محکمت که برای دور کردن آدما از خودته ‌‌..یه قلب پاک داری ! مات شدم . شنیدن این حرف ها از چنین کسی ! حتی می توانستم تصور کنم دیوار مقابلم چنین حرفی بزند اما ارنیکا ! نه ! با حرف های بعدی که به زبان آورد یقین پیدا کردم این دختر ضربه ای به سرش خورده است ! _ به ظاهر تو یه خلافکار بالفطره ای و همه ازت می ترسن حتی جرئت نمی کنن پشت سرت حرف بزنن یا باهات شوخی کنن اما من ازت نمی ترسم ! تو .. به ناگاه سرخ شد و ادامه ی حرفش را خورد . از این تغییر ناگهانی اش متعجب شدم . در کل دختری بود که هرثانیه مرا انگشت به دهان می گذاشت ‌. حتی نمی شد حدس زد دو ثانیه ی دیگر چه رفتاری از خود نشان خواهد داد ! از طرفی از حرف های قبلی ام پشیمان شده بودم ‌. لحن آرام و مظلومانه اش ! مگر می شد سنگ باشی و با این لحن آب نشوی ؟ تنها یک سنگ درد یک سنگ را می فهمد ! تنها کسی از جنس من می داند وقتی کسی از جنس خودت باشد و به یکباره این گونه غرورش را زیر پا بگ‍ذارد چه معنایی دارد . ‍
  23. 2 امتیاز
    چند دقیقه ای گذشت . تابلوی سبز رنگ کنار خیابان بیست و پنج مایل تا لندن را نمایش می داد . پس حد اقل سه ساعت دیگری داشتیم . سرم را به بدنه ی فلزی تکیه دادم و چشم هایم رابستم . قبل از آن که قصد خوابیدن کنم لحظه ای تعلل کردم ؛ عجب صدایش در نمی آمد !! چشم هایم را باز کردم و نگاهم را سمتش کج کردم. سرش را روی یکی از بسته های کاه گذاشته بود و چشم های بسته و نفس کشیدن منظم وریتمیک اش نشان می داد که خواب است . هر از گاهی بینی اش را چین می داد . من به جایش سرم درد گرفت ؛ چگونه سرش را روی آن بسته های کاه گذاشته بود و با خیال راحت خوابش برده بود ؟؟؟ شاید هم آن قدر غرق خواب شده بود که حس نکرده بود چگونه خوابش برده است یا سرش روی چه چیزی قرار دارد. اخم هایم در هم رفت . خم شدم به طرفش ؛ دستم را بردم پشت گردنش و سرش را روی زانوهایم گذاشتم . لای موهایش ساقه های کاه خودنمایی می کرد . مشغول جدا کردن ساقه ها شدم ‌. دانه های کاه در موهایش بدجور گیر کرده بود . هوووف !! دختر هم انقدر ...!! هرچند هیچ چیز این موجود به دختر بودن نمی خورد ! با تکان خوردن های ماشین من هم چشم هایم گرم شد و خوابم برد . بین خواب و بیداری بودم که لحظه ای حس کردم به هوا پرت شدم . چشم هایم را باز کردم ‌و با تعجب به اطراف خیره شدم . راننده با ناشی گری تمام روی یک چاله ی بزرگ رفته بود‌. با دیدن قیافه ی ارنیکا درد کمرم که ناشی از این ضربه و تکان خوردن ناگهانی کامیون بود یادم رفت و چشم دوختم به صورتش . قیافه اش بدجور خنده دار بود . _ چیه ؟ بدبخت ندیدی ؟؟ خنده داره ؟ همین حرفش کافی بود تا نیمچه مقاومتم از بین برود و پقی بزنم زیر خنده . افتاد به جان چشم های پف کرده اش . _ عه نکن دستات کثیفن چشات عفونت می گیره !! عهع !! _ تو همیشه یه چیزی پیدا می کنی برای گیر دادن نه ؟؟ زیر لب به حالت غرغر گفت : _ من نمی دونم من نبودم به کی گیر می دادی !! حرفش را با وجود اینکه بسیار آرام گفته بود شنیدم _ تو نبودی من تو رفاه و آسایش کامل بودم نیاز نبود انقد فک بزنم خودمم خسته کنم !! _ رو که نیس !! _ چه جالب ! از این ضرب المثل ها هم بلد بودی رو نمی کردی ؟؟ چشم هایش را بست و پلک هایش را محکم فشرد . عصبانی شده بود !! کامیون کنار یک سوپر مارکت کوچک نگه داشت . ارنیکا انگار در دنیای دیگری سیر می کرد . _ هی ارنیکا ! بدو باید پیاده شیم قبل اینکه ما رو بیینه !! _ هی خودتی !! توجهی نکردم و با یک حرکت از روی در فلزی پریدم پایین . _ حالا همون جا بمون تا تو باشی انقدر زبون درازی نکنی !! _ نه نرو اهمیتی ندادم و دو قدم دیگر برداشتم . _ وایسا هی من نمی تونم رد شم !! _ مشکل خودته !! صدای استارت ماشین با صدای پر از التماسش در هم آمیخت : _ آراس !!! مکث کردم ؛ سر جایم چرخیدم و ناگاه با تمام توان دوییدم سمتش . کامیون با سرعت کمی در حال حرکت بود . سرعتم را بیشتر کردم ؛کمی که نزدیکتر شدم دستم را به سمت میله ی آهنی پشت در گرفتم ‌و با یک حرکت خودم را تاب دادم . دستش را گرفتم و سمت خودم کشیدم . چند لحظه بعد هر دو باهم روی آسفالت خیابان پخش شده بودیم ! _ تو یه دیوونه ی به تمام عیاری آراس !! نفس نفس می زد .با سختی از جایش بلند شد و مقابلم ایستاد . دستم را روی زمین حائل کردم ‌و برخاستم . _ اول باید زخم پات رو ضد عفونی کنیم _ اصلا می شنوی من چی می گم ؟؟ هی !! با تو اما !! نزدیک بود به کشتنم بدی !!! _ آره اما اگه می ذاشتم با کامیون بری قطعا می مردی و دیگه احتمالی در کار نبود !! _ مرسی واقعا !! ‌
