رفتن به مطلب

پرچمداران

  1. ZHILA

    ZHILA

    ✨کاربر ویژه✨


    • امتیاز

      2,587

    • تعداد ارسال ها

      1,189


  2. samanehaminian69

    samanehaminian69

    کاربر فعال


    • امتیاز

      1,607

    • تعداد ارسال ها

      707


  3. zhrw._.ms

    zhrw._.ms

    کاربر فعال


    • امتیاز

      903

    • تعداد ارسال ها

      508


  4. Hani.ks

    Hani.ks

    نویسنده


    • امتیاز

      810

    • تعداد ارسال ها

      737



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان دوشنبه, 25 تیر 1397 در همه بخش ها

  1. 17 امتیاز
    به نام نویسنده بی همتای عالم نام نویسنده: ژیلا.ح نام رمان : غلندر بی خواب ساعت پارت گذاری: هر وقت بتونم هدف از نوشتن رمان: قضاوت نکردن زود، موضوع جدید ، شادی و غم کنار هم، بیان کردن کمی از حقیقت لینک نقد: http://forum.98iia.com/index.php?/topic/821-معرفی-و-نقد-رمان-غلندر-بی-خواب/ میگویند شب دراز است و غلندر بیدار...امشب انگار طولانی تر از شب های دیگر است...امشب غلندر همیشه بیدار هم گویی به خواب رفته ..واین منم...نفس فرهان...غلندر بی خواب تو ....
  2. 15 امتیاز
    شب دراز است وغلندر خواب است... این منم تاخود صبح بیدارم... چشم از چشم برنمیدارم.... سالهاست من باخودم تنها شدم... رهرویی ،شبگرد این شبها شدم... ساز دل امشب کمی ناکوک است... نت به نت غم مینوازد از خداهم دور است... حافظ یلدایم امشب فالکی برمن زده... شعری از نو از هوایم سایه بان بر من زده سحر میشود این شب امان میخواهد....پیر میخانه جوان میشود این شب امان میخواهد... (ژیلا.ح) بسم حق نمیدونم از کجا شروع کنم. همه چی از اون دانشگاه رفتن لعنتی شروع شد.همیشه بهترین و بدترین اتفاقا وقتی میوفته که ادم فکرشو نمیکنه.حتی فکرشم نمیکردم این همه درس خوندنم واسه قبول شدنم تو دانشگاهی که ارزوشو داشتم یه روز بشه بلای جونم.یادش خیر وقتی فهمیدم قبول شدم چقدر خوشحال بودم.نمیدونم اسمشو بزارم خوب یا بد ولی هرچی که بود باعث شد مسیر زندگی من به کل عوض شه. باصدای نفس نفس گفتن آرشان به خودم اومدم.سریع دفترخاطراتمو بستمو گذاشتم تو کوله پشتیم.اشکامو با آستین مانتوم پاک کردم و بیشتر تو خودم مچاله شدم.کل باغ رو روسرش گذاشته بود و دنبال من میگشت.عمرن اگه ازینجا بیام بیرون.اینجا پناهگاه امن منه.! جایی که دور از هر زورگویی و هر بشری میتونم آروم گریه کنم،دونه دونه اشکامودردامو بشمرمو چند خطی بنویسم.جلومو چند تا شمشاد بزرگ پوشونده بود باعث میشد کسی نتونه پشت اینجا رو ببینه .از طرفی فضای باغ انقد بزرگ بود ک فک نکنم بتونه اینجا پیدام کنه.باز صداشو شنیدم : نفس به خدا اگه گیرت بیارم...خودت میدونی بعدش چی میشه!پس بیا بیرون قبل از اینکه خودم پیدات کنم!! میخواستم بلند داد بزنم : بیام بیرون که چی بشه؟ باز بهم زور بگی؟ باز تحقیرم کنی؟ بازم هرچی دلت میخواد نثارم کنی؟ برو همه ی این زورگوییاتو سر دوس دخترات خالی کن،سر اونام دادبزن،مگه من گناهم چیه که شدم مثه کیسه بوکس اتاقت؟ باحرفات فقط بلدی داغونم کنی!!! اما فقط دلم میخواست!نمیتونستم بهش بگم،نمیتونستم! در برابر این پدروپسر تنها عکس العملی که سرغم میاد بغضیه که ته گلوم میشینه. صدای آرشان منو از تو فکر کشید بیرون: نفس میدونم همینجاهایی،ماشینتم دم دره،دانشگاهم ک نرفتی...(بازم سکوت من)....دِ لامصب بیا باهم حرف بزنیم من که کاریت ندارم!! یکم خودمو کشیدم بالا و از لابه لای شمشادا نگاهش کردم.اغراق نبود اگه بگم حتا از این فاصله سرخس چشمای خوش رنگش معلومه. همش به موهای خرمایی تیره اش چنگ میزد.وقتی عصبانی میشد اینطوری موهای خوش حالتشو نشونه میگرفت.همه جا رو یه دور دیگه نگاه کرد .همین که به سمت من رسید سریع سرمو دزدیدمو خم شدم.صدای نزدیک شدن قدماش و خش خش برگا یکی شده بود. مثه یه بچه ی بی پناه زانوهاموبغل کردمو بیشتر تو خودم فرو رفتم و مچاله شدم.نفسم تو سینه ام حبس شده بود.آروم زمزمه کردم:خدایا پیدام نکنه نمیخام ببینمش ازش متنفرم! صدای پا قطع شد.حتمن پیدام کرده.وقتی صدا انقد نزدیکه مگه اینکه کور باشه منو نبینه.صدای گومب گومب قلبم بیشتر حیرونم میکرد.باز صدای پا اومد اما اینبار داشت کمتر و کمتر میشد ینی داشت ازم دور میشد.همین که رفت یه نفس راحت کشیدم.آروم سرمو آوردم بیرونو نگاه کردم.آخیش رفته بود. صدای کشیده شدن چرخ لاستکای ماشین مشکی اش با سنگفرش اومد.نمیدونم اسم ماشینش چیه ینی تاحالا دقت نکردم ولی یه بار که روناک ماشینشو جلوی دانشگاه دیده بود و اسمشو گفته بود یادمه یه جن و پری توش داشت.دفترمو از تو کوله ام برداشتم و بازش کردم.به کاغذای کاهی تزئین شدش نگاه کردم. حدود دویست صفحه ای داشت واسه نوشتن جزئی زندگیم کافی بود ولی کل زندگیم با همه ی درداش که توش جا نمیشد ، میشد؟ خودکار آبیمو برداشتمو شرع کردم به نوشتن ادامه اش: بالاخره داروسازی قبول شدم اونم دولتی توتهران بیخ گوشمون.وقتی به بابا هومان گفتم برق خوشحالی رو توچشماش دیدم.بابغض مردونه ای که تقریبن مهارش کرده بود گفت: این انتخاب خودت بوده بابا ،من همیشه آرزومه تو بهترین ها ببینمت ،خوشحالم که به خواسته ات رسیدی،سعی کن همیشه بهترین باشی ،هرچی که هستی و هرکی که هستی بهترین خودت باش نفس بابا. اونروز انقد خوشحال بودم که خبرشو به مامان هم دادم.نمیدونم خوشحال شد یانه ولی وقتی گلهای رز مشکی که عاشقشون بودو پرپر میکردم کلی از آرزوهام باهاش حرف زدم و ازش خواستم که کمکم کنه. وقتی داشتم برمیگشتم یه جعبه شیرینی خریدم و به روناک هم خبر دادم.وقتی شنید کلی خوشحال شد. روناک صمیمی ترین دوستیه که دارم و کسی که کمکم کرد تا بتونم بعد از فوت مامان روپاهام واستم و دوباره حالم خوب شه.روناکم یه دانشگاه خوب تو همین تهران قبول شده بود ولی آزاد.هرچی که بود خوشحال بودم که از هم دور نشدیم.تا نزدیکای عصر با روناک توشهر دور دور کردیمو و شادیمونوجشن گرفتیم و البته کلی خسارت ب جیب پدر گرامی وارد کردیم.منو روناک عاشق اینیم که قانونو دور بزنیم،فرقی نمیکنه چه قانونی باشه همین که با بقیه فرق داشته باشی کافیه.اینم عاقبت افتادن دوتا دیوونه کنارهمه دیگه! تاصبح از خوشحالی خوابم نمیبرد.بالاخره چند روزی که مونده بود تموم شد و پاییز رسید.باصدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم. بیدار شدن ک چه عرض کنم از بس دیشب خوابم نمیبرد دیرخوابیدم و از اونجایی که حسابی خوابم میومد مجبور شدم خودمو ازتخت پرت کنم پایین تا بیدار شم.یه آبی به سر وصورتم زدمو حاضرشدم.مانتوی سورمه ای کاربنی خوشرنگی که بابا تازه برام گرفته بودو با شلوار جین همرنگش (به قول بابا شلوار پاره پوره)ست کردم.مقنعه مشکیمو سر کردمو ساعت مچی سورمه ایمو به دستم بستم.به قول روناک ناف منو با رنگ آبی و سورمه ای بستن.عاشق چرخ دنده های کوچولوی ساعتم بودم ،یاد تعریفی که روناک از ساعتم کرده بود افتادم:دل و روده ی ساعت+مارک+رنگ سورمه ای.. ! به یه کرم ضد افتاب و یه رز کالباسی همرنگ لبام بسنده کردم.برای اخرین بار خودمو تو اینه چک کردم.چیز خاصی توچهره ام نداشتم.چشمای مشکی متناسب باصورتم و مژه های بلند اما صاف وزیتونی تیره که همرنگ موهام بودن.ابرو های متوسز و کم پشت و مرتب که نیازی به اصلاح نداشتن،بینی متناسب باصورتم که البته نوکش یکم کوفته ایه و ازبابا هومان به جای ارث بردن چشمای خاکستری خوشرنگش به ارث بردم.،لبای تقریبن قلبی یک اندازه و متوسط که اونم متناسب باصورت کشیدمه.ناامید لبامو جمع کردم...با این قد و قواره دراز و لاغر ...بیخیال باو داروسازیو عشق است و شیمی! با ادکلنم دوش گرفتم،به کوله ام چنگ زدموبشمورسه از خونه زدم بیرون.کاش تصادف میکردمو به دانشگاه نمیرسیدم.کاش و کاش هایی که هیچ کدوم رخ ندادن. باپرس وجو طبقه و ساختمون اولین کلاسمو پیدا کردم.همین که درو باز کردم استاد داشت کیف به دست سمت جایگاه استاد میرفت.پس به موقع رسیدم. روی اولین وتنها جای خالی موجود نشستم.دختری که پیشم بود با غیض نگاهم میکرد.وا!!!نیومده چیکارش کردم مگه؟انگاری حرفمو بلند گفته بودم که پشت سریم زد روشونمو گفت :سال اولی؟ -اره اینجا جای دوس پسر ایشونه . نگاهی عاقل اندر سیفیهانه به کناریم انداختم و پرو پرو با لب و لوچه آویزون همونجا موندم.همیشه فک میکردم بیشتر دخترای خرخونو تودانشگاه میبینم اما حداگثر جمعیت کلاسو بهتر بگم دانشگاهو جنس مذکر تشکیل داده.خودم اصلن خر خون نبودم و در واقع از خر خونام خوشم نمیومد ،اگه خیلی به خودم زحمت میدادمو هیکل مبارکو تکون میدادم شب امتحان درحد دو یا سه ساعت لای کتابو باز میکردمو عجیب اینکه افاقه میکرد و نمره بالای 16 میگرفتم.به جمعیتی که تو کلاس بود نمیخورد که خرخون باشن مخصوصن دختراشون. یه جوری آرایش کرده بودن که مطمعنم دوروز وقت گذاشتن واسش!مخصوصن گاو بغل دستیم با حلقه ای که تو دماغش انداخته....استغفرال.. استاد اومد وشروع کرد به حضور و غیاب و کم کم داشت به حرف ف میرسید.داشتم از بیکاری با خودکارم ور میرفتم که افتاد.خمشدم خودکارمو بردارم که همون موقع اسممو خوند.اومدم سریع بلند شم که سرم خورد به میز و آخم درومد.باز اومدم بلند شم که دوباره سرمو خورد.کم مونده بود بزنم زیر گریه.خوبه کلیپس تو موهام نبود و اینجوری گیر کرده بودم.بغل دستیم بالاخره تکونی به خودش داد و گفت: استاد اینجاس -خودش مگه زبون نداره؟دست نداره مگه؟ به زور از زیر میز اومدم بیرون .استاد اخمالو وایستاده بود و نگاهم میکرد.مظلومانه خودکارمو گرفتم بالا و گفتم : تقصیر این بود با اون یکی دستم داشتم سر دردناکمو فشار میدادم،صحنه ی مضحکی بود و دانشجوهام که به درز دیوار هم میخندن زدن زیر خنده.خلاصه هنوز نیومده آبرومون پرچم شد جلو همه. استاد اول این شکلی نگام کرد:/ بعد سری از تاسف تکون دادو رفت. نگاهای زیادی روم بود ولی یکیشون انقد تیز بود که نتونستن دووم بیارمو برگشتم عقب.با دیدنش یه لحظه گفتم مگه ازین جیگرا اینجام پیدا میشه؟که گشت ارشاد درونم سریع افکارشیطانیو دستگیر کرد و به خیره شدنم خاتمه داد.برگشتم سر جام اما مات مونده بودم.مات نگاه پر از نفرت و کینه اش که دقیقن مردمک وسط چشمامو نشونه رفته بودن. با باد پنچر شده ساکت و آروم تا اخر کلاس همونطوری نشستم البته با یه صورت اخمالو.دوباره چهرشو تو ذهنم انالیز کردم،موهای خرمایی روشن چشمای سبز تیره،ابروهای کشیده و خوش حالت ،بینی خوش فرم وقلمی،صورت کشیده،هیکل ورزیده و ورزشکاری،قد بلندش هم که از نشستنش معلوم بود. آنالیز همه اینا به سه ثانیه هم نرسید.به بقیه حواشی پرداختم،پیرهن سفید آستین بلند که آستیناش با یه بند چرم تا ارنج بسته شده بودن.مارک بزرگی هم روی جیب سمت چپش رو سینه اش خودنمایی میکردن.و یه شلوار جین تیره پاش بود. ساعت مارکدارش روی پوست گندمی اش برق میزد .بهم برخورده بود .چرا باید از من بدش بیاد؟هنوزنیومده؟؟!! لعنتی کفشاشو ندیدم چه شکلیه.باز خم شدم زیر میز و کفشاشو نگا کردم. واو ! من از بس عاشق کتونی و مخصوصن مارک پومام که از صد فرسخی فیک یا اصل بودنشو تشخیص میدم.اصل اصل بود از اون نایاباش !! تو دلم لعنتی ای نثارش کردمو باز صاف نشستم سر جام.استاد یدونه ازون نگاهای خوشگل سر صبحشو بهم انداخت که فهمیدم داشته نگام میکرده و خودمو زدم به کوچه ی یزید چپ و بیخیال به تخته خیره شدم(**عاقا چه معنی داره بگیم علی چپ،اصلن تاحالا ب اینکه این تیکه یه توهینه به اسم اماما دقت کردین؟لطفن شمام از این لفض جدید استفاده کنین ،مرسی و ببخشید از پارازیت **).استاد چند دقیقه ای آنتراک داد و من چون صبحونه نخورده بودم به سمت سلف دانشگاه که وقتی داشتم میومدم دیدم پرواز کردم.یه دل سیر صبحونه خوردمو بعدش قهوه سفارش دادم.منتظر آوردن قهوه ام بودم که صندلی کناریم کشیده شد. به سمت صندلی برگشتم.بوی یه عطر تلخ و سرد مردونه بینیمو پر کرد. کفشای اسپرت مشکی،شلوار جین طوسی،تیشرت آستین بلند کرم که از بس جذب بود به قول روناک سیسک پک هاشو هم میشد دید. موهای مشکی،چشمای مشکی و لبای قلوه ای.یه لبخند بزرگ رو لباش دیدم . وای خاک بر سرم معلومه میخنده دیگه چند دیقه اس دارم آنالیزش میکنم.گفت: تازه واردی جوجه؟ -هع؟ خندید-میگم سال اولی هستی؟ -ترم اولمه و روز اول - پ هنو جوجه ای بسی ! -جوجه عمتع -من که عمع ندارم -خالتع -خاله هم ندارم -خب پس خودتی -من با این قد و هیکل؟؟! -عی بابا اصن خودمم کارتو بگو! یه خنده ی مثلن جذاب کرد که بیشتر حرص در آر بود و گفت: غرض از اینکه من خیلی وقته تنهام! وقیافشو آویزوون کرد. -بانانِ؟ -چی؟ -ینی به من چه! -آها.خومیخوام باهام دوس شی.ازت خوشم اومده بانمکی! یه جوری نگاش کردم که یه سطل رنگ گرفت دستش جد و ابادشو***.سریع گفت: ازونا نه ک منحرف!دوستای معمولی!مثلن فک کن منم دخترم و میخام باهات دوست شم. تو ذهنم با روسری و مانتو تصورش کردم با اون ته ریش و سیبیلاش ! از خنده سرخ شده بودم ولی جلو خودمو گرفتم که نگه یارو تو سرش گچه الکی میخنده. -زهر مار به چی میخندی؟ همین جمله کافی بود واسه ترکیدنم که البته بازم گشت ارشاد درونم دهنمو که مثل اسب آبی بود با یه ترفند بست و یه بخند ملیح جاشو گرفت. -هرهرهر بامزه! بازم همون نگاه سطل لازمو بهش انداختم گفت: خواهش میکنم دیگع ! قول میدم بچه خوبی باشم! خیره نگاش کردم که یهو یه چشمک زد و رفت.وا!بی تفاوت شونه هامو بالا انداختمو وارد کلاس شدم. بعله!!همون پسره که با نفرت نگام میکرد نشسته بود سرجام.پس بگو بخاطر همین اونطوری نگام میکرد! نتونسته بود قیض ببره . (کاش اونروز میتونستم نفرت چشاشو بخونم و انتقالی دانشگامو بگیرم یا کلن بیخیال دانشگاه شم ک الان اینجوری....).چند تا کلاس بعدیم که تموم شد سوار ماشین شدم.داشتم تو یکی از بزرگراها میروندم که حس کردم یه ماشین مشکی داره پشت سرم میاد و تعقیبم میکنه. اول گفتم شاید مسیرش اتفاقی تا یه جایی بامن یکیه ولی نع دیگه کم کم داشتم به خونه میرسیدمو هنوز دنبالم بودن.با ینکه خستگی از سر و روم میبارید ولی نگه نداشتمو ان اختم تو کوچه پس کوچه های فرعی .پامو تاجایی که میشد و خلوت بود روی پدال گاز میزاشتم و سعی داشتم بپیچونمشون که یهو پشت چند تا ماشین پشت چراغ قرمز گیر کردن و من با نهایت سرعت دور شدم و گمم کردن.کسی به یه پیک موتوری پیتزا که شک نمیکنه ،میکنه؟ و من متوجه نشده بودم اونم داره تعقیبم میکنه منتها بافاصله و سرخوش از جیمز باند بازیم جلوی در آپارتمانمون پارک کردمو پیاده شدم.
  3. 14 امتیاز
