رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده



اروم دراتلیه رو باز کردم،انگار تو اتاق عکاسی بود،تواتاق عکاسی داشت وسایلو مرتب میکرد،تا منو دید باتعجب اومدسمتمو گفت:اوین ،خوبی خواهری؟!
بااین حرفش اشکام جاری شد.

"من جاهای زیادی واسه رفتن دارم ولی جایی واسه موندن ندارم"
اروم بغلم کردوگفت:آوین چی شده؟
باهق هق گفتم:بدبخت شدم وحیــد.
منو از خودش جداکرد :چی میگی تو؟ارین چیزیش شده؟
_وحید دلمو باختم(محکم زدم رو قلبم)اینو باختم وحیــد.
وحید که تازه دوقرونیش افتاده بود کم کم نیشش باز شد:احتمالا این شازده پیمان نیست؟!
باچشمای قد قورباغه نگاش کردم که خندیدو ادامه داد:
پسرخیلی خوبیه،درضمن اینکه ناراحتی نداره،یادته گفتی اگه یه روز عاشق شی خودت میری خواستگاریش؟
باترس بهش نگاه کردم که ادامه داد:همین فردا میریم دست گل وشیرینی میخریم،میریم خواستگاری داماد.
فوری رفتم عقب:چراچرت میگی؟!تازه امروز یه دختری اومده بود خونش.اگه دوست دخترش باشه چی؟
_حالا چرابغض میکنی؟بعدم فکر نمیکنم،ببین من باپیمان درارتباطم،یه جورایی باهم دوستیم،از زیر زبونش میکشم بیرون ببینم قضیه چیه؟!
به به اینا کی باهم جورشدن؟لبخندی زدمو تصمیم گرفتم همه چیزو به وحید بسپارم.
وقتی برگشتم توی راهرو پیمان و اون دختررو دیدم کع داشتن میرفتن بیرون.
پیمان تا منو دید سلام کردم که بااخم سرمو انداختم پایینو اروم سلام کردم.
رفتم بالا و با یه تخم مرغ شبو به پایان رسوندم وخودمو به تختم سپردم تا یکم از این شلوغی مغزم دور بشم.
""""چِشمایِ کَبود و گود افتادَشو کِه شَبا پای ِتو گُذاشتو بِه چِشمایِ کی میفروشی؟🥀"""""

صبح بین خوابووبیداری بودم که
باصدای زنگ در کاملا به این دنیا پیوستم.
یه چادرانداختم روی سرمو رفتم دروباز کردم که دیدم پیمان پشت درایستاده و با دست چشماشو گرفته،وقتی حظورمو حس کرد گفت:سلام،اگه لباس خواب خرسی تنت نیس چشمامو باز کنم.
هم ازدستش دلگیر بودم هم از این حرکتش خندم گرفته بود.
چادرمو محکم کردمو گفتم:اولا سلام.بعدم نه راحت باشین.
چشماشو باز کرد،وقتی متوجه چادرم شد،اروم لبخند زدو سرشو پایین انداخت.

""""""""""
اگر رضاخان میدید که باچادر چه زیبایی
شهرپر میشد از چادر های اجباری
""""""""""""""
یه نگاهی به چادرم کردم.یه چادرگلگلی سفید که مادر وحید بهم هدیه داده بود
سرمو بلندکردم که پیمان گفت:
امروز قراره با پانیز بریم سینما ساعت۶حاظرباش ،توام باهامون بیا.
دلم ناجور ازحرفش گرفت،قلبم مچاله شد،چرا میرفتمو مزاحم دلوقلوه دادن پیمان وپانیز جااان میشدم؟!
با اروم ترین صدایی که ازخودم سراغ داشتم گفتم:نه،بهتون خوش بگذره.
پیمان ابرویی بالا انداخت وگفت:وحید بلیط گرفته و ماسه تارم دعوت کرده،باهم بریم سینما،گفت توام حتما بیای.
تا گفت وحید یاد نقشش افتادمو با لبخند بشکنی زدم:ایول پایه ام.
ولی بچهره ی برافروخته ی پیمان بیخیال لبخندشدمو لبخندمو خوردم.
پیمان از بین دندوناش غرید:خوبه دیگه،وحیدجونت بخوادباهاش بری با سرمیری ولی من...
بقیه ی حرفشو خوردوبا دستای مشت شده رفت سمت واحدخودش ،منم داخل واحدم شدم وبه پیروزیم لبخند زدم.
خوب سوزوندمش .
""""""""""نمیدانم وقتی به نماز می ایستم من تورا میخوانم یا تو مرا؟!
فقط ای کاش عشقمان دوطرفه باشد.
""""""""""""""""
امروز اتلیه نرفتم،ساعت۶یه تیپ عالی پرتقالی زدمو رفتم پایین.
میخواستم تنها برم ولی همین که پامو از ماشین بیرون گذاشتم گوشیم زنگ زد.
پیمان بود.بدون اینکه سلام کنه گفت:همونجا وایستا تا بیام پایین.
بعدم قطع کرد،بی تربیوت.
به دیوار تکیه دادم تا اقاشرفیاب بشن.بعداز ۵مین سروکله ی پیمان و پانیز جوون پیدا شد.
پانیز اومد جلو وسلام داد:سلام.شما همسایه روبه روییه پیمانی درسته؟
باهاش دست دادمو گفتم:بله درسته.
_خوشبختم منم...
با صدای پیمان که میگفت سوارشین حرفش وقطع کرد وسوار شدیم.
توی راه کسی حرف نزد،پیمان حسابی اخم کرده بودو باهام دمخور نمیشد.
نمیدونم من عاشق چیه این برج زهرمار شدم که انگار از دماغ فیل افتاده؟!
چییش.لقبش تغییر کرد،برج زهرمار!
"""""""""""
من به این معروفم که بدعاشق میشم
"""""""""
حالم خیلی از دیروز بهتر بود وحس میکردم امروز روز خوبیه.
با خاموش شدن ماشین همه پیاده شدیم.
وحید یه تیپ مکش مرگ ما زده بود وبه جنسیس مشکیش تکیه داده بود،تا مارو دید با لبخنداومد سمتمون وسلام کرد.
الهی من فدای وحید بشم،سرشو عین پسربچه ها انداخته بود پایینو اروم حرف میزد.
حالا نوبت پیمانه.
دستشو گذاشت رو کمر پانیزو گفت:اینم پانیز ابجی گل بنده که دیروز از المان رسیده.
جاااان!؟
با چشمای قد نعلبکی به پانیز نگاه کردم که با لبخند به وحید سلام کرد.
خلاصه توی دلم کارخونه ی قند میسابیدن.
جاتون خالی با این حرف پیمان وحید سرشو بلند کردو بانیش باز زل زد به پانیز.
حالا مگه ول میکرد!؟
اروم با ارنج زدم به پهلوش که اخش دراومد ونگاه پانیزو پیمان سمت وحید برگشت.
وحیدم با یه چشم غره به من گفت:یه لحظه دستم تیرکشید.
خلاصه وارد سینما شدیم وبعد از نشستن رو صندلی هامون که منو پانیز وسط بودیم شروع به تماشای فیلم کردیم.
فیلم جالبی بود.هم طنز وهم عاشقانه.
وحید کلی جنگولک بازی دراورد وبه نظر من واسه پانیز خودشیرینی کرد.
آخرای فیلم بود که دیدم وحید سرشو اورده کنار منو به پانیز خیره شده.
اروم سرمو بردم جلو وراهشو سد کردم که گفت:عههه اوین چیکا میکنیی؟
با خنده گفتم :قورت دادی دختر مردمو زشته بابا.
_بعد عمری از یکی خوشمون اومده هاااا.
لبخندی زدمو به صندلیم تکیه دادم.خوب میدونستم که وحید اهل عاشق شدن نیس چون اگه بود تو این ۲۷سال۲۷بااار عاشق شده بود وازدواج کرده بود.
بعد از سینما رفتیم خرید.انگار پیمان میخواست چیزی بخره.توی پاساژ دوبه دو میچرخیدیم.منو پانیز جلو وپسرا پشتمون.
از پانیز خوشم اومد.دختر خونگرمو مهربونی بود.والبته زیبا...
شب با یه تن خسته و کوفته برگشتیم خونه.
وحید خودش منو رسوند خونه و خودش برگشت اتلیه.روز خیلی خوبی بود والبته خاطره ی خوبیم شد.
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#پیماََََںْ 
دو روز بود که از سینمارفتن میگذشت،باپانیز حرف زدم ولی متاسفانه قانع نشد وقراره بنده فرداحرکت کنم به سمت خونه ی پدری.همه چی خوبه فقط یه استرس وحشتناک دارم،که نمیدونم چطور باهاش کنار بیام؟!
یه حس عجیب غریبیم دارم که نمیدونم دلیلش  دقیقا چیه...
تازه نمیدونم گلدونامو چیکار کنم؟
اگه برم حتماخشک میشن.
وقتی از پانیز پرسیدم گفت میتونم به اوین بسپرمشون.
دلم نمیخواد برم!به هیچ وجه.
چمدونم حاظره ولی همش حس میکنم یه چیزی جامونده.
یه چیزی که نبودنش بدجور حالمو میگیره.
نگامو از چمدون اماده گرفتمو باگلدونا راهی واحد بغلی شدم.....
با باز شدن در چهره ی بشاش اوین تو چارچوب در نمایان شد.
_علیک سلام.
بالبخند ارومی گفت:سلام.بیا تو..
با همون گلدونا داخل رفتم،روی کاناپه نشستمو منتظر شدم تا اوین بیاد.
با دوتا فنجون قهوه روبه روم نشست.
_نیازی به زحمت نبود خانوم خانوما.
لبخندشو تجدید کرد.
""""""""""
پشتِ
ترافیکِ ذهنم
تو
یک آهنگِ آرامی ...
""""''"""
اوین_نوش جونت.
نمیدونم چراانقد عوض شده بودم.
لبخند میزدم.
احساس خوشبختی میکردم.
از همه مهم تر خیلی وقت بود که به سحر فکر نمیکردم.
باصدای اوین به چهره ی ساده ومهربونش خیره شدم.
آوین_این گلدونا واسه چیه!؟
وقتی چشماش تو چشمای ابیم غرق میشد حرفام یادم میرفت.
یه لحظه از رفتنم پشیمون شدم.
سعی کردم با لبخندحرف بزنم.
_راستش واسه نوروز یه مدت قراره برم خونه ی پدریم،اگه برم اینا خشک میشن واسه همین گفتم بسپرمشون به تو.
سرموپایین انداختم،حس کردم باید  از رفتنم شرمنده باشم.دلیلشم نمیدونستم.
نمیتونستم اون جو سنگینو تحمل کنم.آوین هیچی نمیگفت.با یه حس عجیبی به گلا خیره بود.نمیدونم چرا حس میکردم اوین زیادی اروم شده ونمیدونستم درونش یه طوفان به راهه.
‍ آوین_واسه همیشه میری؟
_نه بعد از۱۳برمیگردم.قول میدم 
چراداشتم قول میدادم؟!
آوین نگاشو از گلا گرفتو با چشمای یخی بهم خیره شد.
_زود برگرد.
سری تکون دادمو بدون اتلاف وقت از واحدش زدم بیرون.
نمیدونم شده تو یه محوطه احساس خفگی کنین و حس کنین وسایل خونه دارن بهتون دهن کجی میکنن یا نه!
حالم اصلا خوب نبود.
#آۅیݧ 
یه جایی بین زمین واسمون بودم.خیره به جای خالیش.
یه حال بدی داشتم.میخواستم چشمامو ببندمو بیدار نشم.یا بیدار شمو هیچی به خاطر نیارم.واقعا نمیدونم.
شاید چندثانیه طول کشید که گونه هام داغ وخیس شدن.
وسط اشکام یاد روزای اول افتادم.
اونروزی که برای برداشتن دوربینم رفتم واحد بغلی.شروع کردم به خندیدن.
شاید به جنون رسیده بودم.اونقدر حالم بدبود که نفهمیدم کی خوابم برد.
باگشنگی شدید ازخواب بیدارشدم.
لباسامو پوشیدمو از خونه زدم بیرون.
بارون میومد.
چیک....چیک....چیک....
""""""""
هزار مرتبه خواندم دعا میان قنوت
خداکندکه نباشدکسی دچار کسی
سجاد شیرازیانی

