رفتن به مطلب

پرچمداران

  1. shadi_khazeni

    shadi_khazeni

    ویراستار


    • امتیاز

      1,235

    • تعداد ارسال ها

      448


  2. zahra.s

    zahra.s

    ✨کاربر ویژه✨


    • امتیاز

      1,099

    • تعداد ارسال ها

      323


  3. samanehaminian69

    • امتیاز

      1,065

    • تعداد ارسال ها

      1,836


  4. ZHILA

    ZHILA

    ناظر رمان


    • امتیاز

      1,053

    • تعداد ارسال ها

      2,490



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان دوشنبه, 26 شهریور 1397 در همه بخش ها

  1. 19 امتیاز
    پارت ٤٤ با صداى پى در پى مادر هامون از افكارم بيرون آمدم . مشت هايش را به روى در مى كوبيد و با نگرانى صدايم مى زد. دست هايم را به زير آب بردم و مشتى از آب را به صورتم كوبيدم، قطرات آب با قطرات سرد عرقی که روی صورتم لیز می خورد آمیخته شدند. شير آب را بستم و به سمت در دسشويى رفتم . با باز شدن در، مادر هامون عقب رفت و با صورتى رنگ پريده گفت : دختر تو كه منو نصفه جون كردى! نگاهم را ازش گرفتم، بى حرف از كنارش گذشتم و به سمت كيفم رفتم . تحمل آنجا برايم غير ممكن بود. مادر هامون وقتی دید که کیف را بر می دارم پرسید: جايى مى رى يانار جان؟ هه، يانار جان! جالب بود مگر مى شد از كسى كه سو استفاده مى كنى جانت بشود؟! كيف را به روى شانه ام انداختم و بى آنكه به رويش برگردم گفتم: نمى دونم من مى تونم ببخشمتون يا نه، ولى اين رو هميشه از من به خاطر داشته باشيد. درسته تو خونه ی پدرم حکم اضافی بودن رو پیشونیم زده بودند اما شما حق نداشتى كه بخوايى براى نجات هامون از زنش من رو وسيله ى دست خودتون كنيد. بغض گلويم را گرفت و نفسم را سخت كرده بود، اما باز هم ادامه دادم: شما شرايط زندگى من رو مى دونستى، مى دونستى كه راه برگشتى ندارم و بايد بسوزم به پاى پسرى كه هنوزم عاشق پرى زادشه اما بازم من رو پاسوز مردى كرديد كه حتى يك در صد هم جايى تو قلبش نخواهم داشت.تمام زندگيم فداى خودخواهى و باور هاى غلط پدرم شد باقيه عمرم فداى خودخواهى و نامردى شما... به رويش چرخيدم و به چشمان برزخى اش نگاه كردم: خيا... فقط به كار پرى زاد نمى گن . اين كلمه تو خيلى از جاها معنى خودش رو داره و حال شما معنى اين كلمه رو به جون خودتون خريديد چون در حق زندگى من خيا ... كرديد. زندگى كه از اين به بعدش تنها براى من سوختن رو به همراه خواهد داشت. من كه نه ، ولى خدا از شما مى گذره ؟ منتظر جوابش نماندم و قبل از اينكه جوابى دهد به سمت در رفتم و خود را به كوچه رساندم . نمى دانم در اين دنيا آيا تاوان گناهى كه هيچ گاه مرتكب نشده بودم را مى دادم و يا نه اينها تنها تقدير دخترى است که خود نامش نيز سوختن و شعله كشيدن را به همراه دارد. در كتابى خواندم: "نام ها اثر پذيرى بزرگى بر شخصيت آدم ها دارند، پس نام فرزندانتان را به نيكى انتخاب كنيد." نام من يانار ، به معنى سوختن بود آيا نامم اين سرنوشت كذايى را برايم رقم زده بود؟ آیا من شمع بدنیا آمدم و حکم پیشانی ام این بود که بسوزم و آب شوم تا لحظات عاشقانه ی دیگران را معنا دار کنم ؟! مادرم اسمم را برايم انتخاب كرده بود . زمانى كه به گفته ى خاله ام، پدر با ديدن اينكه دختر هستم لگدى به ران پاى زن تازه فارغ شده اش مى زند و به تركى به او مى گويد: سَن مَنى گيز دوغوب سَن ارواد؟ ( براى من دختر به دنيا آوردى زن ؟) مادرم كه از عقايد پوچ خاندان آن ها با خبر بود و ميد انست دختر اول نشان از نحسى است براى پدرم، مرا در آغوش مى كشد و با التماس مى گويد : سَن الله بو گيزينن ايشين اولاماسين ! ( تو رو خدا با اين دختر كارى نداشته باش !) اما پدرم كه من را خبرى بد و بدتر از آن نحسى مي دانست جاى من ، مادرم را به مشت هايش گرفت و اينگونه براى به دنيا آوردن من از او تشكر كرد و مادرم همراه اشك هايش نام مرا يانار يعنى سوختن ناميد. نمي دانم حس مادرم از زندگى ام باعث خواندن اين نام بر من شد يا نه من دخترى خودسوخته بودم! سر بلند كردم و با ديدن اتوبوس ها به مقصد بيمارستان پرى زاد ، به سمت شان رفتم و راه بيمارستان را در پيش گرفتم.
  2. 18 امتیاز
    پارت 45 موهای پری زاد را از روی صورت زرد رنگش کنار زدم و به لوله ای که به دهانش وصل بود خیره شدم. يانار- تو تقاص چی رو می دی ؟ صندلی کنار دیوار را بی حال روی زمین کشیدم و روی آن نشستم، دست بی جان و لاغر پری زاد را در دستم گرفتم و انگشتانم را روی آن کشیدم. -می دونی پری زاد ،! نمى تونم باور كنم زنى كه عاشق شوهرش باشه اينجورى در حق عشقش نامردى كنه؟ نمى دونم انقدر مشكلات خودم بزرگه كه راستش نمى تونم به تو زياد فكر كنم. لبم را گزیدم، اشک هایم قصد آزاد کردن خودشان از پشت حصار چشمانم را داشتند... -ماها خیلی بدبختیم ! عین اشیا ازمون استفاده می کنن و ما چون زنیم، چون اینجوری آفریده شدیم باید سکوت کنیم و با گریه کردن تا اونجایی که از دستمون برمیاد خودمون رو آروم کنیم.اگرم كه حرف بزنيم ، سعى مى كنن با زورشون به ما ثابت كنند كه هيچى نيستيم. دستم را در موهای چرب شده ی پری زاد بردم و گریه ام شدت گرفت.  -کجای دنیا ، زنى براى همسر قبلى شوهرش دردو دل مى كنه ؟حس درماندگى اين نيست ،پس حس درماندگى را چگونه معنى مى كنند؟ هق هقم در اتاق سفید و بی روح بیمارستان پیچید و فضای بوی بتادین گرفته اش را پر کرد. -من تنهاییم شاخ و دم داره پری زاد ! اصلا شبیه تنهایی های معمولی نیست... من بیش از حد تنهام...بيش از حد غريب شدم تو اين تهران درندشت.بيش از حس غربت منو گرفته ! هر چند تو شهر خودمم جايى براى موندن نداشتم و مجبور شدم پناه بيارم به شهرى كه هيچ كس كمك حالت نمى شه.  صدای در زدن کسی آمد ، صورتم را چرخاندم و هامون را ديدم.بغضم را فرو دادم و با آستین مانتو ام صورت خیسم را پاک کردم. صدای نفس های هامون که سعی داشت ریتمشان را کنترل کند به وضوح به گوشم می خورد. هامون-چرا واینستادی تا خودم بیام دنبالت ؟ از جایم بلند شدم، او برای اولین بار بدون خشونت حرف می زد . با حرص صندلی پشتم را کنار زدم و با سینه ای ستبر جلوی هامون ایستادم و غریدم: برای چی بیای دنبالم ؟! مگه اهمیتی دارم ؟ هامون با تعجب و خستگی خيره ى چشمانم شد. هامون-منظورت رو متوجه نمی شم ! با تمسخر پرسیدم: - از کجا فهمیدی بیمارستانم ؟! دستم را بالا بردم و به پری زاد اشاره کردم. - اومدی به زنت سر بزنی بعد یهو دیدی منم اینجا عین علف سبز شدم ؟! با خنده ی تلخی اضافه کردم : - اوه معذرت می خوام ایشون دیگه زن شما نیست؛ چون خی...... کرده !  چشمان هامون در صدم ثانیه به خون نشست و دستانش مشت شدند. یانار-فقط یه سوال اینجا برام پیش میاد! یه مرد خی... دیده ی تعصبی ای مثل تو ، چرا انقدر برای این زن جلز و ولز می کنه؟!مردى كه حاضر به تحمل اين ننگ نشد چرا بايد انقدر بى تاب به نظر بياد؟ دلم گواه می داد که زنی مانند پری زاد، با آن چادر خونین سیاهش که با معصومیت تمام روی زمین افتاده بود، آن طور که از او می گویند نیست.خدايا نمى دانم به شنيده هايم اعتماد كنم يا چهره ى معصوم او كه نشان از پاكى داشت! -شاید هم من اشتباه می کنم! تو و خانوادت به پری زاد همچین تهمت بزرگی زدی و حالا عذاب وجدانت داره می کشتت! با عصبانیت بیشتر گفتم : - با تمام این اوصاف... بازم هیچ جایی برای یانار نیست! یانار تحمیل شدست!! این زندگی مال بقیست، مال یانار نیست...مثل هميشه يانارو هيچ كس نخواسته . مثل هميشه يانار فقط مى سوزه.مثل هميشه....  هامون-کی این حرفا رو بهت زده ؟ حاج خانوم ؟ یانار-مهم گوینده ی مطلب نیست ، مهم خود مطلبه که بدجوری من رو سوزونده... چرا هامون ؟چرا قبول کردی که با من ازدواج کنی ؟مى دونم كه فهميدى من دليل ازدواجم با تو چى بوده. اصلاً مگه مى شه مادرى كه نتونسته رازدار پسرش بوده باشه راز من رو تو سينش نگه داره؟  از شدت خشم و عصبانیت صدایم می لرزید. -من بختم سیاه بود و مجبور شدم، تو چرا ؟من رو پدرم نخواست چون نحسى به خيال پوچش داشتم ! برای چی من رو وارد زندگی ای کردی که فقط باید ستون هاشو محکم کنم ؟!براى چى وقتى تمام فكرت روز و شب مشغول زنى ديگست من رو قبول كردى ؟ اگر بازى با زندگى يه دختر خسته ازتقديرش ، دخترى كه با تمام اميد بله ى عقدش رو به زبون آورده، دخترى كه تنها اميدش رو به تو بسته خي... نيست ، پس چيه؟ هامون شما ها هر كدوم به نفع خودتون من رو بازى داديد. مامانت براى دورى از پرى زاد، تو براى دل خوش كردن مادرت ، پدرت براى ارامش خانوادش و پدرو مادر من هم.... با دست اشك هاى مزاحمى كه ديدگانم را تار كرده بود پاك كردم و ادامه دادم: شماها همتون من رو بازى داديد اما من فقط به اميد روزهاى پر ازآرامش به تو بله گفتم اما اين شد تقديرم كه فقط بسوزم . هامون-یانار بیا بریم بیرون باهم صحبت می کنیم، اینجا بیمارستانه ! اینجا اتاق پریزاد در بیمارستان بود! نامحسوس اشاره کرد که صدای بلندم پری زادش را ناراحت می کند. با سنگینی فشار های شدیدی روی قلبم، چشم هایم را روی هم گذاشتم و دهانم را بستم...بند كيفم را در دستم مشت كردم و به خود گفتم، چه احمقانه براى ترس از دست دادن او به اين زن حسادت كردم . چه احمقانه يانار منطقى و ارام براى حفظ مردش و زندگى كه در خيالش راه نجات و در واقعيت تنها سوختن بود را فراموش كردم و تبديل شدم به زنى كه حسادت او را به فكر وا داشته بود كه پرى زاد برتر است يا من.كه پرى زاد زيباتر است يا من!كه.... هامون جلوتر می رفت و من با سردرد بدی پشت سرش آرام آرام راه می رفتم. چیزی درونم می گفت که من یک احمقِ بدبخت هستم ! یک احمق بدبختی که به بدترین حالت ممکن از او سواستفاده شده و او وقتی فهمیده که دیگر کار از کار گذشته است.من در این زندگی احتمالا تا ابد زندانی می شدم!زندگى كه باز هم مهر اضافى بودن بر پيشانى ام خورده بود و باز تحقيرم كرده بودند. به حیاط بیمارستان که رسیدیم هامون سمت من برگشت. -یانار چیزی که نباید می فهمیدی رو فهمیدی اما برای خودت نبر و بدوز... آه کشید، دستش را توی جیبش برد و فندک خوش دست طلایی رنگش را بیرون آورد و بین انگشتانش چرخاند.  -درسته یه زمانی عاشق پری زاد بودم، براش همه کاری می کردم؛ اما وقتی پری زاد با کاراش شعور و غیرت من رو زیر سوال برد ازش متنفر شدم... منتظر نگاهش کردم. هامون-الانم که می بینی اینطوری می کنم به خاطر عذاب وجدانمه، از روز عقد که پری زاد دنبالمون دوید و تصادف کرد عین خوره افتاده به جونم.نه اينكه دوسش داشته باشم نه ، فقط يه سوال مدام داره اذيتم مى كنه ، اينكه اگر كسى ديگه رو به من ترجيح داده چرا بايد بازم به من فكر كنه؟ در دلم به هامون و حرف های بدون پیش زمینه و یا حتی پس زمینه اش پوزخند زدم، وقتی دروغ گفتن و چرب زبانی بلد نبود چرا می گفت ؟اصلاً حقيقت داشت، آيا باز هم در صورت مسئله ى من تغييرى ايجاد مى كرد؟ نمى دانم به قدرى در اين زندگى حس تنهايى وادم فريب خورده را داشتم كه ديگر نمى توانستم خود را بشناسم . اين يانار و رفتار هايش حتى براى من هم غريبه بود. به ماشین هامون رسیدیم؛ در ماشین را بی حال باز کردم و تقریبا روی صندلی افتادم. هامون هم که اخم هایش را در هم کشیده بود، پایش را روی گاز گذاشت و ماشین را حرکت داد. به هتل که رسیدیم از ماشین پیاده شدم.  هامون-تو برو بالا، من جایی کار دارم. بی حرف در ماشین را به هم کوبیدم. کارت را زدم و وارد اتاق شدم، مانتو را با حرص از تنمذدر آوردم و پی در پی دستم را لای موهای پرپشتم بردم. من از تحمیل بی زار بودم، حالم از خفقان و سکوت بهم می خورد. من با وجود نامردی و دروغ هایی که لحظه به لحظه به خوردم می دادند، نمی توانستم باز هم عمرى مهر سكوت بر لب زنم و همانند خانه ى پدرى خفقان بگيرم. به روى تخت نشستم و كلافه رويم را به سقف گرفتم و به خدايم گفتم، خدايا كجا برم كه مجبور به تحمل اين زندگى نباشم. خدايا در ماندگى ام را برايم درمان كن .خدايا راهى نشانم بده كه با عزت نفس بتوانم بر همه ثابت كنم يانار آنقدر هام احمق نيست. درست بود جايى براى رفتن نداشتم اما بدتر از آن جايى هم براى ماندن نداشتم و رفتن من تنها توفيق اجبارى بود كه بايد به جان مى خريدم. حس دو دلى تمام وجودم را به خود درگير كرده بود و لرزه به جانم انداخته بود اما نفس هايم بيش از آنكه قطع شوند تصميم به رفتن گرفتم. تنها جاى رفتنم همان خانه ى خاله بود . درست بود اولين جايى كه او سر ميزد آنجا بود ولى خوب من هم راه ديگرى نداشتم. دانيال هميشه من را از اتفاقات زندگى ام نجات ميداد و باز تنها فرشته ى نجاتم او بود. از جايم بلند شدم و با دستانى كه خود نشان از استرس و ترس از هامون را به رخم مى كشيد، ساكم را بستم و لباس هاى بيرونم را به تن كردم. ساكم را به دوش انداختم و به سمت در رفتم. به اتاق نگاه كردم و قدمى رو به جلو برداشتم كه به چيزى محكم بر خورد كردم. سرم را بلند كردم و صورت خشمگين هامون را ديدم. هامون-جایی می ری ؟ زبانم بند آمده بود، شوکه شده بودم! هامون نگاهش را سمت ساك روى شانه ام هدایت کرد. نفس هایش داغ شد و صورتش را نزدیک صورتم گرفت. هامون-فکر می کنم مزاحم، فرارتون شدم.  خواستم چیزی بگویم که هامون با شدت من را به عقب هل داد و داد زد : تو آدم نمی شی، نه ! جلو آمد و غضبناک گفت : حیف که جایی کار دارم وگرنه می موندم و حساب کار رو دستت می آوردم.  من به ساك و او به کارت اتاق درون دستم خیره شد. پوزخند زد و با سرعت کارت را از دستم بيرون كشيد و در حالی که آن پوزخند در صورتش پر رنگ می شد دستش را به روى قفسه ى سينه امگذاشت و بارى ديگر مرا به عقب هل داد. هامون-وقتی انقدر سرکشی باید زندانیت کنن. با سرعت به سمت در رفتم اما او قبل از رسيدن من در رامحكم بست.مشتى به روى در كوبيدم . یانار-در رو باز کن هامون ! نمی تونی من رو اینجا زندانی کنی! هامون از پشت در گفت:  -فعلا که اینکار رو کردم، سر و صدا هم نکن !چون انوقت ديگه مجبورم از رفتن صرف نظر كنم و الان به حسابت برسم چند بار از پشت در صدایش کردم که چیزی نگفت، مثل اینکه رفته بود. از عصبانیت در حال انفجار بودم، چند بار طول و عرض اتاق را طی کردم . راهى جز صبر نداشتم .
  3. 17 امتیاز
    * بسم الله الرحمن الرحیم * نام رمان : ریحانه ژانر : عاشقانه ، درام ، اجتماعی نویسنده : زهرا سلیمانی خلاصه ای از رمان : دختری به نام عاطفه که به تازگی در غم از دست دادن برادر خود می باشد ، با نامزدش احسان نیز به دلایلی جدا می شود . احسان در پی انتقام از شکست عشقی که از طرف عاطفه به او خورده بود ، سر نوشت جدیدی برای عاطفه رقم می خورد ... هدف از نوشتن : پرورش ذهن 😉 ساعت پارت گذاری : هر موقع تونستم :/ برای خواندن رمان به این لینک بروید رمان ریحــ♡ـــانه نقد و نظرات 👇 *مقدمه* درمیان منو تو فاصله هاست ... گاه می اندیشم ، می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری ... تو توانایی عشق ورزیدن را داری ، دست های تو توانایی آن را دارد . دفتر عمر مرا ، با وجود تو شکوهی دیگر ، رونقی دیگر هست . گاه می اندیشم ، خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی ، روی تورا کاشکی می دیدم ، شانه بالا زدنت را بی قید ، و تکان دادن دستت که ، مهم نیست زیاد ، و پوزخند زدنت را که ، عجیب ، عاقبت مرد ؟ کاشکی می دیدم و باور می کردم خود را اینگونه فریب دادم که تو عاشقم هستی . من به خود می گویم : « چه کسی باور کرد ، جنگل جان مرا ، آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ » * ریحانه * #پارت_اول سال ۱۳۷۲ ... پشت پنجره ، موهای خرمایی اش را به دست باد سپرده و چشمانش خیس از اشک شده بود . هیچکس به ذهنش هم نمی گنجید که آرمین ، فقط برای داشتن فرزند پسر ، به عاطفه خیانت کند . خیانتی بزرگ و غیر قابل هزم . خوب می دانست که تمام این ها نقشه عمه ی بزرگ آرمین ( مهری ) است . او به دنیا آوردن دختر به عنوان فرزند اول را ننگ می دانست . دوباره چشمانش به کارت تزیین و مچاله شده مربوط به ازدواج آرمین ، در گوشه اتاق افتاد . قطره های اشکش غلتان از روی گونه های سفیدش می چکید و بر روی قالی پخش و محو می شد . آسمان جرقه زد . آنگاه برای همدردی ، همراه با عاطفه شروع به گریستن کرد . قطره های باران با خشونت به زمین سیلی می زدند و سپس از دید محو می شدند و قطره ای دیگر جایگزینش می شد . آرام آرام شدت اشکهای عاطفه ، همراه با شدت باران بیشتر شد . با وجود اینکه حدود نیم ساعتی می شد که از ازدواج آرمین و بیتا خبردار شده بود ؛ اما هنوز هم باورش برایش سخت بود . فکرش راهم نمی کرد که بیتا ، با پای خودش به اینجا بیاید و با شادمانی خبر ازدواجش را به عاطفه بدهد و سپس بعد از دادن کارت ازدواجش از آنجا برود . پاهایش سست شد و بر زمین زانو زد . در همان حال سرش را بالا گرفت و فریاد زنان اشک ریخت . برای لحظه ای چشمانش به روی عکس ازدواج خودش و آرمین افتاد . خیره به عکس دهانش را به آرامی به روی هم گذاشت و با صدای خفه باز هم به اشک هایش اجازه ریختن داد . چانه اش شروع به لرزش کرد . چند دقیقه نگذشت که حس کرد نمی تواند دیگر نفس بکشد . چشمانش را از چهره خوشحال و خندان آرمین در قاب عکس نمی گرفت . نفس هایش کشدار و شدت اشکهایش کم و کمتر شد . دستهایش را که بی حال بر روی پاهایش انداخته بود و می لرزید ، مشت کرد . با تمام توان از جا برخاست و ایستاد . چشمان آبی اش از شدت خشم به رنگ قرمز در آمده و به خاطر گرمای شدیدی که در بدنش احساس می شد ، موهایش به پیشانی اش چسبیده بود . به سختی قدمی برداشت . چشمانش را که در آتش خشم می سوخت ، از چشمان آرمین نمی گرفت . خشم و عصبانیت تمام وجودش را فرا گرفته بود . قدم دیگری برداشت . دستش را دراز کرد تا قاب عکس را بردارد . قاب عکس را برداشت . با نفرت به چشمان سیاه آرمین خیره شد . چشمانی که باعث فریبش شد . فریبی که حال داشت تقاصش را پس می داد . دندان هایش را به خاطر خشم زیادی که در وجودش شعله ور شده بود ، سخت به روی هم فشار می داد . آرام و زمزمه وار از میان دندان های به هم چسبیده اش خیره به عکس آرمین با خشم غرید : _ هیچ وقت فکرشو نمی کردم که چنین بلایی به سرم بیاری ... فکر می کردم که ... فکر می کردم که کنار تو خوشبخت ترین زن دنیا می شم . اما ... اما اشتباه فکر می کردم . آب دهانش را به سختی قورت داد و اجازه داد تا دوباره اشک گونه هایش را خیس کند . در همان حال ادامه داد : _ قسم می خورم که ... یه روزی انتقام تمام این بدبختی هامو ازت بگیرم ... حتی ... حتی اگر اون روز آخرین روز زندگیه من باشه ! اینبار به طرف پنجره برگشت . روبه جلو خم شد . سرش را بالا گرفت و همانطور که قطره های باران سیلی زنان به صورتش برخورد می کرد ، چشم هایش را بست و روبه آسمان فریاد زد : _ قسم می خورررررررررم ! و با شدت هر چه تمام تر ، قاب عکس را در حیاط خانه پرتاب کرد . قطره های باران چک چک از موهایش می چکید و از روی گردن سفید و درخشانش به پایین سر می خورد و سپس محو می شد . عاطفه انگار قصد نداشت که چشمانش را از هم باز کند . زیرا زمانی که باران به صورتش برخورد می کرد حس خوبی به او دست می داد . انگار که همین قطره های باران تنها برای خاموش کردن شعله های خشمی که در وجودش زبانه می کشید کافی بود . ناگهان در میان آن حس و حال ، در باز شد و دخترکی با موهای به هم ریخته و صورت رنگ پریده در درگاه در ایستاد . _ مامان ؟ عاطفه چشمانش را از هم باز کرد و به طرف ریحانه برگشت . خیره به ریحانه به زور لبخندی زد و از پنجره فاصله گرفت و با من من گفت : _ سلام گل من ! ... خوبی ، کی از خواب بیدار شدی ؟ ریحانه ، خمیازه ای کشید و در همان حال که با دستش چشمان خواب آلودش را می پلکاند جلو آمد و گفت : _ همین حالا بیدار شدم ... ناگهان با بلند کردن سرش نگاهش به چشمان به خون نشسته مادرش افتاد . با ترس و نگرانی ، تته پته کنان گفت : _ مامان ؟ ... چرا چشمات قرمزه ؟ ... گریه کردی ؟! عاطفه چیزی نگفت . تنها لبخندی تلخ تر از زهر بر لبانش نقش بست . آرام آرام زانووانش سست شد و جلوی پاهای کوچک ریحانه 4 ساله ، زانو زد . دستان لطیف و ظریف ریحانه را گرفت و در همان حال که دستانش را نوازش می کرد سرش را پایین انداخت و بی اختیار اشک ریخت . ریحانه ، غمگین و گیج آرام دستانش را از میان دستان مادرش بیرون کشید . سپس دستانش را بر دوطرف صورت مادرش گذاشت و به آرامی سرش را بالا آورد . عاطفه با چشمانی خیس از اشک به چشمان زلال و معصوم دخترش خیره شد . ریحانه ، نوازشگرانه بر صورت مادر خود دست کشید و قطره های اشک را از چهره اش پاک کرد . عاطفه با چانه ای که براثر بغض می لرزید ، لبخندی زد و کف دستان ریحانه را بر روی لبانش گذاشت ؛ چشمانش را بست و عمیق او را بوسید ؛ سپس چشمانش را به آهستگی از هم باز کرد . قطرات اشک مانند مرواریدی درخشان ، از گونه هایش غلتان به پایین سر می خوردند . یکی از دستانش را دراز کرد و در موهای خرمایی و بلند ریحانه ، که از او به ارث رسیده بود ، فرو برد و در همان حال خیره در چشمان ریحانه ، بابغض گفت : _ نه مامان جان ... گریه نکردم ... فقط ... فقط ... به سختی بغضش را قورت داد و گفت : _ فقط دلم گرفته بود . همین ! ریحانه چیزی نگفت و تنها به چهره غمزده مادر خود خیره شد . عاطفه هم خیره در چشمان ریحانه پلک نمی زد . او در چشم های ریحانه کودکی و شوروشوق بچگی اش را می دید . او خیلی دلش برای پدر و مادرش و حتی عرفان تنگ شده بود . بیشتر از آنکه فکرش را می کرد ، محتاج آنها بود . محتاج نوازش های مادرش ... محتاج بوسه های گرم پدرش ... محتاج شوخی های عارف و ناز کشیدن های هر از گاهی ... و حتی محتاج آن روز های خوب در کنار زهره ...! او دلش نمی خواست که ریحانه هم به سرنوشتش دچار شود . او خوشبختی ریحانه را در کنار خانواده و دوستانش می دید . حتی نمی توانست لحظه ای به فکر جدایی ریحانه و خودش بیوفتد . ریحانه تنها امید زندگی او بود ... گلویش را صاف کرد و خیلی جدی و بدون کوچکترین لرزشی در صدایش آرام ریحانه را مخاطب قرار داد و گفت : _ ریحانه ... خوب به حرفام گوش کن ... ! ریحانه تمام حواسش را به حرفهای مادرش داد . او کنجکاو شده بود که مادرش چه می خواهد به او بگوید . عاطفه آب دهانش را قورت داد و خیره در چشمان ریحانه ادامه داد : _ گوش کن ببین چی می گم ! ... سعی کن ... تمام حرفهایی که حالا بهت می زنم و به خاطر بسپاری ... این و بهم قول می دی ؟ ریحانه که می خواست هرچه سریعتر مادرش به سراغ اصل مطلب برود ، سرش را تند تند تکان داد . عاطفه دستان ریحانه را محکم تر در دستانش فشرد . آنگاه با چهره ای ملتمس و پر از ناراحتی شروع به حرف زدن کرد : _ ریحانه ... می دونم که برای زدن این حرفها حالا زوده ... اما ... سعی کن که توی زندگیت هیچ وقت ... هیچ وقت به کسی دل نبندی ! ... می دونم حالا نمی دونی منظورم از این حرفها چیه اما ... اینبار آرام تر از قبل زمزمه کرد : _ هیچ وقت عاشق نشو ! ... هیچ وقت . ریحانه متعجب به چهره ملتمس مادرش خیره شده بود . منظور مادرش را نمی فهمید . او حتی نمی دانست که عشق یعنی چه ! عاطفه سرش را جلوتر برد ؛ اما نگاهش را از چشمان ریحانه نگرفت . در همان حال نوازشگرانه به موهایش دست کشید و گفت : _ من به خاطر همین عشق لعنتی ... سرانجامم شده همینی که داری می بینی ! ... اصلا دلم نمی خواد که تو ... مثل من بشی ! ... نمی خوام که ... مثل من ... توی زندگی شوهرت گمنام بشی ! ... عشق اون چیزی نیست که همه راجبش فکر می کنن ! ... عشق ... تنها و تنها ... آدم و زجر می ده ! ... فقط همین ... سعی کن از کلمه ای به نام عشق دوری کنی ... همیشه و در همه حال ! توانست مادرش را درک کند . شاید هم هنوز برای درک کردن حرف مادرش زود بود ! شاید باید مثل مادرش عاشق می شد ؛ تا آن وقت منظور مادرش را بفهمد و بتواند او را درک کند . عاطفه ملتمسانه و با چشمانی پر از اشک ، با بغض آرام گفت : _ خواهش می کنم ریحانه ... بهم قول بده ... قول بده که هیچوقت حرفای منو فراموش نکنی ... قول بده که ... هیچ وقت ... عاشق کسی نشی ! ... 9 ماه طول کشید که قلب تورو شکل بدم ؛ نزار یکی بیاد توی چند ثانیه اونو ازت بگیره ! ریحانه ، تنها و تنها سکوت کرده بود . برای یک دختر 4 ساله ، هزم این همه حرف سخت بود . او کاملا گیج شده بود و نمی دانست چه جوابی باید به مادر خود بدهد . عاطفه ، ریحانه را در آغوش گرفت . در همان حال به همان آرامی شروع به حرف زدن کرد : _ عزیز دلم ... می دونم که یه روزی در زندگی به کسی وابسته می شی ... اصلا هرکاری کنی نمی تونی در زندگی جلوی وابستگی رو بگیری ... اما تو تمام سعیت و بکن ... نمی گم که حالا من توی زندگی و عشق شکست خوردم پس توهم مثل من شکست می خوری ! ... من می گم زیاد وابسته نشو ... وابستگی زیاد درسته شیرینه ... اما به همون اندازه آدمو از پا در میاره ! آنگاه ریحانه را از خود جدا کرد و خیره در چشمانش پرسید : _ خب ... حالا بهم قول میدی ؟ ریحانه سرش را پایین انداخت . او با شنیدن حرفهای مادرش گیجتر از قبل شده بود و واقعا نمی دانست منظور مادرش از این حرفها چیست . اما با این حال ، سرش را بالا آورد و با تمام وجود دهن باز کرد تا به مادرش قول بدهد ؛ اما ناگهان صدای زنگ خانه ، سکوت سرد اتاق را شکست ... ***
  4. 17 امتیاز
    #پارت_دوم سال ۱۳۶۷ ... سعی می کرد به قدم هایش سرعت بیشتری ببخشد . دلش می خواست هرچه سریعتر به خانه برود تا این خبر خوش را به خانواده اش بدهد . از کنار هرکسی که عبور می کرد ، به تندی سلام می کرد و باعث تعجب آنها می شد . اما عاطفه بدون آنکه به روی خود بیاورد سریعتر به سمت خانه می رفت . در حیاط خانه ، ثریا به همراه تازه عروسش ( زهره ) ، بر روی تخت چوبی زیر درخت ، مشغول پاک کردن سبزی بودند . هر از گاه زهره سرش را بر می گرداند و به در خیره می شد . ثریا زیر چشمی به زهره نگاهی انداخت . با اینکار زهره لبخند دندان نمایی زد و گفت : _ نمی خواد هی برگردی و پشت سرت و نگاه کنی ... مطمئنم که اینبار با خبر خوش میاد ! زهره با خجالت کاملا به طرف مادر شوهرش برگشت و با پایین انداختن سرش مشغول پاک کردن سبزی شد . ثریا با دیدن گونه های قرمز زهره ، خنده ی نسبتا بلندی کرد و با مهربانی رو به زهره گفت : _ لازم نیست اینقدر خجالت بکشی ... ما هم توی دوره خودمون نامه بازی داشتیم ! زهره بیشتر از قبل خجالت کشید ؛ اما در همان حال لبخندی بر لبانش نقش بست . ثریا ، با دیدن ته مانده سبزی ، خطاب به زهره گفت: _ عزیز دلم ... می ری بقیه سبزی هارو هم بیاری ؟ ... تا بیکار نشستیم ، بشینیم اینارو پاک کنیم ! زهره با گفتن چشمی زیر لب ، از جا برخاست . هنوز هم گونه هایش از شرم سرخ بود . اما به روی خود نیاورد و با بالا رفتن از پله ها وارد خانه سنتی و در عین حال بزرگ حاج عبدالله شد . ثریا پس از رفتن زهره به داخل خانه ، از جایش برخاست و به طرف حوض بزرگ وسط حیاط خانه رفت . کنارش نشست و با لبخند به ماهی های کوچک داخل حوض خیره شد . هنوز خبری از زهره نشده بود که ناگهان ، عاطفه نفس نفس زنان در حیاط را با شدت باز کرد . با باز شدن در ، ثریا که در حال و هوای خود بود ، از جا پرید و با وحشت به چهره خیس از عرق عاطفه خیره شد . باتعجب و با چشم های از حدقه در آمده روبه عاطفه پرسید : _ چته دختر ... چرا نفس نفس می زنی ... مگه دزد دنبالت کرده ؟ عاطفه ، همانطور که تند تند نفس می کشید ، آب دهانش را قورت داد و پاکت نامه را بالا گرفت و با لبخندی بی حال و بی رمق روبه مادرش گفت : _ بالاخره ... ازش خبری اومد ! ثریا چیزی نگفت . همان جا که ایستاده بود ، خشک شده و حرکتی نمی کرد . با شنیدن این خبر قدرت تکلمش را از دست داده و نمی توانست حرف بزند . باورش برایش بسیار سخت بود ؛ اما بازم با آن حال به سختی قدمی برداشت و به عاطفه نزیک شد . عاطفه بدون هیچ حرفی ، پاکت نامه را به طرف مادرش گرفت و آرام گفت : _ بگیر مامان ... بگیر بخون ببینم چی توی نامه نوشته ! ثریا با چشمانی پر از اشک نگاهش را از چشمان عاطفه گرفت و به پاکت نامه خیره شد . آرام دستان لرزانش را بالا آورد و نامه را از عاطفه گرفت . به آرامی کنار پاکت را پاره کرد و کاغذ سفیدی را که درونش خود نمایی می کرد را برداشت . کاغذ را از هم باز کرد ؛ اما همین که شروع به خواندن کرد ، چشمانش سیاهی رفت . چشمانش را سریع به روی هم گذاشت و فشار داد . عاطفه با ناراحتی و ترس به مادرش نگاه کرد و گفت : _ مامان ... حالت خوبه ؟ ثریا سرش را تکانی داد . سپس نامه را به طرف عاطفه گرفت و با صدایی گرفته زیر لب گفت : _ بگیر بخونش ... من نمی تونم ! عاطفه کمی دیگر به مادرش نگاه کرد . او خوب می دانست که مادرش از شدت شوکی که به او وارد شده اینگونه چشمانش سیاهی رفت . پس چیزی نگفت و نامه را گرفت . تا چشمش به خط اول افتاد ، صدای زهره سکوت حیاط را شکست : _ سلام عاطی ... کِی اومدی ؟ عاطفه با شوخی و لبی خندان نگاهی به مادر و زهره انداخت و گفت : _ ای بابا ... اگر گذاشتین این نامه خونده بشه ! زهره ابتدا متوجه حرف عاطفه نشد ؛ اما پس از چند لحظه با حیرت ، چشمانش را گرد کرد و ناله کنان گفت : _ چی گفتی ؟ ... نامه ! عاطفه خنده ای کرد و همانطور که با یک دست چادرش را از سرش در می آورد گفت : _ بله ... نامه ! آنگاه نامه را بالا گرفت و اضافه کرد : _ از طرف شازده دوماده ! زهره با شگفتی دستش را جلوی دهانش گرفت . سبزی روزنامه پیچ شده را به روی تخت گذاشت و به سمت عاطفه آرام قدم برداشت . باورش نمیشد . باید نامه را می خواند تا باور می کرد که بالاخره عارف پس از یک سال از جبهه نامه فرستاده است . عاطفه نگاهی به زهره و مادر خود انداخت . وقتی دید که دل توی دل هیچ کدام از آنها نیست ، چشمانش را به کاغذ دوخت و با صدای بلند شروع به خواندن کرد : بسم الله الرحمن الرحیم « سلامی گرم به پدر و مادر عزیزم و همینطور عاطفه خانم گل و عرفان کوچولو که دلم برایش بسیار تنگ شده است . دلم می خواهد هرچه سریعتر به منزل باز گردم و دوباره در کنار شما ساعت ها به خنده و شوخی سپری شود . مرا ببخشید . حدود یک سالی می شد که نتوانستم به شما زنگی بزنم و نه نامه ای بنویسم . قول می دهم در اولین وقت به شما تلفن کنم . با نوشتن این نامه می خواستم شما را از نگرانی بیرون بیاورم و بگویم که حال من خوب است . خدا یار و نگهدار شما باشد . » عاطفه سرش را بالا آورد و با تعجب گفت : _ تموم شد ! با شنیدن همین یک جمله از دهان عاطفه ، ثریا دستانش را روبه آسمان برد و با اشک هایی که بر گونه هایش جاری شده بود ، برای سلامتی عارف دعا کرد . اما زهره ، مات و مبهوت به نامه ای که در دست عاطفه بود نگاه می کرد . در همان حال زیر لب روبه عاطفه گفت : _ چی ؟ ... همین ؟! عاطفه ابرویش را بالا انداخت و گفت : _ خب ... آره دیگه ... همین بود !... مگه باید بیشتر از این چیزی می نوشت ؟ زهره نگاهش را به آرامی از نامه گرفت . حلقه ای اشک در چشمانش نشست . اما به روی خود نیاورد و با اخمی بر پیشانی به سمت تخت رفت و چادرش را برداشت . ثریا که در حال و هوای خود بود متوجه نشد که در نامه اسمی از زهره برده نشده بود ؛ پس با تعجب به چهره پر از حرص زهره نگاه کرد و با اشاره به چادرش پرسید : _ کجا داری می ری تو مادر ؟ ... چی شد یهو ؟ ... خوشحال نیستی که شوهرت بعد از دوسال داره بر می گرده ؟! زهره همانطور که چادرش را بر سر می کرد ، به حرف آمد و به زور زیر لب روبه مادر شوهرش گفت : _ حرفا می زنینا ... دارم می رم خونه مامان کوکب ... یادم نبود ... بهم سفارش کرده بود که برم کمکش برای پاک کردن شیشه ها ... بالاخره تابستونه و هوا گرم ... اونم دست تنها نمی تونه از پس اون همه شیشه بر بیاد ... خب دیگه ... با اجازه ! سپس قدمی برداشت و به سمت در حیاط رفت ؛ اما تا در را باز کرد عاطفه داد زد : _ زهره یه لحظه صبر کن . زهره با همان اخم بر پیشانی ، به طرف عاطفه برگشت و گفت : _ چیه ؟ عاطفه برای لحظه ای زیر چشمی به مادر خود نگاهی انداخت که کنجکاوانه به او نگاه می کرد که ببیند چه می خواهد بگوید . دستپاچه گوشه ی روسری اش را گرفت و با خود فکر کرد که حالا باید چکار کند ؛ که ناگهان با صدای بلند روبه زهره گفت : _ هان ... صبر کن تا کتاب رمان و برات بیارم . یادت که نرفته ... فردا باید بریم کتاب خونه . تو هم گفته بودی که کتاب رو نصفه خوندی ! زهره مجبورانه در درگاه در ایستاد تا عاطفه کتابش را بیاورد . عاطفه با قدم های بلند وارد خانه شد و سریعا به سمت قفسه کتاب هایش رفت و از بین آنها کتاب زهره را برداشت ؛ اما قبل از آنکه قدمی به سمت حیاط بردارد ، نامه ای را که عارف جداگانه برای زهره نوشته بود را بین آن گذاشت . سپس دو طرف کتاب را به هم زد و با دو به سمت حیاط دوید و به زهره نزدیک شد و کتاب را به طرف او گرفت . زهره با چهره ای در هم و بی حوصله کتاب را از عاطفه گرفت ؛ اما همینکه پشتش را به عاطفه کرد ، صدای عاطفه مانع رفتنش شد : _ انگار مامان راست می گفت ... تو اصلا از خبر اومدن عارف به تهران خوشحال نشدی ! زهره چشمانش را بست و در همان حال که پشتش را به عاطفه کرده بود آرام و شمرده گفت : _ عاطفه ... خواهش می کنم ... دیگه این حرفو تکرار نکن ... خودت خوب می دونی که عارف همه چیزه منه ... فقط ... فقط ... _ فقط چی ؟ زهره کاملا به سمت عاطفه برگشت و ادامه داد : _ فقط کمی دلخورم ! ... همین . عاطفه موزیانه لبخندی زد و گفت : _ اوووووم ... میدونم از چی دلخوری ! سپس با اشاره به کتاب روبه زهره گفت : _ فکر کنم با خوندن اون کتاب ... دلخوریت رفع بشه ! زهره پوزخندی زد و گفت : _ بروبابا ... چه دل خوشی داری تو ... دلخوری من با این چیزا رفع نمی شه ... کی حال و حوصله کتاب خوندنو داره ! سپس پشتش را به عاطفه کرد و قدم برداشت . عاطفه همانطور که زهره از او دور و دورتر می شد بلند اورا مخاطب قرار داد و گفت : _ به خدا راست می گم ... امتحانش مجانیه ! *** زهره در را باز کرد و پشت غر غرهای مادرش وارد اتاق کوچک خود شد . آنگاه در را بست و تکیه خود را به در داد . نگاهش را ، به آرامی از تمام وسایل حاضر در اتاق گذراند و در آخر ... چشمانش به روی قاب عکس عارف خیره ماند . با دیدن چهره خوشحال و خندان عارف ، ناخود آگاه لبخندی بر لبانش نقش بست . تکیه خود را از در گرفت و با قدم هایی آرام خود را به قاب عکس رساند . کتابش را به روی تختش پرت کرد و قاب عکس را از روی میز کوچک چوبی خود برداشت. همانطور که در خیال خود به صورت عارف دست می کشید زیر لب شروع به حرف زدن کرد : _ یعنی باید باور کنم که داری میای ؟ ... اونم بعد از سه سال دوری ؟! ... نفس عمیقی کشید . بر روی تخت نشست و اینبار با بغض ادامه داد : _ نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده ... خیلی دلم می خواد که هرچه زودتر بیای و با هم بریم سر خونه و زندگیمون ... دلم می خواد هر چه زودتر از اون میدون جنگ برگردی و ... خیره توی چشمام بهم بگی که ... دیدی بالاخره برگشتم ! ... دیدی سر قولم موندم ! ... خواهش می کنم هر چه زودتر بیا و ... نشون بده که چه آدم خوش قولی هستی ! ... دوباره نفس عمیقی کشید . بغضش را آزاد کرد و در همان حال باز ادامه داد : _ نمی دونی چقدر دلخور شدم که اسمی از من توی نامه نبرده بودی ! ... حالا خوبه که دختریم اونجا نیست که بگم شاید کسی اونجا چشمتو گرفته و به من فکر نمی کنی ... اما بازم با این حال خیلی خوشحال شدم که می خوای بیای ... قطرات اشک بود که از چشمان یشمی رنگ زهره به روی قاب شیشه ای چکه می کرد و تنها عارف بود که از توی عکس به زهره لبخند می زد . زهره در میان اشک هایش ، پس از بوسه ای بر چهره خندان عارف ، قاب عکس را سر جایش گذاشت . نگاه غمگین و افسرده خود را از قاب عکس گرفت و نا خود آگاه چشمش به روی کتاب داستان افتاد . هنوز هم حال و حوصله کتاب خواندن را نداشت . با رفتن عارف به جبهه ، تمام هوش و حواس زهره هم به همراه او رفت و دیگر مثل گذشته دل به درس و کتاب نمی داد ؛ اما با این حال دستش را دراز کرد و کتاب را برداشت . بی حوصله گوشه ای از کتاب را گرفت . تند تند ورق های کتاب از جلوی چشمانش عبور می کردند ؛ اما در یک لحظه ، پاکت نامه ای از وسط کتاب بر زمین افتاد . زهره با چشمانی گرد از تعجب ، به آرامی دستش را دراز کرد و پاکت را برداشت . با کنجکاوی پاکت را بررسی می کرد تا ببیند متعلق به چه کسی است ؛ اما پاکت هیچ اسم و آدرسی نداشت . با کنجکاوی بیشتری گوشه ای از پاکت را پاره کرد و تکه کاغذی را که درونش خود نمایی می کرد برداشت . کاغذ را که باز کرد ؛ با شگفتی متوجه شد که نامه از طرف عارف فرستاده شده است . نفسهایش به شماره افتاده بود . باورش برایش بسیار سخت بود که عارف نامه ای جداگانه برای او نوشته و فرستاده بود ؛ اما ... لحظه ای با خود اندیشید . با خود فکر کرد که این نامه ... میان این کتاب چکار می کند ؟! ... یعنی چه کسی این نامه را میان کتاب گذاشته بود ؟ با تعجب به نقطه ای خیره شده و در ذهن خود فکر کرد ؛ کم کم لبانش به لبخندی دلنشین ، از هم باز شد . مطمئن بود که کار ، کار عاطفه است . به یاد آخرین حرف هایشان افتاد که در کوچه با هم بحث می کردند : _ انگار مامان راست می گفت ... تو اصلا از خبر اومدن عارف به تهران خوشحال نشدی ! _ عاطفه ... خواهش می کنم ... دیگه این حرفو تکرار نکن ... خودت خوب می دونی که عارف همه چیزه منه ... فقط ... فقط... _ فقط چی ؟ _ فقط کمی دلخورم ! ... همین . _ فکر کنم با خوندن اون کتاب ... دلخوریت رفع بشه ! _ بروبابا ... چه دل خوشی داری تو ... دلخوری من با این چیزا رفع نمی شه ... کی حال و حوصله کتاب خوندنو داره ! _ به خدا راست می گم ... امتحانش مجانیه ! برای لحظه ای زهره چشمانش را به روی هم گذاشت و لبخندی بر لبانش نشست . واقعا که عاطفه دختر جسور و زرنگی بود . آنگاه زهره ، به تندی از جا برخاست . با قدم های بلند به طرف در اتاق رفت و آنرا باز کرد . سرش را بیرون از اتاق برد . هیچکس نزدیک در اتاق او نبود . پس سریع در را بست و کلید را در قفل چرخاند تا در خواندن نامه عارف ، کسی مزاحمش نشود . آنگاه به سوی تخت رفت و روی آن نشست . چشمانش را به روی هم گذاشت و با تمرکز ، نامه عارف را مقابل چشمانش گرفت و کلمه هارا تند تند از جلوی چشمانش گذراند ... ***