  24. 2 امتیاز
    جنگ-علی یاسینی AliYasini-Jang-320(www.Next1.ir).mp3
  25. 2 امتیاز
    با صدایی که درد در آن موج می زد گفت : _ باشه !! الان چی می شه ؟؟ _ الان باید با این کامیون از اینجا بریم . اینا رو ببین ، لباس هم که داریم ، وقتی اون ماشین لعنتی رو فهمیدن مال ماست قطعا رد ما رو هم زدن . امیدوارم بلایی سر فارک نیاورده باشن ! اخم هایش در هم رفت _ ولی ما که الان جایی رو نداریم !! _ بالاخره یه جا پیدا می شه ؛ پول که باشه وسط بیابونم می تونی سوییت پیدا کنی !! فعلا که کارتم همراهمه !! من خم می شم یه نگاه می ندازم اگه موقعیت خوب بود می گم ، سریع سوار شو . _ باشه _ یک .. دو .. ( باز طبق عادت می خواستم بگویم حالا که گفتم با این مغز کاملش باز مات سر جایش می ماند در نتیجه به همان سه بسنده کردم ) سه !! از جایش بلند شد و با سرعت خودش را درون کامیون جا کرد . بعد از آن که از موقعیت مطمئن شدم خودم هم سوار شدم . _ سرت رو بیار پایین ؛ نبیننمون . چهره اش در هم رفت و بینی اش چین خورد ‌. بار کامیون کاه و یونجه های بسته بندی شده بود. _ چیه ؟؟ _ بوی بدی می دن ! _ ببخشید مادمازل برات لیموزین نتونستیم جور کنیم !! البته اونجا رو اگه نگاه کنی یه لیموزین مشکی هست ؛ اگه بخوای می تونی با اون بری !! ابروهایش بالا پرید . _ کوش ؟ چی؟ کدوم ؟ به سمتی که نشان دادم چرخید ، درست همان لیموزین مشکی را نشانش دادم که در به در دنبالش می گشتند و حالا درست مقابل درب ساختمان ایستاده بودند ‌. همین که چشم هایش آن ها را دید کمی در خودش جمع شد و سرش را پایین تر گرفت . میل شدیدی در دلم می گفت در آغوشش بگیرم . در این لحظه این دخترک تخس چشم آبی بد جور بی پناه به نظر می رسید . چهره اش را از نظر گذراندم؛ ابروهای کمانی زیتونی ، چهره ای کشیده ، چشم های مورب آبی ، چانه ای زاویه دار و لب های کوچک یاسی رنگ . کک و مک ریزی در دو سمت گونه ایش چهره اش را دوست داشتنی تر نشان می داد . انبوه مژگان پر پشت اما هرچند بور اش روی گونه هاش سایه انداخته بودند . می توانستم بگویم چهره ی یک شاهدخت مغرور فرانسوی را داشت . دست از تجزیه تحلیل کردن اش برداشتم. اولین بار بود که به کسی این چنین با دقت نگاه می کردم . ماشین تکانی خورد و به راه افتاد . همین که کمی دور شد سرم را بالا آرودم و اطراف را زیر نظر گرفتم . _ خب دیگه به اندازه ی کافی دور شدیم راحت باش . سرش را با احتیاط بلند کرد . نگاهم را از چشم هایش گرفتم ودوختم به منظره ی اطراف . غرق در افکارم بودم که صدای آرام و زمزمه وارش را شنیدم . زیر لب شعری فرانسوی را زمزمه می کرد . _ نکن !! متوقف شد _ چی ؟؟ _ می گم نکن اونو تو دهنت کثیفه !! باز با گیجی نگاهم کرد : _ هان ؟؟ _ عَکِهیی!!! دستم را بردم سمت لب هایش و ساقه ی باریک طلایی رنگ را از بین لب هایش بیرون کشیدم . لب هایش را بر چید و دیگر حتی آواز هم نخواند . چند دقیقه از آرامش دلچسبم نگذشته بود که باز صدایش بلند شد : _ حوصلم سر رفت !! کی می رسیم !؟؟ _ فعلا که مقصدمون مشخص نیس _ اه ای بابا !! لعنتی !! تو ر‌وحت ! گندت بزنن !! این جمله را به انگلیسی تکرار کرد . _ ادب هم خوب چیزیه !! لاقل جلوی بزرگترت !! _ راس می گی !! حواسم نبود یه بابابزرگ کنارم هست لحظه به لحظه غر می زنه نصیحت می کنه !! می دانستم این دختر پررو هرچه بگویم صد تای دیگر می گذارد و تحویلم می دهد ، در این لحظه هم حاضر نبودم این آرامش و سکوت دلچسب را با چیز دیگری عوض کنم در نتیجه ساکت ماندم . _ حداقل باهام حرف بزن !! ترجیح می دم غرغراتو بشنوم !! _ هیش یکم آروم تر ! می خوای بفهمه ما یواشکی سوار شدیم !؟؟ اون وقت بقیه راه رو باید پیاده بیایم !! قاطع گفت : _ نه ! سری تکان دادم و باز سکوت مورد علاقه ام جاری شد .


×