"""""""""""
گوشیمو دراوردموشماره ی پیمانو گرفتم.بعداز دوبوق برداشت.
_الو،اوین؟
_پیمان بیا پارک سرخیابون،داره بارون میاد،هواخوبه(گونه هایش خیس شد)
_باشه همونجاوایسا
به روبه روخیره بودم که دیدم از دور داره میادسمتم.روبه روم وایساد.نمیدونم چرانای حرف زدن نداشتم.
سرمو کج کردم.
هواسرد بودو بینیم قرمز.پیمان نگران بود.این موضوع توچشماش بیداد میکرد.نگاش روی صورتم میچرخید.
سعی میکردم چشماشو حفظ کنم واسه روز مبادا.دلم گرفته بود.
بالاخره صدای پیمان باعث شد حواسم جمع بشه:
_آوین
نگاش کردم
_خوبی؟
_خوبم
_مطمعنی؟
بغض کردم.بغضم شکست و...رسوایی
ریتم اشکام بابارون یکی شد.حالا صدای هق هقم بود که بهش اهنگ میداد.
محکم به سینش زدم که یه قدم عقب رفت وباناراحتی نگام کرد.
باصدای پراز بغض گفتم:
چیه میخوای بدونی چمه؟!عاشق شدم.اره عاقا عاشق شدم.عاشق یه مرد بی احساس که توگذشتش مونده.عاشق یه مرد اخمو که لبخنداشو بادنیاعوض نمیکنم.
من عاشق توی نفهم شدم.تویی که حتی منو نمیبینی!
چشماش گرد شده بودو نمیتونست حرف بزنه.
_فقط زود برگرد،عشقتم نمیخوام فقط برگرد همین.
رامو کج کردموبرگشتم خونه،جایی که بدون مرد اخموم برام جهنمه. ‍
#پیمان
یه لحظه قلبم وایسادو بعد شروع به تپیدن کرد.
یادروزی افتادم کهبه سحراعتراف کردم.منم ازعشقم بهش گفتم.گفتم دوسش دارم غرور مسخرموکنارگذاشتمو گفتم ولی...
به خودم که اومدم تمام لباسام خیس بود.
همونجا روی نیمکت نشستم .سرموتوی دستام گرفتم.بایدتصمیم میگرفتم!؟
چه تصمیمی؟!میموندم؟اصلا مگه من اوینو دوس دارم؟دختر خوبیه ولی..نمیدونم.واقعا نمیدونم.
سرمو گرفتم رو به اسمون.نمیخواستم دوباره راه عشقو عاشقیو پیش بگیرم.خسته بودم.ولی نمیدونستم چیکار کنم که اوین از این حس خالی بشه.یا باید میذاشتمو میرفتم.یا میموندم پابه پاش عاشقی میکردم.
بلند شدمو راه ساختمونو پیش گرفتم.باید باهاش حرف میزدم البته خودمم نمیدونستم چی قراربود بگمو چی قراربود پیش بیاد.کاش اون روز قبولش میکردم.
شاید تغییر اتفاقای اونروز میتونس هردومونو خوشبخت کنه هرچند.....
روبه روی واحدش بودم.صدای بارون حتی تو ساختمونم میومد.
زنگ زدم.
جواب نمیداد.دوباره...بازم نه...چن بار دیگه در زدم اما فایده نداشت...نگران شدم...نگرانی ای که خودمم دلیلشو نمیدونستم اما حالا خوب میدونم.
محکم درو هل دادم که قفلش شکست اما صداش تو صدای رعدو برق گم شد.
داخل رفتم.خونه تو تاریکی غرق بود وفضای خونه حاکی ازغم بود.جلو تر رفتم که صدای هق هق اوینو از تو اتاقش شنیدم .نزدیک تر رفتم.
در تقربا بسته بود اماصداش واضح بود.داشت بایه نفر حرف میزدواحتمالا اون فرد وحید بود....
_وحید اگه واسه همیشه بره چی؟!
_واااای وحید چیکارکنم؟
به اینجا که رسید گریش اوج گرفت.
_وحید ازتو بعیده ...کی گفته اون لایق من نیست؟خواهش میکنم اینجوری نگو داداشی.
باشنیدن این جمله یه قدم عقب رفتم.
چقدر خودخواه بودم.چرا نمیتونستم ببینم اوین کیه؟!اوین یه دختر مهربونو شیرین بود که همیشه باعث شادیه اطرافیانش بود اما من؟
من کی بودم؟!یه مرد که تو گذشتش غرق شده وزندگیو تو قهوه تلخ قبل از خوابش خلاصه میکنه.
اروم لبخند زدمو باسری که به زمین خیره بود راهی که رفته بودمو برگشتم.
وحید راست میگف من لیاقت اون فرشترو نداشتم.اما میتونستم داشته باشم...چرا اون روز از خونه اوین اومدم بیرون؟کاش....
خوردم به دیوار...باید ازش دور میشدم.شاید اگه بازم میدیدمش از تصمیمم پشیمون میشدم.وسایلو توی ماشین جا دادم.اصلا نمیدونستم باید چیکارکنم....
شب بایه سردرد مزخرف خوابم برد.
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‍ ‍
#آوین
ساعت ۶ازخواب بیدارشدم.به عادت همیشگی سمت بالکن رفتم،موهامو باز کردمو ازبالکن اویزون کردم.
بادتوی موهام میخوردوتکونشون میداد.
دستمو توی موهام فروکردمو نرم حرکتش دادم که باصدای عصبی پیمان سرمو محکم بلند کردم که خورد به کولر و ناجور درد گرفت.
_چه غلطی میکنی؟یه چیزی سرت کن!
شالی که دورگردنم بود وبرداشتمو سرم کردم و به پایین خیره شدم.
پیمان_از اول اشتباه بود...من کسز نیستم که بتونه خوشبختت کنه.من هنوز نتونستم سحروفراموش کنم.پس ازم هیچ انتظاری نداشته باش.
تواین یه ماهی که نیستم سعی کن همه چیزو فراموش کنی.
بغض کرد،چرا اشکام واسش بی اهمیت بود؟!چقدر سنگدل بود که احساسمو نمیدید.سرشو انداخت پایینو رفت.