  5. 16 امتیاز
    #پارت_پنجم عاطفه و زهره در سکوت به روبرو خیره شده بودند و کلمه ای حرف نمی زدند . عاطفه احساس ناراحتی در جایش می کرد ؛ به همین دلیل کمی به جلو خم شد و در همان حال نگاهی زودگذر به سمت دخترک جوان انداخت ؛ اما در یک لحظه مانند برق گرفته ها کاملا به سمت دختر برگشت . زهره با تعجب و چشم های گرد شده به عاطفه زل زد و آرام گفت : _ چته دختر ... جنی شدی ؟! عاطفه که نگاه از چهره دختر برنمی داشت زیر لب زهره را مخاطب قرار داد و من من کنان گفت : _ زُ ... زُ ... زهره ؟! زهره بلافاصله جواب داد : _ بله ... حرفتو بزن ! سپس شانه های عاطفه را گرفت و او را به حالت قبل نشاند و ادامه داد : _ مثل آدم سرجات بشین حرفتو بزن ! عاطفه سرش را چرخاند و خیره در چشم های پرسوال زهره گفت : _ زهره این همون دخترست ! زهره چشمانش را ریز کرد و پرسید : _ کدوم دختره ؟ _ بابا همون دختره جلوی کتابخونه ! زهره سرش را بالا انداخت و کشیده گفت : _ آهاااااااااااان !! ... اون دخترو می گی ؟ ... خوب ... چیکار کنم ؟! _ منظورت چیه که چیکار کنی ؟ _ منظورم اینه حالا که فهمیدم ، شرایط چه فرقی کرد ؟! ... مثلا برم باهاش دست بدم بگم چه سعادت بزرگی شمارو برای بار دوم می بینم خانم فلانی ؟! عاطفه اخم کرد و در جواب حرف های زهره گفت : _ خیلی بی مزه ای ... حالا وقت شوخی کردن نیست ! زهره خنده ی آرامی کرد و گفت : _ خوب آخه همچین برگشتی و گفتی زُ ... زُ ... زهره ؟! ؛ من فکر کردم حالا این کیو دیده اینجوری به من من افتاده ! ... بابا این خانم کسیه که فقط و فقط جلوی کتابخونه دیدیش دیگه این اداها رو نمی خواد دربیاری که ! عاطفه با اخم بر پیشانی نیشگونی از پهلوی زهره گرفت که باعث شد دهان زهره از درد باز شود ولی به خاطر حضور در تاکسی صدایی از خود در نیاورد . در همان حال عاطفه گفت : _ خوشمزگی رو بزار کنار ... این اداهارو برای دیدار دوبارش در نیاوردم ! زهره که از درد اشک در چشمانش نشسته بود پرسید : _ پس چی ؟! عاطفه به آرامی تکیه کرد و خیره به روبرو جواب داد : _ تعجب من از این بود که ... چرا مقصدش محله ی ماست ؟! زهره باز هم دهان باز کرد و گفت : _ خوب این سوالتم بی ربطه ! ... حتما می خواد بره خونه عمه ، عمو ، خاله ، دایی یا هرکس دیگه ! عاطفه با خشم به چهره زهره زل زد و گفت : _بی خودی این حرفارو نزن ... خودتم خوب می دونی که داری با این حرفا خودتو گول می زنی ! زهره در سکوت فقط سرش را چرخاند و به مناظر پشت شیشه ماشین خیره شد. دخترک جوان متوجه پچ پچ های میان عاطفه و زهره شد ؛ اما با بالا انداختن شانه هایش زیرلب با خود گفت : _ به من چه ! *** ماشین از حرکت ایستاد . عاطفه و زهره ، به علاوه آن دختر از ماشین پیاده شدند . عاطفه خیلی دلش می خواست که از آن دختر سوالاتی بپرسد ؛ اما با نیشگون هایی که زهره از او می گرفت نمی توانست جلو برود . در آخر زهره برای دادن کرایه به سمت راننده رفت که منتظر به آنها چشم دوخته بود . زهره پول کرایه را نصف کرد و به راننده داد . پسرک جوان وقتی پول را شمرد چشمانش از تعجب گرد شد و با اخم روبه زهره گفت : _ این چه وضعشه خانم ؟! ... چرا کرایه رو نصفه می دی ؟ زهره با خونسردی به چهره پسرک خیره شد و گفت : _ وقتی کنار خیابون ، توی این هوای گرم و خفه کننده بهمون محل نمی زاشتی و هِی داد می زدی تا مسافر جمع کنی ، باید فکر اینجاشو هم می کردی ! زهره قدم برداشت تا از ماشین فاصله بگیرد که ناگهان ، پسر از ماشین پیاده شد و خشمگین زهره را مخاطب قرار داد : _ صبر کن ببینم ! ... من این همه راهو نیاوردمتون که اینقدر نصیبم بشه ! ... زود باش بقیشو هم بده . عاطفه که بحث آن دورا تماشا می کرد ، نه تنها جلو نرفت و چیزی نگفت ؛ بلکه به سمت دخترک غریبه برگشت و این لحظه را لحظه ی شانس خود دانست . گلویش را صاف کرد و با لبخند ملیحی بر لب روبه دخترک گفت : _ ببخشید خانم ؟ دختر هم که به تماشای بحث آنها نشسته بود ، چشمانش را از آنها گرفت و به یک جفت چشم آبی درشت خیره شد . در همان حال جواب داد : _ بله ! عاطفه به لبخندش عمق بیشتری داد که باعث شد گونه هایش به آرامی در دهانش فرو روند و چهره اش را بامزه تر کردند ؛ سپس خیلی آرام و با آرامش شروع به حرف زدن کرد : _ ببخشید ... من شمارو تا حالا توی این محله ندیدم ... آخه میدونید ! ... من و اون دوستم زهره ( به زهره اشاره کرد و ادامه داد ) توی این محله زندگی می کنیم و با همه ی افراد اینجا آشنایی کامل داریم ... تا اونجایی هم که یادم میاد هیچکدوم از این افراد اقوامی به ترو تمیزی شما نداشتن ! و منتظر به چشمان دخترک خیره شد . دختر جوان که حرف های عاطفه را به خوبی گوش میکرد ، با اتمام حرف های او لبخندی زد و در جواب گفت : _ به نظر میاد که تو ... دختر خیلی باهوشی هستی ! ... بهتم نمیاد دختر فضولی باشی . عاطفه با ابروی بالا رفته گیج اورا نگاه میکرد . دخترک خنده ی آرامی کرد ؛ سپس دستش را جلوی عاطفه گرفت و ادامه داد : _من آرمیتا شاهی هستم ... ما تازه به این محله اومدیم ! عاطفه که کمی متعجب شده بود ، زل زده به آن دختر نگاه می کرد . در همان حال آرام دستش را بالا آورد و با دخترک یا همان آرمیتا دست داد . ناگهان با صدای ماشین سر هردوشان به طرف زهره چرخید که با اخم ایستاده بود و به رفتن ماشین نگاه میکرد . عاطفه از همانجا که ایستاده بود زهره را مخاطب قرار داد و گفت : _زهره ؟! ... چیشد ؟! زهره عصبانی به طرف عاطفه برگشت و جواب داد : _ بالاخره کار خودشو کرد ! ... بقیه کرایه روهم گرفت . آرمیتا که به چهره عصبانی زهره نگاه میکرد ، خنده ی آرامی کرد و گفت : _ حالا اشکالی نداره ! ... بیاین بریم ! زهره گیج به آرمیتا نگاه کرد . عاطفه برای اینکه زهره را از این حالت در بیاورد ، به آرمیتا اشاره کرد و گفت : _ زهره ! ... این خانم اسمش آرمیتا شاهیه ... تازه به این محله اومدن ! زهره آهان بلند و کشیده ای گفت ؛ سپس جلو آمد و بالبخند دستش را جلوی آرمیتا گرفت و گفت : _ از آشنایی باهات خوشبختم ... منم زهره شکوهی هستم ! عاطفه هم در ادامه گفت : _ منم عاطفه زمانی هستم ! آرمیتا نگاهی به آن دو کرد و گفت : _ از آشنایی باهاتون خوشحال شدم ... دلم می خواد بیشتر شمارو بشناسم ... می خوام حالا که به اینجا اومدیم دوستی برای خودم پیدا کنم ! عاطفه در جواب لبخند دندون نمایی زد و گفت : _ اوه ... البته ! .. تو هم در مورد خودت به ما بیشتر بگو ... بیاین توی راه با هم حرف می زنیم ! *** آنها در راه باهم حرف های بسیاری زدند . ابتدا عاطفه و زهره از خودشان گفتند و سپس از آرمیتا خواستند که در مورد خود به انها بگوید . آرمیتا هم تمام حقایق تلخ گذشته را به آنها گفت . حرف های او به این شرح بود : _ حدود دوماه پیش ، زمانی که بابا مارو برای مسافرت به لندن برده بود ، یکی از شُرکای اون پول شرکت رو بالا کشید و فرار کرد . وقتی بابا این خبر رو شنید خیلی عصبی و ناراحت شد . به قدری که تا این خبرو شنید تلفن به دست سکته کرد و افتاد . خدارو شکر اونو به موقع به بیمارستان رسوندیم و سکته رو رد کرد . وقتی به ایران برگشتیم ، همه ی کسانی که توی شرکت سرمایه گذاری کرده بودن ریختن روی سر بابا ! . آخه به خاطر اینکه فرخ ( کسی که پول شرکت رو بالا کشید ) یکی از نزدیک ترین دوستای بابام بود و همه پول خودشونو از بابا می خواستن . بابا توی این مدت خیلی زجر کشید . جوری که خودم آب شدنشو ذره ذره جلوی چشمام دیدم ! بابا همه چیزشو به خاطر همین شرکت لعنتی از دست داد . از خونه و زمین بگیر تا شهرت و مقام ! . تنها چیزی که براش مونده بود ، یه خونه تقریبا کوچیک در وسط شهر که هیچ کس از وجودش خبر نداشت . حتی به ماهم از خرید این خونه چیزی نگفته بود ! فرخ هنوز که هنوزه خبری ازش نداریم . نه زنگی زده و نه ردی از خودش به جا گذاشته . فقط امیدواریم هرچه زودتر به خاطر خیانت به بابا دستگیر بشه و به زندان بیوفته ! اون وقته که دوباره آرامش بین ما بر می گرده . حتی با وجود اینکه همه چیزمونو از دست دادیم ! با تمام شدن حرف های آرمیتا ، عاطفه و زهره با لبخندی تلخ به آرمیتا دلداری دادند که نگران نباشد و بزودی فرخ دستگیر خواهد شد و با در میان گذاشتن احساسات خود با یکدیگر از آن لحظه دوستی آنها آغاز شد . ***
  6. 16 امتیاز
    #پارت_چهارم ساعت نزدیک 9 و نیم بود که زهره و عاطفه روبروی کتابخانه از تاکسی پیاده و برای فرار از آفتاب سوزان ، با قدم هایی بلند وارد کتابخانه شدند . در اولین نگاه ، تعداد افرادی را می شد دید که بی سروصدا هرکدام بر سر یک میز کوچک ، روی صندلی نشسته و مشغول مطالعه بودند ؛ و همینطور قفسه های نسبتا بلندی که پر از کتاب های متنوع و رنگارنگ بود . عاطفه و زهره که در درگاه در ایستاده بودند و محیط را تماشا می کردند ، با صدای کتابدار پیر و مهربان همیشگی از هپروت بیرون آمده و توجهشان جلب شد : _ به به ! ... ببین کیا اومدن ! ... عاطفه و زهره خانم گل ! ... خوش اومدین ... از این طرفا بابا جان ؟! عاطفه که با دیدن آقای جلالی لبخندی بر لبانش نشسته بود ، آرام جلو آمد و سلام کرد . زهره هم به تبعیت از او همین کار را تکرار کرد و کنار عاطفه ایستاد و اضافه کرد : _ صبحتون بخیر آقای جلالی ... حالتون خوبه ؟ آقای جلالی دستانش را به نشانه شکر بالا برد و در همان حال با مهربانی جواب داد : _ الهی شکر ... خوبم دخترم . اینبار عاطفه رشته صحبت را در دست گرفت و گفت : _ آقای جلالی ... توی این هفته کتاب جدیدی نیومده ؟! و کنجکاوانه با همان چهره شاد و خندان به صورت پیر و شکسته پیرمرد خیره شد . آقای جلالی لحظاتی به چشمان زیبای عاطفه خیره ماند . با دیدن چشمان آبی عاطفه ، برای لحظه ای چهره شاد دختر مرحومه اش جلوی چشمانش زنده شد . برای اینکه عاطفه و زهره متوجه حال خرابش نشوند ، پشتش را به آنها کرد و خود را مشغول چیدن کتاب ها در طبقه های مختلف کرد . اما عاطفه که زرنگ تر از این حرف ها بود ، متوجه حال او شد و دیگر سوالی نپرسید ؛ اما آقای جلالی برای اینکه آنها از رفتارش شک نکنند ، با خونسردی خنده ای کرد و جواب عاطفه را داد : _ چرا دخترم ... چن تا کتاب سفارش دادم ... کتاب هایی که مطمئنم شما دوتا ازشون خوشتون میاد ! عاطفه و زهره با لبخند نگاهی به همدیگر انداختند . زهره با خوشحالی پرسید : _ توی همون قسمت همیشگی دیگه ؟! _ آره دخترم ... همون قسمت همیشگی ! _ عالی شد ... چرا وایسادی عاطفه ... بیا بریم دیگه ! _ باشه بریم . آنگاه عاطفه با نگاهی زود گذر به آقای جلالی ، که همانطور پشتش رو به آنها بود ، با زهره به سمت قفسه های کتاب همراه شد . *** _ پوففففففف !! ... مردم از گرما ... عاطفه زود یه کتاب انتخاب کن بریم دیگه ... ای بابا ! عاطفه که لحظه ای چشمانش را از کتاب در دستش برنمی داشت ، در همان حال جواب داد : _ یه دقیقه صبرکن ... هنوز کتابی رو که می خوام انتخاب نکردم ! با گفتن این حرف ، زهره عصبانی و کلافه تر از قبل شد و تا دهان باز کرد حرفی بزند ؛ صدای آقای جلالی او را وادار به سکوت کرد : _ چی شد بابا جان ؟! ... از کتابا خوشتون اومد ؟! زهره همانطور که کلافه خودش را با یکی از کتاب ها باد می زد جواب داد : _ بله ... خوب بودن ... اما انگار عاطفه خانوم هنوز کتابی انتخاب نکردن ! و بعد عصبانی به نقطه ای خیره شد . عاطفه که از کلافگی زهره خنده اش گرفته بود چیزی نگفت و کتابی را که در دست داشت را به روی میز کنار دستش گذاشت و روبه آقای جلالی گفت : _ من این دوتا کتابو می برم ! و بعد با لبخند و با خونسردی روبه زهره اضافه کرد : _ خب زهره جون ... اگر کتاب دیگه ای نمی خوای بریم ؟! زهره با صورتی گر گرفته از حرص به طرف عاطفه قدم برداشت . انگشتش را جلوی صورت آرام و خونسرد عاطفه تکان داد و تنها گفت : _ واقعا که !! آنگاه پشتش را به عاطفه کرد و در همان حال که سعی می کرد عاطفه را نادیده بگیرد آقای جلالی را مخاطب قرار داد و گفت : _ خب آقای جلالی ... منم این دوتا کتابو می برم ... با اجازتون ... فعلا ! و بعد با گام هایی بلند به طرف درب خروج قدم برداشت . عاطفه که از رفتار زهره خنده اش گرفته بود سریع از آقای جلالی خداحافظی کرد و با حالت دو به سمت زهره دوید . زهره هنوز نرسیده به در چادرش توسط عاطفه کمی به عقب کشیده شد ؛ در همان حال صدای عاطفه از پشت سر به گوشش رسید : _ چته دختر ... خیلی بی اخلاق و عصبانی شدیاااا !! زهره لجبازانه چادرش را از دست عاطفه بیرون کشید و خیره در چشمان عاطفه دهان باز کرد و گفت : _ همش تقصیر خودته ... تو بودی که با زدن اون حرف ها حرص منو در آوردی ... اونم توی این هوای گرم و کلافه کننده ... خودتم خوب می دونی که من در موقعیت های اینجوری حال و حوصله شوخی ندارم و مثل خودت خونسرد رفتار نمی کنم ! ... تلافی جلوی در خونه بود آره ؟! عاطفه لبخندی زد و در یک لحظه زهره را در آغوش گرفت و آرام کنار گوشش گفت : _ تو فکر کن آره ... ببخشید ... قصد نداشتم عصبانیت کنم ... ولی منم چیزی نگفتم خب ... بی خودی ترش کردی ! زهره که با حرف های عاطفه کمی آرام شده بود ، ناگهان با جمله آخر عاطفه باز جوش آورد اما اینبار آرامتر از قبل گفت : _ من بی خودی ترش کردم ؟! ... عاطفه نزار یه چیزی بهت بگما ! عاطفه خنده ی آرامی کرد و در همان حال گفت : _ خیله خب بابا ... ببخشید ... تقصیر من بود ! زهره لبخندی زد و با پشت چشمی نازک کردن ، نگاهش را از عاطفه گرفت و به ماشین های در حال رفت و آمد در خیابان چشم دوخت . ناگهان با ایستادن ماشینی جلوی کتابخانه ، توجهش جلب شد . با ایستادن ماشین ، دختری نا آشنا از او پیاده شد و پس از صحبت و کمی خنده با راننده ، از او خداحافظی کرد و در حالی که از کنار عاطفه رد می شد ، وارد کتابخانه شد . زهره که تمام حواسش چشم شده بود ، آرام به پهلوی عاطفه ضربه زد و گفت : _ تو هم دیدیش ؟ عاطفه بی حوصله سرش را از توی کتاب بیرون آورد و گفت : _ چی می گی تو ... کی ؟! _ همون دختره که از کنارت رد شد دیگه ! _ نه کی بود مگه ؟! زهره پوفی کرد و تا دهان باز کرد حرفی بزند ، همان دختر غریبه با حالت دو از کتابخانه بیرون آمد و بلند گفت : _ صبر کن ... آرمین ... آرمین ... ولی همان ماشین غریبه ، بدون اینکه متوجه دخترک شود سریع از کتابخانه دور شد و رفت . دختر ، با چهره ای کلافه مانند به رفتن ماشین خیره شده بود ؛ اما پشت سر او ، زهره و عاطفه مبهوت اورا نگاه می کردند . در همان حالت بهت ، زهره انگشت اشاره اش را به آرامی به سمت دختر جوان گرفت و زیر لب گفت : _این ! دخترک جوان ، نا امید برگشت و وارد کتابخانه شد . عاطفه که با چشم اورا دنبال می کرد ، آرام زهره را مخاطب قرار داد و گفت : _ این چرا همچین کرد ؟ ... کی بود این ؟ زهره دست ها و لبانش را به نشانه نشناختن کج کرد ؛ سپس بازوی عاطفه را گرفت و به دنبال خود کشاند و گفت : _ مثلا ما می خواستیم بریم خونه هاااا !!! ... به ماچه که اون کیه ؟! عاطفه سرش را تکان داد و به همراه زهره به سمت ردیفی از ماشین تاکسی های خالی رفت . راننده های تاکسی با صدای بلند مقصد خودشان را می گفتند تا جلب توجه کنند و تعداد افراد زیادی را در ماشین خود جای دهند ؛ اصلا برایشان مهم نبود که چقدر آدم را در ماشین جای دهند ! ، فقط با خود میگفتند هرچه تعداد افراد بیشتر ، بهتر ! عاطفه و زهره با صدای یکی از رانندگان تاکسی ، توجهشان جلب شد . آن راننده نزدیک ترین جای ممکن به خانه شان می توانست آنهارا پیاده کند ؛ پس بدون معطلی به سمت ماشین همان راننده جوان رفتند و سوار شدند . پسر جوان نگاهی زودگذر به سمت عاطفه و زهره انداخت و باز شروع کرد به داد زدن و مقصد خود را بلند رو به مردم گفت . تا چند دقیقه زهره و عاطفه از شدت گرما خود را با کتاب های در دستشان باد می زدند تا بلکه پسرک سوار بر ماشین شود ؛ اما انگار حالا حالاها قصد سوار شدن نداشت و می خواست افراد بیشتری را در ماشین خود جای دهد . کمی بعد پیرمردی سوار بر صندلی جلو شد و منتظر به پسر جوان نگاه کرد تا ماشین را به حرکت در آورد . اما آن راننده جوان بی خیال فقط داد می زد . پیرمرد هم که حسابی گرمش شده بود و عرق از سروصورتش به پایین می ریخت ، با عصبانیت روبه پسرک کرد و بلند گفت : _ مارو مسخره خودت کردی توی این گرما ؟ ... بیا ماشین رو راه بنداز دیگه ! اما آن پسر هم کم نیاورد و جواب داد : _ بی خودی داد نزن ! ... صبر کن یکی دیگه هم سوار کنم راه میوفتیم ! _ تا تو یکی دیگه پیدا کنی ما ذوب میشیم از گرما ! _ نترس نمی شی ! ... اگر دوباره شروع کنی ، راه بازه جاده دراز ... بفرما ! پیرمرد مجبور شد که دیگر سکوت کند ؛ چون می دانست که دیگر ماشینی در این موقع روز نمی ایستد . عاطفه و زهره دلسوزانه به پیرمرد نحیف و شکسته نگاه می کردند که لحظه ای دستش از سر و صورتش جدا نمی شد و دائم در حال عرق پاک کردن بود . در همان حال عاطفه آرام زهره را مخاطب قرار داد و گفت : _ بیچاره ، دلم به حالش سوخت ... اون پسره خیلی بد باهاش حرف زد ! و زهره برای تایید حرف عاطفه آرام سرش را تکان داد . چند دقیقه بعد وقتی پسرک دید انگار کسی خیال ندارد سوار ماشینش شود ، در ماشین را باز کرد و سوار شد . با روشن کردن ماشین ، پیرمرد بیچاره که از گرما خوابش برده بود از جا پرید و نگاهی به پسر کرد و آرام گرفت و در سکوت به منظره بیرون خیره شد . در همان وضعیت ، زهره سرش را جلو آورد و در گوش عاطفه پچ پچ کرد : _ چه عجب ... بالاخره آقا تشریفشونو آوردن ! ... فکر می کردم باید سند بزاریم تا بیاد سوارشه ! و همزمان با عاطفه آرام شروع کردند به خندیدن . راننده جوان که متوجه خنده آنها شده بود ، اخمی کرد و تا پایش را به روی پدال گاز گذاشت ، در با شدت باز شد و دختری جوان کنار عاطفه جای گرفت و روبه راننده گفت : _ مقصدتون( ....) هست ؟ پسرک جوان با همان اخمی که بر پیشانی اش نشسته بود جواب داد : _ بله خانم ! ... شما هم مقصدتون همونجاست ؟! دخترک با لبخند در ماشین را بست و جواب داد : _ بله آقا ! پسرک راننده نفسش را فوت کرد و زیر لب گفت : _ خیله خوب ... پس یاعلی ! و پایش را محکم به روی پدال گاز فشار داد ... ***
  7. 16 امتیاز