    *پارت دوم یه نگاه به ساعت انداختم . یه ربع به هفت بود . تو حول و حوش این ساعت ها مامان با دوستاش دورهمی می گیرن یا می رن بیرون که البته اینم به اصرار من رایج شد بعد از فوت بابا... یه چند ساعتی می گذره از وقتی که بعد دانشگاه با سلیاک وفادمه ( لقب هایی که من بهشون دادم ) رفته بودیم بیرون و بازم مثل دوره ی دبیرستانمون سه تایی بیشتر تهرانو گشته بودیم و خلاصه شهر رو با شلوغ کاری هامون بهم ریخته بودیم . هعی یاد اون دوران که می افتم یه جوری می شم، یادش بخیر چه روزایی بود ...من بودم ، دوستام بودن ، بابام بود ، من و مامان و بابا... یه قطره اشک از گوشه چشمم افتاد روی دستم . یه نفس عمیق کشیدم و از فکر اومدم بیرون . از وقتی که با موتور تصادف کردم خودم رو از استفاده کردنش محروم کردم تا اطلاع ثانوی ! . ولی از هر چی بگذرم از شب گردی هام که نمی تونم بگذرم ! وقت هایی که من می مونم و شب و آسمون و یه خدای بزرگ که پا به پام میاد و با لبخند آروم اش به حرفام گوش میده و با نگاه مهربونش بدرقه ام می کنه . مانتو ی کلاه دار مشکی مو که واسه دانشگاه خریده بودم و دم دست ترین مانتو بود ، از تو کمد برداشتم با شلوار لی آبی تیره ام و یه شال سورمه ای . لباسام رو پوشیدم و در آخر کوله ی مشکیم و برداشتم ، با اینکه هیچ نیازی بهش نبود اما چون بابا برام خریده بودش خیلی دوسش داشتم و همیشه همرام بود . از خونه اومدم بیرون. هندزفریمو گذاشتم تو گوشم . همین جوری که آهنگ تو گوشم پخش می شد خیابون ها رو متر می کردم . یاد جمله ای که دیروز تو اینستا دیده بودم افتادم : می خوای آدما رو بشناسی دنبال طالع بینی ماه و شخصیت شناسی شون نباش ، هدفونشون رو بردار ببین چه آهنگایی گوش میدن ! هر آدمی درداش پشت صدای بلند آهنگ هدفونش قایم شده . (ژیلا.ح) " تلخ خندی زدم . از صبح که هوا ابری بود هوای دلم هم رنگ آسمون شده . انگار آسمونم امروز عین من دلش گرفته. شب تنها زمانیه که می تونم خودم باشم ، کیسه ی غم و غصّه هامو باز کنم و اشکامو دونه دونه بشمرم . نم نم بارون شروع شده بود . کلاهم رو گذاشتم روسرم . دستام تو جیبام بود و همین طوری بی هدف راه می رفتم . ماه درست روبه روم بود. ذهنم خالی شد و بلافاصله سیل خاطره ها به ذهنم هجوم آوردن . من شیش سالم بیشتر نبود . روی جدولای خیابون راه میرفتم و بابا هم درست کنارم می اومد. همین که تعادلم و از دست می دادم سریع دستمو می گرفت . یه بار پام پیچ خورد و کلّی لوس بازی در آوردم . بالاخره یه دختره و باباش دیگه ! از فکر اومدم بیرون . پام و گذاشتم رو جدول . دونه دونه جدولا رو می رفتم جلو و راه می رفتم درست مثل بچگی هام . دستام و از هم باز کردم و زیر لب شروع کردم به شعر خوندن: لالا کن دختر زیبای شبنم لالا کن روی زانوی شقایق بخواب تا رنگ بی مهری نبینی تو بیداریه که تلخه حقایق دلم میخاس پس از اون خواب شیرین دیگه چشمم به دنیا وا نمیشد میون قلب متروکم نشونی دیگه از خاطره پیدا نمی شد حالا من موندم و یه کنج خلوت که از سقفش غریبی چکه کرده تلاطم های امواج جدایی زده کاشونمو صد تکه کرده... این اشکای لعنتی که نمی دونم کی راه خودشون و رو گونه هام باز کرده بودن نمی زاشتن جلومو درست وحسابی ببینم . صدای آهنگ رو بیشتر کردم . یه دفعه تعادلم رو از دست دادم و خوردم زمین . دیگه بابا نبود که دستم و محکم بگیره یا بغلم کنه . با تخسی هر چه تمام تر بلند شدم و دوباره رو جدولا راه رفتم . بازم این اشکا و افتادنم . همین طوری هی می افتادم و دوباره می رفتم رو جدول . صدای آروم هق هق ام بلند شد . دلم بابام و می خواست که براش ناز کنم... این دفعه پام پیچ خورد و به طور افتضاحی سُر خوردم . به سمت جدول داشتم می افتادم.قطعا سرم میخوره به جدول و تموم..راحت می شم واسه همیشه !
  4. 13 امتیاز
    به نام یکتا خالق جهان نام رمان: رقص تنهایی ژانر : عاشقانه تراژدی طنز هدف از رمان: دنبال کردن آرزو ها هرچند ناممکن واینکه بهترین و بدترین اتفاقا وقتی میوفتن که انتظارشو نداری. خدا رو چی دیدی شاید درست وقتی فک مکینی زندگی رو سرت آوار شده یکی بیاد و یهو بشه ناجی زندگیت و زندگیتو ازین رو به اون رو کنه. نام نویسنده : ژیلا . ح خلاصه رمان: لعنت به اون شب ، لعنت به اون شیشه ی زهر ماری که بزور محتویاتشو به خوردم دادن.لعنت به اون دستی که بی اراده من رفت سمت قرار داد و نتونستم جلوشو بگیرم...لعنت به امضایی که زندگی مو سیاه کرد. ...لاستیک یدکو از پشت صندوق برداشتم و با بدبختی و دستایی که میلرزید از فرط غصه ، چرخ پنچر شده رو عوض کردم. همین که چرخ و برداشتم دلم هرری ریخت...انگار هوا برای نفس کشیدن ته کشیده بود. با دست روغنی ام چنگ زدم به سینه ام و تلاش کردم این بغض لعنتی رو قورت بدم . این حلقه ی تیام....ینی.... اینجا بوده..!!! ..... قبل از هرچی معنی اسم شخصیت ها رو بگم: *تیام: همه چیزم، چشم هایم * اردَوان: یاری کننده درستکاران،نگهبان راستی، از شخصیت های شاهنامه قسمتی از رمان: پرنده هم که باشی گاهی باید سقوط را تجربه کنی..گاهی باید زمین بخوری تا آب دیده شوی ، محکم شوی ، سخت شوی! درد ها که هجوم می آورند تنها تو میمانی و خودت. گاهی باید سقوط را به جان بخری، حتی اگر به قیمت جانت باشد، بهایی به قیمت جان به ارزش آزادی.. از هر پلیدی و ناپاکی و درد و غصه هایی که تورا از هر سو نشانه میروند.. جسمی که سقوط میکند و تنهایی که به آرامی به پرواز در می آید در آسمان واین است رقص تنهایی تو.. رقص تمام درد های کاغذی ات... رقص تنــــــــــــــــهایی!...سقوط..آزاد لینک نقد: http://forum.98iia.com/topic/750-نقد-رمان-رقص-تنهایی/ گالری شخصیت ها: http://forum.98iia.com/topic/939-گالری-شخصیت-های-رمان-رقص-تنهایی/ نظرات و انتقاداتتونو اینجا به اشتراک بزارین.ممنون که حوصله میکنین یاعلی
  5. 13 امتیاز
    رقص تنهایــــــــــــــــــــــی به نام نویسنده ی بی همتای داستان زندگی ما *(پارت یک نیاز به کمی توضیحات بیشتری داره برای اینکه اطلاعات بیشتری درمورد کاراکترها داشته باشین.از صبرتون سپاسگذارم) مقدمه : همیشه همه چیز اونی نشد که ما انتظارشو داشتیم . درست وقتی که فکر می کردیم همه چی داره خوب پیش میره قرعه برگشت و ما شدیم تنها و بازنده ی میدون بزرگ و بی رحم دنیا ! خسته شدیم از ساختن زندگی مون و بی هدف ادامه دادیم . گاهی حتی مثل یه مرده ی متحرک . ما یه گوشه نشستیم و سرنوشت برامون نوشت و گاهی چه بد نوشت . ما آدما تو دنیای رمان ها دنبال چیزی می گردیم که تو دنیای واقعی مون نداریمش ، دلمون میخواد لاقل این دنیای خیالی مطابق خواسته هامون باشه ، یه بارم حرف حرف خودمون باشه ! با رمان هایی که می خونیم هر ازگاهی زندگی می کنیم ‌ و خودمون رو حای کاراکتر ها می زاریم . امید وارم این رمان بتونه شما رو برای لحظاتی از زندگی تون دور کنه و ببره به دنیای تیام ، اردوان و ماهان . امیدوارم بتونم لبخند رو تو چهره اتون بیارم حتی برای لحظات اندکی. ممنونم که نگاه های مهربونتون رو قرض می دین به این رمان . بسم الله : پارت اول طبق عادت همیشگی ام همین که مامان برای دورهمی با دوستاش رفت بیرون حاضر شدم و سریع از خونه زدم بیرون . کوله ی مشکی ام رو پشتم انداخته بودم که حاوی وسایل مورد نیاز دیوونه بازی بود. رسیدم جلوی پارکینگ. رفتم سمت سرویس بهداشتی و سریع لباسام و عوض کردم. کلاه کاسکت مشکی به نظر خودم خفن با لباس مخصوص مسابقه موتور سواری و پیست پوششم رو تشکیل میدادن . البته هر ازگاهی لباس های چرمم رو می پوشیدم اونا دست کمی از لباسای مخصوصم نداشتن ولی امنیت این لباسا بیشتر بود . آماده که شدم ،رفتم سمت نگهبانی .صدامو کلفت کردم و سراغ موتورم و گرفتم.(موتوری که یواشکی با پس اندازای خودم خریده بودم و میزاشتم پارکینگ و هر ماه پول اجاره اشو می ریختم.) یه موتور زرد مشکی هیوندا که با حقوقایی که از دو سال پیش تاحالا از تدریس زبان جمع کرده بودم خریده بودم و مامان فکر می کرد همه ی پولامو الکی خرج کردم و تموم شدن. پولش انقدری بود که بشه باهاش یه تیبا خرید ولی وقتی دیوونه باشی همین میشه دیگه. نشستم رو موتور.موتور سواری رو قبلن از حمید(داییم) یاد گرفتم بودم البته قبل ازینکه ازدواج کنه و موتورشو بفروشه ازش یاد گرفتم. یه جورایی این موتور و از حمید گرفتم. محکم گاز دادم و از پارکینگ زدم بیرون. من عاشق شب ام. این رنگ خاص آسمون آدمو دیوونه میکنه. یاد حرف معلم دبیرستانم افتادم که میگفت: آدمایی که شبو دوس دارن جنسشون با بقیه فرق میکنه...متفاوتن سرعتم کم بود . برای شروع همین سرعت کافیه. این دیوونگی از همون دیوونگی هاس که آرومت میکنه.از همون دیوونگیا که یادت می بره کی ای؟ کجایی؟ چیکار کردی و اطرافت چه اتفاقایی می افته! موتور سواری رو می گم.سرعت،هیجان،گاهی ترس و در نهایت یه آرامش خاص! از جنس شب. باد که به صورتم میخورد انگار هیجانی تر می شدم . آدرنالین خونم با افزایش سرعتم بیشتر می شد.حالم خوب بود!؟نه عالی بود!!!هر از گاهی داد می کشیدم و هرچی دلم میخواست به این دنیا نثار میکردم..کسی نمی تونست جلومو بگره انگار!! خیابونا سریع از نظرم محو میشدن و جاشو می دادن به اتوبان ها و کوچه ها و .. . چراغ های قرمز و آبی و سبز و زرد مغازه ها با رنگ مشکی سورمه ای شب تضاد قشنگی درست کرده بود . یه پارادوکس زیبا. فضای اطرافم مثل تموم خاطره هایی که داشتم سریع از جلوی چشمام رد می شدن. بعضی وقتام انگار ساکت می شدم.. فقط گاز می دادم و سرعت...همین بس بود تا حالم و خوب کنه!! ماه وستاره ها توی آسمون انگار داشتن بدرقه ام میکردن..همیشه از بچگی دلم می خواست هلال ماه رو بگیرم توی دستام.. سرعتم انقدر زیاد بود که خط های تیکه تیکه ی سفید خط کشی خیابون تو دیدم مثل یه خط صاف و ممتد شده بود . صدای داد خواننده توی هندزفریم با صدای گاز موتور یکی می شد و من بیشتر تحریک می شدم تا سرعتمو بیشتر کنم. تو اتوبانا پرسه می زدم و هرجا که خلوت بود می رفتم و سرعتم و بیشتر میکردم. مثل همیشه داشتم آروم می شدم.دردا و غصه هام انگار زیر چرخ هاموتور جا می موندن و له می شدن. نمی تونم بگم تو موتور سواری خیلی حرفه ای بودم ولی دست فرمونم همچین بد نبود. باوجود رانندگی بد بعضی از راننده ها که چند باری نزدیک بود اشتباهی برم تو پیاده رو و کله پا شم. نمی دونم چی شد که یه لند کروز مشکی از یه کوچه درومد جلوم. .سعی کردم ازش دورشم ولی با سرعت زیاد داشت می اومد و از طرفی سرعت منم زیاد بود و خلاصه به طرز ناجوری خوردم زمین. پرت که چه عرض کنم پخش زمین شدم .با کلی دنگ و فنگ خودم رو جمع و جور کردم و از رو زمین بلند شدم ؛ یهو پای چپم تیر کشید . با اینکه درد داشتم ولی اگه می موندم یارو می فهمید دخترم و فاتحه... دیگه ول کن نبود و بحث می کشید به پلیس و در نهایت قتل بزرگ ترین و بهترین دل خوشی من.دل خوشی که چه عرض کنم بهتره بگم نصفی از زندگیم. موتور سنگین بود، به سختی از روم بلندش کردم . زیر چشمی حواسم بود که یارو سریع پیاده شد . بدون اینکه شیشه ی کاسکتم و بزنم بالا زل زدم بهش. چیزی نمی تونم توصیف کنم فقط بگم که به قول سلین کفم برید. همیشه فکر میکردم این پولدارا پیرمردای کچل و چاق و شیکم گنده ان (البته قصد توهین نداریم و صرفا فان هست) که 96 درصد هم همین جوری بوده چند درصد بقیه هم لابد آدمای دراز قدبلند و فرق کتابی ان. یهو به خودم اومدم که انگار یارو دودقیقه است هی داداش داداش می کنه و حالم و می پرسه و منم عین این شنگولای خنگ دارم نگاش می کنم و فیلسوفانه در مورد پولدارا تو دلم نظر میدم. یه جوری نگام می کرد یارو که بی توجه به درد ساق پام داشتم وا میدادم ! یارو چشاشو ریز کرد و سعی کرد صورتمو از پشت شیشه ی دودی عینک ببینه ؛ نتونست. دستشو جلوی عینک تکون داد و وقتی واکنشی از من ندید دستشو اورد جلو و برد سمت کلاه کاسکت. بیخیال موتور شدم .سریع اومدم پایین و با همون پای ناقصم زدم رو دور تند و دوییدم. نمی دونم یارو این وقت شب چه مرضی گرفته بود دنبالم می اومد. عکِهی ! یارو زده منو ناکار کرده انگار ما طلبکار شدیم ! شانسی که داشتم این بود که نمی تونست صورتمو ببینه. همینجوری داشتم میدوییدم که نفس کم آوردم و اونم سو استفاده کرد و رسید بهم . کلاهم و محکم گرفتم اما یادم رفت شیشه ی عینکو ؛ در واقع نمیتونستم با یه دستم کلاهو بگیرم با یه دستم شیشه ی کلاهو .شیشه ی عینک کاسکتو کشید بالا . مات و مبهوت زل زده بود تو چشام. برای هزارمین بار به ریمل مشکی پررنگی که دور چشمام زده بودم لعنت فرستادم. سریع از بهت اش استفاده کردم ، با همون پاهای لنگون به سمت موتور دوییدم . سوار شدم و تا میتونستم گاز دادم . تو بین راه جد و آباد خودمو اون یارو رو یه دور حسابی ملاقات کردم و آبادشون کردم . بالأخره رسیدم پارکینگ. پول ماهانه ی اجاره رو حساب کردم و موتور رو گذاشتم تو پارکینگ. سریع لباسامو عوض کردم . توی تاکسی نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد ، مامان بود ؛ مثل همیشه فکر می کرد با فاطمه اومدم بیرون. فاطمه دوست صمیمی منه که یه بارم با کلی شرط گذاشتن و قول گرفتن ازش با موتور آوردمش بیرون که البته خانوم از بس دیوونه بازی در آورده بود و جیغ و داد کرده بود از هیجان ، که نزدیک بود گشت ارشاد بی افته دنبالمون . البته مطمئنم که این پیش شما معقوله خب معلومه دیگه دوست یه دیوونه مثل خودش دیوونه می شه حتی اگه دیوونه نبوده باشه . تماس و وصل کردم و سعی کردم از درد صدام نلرزه : -بله؟ -تیام کجایی؟ هرچی به فاطمه زنگ می زنم جواب نمیده. سریع بیاین خونه مهمون داریم . تو دلم به خاطر اینکه یه شماره ی خاموش قبلی فاطمه رو به مامان داده بودم به جای شماره اصلی اش خدا رو شکر کردم ، گوشیم و خاموش کردم . قبل از من قطع کرده بود بدون اینکه بهم اجازه بده چیزی بگم یا چیزی بپرسم. هر چند کاملا معلومه اون مهمون ناخونده کیه . پدر خونده ی آینده ام .هع! از این یارو متنفرم . یه مرد 40 ساله که هم سن مامانمه. یه مرد قد بلند و نسبتا چاق که میشه گفت قیافه ی خوبی داره که به قول فاطمه ازون شاخ های آب دیده ی زمونه اس. (راستشو بخواین منم منظور فاطمه رو نمی فهمیدم وقتی اینو میگفت! وقتی از خودش ضرب المثل در میاره همینه دیگه! فکر ملتم مشغول میکنه! ) اما من به شخصه حالم ازش بهم می خوره . یه چیزی تو ذهنم جرقه زد . سریع با خط دومم یه اس زدم یه فاطمه و بهش نقشه ام رو توضیح دادم و خودمو رسوندم بیمارستان . چند دقیقه بعد فاطمه رسید . برای ماسمالی کردن تصادف با موتور و نابود نشدن تنها دل خوشی شبام تنها چیزی که به ذهنم می رسید این بود که بگم در راه رفتن به خونه با یه ماشین تصادف کردم و یارو فرار کرده . بر خلاف تصورم که فکر میکردم پای چپم فقط ضربه خورده و در رفته ، از سه جا ترک برداشته بود و پامو گچ گرفتن . فاطمه هم زنگ زد به مامانم و با کُلی بازی فراوان گفت که من تصادف کردم و پام رو گچ گرفتن . روی تخت دراز کشیدم ، سُرُم هنوز تموم نشده بود . من واقعا نمی دونم چرا این دکترا واسه هر چیزی به آدم سرم میزنن ! پامو گچ گرفتن چه ربطی داره که سرم زدن بهم نمی دونم والا ! چند لحظه بعد مامان اومد و برخلاف تصورم که فکر میکردم مهمون ناخوندمون رو می فرسته سراغ نخود سیاهاش ؛ با رامین اومده بود (رامین همون پدر خونده ی مذکور آینده ) .