"""""""""""""""""""""""""""
+دربستـ
-کجا میرید دخترم؟
+دنبالش  اون داره از قلبم میره: ]

""""""""""""""""""""""""""""
اشکامو پاک کردم.زمین گرده...منم مث خودش از سنگ میشم ،میشم همون اوینی که به هیچ پسری محل سگم نمیداد.
زندگی ادامه داشت.پیمان رفت...کلیدخونشو داشتمو میتونستم هراز گاهیی به بهونه ی سرزدن به گلاش (گل ها)عطر تنشو هس کنم.....
همه چی اروم بود...عالییی...البته...
شااید....

‍ #پیمان
دیشب خسته و کوفته رسیدیم خونه ی بابااینا.شبو با دلتنگی گذروندم والان دارم میرم شرکت.شرکتی که درواقع مال سحره.عرق سرد روی کمرم نشسته .گوشیو از جیبم بیرون میارم ومیرم تو مخاطبین.خطموعوض کردم،موقع پیاده شدن از هواپیما گوشیم افتاد تو اب وسیم کارتم سوخت.از روی عادت شماره ی اوینو میگیرمو سیو میکنم.اگه باهاش حرف بزنم اروم میشم.شاید استرسم به کل از بین بره اما این اجازرو به خودم نمیدم.
سرمو به شیشه ی سرد ماشین تکیه میدم.صدای موزیک تو گوشم میپیچه و چهره ی غم زده اوین جلوی صورتم نقش میبنده.
"""""""صدای خنده هات هنوز توی گوشمه.
عطری که میزنی رولباسیه که میپوشمه.
دیگه بدون من یه قدمم برندار.
یه چیزی بت میگم ایندفعرو نه نیار.
هر بار این درو محکم نبند نرو.
این چشمای ترو نکن تو بدترو.
ماشین که نگه داشت اروم پیاده شدم.حس میکردم دارم میشم همون پیمان بدون لبخند.بدون لطافت.من این بودم،پیمان فراهانی.
همونی که باشکست غریبه بود.با غرور واردشرکت شدم که یه چیزی محکم رفت تو شکمم وبعدش صدای خنده ی یه پسربچه سکوت شرکتو بهم زد.
پسر بچه_ینی خاااک،تا توباشی سربه سرمن نذاری شادی خانوم.
با اخم به دختر بچه که توشکمم فرود اومده بود و حالا میدونستم اسمش شادیه خیره شدم که اروم سرشو بلند کرد...چشماش که به اخمم خورد زد زیر خنده وگفت:
وایی شما چیگده خوشتیپین لولوخان.
بخاطر لقبی کع بهم دادخندم گرفت.روی زانوهام خم شدموگفتم:اسمت شادی بود خانوم کوچولو؟!
بالبخند سرشو تکون داد که موهای خرگوشیش تکون خورد.
_کی شماو دوستتونو اینجا را داده عموجون؟!
چون نشسته بودم قدم کوتاه شده بود.
اروم روی شونم زدو سمت پسربچه گفت:دنی فک میکنی کی لامون داده؟
پسره که تقریبا۷سالش بود با احترام جلو اومدو گفت:من دانیالم اقا...شادی دختر حاله سحر رئیس این شرکته...حالا شما بگین کی شمارو راه داده؟
(پشت بندش یه چشمک شیطون تحویلم داد)
با شک رو به شادی پرسیدم_تو دختر سهیل وسحری؟
باچشمای سبزو درشتش حرفمو تایید کرد.شادی دخترسهیل و سحر.چقداحمق بودم که نفهمیدم.بهش خیره شدم به زیبایی سحر وبه شیطونی سهیل بود.
اروم لپشو کشیدمو بالبخند ازشون دور شدم.الان وقت دیدن سحرنبود.شادی کافی بود.همینم برام خیلی سنگین بود.
هوا سرد بود .کتمو محکم کردمو از شرکت بیرون اومدم.دلم واسه این شهر تنگ شده بود.این ادما.این هوا.راننده ماشیو جلوم زد روترمز،ازش خواستم پیاده شه وبا ماشین شرکت برگرده خونه.دوس داشتم یکم بچرخم.پشت چراغ قرمز وایساده بودم که بابرخورد یه پسربچه به ماشین سرمو سمت شیشه برگردوندم.
یه پسرتقریبا ۱۲ساله ریزه میزه لباسای کهنه وقدیمی که اشک میریخت و از مردی که اونو سمت ماشین پرت کرد معذرت خواهی میکرد.
وقتی متوجه ماجرا شدم خون جلوی چشمامو گرفت،باضرب از ماشین پیاده شدم.مرده وقتی چشمش به من خورد یه لحظه وایساد ولی دوباره کارشو از نو گرفت.سمتش هجوم بردمو از یقش  گرفتم،پرتش کردم عقب که دادش دراومد.
_هووووی چه غلطی میکنی یابووو؟؟!
_جرعت داری یه باردیگه دستتو به این بچه بزن ببین چه بلایی سرت میارم مرتیکه ی الاغ.
آروم پسررو سوار ماشین کردم که مرده یقمو از پشت کشید
_گمشو اونور ببینم این پسرکارگر منه.هوی محمد بپر پایین تا تیکه تیکت نکردم.
محکم دستاشو از یقم کنار زدم.
یه جمعیت تقریبا ۱۵نفری دورمون جمع شده بودن که با داد من همشون متفرق شدن.
جمعیت که پخش شد،آروم در گوش پیرمرده گفتم:اگه میخوای پلیس از گندکاریات باخبر نشه گورتو گم کن.
میتونم به جرعت بگم ترسو تو چشمای کثیفش دیدم.باپوزخند کنارزدمشو سوارماشین شدم.بیتوجه به پسربچه ی تنهایی که حالا فهمیده بودم اسمش محمده ماشینو حرکت دادم.کناریه پارک نگه داشتم،تازه چشمم به محمدافتاد،سرشو به شیشه تکیه داده بودو اروم گریه میکرد.
چونشو سمت خودم چرخوندمو گفتم:چرا گریه میکنی مرد کوچک؟!هوم؟!
باخجالت سرشو بلندکردو گفت:محسن چاقو کش خواهرمو میکشه..منو برگردونین تروخدا..
گریش اوج گرفتو هق هقش بلندشد،باتعجب گفتم:اون دیگ کیه؟
_همون آقا..آقایی که براش کارمیکنم..
اخمام توهم رفت،فهمیدم چی میگه.باهمون اخما لبخند زدموگفتم:اسمت محمد بود دیگه؟!
_بله عمو..محمدحسین.
_چه اسم قشنگی مث چشمای صاحبش قشنگه.
چشمای محمد فوق العاده زیبا بودن،ابی اسمونی.
گریش کم شد وسربه زیر نشست.دستمو تو موهام کشیدمو پرسیدم:حالا این خواهرت کجاست اقا محمد؟
انگار خجالت میکشید.انگشتاشو توی هم گره زدو گفت:سرچهارراه بعدی ...آدامس میفروشه.
دلم واسه مظلومیت این پسربچه سوخت.سمت چهار راه حرکت کردیم.پشت چراغ قرمز وایساده بودیم.چشم چرخوندم تاخواهرشو پیدا کنم که محمد بلند گفت:اوناها عمو.
شیشرو پایین کشیدم و به محمد گفتم که صداش کنه .خیلی غم انگیز بود،یه دختر حدودا۶ساله ریزه میزه باموهای بلند طلایی.
محمد_مهسااا اجی بیا اینجا.
مهسا کوچولو باتعجب اومدسمت ماشین .تا چراغ سبز شه فوری پیاده شدمو اونم سوارکردم.
بی حرف ماشینو سمت ویلای شخصیم تو بیرون ازشهربردم.
صدای پچ پچ خواهرو برادرخوب به گوش میرسید.بی حرف اهنگو روشن کردم.
‍ بعد یه ساعت رسیدیم،بچه ها باتعجب پیاده شدن.بهشون حق میدم.درو باز کردمو به بچه ها اشاره کردم که برن داخل.داخل خونه که شدیم روی یکی ازمبلا نشستمو بالبخند به بچه ها گفتم:بچه ها راحت باشین از هرچی که میخواین استفاده کنینواز تویخچال هرچی خواستین بردارین وبخورین ولی...قبلش برین حموم،منم میرم بیرون تا یه چیزی واسه پوشیدنتون بخرم...بازم میگم راحت باشین.
نگام به چشمای ابی محمدحسین خورد که یه حاله ی غلیظ از اشک پشت پلکاش جمع شده بود.
اروم خندید:ازتون خیلی ممنونیم.
لبخند به لبم اومد ویاد یه نفربرام زنده شد.
لبخند رولبم ماسید.میشه بدون غرور بگم دل تنگم؟
"""""""
دلتنگی ادم رامچاله میکند وقتی سرمایش درون استخوان های نداشته ی قلبت نفوذ کند.
#asaadi
"""""""""
بلندشدمو ازخونه زدم بیرون.باید یه جایی رو پیدا میکردم...یه جایی مثل سازمان حمایت از کودکان کار...
#آۅین
مثل همیشه تو اتلیه بودمو مشغول عکاسی.قراربود فردا برم مشهد پیش داداش،حوصله ی تهرانو نداشتم واز همه مهم ترخیره شدن به واحد روبه رویی کلافم کرده بود.
باضربه وحیدکه تو کمرم فرود اومد خندم گرفت.
وحید_دوباره که توفکری تو؟
با لبخند نگاش کردم که غمگین شدو روشو ازم گرفت.
هندزفریو تو گوشام فرو بردمو اهنگو پلی کردم.
اگه فاصله افتاده...
اگه من باخودم سردم...
توکاری بادلم کردی،
که فکرشم نمیکردم.
چه اسون دل بریدی 
ازدلی که پای تو گیره...
که ازین بدترم باشی
واسه تو نفسش میره
نمیترسم اگه گاهی 
 دعامون بی اثرمیشه
همیشه لحظه ی اخر
خدانزدیک ترمیشه
تورو دست خودش دادم 
که ازحالم خبر داره
که حتی ازتو چشماشو
یه لحظه،برنمیداره