    #پارت_سوم شب موقع شام روی تخت گوشه حیات ، ثریا و عاطفه هر از گاه نگاهی بینشان ردو بدل می شد . آنها می خواستند خبر آمدن عارف را به عبدالله بدهند ، اما نمی دانستند چگونه ! . عاطفه با چشم و ابرو از مادرش می خواست که او بگوید . ثریا هم تا دهان باز می کرد ناگهانی جرات گفتنش را از دست می داد . عبدالله هم مشکوکانه به آنها نگاه می کرد و منظور آنهارا از این رفتار ها نمی دانست . در آخر عاطفه از سکوت مادرش پوفی کرد و با لبخند روبه پدرش گفت : _ آغاجون ؟ عبدالله نگاهش را از کاسه پر از آبگوشتش بر گرفت و منتظر به عاطفه خیره شد . عاطفه با خوشحالی دهانش را از هم باز کرد و تا گفت : _ خبر داری که ... ناگهان حرف در دهانش ماسید . با خود فکر کرد که نامه را به پدرش بدهد بهتر از این است که خود ماجرا را برای او تعریف کند . پس با عجله از جا برخاست . نگاه متعجب عبدالله هم به دنبال او می رفت . او از کارهای عاطفه سر در نمی آورد . عاطفه با شوق و ذوق نامه عارف را از روی رادیو برداشت و با قدمهایی بلند خود را به پدرش رساند و نامه را به طرف او گرفت . عبدالله نگاهی به نامه انداخت و متعجب خیره در چشمان عاطفه پرسید : _ این دیگه چیه ؟ عاطفه لبخند دندون نمایی زد و گفت : _ خودتون اینو بخونید ... همه چی رو می فهمید ! عبدالله پس از کمی مکث ، نامه را به آرامی از عاطفه گرفت و شروع به خواندن کرد . ثریا و عاطفه کنجکاو به چهره متعجب عبدالله خیره شده بودند که با خواندن هر یک خط ، چشمانش گرد و گردتر می شد . در آخر عبدالله ، پس از خواندن نامه حلقه ای اشک در چشمانش نشست . باورش نمی شد که بالاخره پسر بزرگش ، عارف پس از مدتها به خانه باز می گردد . ناگهان با آزاد کردن اشکهایش ، خنده ای کرد . ابتدا بر چهره عرفان ، پسر کوچک و معصوم خود که فارغ از این دنیا در حال بازی با غذای خود بود ، بوسه ای زد و سپس گونه های گرم عاطفه را بوسید . همه از این خبر بسیار شادمان بودند و تا ساعتها می گفتند و می خندیدند. *** _ عاطفه ؟ ... عاطفه مامان جان پاشو دیرت می شه ها ؟ عاطفه با صدای گرم و نوازش های مادرش چشمانش را از هم گشود و با دیدن صورت مهربان و ملیح مادرش لبخندی زد و با صدایی خواب آلود گفت : _ سلام مامانی ... صبحت بخیر ! ثریا با دیدن چشمان باز دخترش ، سر فرود آورد و پیشانی اش را بوسید و با خوشرویی روبه او گفت : _ صبح تو هم بخیر عزیزم . سپس از جا برخاست و در همان حال که بیرون می رفت اضافه کرد : _پاشو ... پاشو که حالا زهره میاد ، زشته خواب بمونی ! عاطفه چشمانش را به زور از هم باز کرد و گیج پرسید : _ مگه ساعت چنده ؟! _یه ربع به 9 . عاطفه مانند برق گرفته ها در جای خود سیخ نشست و بلند گفت : _ چــــــــــــی ؟ !!! ... مامان چرا زودتر صدام نزدی ؟ و بعد با عجله از تخت پایین آمد و به طرف روشویی رفت و سریع دست و صورتش را شست . لباسش را عوض کرد و بر روی تخت چوبی در حیاط صبحانه اش را خورد را برداشت و با صدای بلند مادرش را مخاطب قرار داد : _ مامان ... من رفتم ! صدای مادرش را از آشپزخانه شنید : _ صبر کن تا زهره هم بیاد با هم برین . عاطفه کفش هایش را پوشید و در همان حال که لبه های مقنعه اش را در آینه درست می کرد جواب داد : _ می خوام برم دنبالش ... خدافظ . و با قدمهایی بلند به طرف در حیاط رفت و با باز کردن در ، از خانه بیرون رفت . *** عاطفه انگشتش را از روی زنگ بر نمی داشت و حسابی پشت در منتظر ایستاده بود . آنقدر زنگ در را زد که کوکب با عصبانیت از خانه بیرون آمد و همانطور که غرغر می کرد ، به سمت در آمد و آن را باز کرد . عاطفه که انتظار آمدن کوکب را نداشت ، راست ایستاد و با صاف کردن صدایش ، خیلی مودبانه روبه کوکب سلام کرد . کوکب هم متقابلا جواب سلامش را داد و اضافه کرد : _ چه خبرته دختر ؟! ... چرا دستتو از روی زنگ برنمی داری ؟! ... یه بار زنگ زدی ... فهمیدیم ! ... دیگه لازم نیست پشت سرهم هی زیــــــنگ ، زیــــــنگ زنگ بزنی ! عاطفه خجالت زده سرش را پایین انداخت و تنها به آرامی گفت : _ معذرت می خوام ... اما آخه زهره داره طولش می ده ... مُردم از گرما ... یه کم درک کنین ! و بعد ملتمس با آن چشمان درشت و آبی اش به کوکب خیره شد تا هرچه زودتر زهره را صدا کند . کوکب کمی به چشمان عاطفه خیره نگاه کرد . آنگاه خیلی آرام و بی تفاوت از در فاصله گرفت و وسط حیاط ایستاد . سپس از همانجا شروع کرد به صدا زدن زهره : _ زهره ! ... زهره ! ... چیکار می کنی تو ؟! ... زود باش دختر مردمو سه ساعت معطل خودت کردی توی این هوای گرم ! زهره همانطور که با عجله چادرش را به سر می کرد ، در درگاه در ایستاد و از همانجا بلند جواب داد : _ اومدم مامان جان ... چرا تو و عاطفه اینقدر آدمو دستپاچه می کنین ؟! کوکب پوفی کرد و با همان چهره جدی و بی تفاوت به سمت عاطفه برگشت و خیلی آرام گفت : _ داره میاد ! و سپس پشتش را به او کرد و با قدم هایی بلند داخل خانه رفت . زهره پس از پا کردن کفش هایش ، کتابی را که می خواست به کتاب خانه پس بدهد برداشت و پس از نگاهی سریع به ظاهر کتاب ، با حالت دو به سمت در رفت . عاطفه تا چشمش به زهره افتاد که با خونسردی در را می بست ، با کلافگی و خشم به طرفش رفت و با صدای نسبتا بلندی گفت : _ معلوم هست داری چیکار می کنی ؟! ... مُردم از بس عرق ریختم توی این هوا ! ... زهره تنها در سکوت قدم برداشت و پابه پای صحبت ها و غرغر های عاطفه به سمت کتابخانه به راه افتاد . ***
  8. 15 امتیاز
    #پارت_هشتم تا مدتی عاطفه با همه سر سنگینی میکرد و به کسی محل نمی گذاشت ؛ طوری که حتی ثریا و عبدالله هم متوجه تغییر حالت های عاطفه شده بودند ، اما به خیال اینکه از صحبت سمانه خانوم ناراحت شده باشد ، چیزی نمیگفتند . عاطفه ، زمانی که مادرش از خانه خارج میشد تا خبری از برادرش ، عارف بگیرد ، برای چندمین بار به سراغ آخرین نامه و خون آلودی که عارف به آنها نوشته بود ، میرفت و با هق هق گریه میخواند . او چقدر برادرش را دوست میداشت ... کسی که همیشه حضورش در کنارش ، باعث آرامش او میشد ... غیرت برادرانه اش ، احساس غرور و تکیه کردن به او را میداد ... خوشحال بود از داشتن چنین برادری که اینقدر بر خانواده خود تعصب داشت . بیشتر هق میزد ؛ اینبار به خاطر دل داغ دیده زهره ... دلی که هزار بار به خاطر عشق عارف ، صدای تپشش به گوش میرسید ... دلی که جوان بود ؛ اما به زودی داغی بزرگ در آن مینشست ، که هیچوقت به فراموشی سپرده نخواهد شد ... زهره هم آن روزهای دوری و بی خبری از عارف ، در سکوت اتاق خود ، در گوشه ای کِز میکرد و به اشک هایش اجازه جاری شدن میداد ؛ تنها زمانی که آرمیتا به خانه آنها می آمد ، تا زمانی که او در کنارش بود ، لب هایش به خنده باز میشد و فقط در آن زمان بود که اجازه نمیداد غم و غصه در چهره اش ، به نمایش بنشیند ؛ آرمیتا هم با او و با عاطفه احساس راحتی میکرد و پس از گذشت مدتی از اسباب کشی آنها به آن محل ، با آندو صمیمیتی خواهرانه پیدا کرده بود . *** صدای زنگ تلفن ، در فضای خانه پیچید . ثریا در حال خیاطی شلوار پاره شده عرفان ، از حادثه دوچرخه سواری بود . چند بار عاطفه را صدا کرد . وقتی دید خبری از عاطفه نشد و تلفن هر لحظه ممکن است قطع شود ، زیر لب غرغری کرد و از جا برخاست تا تلفن را جواب دهد ؛ اما عاطفه از دور داد زد : _ خودم جواب میدم .. تو به کارت برس . ثریا با اخم کمرنگی بر پیشانی ، پاسخ داد : _ معلوم هست تو کجایی ؟! ... حنجرم خراش برداشت ! عاطفه با لبخندی کمرنگ ، بوسه ای بر گونه ی مادرش زد ؛ سپس دستش را دراز کرد و تلفن را برداشت : _ الو ؟ _ سلام عاطی .. خوبی ؟! عاطفه با شنیدن صدای گرم احسان ، پر از شادی شد و جواب داد : _ سلام ... ممنون خوبم ، تو چطوری ؟ احسان خنده ی آرومی کرد و در پاسخ گفت : _ شکر ... منم خوبم . _ خدارو شکر ... چه خبر ؟ _ سلامتی . _ سلامت باشی ... آقا محمود و سمانه خانوم چطورن ؟! _ اونام خوبن ... سلام دارن خدمت عروسشون . عاطفه لبخندی دندون نما بر لبانش نقش بست . همین که سرش را بالا آورد ، با چهره کنجکاو مادرش روبرو شد که با خجالت لبخندش را از صورتش جمع کرد . _ عاطفه ؟ _ بله ؟ _ پس تو کی در جواب سوال من میگی " جانم " ؟ عاطفه خنده ی ریزی کرد . پشت به مادرش ایستاد و در جواب ، خیلی آرام و با شیطنت گفت : _ ایشالله بعد از عروسی ... الان برای گفتن " جانم " زوده ! _ خیله خب بابا ... حالا چرا اینقدر آروم حرف میزنی ؟ _ آخه مامانم پیشمه ... خجالت میکشم بلند حرف بزنم ! _ پس واجب شد باهم یه قرار بزاریم . _ قرار ؟! _ آره ، قرار ... خیلی وقته ندیدمت ... دلم برای غرق شدن توی آبی چشمات تنگ شده ! _ احسان ! _ جانم ؟ _ خجالت بکش ! _ خجالت برای چی ؟ ... دارم با همسر آیندم حرف میزنم ! _ خدایی خیلی پررویی ! _ میدونم ! _ خوبه میدونی ! ... احسان ؟ _ جانم ؟ _ چرا نمیای اینجا ؟! _ آخه نمیشه ! _ چرا ؟!! _ چون نمیتونم راحت باهات حرف بزنم ! _ واااا ! ... آخه چراااا ؟! _ به نظرت ، با وجود ثریا خانم و اون داداش شیطون و فضولت ، میشه راحت حرفای عاشقونه زد ؟!!! _ احساااااان ! احسان پشت تلفن غش غش خندید و جواب داد : _ خب حرفم مطقیه ! ... مگه قراره بشینیم درباره آب و هوا حرف بزنیم ؟ ؛ یا درباره هشت سال جنگ ایران و عراق ؟!!! عاطفه با یادآوری جنگ ، بی اختیارآهی پر از غم و حسرت ، از سینه اش بیرون داد . احسان پشیمان از حرف خود خیلی آرام پشت خط ادامه داد : _ معذرت میخوام ! ... نمیخواستم ناراحتت کنم ! عاطفه با صدایی بغض دار در پاسخ گفت : _ نه ! ... اشکالی نداره ! چند ثانیه سکوت بینشان قرار گرفت . هیچکدام چیزی نمیگفتند ؛ تنها صدای نفس کشیدنشان به گوش یکدیگر میرسید . تا اینکه احسان طاقت نیاورد و خطاب به عاطفه گفت : _ عاطفه ... میدونم با زدن این حرفم ، یادآور خاطره تلخی از جنگ برات شدم ! ... اما با گریه چیزی درست نمیشه ، تنها باید صبر کرد ! اینبار اشک روی گونه های عاطفه جاری شد . عاطفه برای توقف اشک هایش سرش را بالا و لبش را گاز گرفت . _ میدونم ! _ خوبه ! ... پس اینوهم بدون که تو برای من خیلی قابل اعتماد بودی که این حرفو بهت زدم ... پس تا زمانی که خبری از عارف نشده یا کسی از عارف براتون خبر نیاورده ؛ لطفا ، ضایع بازی در نیار ! ... به موقعش میتونی خودتو خالی کنی ! اینبار عاطفه هق هقش را در گلو خفه کرد و باز در جواب گفت : _ میدونم ! احسان برای عوض کردن جو موجود ، نفس عمیقی کشید و با صدایی پر از شیطنت گفت : _ خب ... نگفتی ؟! _ چی بگم ؟ _ این دل تنگ من .. جواب نمیخواد ؟!! عاطفه با دست آزادش به روی صورتش دست کشید و اشک هایش را از روی چهره اش پاک کرد . _ کجا ؟! _ چی کجا ؟! _ قرارمون دیگه ! احسان با شادی از عاطفه خواست که خود محل قرار را مشخص کند . عاطفه هم با کمی فکر " باغ فردوس " را انتخاب کرد و تاکید کرد که جای خیلی زیبا و شاعرانه ای است و در موردش زیاد به گوشش رسیده . احسان هم در متقابل خیلی سریع قبول کرد و قرارشان ساعت 5 عصر در باغ فردوس شد . ***
  9. 15 امتیاز
    #پارت_هفتم از آن روز به بعد ، عاطفه دیگر عاطفه قدیم نبود ؛ این را حتی پدر و مادرش هم متوجه شدند .! عاطفه گاهی اوقات به اتاق برادرش میرفت و با نگاه کردن به وسایل و مرتب کردن لباسهای عارف ، گریه اش میگرفت . ثریا شک کرده بود که او چیزی میداند اما نمیخواهد که آنها بفهمند . هر موقع که سر صحبت را با عاطفه باز میکرد ، عاطفه جواب سربالا میداد و یا موضوع را عوض میکرد . عاطفه دلش نمیخواست پدر و مادرش از این ماجرا بویی ببرند . او میخواست تا وقت مناسب خود این راز را در دل نگهدارد و به هیچکس نگوید . از جمله زهره ! چند روز بعد مادر احسان به منزل حاج عبدالله تلفن کرد و با خوشحالی خبر داد حالا که احسان به قول خود عمل کرد و از جبهه برگشته ، هرچه سریعتر مزاحمتان بشویم برای قرار عقد و عروسی . ثریا هم تمام حرف های سمانه خانم ( مادر احسان ) را برای شوهرش بازگو کرد و از او نظرش را خواست . حاج عبدالله با کمی فکر به این نتیجه رسید که آنها شب برای قرار عقد و عروسی بیایند و در آنوقت به گفتگو مینشینیم . آنشب خانواده احسان به منزل حاج عبدالله آمدند و بعد از کلی خوش آمد گویی و احوال پرسی ، به داخل خانه دعوت شدند . احسان از دیدن دوباره روبرو شدن با عاطفه واهمه داشت . از این واهمه داشت که عاطفه نتوانسته باشد با این موضوع کنار بیاید و باز هم چهره مغموم عاطفه در آن روز جلوی چشمانش نقش بست ؛ اما با صدای شادمان عاطفه که تازه وارد جمع شده و با پدر و مادر احسان گرم حال و احوال پرسی بود ، پرده ی افکارش از هم گسسته و با تعجب به چهره خندان عاطفه خیره شد . فکر نمیکرد که عاطفه به این سرعت رنگ چهره عوض کند ؛ اما با این حال از شادی او شاد شد . آقا محمود ( پدر احسان ) با لبخند روبه عاطفه و احسان ، حاج عبدالله را مخاطب قرار داد و گفت : _ حاجی ! ... اگر اجازه بدید ، این دوتا جوون برن یه گوشه و حرفهای آخرشون رو باهم بزنن . شاید توی این مدت موضوعی نظرشون رو جلب کرده باشه و بخوان قبل از قرار عقد و عروسی دربارش حرفی بزنن ! حاج عبدالله با نظر آقا محمود موافقت کرد و به عاطفه گفت که بروند توی حیاط و روی تخت بشینند و اگر حرفی باهم دارند بزنند . ابتدا عاطفه با گفتن چشمی زیر لب ، از جا برخاست و به دنبال او احسان از جا بلند شد و به بیرون از خانه ، درون محوطه بزرگ و لذت بخش حیاط رفتند . عاطفه روی تخت نشست و احسان هم به تبعیت از او روی تخت ، با فاصله اندکی نشست و نفسی عمیق کشید و سپس هوای شش هایش را بیرون فرستاد . تا چند دقیقه هردو ساکت منظره حیاط را زیر نظر گرفتند و کلامی سخن نگفتند ؛ تا اینکه این سکوت را احسان ، در حالیکه به روبه رو خیره شده بود ، در هم شکست و گفت : _ بالاخره با موضوع کنار اومدی ؟ عاطفه دستانش را در هم مشت کرد . با یادآوری آن موضوع ، چشمانش را به روی هم فشرد تا آرام باشد . بغضی گلویش را آزار میداد ؛ اما باز هم با خونسردی پس از مکثی کوتاه جواب داد : _ همش از خودم میپرسم آخه چرا ! ... چرا اون ؟! ... چرا میون این همه رزمنده ای که به آغوش دلتنگ خونواده هاشون پر کشیدن ، ... چرا عارف این حق رو نداشت ؟! ... چرا حداقل جانباز برنگشت ؟! ... چرا با وجود اینکه خدا می دونست یه قلب عاشق اینجا همیشه به یادش می تپه ، ... اینبار کاملا به سمت احسان برگشت و در همان حال که خیره در چشمان او ادامه میداد ، قطره ، قطره اشک از چشمانش چکید : _ چرا خدا یه نگاه به سمت دلِ تنگ زهره ننداخت ؟! ... چرا اون دختر بیچاره اینقدر باید درد بکشه ؟ ... این دو ، سه سالی که فراق و دوری رو تجربه کرد ، بستش نبود ؟! ... احسان چیزی نمی گفت ؛ زیرا می دانست که عاطفه به این سکوت احتیاج دارد تا هرچه در دل دارد بیرون بریزد و خود را خالی کند . عاطفه در همان حال که بغضش را قورت میداد و سعی میکرد که آرام باشد ، قطره های اشکش را از روی صورتش پاک کرد و با صورتی جدی ، نفسی عمیق کشید و خودش جواب خودش را داد و گفت : _ تا اینکه بالاخره خودم جواب چرا های خودم رو فهمیدم ! ... عارف پاک بود ؛ پاکم از این دنیا رفت ! آنگاه سرش را روبه آسمان پرستاره گرفت و ادامه داد : _ اون الآن یه جا بهتر از اینجاست ... یه جا دور از این دنیای کثیف و پر از گناه ! احسان خیره به نیم رخ عاطفه که انگار در این عالم نبود ، لبخندی زد و آرام گفت : _ خوشحالم که بالاخره با این موضوع کنار اومدی ! عاطفه در سکوت ، به آرامی چشمانش را از آسمان گرفت و نگاهش را به یک جفت چشم سبز رنگ دوخت . احسان هم متقابلا در سکوت به چشمان عاطفه خیره شده و پلک نمیزد . تا چند دقیقه هیچکدام چیزی نمی گفتند تا اینکه احسان بی اختیار دهان باز کرد و زمزمه وار در همان حال و هوا گفت : _ آنکه میگوید دوستت میدارم خنیاگر غمگینیست که آوازش را از دست داده است ای کاش عشق را زبان سخن بود هزار کاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من عشق را ای کاش زبان سخن بود آن که میگوید دوستت میدارم دلِ اندوهگین شبیست که مهتابش را میجوید ای کاش عشق را زبان سخن بود هزار آفتاب خندان در خَرامِ توست هزار ستارهی گریان در تمنای من عشق را ای کاش زبان سخن بود... ( احمد شاملو – عاشقانه ) عاطفه با خجالت سرش را پایین انداخت و همین که از جا بلند شد و خواست قدمی بردارد احسان اورا صدا زد . عاطفه ایستاد و به احسان نگاه کرد که مستاصل ایستاده و چشمانش را از عاطفه می دزدید . _ چیزی شده ؟ احسان لب های خشک شده اش را با زبانش مرطوب کرد و جواب داد : _ چیزی که نه ! ... اما خب راستشو بخوای ... این بار احسان قدمی برداشت و جلوی عاطفه ایستاد و ادامه داد : _ راستش نمیخوام باز ناراحتت کنم ... اما تا همیشه هم نمی تونم اینو پیش خودم نگهدارم ! سپس احسان دستش را درون جیبش کرد و کاغذی خون آلود از آن بیرون آورد . عاطفه تا چشمش به آن کاغذ افتاد ، تعادلش را از دست داد . نزدیک بود پخش زمین بشود که با یک دستش کناره ی تخت را گرفت و مانع این اتفاق شد . احسان با چشم هایی اندوهگین و وحشت زده به عاطفه نگاه کرد و تند و تند پرسید : _ چی شد ؟ .. حالت خوبه ؟ ... عاطفه سرش را به نشانه تایید تکان داد و چیزی نگفت . احسان آب دهانش را به سختی قورت داد و به عاطفه گفت : _ بشین روی تخت .. بشین ! عاطفه به آرامی روی تخت نشست و احسان هم در کنارش جای گرفت . عاطفه ، در همان حال که نگاهش را به کاغذ خون آلود در دست احسان متمرکز کرده بود ، به سختی دهان باز کرد و گفت : _ این کاغذ ... متعلق به عارفه ، درسته ؟! احسان در جواب عاطفه ، سرش را تکان داد . سپس کاغذ را به طرفش گرفت و در همان حال گفت : _ یه شب بعد از اینکه عارف نامه رو به تهران فرستاد ، هممون توی چادر خوابیده بودیم که یکی نصف شب داد زد و گفت اسیر های عراقی دارن فرار میکنن ! ... تا خواستیم بجنبیم ، صدای گلوله سکوت بیابون رو شکست . از چادر که بیرون رفتیم دیدیم که یکی از هم رزمامون روی زمین افتاده . از اون فاصله با وجود تاریکی شب قابل شناسایی نبود . من کمی جلوتر رفتم . بازهم نفهمیدم که کیه . دوباره جلوتر رفتم . اینبار با محاصره ی بچه ها به دورش متوجه نشدم کیه . آروم کسایی رو که دورَش کرده بودن کنار زدم و تازه اونجا تونستم بفهمم کیه ... عاطفه با صدایی خفه زیر لب گفت : _ عارف ! ... عارف بود ! احسان نفسش را بیرون فرستاد و سرش را به نشانه تاسف تکان داد و گفت : _ بله ! ... متاسفانه عارف به وسیله اصابت گلوله به سینش ، در همون لحظه فوت کرد . چانه ی عاطفه شروع به لرزیدن کرد . چشمانش را به روی هم گذاشت و در عرض چند ثانیه اشک تمام صورتش را خیس کرد . هق هق های ریز عاطفه ، قلب هر بیننده ای را به درد می آورد . اما چه کار میشد کرد ؟! ... جز صبر هیچ راه دیگری نداشت ! آنشب دو خانواده با خوشحالی قرار عقد و عروسی را معین کردند و تا آخر شب در مورد چگونه برگزاری مراسم عروسی با شادمانی با هم بحث کردند . عاطفه در تمام آن مدت کلامی سخن نگفت و تنها به نقطه ای نامعلوم ، در دنیای دیگری سیر میکرد . ثریا که متوجهِ نبود حواس عاطفه در جمع شده بود ، با تعجب عاطفه را صدا زد : _ عاطفه ؟ ... دخترم ؟ ... حالت خوبه ؟ عاطفه با صدای مادرش از هپروت بیرون آمد و با چهره ای گنگ نگاهی به احسان و نگاهی به سمانه خانم انداخت و در همان حالت سرش را تکان داد و گفت : _ هان ؟! سمانه خانم پشت چشمی نازک کرد و با طعنه ثریا خانم را مخاطب قرار داد و گفت : _ واااا ! ... دخترای این دورو زمونه اصلا حواسشون یک جا نیست ! ... اصلا انگار تو این دنیا نیستن ! ... دخترم دخترای قدیم ، درست نمیگم ثریا خانم ؟! ثریا زیر چشمی به عاطفه نگاهی انداخت که در مرز منفجر شدن بود ، سپس با لبخندی مصنوعی سرش را تکانی داد و گفت : _ چی بگم والا ! عاطفه دستانش را در هم جمع و مشت کرد . سپس از جا بلند شد که باعث شد سرها همگی به طرف او برگردند و با چشم هایی پر سوال به او نگاه کنند . آقا محمود با لبخندی بر لب از عاطفه پرسید : _ کجا باباجان ؟ ... عاطفه هم به تبعیت از آقا محمود لبخندی کمرنگ بر لب زد و جواب داد : _ ببخشید ! ... خیلی خستم ... میرم استراحت کنم ! و با گفتن ببخشیدی زیر لب ، قدمی برداشت تا برود که ناگهان با صدای سمانه خانم در همان حالت که پشت به آنها بود ایستاد : _ کجا عروس گلم ! ... بحث عروسی تو هستاااا ! ... سپس اضافه کرد و گفت : _ اولین باره میبینم دختری توی بحث عروسی خودش شرکت نکنه و نظر نده ! ... دخترای این دورو زمونه بی احساس شدن ! عاطفه دستانش را که مشت کرده بود ، بیشتر در هم فشرد . سپس به طرف سمانه خانم برگشت و به همان لحن خودش ، جوابش را داد : _ آخه کسی نظرمو نپرسید ! ... توی جمعی که بودونبودم برای کسی مهم نیست ، نبودنمو انتخاب میکنم ! سپس رو به جمع گفت : _ شب همگی به خیر ! و سریع آنجارا ترک کرد . ***