کلّا هیچی طبق نقشه ای که واسه دک کردن رامین کشیده بودم پیش نرفت ولی حداقلش این بود که ماجرای موتور لو نرفت. اما یه ماه مرخصی برام رد شد که همین ترم اولی از دانشگاه موندم که به لطف رامین ، البته بهتر بگم خودشیرینی های رامین پیش مامانم ، و پارتی کلفتی که تو دانشگاه داشت میتونستم بعد از یه ماه بدون اینکه واحدایی که قبلا انتخاب کرده بودم و نرفته بودم رو بدون حذف شدن بخاطر غیبت های زیادم برم دانشگاه. بالأخره یه ماه حبس شدن تو خونه تموم شد و گچ پامو باز کردن . هیچ وقت واسه ی لباسای بیرونم مشکی نپوشیده بودم البته غیر از لباسای موتورم که کلا حسابشون جداس ولی برای دانشگاه باید لباسای تیره و مشخص شده ای که بود رو می پوشیدم که ترجیح می دادم از اون رنگای داغون پیشنهادی ، مشکی رو انتخاب کنم. ست مشکی دانشگاهم رو پوشیدم البته به جز شلوار لی آبیم که اونم از بس تیره بود به مشکی سورمه ای میخورد . خودمو تو آینه بررسی کردم : قد 172 سانتی ، وزن 60 کیلویی (خخخ با شرح جزییات) ، بینی تقریبا قلمی که نوکش یکم کوفته ایه ، صورت توپر و کشیده ،چشمای قهوه ای سوخته ی حالت دار ، لبای یک اندازه ی یاسی که برق لب رنگدارم روش خودنمایی می کرد ، و یه کرم ضد آفتاب روی پوست سفیدم . چتری هایی که طبق عادت همیشه ام رو صورتم کج می ریختم و مرتب کردم. موهام زیتونی تیره اس که از بابای خدا بیامرزم به ارث بردم و ابروهایی اصلاح شده که با مشقت فراوان و اعتصاب غذا با زور و احتساب بدست اومده بودن که همرنگ موهام هستن اما تیره تر . از خونه اومدم بیرون ؛ با کلی دوییدن و فرز بودن تونستم صبونه ی زورکی مامانو بپیچونم . همین که رسیدم به دانشگاه یه تک زنگ زدم به رامین که خودش فهمید و وقتی رفتم دفتر مدیریت و اسم و فامیلیمو گفتم کلی تحویلم گرفت ، که مشخص بود رامین زنگ زده و هماهنگ کرده. به سمت کلاس هدایتم کرد ، با استاد اون درس صحبت کرد و من به کلاس معرفی شدم . یه کلاس سی نفری یکم بیشتر یا کمتر که فقط به تعداد انگشت شمار دختر داشت . بعد از معرفی کردنم سرمو انداختم پایین و مجبوری روی تنها جای خالی موجود نشستم. قیافه اشو نگاه نکردم اما از گوشه چشم دیدمش . تو این وضعیت یاد تبلیغ برنج م... افتادم و خنده ام گرفت . بعضی وقتا آدم تو شرایط حساس یاد چه چیزا که نمی افته!!! به سختی خودم و کنترل کردم و خیلی جدی نشستم . زل زدم به استاد . واقعا هیچی از حرفاش نفهمیدم . یهو یه سوال ازم پرسید که از بس تو هپروت سیر می کردم نفهمیدم چی گفت . استاد هم از قیافه ی خنگی که گرفته بودم خنده اش گرفته بود . اینو از چین های گوشه چشمش فهمیدم وگرنه صورتش کاملا جدی بود .بالأخره با ایما و اشاره تعدادی از دانشجوهای دختر جواب رو بهم رسوندن که اونم به خاطر خود شیرینی واسه پسر گودزیلایی بود که کنارم نشسته بود . یه سوال از مبحث ترمو دینامیک بود. بازم با اینکه سوالو بهم رسوندن اما مثل این سکته ایا نگاش میکردم .خوب حق بدین وقتی شصت تا چشم یهو زل میزنن بهت نام خانوادگیتم یادت میره . چه برسه به جوابی که الان بهت رسونده باشن ! استاد یه نفس عمیق کشید و گفت: خیل خب ! مجبورم گروه بندی ات کنم تا جاهایی رو که عقب موندی با هم گروهیات کار کنی . تنها گروهی که یه عضو کم داره گروه رسامِ. صدای اعتراض سه تا از پسرا بلند شد که انگار از داشتن یه هم گروهی جدید اونم من ناراضین ! تو دلم برای خودم فاتحه خوندم که این 3 تا دیلاق رو باید تحمل کنم اما در ظاهر قیافه ی خونسردمو حفظ کردم . بعد از چند دقیقه بحث و کل کل کردن پسری که کنارم نشسته بود بلند شد و گفت : چاره ی دیگه ای نداریم ، استاد من مسئولیتش و قبول می کنم. تو دلم گفتم : اوهوک! کیش میشم دم داره! یعنی چی مسئولیتشو قبول میکنم؟ انگار می خواد بچه به فرزند خوندگی بگیره یا یه آدم ناتوانو نگهداری کنه که اینجوری... استغفرا.. فهمیدم که رسام همین پسره اس که کنارم نشسته . اخمایی که از اول کلاس توهم بودن غلیظ تر شدن و عبوس نشستم سرجام . بالأخره ساعت دق مرگ کردن من تو این جوّ سنگین تموم شد و با یه خسته نباشید کلاس خاتمه پیدا کرد . کولم رو برداشتم و انداختم رو دوشم . از جام بلند شدم که پسر کناریم همزمان با من بلند شد .از گوشه چشم بهش نگاه کردم ، یا حضرت گودزیلا این چقدر بلندههههه ! نتونستم خودمو کنترل کنم که نگاش نکنم پس طی یه حرکت انتهاری و ماهرانه خم شدم که مثلن خودکارمو از رو میز بردارم که مثلا اتفاقی نگاهم افتاده بهت. همین که صورتشو دیدم انگار یه صاعقه ی چند مگا ولتی بهم وصل شده باشه خشکم زد ! این که همون یارو شاسی بلندیس (صاحب اون ماشین که باهاش تصادف کردم ) ! انگار متوجه نگاهم شد که برگشت سمتم و درست قبل از اینکه بفهمه داشتم نگاش می کردم نگام رو ازش گرفتم . سریع خودکارم رو برداشتم و از کلاس جیم شدم بیرون . همین که از کلاس اومدم بیرون یه نفس عمیق کشیدم که هنوز بازدمم تموم نشده با ضربه ی محکمی پرت شدم جلو . دهنمو تا آخرین جای ممکن باز کردم که یه سخن خانواده آباد کن بهش بگم که دیدم بععععله ! سلیاک خودمونه ! البته اسم اصلیش سلینِ ولی طی اتفاقاتی من و فاطمه بهش می گیم سلیاک(سر یه شوخی توی یه بازی بیست سوالی پانتومیم ) . یادش به خیر تو دبیرستان باهم به سه تفنگ دار معروف بودیم . از بس که مدرسه رو روسرمون می زاشتیم و هیچکی هم حریفمون نمی شد. به خاطر دلایلی بعد از دوم دبیرستان من سلین رو دیگه ندیدم .چون پدرش تو سفارت کار می کرد و بخاطر شغل مخصوص پدرش دائما در حال سفر به کشور های مختلف بودن. همین جوری سلین داشت با نیش باز و من با چشم غره ی مخصوص خودم نگاش میکردم که نگاه خیره ی یه نفر که چه عرض کنم سه نفرو حس کردم . همون دیلاقای عصا قورت داده ( قد بلندهایی که اعصاب مصاب یوخ ! ) ! برگشتم و از اون چشم غره ها ی جانمان سوز بی نصیبشون نذاشتم که متقابلا با پوزخند خانمان سوز همون یارو رسام مواجه شدم . با همون قیافه ی حق به جانب و مغرورش برگشت سمت دوستاش . یعنی اگه من جای مامان این بودم یه جوری آدمش میکردما... استغفرا.. !وجدان جان یکم آروم باش آخر سر شرف مرف منو به باد میدی!...
  6. 13 امتیاز
    بى حرف وارد اتاق شدم. برادرم و يك مرد ديگر را ديدم.سرباز در را پشت سرم بست وسرجايش ايستاد .برادرم جلو آمدوبا صدايى كه ميلرزيد نامم را صدا زد. - :داليا،چه طورى خواهرى . واقعا حالم را نميديد يا نمى خواست ببيند. اصلا من را نه،به لباس سياه خود هم توجه نميكرد،اين سوال را ميپرسيد.نگاهم را به زمين دوختم وجلو رفتم.بازهم صداى برادرم اينبار با لرزشى كه خودهم سعى در پنهان كردنش نميكرد،صدايم زد.نگاهم رااز آن ميز طوسى رنگ كثيف گرفتم وبه چشم هاى پراز اشكش انداختم.راستش زياد نمى توانستم دركشان كنم ،انقدر حال و اوضاع خودم بهم ريخته بود كه از درك كردن خودهم عاجز بودم چه برسد به بقيه . واقعا ان ها براى چه تلاش ميكردند، براى عزيزى كه خود عزيز به خاك سپرده بود وبراى زندگيش ديگر بهانه اى نداشت.البته بهانه ى ديگر بى دعوت آمده بودكه هيچكس جز من از آن خبر نداشت.هرچند من اين بهانه را با دست هاى خود از بين ميبردم ولى نميگذاشتم نطفه اى ديگر از آن حيوان در من رشد كند.اى كاش اين چند هفته هم زودتر تمام شود تا ديگر من بيش از اين به گناه الوده نشوم. برادرم دستش را روى دستم مى گذارد كه صداى سرباز به اعتراض بلند ميشود وباعث عقب نشينى اش ميشود. به صورت خسته وغم گينش نگاه ميكنم،ديگر از آن مرد سرزنده وشاد خبرى نبود. اوهم ازغم من شكسته شده بود. .فكرميكردتنها خواهرش قاتل شده است وديگر هيچ.... اشك هايش بند نمى امد وبا همان بغض وگريه مى گفت. تيام:توروخدا حرف بزن،ببين اصلا وكيلتو عوض كردم،البته ايشون برادر خانم بختيارى هستن وقول دادن تمام سعيشونو بكنن. دردل پوزخند زدم ،كمك،مگر اينجا كسى كمك خواست كه دنبال ناجى ميگشتند.چگونه بفهمانم جايى براى هيچ تلاشى نمانده است .اصلا بمانم كه چه شود چرا نميگذاشتند كارم راحتر شودوقبل از اينكه متوجه شوند كودكى ديگر در راه بدبختى اين زندگى است،نفسم را بگيرند.اصلابراى چه كسى تلاش ميكردند.مگر از من چيزى هم باقى مانده بود تا براى آنان ارامش بياورد. برادرم يك ريز حرف ميزدو من تنها تكان خوردن لب هايش را متوجه ميشدم وبه چشم هاى بارانى اش نگاه ميكردم .راستى ،من چرا گريه نميكردم مگر از همان كودكى به من نميگفتندزر زرو ،پس آن قابليت كجا رفته بود.برادرم ايستاد،همان طور سربلند كردم ونگاه از چشم هايش نگرفتم. دستش را مشت كرد . تيام:اون بيرون غيرازمن خيلى هاى ديگه چشم انتظارت هستند.ميدونم مى تونى حرف بزنى وبگى سينا وبهارو تو نكشتى، پس حرف بزن .زندگيت به آخر نرسيده،بازم زندگيتو مى سازى. حال مرا نميديد كه فكر ميكرد از من مى تواندآينده اى بسازد.با صداى در بار ديگرسر بلند كردم واينبار چشمانم به صورت مرد روبه رويم افتاد.درست اولين آدمى كه در اين مدت مثل من سكوت را به حرف زدن ترجيح داده بود.يك دقيقه ،دو دقيقه،زمان درحال گذر بود وما هيچ كدام قصدشكستن اين سكوت را نداشتيم .اى كاش تمام ملاقاتى هايم همين گونه در ارامش باشدچيزى كه من در ده سال گذشته دنبالش گشتم ودست آخر با پر پر كردن عزيزم به آن رسيدم . من از اين سكوت راضى بودم .ولى او به دنبال چه مى گشت،مگر اوبرادر آن خواهر پرحرف نبود. پس چگونه پاى بند،اين سكوت مطلق ايستاده بود.در چشمانم دنبال چه ميگشت ،لابد به دنبال حقيقت.هه، حقيقت غير ممكن بود بگذارم كسى از آن با خبر شودكه جز خارى وخفت برايم چيزى نداشت.اى كاش صدرى هم در همان كُمابماند يا اينكه نفس اخرش را همين الان بكشد.مى دانم بى رحمى است ولى مگر چه عيبى داشت من هم مثل آن حيوان كمى پست باشم .تازه اگرهم بهوش بيايدچيزى جز طناب دار انتظارش را نميكشد.مگر قاضى ميتوانست آن زمان را درك كند كه در چه جنگى گير افتاده بود .او تنها قاتل بود وچيزى جز حكم اعدام انتظارش را نميكشيد. اي كاش بميرد ومن حكم اعدامش را به جان بگيرم .حداقل من هم مثل عزيزم راحت وآسوده از اين دنياى نامرد مى شدم. مرد روبه رويم در همان حالت مانده بود وتنها كارش نگاه كردن بود .ديگر خسته شدم هرچه دستگيرش شد كافى است ،مى خواهم برگردم . صندلى ام را عقب كشيدم واز جا بر خواستم و همان طور كه نگاهش ميكردم چرخيدم وبه سمت در راه افتادم .انگار طاقت اوهم تمام شد كه صندلى اش را عقب كشيد وايستاد . سرباز در را باز كردكه بلاخره صدايش را شنيدم . وكيل:صدرى بهوش اومده. دنياى تاريكم تاريك تر شد .پاهايم در همان قدم اول ثابت ماند وروبه مرد برگشت.خدايا چه ميگفت هنوز از دعايم دقيقه اى نميگذرد انقدر بى ارزش بودم كه تنها دعايم را قبول نكردى.چه اتفاقى مى افتاد،اگر بى خيال يك آدم ميشدى. وكيل:من ميتونم يه مدت دادگاهتونو عقب بندازم تا اقاى صدرى كمى بهبود پيدا كنه وبتونه ماجراى اونشب را تعريف كند. نفس هايم به شماره افتاده بود وخشم تمام بدنم را گرفته بود.اگر مى توانستم، خود ،صدرى را ميكشتم ولى اجازه نميدادم هرگز حرفى از آن شب بزند.
  7. 12 امتیاز
    پست سوم دست هايش را روى ميز قرارداد وآن قد بلند راكمى خميده تر كرد. وكيل:ميدونم بى گناهى فقط نميدونم چرا اصرار دارى خودتو قاتل نشون بدى . اوچه ميدانست، زن تنها به دو چيز معنا وارزش دارد.يك وجودزنانگى وپاكى اش ،ديگرى مادريش چيزى كه من هر دوى انها را از دست دادم وديگر چيزى براى جنگيدن نداشتم.چگونه ميتوانست بفهمد من بهاى اين پاكى را به چه دادم كه اى كاش نابود ميشدم ولى بهارم زنده مى ماند. ديگر توان ايستادن نداشتم ،دستم را بلند كردم وديوار كنار دستم را تكيه گاهم قرار دادم ولى انگار آن مرد نمى ديد كه ادامه داد:بهتره قبل از اينكه صدرى به حرف بياد خودت برام همه چى رو بگى چون دير يا زود همه مى فهمن اونشب تو اون عمارت چه اتفاقى افتاده. لحظه به لحظه وجودم به لرزش بيشترى مى افتاد واتاق را همانند چرخ وفلكى گردان مى ديدم.براى متوقف كردن سر گيجه ام چشمانم را روى هم فشردم اما بازهم روى آن مرد اثر نگذاشت. وكيل:تو تاوان سنگينى براى اونشب دادى، پس بهتره تا دير نشده از حقت دفاع كنى. حق، چه واژه ى مسخره اى چيزى كه من دراين ده سال چيزى از آن نفهميدم.خدايا چرا خفه نميشد .چرا مثل همان اول آن سكوت ارام بخش را رعايت نميكرد.چرا مى خواست زندگيه جهنميه مراازاين جهنم تر كند. سرباز كنارم قرار گرفت . -:خانوم ،حالتون خوبه باز هم صداى آن مرد. وكيل:بهتره بگى تا از اين فشارروانى خارج بشى.دير يا زود حقيقت اززبان ديگرى گفته ميشه . از عصبانيت تمام بدنم ميلرزيدودندان هايم از بس روى هم فشرده شده بود، صداى ترك خوردنشان بلند شده بود.خواست كلمه اى ديگر بگويد كه چشم هايم را باز كردم وزير لب گفتم. -:خفه شو جلوتر امدكه سرباز باجديت گفت. -:سرجاتون برگردين. راه آمده را برنگشت ولى سر جايش ايستاد . وكيل:پس مى تونى حرف بزنى.بهتره برگردى سرجات وبرام تعريف كنى. اينبار با صداى بلند ترى فرياد كشيدم . داليا:خفه شو دستم روى ديوار مشت شد وچادر در مشت دست ديگرم جمع شد وباز فرياد كشيدم. -:خفه شو ولى راضى نميشد .بازهم فرياد كشيدم وانقدر تكراركردم تا پاى همان ديوار تكيه گاهم به زمين خوردم وچشمانم را بستم. صداى فرياد بهارم مى امد .بى درنگ ازجا بلند شدم تابه كمكش بروم اما توان بدنى ام اجازه نميداد.نامش را صدا زدم تا بداند صدايش را مى شنوم اما او آرام نمى گرفت .بازهم نامش را فرياد زدم ولى او همچنان جيغ ميكشيد.صدايى ديگر در گوشم پيچيده مى شد اما تنها صداى دختركم برايم مهم بود .هر لحظه صداى زن مزاحم بلندتر وصداى بهارم كمتر ميشد.بلاخره زن پيروز شد وصداى بهار قطع شد. چشم هايم را باز كردم وصاحب صدا را بالاى سرم ديدم .با دستمال درون دستش روى پيشانى ام ميكشيد -:كابوس مى ديدى اروم باش تموم شد. نگاهى به اتاق انداختم .متوجه شد . پرستار:آوردنت بيمارستان .هم سرت شكسته وهم دچار خونريزى شده بودى كه خداروشكر تونستن جلوشو بگيرن وبچه ات الان سالم وقوى سر جاش مونده.راستى تو الان نزديك به پنج ماه هستى چرا نگفته بودى باردارهستى. خدايا چرا دست از سرم بر نميدارى .چراشر مراازاين دنيا كم نميكنى .چرا تيشه برداشتى و به دامان اين زندگى افتادى.كافى نيست انقدر خارو خفيف شدن. من اين بچه ى ناخواسته را كجابه چه كسانى مژده دهم .مگر آن ها ميدانند من چه كرده بودم وتاوان كارم را با مرگ بهارزندگى ام دادم.
  8. 11 امتیاز