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‍ ساعت ۹صبح بود،توی ترمینال منتظراتوبوس بودم.تنهایی سفرکردنو دوس نداشتم.همیشه باوحید میرفتم سفر.سعی میکردم مثل همیشه بی غم باشم
"""""""""""
زندگی ها به یک تلنگر،بند
        اضطرابی است پشت هرلبخند
""""""""""""
۱-نفس عمیق
۲-لبخند فیک(الکی)
۳-سینه جلو
سوار اتوبوس شدم وپیش به سوی مشهد.ساعت۱۰شب بود که رسیدم.
قراربود کتی بیاد دنبالم.(زن داداشم)
همین که ازاتوبوس پیاده شدم یه کوچولو پرید بغلم.نگاموبه موهای خرگوشیش دادم که لبخند رولبم نشست.سارینا دختر۶ساله ی دادشم بود که عین خودم شروشیطون بود.اصن همکاربودیم لامصب.
صورت سارینارو بوسیدم که گف:
صد بار نگفتم بوسم نکن خالهههه؟؟واسه شوهلم نمیمونههههه.اااه.
منو کتی اول چشمامون گشاد شدو بعد ترکیدیم از خنده.
کتی خواست گوششو بکشه که با چشم وابرو اومدن من بیخیال شد.
اروم روی زانو نشستم تا هم قدش بشمو گفتم_شما نمیخوای یاد بگیری بهم بگی عمه خانوم کوچولو؟
زبونشو دراورد وبا چشمک گفت:نه خِیل خانم بزرگ.
با صدای کتی بلندشدم وتازه نگام بهش جلب شد.کتی_مارم تحویل بگیرین تروخدااا.
محکم بغلش کردم.کتی خیلی خوب بود.یه دختر فوق العاده مهربون و اروم که واسم از یه خواهرم بالا تربود.
_دلم برات تنگ شده بود کتی.خیلی تنهام خواهری.
منو ازبغلش بیرون اورد وگفت:چقد عوض شدی اوین.(مشتی به بازوم زد)چه خوشگل شدی بیشور.
نخودی خندیدم.باهم راهی خونه ارین شدیم.بعضی وقتا دلم واسه کتی خیلی میسوخت.چون به خطر کارخودش وارین که پلیس بودن همیشه نگران سارینا بود.همه ی این بدبختیام واسه انتقام منو ارین بود.اون همیشه پاسوزمون میشد.
خونه ی ارین یه ساختمون دوطبقه بود.محله ی ارومی بود وادمو یاد بچگیاش مینداخت.کتی میگفت طبقه ی اول یه پیرزن کاملا بی اعصاب زندگی میکنه ولی خب مهربونه.
بعد یه روز سفر مزخرف وچرخیدن تو نرمینال میتونستم یکم استراحت کنم.وسایلمو گذاشتمو تو اتاقو بعد از ناهار خودمو به تخت خواب سپردم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 


‍ ****
_خانم گوشیتو روشن کن.
گوشیمو روشن کردمو به خانومی که مردم رو بازرسی میکرد نشون دادم.محکم هولم دادبه جلو وگفت:میتونین برین خانم.
وحشین مردم!بیخیال بالبخنداز دراصلی حرم واردشدم که عطرو بوی حرم ریه هامو پر کرد.حس قشنگیه باوضو وارد حرم بشی وحس کنی برای چندلحظه ام که شده ازهرگناهی پاک شدی.پاک بودن قشنگه.خیلیم قشنگه.
چادر سفیدمو محکم کردمو واردصحن شدم.قبلا وضوگرفته بودم،چون میدونستم وضو توحرم چقدر دردسر داره.
اروم خم شدمو سلام کردم.نفس عمیقی کشیدم واون حس عجیبو شیرینو به ریه هام منتقل کردم.
صدای اذان خبر از نماز میداد.سمت حیاط رفتم تا ازنماز جماعت جانمونم.نمازو خونده بودمو مشغول دعاکردن بودم که گوشیم زنگ خورد.
بادیدن اسم وحید روی گوشی لبخند رولبم نشست.جواب دادم که صدای پرنشاطش توی گوشم طنین انداز شد.
_بـه سلام خانوم عکاس.
_سلام برادر.چطوری؟!
_عالی .توچطوری؟کجایی؟ارین خوبه؟
_یکی یکی!بله خوبه،منم خوبم،الانم اومدم حرم.
_به به ،خوش به سعادتت،مارو که نمی طلبه آقا.
_ایشالله تورم می طلبن.
_چه خبر؟
_اوخ اوخ،گفتی خبر.آوین نمیدونی چیشده.
_چیشده؟!زن گرفتی؟!
یه دفعه شروع کرد به سرفه کردن که زدم زیر خنده.
_نه بابا بهتر از اون.
_مث اینکه مهمه.حالاچیشده اخوی؟
_وای آوین دیشب برات از آلمان دعوت نامه اومده.
_چه دعوت نامه ای؟!
_وااای دختر مگه یادت رفته مسابقه ی عکاسی بود؟واسشون عکس فرستادی؟!حالا عکست رتبه آورده .اونام میخوان بری اونجا تا واسه یه مسابقه ی مهم عکس بگیری؟
مسابقه؟آلمان؟خدایا چی قراره بشه؟!
_واقعا؟
_معلومه،ولی فردا باید بیای که غروب راه بیفتی.
_باید با آرین حرف بزنم.
_باشه.به نتیجه که رسیدی بهم خبر بده.مراقب خودتم باش.باید برم من.
_باشه پس،میبینمت وحید.فعلا
_فعلا عزیزم.
فکرم درگیربود،باید چیکار میکردم؟میرفتم؟اونم به کشوری که هیچی ازش نمیدونم؟ولی مگه همینو نمیخواستم؟یه لحظه یاد پیمان افتادم.شاید بارفتنم بتونم فراموشش کنم.حرفاش مث خوره تو مغزم می چرخید،گفته بود عشقم بهش اشتباهه پس خودم این اشتباهو پاک میکنم.
روتصمیمم محکم وایساده بودمو حالا میدونستم چی میخوام.
بعداز نماز ازحرم خارج شدم وسمت بازار رفتم.به یه وَنیَکاة نیازداشتم.توی مغازه ها چرخ میزدمو کتاب ایندرو ورق میزدم.خسته بودم ازهمه ی اتفاقای چند ماه اخیر،از آدمایی که دنبالم بودن گرفته تا دخالت پیمان تو موضوع نادری.سخته هیچوقت امنیتو حس نکنی،سخته مادری نداشته باشی واسه نوازش موهات ،سخته پدری برای درد ودل نداشته باشی،اره همه ی اینا بودن ونبودنشون سخته ولی یه دختر باید محکم باشه پس منم محکم میمونم تا ته این راهو ببینم .تا اعدام قاتلای بابا و مامانو با چشمام ببینم.پیمان؟من به هیچ معشوقی نیاز ندارم.خودم این عشقو خط میزنم.نمیدونم چقد راه رفته بودم که حالا روبه روی ساختمون آرین بودم.سرمو به درتکیه دادم تا کمی از خستگی ذهنم کم شه که یهو در بازشدو باسر تو بغل کسی فرود اومدم.
سرمو بلند نکرده بودم که دستم کشیده شد و پشت بندش صدای اشفته ی کتی تو گوشم پیچید وخبر از دردسر تازه داد.
_بدو آوین باید برگردیم تهران.زود باش دختر سوارشو.
تازه چشمم به تاکسی خورد که جلوی در ساختمون پارک شده بود.فوراً سوارشدیم.
نگامو به کتی دادم.
_چرا انقد عصبی هستی؟چیشده که باز باید فرارکنم؟
کتی با بغض نگام کردو سرشو پایین انداخت.
_کوچه پشتی بودن.ردتو زدن.باید بریم تهران آوین.(سرشوبالا اورد)اونجا امنه.سارینارو سپردم به ارین.
اروم شقیقه هامو مالیدم.یاد حرفای وحیدافتادم.
_کتی من اخر هفته میرم المان.
به ثانیه نکشید که چشماش  درشت شد.
_واسه چییی؟
_واسم دعوت نامه اومده.به عنوان عکاس نمونه قراره برم.فک میکنی ارین اجازه بده؟
_نمیدونم.وقتی رسیدیم باهاش حرف میزنیم.
_اهوم.