  10. 15 امتیاز
    پارت اول نگاهی به مامانم که با چادر سفید کنار پوری نشسته بود ، انداختم . خدایی پوریا از هر لحاظ بهترین به حساب ميومد.ماشین نداشت که داشت .خونه نداشت که داشت .قیافه نداشت که داشت .پول نداشت که داشت .مغز نداشت که نداشت! هه ، بیخیال حداقلش میدونستم مامانم کنارش خوشبخته! دارم به این فکر میکنم با اخلاق خوب بنده چجوری قراره کنار بیاد؟ تصمیم دارم امسال برای تابستون یه تنوعی توی زندگیم ایجاد کنم. این شد که میخوام برم یجا . کجا؟ گیلان . چرا گیلان ؟ چون دوس دارم . میخوام برم پیش عزیز جون، مادر بزرگ مهربون و دوست داشتنی سپیده . با صدای بله گفتن مامان از فکر بیرون اومدم و به چهره غرق در شادیشون چشم دوختم . ********** مامان : شادییییی الاف کردی مارو زود باش دیگه از توی اتاق داد زدم : اومدم دیگه مادر من ای بابا بعد دو سه روز که روی اعصاب پدر خونده جونم والیبال بازی کردم راضي شد مامانمو متقاعد كنه و بزاره برم گیلان ، راضی شدا ولی شخصیتمو با خاک کف کوچه یکی کرد با سفارش هایی از قبیل : پاچه کسیو نگیر ، کلکل نکن ، سعی کن اوج هیچ اهنگیو نخونی ، و در اخر مثل آدم رفتار کن . اممم برای پایان بد نبود . توی همین فکرای بیخودی بودم که پوری با صدای مزخرفش گفت : شادی جان ( یعنی این شادی جان گفتنش با شادی گوسفند فرقی نمیکرد ) خدا به خیر کنه چند دقیقس توی فکری باز میخوای چه کلکی سوار کنی؟ با چهره متعجب گفتم : من؟ به من میاد کلکی سوار کنم ؟ دارم خودمو از سرتون باز میکنم سه ماه کارای خاک... راستی چقدر گرد و خاکه امروز . پوریا با چشم های گشاد شده گفت : حالت خوبه ؟ کجا گرد و خاکه ؟ نفس اسوده ای کشیدم . خداروشکر مغز که نداره خیالم راحته . چیزی نگفتم و بعد یه نگاه گذرا به خونه ساکمو برداشتم و درو بستم. در عقب کادنزای مشکی پوری رو باز کردم و خودمو محکم انداختم توش مامان به سمتم برگشت : صدبار گفتم خانومانه سوار ماشین شو کرگدن چشم هامو شبیه خر شرک کردم و گفتم : وااا مامان این صفات چیه به دخترت نسبت میدی؟ اومد جوابمو بده که پوری سوار شد و گفت : عه شادی با خانومم بحث نکن بعدم با چشمای وزغیش زل زد به چشم مامانم خانوووومم؟؟؟ نگاه خیلی بدی بهش کردم و با لب و لوچه اویزون به خیابون چشم دوختم کم کم وارد جاده شدیم... این شجریان هم یک ساعت و نیمی برای خودش چه چه زد منم دیگه واقعا تحمل آواز نداشتم ، تصمیم گرفتم کپمو بزارم
  11. 14 امتیاز
    #پارت_نهم عاطفه و احسان ، در میان کنجکاوی خانواده هایشان ، طبق قراری که باهم گذاشتند به باغ فردوس آمدند و با حرف زدن و چشم دوختن به همدیگر ، تمام مدت دلتنگیشان را جبران کردند . احسان خیلی اصرار داشت که هرچه زودتر باهم ازدواج کنند و این دوره نامزدی را تمام کنند . عاطفه هم خودخواستار همین ازدواج بود ؛ اما از احسان کمی صبر خواست ، تا بعد از گرفتن خبری از عارف به این موضوع فکر کنند ؛ احسان هم متقابلا قبول کرد . شب شد . در حین برگشت به خانه ، ناگاه ماشینی جلوی پای احسان با صدایی وحشتناک ترمز کرد . عاطفه و احسان با چشمهایی گرد شده ، به راننده نگاه میکردند . در باز شد و دختر عموی احسان از ماشین پیاده شد . عاطفه و احسان ، متعجب تر از قبل به سمیرا ( دختر خاله احسان ) نگاه کردند . سمیرا ، با آن لباس های فاخر و چشمهایی پف کرده و گریان جلو آمد . خیره به احسان تنها اشک میریخت . احسان با ترس به چشمهای گریان سمیرا زل زد و با من من از او پرسید : _ سمیرا ... چرا .. چرا گریه میکنی ؟! ... چیزی شده ؟ سمیرا هق هق گریه اش بیشتر شد . دستش را جلوی دهانش گرفت تا هق هق اش را در گلو خفه کند . اینبار عاطفه روبروی سمیرا ایستاد و او را تکان داد و پرسید : _ گریه نکن ... حرف بزن .. بگو چی شده ! سمیرا نگاهش را از چشمان احسان دزدید و در همان حال زمزمه کرد : _ خاله ... با همین یه کلمه ای که از دهان سمیرا خارج شد ، احسان عصبی به موهایش چنگ زد و پشتش را به عاطفه و سمیرا کرد . طاقت شنیدن حرف ناراحت کننده ای در مورد مادرش نداشت . عاطفه ترسان از سمیرا خواست که حرفش را ادامه دهد . سمیرا اب دهانش را قورت داد و گفت : _ خاله ... سکته کرده ! عاطفه بی اختیار نالید : _ آه .. خدای من ! و دستش را جلوی دهانش گرفت . احسان چشمانش را به روی هم گذاشته و اشک میریخت . سمیرا به سمت احسان قدم برداشت و در همان حال که کت احسان را میکشید ، خطاب به عاطفه گفت : _ ببخشید عاطفه جون ... منو فرستادن که احسان رو ببرم بیمارستان ... اگر برات ممکنه ... خودتو با یه وسیله دیگه به خونه برسون ! سپس بعد از تمام شدن حرفش ، بدون اینکه فرصتی برای حرف زدن به عاطفه بدهد ، احسان را با آن حال خراب سوار ماشین کرد و بعد ماشین با صدایی گوشخراش از جا کنده شد و رفت . هنوز عاطفه مات و مبهوت به جایی که ماشین تا چند ثانیه پیش ایستاده بود ، نگاه میکرد . چقدر زود صحنه ها برایش اتفاق افتادند . ترمز ماشین ... خبر سکته سمانه خانوم ... تغییر حال خوب احسان به حالتی آشفته و عصبی ... سوار ماشین شدن احسان و سمیرا ... از جا کنده شدن ماشین ... و ... تنها ایستادن میان این محل غریب ! عاطفه نمیدانست حال باید چکار کند . قطره اشکی غلتان ، بی اختیار به روی گونه اش سر خورد . هوا تاریک ، تاریک شده بود . همانطور که چشمانش به خاطر اشک ، از همیشه براق تر و روشن تر شده بودند ، در میان جمعیتی نا آشنا و غریب قدم برمیداشت . واقعا نمیدانست به کجا باید برود ؛ در محل شمال تهران بود . جایی که کمتر کسی چادر به سر میکرد . افرادی که از کنار عاطفه عبور میکردند با نگاهی پر تمسخر ، در گوش هم پچ پچ میکردند و آرام میخندیدند . عاطفه این مکان را انتخاب کرد ، چون میدانست احسان برای آمدن به اینجا راحت تر است ؛ زیرا خانه شان نزدیک به اینجا بود . این اولین باری بود که تنها ، در محلی غریب قدم بر میداشت . آخر چطور احسان به خود اجازه داد که عاطفه را تنها در اینجا رها کند ؟! چطور غرورش اجازه داد ؟! . درست بود که مادرش سکته کرده بود ؛ اما دلیل نمیشد که عاطفه را همینطوری رها کند و برود ! عاطفه در فکر و خیال خود غرق بود ؛ طوری که متوجه نشد پا به خیابان گذاشته و ماشینی در فاصله 10 متری او با سرعت به سمتش می آید . عاطفه زمانی به خود می آید که دیگر دیر شده و در میان زمین و هوا معلق است ... *** _ خانم رضوی ؟! ... خانم رضوی ؟! ... لطفا سریع بیاین ، سرمش تمومه ! سپس صدای قدمی که وارد اتاق می شود و پچ پچ هایی که با دکتر میکند ، سکوت اتاق شکسته میشود . _ آقای دکتر ، حالش چطوره ؟ _ فعلا مطمئن نیستیم ... باید یه سری معاینات انجام بشه ! _ یعنی چی ؟! .. پس از یه ساعت پیش تاحالا شما چیکار میکردین ؟ _ آقای محترم ! ... من که بیکار نیستم ! ... تازه وقت کردم بیام سراغ این خانم ! _ خیله خب .. فقط هرچه سریعتر ! _ تا اینجا فقط مطمئنم که پاش شکسته ! _ یا خدا ! _ آخه چطور این خانم رو وسط جاده ندیدید ؟! _ به نظرتون ، یه خانم ، اونم وسط جاده ، شب ، با چادر سیاه ، قابل شناساییه ؟!! ... حرفا میزنید آقای دکتر ! _ خب یه جورایی هم بهتون حق میدم ! عاطفه با صدای بحث آن دو ، به زور لای پلک هایش را از هم باز کرد و با دید تار نالید : _ احسان ! اما صدایی آشنا جوابش را نداد ؛ تنها مردی جوان ، با قدی بلند و هیکلی تقریبا چهارشانه و خوش سیما ، با دیدن چشمان باز عاطفه ، با خوشحالی از همانجا دکتر را صدا زد : _ دکتر ... دکتر ... بیاین به هوش اومد ! سپس با آن چشمهای نافذ و سیاه ، به چشمان دریایی عاطفه خیره شد و ادامه داد : _ شما حالتون خوبه ؟! عاطفه تنها در جواب نالید و گریه کرد : _ نه ! ... پام خیلی درد میکنه ! سپس اضافه کرد : _ اینجا کجاست ؟! ... چه اتفاقی برای من افتاده ؟! مرد جوان ، آب دهانش را به سختی قورت داد و در پاسخ گفت : _ چیزی نیست ... فقط یه تصادف کوچیک کردید ! عاطفه با چشمهایی گرد شده و با صورتی خیس از اشک ، تنه اش را بالا کشید و زیر لب زمزمه کرد : _ تصادف ؟! مرد ، غرق شده در آن چشمهای آبی ، پاسخی نداد ؛ یعنی نمیدانست که چه بگوید . در همان حال ، صدای دکتر بند نگاهشان را پاره کرد : _ خب ، خب ... مریض چُلاق شده ما چطوره ؟! عاطفه از صفت چُلاق ، اخمی کرد و سرش را پایین انداخت . _ انگار خیلی توپت پره دختر خانوم ! _ خانوادم اینجا نیومدن ؟! _ نه ... مثل اینه که هنوز خبری بهشون نرسیده ! عاطفه بی قرار چشمهایش را به روی هم گذاشت . حتما تا به حال دلشان هزار راه رفته و برگشته ! دکتر چیز هایی روی کاغذ در دستش نوشت و بعد به مرد جوان داد و گفت : _ برو اینارو براش بگیر ! مرد نیم نگاهی به سمت عاطفه انداخت و با قدمهایی بلند از اتاق خارج شد . چقدر قیافه اش در نظر عاطفه آشنا می آمد ؛ اما نه زیاد ! عاطفه تمام مدت در این فکر بود که خانواده اش چه حالی دارند ؛ آیا احسان هم تا حالا از غیبت عاطفه مطلع شده یا نه ؟! با یادآوری اسم احسان ، پوزخندی گوشه ی لب عاطفه نشست . اگر عاطفه برای او ذره ای اهمیت داشت ، هیچوقت او را تنها رها نمیکرد به امان خدا تا این اتفاق برایش بیوفتد ! عاطفه زیر لب برای خود زمزمه کرد : _ خوب خودتو نشون دادی آقا احسان ! ***
  12. 14 امتیاز
    پارت دوم با صدای مامان چشمامو باز کردم و به رو به رو نگاه کردم یه خونه ویلایی آشنا وسط جنگل همیشه اینجا پر حس خوب بود برام ! سر تا سر درخت ، پشت ویلا هم یه کوه بلند که نوک قلش برف نشسته بود مشغول دید زدن بودم که دست محکمی خورد پس کلم . برگشتم ، قیافه سپیده که با نیش باز بهم زل زده جلوم نمایان شد با حرص سرمو مالوندم و گفتم : بر خرمگس معرکه لعنتتتت سپیده خندید و خواست چیزی بگه که مامانم رسید بهمون...خلاصه سیل احوال پرسی ها و ماچ و بوس ها شروع شد... (سپیده اینا همسایه ما بودن که روابط خیلی نزدیکی باهاشون داشتیم ) یه چند مین از حرفای بی سر و تهشون که گذشت مامان رو به من کرد : ما دیگه داریم میریم پوریا وسایلتو گذاشت توی ویلا . پسر خاله سپیده هم اینجاست زیاد طرفش نرو کلکل هم نکن منکه میدونم اخر کار خودتو میکنی و میزنه شل و پلت میکنه مثل آدم برو و بیا که باهم دهن به دهن نشید وسط حرفش پریدم : اااووه باشه مامان بیخیال برو قربونت برم مواظب خودت باش نیام ببینم بچه ... سپیده محکم با ارنج توی پهلوم زد آخ بلندی گفتم ولی به روی خودش نیاورد مامانم همینجور که پشتش بود و داشت میرفت دست تکون داد و گفت خدافظ مواظب خودت باش . منم خداحافظی کردم ، مامان سوار ماشین شد و پوریا بعد از تک بوقی حرکت کرد... رو به سپیده کردم : این اهورا هم اینجاست؟ سرشو تکون داد : آره بابا تازگیا انقدر دیوونه شده نمیشه باهاش حرف زد از خاله هم شنیدم اوضاع شرکتش به هم ریخته بوده .خاله هم به زور فرستادش اینجا حال و حواش عوض شه ، عوض که نشد هیچ مغزشم مثل آب و هوای اینجا نم داده من : بیخیالش بابا تعادل نداره خودمونو عشقه بریم تو اعلام حضور کنیم .. .باشه ای گفت و جلوتر از من رفت... سپیده چهره بانمکی داشت صورت گرد و لپای سرخ با لبای گوشتی و برجسته ، چشم های خیلی گیرا به رنگ طوسی ، قدش از من یکم بلند تر بود... منم هنوز به در نرسیده بودم که گوشیم زنگ خورد . اسم مگس مزاحم روش خودنمایی میکرد . دکمه اتصالو زدم : به سلام مگس خودم نازی از اونور خط جیغ زد : مگس عمته گوساله . و قطع کرد ( مهر و محبت موج میزنه ) چه مکالمه کوتاه و مفیدی... با صدای عزیز جون به خودم اومدم : سلام شادی خانوم گل خوبی مادر ؟ لبخند گشادی زدم : سلاممم بر ماهرخ خانوم خودم شما خوب باشی ماهم خوبیم هر روز جوون تر میشید ماشالااااا عزیز جون گرم خندید و با لهجه بامزش گفت : برو دختر خودشیرینی نکن بچه ها توی اتاقن برو پیششون منم برم پیش عظیمه همسایمون اومدم باید برام تعریف کنی توی این چند سال چه خبرا بوده چشم کش داری گفتمو بعد خداحافظی کوتاهی به اتاق رفتم . تقه ای به در زدم و وارد شدم هردو به سمتم برگشتن به اهورا سلام کردم همینجور که نگاهش به گوشیش بود اروم جوابمو داد اهورا 25 سالش بود قد بلند با موهای مشکی و چشمای قهوه ای و دماغ قلمی و لبای برجسته نه خوشگل بود نه زشت ولی جذاب بود... تا شب هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد ، بیرون هم نرفتیم چون عزیز جون زود اومد و مجبورمون کرد خونه بمونیم و من از این چند سال براش بگم... الحق که بهترین زن سالخورده ای بود که تابحال دیدم ... یه شلوار گشاد راه راه پوشیدم با بلیز استین بلند گشاد یه دستمال سر سفید هم به سرم بستم و بغل سپیده خوابیدم .. : شادی.. شااادی...شادیییی با صدای خرکی سپیده بالش رو روی سرم کوبیدم سپیده : پاشو ببینم مثل خر قطبی تا لنگ ظهر خوابی لای چشمامو باز کردم و کلافه نشستم : میدونی ازت یاد چی میوفتم الان ؟ سوالی نگاهم کرد که گفتم : یاد این مگسایی که صبحا هی دورت میچرخن وز وز میکنن ( خدایی حس وحشتناکیه) خلاصه تمام اموات منو مورد عنایت قرار داد و به لطف خدا گورشو گم کرد
  13. 13 امتیاز
    #پارت_دهم فردای آن روز ، عاطفه با دادن شماره تلفن منزلشان به بیمارستان ، به خانواده اش اطلاع داده شد که عاطفه در چه وضعیتی به سر میبرد . ثریا که از شب قبل تا صبح پلک روی هم نگذاشته بود ، رمقی در جان نداشت و با شنیدن وضعیت عاطفه ، از حال رفت . عبدالله هم با چشم گریان زیر بغل ثریا را گرفته و به بیمارستان آمدند . عاطفه با دیدن پدر و مادر خود بغضش ترکید و خودش را در آغوش آنها انداخت . عبدالله پس از کمی صحبت با مرد جوان ، تنها به او گفت : _ عیبی نداره جوون ! .. از عمد که بهش نزدی ! ... برو که اینجا وقتت زیاد گرفته شده ، برو پی زندگیت ! مرد جوان ، در میان این همه محبت از پدر و مادر و حتی خود عاطفه ، به وجد آمد و در زمان ترخیص عاطفه ، به زور از آنها تقاضا کرد که اجازه رساندنشان به منزل را به او بدهند . آنها مخالفتی از خود نشان ندادند . ثریا به عاطفه ، که لنگ لنگان قدم بر میداشت ، کمک کرد تا سوار بر ماشین شود . سپس بعد از جای گرفتن همگی درون ماشین ، ماشین روشن شد و به راه افتاد . در راه ، عاطفه متوجه شد که تمام مدت ، یک جفت تیله مشکی رنگ ، نگاهش را از او نمیگیرد . در زیر آن نگاه ، شرمزده چادرش را به روی صورتش گرفت و خودش را با حرف زدن با مادرش سرگرم کرد . _ مامان ؟ _ جان دلم ؟ _ احسان میدونه من تصادف کردم ؟! _ آره ، امروز بهش گفتم ! ناگاه قلب عاطفه تیر کشید . گلویش پر از بغض شد . با صدایی دورگه ادامه داد : _ پس چرا نیومد ؟! و خیره و پرسوال به مادرش نگاه کرد . ثریا غم را در چهره دخترش دید . در جواب دست عاطفه را گرفت و نوازش کرد و در همان حال گفت : _ حتما فرصت نکرده عزیزم ! ... مطمئن باش اگر وقت میکرد ، بهت سر میزد .. اون آدمی نیست که براش این چیزا بی اهمیت باشه ! _ هعه ! ... وقتی منو میون یه محل غریب و نا آشنا رها میکنه و میره ، دیگه مشخص میشه که من براش اهمیتی ندارم و همه حرفاش و رفتاراش شعار بود ! _ عاطفه ! ... چرا اینقدر سخت میگیری ؟ ... سمانه خانم مادرشه ! ... براش احترام قائله ! ... اگر توهم جای احسان بودی همینکارو میکردی ! _ اتفاقا برعکس !... دیشب همش توی این فکر بودم که اگر من جای احسان بودم چنین کاری میکردم ؟! ... اما بعد خودم ، جواب خودمو پیدا کردم ! ... من هیچوقت اجازه نمیدادم که ناموسم میون یه مشت آدم غریبه بچرخه ! _ چی بگم والا ! ... ولی لطفا کمی منطقی باش ! عاطفه دیگر چیزی نگفت و در سکوت ، در زیر نگاه خیره راننده ، منظره های بیرون از ماشین را ، از نظر گذراند . *** روز بعد ، در حالی که عاطفه بر پشت پنجره نشسته بود ، زهره به دیدنش آمد و از شکستگی پایش اظهار ناراحتی کرد . عاطفه در پشت چهره خندان زهره ، غم را می دیدید . غمی که خوب میدانست از چیست . عاطفه آرام دستانش را به روی دستان زهره گذاشت و با بغض گفت : _ زهره ؟! زهره سرش را که پایین انداخته بود ، بالا آورد . حلقه های اشک ، در آن چشمهای یشمی اش به خوبی دیده میشد . عاطفه ، به آرامی زهره را در آغوش کشید . زهره دیگر نتوانست بغضش را نگه دارد و اجازه داد که اشک های گرمش بر چهره اش بنشیند . عاطفه در حالی که با دستش کمر زهره را نوازش میکرد ، در گوشش زمزمه کرد : _ گریه نکن زهره جان ... بالاخره این فراق تموم میشه ! ... کمی دیگه صبر داشته باش ! زهره متقابلا نالید : _ نــــه ! ... اگر عارف میخواست بیاد ، تا حالا باید میومد . حتی اگر اسیر بود تا حالا باید آزاد میشد ... میدونم آینده خوبی پیش روم نیست ! عاطفه دیگر نتوانست چیزی بگوید . نباید به او امید واهی می داد . پس سکوت کرد . در همان حال و هوا ، صدای زنگ خانه ، هر دو را به خود آورد . عاطفه که پشت پنجره نشسته بود ، آرام گوشه ای از پرده را کنار زد و به در حیاط چشم دوخت . احسان با دسته گلی کوچک و با تعارف ثریا وارد خانه شد . عاطفه با دیدن احسان ، اخمهایش درهم رفت و پرده را رها کرد . زهره با چشمانی پف کرده ، خیره به عاطفه ابرویی بالا انداخت و گفت : _ کی بود ؟! عاطفه چیزی نگفت . زهره خواست به سمت پنجره برود که تقه ای به در خورد و صدای ثریا خانم از آن طرف در به گوش رسید : _ عاطفه ! ... مادر بیا آقا احسان اومده عیادتت ! عاطفه بازهم سکوت کرد و جوابی نداد . زهره خودش را کمی به سمت عاطفه کشید و زیر لب از او پرسید : _ چیزی شده ؟ ... به خاطر احسان اینطوری بهم ریختی ؟! عاطفه باز هم چیزی نگفت و این سکوتش باعث شد تا کفر زهره در بیاید . _ حداقل جواب منو بده ! عاطفه اندوهگین چشمان آسمانی اش را به نگاه کنجکاو زهره دوخت . سپس دهان باز کرد و گفت : _ آره ! ... چون دیگه دلم نمیخواد ببینمش ! _ به خاطر اتفاقی که برای مادرش افتاد ؟! عاطفه سر به زیر جوابی در پاسخ به زهره نداد . دوباره ضرباتی به در خورد و اینبار در باز شد و احسان وارد اتاق شد . _ یا الله ! زهره از جا بلند شد و چادرش را به خود پیچید و همانطور که چشم به قالی دوخته بود احسان را مخاطب قرار داد و گفت : _ سلام ... خوش اومدید ... بفرمایید بشینید ! سپس رو به عاطفه ، که خونسرد به همه جا نگاه میکرد غیر از چهره گرفته احسان ، ادامه داد : _ خب دیگه عاطفه جون ... با اجازه دیگه من برم ! عاطفه سر برگرداند و بدون کوچکترین توجهی به بودن احسان در اتاق جواب داد : _ کجااا ؟! ... تو که تازه اومدی ! زهره به سمت در قدم برداشت و در آخرین لحظه رو به احسان و عاطفه کرد و گفت : _ نه دیگه .. بهتره من برم .. خدافظ ! و بدون اینکه اجازه سخن به عاطفه بدهد در را پشت سر خود بست . تا لحظاتی سکوت کل اتاق را فرا گرفته بود و هیچکدام قصد شکستنش را نداشتند ؛ تا اینکه احسان تصمیم گرفت این سکوت لعنتی را بشکند و با لبخند به سمت عاطفه پیشقدم شد : _ سلام بر عاطفه خانوم گل ! ... بهتری ایشالله ؟! عاطفه پوزخندی صدا دار زد . سپس نگاهش را از درودیوار گرفت و خیره به چشمان سبز احسان پاسخ داد : _ مگه برات مهمه ؟! سپس نگاهش را از احسان گرفت و ادامه داد : _ لطفا زودتر حرفتو بزن و برو ... کارای مهمتر از تو دارم ! احسان ابتدا کمی دلخور شد ؛ اما کمی بعد با خونسردی با حداکثر فاصله ، کنار عاطفه نشست و ادامه داد : _ معلومه که برام مهمه ! ... تو ناسلامتی همسر آینده منی ! اینبار عاطفه عصبانی قهقهه ای زد و در همان حال سرش را به تایید حرف احسان تکان داد و گفت : _ چه جالب ! ناگهان ، کامل به طرف احسان برگشت و با چشمانی که حلقه اشک درونش خودنمایی میکرد با صدایی نسبتا بلند ادامه داد : _ تو چه جور نامزدی هستی که باید آخر از همه بیای و احوالمو بپرسی ؟! ... تو چه جور همسر آینده ای هستی که حتی نتونستی 2 دقیقه مامان جونتو ول کنی و بیای بیمارستان یه سر بهم بزنی !؟ ... تو چه جور عاشقی هستی که تونستی منو ... به خودش اشاره کرد و ادامه داد : _ عشقتو ، همسر آیندتو ، کسی که قرار گذاشته بودی هیچوقت تنهاش نزاری ، توی اون جای غریب ، منو تنها ولم کنی و بری به امون خدا ؟! ؛ چطور غیرتت اجازه داد ؟ ... حتی با خودت نگفتی اگر اونو توی محل غریب تنهاش بزارم ، ممکنه هزارو یک بلا سرش بیاد ؟! ... اینقدر برات بی ارزش بودم که تا شنیدن خبر سکته مامانت ، به دختر خالت نسپردی که منو تا خونه برسونه و خودت با یه ماشین دربستی بری ؟! عاطفه دیگر به هق هق افتاده بود ، اما باز ادامه میداد و از درد دلش به احسان میگفت . احسان که حسابی متاثر شده بود و خود اشک در چشمانش جمع شده بود ، سعی در آرام کردن عاطفه داشت ، اما بیهوده بود . _ عاطفه ... عاطفه جان ... لطفا آروم باش .. عاطفه ... ببخشید .. آره تقصیر من بود ... عاطفه ! ... با صدای عاطفه ، دیگر ثریا و عرفان هم وارد اتاق شده بودند و با چشمهایی گرد شده ، مات و مبهوت به چهره خشمگین و خیس از اشک عاطفه نگاه میکردند . عرفان خودش را به مادرش چسباند و نالید : _ ماماااان .. آبجی چرا گریه میکنه و داد میزنه ؟! ناگاه ثریا به خود آمد و به طرف عاطفه خیز برداشت و عاطفه را در آغوش کشید و اجازه نداد تا بیشتر از این داد بزند . _ هیشششش .... عاطفه ... مامان جان ... چت شد یهو ... آروم باش عزیزم ... آروم ! عاطفه سرش را بر روی سینه مادرش گذاشت و آرام گریست . احسان ناخودآگاه دستش را به طرف عاطفه دراز کرد که عاطفه متوجه شد و داد زد : _ به من دست نزن ! ... برو پیش همون مامان جونت ! ... دیگه عاطفه برای تو مرد ... خوب خودتو نشون دادی ! ... بد منو شکستی احسان ! احسان متوجه نبود که اشک هایش راه گونه هایش را پیدا کرده اند و صورتش خیس از اشک شده است . ثریا وقتی حال و روز عاطفه را دید ، آرام از احسان خواست که برود . احسان هم به خاطر عاطفه سرش را تکان داد و از جا بلند شد که برود ؛ اما ناگاه از حرکت خود باز ایستاد و عاطفه را مخاطب قرار داد : _ میدونم ازم خیلی دلخوری ؛ اما خب راستش ... اینبار به طرف عاطفه برگشت و ادامه داد : _ حقیقتش برای یه کار دیگه اومده بودم ! ثریا نیم نگاهی به عاطفه انداخت و وقتی دید هق هق گریه اش قطع شده ، مادرانه به احسان نگاه کرد و گفت : _ چه کاری پسرم ؟! احسان نگاهش را از ثریا گرفت و خیره به چشمان طوفانی عاطفه شد و آرام ادامه داد : _ من برای مدتی دارم میرم شیراز ! عاطفه تغییری در حالت نگاهش نداد . اما ثریا خطاب به احسان پرسید : _ چه مدت ؟! احسان بدون اینکه نگاهش را از چشمان عاطفه بگیرد جواب داد : _ معلوم نیست ... شاید 7،6 ماه ! عاطفه ، سوزشی بر قلبش احساس کرد . 7،6 ماه دوری از احسان را چطور میتوانست تحمل کند ؟! ... خوب میدانست که اینبار هم سمانه ، مادر احسان در این مسافرت چند ماهه نقش دارد ... اما با این وجود خونسرد به احسان گفت : _ به سلامت ! اینبار عاطفه بود که از جا بلند شد و خود زودتر از احسان اتاق را ترک کرد . ***
  14. 13 امتیاز
    #پارت_ششم در مرداد ماه سال 1367 ، در رادیو و تلویزیون خبر پیچید که با پذیرش قطعنامه شماره 595 توسط ایران و عراق ، جنگ هشت ساله به پایان رسید و بزودی سربازان و رزمندگان به شهرشان باز خواهند گشت . ثریا با شنیدن این خبر اشک شوق از چشمانش سرازیر شد و سریع سجده شکر کرد . زهره و عاطفه به آغوش هم پر کشیدند و دیده شان از اشک خیس شد . تا مدتها مردم در کوچه و خیابان جمع میشدند تا به استقبال رزمندگان تازه از جنگ برگشته روند و به امید اینکه فرزندان خود هم در میان آنها باشند در جمعیت چشم میچرخاندند ... *** چند روز گذشت ... اکثر خانواده ها فرزندانشان به آغوششان بازگشته بود و هنوز که هنوز بود خبری از عارف نشده بود . تنها کار ثریا نشستن روی تخت چوبی بود و زل زدن به درودیوار در سکوت سرد حیاط ... تمام خاطراتی که از عارف داشت را به یاد می آورد ... با به یاد آوردن خاطرات ، اشک بود که از چشمانش سرازیر می شد . عاطفه و زهره هم هرکار می کردند تا ثریا را از آن حال و هوا در بیاورند . ثریا با مرور خاطرات بیشتر خود را شکنجه می کرد و تنها زیر لب میگفت : _ عارف من دیگه بر نمیگرده ... دیگه بر نمیگرده ! و با گفتن این جملات ، بغض بود که در گلوی عاطفه و زهره جمع میشد اما سعی میکردند که جلوی ثریا بغضشان را قورت دهند اما برایشان سخت بود ... عبدالله هم دور از چشم ثریا در خلوت خود گریه میکرد . تا در کنار ثریا بود لبخند میزد و با بچه ها شوخی میکرد تا ثریا را از آن حس و حال دلشوره ای که دیگر عارف برنمیگردد در بیاورد اما بی فایده بود . *** یک روز که عاطفه بر پشت پنجره اتاقش نشسته بود و کتاب می خواند ، ناگهان صدای زنگ ، در حیاط پیچید . عاطفه به سختی چشمانش را از نوشته های کتاب گرفت و بی حوصله چادری گل دار که بر روی تخت انداخته بود به سر کرد و با لب و لوچه ای آویزان به سمت در رفت تا آن را باز کند . پشت در ، به خیال آنکه مادرش از خانه ی کوکب خانم آمده غرغر کنان گفت : _ چرا اینقدر دیر کردی .. ظهر شد ! ... چیکار میکردی اونجا ؟! ... از گشنگی شکمم به قاروقور افتاد به خدا !! و در را با شتاب باز کرد . با باز شدن در ، جوانی قد بلند با چهره ای خندان نمایان شد . عاطفه چشمانش را از روی صورت مهربان و خونسرد او برنمی داشت . پس از مکثی کوتاه ، وقتی صحبتی بین آندو صورت نگرفت ، جوان سکوت را شکست و آرام زیر لب گفت : _ سلام ! عاطفه بدون آنکه نگاهش را از چهره خسته او بگیرد ، لبخندی ملیح زد و در جواب گفت : _ سلام ! _ خوبی ؟ _ آره ! _ خوبی ؟ _ آره ! _ خوبی ؟ اینبار بغضی که در گلوی عاطفه جمع شده بود شکست و با افتادن اولین قطره اشک جواب داد : _ نه ! مرد جوان نفس عمیقی کشید . دست چپش را به درگاه در تکیه داد و سرش را به آرامی جلوی صورت عاطفه گرفت . لبخند تلخی زد و خیره در چشمان عاطفه گفت : _ می دونستی این چشما ... همیشه زودتر از زبونت تورو لو میدن ؟ عاطفه چیزی نگفت ؛ تنها و تنها مظلومانه اورا نگاه میکرد . مرد جوان با دیدن نگاه مظلومانه عاطفه سرش را ناگهانی عقب داد و خنده ی آرامی کرد . عاطفه از خنده ی او ناراحت شد و با اخمی کمرنگ روبه او گفت : _ الآن تو داری به چی میخندی ؟ مرد جوان با چشم هایی شیطنت بار به به چهره عاطفه زل زد و خیلی آرام و صادقانه جواب داد : _ به تو ! عاطفه سگرمه هایش در هم رفت . تا دهان باز کرد چیزی بگوید ، مرد جوان با احساس ناراحتی گفت : _ نمی خوای دعوتم کنی بیام تو ... آخه خیلی خستمه ! عاطفه پوزخندی صدادار زد و با طعنه روبه او گفت : _ همچین میگه خیلی خستمه انگار از شلمچه تا اینجارو یه نفس دوییده ! سپس با اشاره به سر تا پای او ادامه داد : _ حالا چرا لباساتو عوض نکردی و با این لباسا اومدی اینجا ... چرا کوله پشتیتو خونه نذاشتی ؟ مردک جوان آهی کشید و به نقطه ای نامعلوم خیره شد . سپس زمزمه وار زیر لب جواب داد : _ آخه از شلمچه تا اینجارو یه نفس دوییدم ! ... وقت نکردم برم خونه ! عاطفه که حسابی کفرش در آمده بود به حالت قهر رویش را برگرداند و در را به روی آن جوان بست . مرد جوان که از سرکار گذاشتن عاطفه خنده اش گرفته بود ؛ در همان حال به در می کوبید و عاطفه را صدا می زد : _ عاطی ... عاطفه جان ... در رو باز کن . به خدا بهت راستشو گفتم ! ... عاطفه ؟ ... چرا درو باز نمیکنی ؟ عاطفه که پس از بستن در ، به در تکیه داده بود با حرص جواب داد : _ تو جون به جونتم کنن هنوز همون احسانی و عوض نمیشی ! احسان دوباره خنده اش گرفت و اینبار گفت : _ باور کن بهت دروغ نگفتم عاطی ! عاطفه انگشت اشاره اش را در دهانش گذاشت و کمی با دندان اورا گاز گرفت و گفت : _ اِه ، اِه ، اِه ، اِه ، اِه ... آخه تو چقدر دروغ میگی ! ... کدوم آدم عاقلی توی این دور و زمونه از شلمچه تا تهران رو با پای پیاده میاد !؟ احسان باز هم نتوانست جلوی خنده ی خود را بگیرد و در همان حال باز جواب عاطفه را از پشت در داد : _ آره ، آره .. تو راست میگی ! ... این تیکه رو بهت دروغ گفتم ! .. اما ... _ اما چی ؟ ... ببین من حوصله یه دروغ دیگرو ندارما ! _ نه به خدا ... این یکی رو دیگه راست میگم ! _خیله خوب .. حالا قسم نخور حرفتو بزن ! _ باشه .. گوش کن ! .. من از شلمچه که به تهران رسیدم ، یک راست اومدم اینجا ! ... باور کن حقیقتو گفتم . _ یعنی توقع داری دروغ به این بزرگی رو باور کنم ؟! _ به خدا راستشو گفتم ! اینبار عاطفه حرصی تر از قبل تکیه اش را از در گرفت و در را باز کرد . احسان که شانه اش را به در تکیه داده بود شوک زده از این عمل ناگهانی ، به داخل حیاط پرت شد . عاطفه خیره به احسان که در حال تکاندن لباس هایش بود گفت : _ آخه توی بچه ننه چطور توقع داری باور کنم که اول به جای رفتن به خونه و دیدن مامان جونت اومدی اینجا ؟! احسان با شنیدن این سوال از عاطفه ، دست از تکاندن لباسش کشید و نیشش تا بناگوش باز شد و در جواب عاطفه گفت : _ آخه یه کار مهمتر داشتم ! عاطفه چشمانش را ریز کرد و مشکوکانه پرسید : _ چه کار مهمتری داشتی ؟! احسان در جواب ، خیلی عاشقانه ، خیره در چشمان عاطفه پاسخ داد : _ دیدن تو ! عاطفه پشت چشمی نازک کرد و لبخندی کمرنگ بر لبانش نقش بست . احسان دستانش را از هم باز کرد و نفس عمیقی کشید . سپس آرام و آهسته به سمت تخت چوبی ، زیر سایه درختان رفت و بر روی آن نشست . عاطفه با محبت از او پرسید : _ چایی تازه دم داریم ... میخوای بیارم ؟ _ بیاری ممنون میشم ! عاطفه سر به زیر وارد خانه شد . با دقت تمام ، فنجان هارا داخل سینی گذاشت و چایی تازه دم و خوش عطر را درون آنها ریخت . سپس سینی چای را برداشت و پس از کشیدن نفسی عمیق ، لبخندی بر لب زد ؛ از آن لبخندهایی که احسان دوست داشت تنها و تنها برای خودش بزند . با قدم هایی آرام و با لبخندی خونسرد وارد حیاط شد . احسان از همان دور چشم از او بر نمیداشت . تازه از اینجا بود که متوجه شد در این دوسال چقدر دلتنگ و مهتاج او بوده است . عاطفه سینی چایی را روی تخت گذاشت و روبه احسان در حالی که زیر نگاه خیره او گونه هایش از شرم سرخ شده بود ، زیر لب گفت : _ بفرمایید ! احسان ناگهان به خود آمد و برای این که جَو را عوض کند با لبخند یک فنجان چایی برداشت و پر انرژی پاسخ داد : _ مچکرم ... لطف کردی ! عاطفه خیلی آهسته گفت " خواهش میکنم " به قدری که خودش هم به زور شنید چه گفته ! احسان جرعه ای از چای را نوشید و در حالی که در سکوت حیاط را نظاره میکرد ، انگار چیزی یادش افتاده ، چایی را سریع بر روی تخت گذاشت و روبه عاطفه پرسید : _ راستی ! ... کارهایی روکه قبل از رفتن بهت گفتم انجام دادی ؟ و منتظر به چشمان عاطفه زل زد . عاطفه لبخند دندان نمایی زد و در جواب سرش را به نشانه تایید تکان داد . احسان هم متقابلا لبخند زد و با خوشحالی ادامه داد : _ خب حالا یکی از شعرهای مورد علاقتو بخون ... دوست دارم بدونم تا چه حد پیشرفت کردی ! عاطفه آرام و مطیع ، زیر نگاه مشتاقانه احسان از جا برخاست . آرام ، آرام قدم برداشت و در کنار حوض ایستاد . نگاهش به درختان توی باغچه افتاد که به خاطر آغاز فصل پاییز ، برگ هایشان روبه زردی میرفت . ناگهان شعری زیبا از فروغ فرخزاد در ذهنش آمد ؛ شعری که به آن علاقه خاصی داشت ! عاطفه ، نیم نگاهی به احسان انداخت و با لبخندی تلخ ، دهان باز کرد و گفت : _ کاش چون پاییز بودم ! آنگاه صدایش را لطیفتر از قبل کرد و با شوری بیشتر ادامه داد : _ کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم برگ های آرزوهایم یکایک زرد میشد آفتاب دیدگانم سرد میشد آسمان سینه ام پر درد می شد ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد وه ... چه زیبا بود اگر پائیز بودم وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم سپس روبه احسان کرد و خیره در چشمان او ادامه داد : شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی در کنارم قلب عاشق شعله می زد در شرار آتش دردی نهانی نغمه من ... همچو آوای نسیم پر شکسته عطر غم می ریخت بر دل های خسته پیش رویم : چهره تلخ زمستان جوانی پشت سر : آشوب تابستان عشقی ناگهانی سینه ام : منزلگه اندوه و درد و بدگمانی کاش چون پائیز بودم ... کاش چون پائیز بودم ( فروغ فرخزاد – اندوه پرست ) احسان با لبخندی تحسین آمیز به چهره عاطفه زل زد و گفت : _ عالی بود ... میبینم که خیلی پیشرفت کردی ! عاطفه در جواب تنها لبخندی زد و چیزی نگفت . احسان نگاهش را از چهره عاطفه نمیگرفت ؛ احساس میکرد که عاطفه چیزی میخواهد بگوید . طبق گفته ی خودش ، چشمان عاطفه زودتر از زبانش او را لو میدهد . احسان خیلی آرام روبه عاطفه که سرش را پایین انداخته بود گفت : _عاطفه ؟ عاطفه آهسته سرش را بالا آورد و سوزناک اورا نگاه کرد . با نگاه عاطفه ، احسان لحظه ای حس کرد که دلش لرزید . او هیچوقت عاطفه را به این گونه ندیده بود . او در چشمان عاطفه حلقه ای اشک دید ؛ پس با نگرانی پرسید : _ چیه ؟ ... چیزی میخوای بگی که نمیتونی ؟ ... یادمه که بهم گفتی حالت خوب نیست ! عاطفه سرش را به طرفین تکان داد و باز هم سکوت کرد . بغض در گلویش جمع شده بود و نمیتوانست حرفی بزند . تنها و تنها برای اینکه احسان را از این حالت نگرانی بیرون آورد زیر لب گفت : _عارف ! احسان با شنیدن اسم عارف ، رنگ از رخسارش پرید . عاطفه که متوجه پریشان حالی احسان شد ، با ترس و دلهره گفت : _ چرا اینجوری شدی تو ؟ ... چیزی هست که نمیخوای به من بگی ؟! احسان لبخندی مصنوعی زد و با صدایی گرفته پاسخ داد : _ نه چیزی نشده ! عاطفه مشکوکانه ادامه داد : _ یادمه آخرین باری که اومدین اینجا بهم گفتین که توی یک عملیات شرکت میکنین و از این بابت خوشحال بودین که کنار هم هستین ! ... لطفا بهم راستشو بگو .. چیزی هست که نمیخوای من بدونم؟ و مضطربانه به چشمان احسان خیره ماند . احسان رنگ نگاهش تغییر کرد و جایش را غم داد ؛ او در چشمان عاطفه التماس را میدید . نمیدانست چکار کند ! ... دلش میخواست فقط هرچه زودتر آنجارا ترک کند ؛ با وجودی که به شدت دلش برای حرف زدن با عاطفه تنگ شده بود! احسان روبه عقب دراز کشید . کف دستانش را پشت سرش گذاشت و به آنها تکیه کرد . سپس نفس عمیقی کشید و به روبرو خیره شد . پوزخند تلخی زد و زمزمه وار گفت : _ زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد ... زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دوهم آغوشی یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر " دوباره نگاهش به سمت دو جفت چشم آبی غمگین پر کشید . در همان حال ادامه داد : _ زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازدد ودر این حسی است که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست دل من که به اندازهء یک عشقست به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد به زوال زیبای گل ها در گلدان به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای و به آواز قناری ها که به اندازهء یک پنجره میخوانند ... ( تیکه ای از شعر زیبای فروغ فرخزاد – تولدی دیگر ) با سکوت احسان ، قطره ای اشک از چشم عاطفه غلتان به روی گونه اش سر خورد . احسان چشمانش را به روی هم فشرد و در همان حال که چشمانش را بسته بود ، نفس عمیقی کشید و عاطفه را مخاطب قرار داد و گفت : _ زندگی ! ... زندگی تنها یه واژه نیست .زندگی برای هرکس یه معنایی داره .. به قول شاعر : زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد ... و یا زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد ... میشنوی ؟ ... زندگی به اشکال مختلف خودشو نشون میده ! ... فقط میخوام اینو بدونی که ... زندگی با هر شکلی خودشو نشون بده ، باز هم تا حالا به هیچکس وفا نکرده ! سپس چشمانش را که حلقه ای اشک درونش خودنمایی میکرد ، باز کرد و خیره در چهره خسته عاطفه ادامه داد : _ اینجوری نگام نکن ... سعی کن فقط حرفامو درک کنی ... همین ! سپس به آرامی از جا برخاست ؛ کوله اش را از روی تخت برداشت و به سمت در رفت . همینکه دستش را دراز کرد تا قفل در را باز کند ، با صدای پر از بغض عاطفه سرجایش ایستاد . دلش نمیخواست برگردد ؛ دلش نمیخواست دوباره با آن چهره مغموم روبرو شود . فقط در همان حال ، پشت به او ایستاد و به حرفهایش گوش کرد : _ احسان توروخدا ... احسان نزار چیزی که الآن ذهنمو به خودش مشغول کرده باور کنم ... نزار باور کنم که ... سپس پاهایش از فرط ناراحتی روی هم تا شدند و زانو زنان هق هق گریه اش را سر داد . احسان همانطور که پشت به او ایستاده بود ، چشمانش را به روی هم گذاشت و قطره ای اشک ریخت . اشکی به حال دل سوخته ی عشقش ؛ عشقی که تابه حال رنگ ناراحتی را در چهره اش ندیده بود ! ... اما چکار میتوانست بکند ... ! احسان تنها کاری که میتوانست در این شرایط انجام دهد ، این بود که عاطفه را به حال خود بگذارد . باید عاطفه با این شرایط کنار می آمد ... نه تنها او ، بلکه همه خانواده ! پس کوله اش را به روی دوشش انداخت و بدون اینکه لحظه ای صبر کند ، بی توجه به هق هق های عاطفه از آن خانه بیرون آمد ... *** 