    نام رمان: تنهايى داليا نويسنده:سمانه امينيان ♥️♥️♥️://98iia.com/files/uploads/♥️♥️Daliia.pdf نسخه ى پى دى اف👆🤩 ژانر:پليسى،عاشقانه،اجتماعى،معمايى هدف از نوشتن رمان:تجربه كسب كردن از زندگيه ديگران،اميد گرفتن از تمام نااميدى ها،شروع دوباره تو هر لحظه زندگى و رواج دادن عاشقى كردن 💖لينكنقد رمان داليا. 💖لطفا هرچند كوتاه ولى نقد كنيد تا از نظرهاى باارزشتون استفاده كنم .يه دنيا ممنون زمان گذاشتن پارت ها:روزى چند پارت در دو نوبت ظهر ساعت ٢تا٤وشب ساعت١بامداد به بعد خلاصه :دخترى همانند من وتويى كه با هزار اميدوارزو دل به مردى ميبندد وبه اميد ساختن يك خانه همراهش ميشود اما انچه كه انتظارش را ميكشد ويرانه اى بيش نيست........ به نام خدا نفس هايم تنگ است وبرايم مهم نيست تا پايان اين راه چه مدتى باقى است.مى خواهم در اين سكوت ،در اين اتاق كوچك سلولم، زندگى رابراى هميشه كنار بگذارم مگر زندگى جز حسرت وكينه برايم چه چيز گذاشت كه برايش بجنگم . فصل اول من ماندم، تنها با عكس كوچك درون دستم.يك روز ،دو روز،اصلا نمى دانم چند روز از اينجا امدنم مى گذرد .تنها ميدانم تمام زندگى ام بلاخره نابود شد وتمام آسمان ريسمان بافتنم اثرى نداشت. چه كسى فكرش را ميكرد،از آن زندگى، همچين چيزى باقى بماند.خدايا انقدر خسته ام كه ديگر توان نفس كشيدن هم ندارم .تنها مى خواهم هرچه زودتر مرا به عزيزم برسانى حال فرقى نميكند، گناه كار يا بى گناه تنها مرا برسان .هرچند تنها تو ميدانى ،اگرخود آن گناه را انجام ميدادم، الان ارامش بيشترى داشتم و اينگونه اين عذاب،مرا مثل خوره نمى خورد .اى كاش من خودم آن نامرد را واقعا كشته بودم واين تصور واقعيت داشت ومن آن را بازى نميكردم. فكر ميكننداز آن شب به بعد لال شده ام.ولى آيا فكر هم كردند،چگونه ميتوانم با كشيدن آن همه درد،زبان در دهان چرخانم .چگونه از بى رحمى آن حيوان بگويم .در تماميه اين سال ها تنها نقاب خوشبختى به صورت زده بودم وتنها خوشبختى وارامش برايم سراب بودند.چگونه به اين جماعت نفهم حالى كنم من حتى به دروغ راضى و خوشحال از اين اتهام هستم. باز هم صداى نگهبان بلند ميشود ونامم را فرياد ميزند.چرا دست از سرم برنميدارند.چرا به يكباره طناب دار را دور گردنم نمى انداختند ومرا راحت نميكردند .چه فرقى داشت من گناه كرده باشم يا نه،مهم اين است من هم مقصر بودم . مريم بازويم را مى گيرد وصدايم ميزند.مريمى كه رفيق اين روزهايم شده است و نميگذارد كسى كاربه كارم داشته باشد .كسى كه خود منتظر حكم اعدام است. صورتم را برگرداندم ودر چشمان سبز رنگش نگاه كردم .چه خوب كه ميتواند ،هنوز هم لبخند بزند.كارى كه من چندين ماه است به كل از ياد برده ام. بازويم را ميكشد وميگويد:بلند شو، اين زن گلوش پاره شد از بس اسمتو صدا زد. بازويم را عقب كشيدم وخواستم سرجايم برگردم كه باز دستش را گير بازويم انداخت گفت. -:پاشو دختر چرا لج ميكنى، ميدونى اونى كه الان تو اتاق ملاقاته چقدر منتظره. امروز روز ملاقات نبود، پس اين چه ميگفت چه انتظارى.حوصله سروكله زدن را نداشتم تا دادگاه آخر چند هفته بيشتر باقى نمانده بودومطمئن بودم ديگر تمام شده است چون من همه چيز را به گردن گرفته بودم . دمپايى هاى زشت سياهم را به پا زدم وبه دنبال مريم راه افتادم.نگهبان با ديدنم اخم هايش را در هم گره انداخت وبا خشم گفت . -:قبلا لال بودى الان كرم شدى . مريم چادرش را روى سرم انداخت ودر خطاب به نگهبان گفت. -:جوش نزن بابا انقدر ،اين دختر حواسش نبود. نگهبان دررابازكردبه جلو اشاره كرد كه راهى شوم. مريم زير گوشم گفت:انقدر لج بازى نكن، منكه ميدونم ميتونى حرف بزنى، پس بگو تا راحت بشى . نگاهش كردم وتنها يك نفس عميق كشيدم. او چه ميدانست،تنها مرگ برايم راحتى مى آورد. بلاخره صبر نگهبان تمام شدوبازويم را كشيد. -:بيا ديگه برخلاف تمام زن هاى انجا،كه مرا مى شناختند،من جز مريم كسى را نميشناختم و درون دنياى خود غرق بودم. دنبال نگهبان با دست هاى بسته راه ميرفتم.پشت در اتاق ملاقات رسيديم،زن كليد دستبندرا جلو آورد ودست هايم را بازكرد . نگهبان:برو داخل.
  9. 11 امتیاز
    خیره شدم به آسمون .فقط دنبال یه چیزی بودم . از بین این همه رقص ستاره ها ، رقص ماه و درخشیدنشون دنبال یه چیزی بودم، دنبال تنهاترین تنهاترینا؛ دنبال خدا...منو میدید و من نمیدیدمش. همیشه آدما و دنیا رو محکوم میکردم واسه تنهاییام، واسه بی کس بودنام، خدایا الان که دارم نگات میکنم ..تو از همه تنها تری! رقص تنهایی تو ، توی آسمون بیشتر از رقص این ستاره ها به چشم میاد...** رقص تنهایی
  10. 11 امتیاز
    *پارت چهل و یکم امروز دومین روزیه که اردوان رفته اصفهان واسه سر زدن به شعبه دوم شرکتشون. از کشوی اردوان قسمت سوم همون سریال عاشقانه هه رو برداشتم و گذاشتم تو لبتاب. لب تابم وصل کردم به پرده ی پروژکتور اردوان. چراغ رو هم خاموش کرده بودم و حسابی محو فضای فیلم شده بودم.بحث داستان به جایی رسیده بود که مرده به زنه خیانت کرده بود و داشتن توی ایستگاه مترو باهم بحث و گفتمان میکردن. زنه به مرده گفت : من یه فرصت دیگه میخوام تا باورت کنم توماس !! مرده یکم عاشقونه نگاهش کرد، یه لبخند زد و یهو وقتی داشت مترو با سرعت میومد سمت ایستگاه زنه رو پرت کرد جلوی مترو. با جیغی که زنه زد و صدای پرت شدن و له شدنش یه لحظه حس کردم منم له شدم!!!!!!!! ظرف چیپس از دستم افتاد و باهمون چشمای بهت زده ام به پرده نمایش خیره شدم بودم. اومدم چیپسه رو قورت بدم که گیر کرد تو گلوم و یادم رفت بجومش. فیلم رو زدم رو استپ و رفتم آشپز خونه . با بدبختی لامپ آشپزخونه رو پیدا کردم و روشنش کردم. فکر میکردم هر لحظه ممکنه مترو بیاد از روم ردشه. بالاخره یه لیوان آب خوردم و بزور چیپس عه رو دادم پایین. میخواستم بقیه ی فیلمو نبینم اما به خودم دلداری دادم که : اخه تو فیلم عاشقانه چی میتونه باشه و اونم لابد یه اتفاق بوده زنه پرت شده و فلان. دلو زدم به دریا و بقیشو پلی کردم. مرده داشت پشت به دوربین راه میرفت یهو برگشت. چشماش سرخ و بزرگ شدن. دهنشو اندازه کروکدیل باز کرد و دندونای نیششو نشون داد. انگشتاش که الان ناخوناش بلند و تیز شده بود رو به حالت پنجه گرفت سمت دوربین.ینی یه جورایی سمت من . یهو محو شد! به خودم که اومدم دیدم دارم ناخونامو میجوم و برقا رفته . هرجا رو که میدیدم مرده وایستاده بود و با همون چشمای سرخش نگاهم میکرد. یکم رفتم عقب تر که حس کردم دارم خفه میشم. عروسکی که از روی کمد افتاده بود پایین رو باغیض از روی گلوم برداشتم و پرتش کردم سمت دیوار. زهره ام داشت آب میشد. هم تو بهت زنه بودم هم چشمای مرده جلوی چشمام بود . لب تاب هنوز روشن بود و مرده داشت راحت کار خودشو میکرد . یه ساک بسته بود و یه تاکسی گرفته بود . من ولی به فضای تاریک اطرافم نگاه میکردم. به خودم جرعت دادم و به صفحه ی نمایشگر خیره شدم.مرده داشت میرفت جلو .من انقد ترسیده بودم که عقلم کار نمیکرد که این سوال تو ذهنم پیش بیاد که آخه مرده با این قیافه چجوری تاکسی گرفت؟؟؟؟؟؟ چمدونم لابد دوستای خوناشامش بودن! یهو شیشه ی دوربین ترک خورد و چند قطره خون ریخت رو صفحه. یهو شیشه ی دوربین ترک خورد و چند قطره خون ریخت رو صفحه. رفتم زیر پتو و چسبیدم به دیوار. بازم از رونرفتم ، داشتم بقیشو نگاه میکردم. ماه توی آسمون کامل شده بود . مرده رفت پیش خانواده ی دختره تا انتقام بگیره . فقط من نمیفهمیدم انتقام چیو میخواد ازون بدبختا بگیره!! نِفله زده دختره رو ترکونده میخواد انتقامم بگیره! تاچاقو رو آورد بالا سریع چشمامو بستم . حواسم نبود مامانه هم هست و تا چشمامو باز کردم یارو چاقو رو به طرز فجیعی کشید رو گردن زنه!! جیغغغغغغغغغغ کشیدم!! دستمو ناخودآگاه گذاشتم روگردنم! خداروشکر گردنم و سرم سرجاشه! یه لحظه گردنم درد گرفت! اخه بگو برادر من خیر سرت خوناشامی باید خونشونو بخوری نه اینکه چاقو بگیری دستت ملتو تیکه پاره کنی منم زهره ترک!! مرتیکه تراژن! با بدبختی لبتابو بستم . تو حالت بهت و خشک شدگی مونده بودم.همه جا انقدر ساکت بود که صدای شرشر آب حموم همسایه کناری رو هم میشنیدم.همه جا به طرز وحشتناکی ترسناک بود .بیشترم بخاطر صدای فیلمه بود که تو سرم اکو میشد.
  11. 11 امتیاز
    *پارت بیست و سوم موتورشو از سیاوش گرفتم و بعد از گذاشتنش تو پارکینگ شرکت راهی شدم سمت بیمارستان.توی راهروی بیمارستان داشتم به سمت بخش مراقبت های ویژه میرفتم که یه نفر با سرعت اومد از کنارم رد شد و رفت سمت پذیرش. وقتی داشتم از کنارش رد میشدم با شنیدن اسم تیام سر جام متوقف شدم . سر تا پاشو نگاه کردم . پرستار اسم و نسبتشو پرسید . کنجکاو بهش خیره شدم . اول یکم دستپاچه بود بعد انگار خودشو جمع کرد و گفت: ماهان راد.نامزدشون هستم . صداش تو گوشم زنگ میزد . انقدری که از اسمش جا خوردم از شنیدن اینکه گفت نامزدشونم اینجوری نشدم . اسمشو به خوبی یادمه . اون روز وقتی تیامو از رو تاب بلند کردم و گذاشتمش رو تخت داشت تو خواب اسمشو زمزمه میکرد . روی یکی از همون صندلی سبز رنگا نشستم . ماهان رفت پشت شیشه و همینکه نگاهش به تیام افتاد زانوهاش تا شد و نشست رو زمین . به وضوح لرزیدن چونه اشو دیدمو بغضی که نزدیکای سیبک گلوش جا خوش کرده بود و سعی میکرد مهارش کنه . جزئیات خودمو و اونو از نظر گذروندم . دست کمی ازش نداشتم اما دلم آروم نمیگرفت. ماهان راد......این پسره کیه؟
  12. 11 امتیاز
    پارت بیست و دوم * موسیقی پلیر داشت به جای درد های نگفته من داد میزد و آهنگ پخش میکرد . صداشو تا آخر زیاد کرده بودم. گوشیم تو دستم بود ‌و اسم تیام روی صفحه ی شماره گیری خودنمایی میکرد.بار چندم بود که شمارشو میگرفتم؟؟ نمیدونم فقط انگار خیلی داغونم. حتی دیگه کاغذ دیواری های رنگی اتاقم و بالشی که یواشکی از اتاق تیام برداشتم آرومم نمیکنه. یه جوری بی قراری شدید یا شایدم یه خلسه ی بزرگ...یه خلسه ی تنهایی! برای بار چندم دستم روی اسمش لغزید و صفحه ی شماره گیری شمارشو گرفت . برای چندمین بار تو دلم آرزو کردم که برداره اینبار. هربار دلم هرری میریخت که چرا جواب نمیده؟؟ یعنتی حتی حاضر نیست ازم توضیح بخواد؟ انقدر زود همه چی تموم شد؟ به همین راحتی؟ تیام اصلا کی اومدی کی رفتی چیکار کردی که رد پاهات تو دلم جاموند؟؟ هنوز داشت بوق میخورد . متعحب بودم از اینکه مثل هربار نمیگفت دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد و من چقد عنایت نصیب جد و آباد این بدبختی که هربار این حرف رو تکرار میکرد میکردم. صدای بوق قطع شد _الو.؟ هل شدم : ا..ا..ال.و..! فکر کنم اشتباه گرفتم. صداش صدای تیام نبود ‌. شاید خط رو خط شده . میخواستم قطع کنم که گفت : _ نه قطع نکنید اشتباه نگرفتین ! امروز یه دختری رو آوردن اینجا به اسم..تیام فکر میکنم.همراهاش وضعیت مساعدی ندارن و درست حسابی اطلاعاتی در مورد خانواده اش بهمون نمیدن . شما از آشناهاشون هستید؟ _ اونجا..کجاست؟ _بیمارستان. _چی؟ بیمارستان؟ _بله متاسفانه این خانوم تصادف کردن و .. سکوتم انقدر طولانی شد که خانوم پشت خط هم فهمید : _ آقا آقا حواستون هست چی میگم؟ شما از آشناهاشون هستین؟ _میشه آدرس رو بگین؟ طوطی وار آدرس رو گفت و من یادداشت کردم . خدایا یعنی چی ؟ بیمارستان؟؟تصادف؟؟؟اونم تیام؟؟؟؟ به سه شماره حاضر شدم و سوار ماشین . پامو رو پدال گاز فشردم . دلهره داشت روانیم میکرد.
  13. 11 امتیاز
    همین که رسیدم ویلا سریع وسایلمو جمع و جور کردم و یه صبحونه ی زورکی خوردم.قبلن بخاطر ماهان هم که شده میخواستم بمونم ولی الان هیچ بهونه ای برای موندن نداشتم . گوشیمو از تو شارژ در آوردم و روشنش کردم. چند تا تماس و پیامک از ماهان بود و چند تا هم ناشناس .نخونده همشونو پاک کردم . گوشیمو گذاشتم روی سایلنت . یه ساک کوچیک که محتوی لباس ها و وسایل شخصی ضروریم بود جمع کردم ویه ساک بزرگ هم برای مانتو هام و شلوار لی هام و ... برداشتم . سریع یه وانت و یه تاکسی گرفتم و موتور و ساک ها رو جاسازی کردم .با اینکه از بردن موتور مطمعن نبودم چون از ماهان بود اما برش داشتم . بعد از اینکه با صاحب خونه کلی چک و چونه زدم قرار شد یه مقدار از پول پیش رو امروز و بقیشم فردا به حسابم واریز کنه . سوار تاکسی شدم و سمت تهران راه افتادم . دیگه نمیخواستم برم تو شهر های دیگه . به تهران عادت کرده بودم . یکی دو ساعتی تو ماشین خوابم برد . وقتی بیدار شدم نزدیکای تهران بودیم . پشت سرمو نگاه کردم .وانت داشت دنبالمون میومد. به راننده که کلافه بهم خیره شده بود نگاه کردم .آدرس دقیق تری میخواست . و من بدون اینکه بدونم کجا قراره بمونم اومده بودم تهران . گوشیمو از تو جیبم در آوردم و باز بدون توجه به میسکالای جدید و پیامک ها تنها شماره ای که به ذهنم میرسید رو گرفتم. : _ الو... سلام سلین... _ سلام و زهر مار...سلام و حنّاق!! سلام و یرقان!! کجایی ذلیل شده؟؟ خط ات رو عوض میکنی نباید شمارتو بدی به ما؟؟ خبرت بیاد.نمیگی من و فاطمه دق مرگ میشیم؟؟سر تخته بشورنت.داغت بمونه به دل من!! _ فرصت میدی حرف بزنم یا قطع کنم؟؟ _ دِ بنال! _ اومدم تهران . سر فرصت همه چیو برات تعریف میکنم.فقط...میتونی کلید ویلاتو بهم بدی؟؟؟ _ الان کجای تهرانی روانی؟؟ _ ... اتوبان همت رسیدم تازه. _ آدرس خونمو میفرستم پاشو بیا کلید بدم بهت.
  14. 11 امتیاز
    پارت ٣١ هنگام بيدار شدنم بدن درد گرفته بودم واز شدت درد كمرم صاف نمى شد.خودرا به روى تخت رساندم ودوباره دراز كشيدم.به ياد ديشب افتادم،ميدانم كارم بچه گانه وزشت بود اما چه كنم كه اصلاً در حال خود نبودم .ازروى گوشى ساعت را نگاه كردم ،چيزى به ظهر نمانده بود .به زور از روى تخت بلند شدم وبه حمام رفتم. باپوشيدن لباس هايم به روى تخت نشستم وموهايم را شروع به شانه زدن كردم .بعد بافتن موهايم گوشى ام را برداشتم ودوباربه ساعت نگاه كردم كه يك پيامك ويك تماس ناموفق، ديدم.شماره را نشناختم ،پيامك را باز كردم ومتن را خواندم:سلام تماس گرفتم برنداشتيد ،من با زن دادشم حرف زدم ويه جوارايى راضيش كردم كه در مقابل گرفتن ديه رضايت بده. لبخند به روى لبانم نشست،واقعا خوشحال شده بودم.خدايا شكرت ،درد كمرم را از ياد برده بودم .سريع لباس هايم رابا همان مانتو شلوار مشكى ام عوض كردم وبا برداشتن كيف وگوشى ام از اتاق بيرون آمدم. مادر در آشپزخانه بود وپدر مقابل تلويزيون ،در حال تماشاى اخبار بود.به آشپزخانه رفتم ويكراست به سمت مادر رفتم وگونه اش را بوسيدم . نگاهش دلخور وناراحت بود.كنار گوشش گفتم-:ميدونم رفتار ديشبم درست نبوده،ولى چيكار كنم گاهى اوقات دلم جورى آتيش مى گيره كه نمى فهمم بقيه روهم تو آتيش خودم مى سوزونم .براى همين معذرت مى خوام جلو آمد وصورتم را بوسيد -.ما بيشتر نگران خودت هستيم ،درسته حرف نمى زنيم ولى تمام فكروذكرمون پيش تو مادر.ديشبم بانو خانوم نگرانت بود ،مدام گفت بزاريد من برم دنبالش پس ديشب حسابى آبروريزى راه انداخته بودم.بارىديگر صورتش را بوسيدم وگفتم -:نگران نباش از دلشون در ميارم ،نميزارم با دلخورى مارو براى خواستگارى به خونشون راه بدن خنديد:خدا از زبونت بشنوه،اين پسر كه مى گفت ديگه نمى خوام وايى كه من با بى فكرى ام ديشب را به چه جهنمى تبديل كردم.عقب كشيدم وبه سمت دررفتم -نگران نباش درستش مى كنم مادر:بيا يه چيزى بخور به سمت پدر رفتم ودر راه جوابش را دادم -:مرسى بايد برم كار دارم گونه ى پدررا محكم بوسيدم -:سلام به باباى هميشه مهربون خنديد:سلام به دختر خوش قلب خوش قلب،چه ميدانست قلبم از سياهى پر شده است.اما امروز روز ناراحتى نبود. داليا:امشب شام همه مهمون من ،البته دعوت خانواده ى بختيارى به عهده ى شما باشه .چون من كاردارم وحتما مى خوام از دلشون در بيارم. پدر:ميدونستم دلت راضى به ناراحتيه بقيه نيست به سمت در رفتم وبعد از پوشيدن كفش هايم گفتم -:راستى ،باباجون زحمت رستوران هم پاى شما دست هايش را به روى چشمانش گذاشت -:به روى چشم خداحافظى كردم واز در بيرون آمدم.شماره ى نازار را گرفتم ،با كمى تاخير جواب داد نازار:به به ،خانوم كوچولو خنديدم -:تيكه انداز شدى با دلخورى گفت:اخه ناسلامتى ديشب اومده بوديم عيادت شما والا به خدا انگار اومده بوديم ديدن برادرت داليا:از كجا ميدونى نيومده بودى نازار:يعنى چى دوباره خنديدم:ولش كن يه خبر خوب برات دارم،خانواده ى مقتول رضايت ميدن متعجب گفت :مگه مى شه داليا:بله ،مى شه.