#پیمان
برای بچه ها یه جای خوب پیدا کردمو خیالم راحت شد.حوصله ی هیچی رو نداشتم.دقیقا هیچی.طرحای قدیمی لباسو از تو پرونده ها بیرون اوردمو مشغول مرورشون شدم.خیلی بده اونقدر گذشتت سیاه باشه که دلت نخواد حتی یه لحظه به قبل برگردی.
از پنجره به بیرون خیره شدم.بارون باشدت قطره هاشو به شیشه میکوبید.انگار میخواست کسیو صدابزنه.
یاد اون شب بارونی تو بام تهران افتادمو دلتنگ شدم.گاهی ادم بین دوراهی احساسش گیر میکنه.من سحرو فراموش کردم اما لیاقت داشتن آوینم نداشتم.برام سخت بود اون حرفاروبهش بزنم اما میدونم به صلاحشه.
با صدای گوشیم از فکر بیرون اومدمو به صفه گوشی خیره شدم.
پانیز*
داداش مامان گف زود بیا خونه شام حاظره منتظریم.پووفی کشیدمو با کت مشکیم از خونه خارج شدم.
زنگ درو زدم که با تیک باز شد.
درخونرو باز کردم که حجم عظیمی از خاطره قلب مریضمو هدف گرفت و گلولَشو فرود اورد.
""""""""
خاطرات كار خودشونو ميكنن
سيگار بهانس...
""""""""""""
همه بودن.همه خیره به پیمانی بودن که سخت تر ازهمیشه برگشته بود.چشم چرخوندم و روی چشمای سحر ثابت موندم.تغییر کرده بود .مادر شده بود واین مقام خیلی بهش میومد.
"""""""""
مَن قول ميدم كه
زَمان نمى تونه تنهايىِ مارو التيام ببخشه..
"""""""""
اخمامو تو هم کشیدمو با سینه جلو رفته حرکت کردم.فقط خدا میدونست چقدر دعا کردم که اونشب نشکنم.چشمم روی سهیل سر خورد با لبخند وچشمای براق بهم خیره بود.چقدر دلم واسه این برادر مهربون تنگ بود.
سرخم کردمو به همه سلام کردم که اول از همه سهیل سمتم اومدو محکم منو تو اغوش پدرانش غرق کرد.
سهیل _کجا بودی بی معرفت؟
_دنبال زندگی 
عقب رفتو غمگین نگام کرد.
اروم رو شونش زدمو گفتم:پیداش کردم داداش.ناراحت نباش.
من برای این مرد روبه روم غروری نمیشناختم.سهیل بیشتر از یه برادر بود .شاید این بین من مقصر بودم که عاشق معشوقش بودم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دونه دونه سلام کردمو همرو از نظر گذروندم تا رسیدم به شادی .با چشمای درشت وبادومی بهم خیره بود که باعث خندم بگیره.
_خانوم کوچولو من پسرعموی سحر هستم واز اشنایی شما مفتخرم.
لباشو غنچه کردو سمت سحر چرخید.شادی_مامانی مفتخر ینی چی؟
سحر بالبخد اول به من نگاه کردو بعد به شادی گفت:
ینی افتخار میکنم.
شادی سرشو خاروند که باعث شد موهاش بهم بریزه وبا اخم دوباره روبه سحر گفت:خو حالا افتخار ینی چی؟
این سوالو انقدر بانمک بیان کرد که باعث خنده ی عموم شد.اروم دماغ کوچیکشو کشیدمو گفتم:ینی خوشحالم.
نخودی خندید وگفت:خو چیکار کنم که خوشالی؟
وای خدای من.بلند زدم زیر خنده که سهیل با چشم وابرو به سحر فهموند که چیزی بگه.
سحر_این چه حرفیه شادی؟زود معذرت خواهی کن.
شادی لباشو توی دهنش کشیدو باسر پایین گف:خو شوخی کردم مامانی.
به سحر نگاه کردمو اروم گفتم :اشکالی نداره سحرجان.
اروم شادیو بغل کردمو روی پام نشوندم.مامان حسابی غرق رفتارام بود غم توی نگاهشو حس میکردم.
سرچرخوندم تا پوریارو پیدا کنم.بله سرش تا گردن تو گوشی بود وبا لبخند مشغول چت کردن بود.حتما داره با عروس خانم حرف میزنه.

صدای آوین تو گوشم پیچید:
چیه میخوای بدونی چمه؟!عاشق شدم.اره عاقا عاشق شدم.عاشق یه مرد بی احساس که توگذشتش مونده.عاشق یه مرد اخمو که لبخنداشو بادنیاعوض نمیکنم.
من عاشق توی نفهم شدم.تویی که حتی منو نمیبینی!
''''''""""""
دلتنگ بودم نه؟!
شادیو به پانیز سپردمو به اتاق قبلیم پناه بردم.گوشیو روشن کردمو به صفه ی مخاطبین خیره شدم.باتردید شماره ی اوینو گرفتم.
بعد از چند تا بوق برداشت.
_الو بفرمایین؟
نفسم حبس شد.
_اهم میشنوین؟گفتم بفرمایین مثلا؟!.
لبخند رو لبم نشست.چقد این دختر بی اعصاب وتخس بود.
_اااه بابا چقد بیکاری حداقل فوت کن بدونم زنده ای.
_دفه اخرت باشه مزاحم میشیاااا ،بی فرهنگ.
قطع کرد.
همین بس بود.این چندتا جمله واسه این همه دلتنگی حداقل میتونس التیام باشه.
شام با شوخیای همیشگی سهیل خورده شد.سحرو سهیل برگشتن خونشونو حالا بازم جمع پنج نفرمون به دیار تنهایی خودش برگشته بود.
گوشیمو برداشتم تا به اقای امیری زنگی بزنم اما با صدای مامان متوقف شدم.
_پیمان جان.
بالبخندسربلندکردم.
_جانم مامان.
انگار بحث مهمی بود.همه گوشیاروکنار گذاشتنو به مامان خیره شدن.مامان با سینی چای روبه روم نشست وبابارم صدا کرد.
باتعجب گفتم_چیزی شده؟
بابا دستی توموهای گندمیش کشیدو گفت:اره پسرم.
نگاهی به مامان کرد که اون ادامه بده.
مامان با تردید شروع به صحبت کرد:ببین پسرم،تو الان بیست و هشت سالته.داداشتم که داره ازدواج میکنه.پانیز یه دوست خوب داره به اسم نازنین.دختر خیلی خوبیه .باوقارو مهربونه.
بی حوصله گفتم:خب که چی مامان جان؟
_برای پس فردا قرار خواستگاری گذاشتم.
شوکه به پانیز نگاه کردم که سرشو پایین انداخت.با اخم سمت بابا برگشتم که با عصبانیت گفت:تمومش کن این تنهایی چند سالرو .داری پرپر میشی چرا نمیخوای چشماتو باز کنی؟سحر که ازدواج کرده حالام یه بچه داره ولی تو نمیخوای دست از این تنهایی برداری.بسه پسر.انقد خون مادرتو تو شیشه نکن جوون.
""""""""""
وقتی که پریدن ترسناکه، دقیقاً همون موقع‌ست که باید پرید،  در غیراین‌صورت، تمام عمرت رو در جا زدی...!!
""""""""""
نمیدونم این جمله چجوری از پشت لبای بستم بیرون اومد.نمیدونم چرا اون حرفو زدم ولی انگار اون جمله شروع همه ماجرا بود.
_من یه نفرو دوس دارم.
و اینبار اونا بودن که شوکه به من نگاه میکردن.
سمت پانیز برگشتمو گفتم :پانیز میشناستش.اسمش آوینه.  
اینبار مامان به حرف اومدو پرسید:
از کجا میدونی قبول میکنه؟
دروغ که شاخ و دم نداشت.اجازه داشتم دروغ بگم؟
_من قبلا ازش خواستگاری کردم.اونم قبول کرد.فقط منتظر عروسی پوریا بودم.
این جملم کافی بود تا اشک شوق از چشمای مامان سرازیر بشه.تازه اون لحظه فهمیدم چقدر نگران پسرکوچیکش بود.چقدر به فکر پیمان عزیز کردش بود ودلم پرکشید برای این همه مادرانه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*************
_پوریا بجمب پسر.
همه تو هول ولای عروسی بودیم.باورم نمیشد برادرم داره اردواج میکنه.
همش تو فکراین بودم باید چیکار کنم؟من که آوینو پس زدم ،ینی قبولم میکنه؟نکنه بخوادتلافی کنه؟
سرم پُر بود از سوال ها واگرها.
با صدای پوریا ازفکر بیرون اومدم.
_پیمان الان فیلمبردار زنگ زد گفت راه بیفتیم ماشین تو گلفروشی حاظره.
_اوکی
با ماشین من راهی گلفروشی شدیم.پوریارو رسوندمو خودم رفتم ارایشگاه دنبال مامان وپانیز.
وقتی رسیدم با گوشی تماس گرفتم.
بابیرون اومدنشون مثل فیلما محو خواهریم شدم،اونقدر محو که با ضربه ی دست مامان توسرم از هپروت بیرون اومدم.
_خوردی بچمو پسر جان.
خندیدم گونه ی چروکیده ی مامانو بوسیدم.
بابا قبل از ما رفته بود تالار تاچیزی ازقلم نیفته.وقتی رسیدیم ساعت حدودا ۷شب بود.
همه گرم مجلس بودن واین گوشه قلب من بود که نااروم بود.نمیدونستم چی میخوام.نمیدونستم باید چیکار کنم؟اخر هفته برمیگشتم خونه و باید باآوین حرف میزدم،اما نمیدونم چه حرفی.حتی روی نگاه کردن تو چشماشم نداشتم.
********
#آۅین 
کلیدو توی در چرخوندمو با تیک در وارد شدیم.خونه حسابی یخ کرده بود.
به کتی گفتم وسایلشو بذاره تو اتاق تا منم خونرو گرم کنم.هردومون دوش گرفتیم.یه قهوه ی گرم درست کردم تا حالو هوامونو عوض کنه.
_کتی میگم یه زنگ بزن به آرین ببین اوضاع چطوره.
چپکی نگام کردو گفت؛خودش زنگ میزنه.بهتره ما فعلا بهش زنگ نزنیم.
وزنمو روی کاناپه انداختمو بعد ازیه نفس راحت گفتم:هرجوری راحتی.
باصدای زنگ در هردومون به در خیره شدیم .کتایون باشک گفت:منتظر کسی بودی؟
سری تکون دادمو گفتم:نه!
آروم بلندشد واصلحشو ازجیبش دراورد.کم کم به در نزدیک میشد که دوباره صدای زنگ بلند شد و پشتشم صدای گوشی کتی.
ترسیده به گوشیش خیره شدم.
کتی درو باز کردو خودش پشت در سنگر گرفت.
محکم چشمامو بستم که با صدای نمکیه وحید چشمامو باز کردمو برزخی نگاش کردم.
باتعجب گفت :چته تو؟
کتی که پشت وحید وایساده بودو وحید هنوز ندیده بودش جیغی کشید که وحید درجا خشک شد.
_میمیری عین ادم قبل اومدن زنگ بزنی؟
سری از روی تاسف تکون دادمو گوشی کتی رو جواب دادم.
آرین بود.
_چیشد آرین؟خوبی؟
صداش نگران بود
_من خوبم شما چی؟طوریتون نشد که؟
_نه همه چی خوبه.
نفسی از روی اسودگی کشیدو ادامه داد_وحید گفت قراره بری آلمان درسته؟
_اهوم
_آوین خوب گوش کن ببین چی میگم.
_جانم داداش
_ماموریت ما افتاده تو المان.میتونی بری اما با کتی.اون باید مراقبت باشه.یه نفر از افرادمون هس که به محض رسیدنتون شمارو میبره جایی که قراره بمونین.هویت کتی عوض میشه .خیلی باید مراقب باشین فهمیدی؟
_پس سارینا چی میشه داداش؟
_تو نگران سارینا نباش.اونا کاری به ما ندارن.فقط تو هدفشونی.
_میدونم.نگران نباش.
_من وقت ندارم آوین باید برم.خیلی مراقب باش.به کتی بگو خیلی دوسش دارم.نگران چیزیم نباشه.
_باشه.پس فعلا.
_فعلا خواهری.