  15. 13 امتیاز
    پارت ششم نگاه مشکوکی بهشون انداختم و گفتم : ولی عجـب مازمورایین سپیده با تعجب گفت : چی؟؟؟ باز تکرار کردم : میگم ولی عجب... پرید وسط حرفم : نه کلمه اخرش من : مازمور سپیده : نچ نچ دانشجو مملکت مارو باش اون مارزومه باهوش من : نه بابا مازموره سپیده : مطمئنی؟ من : ای بابا حالا هرچی یا مورماز یا مازمور یا مورزام سپیده : مارموز هم میشه من : اره حالا اینارو بیخیال سوژه رو رد یابی کن من برم مدرک جمع کنم ( یعنی عاشقشونم اخرشم نفهمیدن درستش موزماره ) سپیده سرشو تکون داد گوشیمو برداشتم ، سوییشرتمو پوشیدم و کلاهشو انداختم روی سرم آروم در اتاقو باز کردم و کورمال کورمال از پله پایین اومدم با چیزی که دیدم محکم با کف دستام روی چشمم کوبیدم .استغفرلله ببین نصفه شبی چه بساطی راه انداختن دیدین اغفال شدم؟؟؟ دیدین چشم و گوشم باز شد ؟ مامان کجایی ببینی دختر دسته گلت داره چ... ( نویسنده : عه بسه دیگه توهم . شورشو مسخره کردی ! یجوری میگه انگار مریم مقدسه عمه ی من بود دیشب داشت ...👹) من : واااا نویسنده جون چرا راز منو فاش میکنی تو مثلا محرم اسرار منیا همرو برق میگیره مارو چراغ نفتی ... اهم داشتم میگفتم الان جا داره برم وسط بگم شایان جون برو تو دم در بده دستمو از روی چشمام برداشتم نمیخواستم این صحنه رو فالور های عزیز تر از جونم از دست بدن دوربینو روشن کردم و چند تا عکس خوشگل گرفتم یه چند تا هم سلفی گرفتم و توش با دستم شایان و هیما رو نشون دادم قربون گوشیم برم که توی این تاریکی یجوری عکس گرفت انگار روزه عجب عکسایی شدددد زود رفتم اینستا و سلفیمو استوری کردم بالاشم نوشتم : عشق تصویری پخش زنده بعدم یع قر ریز به گردنم دادم انگار اورانیوم غنی کردم یهو یه صدایی پشت سرم گفت : نصفه شبی جنی شدی وسط سالن میرقصی ؟ حاضرم قسم بخورم نیم متر پریدم هوا دستمو روی قلبم گذاشتم و برگشتم که دیدم بشیره تنها کلمه ای که به ذهنم رسید.. : سـلام معلوم خندش گرفته ولی غرورشو حفظ کرد : علیک سلام چیکار داری اینجا این وقت شب آب دهنمو قورت دادم : خـب...اومدم آب بخورم دیگه شما اومدید چیکار اقا بشیر؟ ابروهاشو بالا انداخت : بشیر؟ من : آره دیگه په نه په اردشیر تک سرفه ای کردو گفت : نه بشیرم نه اردشیر شُبِیرم یعنی آدم توی چاه فاضلاب شنای قورباغه بره ولی اینجور ضایع نشه لبمو با زبونم تر کردم و پشت سرمو خاروندم : خخ میدونستم گفتم یذره فضارو عوض کنم که دیدم بله عوض شد نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت : بله از وجناتتون پیداست با سرم تایید کردم و بعد از شب بخیر خیلی سریعی با حالت دو از پله ها بالا رفتم خدایا بزن منو به گوسفند تبدیل کن ولی دیگه اینجوری ضایع نکن قربونت برم
  16. 12 امتیاز
    پارت هجدهم بعد از خداحافظی با پوران خانوم و شروین به سمت خونه رفتم .... در رو با کلید باز کردم ، وقتی وارد میشدی رو به روت یه هال 100 متری دیده میشد و یه تابلوی بزرگ نقاشی روی دیوار . جلوش هم دو دست مبل کرم قهوه ای ، سمت چپ میخورد به راهرو که درش اتاق من و مامان اینا بود با سروین حمام دستشویی . ترکیب رنگ اتاق مامان اینا قهوه و کرم بود و ترکیب رنگ اتاق من زرد لیمویی و مشکی سمت راست هال هم اشپزخانه و بالکن . لباس هامو در آوردم و و توی حموم رفتم احتمالا مامان رفته بود خونه سپیده اینا... توی وان نشستمو چشمامو بستم... ****** مامان : شادی اومدی؟ زود باش دیگه دیر شد . من : ای خدااا مامان جان اومدم دیگه الاغ که دنبالمون نکرده انقدر عجله داری! یک هفته و سه روز از به هوش اومدن شروین میگذره ، دیشب مرخص شد ، و الانم قراره بریم خونشون دیدن جناب سپهری . غیر از اون باری که رفتم پیش شروین یه بار دیگه هم رفتم ولی خواب بود . از دکترش شنیده بودم چند جمله حرف میزنه و آروم آروم میتونه راه بره . وقتی دم اتاق پوری اینا گوش وایساده بودم ، فهمیدم که پدر شروین ده سال پیش به رحمت خدا رفته و بهتر از اون اینکه تک پسره . یه شلوار لی سورمه ای با یه بلیز مشکی پوشیدم ، روی اونم سوییشرت سورمه ای تنم کردم . کلاهشم انداختم روی سرم ، روی اینکه موهام و بدنم زیاد پیدا نباشه حساس بودم . بعد یکم خط چشم از اتاق خارج شدم و به سمت ماشین راه افتادم . از خونه ما که قیطریه بود تا خونه اونا نیم ساعت راه بود . خلاصه رسیدیم و پیاده شدیم . یه ساختمون چهار طبقه با نمای خیلی شیک جلومون نمایان شد . مامان زنگ طبقه اول رو زد ، بعد از چند ثانیه در با صدای تیکی باز شد دیگه سلام و احوال پرسی هارو کردیم ولی هرچی چشم چرخوندم شروین رو ندیدم . پوران جون گفت : شادی جان شروین رفت یکم استراحت کنه میری صداش کنی؟ سرمو تکون دادم ؛ بله حتما فقط اتاقش کدومه ؟ گفت : از پله برو بالا اتاق آخری سمت چپ . باشه ای گفتمو به سمت اتاقش رفتم : خونشون یه هال متوسط داشت که یک دست مبل فیروزه ای سمت راستش و سمت چپش تلوزیون قرار داشت سمت راست میخورد به یه راهرویی که چهار تا پله میخورد و میرفت بالا . به اخرین اتاق رسیدم و تقه ای به در زدم آروم بازش کردم . چه اتاق شیکی داشت ! یه تخت مشکی دو نفره وسط اتاق ، یه قالیچه کوچولو و یه میز کامپیوتر که روش لب تاب بود با یه پنجره بزرگ رو به روت دیوار ها پر شده بود از نوشته های انگلیسی . اول فکر کردم الکیه ولی وقتی خوندم ابروهام بالا پرید ! you let me go تو منو ول کردی you left with no good bye . not a single word was said بدون خداحافظی گذاشتی رفتی حتی یه کلمه هم نگفتی ! you never see me تو هرگز منو نخواهی دید... به چهرش نگاه کردم که دیدم زل زده بهم . گفتم : سلام بلد نیستی بکنی ؟ با همون اخم همیشگیش گقت : سلام اینجا چیکار میکنی ؟ صدای خیلی بم و مردونه ای داشت . گفتم : پوران جون گفت بیام صدات کنم . سرشو تکون داد : خوبه بیا کمکم کن بلند شم ! گفتم : چلاغ که نیستی خودت بلند شو
  17. 12 امتیاز
    پارت هشتم با صدای زنگ موبایل چشمامو باز کردم و سرمو از رو شونه سپیده برداشتم دکمه اتصالو زدم : کیه ؟ مامان با داد گفت : صد بار گفتم اینجوری جواب تلفن نده مگه ایفون تصویریه؟ بی حال جواب دادم : باشه مادر من ببخشید بفرما مامان : امشب پوران خواهر پوریا زنگ زد گفت میخواد یه مهمونی کوچیک به مناسبت ازدواجمون ترتیب بده باید بیای تهران بعدش اگر خواستی برگرد اونجا باز کلافه گفتم : با کی بیام اونوقت ؟ مامان : با سپیده بیاید چون اوناهم دعوتن باشه ای گفتمو بعد خداحافظی مختصری قطع کردم سپیده پرسید : پس فکر کنم امشب باید برگردیم با تعجب گفتم تو از کجا میدونی ؟ شونشو بالا انداخت : والا گوشی نیست که اسپیکره صداش تا هزار متر اونور تر میره اهانی گفتمو سرمو به سمت پنجره برگردوندم . شبیر ماشینو جلوی دریا پارک کرد همه پیاده شدن و تا زانو توی آب رفتن منم که زیاد از آب خوشم نمیاد نشستم روی ماسه ها و به صدای موج هایی که اروم اروم یکی پس از دیگری به صخره میخورد گوش دادم ، واقعا بهم ارامش میداد . شایان با فاصله خیلی کمی کنارم نشست و گفت : خیلی آرامش بخشه نه؟ سرمو به نشونه تایید تکون دادم و چشمامو بستم ادامه داد : ولی میدونی من خ... همونطور با آرامش و زیر لب گفتم : یعنیا این صدات الان رو نِرو ( nerv ) منه با حرفم کامل خفه شد والا بخدا اعصاب درست حسابی ندارم!... شایانم که دید اخلاقم امروز خیلی خوبه پاشد رفت بی اراده یه شعر از فروغ فرخزاد توی ذهنم نقش بست که با موج ها ریتم خاصی گرفته بود . تو در چشم من همچو موجی / خروشنده و سرکش و ناشکیبا / که هر لحظه ات میکشاند به سویی/ نسیم هزار آرزوی فریبا / تو موجی... تو موجی و دریای حسرت مکانت... امممم تو موجی و دریای حسرت مکانت... بقیش چی بود ؟؟ حالا بیخیال دوستای عزیزم از حس شوت شید بیرون بقیشو یادم رفت
  18. 12 امتیاز
    پارت هفتم ولی عجب سوتی ای دادما ... با رقص در اتاق رو باز کردم و بدون اینکه اجازه بدم سپیده حرفی بزنه اتفاق چند لحظه پیش رو براش بازگو کردم خلاصه تا صبح کلی باهم خندیدیم و مسخره بازی کردیم حدودا دم دمای ساعت 7 بود که از شدت خواب بیهوش شدیم ... با لگدی که به کمرم خورد از جام پریدم . نازی دست به کمر بالای سر منو سپیده ایستاده بود : پاشید ببینم یک ساعته دارم صداتون میزنم با حالت گریه گفتم : نازی توروخدا بزار یکم دیگه بخوابیم خستم اه نازی لجوجانه گفت : ده پاشید میگم خوابیدن ممنوع میخوایم بریم دریا باید زود حرکت کنیم که تا ظهر برسیم انزلی کلافه به ساعت دیواری نگاه کردم 11 رو نشون میداد همونجور با لباسای چروک و موهای به هم ریخته به سمت دستشویی رفتم... ******** قرار شد نازی سیما و هیما با حسام برن منو سپیده هم با شایان و اون داداشش اردشیر سوار ماشین ها شدیم ... یه چند مین گذشت دیدیم نخیر ! خبری از اهنگ نیست رو به شبیر گفتم : میشه خواهش کنم ضبط رو روشن کنی من بهش وصل شم شبیر از توی اینه نگاهی بهم کردو بعد دستشو به سمت ضبط برد و روشنش کرد به ضبط وصل شدم...اهنگ باحالی پلی شد شایان هم خیلی پر انرژی و سرحال با اهنگ شروع کرد خوندن . والا منم اگه دیشب اون غلطارو میکردم انقدر پر انرژی بودم آخ یه دوس دختری دارم شر و شیطون و بلااا / شهرو به هم میریزه وقتی که میادش اینورا / یه آتیش پاره دارم وقتی که چشمک میزنه / دل همه اهل محلمونو از جا میکنه.../ ببین توروقران من جای اون آدمای محله بودم پول هم جلوی پای این هیما نمی انداختم اخه دختره گلابی قیافشو کرده عین دفاع آخر فوتبال دستی یه چند تا لعنت بر شیطون گفتمو اهنگو عوض کردم شایان سریع گفت : عه چرا زدی رفت ؟ داشتم میخوندما گفتم : من اهنگیو تا اخر نمیتونم گوش بدم حوصلم سر میره چیزی نگفت... منه بدشانسو بگو گفتم الان مثل این رمانا هی با شبیر کلکل میکنم شایان طرفداریمو میکنه و تا اونجا کلی میخندیم باور کنید تا الانشم بخاطر شماها بیدار موندم بلکه یه معجزه ای بشه ولی دیگه چشمام باز نمیشه شب افتابیتون به خیر سرمو روی شونه سپیده گذاشتمو ... قبل اینکه حرف دیگه ای بزنم به دنیای بی خبری فرو رفتم
  19. 12 امتیاز
    پارت پنجم دیگه تا مقصد تن تمام خواننده های زنده و مرده رو توی گور لرزوندیم از جواد یساری و عباس قادری گرفته تا ماکان بند و پازل بند بالاخره رسیدیم به ویلای ناز خانوم اینا دوتا ماشین دم در پارک شده بود یه سوناتای سفید و لکسوز مشکی مشترک ناناز و حسام ساک به دست از ماشین پیاده شدیم و زنگ رو زدیم بعد چند ثانیه در با صدای تیکی باز شد وارد که شدیم یه حیاط خیلی بزرگ جلوی رومون بود که انتهاش میخورد به یه ویلای دو طبقه با نمای سنگی منکه قبلا اومده بودم زیاد تعجب نکردم ولی دهن سپیده رو از کف زمین جمع کردم و به سمت در ورودی هولش دادم نازی درو باز کرد دیگه خلاصه سیل ماچ و بوسا شروع شد این قسمت رو رد میشم که حوصلتون سر نره فحش کشم کنید وقتی وارد میشدی یه راهرو به طول و عرض ده متر جلوت بود که انتهای اون سمت راست به پذیرایی میخورد و سمت چپش به پله که به صورت نیم دایره میخورد به طبقه بالا حسام و نازی رو که میشناسید غیر اون دوتا مشنگ دوتا پسر و دوتا دختر دیگه بودن یکی از اون پسرا به گفته نازی که داشت معرفیشون میکرد اسمش شُبِیْر بود (shobeir) بهش میخورد27 سالش باشه با قد حدودا 185 و موهای سیاااه و چشمای سیاه و لبای کوچولو و بینی متوسط خدایی هم خوشگل بود هم جذاب خدا ببخشتش به ننه باباش اون یکی هم شایان داداشش بود با چهره کاملا متفاوت قد متوسط و قیافه خیلی شیطون و بانمک بهش میخورد 20 سالش باشه اون دوتا دخترام...عع یکی بودن ولی دوتا بودن قیافه یکیشونو میگم اون یکیم شبیه همین بود موهای رنگ کرده شرابی و چشمای سبز خیلی پر رنگ و لاغر و قد بلند اسماشونم هیما و سیما البته هیما یذره چهره و هیکل بهتری داشت تا سیما و در ضمن دو قلو نبودن فاصله سنیشون یک سال بود ولی خو خدا حال نداشته یه قیافه دیگه درست کنه همون نسخه اولیو ( سیمارو ) به روز رسانی کرده میخورد 19 و 20 سالشون باشه همه به ما دوتا چشم دوختن سپیده با لبخند زیر لب گفت : ده بنال دیگه به خودم اومدم و گفتم : من شادیم اینم سپیده دوستم همه اظهار خوشبختی کردنو ...دیگه نگم براتون فکاشون گرم شد شبیر که کلا سایلنت بود شایان هم همش داشت با گوشیش کلش بازی میکرد ولی این هیما و سیما انقدر چرت و پرت بی مزه گفتن منم که میدونید کلا دل شکستن توی ذاتم نیست خیلی هم تو دارم ( ارواح عمم) با لبخند بهشون نگاه میکردم این سپیده بی مزه هم با سیما گرم گرفته بود هر دو دقیقه کوک کرده بود مثل استارت ماشین میخندید هیما هم هر پنچ دقیقه یه بار می پرسید خب شادی جان دیگه چه خبر منم دیگه قاطی کردم گفتم : والا هیما جون از پنج دقیقه پیش تا الان خبری نیس والا به قران دیگه کم کم داشتم از چرت و پرتاشون کلافه میشدم یهو دیدم همه ساکت شدن سرمو بلند کردم دیدم از بس فک زدن بی جون افتادن روی مبلا نازی گفت بریم بخوابیم که فردا بلند شیم زود بریم دریا همه حرفشو تایید کردیم و به سمت اتاقامون رفتیم طبقه بالا سه تا اتاق داشت قرار شد هیما و سیما و نازی توی یه اتاق شبیر و حسام و شایان توی یه اتاق منو سپیده هم توی یه اتاق بخوابیم ساکمو کنار اتاق گذاشتمو خودمو ول دادم روی تخت کم کم چشمام گرم شد و تاریکی مطلق ... با تکون شدیدی لای پلکامو باز کردم . توی تاریکی دیدم سپیده بالای سرم ایستاده با صدای خیلی خوابالو گفتم : چته نصفه شبی سپیده : وای شادی یه سوژه پیدا کردم درجه یک پاشو پاشو یذره حرفاشو با خودم مرور کردم سوژه ، درجه یک ، پاشو ، سریع چشمامو باز کردم و نشستم : کوو کجاااس دستمو کشید و برد سمت پنجره دو نفر رو یه چند متر جلوتر از در ویلا دیدم که پشت بهمون نشسته بودن سپیده با ذوق گفت: فهمیدی کیاان ؟؟ نگاه موشکافانه ای بهشون انداختم خیلی متفکر گفتم : .....نه سپیده ذوقش خوابید و گفت : اه خنگ شایان و هیماعن دیگه من : اوه واقعا شایان و هیما عن؟؟؟؟ سپیده اروم به بازوم کوبید : عه بیشعور توهم وقت گیر اوردیا
  20. 12 امتیاز
    پارت چهارم به سپیده مسیج دادم بیاد اتاق بعدم وسایلمو جمع کردم بعد چند مین سپیده وارد شد : چیشده ؟ من : هیچی نازی زنگ زد گفت دارن میرن ویلاشون ماهم بریم یه سر بزنیم باشه ای گفتو لباس هاشو توی ساک کنار تخت چید... باهم از اتاق بیرون رفتیم . رو به عزیز جون کردم : ما دیگه رفع زحمت کنیم عزیز جون : کجا شادی جان؟ نکنه از حرف های اهورا ناراحت شدی ؟ دخترم میدونی که هیچی توی دلش نیست من : نه قربونتون برم دوستامون اومدن گیلان بریم یه سر بهشون بزنیم وگرنه منکه میدونم اهورا بی منظور اون حرفو زد منم بخشیدمش ( من به گور پدر ننه بزرگ خاله پوری خندیدم ) عزیز جون گفت : چی بگم والا دختر . برید به سلامت مواظب باشید جاده ها خطرناکه چشمی گفتم و بعد از خداحافظی ، سوار 206 مشکی سپیده شدیم . یه چند مین گذشت که سپیده گفت : میگما شادی دقت کردی من مثل معنی اسمم هرجا میرم با خودم روشنایی میبرم گفتم : مگه معنی اسمت یعنی روشنایی عبدلله؟ سپیده : خوده روشنایی که نه ولی طلوع خورشید که هست بی تفاوت گفتم : خب پس منم مثل اسمم هرجا میرم شادی و نشاط میبرم گفت : توکه فقط یه توپ قرمز کم داری برای نوک دماغت حالت پوکری نگاهش کردم و گفتم : هـه هــه وای مردم از خنده سپیده : مگه چیه میدونم خیلی با نمکم جوابشو ندادمو ضبط رو به گوشیم وصل کردم یادمه چند سال پیش یک روز نشستم با خودم فکر کردم و گفتم به جای غصه خوردن و آه و ناله کردن برای نداشته های زندگیم و اتفاقات ناگواری که برام پیش اومده خودمو بزنم به کوچه علی چپ بعضی جاها اگر خودتو به اون راه بزنی زندگی برات قشنگ میشه به وقتش شادم به وقتش ناراحت به وقتش ساده بعضی موقع ها یه همدرد برای اطرافیانم ولی الان چی بهتر از اینکه یه نوع ویروس انرژی و شادی باشم برای اطرافیانم ؟ حتی برای این سپیده دیوونه که منو دلقک میبینه از این فکر لبخندی به لبام اومد و برای تک تک لحظات خوشی که برای بقیه ساختم به خودم افتخار کردم... اهنگ با صدای بلند پخش شد منو سپیده هم شروع کردیم به خوندن اراده کن همین الان قربون خودتو اون لبات میشم / با همه تو قیافه ای حتی با منی که انقدر فدات میشم / همینجوری خوندیم که یه ماشین مزدا 3 سفید اومد کنارمون که دوتا پسر ازش اویزون بودن با اهنگ هم زمان رو بهشون خوندیم : بیا سریع بیا سریع / ای جونم چه پسـری / اون دوتا دیوونه هم پا به پامون رقصیدن صدای ضبطو کم کردم ، پسره که کنار راننده نشسته بود گفت : ای جونم چه خوشگل میرقصید... اسم هاتون چیه خانومااا؟ سپیده گفت : من فرانکم دوستمم... یه لحظه مکث کرد و بعد ادامه داد :بلوط از حرفش چشمام گشاد شد! اسم از این بهتر نبود ؟ کم کم راه به جاهای باریک رسید که اونا افتادن پشتمون ... محکم کوبیدم پس کله سپیده و با حرص گفتم : بلوط چی بود این وسط؟؟ همینطور که بهم چشم غره میرفت گفت : چمیدونم اسمی به ذهنم نرسید یهو نگاهم به این درخت کاجا افتاد گفتم : اهان اونوقت از درخت کاج یاد بلوط افتادی خنگول؟ سپیده : چیه دوست داشتی بگم اسمت کاجه؟ برو دعا کن اولین اسم درختی که به ذهنم رسید بلوط بود برو بابایی گفتمو سرمو به سمت شیشه برگردوندم رسیدیم به یه راه پهن که باز اومدن کنارمون همون پسر کناریه گفت : اسم من سیاوشه اسم رفیقمم کاوه سرمو نزدیک شیشه سپیده بردم و بلند جوری که کاوه بشنوه گفتم : خوشبختم آقا گاو..اهم ببخشید کاوه چپ چپ نگاهم کردو بعد سرشو تکون داد . نمیدونم چرا هرکی به ما میرسه زبونشو گوسفند میخوره سپیده با عشوه گفت : سیااا سیاوش گفت : جوووونم سپیده با عشوه شتری بیشتری ادامه داد : بیاااااا بعدم پاشو تا اخر گذاشت رو گازو ده برو که رفتیییم ...