حالا لطف كن مراحل قانونيشو انجام بده -:بزار اول باهاشون حرف بزنيم ،قرار مدار كهگذاشته شد ،من كار هاى آزديشو انجام ميدم سركوچه رسيدم:باشه پس ميرم تا باهاشون حرف بزنم. نازار:مى خوايى منم بيام تاكسى گرفتم:نه نمى خواد -:باشه پس بعدش بيا دفتر تا حرف بزنيم با گفتن باشه تماس را قطع كردم وبه سمت مغازه ى آن مرد راهى شدم. اول به ديدار مرد وبعد هردوبه ديدار زن مقتول رفتيم.با هزار گريه و اه جگر سوز زن بلاخره كوتاه آمد وبا شرط گرفتن ديه آن هم دو برابر ومهم تر ازآن ،رفتن مريم ازآن محل ،راضى به رضايت شد وبراى چند روز بعد قرار گذاشتيم تا در قبال گرفتن ديه رضايت نامه را امضا كند. به دفتر نازار رفتم وسر راه براى مينا يك عروسك خرسيه بزرك خريدم.بايد خبر آمدن مادرش را خود به او ميدادم. وارد آسانسور شدم وبا سختى خرس قرمز رنگ را در آسانسور جايى دادم. كليد زنگ را دوبار پشت هم فشردم وبعد از چند ثانيه در باز شد.عروسك را پايين آوردم وصورت يك مرد را ديدم.چقدر چهره اش برايم آشنا بود .در را تاانتها باز كرد وبا لبخندى كه كل دندان هايش را به نمايش گذاشته بود گفت -:بفرمائيد خواهش مى كنم سلام كردم وجلو رفتم .طبق معمول منشى پشت ميزش نشسته بود. سلام كردم وسراغ نازار را گرفتم نگاهى به خرسى وبعد به صورتم انداخت وبا تعجب گفت -:به احتمال زياد تا نيم ساعت ديگه ميرسن به سمت اتاق رفتم وگفتم -:تو اتاقش منتظر مى مونم دررا بستم،خرسرا روى مبل قرار دادم وخود كنارش نشستم.چند ضربه به در خورد ،با گفتن بفرمائيد ،منتظر شدم ودر باز شد. آروان به همراه آفشيد داخل اتاق آمد.به يكباره از جايم بلند شدم وزانويم به ميز برخورد كرد.صداى آخم كه بلند شد ،دررا بست وسريع كنارم آمد پرسيد آروان:چى شد كمرم را صاف كردم ومقابلش ايستادم :هيچى نگاهش را از زانويم به چشم هايم رساند وگفت -:مى شه تا اومدن نازار،آفشيد رو نگه دارى .من يه جلسه ى خيلى مهم دارم . داليا:باشه ،حتما جلورفتم وآفشيد را از آغوشش گرفتم وگفتم -:فقط وسايل هاش كجاست آروان دخترش را بوسيد -:ببخشيد امروز مامان خونه نبود ،نازار هم كار داشت .مجبور شدم بيارمش .الانم كه خدا تورورسوندوالى بايد با آفشيد تو جلسه حاضر مى شدم . آفشيد را بوسيدم وگفتم:نگران نباش مراقبشم فقط نگفتى ساكش كجاست -:الان ميگم منشى برات بياره اگر چيزى هم كم داشت بگو سعيد برات بگيره متعجب پرسيدم:سعيد -:آره مگه نديديش -:آهان همون آقايى كه جلوى در بود،باشه نگاهش را در صورتم چرخاند -:باشه ولش كن بعدا حرف ميزنيم. ميدانستم نگران است.براى همين گفتم -:نگران نباش منم يه روزى مادر بودم اخم كرد وبا تشر گفت -:انقدر براى خودت ،نگاه و حرفاى نگفته ى ديگرانوترجمه نكن واز در بيرون رفت.
  15. 11 امتیاز
    *پارت سوم اردوان: خسته و کوفته از شرکت اومدم بیرون . نگاهی به ساعت انداختم، یه نفس پر از درد کشیدم و بی حوصله کیف چرم مشکیم و تو دستم جابه جا کردم . سوار لند کروز مشکی ام شدم . انداختم تو کوچه پس کوچه ها که به ترافیک نخورم . دیگه واقعا حوصله ی ترافیک رو ندارم .گوشیم زنگ خورد . اسم سینا رو گوشی خودنمایی می کرد . ریجکت کردم . یهو نفهمیدم چی شد که پرت شدم به سمت شیشه و صدای برخورد بلندی اومد . سریع از ماشین پیاده شدم . خورده بودم به یه موتوری . اوه اوه بدجوری زدم یارو با موتورش پخش زمین شده بود . همین طوری دستپاچه داشتم نگاش می کردم که بلند شد . چند بار صداش کردم : داداش...داداش حالت خوبه؟ جوابی نداد . جثه ریز نقشی داشت . لباس پیست موتور سواری که تنش بود براش گشاد بود اما بازم معلوم بود هیکل ظریفی داره . مشکوک زل زدم بهش . چشمام و ریز کردم ، از جاش تکون نمی خورد همون طوری مونده بود . رفتم سمتش و خواستم کلاهش و بردارم ببینم صدمه دیده یا نه که از موتور پیاده شد و باهمون پایی که از اول توجهم و به خودش جلب کرده بود و لنگ می زد شروع کرد به دوییدن . افتادم دنبالش و بالاخره گرفتمش . هرچند سرعتی نداشت و منم نمی دوییدم و فقط باحالت تند دنبالش راه می رفتم . مشکوک شده بودم اساسی . کلاهش و بادستش محکم گرفته بود . دستم و بردم سمت شیشه ی عینکش و کشیدم اش بالا . چشماش و که دیدم ماتم برد. انگار حدسم درست بود . این قد وقواره مال یه پسر نیست . ازبهتم استفاده کرد و فرار کرد . داد زدم : لاقل وایستا خسارت موتور و پای داغونت و بدم! اما اونقدر دور شده بود که بعید می دونم اصلا شنیده باشه . به کل خستگی ام یادم رفته بود و تو فکر بودم . ازجسارت و شجاعتش خوشم اومد.. همین که رسیدم خونه مثل جنازه روتخت ولو شدم و باهمون لباسای رسمی خوابم برد. یه ماهی گذشت و من تو فکر بودم . تو فکر یه موتوری سیاه پوش با اون چشمایی که ترسون نگام میکرد !!... باصدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم . یه دوش پنج دقیقه ای گرفتم و سریع حاضر شدم . اگه دیر برسم همین چند تا واحد مونده تبدیل می شه به چند ترم . چند تا واحد بیشتر نمونده تا فوق لیسانسم و بگیرم و از شانس زیبام یه واحدو سه بار افتادم . همش هم تقصیر این دختر افاده ای جکوزیه . البته اسم واقعیش سونا ست . دختر مدیر دانشکده که گیر سه پیچ داده به من و ول کن نیس . نخ که هیچ دیگه داره طناب میده دستم تا بهش توجه کنم. انقد بدم میاد از این دخترا . دختره لوس نمی دونم چجوری برگم و دست کاری کرده بود که چند بار افتادم . یه پیرهن سفید و شلور جین راسته ی مشکیم و پوشیدم .کیف و سوییچ و موبایلم و برداشتم و اومدم بیرون . تو آسانسور به موهای خیسم حالت دادم . سوار ماشین شدم ؛ پام و رو پدال گاز فشردم . روزای تکراری پشت روزای تکراری ! کلا نقشه ی زندگی من رو این سه تا چیز می چرخه : دانشگاه ، شرکت ، بعد هم خونه و خواب . همه لباسای مارک دار و ماشین مدل بالا و خونه زندگی امو می بینن و فکر می کنن اینا رو از پول بابام خریدم و از این بچه پولدارام ولی هیچ کس نمی دونه چقدر واسه به اینجا رسیدنم کار کردم از همون بچگی . نمی دونن چقدر زحمت کشیدم تا بتونم روی پاهای خودم وایستم ، نه اینکه دستم تو جیب بابای نداشته ام باشه . طبق معمول وقتی رسیدم دانشگاه رفتم سر جای همیشگی ام نشستم . جای خالی بردیا کنارم به چشم می خورد . اون با من درسش و تموم می کرد ولی درسش و نصفه رها کرد در حالی که اگه یکم صبر می کرد مدرک فوقش رو می گرفت . تغییر رشته داد به خاطر دخترمورد علاقه اش و به قول خودش در صدد این بود که مخ دختره رو بزنه و قاپش رو بدزده .بعد از رفتنش گروه چهار نفره ی ما شد سه نفره . ناگفته نماند که در طی این سالها خیلیا سعی کردن بین ما چهار تا رو بهم بزنن و یا بزور خودشون و تو گروه ما غالب کنن از جمله همون جکوزی مذکور که بدجورم تو این مدت ضایه شد . تو فکر درگیری جدیدی که تو شرکت پیش اومده بود بودم که در کلاس باز شد و شفیعی مدیر دانشگاه اومد تو و استاد رو صدا زد . چند لحظه بعد با یه دختر تازه وارد اومدن تو کلاس . شفیعی شروع کرد به معرفی کردنش : ایشون خانوم تیام یکتا هستند ، دانشجوی جدید و گل دانشکده ی ما. اسمش و که گفت برای چند ثانیه بهش نگاه کردم ، اسمش توجهم و برای چند ثانیه جلب کرده بود . ولی بعد بی تفاوت سرم و با گوشیم گرم کردم . چند دقیقه بعد اومد و نشست کنار من . در واقع تنها جای خالی کلاس . با حالت جدی ای زل زده بود به استاد و هر از گاهی در تأکید حرفای استاد سرشو تکون میداد . استاد یه سوال ازش پرسید . مثل این برق گرفته ها یهو سر جاش صاف شد و گیج به استاد نگاه کرد . پوز خندی رو لبم نشست. با بال بال زدن عده ای از دخترا که بدون نگاه کردن بهشون هم می تونستم تشخیص بدم بیشتر بخاطر جلب توجه منه سوال و بهش رسوندن .تو دلم گفتم : اَردَوان بد بخت شدی ! لاقل کاش امروز با سیاوش و سهراب یه جای دیگه می شستیم که گیر این تازه به دوران رسیده نی افتیم . بالاخره اتفاقی که حدس می زدم افتاد و قرار شد هم گروهی ما باشه . هم کلافه و هم دمغ شده بودم چون واقعا حوصله این یکی و نداشتم مخصوصا سهراب و سیاوش که اصلا با هیچ کس دم خور نمیشن ، اما همین که سیاوش و سهراب و سونا رو دیدم خنده ام گرفت سرخ شده بودن شدید . تو دلم گفتم : به یه ماه نرسیده دختره دمشو می زاره رو کولش و دِ برو که رفتیم . با خودم گفتم مجبورم مسئولیتش و قبول کنم وگرنه این دوتا یه دعوای حسابی میکنن تو کلاس کارمون به ارشاد دانشگاه میکشه . مجبوری گفتم : استاد چاره ی دیگه ای نداریم ، مسئولیتشو قبول می کنم . بله قائله ختم به خیر که هیچ شر شد ولی حداقلش اینه که استاد باز سه پیچ نشد روما . از گوشه چشم حرکات دختره رو می پاییدم . وقتی گفتم مسئولیتشو قبول می کنم اول ابروش پرید بالا وبعد انگار بهش دشنام داده باشن همچین اخم کرد و سرخ شد دیدنی ! یه خورده کج شدم که بهتر ببینمش طوریکه نفهمه . صورتش خیلی بامزه و خنده دار شده بود. ...بالأخره کلاس تموم شد . کیفم و برداشتم و بلند شدم . دختره هم هم زمان باهام بلند شد . نسبت به دخترای دیگه قد بلند تر بود ولی بازم از من خیلی کوتاه تر بود . نسبت به قد و قواره اش هیکل ظریف و ریزی داشت . به فکر فرو رفتم این جمله چقد آشناس..هیکل ظریفی داشت...دقیقا مثل همون موتوریه که یک ماهه فکرم و مشغول کرده . اوه ...دوزاریم انگار به یه چیزایی داره آلارم میده ، قد و قواره دختره ام انگار تو همین مایه ها بود . حس کردم یواشکی داره نگام می کنه که برگشتم سمتش . اما انگار اشتباه می کردم. داشت خودکارشو بر می داشت . چقد مغرور این ! مگه می شه در برابر من کسی اونم دختر انقدر بی تفاوت باشه؟ بدون هیچ واکنشی ؟ به چشماش نگاه کردم ، با این که شب بود که تصادف کردم اما حالت چشماش تو ذهنم مونده بود . حالت چشماش دقیقا همونه مگه اینکه چشمام مشکل پیدا کرده باشه تشخیص ندم این و . دقیقا همون رنگ با گرد و غبار غم توی چشماش منتها از اول صبح یه اخم غلیظ که انگار ارث باباشو طلب داشته باشه رو پیشونیشه ، انگار از این دانشگاه خوشش نیومده . به من چه به جهنم . از کلاس که اومدم بیرون سهراب و سیاوش دوره ام کردن . صدای عصبانی سیاوش در اومد با لحنی که سعی می کرد یکم آروم باشه. کنارمو نگاه کردم تیام کنار یه دختر که مشغول حرف زدن بود ایستاده بود و ظاهرا به حرفاش گوش می داد ولی فقط باچشم غره بهش خیره شده بود. کلا مشکل داره با همه گویا ! یهو چشمم خورد به سهراب ، عصبانیتش و فراموش کرده بود و خیره شده بود به دختری که کنار تیام وایستاده بود . حواسم و دادم به سیاوش : ما با این دختره تیام میام کنار نمی یایم ها ، گفته باشم اردوان خودت ردش می کنی می ره ، اصلا چرا مسئولیتش و قبول کردی بیکاری ؟ به ما ربطی نداره گردن خودته . مگه نه سهراب ؟؟ سهراب؟؟ هوووی ! باتواما سهراب !! -هانـــــــــ ! چی می گی ؟ سیاوش با چشم اشاره ای به تیام کرد که سهراب گفت: نه دختره دختر خوبیه . من که بدم نمیاد گزارش کار و پاور و ورد رو یکی دیگه به جام بنویسه! به چهره ی خونسرد سهراب و عصبانی سیاوش نگاه کردم . درست در تضاد باهم ! با صدای آرومی گفتم : سیاوش بابا فقط یه ماه و خورده ای مونده بعدش می ره پی کارش ! شر درست نکن بزار این چند تا واحد لعنتی ام تموم شه . مجبوریم تحمل کنیم مخصوصا حالام که اگه قبول نمی کردیم یه بهونه جدید می دادیم دست این جکوزی . سیاوش یه پوففف کشید : به این اش فکر نکرده بودم . انگار دختره از آشناهای این جکوزیه که انقد شفیعی تحویلش گرفت . یه نگاهی به سهراب انداختم ، همون جوری تو نخ دوست تیام بود که یهو گفت : اردی مگه سلیاک هم اسمه؟ در حین اینکه حرف میزد به دوست تیام اشاره کرد . با خنده محوی گفتم : نمی دونم والا ! با این همه اسمای عجیب غریب شایدم باشه. -نه که اسم تو کاملا یه چیز عادی و آسونه ! دیدم راست میگه اصلا قاصر شدم از جواب دادن بهش . انقدر اون دوتا ضایع نگاه کردن که تیام برگشت و به این سمت نگاه کرد . یه پوزخند آبدار زدم و روم و برگردوندم . بعد از نیم ساعت وراجی های سهراب و سیاوش باهاشون خدافظی کردم و برگشتم کارخونه . همه کارا رو به راه بود فقط یه قرار داد بود که باید امضا می کردم . بعد از انجام کارا وسر زدن به بچه ها طبق معمول خسته و کوفته از کارخونه اومدم بیرون . یه سری هم به شرکت زدم و به سمت خونه راه افتادم. داشتم می رفتم که چراغ بنزین روشن شد . روشن شد که چه عرض کنم بنده خدا از دیروز داره عرض اندام می کنه و من یادم رفته بنزین بزنم . ماشین رو کشیدم کنار اتوبان و خاموش کردم ، پیاده شدم .یه دخترِ از کنارم رد شد . کلاهشو گذاشته بود روی سرش و همین جور که دستاش تو جیبش بود راه می رفت . چند لحظه بعد دستاش و از تو جیباش در آورد و رفت رو جدولای گوشه ی اتوبان ؛ روشون راه می رفت . دستاش و از هم باز کرده بود که نیافته . اما چند باری تعادلش و از دست داد و افتاد. رفتم دنبالش تا ازش بپرسم این طرفا جایگاه بنزین هست یا نه . رسیدم بهش و سوالم و پرسیدم اما جوابی نداد . یهو پاش سر خورد و افتاد زمین . هنوز منو ندیده بود انگار . دوباره بلند شد و رو جدولا شروع کرد به راه رفتن . صدای آروم هق هقش به گوشم خورد. یادم رفت برا چی دنبالش اومده بودم و متعجب بهش خیره شدم . صداش انقدر مظلومانه و آروم بود که واقعا دلم می خواست هرچی دارم و ندارم و بهش بدم تا مشکلش برطرف شه . انگار حال خودمم گرفته شده بود . رفتم جلوتر . باز تعادلش و از دست داد ولی اینبار بد جوری کج شد و داشت میاوفتاد . سریع دستمو بردم سمتش و محکم گرفتمش لای بازوهام اما نتونستم تعادلم و حفظ کنم و افتادم رو آسفالت و دختره هم افتاد کنار من . اگه جای من دختره اول با این شدت میاوفتاد قطعا شتک می شد . چند بار صداش کردم : خانوم ..خانوم..حالتون خوبه؟ سریع بلند شد مانتوش و تکوند و زیر لب معذرت خواهی کرد و رفت . رفت و منو توی بهت گذاشت . این همون تازه وارد دانشگاه تیام بود؟؟؟ همون جوری مات نگاش می کردم که متوجه یه پژوی سبز کنارم شدم. -آقا کمک می خواین ؟ می تونم کمکتون کنم؟ گیج گفتم ها؟ دوباره سوالش و تکرار کرد . با گیجی بالاخره منظورم و بهش رسوندم و گفتم که بنزین تموم کردم و انگار پشت ماشینش زاپاس یکم داشت . کلی ازش تشکر کردم و پول بنزین و بهش دادم . سوار ماشین شدم و رفتم خونه . بازم مثل جنازه خوابم برد با این تفاوت که قبل از خوابیدن فکرم مشغول تیام بود.
  16. 11 امتیاز