نگامو به وحیدو کتی دادم که منتظر نگام میکردن.
اروم گفتم_وحید کی باید بریم المان؟
_فردا چطور؟
روبه کتایون گفتم:با کتی میریم.همین فردا.
باید میرفتم؟الان که فکر میکنم میگم نه.کاش اون روز نحس تصمیم به رفتن نمیگرفتم.شاید دراون صورت زود تر به عشقم میرسیدم.

نگامو به وحید دوختم که غمگین نگام میکرد.انگار میدونست تو اون سفر قراره چیا سرم بیاد.
_حلال کن داداشی.دلم واست تنگ میشه.
اروم بغلم کرد.
_این چه حرفیه قوربونت برم.منم دلم تنگ میشه.خیلی مراقب باش آوین.
ازش جداشدم.
_چشم
با کتی وارد فرودگاه شدیم و پیش به سوی سرنوشت ودیار بیگانهـ.
****
سه روز بعد
****
#پیمان
روی تخت دراز کشیده بودمو داشتم به آوین وحرفایی که باید بهش میزدم فکر میکردم که صدای گوشیم منو از خیال بیرون اورد.
امیری''
جواب دادم.
_سلام آقای امیری.
_سلام جناب فراهانی.خوب هستین؟
_بله ممنون.مشکلی پیش اومده ؟
_راستش اقای فراهانی،امروز دونفر مامور مسابقات بین المللی اومدن شرکت و خبر دادن که یه مسابقه ی بزرگ در پیشه.ما هنوز طرح لباسای بهاررو نفرستادیم برای دوخت چون طرح ها دست شما هستن.
_درسته.
_باید خیلی زود طرح هارو بیارین شرکت .ودرضمن ما به یه عکایم نیاز داریم.
_مگه عکاس خودمون مشکی داره جناب امیری؟
_خیر .اما شما خودتون ایشونو اخراج کردین اگه خاطرتون باشه.
_آخ راس میگین.من هماهنگ میکنم یه عکاس خوب بفرستن شرکت.طرحای بهاررو هم پس فردا با خودم میارم.خوبه.
_عالیه قربان.
_پس میبینمتون
_همچنین.وقت به خیر.
_وقت شمام بخیر.
گوشیو قطع کردمو با بیچارگی به پتویی که روی پام مچاله شده بود خیره شدم.
اووف همین کم بود.فردا باید برگردم خونه خودم.وااای خدا آوییین.حتما باید باهاش حرف بزنم....
رو به روی اینه وایسادمو سعی کردم نقش بازی کنم.درواقع تمرین کنم.
_خب.ببین آوین منم تورو دوست دارمو میخوام باهم ازدواج کنیم.نه این خیلی ضایس.
_آوین میدونم تند رفتم ولی منم دوست دارم .لطفا بهم فرصت بده تا جبران کنم.
ااااه چی بگم اخههههه
تو اینه واسه خودم اخمی کردم و به کم بودن عقلم پی بردم.
مشغول جمع کردن وسایلم شدم.حداقل میتونستم واسه فردا اماده باشم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلم میخواست برمو هرچی تو شهر هست بردارمو برا عذرخواهی از آوین اماده شم.
بایستم روبروشو از شبای دلتنگیم بگم.از صداش که ارامش روحم شده بود.اما انگار یکم واسه این حرفا دیر بود.ومن نمیدونستم که راه زیادی برای رسیدن به اوینم در پیش بود.
بارسیدن زمستون هوا سردتر شده بود و برف جای بارون پاییزی رو گرفته بود.صبح باصدای پراز هیجان پانیز بیدارشدم.
_واییی پیمان پاشو .پاشو داره برف میاد.
بالشو محکم کوبیدم روسرمو دوباره سعی کردم بخوابم که با داد پتومو کشید.
_پاشو ببینممممم.
کم کم داشت گریم میگرفت که بایاد اوری اینکه امروز قراره برگردم خونه سیخ سرجام نشستم.
اوین_چیشد؟
بدون جواب بهش بلندشدم و رفتم پایین.بابا ومامان که پشت میزصبحونه مشغول بودن باتعجب نگام کردن که باهول روبه مامان گفتم:من باید امروز برگرم مامان کار برام پیش اومده .
با ناراحتی نگام کرد که اروم نزدیکش شدمو گفتم :قوربون ناراحتیات دارم میرم عروستو بیارم خوشگلم.
با متانت بوسیدمش که با لبخند هردوشون رو به روشدم.
بعدازیه صبحونه هول هولکی که نمیدونم تو دهنم رفت یا دماغ فورا حاظرشدمو وسایلو تو ماشین گذاشتم وپییش به سوی عروس خانم .
اونقدر خوشحال بودم لبخندام قابل وصف نبود .اهنگو روشن کردمو با انگشت رو فرمون ضرب گرفتم.تازه فهمیده بودم زندگی یعنی چی.
کار دله.
هنوزم که هنوزه دوسش داری.
کار دله .
هنوزم که هنوزه عاشقشی.
چون دوست داره چون یه بیماره.
اخه دنیا نمیتونه مثلت بیاره.
چون براش جونی...
چون یه درمونی...
اون که میخواد دلم..
درست همونی...
هوا چه حالی داره...
کنارت کیفی داره...
بارون بذار بباره...
کنار تو دوباره...
با ضرب از ماشین پیاده شدم.یه کامیون جلوی دربود که داشت وسایل یکی ازواحد هارو جابه جا میکرد.شونه ای بالا انداختمو داخل شدم که به یکی از کارگرا برخورد کردمو جعبه ای دستش بود ریخت.خم شدم تا کمکش کنم اما با دیدن عکسایی که تو جعبه بود خشکم زد.اینا که...
ینی اینا وسایل اوینن؟
با سرعتی که تابه اون روز تو خودم ندیده بودم دویدم تابه واحد آوین برسم.باورم نمیشد.
واحدخالیه خالی بود.روی زمین زانو زدمو سرمو تو دستام گرفتم.دروغ نبود اگه بگم بغض کردم . حالا از کجا پیداش کنم.حتی شماره ی آرینم گم کرده بودم.یه لحظه یه چیزی تو ذهنم جرقه زد.وحید.
گوشیمو دراوردمو شمارشو گرفتم.اه لعنتی!خاموش بود.
سرم تیرمیکشید.
بلندشدمو باکلید در واحدخودمو باز کردم که بوی اوین مشاممو پرکرد.اروم چشمامو بستمو عمیق نفس کشیدم.
باید زود برمیگشتم پس پرونده هامو برداشتمو راهی فرودگاه شدم.
#آوین
با بیرون اومدن از فرودگاه حس خفگی بهم دست داد. دست کتی رو اروم فشار دادم که بانگرانی گفت:خوبی؟
_اهوم
خواست بغلم کنه که ...
_خانومای اشرفی؟
باصدای مرد غریبه به عقب برگشتیم.یه مرد قد بلندهیکل ورزیده.موهای مشکی وپوست سبزه.