  21. 12 امتیاز
    پارت سوم با بی حالی رفتم جلوی آینه ایستادم و موهام رو شونه کردم ، قیافم بد نبود مهم این بود از چهرم راضی بودم : چشم های قهوه ای روشن با رگه های خیلی ریز عسلی بینی معمولی و لبای کوچولو که به شدت قرمز بود ... حتی چند بارم از طرف مدرسه مامانمو خواستن و میگفتن بچت رژ زده ، صدای عالی ای داشتم با هیکل معمولی و قد نسبتا کوتاه . خلاصه وقتی کاملا اعتماد به نفسم تخریب شد از آینه دل کندم و یه شلوار جین مشکی و مانتوی جلو باز سرمه پوشیدم ، یه کوچولو خط چشمم کشیدم که از حالت خماری بعد خواب در بیاد.. داشتم از اتاق میرفتم بیرون که گوشی روی میز لرزید . برگشتم و برش داشتم ، نازی بود جواب دادم: ناناز خیلی الافیا تو کار و زندگی نداری منکه دارم نازی : علیک سلام من : سلام به روی مااهت نازی : شااادی من توی تهران پوسیدم صبح تا شب اموزشگاهم ( استاد ویالنه ناز خانوم ) دیگه خسته شدم من : اخی خب پاشو بیا اینجا با اینکه مزاحمی ولی چه کنیم یه ناز خانوم که بیشتر نداریم ! نازی: نخیر قرار نیست بیام اونجا داریم میریم لاهیجان ، ویلامون . با حسام ( داداش بی مصرفش ) ، دوستاش و دوتا از دوستای اموزشگاه من من : به سلامتی خوش بگذره نازی : چی چیو خوش بگذره توعم پاشو بیا با سپیده . از مامانتم پرسیدم میزاره بیای یا نه که گفت اگر پسر نیست اجازه میده منم الکی گفتم نیست... من : حالا بزار برم صبحونه بخورم بعد میایم فعلا ... ***** عزیز جون و سپیده به همراه اهورا روی چمن های کنار ویلا نشسته بودن . یه فضای حدودا 80 متری با یه حوض کوچولو کنارش . بلند سلام کردم عزیز جون جوابمو داد اهورا هم فقط سرشو تکون داد... چند تا لقمه بیشتر نخورده بودم که سپیده باز رگ مسخره بازیش گل کرد و پرسید : خوبی شادی خره منم گفتم : خوبم سپی گاوه سپیده : درد من : بگیری سپیده : گ... اهورا : بسه هردوتون ببندین دهناتونو با صدای نسبتا بلندش رسما خفه شدیم چه بي اعصاب! منم بخاطر اینکه به مامان قول داده بودم باهاش کلکل نکنم اروم بلند شدم و رفتم داخل ویلا . مدیونید فکر کنید اون لحظه کم اوردم میدونید که من اصولا بچه حرف گوش کنیم . (ولی جدی هرکی به من میوفته هم تعادل روانی نداره دقت کردم )
  22. 12 امتیاز
    نگاهی دیگر/پارت اول "به نام خدایی که عشق را آفرید و عاشق را معشوقه عشق کرد؛ به نام خدایی که قلب را آفرید تا درونش گلی با خون بروید؛ به نام خدایی که دل را آفرید تا محبتی در آن جای گیرد؛ وبه نام خدایی که به من قلب داد،تا درونش گلهایی به نام سپیده و شیدا بروید؛ و دلی به من داد تا محبتهای آن دو گل زیبا درونش جای گیرد" *** طبق معمول سرم توگوشیم بود، داشتم پیامامو چک می کردم همشونم از همراه اول بودن خداوکیلی راسته که می گن هیچکس تنها نیست...همراه اول... همینطور که به چرت و پرتام لبخند دندون نمایی میزدم دلارام بهم سقلمه ای زد که پخش صندلیم شدم ،فورا به خودم اومدم ودستی به مقنعه ام که از فرط هیجان کج شده بود کشیدم.بیشتر بچه هاداشتن به من نگاه می کردن . استاد— تهرانی قبل از اینکه من تذکرمو بهت بدم خودت برو بیرووون با نگاه معنادار استاد به خودم فهمیدم که جای هیچ تخفیفی نیست.ناچارا وسایلمو ریختم تو کیفمو از کلاس بیرون اومدم . بعد از پایان تایم کلاس در حالی که بازی (کلش)رو میبستم به سمت استاد روون شدم –استاد ببخشید اشتباه کردم استاد—خانم تهرانی من واقعا نمیدونم به شما چی بگم ! بار اولتونم که نیست، یه بار میام می بینم دارین استغفرالله می رقصین ،یه بار دیگه وسط کلاس خطبه می خونین،شما بگو من چه کاری از دستم بر میاد؟ لبخند خجولی زدم که از من بعید بود. —استاد من که گفتم ببخشید به خدا دیگه تکرار نمیشه اما استاد بی توجه به درخواستای من راهشو کشید ورفت ! پوفی کردم یاد یکی از کلاسام با استاد جهانبخش افتادم... استاد در حالی که به نام خدایی رو با خط خوش و خوانا مینوشت گفت : بسم الله الرحمن الرحیم قال رسول الله... من فورا و انصافا بی اراده گفتم : النکاح السنتی کم و بیش صدای خنده بچه ها بلند شد ،استاد یه نگاهی به من کرد که گرخیدم ولی استاد باحالیه هیچ کاریم نداشت واسه همونم هست که پررو شدم دیگه باصدای دلارام از فکر به گذشته بیرون اومدم دلارام—دختر تو کی می خوای دست از شیرین بازی هات برداری؟ کمی سرمو به طرفش خم کردم —یعنی میگی این درسو می افتم؟ دلارام—نخیر اتفاقا برعکس این منم که می افتم تو که اینقدر حرصش دادی بعید میدونم حاضر باشه دوباره تحملت کنه همینطور که به طرف ماشین دلارام میرفتیم متوجه حالت هیستریکش شدم عینه خرگوش دست به سینه وایستاده بودو با پاهاش رو زمین ضرب گرفته بود .رد نگاهشو که دنبال کردم به مرادی رسیدم با تک خنده ای گفتم —یعنی می گی خط رو ماشینت کاره محموده؟حالا انگار این پراید تو صفره صفرو بدون خط و خش بوده که اینطوری حرص می خوری .تیز برگشت سمتم و انگشت اشارشو تهدید وار جلوم گرفت —جرعت داری دوباره حرفتو تکرار کن از جایی که دلارام خیلی وحشی بود؛ گفتم—نه من جرعت ندارم وبعد سوار ماشین شدم... دلارام بعد از کمی این پا و اون پا کردن ،با اعصاب خوردی که ناشی از خط روی ماشین قراضه اش بود نشست. اونقدر ماشین سبک بود با اینکه دلارام چهل پنجاه تا هم بیشتر نمیرفت احساس می کردی سوار لامبورگینیی ! اینم یکی از فانتزیای دلارام بود دیگه. ازنیمرخ بهش چشم دوختم ؛توی آفتاب فقط دماغ قلمیش که به لطف و مرحمته جراحان گرامی اونطوری شده بودبه همراه چشمای قهوه ای و از کاسه در اومدش معلوم می شد . گفتم—یاد مامانم افتادم بنده خدا چقدر از دستم حرص میخورد آخرشم به دیار باقی شتافت دلارام زبونشو به دندون گرفت وگفت —عیبه آرشیدا اینجوری راجع به مامانت حرف نزن بعد از کمی ساکت موندن گفتم —باشه اصلا از اولم همش هوای تو رو داشت به من هویج می داد زنگ تفریحا بخورم بعد به تو موز میداد واقعا آیا این تبعیض نیست؟ ********
  23. 11 امتیاز
    نام رمان : کجای دنیامی ژانر : طنز / عاشقانه / غمگین نویسنده : شادی خازنی خلاصه : آتش زنم بر غم و اندوهت ، با شعله هایی از عشق و امید ، مانند نامم شادی بخشم بر جسم و روح خسته ات ، مانند نامت مهر میورزی بر من عاشق پیشه ، عجیب در تب و تاب عشقت میسوزم... می بندم این دو چشم پر آتش را ، تا ننگرد درون دو چشمانت تا داغ و پر تپش نشود قلبم از شعلهٔ نگاه پریشانت . این رمان نمایانگر عشقیست که در دست یک زن بنا شد و معشوقش رو باز به زندگی بازگرداند... هدف از نوشتن رمان : علاقه بیش از حدم به نویسندگی... این رمان با شوخی و خنده تموم نمیشه و غم هم مشخصاً وجود داره میخوام رمانم به آدم ها فرق عشق و هوس رو بفهمونه و بدونن عشق واقعی ستودنیه ولی به این زودی توی قلب کسی جا نمیگیره . زن ها قدرتی دارند که مرد ها ندارند... ( ساعت مشخصی برای پارت گذاری ندارم ولی سعی میکنم هرشب بزارم ) مقدمه : این چه عشقیست که در دل دارم ؟ می گریزی زِ من و... باز در طلب خواستنت... کوشش بیهوده دارم... بر زمین میزنی و میشکنی ... شیشه امیدم را... اما باز... در طلب خواستنت کوشش بیهوده دارم... ناظر رمان : خانوم سمانه امینیان
  24. 11 امتیاز
    پارت هفدهم بدم میاد از آدمایی که رعایت حال مریض رو نمیکنن و هرچی از دهنشون در میاد میگن . شروین تکونی خورد و چشم هاشو باز کرد . متوجه حضور من توی اتاق نشد ، نفس عمیقی کشید و چند قطره اشک از چشم هاش سرازیر شد.. به سمتش رفتم و آروم گفتم : شروین میدونم چه حالی داری...ولی برای چیز هایی که از دست دادی هیچوقت غصه نخور ... آدم ها توی زندگی خیلی از داشته هاشون رو از دست میدن ولی برنده کسیه که با نبودشون کنار بیاد... البته این نظر شخصی منه ولی ، من هرکیو توی زندگی شاد دیدم دلیل بر بی غم بودنش نبوده و فقط نقابی از خوشحالی روی چهرش زده . بنظرم توهم یک بار امتحان کن ! چند ثانیه بهم نگاه کرد و چیزی نگفت... منی که تجربه کردم میفهمم چقدر زجر آوره وقتی عزیزت ازت رو برگردونه... هرجور باشه به شروین کمک میکنم عسل رو فراموش کنه ، چون اون زمانی که من توی بدترین حالت ممکن بودم کسی نبود همدمم باشه و اگر دوست و کمک رسانی داشتم مسلما وضعم این نبود . پوران جون از در وارد شد ، تا چهره شروین رو دید نگران به سمتش رفت : چیشده شروین ؟ چرا گریه میکنی ؟ چت شده ؟ شروین چیزی نگفت و چشماشو بست . پوران جون سمت من اومد : چیشده شادی چه اتفاقی افتاده ؟ با لحن دلخوری گفتم : یه خانومی اومد به اسم عسل و شروین رو تهدید کرد دیگه سمت زندگیش نره چون نامزد کرده . پوران جون ناباور بهم نگاه کرد : خدا تقاص کاراشو بده . نه اون موقعی که فهمید شروین تصادف کرده به روی خودش آورد نه این سه ماهی که توی کما بود . حالا هم اومده میگه نامزد کردم ... گفتم : شما خودتونو ناراحت نکنید خدا جوابشو میده . و آروم تر گفتم : منم به آقا شروین کمک میکنم هم زودتر سلامیتشو به دست بیاره و هم عسل رو فراموش کنه لبخندی زد و گفت : خیلی ازت ممنونم دخترم اگر تو نبودی من چیکار میکردم ؟
  25. 11 امتیاز
    نگاهی دیگر /پارت دوم قرار بود روز جمعه با آرشام بریم شهربازی و من برای رسیدن اون روز لحظه شماری می کردم. مثل همیشه یه ریمل به مژه های بلند اما بی حالتم کشیدم و رژ کم رنگی رو زینت لبام کردم. از اتاقم که خارج شدم آرشام رو دست به سینه توی درگاه دیدم و به روش لبخندی پاشیدم و با هم به سمت ماشین (لکسوس)ش قدم برداشتیم.توی شهربازی ما پای ثابت همه ی بازی ها بودیم.فقط آرشام یه نقطه ضعف داشت که اونم سقوط ازاد بود منم که دلسوووز و مهربان ...با شیفتگی دستشو کشیدم و اون رو به طرف سقوط ازاد بردم ... وقتی نزدیک جایگاه سقوط ازاد شدیم،جیغ و داد کر کننده ای رو به خوبی میشنیدم با ترس و لرز به حس مزخرفی که منو کشونده بود اینطرف فحش میدادم که صدای ارشام از لا به لای داد و فریادها به گوشم رسید؛ — ارشیدا میخوای بریم اینو یه بار امتحانش کنیم؟! اب دهنمو نا محسوس قورت دادم ولی برخلاف استرس تو وجودم سرمو به ظاهر با خوشحالی تکون دادم... ارشام نگاه مرددی به اون سمت انداخت.از صدای جیغ و داد جمعیت هیجان زده،آب دهنش رو به زور قورت داد،با وسوسه ای که تو خونم بود و به همراه یک لبخند شیطانی ادامه ی حرفشو پیش گرفتم: —میخوای نریما...البته اگه تو میترسی وگرنه برای من که خیالی نیست.. همون لحظه گوشیش زنگ خورد و باعجله در حالی که دور می شدگفت —از جات جم نمیخوری تا برگردم .می رم بلیط بگیرم... تو دلم گفتم :بابا افـرین به تو ... و دوباره نگاهی به مردم انداختم از ترس نزدیک بود به خودم بشاشم که سرمو به سمت دیگه ای چرخوندم همون موقع چشمم روی پسری ثابت موند با خودم گفتم که چقدر شبیه ارشامه ...اما این فکر زیاد توی ذهنم باقی نموند چون بادستی که نامحسوس روی شونه ام قرار گرفت از جا پریدم و رشته افکارم بریده شد. ارشام که از حالت من خنده اش گرفته بود گفت: —شیفته ی این روحیات قویتم، خانم شـــجاع! چشم غره ای بهش رفتم که دوباره سرم به سمت جایگاه سقوط ازاد چرخید.. سعی کردم ارتفاعی رو که قرار بود ازش پرت بشم رو بسنجم و با پاهای سست شده ترسان توی صف قرار گرفتم.... چشمم به تابلوی چسبیده به دیوار توی صف افتاد..یا حضرت ماموت کمکم کن ارتفاع نود متــــر ....در همون لحظه دستگاه جماعتو ول کرد و با شدت پایین انداخت که جیغ همه اعم از خودم در اومد واییی منم ترسیدم ای خدا ازت نگذره ارشیدا خاک تو سرت مگه دیوانه ای دختر میخوای جون گرانبهاتو بزاری کف دستت؟! نفرات بعد حرکت کردن یه نفر مونده بود بره تو که من با صدای لرزونی تو دلم برای ده هزارمین بار خودمو فحش کش کردم ...و منو ارشام اخرین نفراتی بودیم که رفتیم سوار شدیم... با ترس دستگیره های جلومو گرفتم از اضطراب کف دستام عرق کرده بود..در همون لحظه دستگاه به حرکت در اومد ..... دستم رو روی سرم که از شدت سر گیجه داشت میترکید فشردم .حالت تهوع امونم رو بریده بود.زیر چشمی ارشامی رو که غرق در سکوت و ارامش رانندگی می کرد زیر نظر داشتم.ما رو باش میخواستیم ازش آتو بگیریم تا دو سه سال دیگه بکوبیم تو سرش که آی مردم این خرس گنده ی دراز قد از سقوط ازاد میترسه.به جای اینکه اون بترسه من از ترس اون وسیله ی وحشتناکی که سوار شدم دارم به غلط کردن میافتم. *** صبح زود با کرختی از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم مسیر خونه تا دانشگاه رو پیاده برم. همینطور که لقمه ی نون پنیرم رو با ولع میخوردم به مقنعه م دستی کشیدم و بند کتونیامو سفت کردم.همینطور که از عرض خیابون میـ گذشتم، چشمم به پسر بچه ای افتاد که سرش رو توی سطل زباله کرده بود . ..به یاد زندگی خودم آهی کشیدم اگه ارشام نبود مسلما منم بهتر از این پسر نمیشدم.خواستم کمکی بهش بکنم که کمی جلوتر مردی رو دیدم که در نهایت وقاحت داشت از اون پسر فیلمبرداری می کرد ... گوش وایستادم ،داشت می گفت: توی کشور من بچه ی ده ساله ای که الان باید توی مدرسه می بود ، داره با اشغالا دست و پنجه نرم می کنه و روزی خودشو می رسونه. رفتم نزدیکش و گوشیش رو از دستش بیرون کشیدم. مرد هوووی بلندی گفت که سه متر از جام پریدم ولی خودمو نباختم خودمم تعجب کردم که تو اون صبح خلوت شنبه چطوری جرعت کرده بودم با یه مرد در بیفتم . باصدای بلند مرد، پسر بچه با سرعت از اون محل دور شد رو بهش گفتم —کار اون شرف داره به شما که روزیتونو از جاسوسی و خراب کردن کشورتون در میارین. در حالی که نگاهش به گوشیش بود خواست اعتراض کنه که بهش توپیدم —این وظیفه ی ما و شماست که باید به این طور ادما کمک کنیم .تو خودت داری چهره ی کشورتو خراب می کنی توقع داری معضل کودکان کار درست بشه؟واقعا که... همون موقع گوشیش تو دستم لرزید ...نگاهی به شماره انداختم که مرد با صدایی که بی شباهت به داد نبود گفت: بده من ببینم جوجه ... و دستشو برای گرفتن گوشی دراز کرد که پشت بهش ایستادم و سریع دکمه ی اتصالو فشردم...صدای زنی تو گوشی پیچید زن—الو فرشــید جون من صدامو نازک تر کردم و همینطور که سعی داشتم با آرنجم از رسیدن دست مرد به گوشی جلوگیری کنم گفتم —عع تویی؟فرشیدجـان بیا گوشیتو بگیر عزیزم... قبل از اینکه گوشی رو به مرده بدم خودش با دستای لرزون اونو از تو دستم چنگ زد منتظر گوش دادن به چرت و پرتای زن و مرده نشدم در عوض نیشم رو باز کردم و با سرعت تا تونستم از اون محل دور شدم. ای جــــان چه مردم آزاری کردم اول صبحی روحم شاد شد...اصلا حقش بود دیگه تا اون باشه دیگه از بدبخت بیچاره ها فیلمبرداری نکنه...چقدرم مظلوم بود بیچاره اگه یکی با من همچین کاری میکردااا میزدم با خاک یکسانش میکردم... تو دلم گفتم نکنه داشته بیچاره مستندی چیزی درست میکرده اما با فکر اینکه(آخه با گوشی؟)سراسیمه به سمت ساختمان دانشگاه دویدم... *ارشام* نگاهم رو به لبای بسته ی اشکان دوختم که بالاخره چیزی رو زمزمه کردن. اشکان—سرگرد فعال شده مثله اینکه ساوه اند. —فورا هماهنگ کن ماشین رو متوقف کنن. اما بلافاصله گفت:اما قربان مثله اینکه مشکلی پیش اومده چون الان ردیاب محل دیگه ای رو نشون میده. گفتم:چطور ممکنه؟برو کنار .. و بادست اشکان رو کنار زدم. ای وای ردیاب رو که مختل کردن . اشکان—الان چه دستوری می فرمایین؟ نگاهه متفکری بهش انداختم —از مرز که نمی تونن خارج بشن اشکان پرید وسط حرفم —قاچاقی چی؟ —فعلا که از دست ما کاری ساخته نیست به نیروی بیشتری نیازه رو به دو سه نفر حضار کردم و خسته نباشیدی بهشون گفتم. ازدر اتاق که خارج شدم با کمی تعلل پشت در اتاق سرهنگ قرار گرفتم و در زدم .بعد از صدور اجازه ی ورود، سلام نظامی دادم . سرهنگ با چهره ی همیشه بشاشش به من اشاره کرد که بشینم.با اخم همیشگی مخصوص خودم گفتم —راستش رو بخواهید ردیاب از کار افتاده شنود و بچه ها رو هم که میدونید ...قضیه اش مفصله به عبارتی همه ی نقشه ها نقشه بر اب شد سرهنگ رو کرد بهم و گفت —سرگرد بی گدار به اب نزن خوب فکراتو بکن با توجه به شناختی که ازت دارم این پرونده دستت سپرده شده تو میتونی به نحو احسنت این پرونده رو ببندی . و بعد به احترامم از جاش بلند شدو اهسته تا دم در اومد که به قول ارشیدا با زبون بی زبونی گفت برو گورتو گم کن... بعد از اینکه از دفتر سرهنگ بیرون اومدم باخودم گفتم چه خوب شد که حرفی از کشفیات جدیدم نزدم البته اگه فرضیه هام درست باشن اونوقته که نه تنها پرونده از دستم در رفته بلکه اعتماد سرهنگم نسبت بهم کمرنگ میشه.وقتی به خودم اومدم که اشکان شونه به شونم راه می رفت . بهش گفتم:یه سری حرفا باهات دارم بریم کجا حرف بزنیم؟ گفت:با این لباسا؟ ودستی به لباس فرمش کشید اشاره به ساک حاضر و اماده ی توی ماشین که واسه باشگاه بود کردم. با خوشحالی گفت:به نظر من که بریم کافی شاپ بعد از اینکه من سفارشاتمو دقت کن ،سفارشاتمو تموم کردم میتونی دعوت من رو برای گفتن چرندیاتت بپذیری زیر چشمی نگاهش کردم —حالا کی حساب می کنه؟ کمی چونشو خاروند . —خب معلومه عقل کل تو دیگه دهنم از این همه وقاحت باز موند.ولی سعی کردم حواسم رو جمع رانندگیم کنم... ـــــ گارسون به طرف میز ما اومد و پرسید: چی میل دارید اقایون؟چون بیشتر طرف صحبتش با من بود گفتم:یه قهوه و بعد اشکان گفت:یه قهوه به تبعیت از رفیق فابریکمون یه هات چاکلت و یه نسکافه به همراه یک برش کیک شکلاتی...گارسون تند تند شروع به یادداشت برداری کرد. گارسون—بله و دیگه؟ اشکان دوباره به فکر فرو رفت اشکان—شما اب زرشکم دارید؟ گارسون حرفش رو تایید کرد و اب زرشکم به لیستش افزود. بعد از رفتن گارسون تیز برگشتم سمت اشکان وگفتم —تو حساب می کنی دیگه؟ اشکان گفت:باشه بابا خسیس جوش نزن شیرت خشک می شه دندم نرم چشمم کور البته دور از جونما!خودم حساب میکنم بعد از خوردن خوراکی ها اشکان که دلی از عزا در اورده بود گفت — عرض شریفتون؟! —یادته گفتم تو شهربازی دیدمش؟ اشکان—ها؟چیو؟ پوکر فیس نگاهش کردم —لئوناردو داوینچیو ..ارتامو دیگه اشکان—اره اره یادمه —خب دیگه همش داره دور و بر ارشیدا میپلکه از همین میترسم از طرفی هم یه دختر قابل اعتماد واسه اون مهمونیا میخوام هم دوست دارم ارشیدا اون دختر باشه هم نه اخه میترسم همه چیز لو بره اصلا یک درصد فکر کن حرفاش درست نباشه . اشکان—اولا که اون دلیلی نداره که بخواد دروغ بگه بعدم به فرض که دروغ گفته باشه چیزی تغییر نمیکنه. گفتم—نه اشکان تو ارشیدا رو نمیشناسی اون زود وابسته میشه . اشکان—حق با توئه ولی قبول کن ارشیدا برای حضور تو مهمونیا بهترین گذینه است،تو هم باید کم کم رازای زندگیت رو برملا کنی منتظر اون روز نباش این بهترین موقعیته که جور شده. تو فکر فرو رفتم.... سعی کردم از فضای خفه ی کافی شاپ بیرون بیام ...با اشکان به سمت صندوق رفیم خوب که قیمت رو گفت اشکان با کف دست زد تو پیشونیش وگفت —ای پسر دیدی چی شد کیف پولم و جا گذاشتم.و لبخندی به پهنای صورتش زد. ****


×

انکی دروید