    #پارت دوم گل بود به سبزه نیز آراسته شد ، نخیر ، بدبختی ها هیچ وقت دست از سر کچل من بر نخواهند داشت و من فقط فکر می کنم که انسان ها کم کم به همه چیز عادت می کنند . بعد از اینکه لباس ها را داخل خانه پرت کردم . با احتیاط و جوری که هیچ کدام از اهالی روستا ما را نبیند ، ترک موتور سعید سوار شدم و به خاطر ترسی که از موتور سواری و تجربه ی تازه ام داشتم کمرش را سفت گرفتم و سعید در چشم بهم زدنی ، گاز داد و از صحنه ی وقوع یا چمیدانم شروع جرم ، دور شد. سعید با سرعت سر سام آوری گاز می داد و باد موهای لخت مشکی و بلندم را که از زیر روسری بیرون افتاده بودند به این سو و آن سو می کشاند . من تنها به فکر برادر بد اخلاقم بودم که خسته و بی حال روی تخت بیمارستان افتاده بود اما فکر کنم دستانم که دور کمر سعید حلقه شده بودند فکر های تازه ای را در ذهن سعید می دواندند. این را از حرارت زیاد بدن و عرق هایی که پشت گردنش نشسته بود فهمیدم. -بله متاسفانه برادر شما طی تصادفی که داشته از کمر به پایین قطع نخاع شده و نمی تونه پاها و کمرشو حرکت بده ولی خب درپاهاش حس رو داره فقط از حرکت دادنشون عاجزه . البته شما باید خیلی خداروشکر کنید که مرگ مغزی یا فلج کامل نشده . باید هم حداقل ماهی یک بار اونو پیش فیزیوتراپ ببرین و از تحلیل رفتن ماهیچه ها و عضلاتش جلو گیری کنید . بعد از یک هفته به این سو و آن سو دویدن و مریض داری کردن و شب تا صبح مناجات و دعا خواندن ، این حرف دکتر و فلج شدن قطعی برادرم بود که نصیبم شد . آدم بودم ، کوه که نبودم در برابر این حرف ها بیاستم و بگویم : این نیز بگذرد ! . بوی بتادین و الکل مشامم را پر کرده بود . از این بو نفرت دارم . سرم گیج رفت و بی اختیار روی سرامیک های سرد و خاکستری بیمارستان افتادم و حس کردم که در خلا گرفتار شده ام. صدای پیج کردن اسم های جور واجور خلئم را پر نمی کرد و شیون و زجه زدن های دلخراش خانوم های چادر به سر آن طرف قادر به خلاص کردن من نبودند.این تازه شروع بدبختی ها و دربه دری هایم بود . در سکوت و ناباوری به دیوار سفید وچرک روبه رو و در اصل به نقطه ای نا معلوم خیره شده بودم و تمام فکر و ذکرم حول این محدوده ها می چرخید : اگر اهالی روستا بفهمند چه شده ، همگی باهم آستین بالا می زنند و اول از هرکاری مرا شوهر می دهند ، یا به این سعید مشنگ و عاشق و یا به هر غول بیابانی دیگری... بعد هم تازه مشکلات آقا حمید است که شروع می شود ، بالا و پایین کردنش ، دست شویی و حمام بردنش ، روحیه دادن به او و خرج دوا و در مانش و هزار کوفت و زهر مار دیگر . تازه تا الان هم که حمید خرج زندگیمان را جور می کرد از این به بعد باید خودم به تنهایی کار کنم و پول در بیارم که به احتمال زیاد تمامش هم خرج ویزیت و دکتر حمید می شود . خدایا حرف ها و دعا هایم را نشنیده می گیری یا صدایم به درگاهت نمی رسد ؟ ، فرشتگانت کم محلی می کنند و دعایم را بالا نمی آورند یا که همه ی اینها تقصیر قاصدک هایت است که خودشان را از من پنهان می کنند تا نتوانم آرزو کنم ؟ سعید از دستها و پهلویم گرفت و من را روی صندلی نشاند . اا چه زود پسر خاله شده بود !! . -ول کن دستم رو . با خشم دستم را از دستان قدرتمندش بیرون کشید و سرم را میان دستانم گرفتم و پایین انداختم و کمی ، فقط کمی دور از سعید و چشم های نگرانش و پرستار ها و دکتران سفید پوش در حال رفت و آمد ، در سکوت کامل اشک ریختم ؛ دوست نداشتم گریه هایم را ببینند ؛ دهانم را محکم بسته بودم تا هق هقم بلند نشود و مراقب شانه هایم بودم تا نلرزند و احساس ترحم هیچ کسی را برنینگیزند. انقدر مظلومانه اشک هایم روی سرامیک ها می ریخت که لحظه ای دلم به حال خودم هم سوخت . -اشکال نداره گلنار ؛ خودت رو ناراحت نکن ، خدا کریمه . در کریم بودن خدا که شکی نبود اما نمی دانم کرمش را خرج چه کسانی می کرد که به ما هیچی نمی رسید . اصلا شاید من و برادر علیلم در پاره ای از زمان و گوشه ای از دنیا ، فراموش شده بودیم . و همان چیزی که از ابتدای کودکی هم از آن بیم داشتم سرمان آمده بود . کمی مکث کردم و با کف دستانم رد های اشک را از روی گونه هایم پاک کردم و بدون این که به سعید نگاه کنم گفتم : آقا سعید ، نباید لام تا کام از این قضیه با کسی حرفی بزنیم . -بله ؟! اگر محتاج نبودم قاشق داغ می کردم و روی زبانم می گذاشتم و از این سعید کمک نمی خواستم ! . حالا پیش خودش فکر می کند چه خبر است !. -می گم هیچ کس نباید بفهمه که حمید فلج شده . شنیدی ؟!... هیچ کی ، اگه خدایی نکرده زبونم لال کسی بفهمه چی بروز حمید اومده ، بدبختم می کنند ؛ می فهمی ؟ پامو نذاشته تو روستا شوهرم می دن. -خب ، چه اشکالی داره تو هم سر و سامون بگیری ؟! من ساده را باش ! ؛ با کی از چی حرف می زدم ! . سعید تنها سنگ خودش را به سینه می زد ، با صدای بلندی که رگه هایی از عصبانیت در آن پیدا بود گفتم : اشکال داره ؛ خیلی هم اشکال داره من هنوز بچم . هنوز کلی آرزو دارم ، دارم واسه دانشگاه های تهران درس می خونم ، کم چیزی نیست که ، من باید مغز خر خورده باشم تا خودمو از همین هیفده سالگی در گیر شوهر و بچه بکنم! -تاحالاشم زیادی تو خونه موندی ، پس فردا بهت می گن ترشیده بیچاره ، دیگه هیچ کی نگات هم نمی کنه . مگه یک دختر مثل تو از زندگی چی می خواد ؟. حالا چون یک ذره بر و رو داری که نباید فکر کنی ، آسمون پاره شده و تو افتادی... هوووف ، ببین ،اصلا نمی خواد غصه بخوری خداروشکر یه تیکه زمین و یه آلونک و شغل خوبی دارم که بتونی راحت و بی دغدغه زندگی کنی. خودم غلامیتو می کنم ؛ تو فقط بشین تو خونه و خانومیتو کن . نمی خواد نگران هیچیم باشی . از عصبانیت داشتم منفجر می شدم . این سعید بود ؛ از آرزو ها و حرف های من و برادرم چه می فهمید ؟، از همان بچگی به دنیا سطحی نگاه کرده بود. پس تعجبی هم نداشت که به موضوعات مهم هم انقدر سطحی نگاه کند . از ته دل می خواستم یک سیلی آبدار و جانانه نثارش کنم اما به سعید و سادگی هایش نیاز داشتم ، ته دلم لرزید از فکری که در سرم بود و صدای نازک وجدانم مانند ناقوس کلیسا در سرم رژه می رفت و مغزم را می خراشید . من اینجوری بار نیامده بودم ، اما چاره ی دیگری هم نداشتم. من تک و تنها میان این سپاه بدبختی و مشکلات چقدر مگر می توانستم دوام بیاورم ؟.
  17. 11 امتیاز
    # پارت اول دامن گل گلی بلند را پوشیدم. دور و بر اتاق رنگین اقدس خانوم را نگاه کردم ، اتاقش پر بود از فلفل های رنگی و سیر و پیاز خشک شده آویزان از در و دیوار، فکر کنم اقدس خانوم آنجا را با مطبخ یا آشپز خانه اشتباه گرفته بود . وقتی از تنها بودنم در اتاق مطمئن شدم ، روی فرش کهنه و پرز دار اتاق چرخ زدم و جلوی آینه ی قدی ترک خورده قر دادم و به صورت گل انداخته ام لبخند پاشیدم . بوی گلاب در اتاق پیچیده بود و من بی اختیار به عقب برگشتم . خیلی عقب ، صفحات خاطرات همین جور ورق می خوردند تا به یکی از مهمترین صفحات زندگیم رسیدم : (هنوزکه هنوز است رطوبت چمن های خیس را روی پاهای برهنه ام حس می کنم و از تضاد رنگ سرخ شقایق ها با دشت سبز، لذت می برم ) خوب همه ی دشت را از زیر نظرم گذراندم تا بلکه، یکی دوتا قاصدک پیدا کنم که منتظر آرزو کردن من باشند . نه ؛ محض رضای خدا هم یک قاصدک نصفه نیمه پیدا نشد . روی چمنها دراز کشیدم . چمن ها را کندم و طراوتشان را با تمام وجودم بلعیدم و بوی خاک نم دار را یک نفس سر کشیدم . به بالا خیره شدم ، آسمان آبی ، صاف و یکدست بود و هیچ ابر مخملی سفیدی در آن پیدا نمی شد. حمید جلوی چشم اندازه ساده و بی ریای آسمان اردیبهشت ماه را گرفت. نمی دانم چرا بنظرم حمید مضطرب آمد و مردمک چشمانش دو دو می زدنند ! . حمید دستم را گرفت و کشید ، نق زدم اما حمید توجهی نکرد ! . روسری را به زور و با خشم به سرم کرد و مرا کشان کشان به سوی خانه ی کاهگلی برد. در را با خشم باز و من را پرت کرد داخل حیاط کنار حوض پر از ماهی . ماهی ها جا خوردند و این طرف وآن طرف می رفتند. شاید داشتند سوراخ موشی پیدا می کردند تا در آن قایم شوند ،از دست حمید و کج خلقی هایش. کمی که گذشت دیدم هیچ صدایی از داخل خانه نمی آید . حس کنجکاویم فعال شد . وارد خانه شدم. حمید را صدا کردم ، بابا را هم . اما کسی جواب من را نداد ،وارد اتاق مهمان شدم ، پشتی های دستباف مادر بزرگ که ده – یازده سالی از عمرشان می گذشت به من سلام دادند . پدر را دیدم که روی تختش نشسته بود ، رنگ و رو رفته ، خسته و بی رمق ماننده تمامی روز های این چند ماه. تنها تفاوتی که در صورتش دیدم لبخند نصفه نیمه و برق چشمانی بود که معنیش را نفهمیدم ، آن ور اتاق درست روبه روی پدر دردمند و پیرم حمید ایستاده بود؛ با تفنگ یا هفتیری که حسابی برای من غریبه بود، می توانم قسم بخورم که حمید هم آن را نمی شناخت. حمید نفس های عمیق می کشید و گریه می کرد ، چشمان عسلی اش عجیب مرا یاد روز های بارانی و غمگین آبان ماه می انداخت . و چقدر تصویراین حمید برایم بیگانه بود . حمید داد زد : از اتاق برو بیرون. نرفتم ، دوست نداشتم که بروم ، حمید چشمانش را بست ، به روی من یا پدر را نمی دانم فقط می دانم که وقتی سرم را بر گرداندم ، روتختی و پیراهن پدر سرخ بود درست ماننده شقایق های پراکنده در دشت ، صورت پدر از درد جمع شده بود ؛ این را توانستم از چین های بزرگ و عمیقی که روی پیشانی و گونه هایش نقش بسته بود بفهمم ، حمید عصبانی بود ؛ جلو تر رفت و دو بار ، سه بار شاید هم ده بار دیگر به تن رنجور و بیمار پدرم تیر زد . حالا دیگر پدر ماننده قطره ی برفی ، سفید و سرد بود. پدر را صدا زدم اما جوابی نشنیدم ، تکانش دادم . می خواستم فریاد بزنم و بگویم دستانم را بگیرد اما پدر دستانش را از من دریغ کرد و خانه غرق درحزن شد . می خواستم جیغ بکشم که حمید دستش را جلوی دهانم گذاشت ، دستش را گاز گرفتم ، حمید آخ بلندی گفت اما پا پس نکشید . روی پیراهن خونین پدر سیلابی از اشک های من جاری بود ، خودم را می زدم ، حمید قصد داشت مرا مهار کند ، با آنکه او روی تفنگ صدا خفه کن بسته بود ولی صدای گوش خراش و کر کننده ی قلب من بی شک همه را خبر می کرد ، صورت بابا را با دستان سفید کوچکم قاب گرفتم . خیلی سرد بود . یعنی دیگر نباید از پدر انتظار بوسه های گرم می داشتم ؟! سرم را به طرفین تکان دادم ؛بغض راه گلویم را بسته بود . نه ، انگار هیچ وقت از این عذاب راحت نخواهم شد و امان از خاطراتی که قصد تکرار دارند و خودشان را ده بار ، صد بار و شاید هزار بار بتو یاد آوری می کنند . اقدس خانوم آمد . با جعبه ی نخ های رنگا وارنگش ، چند تره از موهای سپیدش از زیر چارقد آبی بلند نمایان بود. -چطوره دخترم ؟، خوشت اومد؟ ، اندازش خوبه ؟ دوست نداشتم دهان باز کنم و بغض در گلویم بشکند و این بار با چهره ای جدیدی ماننده اشک در چشمانم خودنمایی کند پس فقط سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم . اقدس خانوم تند تند حرف می زد . من که متوجه حرفهایش نمی شدم اما در جواب همه ی آنها لبخند می زدم ؛ کارم تمام شد . دامن ، جلیقه و روسری خیلی خوب برتنم نشسته بود. به سمت خانه قدیمیمان قدم برمی داشتم و به گل های شیپوری و یا شبوی قرمز توی گلدان های سفالی ترک خورده روی تاقچه ها نگاه می کردم ، خانه ها و تمامی وسایلشان ، هر کدام مادر بزرگ ، پدر بزگی بودند برای خودشان ، آخر قد برهه ای از تاریخ و به اندازه ی سه و یا حتی چهار نسل خاطره و تجربه داشتند . بیشتر انها حتی آخ هم نگفته بودند . صدای جیغ و هورای پسر ها به گوش می رسید ؛ حتما باز هم داشتند فوتبال بازی می کردند . سعید پسر علاف و به اصطلاح خاطر خواه من ، با موتور قراضه اش درست جلوی پایم ترمز کرد. به موهای ژولیده اش نگاه کوتاهی انداختم ، این بشر هیچ وقت مرتب نبوده و نخواهد بود . -سلام با غرور سرم را کج کردم و با بی میلی و حرص جواب دادم : -باز که تو عین عجل معلق جلوی چشم من ظاهر شدی! -باز هم که شما جواب سلام مارو نمی دی ... واجبه ها! سعید دلخور نگاه از من گرفت. بعد انگار که تازه یاده چیزی افتاده باشد ابرو هایش بالا پرید و لبخند پهنش جمع شد . از شادی لحظه ای پیشش تنها ردی از اخم و ناراحتی در صورتش باقی ماند . خواستم چیزی بگویم که جمله ی آرام و زمزمه وار سعید حرف را در دهانم ماساند . -حمید تصادف کرده الان هم بیمارستانه.
  18. 10 امتیاز
    به نام خدای که داشتنش جبران همه نداشته هاست کرانه آسمان ترانه زمین مهتاب موذنی ژانر:اجتماعی عاشقانه طنز هدف : خدا بزرگه زندگی رو سخت نگیرید همه چیز به مرور زمان درست میشه بعضی وقتا یکم بی خیالی لازمه شاد باشید. اگه عاشق بشی نمیدونی چطور میشی همون ساعت پارت گذاری: معین نیست روزی یک یا دو پارت مقدمه:من یک دخترم خیلی خاص نیستم نه چشم آبی دارم نه موهای طلایی نه چیزه خاصی درچهره ام. نه کفش های که پاشنه 100متری دارند همیشه اسپرت میپوشم و صدای خنده های دروغینم گوش آسمان را در خیابان کر نمیکند فکر حرف مردم نیستم و اگر دلم بخواهد آزادانه در آغوش چمن غلت میزنم نه در آغوش هرکسی. عشوه و ناز نمی آیم و بوی ادکلانم مستت نمیکند خدایم را با تمام دنیا عوض نمیکنم شب ها پایه پرسه زدن در خیابان و مهمانی نیستم بلد نیستم پای گوشی پچ پچ کنم و الکی بگویم برایت میمیرم آرایش غلیظ ندارم نگران از دست دادن چیزیم نیستم چون چیزی ندارم ولی اگر تو آدمه دنیای این حوا باشی تا عرش برایت پرواز میکنم اصلاً مهم نیست بقیه درموردم چی فکر میکنند. من معمولی ام و به آن میبالم که لاقل اصلم یه دختر دانشجو شیطون و البته دنبال خوش گذرونی و میخواد دنیاشو بسازه. همیشه شروع بد دلیل به پایان بد نمیشه (یاحق) %%%%%%%%%%%%%%%%%% 🔇MUSIC🎧: موسیقی های که متنشون داخل رمانِ"کرانه‌ی آسمان ترانه‌ی زمین" به کار رفته - موسیقی - انجمن نودهشتیا http://forum.98iia.com/topic/1187-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%86%D8%B4%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D9%84-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87/
  19. 10 امتیاز
    *پارت چهلم یه غریبه اومده توزندگیم تا من خسته رو عاشقم کنه اومده ازم بگیره غمتو من وابسته رو عاشقم کنه... منوآروم میکنه شبیهه تو منوتنها نمیزاره با خودم چون شبیهته الان کنارمه چون شبیهه توئه عاشقش شدم.. منو شکل تو نگاهم میکنه باهمون شوقی که میدیدی منو میگذره از همه دیوونگیام مثل تو وقتی میبخشیدی منو ولی من هنوز تورو دوست دارم نمیتونم تورو تنها بزارم من به عشق تو نفس میکشم و زندگیمو با تو طاقت میارم.. تو روزای بد اومد سراغ من منو بیرون کشید از جهنمت خوبیاش گاهی کلافه ام میکنه پشت دلواپسیاش میبینمت... کمتر از گذشته دلتنگ میشم یکی شکل تو کنارم اومده تنها لحنیه که بعد رفتنت اسممو شبیهه تو صدا زده.. یکیه شبیهه تو که میتونه منو با تموم تلخیام بخواد تاقدم میزنه میگیره دلم چون شبیهه تو باهام راه میاد چون شبیهه تو باهام راه میاد.. ولی من هنوز تورو دوست دارم نمیتونم تورو تنها بزارم .. من به عشق تو نفس میکشم و زندگیمو با تو طاقت میارم...
  20. 10 امتیاز