اخمامو توی هم کشیدم ،این روزا به هیچکس اعتماد نداشتم._شما؟
لبخند باجذبه ای زدودستشو جلو آورد:من سامر هستم .مامور ویژه ی المان.
ابروهام بالا رفت و به دستش نگاه کردم_خب؟
خنده ای کردوگفت:خب من قراره تواین ماموریت مراقبتون باشم.
لباموغنچه کردم که کتی محکم به بازوم زدو رو به چی بود؟اها،سامر گفت:خوشبختیم.
منم با همون حالت گفتم:اهوم.خوشبختیم.
راهمو کج کردمو سمت خروجی پارکینگ فرودگاه رفتم.
وقتی کاملا خارج شدم یه ماشین با قدرت جلوم زد رو ترمز که از ترس پریدم عقب.
باعصبانیت به راننده نگاه کردم که درکمال تعجب سامر بود.این کی رسید اینجا؟جنه؟وا!
خانوم وار صندلی عقب نشستم وسرمو به شیشه تکیه دادم.راستی این سامر مگه آلمانی نیست؟چجوری فارسی حرف میزنه؟
با چشمای کنجکاو خودمو یکم جلو کشیدمو گفتم:آقا سامر شماچطورفارسی حرف میزنین؟
لبخندگرمی تحویلم داد:من دورگه هستم آوین خانوم.پدرم المانی و مادرم ایرانین.
برام جالب بود .یه شیرینی خاصی داشت اروم سرتکون دادم که از اینه نگاهی بهم کردولبخندش عمیق تر شد.
نمیدونم چراکتایون هیچی نگفت.چه مظلوم شده بچم!آلمان کشور بزرگی بودو زیبایی خاص وپیشرفته ای داشت اما فقط خدامیدونه که هیچی نمیتونست جای ادمای خون گرم ایرانو بگیره.هنوز اول راه بودیمو دلتنگ دیارم بودم.دلتنگ شهری به نام تهران که ازمردمش جز خنجر زدن مهربونیه زیادی دیده بودم.زخمی میکردنو خودشون مرهم میشدن.
دلتنگ بودم.دلتنگ مردی که هاکردنش توی اوج تابستون هم سرماتولید میکرد.مردی که اخم هاش دوست داشتنی تربن خطوط موازی دنیا بود.
""""""" حالم كمى گرفته است،
با اينكه ميدانم اگر توصيفش كنم
فرقى به حالت نميكند
اما بدان،
داغون تر از ليوانِ شكسته ى روى زمينم.
#سروش_كله
"""""""""

باایستادن ماشین اروم وبیصدا پیاده شدیم.یه خونه نه یه ویلای قدیمی بیرون ازشهر نگامو دورش چرخوندم.زیادی کهنه بود.
سامراشاره کرد بریم داخل اما کتی چنگی به بازوم زد_یکم ترسناکه.
سرموتکون دادم وداخل شدیم.بزرگ بود.بزرگ وویرون.کلی وسیله ی مختلف پلیسی مث تفنگ ودوربین شکاریو کوفت و درد وزهرمار...آخ گفتم زهرمار...یاد پیمان افتادم.چقد خوشم میومد بهش بگم برج زهرمار.اونم حسابی حرس میخورد.لبخند زدمو نگامو به اتاقای دیگه دادم.سه تااز اتاقا مرتب چیده شده بود ومشخص بود برای ماحاظر شده.
باصدای سامر به عقب برگشتم
_اتاق وسط مال منه.انتخاب باخودتونه .برید تو اتاقتونو استراحت کنین.شب خیلی کار داریم.

باصدای شلیک تفنگ از خواب پریدمو ترسیده به در بسته ی اتاق خیره شدم.از ترس سرم تیرمیکشید.اروم بلند شدم وسمت در رفتم که با بازشدن در صدای بلندسامر از طبقه ی پایین شنیده شد.
_نترسین تمرین بود.
نفس راحتی کشیدمو رفتم پایین.هوا روشن بود.ساعتو نگاه کردم. ۶صبح.اوه
نگاهی به سامر انداختمو گفتم مگه قرا  نبود بیدارمون کنی؟
_سری تکون دادو حرفی نزد.اینم یه چیزیش میشه ها.اه.
گوشیمو برداشتمو خواستم به ارین زنگ بزنم که صدای سامر باز خوره ی مغزم شد.
_به کی زنگ میزنی؟
به توچه اخه مردک فضول
_به برادرم.
کارتی دستش بودو سمتم گرفتو گفت:سیمکارتت اینجا انتن نمیده.این مال توعه.
باکنجکاوری به سیمکارت نگاه کردمو گرفتمش.
باید تشکر میکرد؟
_ممنون.
سری تکون داد.ببنین میگم نباید تشکرکرد.بی لیاقت.
رفتم طبقه ی بالا.بعد از زنگ زدن به ارین اومدم پایین.دوس داشتم خصوصی حرف بزنم خب چیه؟
قرار بود یه نفر بیاد دنبالم تا ببرتم شرکتی که قراره توش کار کنم.
سعی کردم یه تیپ رسمی بزنم.ساعت ۷/۳۰بود که حاظر و اماده از اتاق بیرون اومدم .کتی و سامر داشتن باهم حرف میزدن.
سرفه ای کردم 
سامر تا منو دید گفت:این چه تیپیه؟
_مگه چظه؟
_چش نیس گوشه.
سرشو خاروند وگفت:راستش تو باید دقیقا مثل المانیا لباس بپوشی.
با تعجب وصدای بلند گفتم:چیی؟
اینبار کتی بلندشد وروبه روم قرارگرفت.
اروم لبخند زد.معلوم بود باز قراره مثل مامانا باهام صحبت کنه.
لباموغنچه کردم_جانم خو؟
لبخندش عمیق شد و گفت:سامر درست میگه.نباید کسی بهت شک کنه.درضمن تو نباید با اون کسی که مباد دنبالت اینجا قرار بذاری.
جدی نگاش کردم که ادامه داد:ما بهش یه جایی تو شهر قرار گذاشتیم،وادرس خونتم یه اپارتمان خصوصی مشخص کردیم.
آوین جان،تو توی این نقشه فعلا نقشی نداری.اما کسی نباید تورو بشناسه چون هدف اونا تویی عزیزم.باشه؟
سرموتکون دادم.
_اهوم.
_سامر تورو میرسونه.

به سامر نگاه کردم که با اطمینان اول به من بعدم به کتی نگاه کرد.
گفته باشما اگه این بی ریخت بخواد عاشق زن داداشم بشه خودم میام براشاا.
بعله.لباسامو عوض کردم.یه کت دامن پوشیده،موهامو محکم بستم ویه جفت کفش مجلسی مشکی هم پام کردم.اماده بودم.بعداز خوندن یه ایت الکرسی با سامر از خونه خارج شدم.
راستی سامر مسیحی بود.وقتی خداروشکر میکرد متوجه شدم.ولی از نظرم واقعا پسر خوب وچشم پاکی بود.
سوار ماشین سامیار شدیم وسمت شهر رفتیم.روبه روی یه ساختمون نگه داشت.یکم زیادی بلند بود.پیاده شدیم که سامر گفت؛هرکی ازت پرسید میگی توی این ساختمون زندگی میکنی.متوجه شدی؟سرمو تکون دادم که ادامه داد.من میرم.بهتره مارو باهم نبینن.
ازهم جداشدیم ومن تنها شدم .کتی میگفت باید اینجا زبانت بیست باشه ومنم خداروشکر تو این موضوع مشکلی نداشتم.
یه پنج دقه ای الاف بودم که باصدای بوق ماشینی تقریبا یه متر بالا پریدم.مدل ماشین همونی بود که قبلا بهمون گفته بودن.راننده پیاده شد ودر عقبو برام بازکرد.چه شیک!خوشمان آمد.
با متانت سوارشدم.حدود نیم ساعت توراه بودیم که باجمله ی:
Welcom 
خوش اومدین.
پیاده شدم.یه مجتمع سربه فلک کشیده ی فوق العاده مدرن که پارکیم روبه روش پر از بوته های گل رز.یکم که نه خیلی شبیه بهشت بود.محو نمای شرکت بودم که پام پیچ خورد.