    *. * ‌پارت سی و نهم تیام : نگاهش و ازم گرفت. _ آره . سر حرفم هستم . ولی می خوای چی بشنوی ؟ می خوای به چی اعتراف کنم ؟ این که چقد حسودم ؟ هوم ؟ آره من حسودم ، حسود تو تیام خانوم . چشم ندارم هیچ کی به جز خودم رو کنارت ببینم ! چشم ندارم ببینم اون طوری بهت خیره شدن و دارن نگاهت می کنن ! آره من حسودم ! یه حسود خودخواه ! اسمش رو هر چی که می خوای بزار ؛ فرقی نداره برام فقط برام این مهمه که تو کنارم باشی ؛ به هر قیمتی ! می گی دوست ندارم و ادای عاشق پیشه هارو در آوردم هوم ؟ خودت هم خوب می دونی که چندین بار بهت ثابت کردم که چقدر دوستت دارم با این حال از حرفات گله ای ندارم ، بدتر از این ها رو هم بهم بگی مهم نیست ‌ . مهم اینه تو هستی ، این قلب منم آرومه . دِ آخه دختر من اگه کس دیگه ای رو می خواستم می موندم پای تو ؟ دو هفته با همه ی بد اخلاقیات به قول خودت گیر سه پیچ می شدم که ازت بله بگیرم که بیام خواستگاری ات ؟؟ هوم ؟؟ به نظرت نمی تونستم با حرفایی که بهم می زدی و طعنه و کنایه هات برم و دیگه پشت سرم رو نگاه نکنم و دنبال یکی دیگه باشم ؟؟ اینا رو نمی گم که منتی بزارم نه من عاشقتم این عشق توی قلبم رو هم همه جوره پاش هستم !!. دست خودم نیست اگه حسودم ، اگه خود خواهم ، اگه گاهی با حرف هام اذیتت می کنم . زبونم یه چیزی می گه ولی ته حرفام رو از تو نگاهم می تونی بخونی که فقط می خواد تو باشی ! الآن هم می دونم دلت ازم پره ، هنوز ازم دل خوری ، مجبور نیستی منو ببخشی ، اصلا تا هر وقت که دلت خواست باهام قهر باش ولی حق نداری روت رو ازم بر گردونی خب؟؟ حق نداری با هام حزف نزنی ! من یه مرد ام تیام ! ؛ می دونم قضیه ی ماهان برای تو دیگه تموم شده است ، با این وجود حتی گاهی که به یه نقطه خیره می شی از عمق چشمات می خونم که هنوز خاطره هاشو جلوی چشمات می بینی و تو قلبت یدک می کشیشون ، می دونم هر چیزی که فکر می کنی نمی دونم و خودم رو می زنم به نفهمیدن ، ولی تک تک حالت هاتو می شناسم . الآنم بد جور کلافه ای دلت می خواد تنها باشی منم زیاد اذیتت نمی کنم حرفام تموم بشه می رم ؛ یه بار گفتم ولی باز می گم که تاعمق حرف دلم و رفتارای عجیبم رو بدونی ، من نمی خوام دیگه ماهانی وجود داشته باشه ! دلم می خواد وقتی کنارم می خندی خنده هات از ته دل باشن ! دلم می خواد تو خلوتت یاد خاطره های خودمون بی افتی نه خاطره های اون ! تیام من چیز زیادی نمی خوام فقط می خوام یکم بیشتر باشی ! یکم بیشتر کنارم باشی ! دیگه اذیتت نمی کنم . تنهات میزارم با خودت که فکرات رو بکنی ولی بدون آخرین باریه که تنهات میزارم ! آخرین باریه که می زارم تنها تو خودت باشی و تو خاطره هات غلت بزنی . از جاش بلند شد . قبل از این که از اتاق خارج شه گفت : _ خواستی بخوابی یادت نره روتو بکشیا !! سرما می خوری !! رو پارکت هم نشین زمین سرده ! رفت . با وجود حرفای تلخ ام بازم حواسش به همه چیز بود . مثل همیشه و من چرا نمی تونستم باهاش خوب باشم ؟ از جام بلند شدم و رو تخت دراز کشیدم . حق داشت . حرفاش شاید آزارم می داد ‌و بهم بر خورده بود ولی حق داشت . بازم قضاوتم رو گذاشتم پای چشمام ! بازم !! خیلی باهام حرف زد و سمج رو حرفاش موند تا بتونه ازم رضایت بگیره ، حالا حق داشت مه ته حرفاش دل خوری باشه . این بار هم من مقصر بودم هم اون . دیگه ازش دل خور نبودم ولی دیگه با خودم کنار نمی اومدم بخاطر حرفایی که بهش زده بودم . راست می گفت ؛ هر از گاهی شیطنت هایی می کرد که من رو بخندونه ولی تاحالا حتی یه بارم به دختری غیر از من فکر نکرده بود. چشمای رنگیش همیشه لوش می دادن . تموم احساساتش رو حتی با وجود گاردی که بعضی وقتا با اخم کردناش می گرفت می شد از تو چشماش خوند بر خلاف چشمای تیره من که مرموز بودن و پر از راز . انگار بالاخره یکی تونسته بود تو دنیای سیاه چشمام راه پیدا کنه و راز هامو بخونه ‌ . تو فکر بودم که پلکام سنگین شد و خوابم برد . با صدای ممتد زنگ در تو دلم هرچی کلمه ی زیبا بلد بودم نثار کسی کردم که این وقت صبح من و از خواب ناز بیدار کرده ! به زور از جام بلند شدم و در رو باز کردم و رفتم سمت تخت بدون این که حتی نگاه کنم کی در زده ! رو تخت دراز کشیدم و رفتم زیر پتو . چشمام داشت گرم می شد که باز صدای در اومد . این بار صدای زنگ نبود ، صدای در اتاق خواب بود و من که گیج خواب بودم حتی به ذهنم خطور نکرد که صدا از در اتاق خواب بوده ‌و خنگولانه رفتم سمت در و در رو باز کردم . بازم اتفاقی نیوفتاد . یکم تو همون حالت گیج و منگی سر پا کنار در اتاق وایستادم و بالاخره مغزم لود شد و آلارم داد که عقل کل در اتاق که در خونه نیست در بزنن ، تو هم که در اتاق رو قفل نکردی پس صدای در چیه ؟ هیعع نکنه در رو باز گذاشتم دزد اومده ؟؟؟ وجدانم جواب داد : آخه انیشتین دزد بخواد بیاد دزدی اول در میزنه بعد اجازه می گیره می گه : ببخشیدا من اومدم دزدی کنم ، حلالم کنا ! با اجازه !؟؟؟ برای این که دعوا نشه بین مغز و وجدانم سریع لای چشمام رو باز کردم . یه لحظه با دیدن انبوهی از پشم جلوم هنگ کردم . گنگ داشتم بهش نگاه می کردم . دستم رو با احتیاط بردم جلو و لمسش کردم ، نگاهم یکم اومد بالاتر ؛ چی می دیدم ؟؟؟ یه خرس بزرگ گوگولی پشمالوی قرمز ‌. چقدرم نرم بود !! جیغ کوتاهی کشیدم ؛ چنگ زدم گرفتمش و خودم رو پرت کردم روش . محکم بغلش کردم . _ چقد خوشگل و گوگولی تو !! عزیزممم! _ ای بابا ! الآن نباید به جای اون یکی دیگه رو بغل می کردی؟؟ رفتیم یه چیز بخریم آشتی کنیم شد هوو واسمون ! صدای اردوان بود . همون طور که رو زمین رو خرس افتاده بودم نگاهش کردم . _ نچ ! _ خب لاقل معذرت خواهی ام رو که قبول می کنی ؟ آره ؟ _ نچ ! ولی خرس ات رو قبول می کنم ! _ عه اینجوریاس ؟؟ اصلا بده می خوام ببرمش پشیمون شدم . _ نههههه ! مال خودمه ! برش داشتم و در مقابل چهره ی مبهوت اردوان خرس به بغل که بزور برش داشته بودم ( از بس که بزرگ و سنگین بود ) با حالت مثلا دو از کنارش رد شدم و رفتم تو پذیرایی ! _ نگاش کنا ! خدایا !! منو تو عمرش اینجوری نگرفته که این خرسه رو.. اصلا بده به من ببینم! همون طور که داشتم از دستش فرار می کردم با حالت شعر گفتم : مال منه ! نبینم هیچ کسی دورش بیاد ، آخه دوسش دارم اونو خیلی زیاد ! _ چشمم روشن !!! دیروز که گل لقد می کردم من کلا !! این همه خودم رو کشتم انگار نه انگار اون وقت یه خرس دومتری نیومده شد مال منه نبینم کسی دورش بیاد ؟؟؟ مگه دستم بهت نرسه . وایسا ببینم ! جیغ هشدار مانندی کشیدم ‌ و دستم رو به نشونه ی ایست گرفتم جلوش : خیل خب وایسا !! معذرت خواهیتم قبول می کنم کاری به بچه ام نداشته باش ! هوفففی کرد و جعبه ی شیرینی تو دستش که تازه متوجه اش شده بودم رو گذاشت تو یخچال . بی توجه بهش که داشت با ظرف ‌ و قوری و کتری ور می رفت خرسم رو یه بار دیگه محکم بغل کردم و در برابر چشمای مبهوت اردوان ، کلی قربون صدقه اش رفتم !
  21. 10 امتیاز
    #پارت بیست و یکم * همه چیز جلوی چشمم تیره و تار شده بود ، سر خوردن خون گرم را روی پیشانی و تقریبا بیشتر جاهای بدنم حس می کردم .سیاوش از دستشویی خارج شده بود ، وقتی دستم را روی سرامیک ها می کشیدم یا به خودم که روی زمین نشسته بودم، فکر می کردم چندشم می شد و می خواستم عوق بزنم. سیاوش، اگر می دانستی زخم به چه گرگ بالان دیده ای می زنی ،هیچ گاه اینکار را نمی کردی... دستم را روی زخم عمیق سینه ام که سیاوش با آن چاغو تیزش ایجاد کرده بود کشیدم. بس بود ، هرچه از دنیا و آدم هایش خوردم و دم نزدم. حقم را می گرفتم، لااقل از سیاوش حقم را می گرفتم و به خاک سیاه می نشاندمش ، تلافی همه ی نداشته ها و جای زخم های روی روحم را از او می گرفتم، خصوصا حالا که وسیله و مدرکش را هم داشتم . از درد دیگر نایی در وجودم نمانده بود با خودم گفتم : همه ی اینکارا بمون واسه بعدا، البته اگه زنده موندم!. در توسط کسی باز شد ، در حاله ی محو و ماتی از پشت چشمانم، مردی نمایان شد ، با قامت بلند و موهای پریشان . -کی هستی ؟. جمله ی کوتاهی گفت، اما از صدای گرم و بم مردانه اش متوجه شدم که آراد است، انگار سرم آهن شده بود ، نمی توانستم تکانش بدم ، به زحمت دست سمت راستم را برداشتم و روی صورتم قرار دادم و آن را پوشاندم . دهانم خونی بود و تا خواستم چیزی بگویم خون در حلقم ریخت و جلوی همان نفس های کوتاهی هم که می توانستم بکشم گرفت. صدایم در نمی امد فقط عین مجنون ها سرم را تکان می دادم ، لحظات آخر عمرم بود؛ دیگر واقعا داشتم ازرائیل را جلوی چشمانم می دیدم که بالاخره آراد متوجه شد و سمتم آمد و تند تند پشتم کوبید، خون بالا آوردم و راه تنفسم باز شد؛ گلویم می سوخت. -نفس بکش ، نفس بکش !. دستانش را زیر سرم برد و سرم را بالا گرفت و در صورتم دقیق شدم، می دانستم با زخم ها و کبودی هایی که روی صورتم دارم نمی تواند تشخیصم بدهد . -ح...حمی...د ؟! چشمام را یک بار باز و بسته کردم. چشمانش این بار لبریز شد از حیرت و حس سرگردانی ، دقایقی به همین منوال گذشت و همینجور داشت از من خون می رفت ، به سختی با دستان خونیم یخه ی آرمان را گرفتم و کشیدم، نیروی زیادی هدر دادم اما آراد حتی نیم میلیمتر هم جا به جا نشد . خیلی آرام و به زور با صدای گرفته و لرزانی گفتم : دارم میمیرم. به خودش آمد، سرش را تکان داد، با تردید سرم را آرام به لبه ی دیوار تکیه داد و بعد در حالی که دست توی موهای پرپشت خرمایی اش می کشید، سریع از دستشویی خارج شد . انگشتان لرزانم را روی سرامیک های سفید دستشویی کشیدم. از شدت درد دیگر هیچیزی را حس نمی کردم و واقعا در آن لحظات دلم می خواست فقط، بمیرم . آراد برگشت و از روی زمین بلندم کرد ، دستانش داغ بود و داشت پوستم را می سوزاند . موهایم را آرام با دستش از روی پشانیم کنار زد ، لحظه ای در چشمانم خیره شد و بعد سریع چشمانش را گرفت . بیرون که رفتیم از سرما به خودم لرزیدم ، آراد هم متوجه شد اما هیچ کاری نکرد . -ژ...ا...کتم فقط خدا می داند که گفتن این چند حرف چقدر برایم سخت بود . آراد پوفی کرد و من را بیشتر به خودش فشرد . سرما را دیگر حس نکردم ، هوا دیگر هوای اسفند ماه نبود ، هوا تابستانی تابستانی بود . آراد در عقب ماشینش را باز کرد و تقریبا من را پرت کرد روی صندلی که صدای جیغم بلند شد؛ سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و "هووفی" کشید. بعد در ماشین را بست و سمت دستشویی رفت ، رد خون روی خاک ها دیده می شد، احتمالا رفت تا دستشویی را تمیز کند. چند دقیقه ای که گذشت برگشت و فورا سوار ماشین شد و بلافاصه گاز داد. خون در گلویم جمع شده بود و تا خواستم حرف بزنم به جای کلمات مفهوم و قابل درک صدای خرناسه و خس خس از گلوم خارج شد . -الانا دیگه می رسیم بیمارستان . آراد این جمله را گفت و همین طور هم شد. به بیمارستان که رسیدیم آراد سریع از ماشینش پیاده شد و من را بغل کرد و به حالت دو داخل بیمارستان برد ، حتی نمی دانم ماشینش را قفل کرد یا نه. -چی شده آقا ؟؟، این چه وضعیه ؟! صدای نازک پرستاری بود که با عجله خودش را به ما رساند. آخ سرم، دیگر کم کم داشتم بی هوش می شدم. -ببریدش سریع اوراژنس ، دکتر سعیدی، دکتر سعیدی یه بیمار اورژانسی... و دیگر هیچ؛ همه چیز از جلوی چشمانم محو شد و از هوش رفتم . * چشمانم بهم چسبیده بود، به سختی چشمانم را باز کردم، همه چیز تار و ناواضح بود . -کسی...ا...ینجا... نی...ست؟ دست کسی روی پیشانیم قرار گرفت : داری از تب می سوزی... دهانم خشک خشک بود و از صاحب صدا، لیوانی آب طلب کردم . صاحب صدا دستش را که زیر سرم گذاشت فهمیدم چه کسی است ، دست ها... دست ها... دست ها چه کار ها که نمی توانند بکنند! . آراد لیوان آب را روی لب هایم گذاشت و سر لیوان را خم کرد تا بتوانم بنوشم. آب خنک و گوارا جان را به تنم باز گرداند کم کم تاری ها می رفتند و تصاویر واضح می شدند. -بهتری؟... سرم را به نشانه ی اره تکان دادم. -گشنت نیست ؟ -ن...ه -خب پس می تونی حرف بزنی... کاش آراد می دانست که من جوانی بیست و خورده ای ساله نبودم ، من یک پیر زن بودم که در این بیست و خورده ای سال ، به اندازه ی صد سال دویدم و خسته بودم، اگر می دانست به بار های سنگین روی دوشم اضافه نمی کرد و دلش به رحم می آمد . -حوصله ناز کشیدن ندارم حمید خانوم! به حرفش خندید . -پس بهتره اعصابمو از اینی که هست خراب تر نکنی چون بد می بینی... جدی می گم . -چیزی برای گفتن ندارم . آراد با اعصبانیت پاشد و انگشت اشاره اش را سمت من گرفت : تو یه دروغ گویی... یه جاسوسی... از اون دخترای لوس و بی خاصیتی که واسه تفریح دست به هر کاری می زنن. خدا بگم چکارت کند آراد ، چطور می توانستی زندگی من را به این سادگی قضاوت کنی ؟. خونم به جوش آمد، به خدا دیگر کشش حرف های بی اساس مردم را نداشتم. داد زدم: تو از من چی می دونی که اینجوری قضاوتم می کنی ؟؟... خداروشکر خدا دو تا چشم سالم بهت داده که ببینی الان تو چه وضعیتیم و دیشب چه وضعی داشتم ، البته الان دیگه از سالم بودنشون مطمئن نیستم. ببین آراد خان ، من کل زندگیمو عین سگ پا سوخته دویدم تا به چیزی که می خوام برسم ، من تا به همین امروز هیچ وقت زندگی نکردم بعد توی... پس دهنتو ببند و با من اینجوری حرف نزن . پرستار ها با عجله و سرگردانی در اتاق را باز کردن و گفتند : اینجا چه خبره ؟ تند تند نفس می کشیدم ، آراد جوری به من نگاه می کرد که انگار دارد آدم فضایی می بیند . پرستار ها سمت کیسه ی خون آمدند و تنظیمش کردند. -خیلی خون ازت رفته بود ، برو خدارو شکر کن گروه خونیت طوری نیست که خون سخت گیر بیاد . آن یکی پرستار سینی غذا را روی میز گذاشت و در حالی که دست هایش را به کمرش زده بود گفت : احیانا تو که نمی خوای مثل بقیه لج بازی کنی و غذاتو نخوری؟ -اتفاقا اصلا قصدشو نداشتم !. پرستار دستهایش را در هوا برایم تکان داد . -خوبه چون انقد ضعیف شدی که اگه بخوای لج بازی هم بکنی ، فک نمی کنم زنده بمونی . با خودم گفتم : ای لال از دنیا نری... می میری یه دور از جونی چیزی اول آخرش بذاری ؟. کار پرستار ها که تمام شد از اتاق بیرون رفتند . خودم را کمی جلو کشیدم ، آراد تخت را تا کرده بود و جلو برده بود . به سینی که رسیدم تند تند و با ولع غذا را خوردم . -خوبه حالا گشنه نیستی... قاشق را محکم روی سینی انداختم و خشمگین به آراد نگاه کردم که دستانش را به نشانه ی تسلیم بالا برد . غذا را تمام که کردم ، دور دهنم را با لباس های پلاستیکی آبی پاک کردم . داشتم به اتفاقات دیشب فکر می کردم که ناگهان یاد آن پاکت زرد و گوشی ام افتادم . -از بچه ها خبر داری ؟... آراد نگاه از پنجره گرفت و جواب داد : نه ، چطور ؟ -احتمالا سیاوش الان در به در دنبال من و تو می گرده . ابرو هایش بالا پرید . -اونوقت چرا ؟ -بیا جلو... جلو تر که آمد کمی خودم را کشیدم و در گوشش زمزمه وار گفتم : آخه یه سری مدارک دست من داره .
  22. 10 امتیاز
    یه روز یکی بهم گفت: خیلی داغـــــــــــــــــــــــــــــونی مگه نه؟؟ خندیدم گفتم: چطــــور؟ گفت: آخه خیـلی قشــــــنگ میخــــــــــــندی!! 🙃
  23. 10 امتیاز
    بوی ادکلن تلخ و سردش تو بینیم نشست. همون عطر همیشگیش .. ومن چقدر از بوی این عطر خوشم میومد قبل از اینکه عاشق ماهان شم... صدای اردوان منو از فکر آورد بیرون . : تیام..تیام نگام کن! چونه امو آروم به سمت بالا کشید.مجبور شدم نگاش کنم حواسم پرت صداش شد. صدای بم قشنگ و مردونه ای داشت اگه از صدای ماهان که توی ذهنم هک شده بود فاکتور میگرفتم. خم شد کنار گوشم و گفت: تیامم، چی شدی فسقلی؟حالت خوبه؟کسی چیزی بهت گفته؟؟ نکنه آندریا اذیتت کرده؟ با شنیدن اسم آندریا یاد خواهر شیطون و مهربونش افتادم کهتو این چند روزه حسابی هوامو داشت. حدود سه سالی از خودم بزرگتره ولی مثل خواهر نداشته ام میمونه. یه لبخند زورکی زدم که اردوان هم زوری بودنشو فهمید. چیزی نگفت.دسته گلو داد دستم و کلاه شنلو کشید روی سرم. چند دقیقه بعد جلوی آتلیه بودیم. آتلیه که چه عرض کنم یه باغ پر از جینگیل بینگیل! حول و حوش ساعتای پنج و نیم عصربود که کم کم از دست ادا اطوار های فیلمبردار و عکاس کلافه شدم .از طرفی گشنم بود . اردوان یه گوشه وایستاده بود و داشت با فیلمبردار حرف میزد. از روی تاب چوبی بلند شدم و رفتم سمتش. حواسش پرت بود برای همین گوشه ی آستینشو کشیدم. با یه حالت درمونده برگشت سمتم که با دیدن من حالت قیافش به آنی عوض شد: چیشده کوچولو؟پ _اردوان من گشنمه میشه بگی تمومش کنن؟ _عین این مامان بزرگا انقدر غر نزن دیگه! همش یه شبه تیام! با نوک انگشت زد رو بینیم و ادامه داد: مهردادو فرستادم برم غذا بگیره . فک کنم رفته بسازه!! چند دقیقه دیگه میاد! بعد از خوردن ناهار که چه عرض کنم عصرونه سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت تالار. نمیدونستم تالار کجاست و حتی چه شکلیه چون روزی که میخواست تالار رزرو کنه باهم دعوامون شده بود و در نهایت تنهایی یه تالار انتخاب کرده بود. با دیدن باغ بزرگی که رو به رومون بود ماتم برد. اردوان طی حرکتی جنتلمنانه پیاده شد و در سمت منو باز کرد ومنتظر ایستاد تا من پیاده شم. دنباله ی لباسم روی زمین کشیده میشد و بعضی وقتام گیر میکرد. دوتا پسر بچه هم مدام دورم میچرخیدن دست میزدن. یعنی میخواستم این تالار رو با آدماش و خصوصن اردوان یه جا آتیش بزنم از بس که امروز کلافه و عصبی شده بودم.
  24. 10 امتیاز
    پارت٣٦ بايد از آفشيد فاصله مى گرفتم ،بايد از هرچيزى كه مرا به خود وابسته مى كرد فاصله بگيرم.من رسيدن به اهدافم مهم تر از رسيدن به زندگيم بود.از جايم بلند شدم وبه سرويس اتاق آروان رفتم.مقابل آينه ايستادم،آب را باز كردم ،دست هايم را پراز آب كردم ومحكم به صورت خود كوبيدم.مى خواستم خنكى اب وضرب دستم مرا از عالم آفشيد بيرون بكشد.تمام صورتم از شدت سرماى آب سوزن سوزن مى شد.با مسلط شدن به خود ،شير آب را بستم وبه اتاق برگشتم. لباس سرخابى را برداشتم وسراغ كمد آفشيد رفتم.همان كشو را كشيدم،لباس را باحرص داخل كشو چپاندم وبى آنكه نگاه دقيقى بيندازم،بليز شلوارى ساده به رنگ سفيد برداشتم وبه اتاق نازار رفتم. همراه آفشيد نازار هم آماده شد ، در اخر شال سفيدش را روى مانتوى قرمزش به سر انداخت وبا برداشتن كيف سفيدش بلاخره اماده ى رفتن شد.از جايم بلند شدم وافشيد را از روى تخت بلند كردم.نازار جلو امد وآفشيد را از من گرفت وگفت نازار:تو هم برو اماده شو داليا:باشه ،لباس هام تو اتاق آرون خواستم به سمت در برم كه صدايم زد وگفت -:كجا ،لباسات همين جاست نگاهش كردم،همانطور ايستاده بود وبه پاكت هاى گوشه ى ديوار اشاره مى كرد نازار:امروز كلى خريد نكرديم كه شما بازم با لباساى مشكى برى بيرون داليا:باشه براى بعد -:بهونه نيار،ببين ميدونستم روشن نمى پوشى براى همين رنگ هاى تيره خريدم پس ديگه بهونه نيار خواهشا به سمت ساك رفت،از داخلش مانتويى خاكسترى رنگ وشالى خاكسترى طلايى بيرون آورد وگفت -:ببين اينا هم فرقى با رنگ مشكى ندارن مانتو جلو باز بود .خواستم اعتراض كنم كه گفت -:بدو الان صداى آروان در مياد لباس آبى رنگ آروان را از تنم بيرون آوردم،لبه تخت گذاشتم ومانتو را پوشيدم.لباسم مناسب نبود ولى خوب توان مقابله با نازار رو هم نداشتم ،شال را تا حد ممكن باز روى سرم انداختم وسعى كردم روى سينه ام را بپوشانم. نازار چرخى به دورم زد وگفت -:به به ،ببين چقدر بهت مياد،يه دقيقه صبر كن به سمت ميز آرايشش رفت ورژى قرمز رنگ برداشت وجلويم ايستاد.اخم كردم داليا-:اين يكى ديگه عمراً اوهم اخم كرد:مگه قرار نبود امشب ناراحتيه ديشبو تلافى كنى ازلحن وقيافه اش خنده ام گرفت -:حداقل يه رنگ ملايم تر خنديد:نه ،آرايش ندارى اين بهتره.زود باش يه هلو بگو ببينم سرى تكان دادم ،رژ را از دستش گرفتم ومقابل ميز آرايش رفتم.در حالى كه سعى كردم در حد امكان كمرنگ شود ،با همان يكبار كشيدن رو لب هايم پررنگ كشيده شد. رژ را روى ميز قرار دادم وروبه نازار چرخيدم.چشم هايش برق زد -:وايى چقدر خوشگل شدى ورپريده اخم كردم وبه سمت در رفتم.از داخل اتاق آروان كيفم را برداشتم وهمراه نازار به پايين رفتيم .كفش هايم را پوشيدم،نازار براى اينكه بتواند كفشش را بپوشد آفشيد را به من دادوبعد از پوشيدن كفش هايش از خانه بيرون آمديم. آروان ماشينش را روى پل پارك كرده بود،با ديدنمان پياده شد وبه سمتمان امد. سرش را بلند كرد وبا ديدنم اول تعجب وبعد اخم كرد گفت -:آفشيد بده به من آفشيد را به دست هايش سپردم وبه طرف ماشين رفتيم.نازار خواست عقب بشيند كه گفتم -:مى خوام كنار آفشيد باشم ،برو جلو آروان دخترش را روى صندليه كودكش نشاند بعد خود سرجايش پشت فرمان نشست وبه راه افتاد.با رسيدن به خيابان اصلى نگاهى ازآينه به صورتم انداخت وبا كنايه گفت -:بهترازاين رنگ نبود متوجه نشدم پرسيدم -:چه رنگى پوزخند زد -:قرمز منظورش رنگ رژم بود ،نازار به جاى من جواب داد -:اه داداش بى خيال بابا نميزارى من ازاين رنگ بزنم ديگه با داليا چيكار دارى اون خودش داداش داره دستش را به سمت ضبط ماشين برد،روشنش كرد وزير لب گفت -:اين خانوم اگر بخواد كارى بكنه داداش كه هيچ خدا هم نمى تونه جلوشو بگيره سرم را روبه خيابان چرخاندم وبه اهنگ منتخب آروان گوش دادم بريدم ازاين زندگى يه دَم دارم بد ميارم خدا جوابتو بده ديگه دارم كم ميارم دلگيرم از اين دنيايى كه حقمو پس نميده. تقاص چى رو پس ميدم چرا امونم نميده زخم زبونم نزنيد من كه گناهى ندارم .آتيش به جونم نزنيد اخه كسى رو ندارم خراب بشه اى زمونه كه اشك چشم هاى در اومد .بسه ديگه اى روزگار هرچى بلا سرم اومد شايد كه قسمتم اينه كه تو اين دنيا درد بكشم.به آرزوهام نرسم كه عمرى حسرت بكشم ديگه تحمل ندارم مى خوام كه فرياد بزنم.برم يه گوشه بشينم گريه كنم زار بزنم (على عباسى-زخم زبون) در آينه نگاه به چشم هايش انداختم،در خود بود.او هم از اين دنيا دلخور ودل شكسته بود.نازار با اعتراض گفت -:اه داداش اين چيه مگه داريم ميريم عزادارى،ناسلامتى يه ساعت رو داليا كار كردم از پوسته خودش در اومده انوقت خرابش مى كنى از آينه ى وسط به نگاهم چشم دوخت -:پس دست پخت شماست اينبار من به جاى نازار جواب دادم -:آدمى نيستم كه بشم دست پخت ديگران نازار دست هايش را برهم زد وگفت -:اينه،درست زدى وسط خال،به من چه خودش گنجايش اين همه خوشگلى رو داشت.من فقط يكم به خودش آوردمش ،همين براى عوض كردن بحث ،كارى كه به تازگى درش استاد شده بودم گفتم -:آفشيد دقيق چند وقتشه نازارنگاهى به صورت غرق در خوابش انداخت وبا قربان صدقه رفتنش گفت -:گوجه ى عمه فردا ميره تو١١ماه ودرست اول مهر تولدشه دست نرمش رابلند كردم وآرام بوسيدم،آروان با خنده گفت -:مى خوايى اون دستشم ببوس بازهم متوجه نشدم،نازار محكم به بازوى بردارش زد وگفت -:دروغ مى گه مى خواد رژتو كم رنگ كنه نگاهش كردم .ابروهايش بالا رفت وبه خيابان چشم دوخت. مقابل رستوران ماشين را نگه داشت وبعداز پارك ماشين گفت -:داليا ،آفشيد رو آروم از تو جاش بردار كمربندش را باز كردم ومحافظ جلويش رابالا بردم وآرام از جايش بلندش كردم ودر آغوشم جايش دادم نازار پياده شد وبه سمت در رستوران رفت.آروان هم در را برايم باز كرد ،جلو آمد تا آفشيد را بگيرد كه گفتم -:بيدار ميشه آروان:بزار پتوشو بردارم بتونه اونجا بخوابه خودرا به صندلى تكيه دادم ،داخل ماشين خم شد وبا فاصله اى كه سعى ميكرد از آن كم نشود خودرا بالاتر ازما نگه داشت .پتو رابرداشت،سرش را چرخاند وبا لبخند نگاهم كرد .دركش نكردم ،عقب رفت وپتو را از عمد جورى با خود برد كه به روى لب هايم كشيده شد. تازه توانستم معنى آن لبخند را بفهمم،با حرص گفتم -:چيكار مى كنى سرش را پايين گرفت -:اِ ببخشيد حواسم نبود لبخندى از سر لج بازى زدم -:مهم نيست الان از نازار مى گيرم درستش مى كنم يك دستش را به روى سقف ماشين برد وكامل به روى صورتم خم شد -:بهتره حرص نخورى الكى،اون مارمولك ميدونسته چى به تو بده كه اصلا پاك نشه پتو را مقابل صورتم گرفت -:ببين حتى يك ذره هم پاك نشده خنده ام گرفت،اما خودرا كنترل كردم -:بلاخره دست بالاى دست زياده هرچند از اولشم به تو ربط نداشت چشم هايش را ريز كرد -:اون بچه ست نمى فهمه ولى تو چى نبايد بدونى زن وقتى با مرد بيرون ميره سرسنگين ميره شيطنتم گل كرد -:اينجورى كه همه دخترها ور دل مامان باباشون مى مونن آروان:ولى يه زن باارزش تر از اين حرف هاست،همه چى به رژ قرمز ويا (به يقه ام اشاره كرد)به يقه ى باز نيست.مهم دل آدماست سرم را به زير انداختم ويه يقه ام نگاه كردم.با اين حالى كه زياد باز نبود اما براى تضاد پوست سفيدم با رنگ مشكى به چشم مى آمد.دست راستم را از آفشيد جدا كردم وشال را روى قسمت باز يقه ام انداختم وگفتم -:از من اين حرف ها گذشته ،دنبال اين دل برى ها نيستم آروان:اينكه دل بقيه باتو بره يانه دست تو نيست نگاهم را از نگاه شيطنت آميزش گرفتم وبى خيالش شدم،از ماشين پياده شدم واز كنارش گذشتم .نازار به داخل رفته بود،ماهم داخل رستوران شديم.نگهبان ،فاميليمان را پرسيد كه آروان زودتر گفت -:بختيارى خوش آمد گفت وقسمت راست باغ را نشانمان دادوگفت -:آلاچيق شماره ى١٢ جلوتر از او به راه افتادم وبا ديدن نازار گفتم ،نگرد پيداشون كردم .از كنار آلاچيق ها رد مى شديم كه نگاهم به زنى جلب شد .خود به خود ايستادم .آشنا بود ،كجا ديده بودمش؟؟اوهم در نگاهم خيره مانداما چند ثانيه بعد لبخند زد. آروان سرش را كنار گوشم نگه داشت وگفت -:چرا نميرى زن به مرد كنار دستش زد وآرام به او چيزى گفت،مرد نگاهش روى من چرخيد.با ديدن مرد زن را به ياد آوردم ،روز عقد،محضر ،زن داداش ميلاد عطائى. آروان كلافه خودرا دوباره نزديك گوشم كرد وگفت -:داليا برو ديگه ،راهو بند آورديم. مردى با ببخشيد گفتنش سعى در ردشدن از كنارمان را داشت .با شنيدن صدايش چرخيدم وبه عقب رفتم.قبل از افتادن در باغچه ،آروان سريع دستش را روى كمرم قرار داد ومانع افتادنم شد.مرد روبه رويم ايستاده بود وبا چشمانى خشمگين به دست آروان نگاه مى كرد.ناخوداگاه اسمش را زير لب گفتم داليا:ميلاد
  25. 10 امتیاز
    پارت ٣٣ با رفتنش به اتاق برگشتم وكنار آفشيد دراز كشيدم.در طول يك ساعتى كه خواب بود به صورتش نگاه مى كردم .به محض باز شدن چشم هايش لبخند زد،از جايش بلند شد وسر جايش نشست.به آغوش گرفتمش واز روى تخت پايين آمدم.به اتاق كار نازار برگشتم كه در باز شد ونازار به داخل اتاق آمد.با ديدن آفشيد مرا ناديده گرفت وشروع به قربان صدقه رفتنه آفشيد كرد. افشيد را به آغوشش سپردم وگفتم داليا:نيم ساعت شد دوساعت ديگه اره صورت آفشيد را محكم بوسيد وصداى ناله اش را درآورد نازار:بابا اين موكل امروزيم مى خواد جدابشه ،يكدفعه اى تو دادگاه با شوهرش دعواشون شد.ديگه تا جداشون كرديم اومدم ،طول كشيد. دوباره گونه ى آفشيد را محكم بوسيد كه صداى گريه اش اتاق را پر كرد .جلو رفتم آفشيد را از بغلش بيرون كشيدم وبا تشر گفتم -.چته گريه ى بچه رو در آوردى نازار:توهم كه مثل آروان نميزارى اين گوجه سبز رو بخورم گريه اش قطع شد اما بغض در گلويش اورا به هق هق انداخته بود.براى از بين بردن گريه اش به سمت پنجره رفتم،بيرون را نشانش دادم وشروع به شعر خواندن برايش كردم پرنده هاى قشنگ با بالهاى رنگارنگ پر مى زنن به هرجا ميرن به آسمون ها در يكدفعه اى باز شدوآروان به داخل اتاق شد.جلو آمد وبا ناراحتى پرسيد -:چرا آفشيد گريه مى كنه افشيد با ديدن پدرش خنديد وبرايش شروع به دست وپا زدن كرد.چرخيدم وباز به روى پنجره ايستادم.نازار با صداى بلند خنديد وگفت -:هيچى بابا يه گاز ازاين گوجه سبز زديم صداش كل اتاقو برداشت كنارم ايستاد ودست هايش را جلو آورد -:بدش به من خسته شدى بى آنكه نگاهش كنم ،آفشيد را به آغوشش فرستادم وباز به روى پنجره چرخيدم. با حرص پرده را كشيد وبه نيم رخ صورتم نگاه كرد -:با اين وضعيت پشت پنجره جاى خوبى براى ايستادن نيست كم محلى براى اين مرد از همه چيز بهتر بود،به سمت مبل ها رفتم ونشستم. نفس بلندى كشيد وبا حرص آن را بيرون داد وگفت -:نازار من امروز كار دارم بايد آفشيد تا شب نگه دارى نازار به روى صندليه پشت ميزش نشست وشكلاتى از روى ميزش برداشت -:شرمنده داداش ،امروز بايد با داليا برم جايى،بزارش پيش مامان آروان با كلافگى ميز را دور زد وپشت سر من ايستاد -:مامان رفته بيرون ،شب هم قراره شام بريم بيرون با تعجب پرسيد:امشب ،شام ميريم بيرون آروان:بله،زنگ زد گفت امشب ميريم بيرون ،بايدساعت ٧هم بايد خونه باشيم .منم بايد امروز حتما به چندجا سر بزنم دوست داشتم ،بچه را از اين بلاتكليفى در بياورم وبگويم ،شب شام مهمان ما هستندومى تواند آفشيد را به من بسپارد اما زبان به دهن گرفتم وبه جايش خودرا به بى خيالى زدم وازجايم بلند شدم به اتاق رفتم.شال ومانتويم را به تن كردم وبه اتاق كار نازار برگشتم. نازار به همراه آفشيد روى مبل نشسته بود داليا:بريم آفشيد را به بغل گرفت واز جايش بلند شد نازار:بريم -:مگه آفشيديم با ما مياد نازار:اره ،آروان نمى تونه نگهش داره ،راستش منم به اميد تو گفتم بدش به ما ببريمش كيفم را برداشتم:برو خونه نمى خواد تو بيايى ،تو اين هوا بچه گرما زده مى شه نازار:نه بابا ماشين كه كولر داره اونجا هم كه خونست شانه هايم را بالا بردم وساكش را برداشتم واز اتاق بيرون آمدم.آروان كنار ميز منشى ايستاده بود،زير لب خداحافظى گفتم وبه سمت در رفتم.آروان از نازارپرسيد،وسايل هاشو برداشتى نازار مقابلش ايستاد:پريسا تو ساك گذاشته منشى صدايش را نازك كرد:بله تمام وسايلاشو گذاشتم ،اگر مى خواستين من مى تونستم نگهش دارم آروان:نه با نازار وداليا باشه خيالم راحت تره.حداقل يه نفر با تجربه كنارشه. نازار با ناراحتى گفت:پس از اولم به هواى داليا گوجه سبز به من دادى؟ آروان:برو دختر كار دارم انقدر به حرف نگير از در بيرون آمدم وبه انتظار آسانسور ايستادم،با رسيدن آسانسورنازار هم رسيدوهردو سوار شديم.آفشيد دست هايش را به سمت من بازكرد وصدايى شبيه به آقو از دهانش خارج كرد.به رويش خنديدم وبا جان ودل بغلش كردم وزير گوشش گفتم -:تو گوجه سبز نيستى تو فقط شيرين جانى عزيزم با دست به روى گونه ام زد وبرايم پوف كرد.نازار با لذت نگاهمان مى كرد نازار:اى جونم چقدر باهات جور شده با رسيدن به طبقه ى اول ،نازار گفت -:ببرش داخل حياط تا ماشينو از پاركينگ بيارم به محض ديدن حياط آفشيد ذوق كرد ودست هايش را برهم زد.صورتش را بوسيدم وبرايش لپ هايم را باد كردم.صداى خنده اش بلند شد ودست هايش را به لبانم رساند ،هردويشان را بوسيدم وبعد لب هايم را روى شكمش گذاشتم وشروع به قلقلك دادنش كردم .سرش را عقب برده بود ومى خنديد.با صداى بلند همراه او مى خنديدم وزير گلويش رابوسه باران كردم. با شنيدن صداى در پاركينگ ،چرخيدم و وروديه پارگينگ رو نگاه كردم .نازار همراه ماشينش بيرون آمد،خودبه خود نگاهم بالا رفت ودر طبقه ى سوم متوقف شد.آروان پشت پنجره ايستاده بودومارا نگاه مى كرد. نگاهم را ازاو گرفتم وهمراه آفشيد به سمت در وبعد ماشين رفتم.به محض نشستن در عقب ماشين ،نازار به اعتراض گفت -:چرا عقب نشستى آفشيد را روى پايم قرار دادم :نكنه توقع داشتى با بچه جلو بشينم خنديد:بابا يا همه پدرو مادرها شبيه هم هستن يا تو وآروان خيلى شبيه هم هستين با ياد بهار واينكه خود زمانى مادر بودم حالم دگرگون شد.نازار متوجه ى حرفش شد ،خواست حرف بزند كه گفتم :يه خرس خريده بودم بالا جا مونده ميرى بياريش معذرت خواهى كرد وشرمنده پياده شد.آفشيد روى پاهايش ايستاد ،روبه خود چرخاندمش وگفتم ،از خدا مى خوام هميشه بخندى وشاد باشى عزيزم.
×