خواستم مچ پامو مالش بدم که باصدای خانوم لوندی که فامیلیمو صدا میکرد سرموبلند کردم.
_خانم اشرفی؟
_درسته خودم هستم.
لبندی زد._با من بیاین لطفا.
باتعجب پشتش حرکت کردم.وقتی داخل شرکت شدیم باحجم عضیمی از دخترا وپسرای جوون مواجه شدم که از چهره هاشون مشخص بود همه ایرانی هستن.به اون خانوم همراهم گفتم :
ببخشین چرا انقد شلوغه؟
بالبخند پرحوصله ای گفت:ببین عزیزم اینا همه ازشهرهای مختلف ایران اومدن اینجا.قراره برای هرشرکت ژراحی لباس و دکور و وسایل زینتی وکفش وکیف یه عکاس فرستاده بشه.
یه برگه دراوردو سمتم گرفت وادامه داد:توی این برگه اسم وادرس شرکتی که قراره توش استخدام بشی نوشته شده.باید یکم صبرکنی تایه همراه برات بفرستن.اون خودش تورو میبره شرکت وقسمت های مختلف شرکت وکارکناشو نشونت میده.بعد کار تو تو شرکت مربوژه شروع میشه.
باابرو های بالا رفته گفتم:فهمیدم.
ورقه یا درواقع پرونده ی توی دستشو گرفتم ومنتظر ایستادم.دیگه حوصلم سررفته بود که اون خانوم با یه مرد درشت هیکل که کلی سیم وبیسیم بهش وصل بود برگشت.یکم ترسناک بود.پروندرو به مرده دادم که خانومه به آلمانی یه چیزایی  گفت وما از شرکت خارج شدیم.
بایکی از راننده های خود اون شرکت سمت شرکت اصلی رفتیم.وقتی رسیدیم باهم پیاده شدیم.برعکس محل قبلی این شرکت فوق العاده ساکت بود.اسمی که سردر شرکت بود فکروچشمامو مشغول کرد،اونقدر که از اطرافم غافل شدم ."فراهانی"
برام اشنا بود،اونقدر که باعث شد چشمامو بهم فشار بدمو فکر کنم اما وقتی نتیجه ای نگرفتم بیخیال شدمو با راهنما وارد اسانسورشدم.
از اسانسور که بیرون اومدیم نگام به پیرمرد شیک پوشی افتاد که مشغول وارسی پرونده ها با منشی بود.مردی که راهنمای من بود جلو رفت وبعد یکم صحبت با ان پیرمرد بالبخند چیزی بهم گفت ورفت.
وا! پیرمرد نزدیکم شدو گفت: بفرمایین بشینین تامن بیام.
سر تکون دادم که ازم دورشد.
بعد چند مین یه خانوم برام قهوه اورد ومن باقهوه مشغول شدم.بعداز تموم شدن قهوه پیر مرده که اسمشم نمیدونستم از مدریت بیرون اومدو روبه روم نشست.
_من امیری هستم.
سری تکون دادمو گفتم:منم اشرفی هستم.خوشبختم.
_منم همین طور.ببین دخترم،ما قبلا یه عکاس فوق العاده حرفه ای داشتیم که بخاطر دخالت توکارااخراج شد.
ما درخواست دادیم یه عکاس برامون بفرستن که شمارو فرستادن .حالا ازت میخوام خوب تلاش کنی وسرت به کارخودت باشه،معذرت میخوام اینو میگم اما مدیرشرکت واقعا رو این موضوع حساسه.ما یه مسابقه درپیش داریم که باید توش حسابی کار کنی چون عکاسمون تویی.متوجه شدی؟
محکم گفتم:بله.چیز دیگه ایم هست؟!
_نه.اما اینم هس که اگه کارتو درست انجام بدی انعام خوبی میگیری.
بالبخند تشکر کردم که کاغذی بهم دادوخواست مشخصاتمو بنویسم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پیمان 
ساعت ها توی فرودگاه ایرانو هوای پیمای تاخیری معطل شدم ولی حالا میتونستم باارامش یه قهوه اونم اتاق تنهایی خودم بخورم .مثل قبل کنار پنجره نشستمو به بیرون خیره شدم.کارا که تموم بشه برمیگردم ایران تا آوینو پیدا کنم.اینبار دیگه ازدستش نمیدم .باید یه چیزی واسه شام اماده میکردم.تخم مرغ بهترین گزینه بود.بازم تنهایی شروع شده بود وقصدتنها گذاشتنمو نداشت.بعداز شام یکم تلفنی با پانیز حرف زدمو بعد خوابیدم.
صبح باصدای زنگ ساعت بیدارشدم وبعد از یه دوش اب سرد راهی شرکت شدم.خدامیدونه کارکنان شرکت چقدر از اومدنم ناراحت بودن.والا.
با ورودم به شرکت موجی از خوشامد ادمای خودشیرین خصوصا دخترا سمتم روونه شد اما من به تکون دادن سر اکتفا میکردم.وارد اسانسور شدمو دکمه ی طبقه ی اخرو فشاردادم.نگاهی به تیپم تو آینه انداختم.
یه کت اسپرت سرمه ای با پیراهن یقه اسکی کشی سفید وشلوار سورمه ای کتان وکفشای کالج مشکی.خوب بود.شایدم عالی!
باایستادن اسانسور خارج شدم و نگام با پیرمرد شیک پوش شرکتم تلاقی پیدا کرد.آقای امیری.
لبخند مغروری تحویل هم دادیم وبا  خوشامدگویی امیری داخل اتاق مدیریت شدم.جالب بود .روز اول برگشتنم به شرکت بود وکل سهام دار ها توی اتاقم حظور داشتن.
باورودم همه بلند شدن.
_خوش اومدین قربان.
اشاره کردم بشینن،با تعجب گفتم:اتفاقی افتاده اقایون.

امیری تک سرفه ای کردو گفت:
بله قربان.
اخمامو توی هم کشیدم.خدا رحم کنه!
_خب؟!
_قربان اقای ژوزِف مارتین فوت شدن.
ازتعجب ابروهام به سرعت بالا رف وتبدیل به یه طناب اخم شد.
آقای مارتین یکی از سهام دارهای مهم شرکت بود.حالا قرار بود سهامش چی بشه؟!
_واقعا متاسفم.ایشون مرد محترمی بودن.خبر ندارین که سهامشون به کی واگذارشده؟
یکی دیگه از سهامدارا گفت:قبل از فوتشون سهامشون رو به جوونی به اسم "جان مکس"فروختن.
امیری ادامه داد:امروز قراربود به شرکت بیان تا با بقیه سهامدارها خصوصا شما آشنا بشن.
سری تکون دادم.
_خب.این بحثو وکناربذارین.گفتین یه مسابقه در پیشه.
امیری_بله قربان،قراره.....
حرف از مسابقه بود.مسابقه ای که برای شرکت خیلی مهم بود اما فکر من کجا بود؟پیش دختری که لحظه ی فراغ ازم دلچرکین شد.
با اجازه خواستن مردی برای ورود به اتاق سرمو بلند کردمو ازفکرخارج شدم.
یه مرد جوون که خدودا هم سن خودم بود.لباسای اسپرت ولی جذابش باعث تعجبم شد.
بااخم گفتم:شما؟
لبخندی زد وگفت:جان هستم.جان مکس.
بلند شدم.
_اوه .خوشبختم.
دستمو دراز کردم تا خوشامد بگم اما فقط نگام کرد.چشماش عجیب ترسناک بود.همینطور لبخندی که بیشتر به لبخند یه گرگ درکمین شباهت داشت.
دستمو پایین انداختم ونشستم.
همه به این عضو جدید خوشامد گفتن واین چشمای من بودکه تااخر جلسه به اون پسر عجیب خیره بود.

طبق عادت بعد از شرکت رفتم خونه وبعد ازخوردن یه شام تو تاریکی خودمو به دنیای خواب سپردم.روزا پشت هم میگذشت ومشغول طرح های بهاره بودیم. والبته من تو نخ این پسر تازه وارد "جان".
مشکوک نبود .سرش تو کار خودش بود اما من نمیتونستم از اون نگاه بگذرم.حس میکردم یه چیزیو قایم میکنه.یه چیز مهم.چیزی که به منم مربوط بود.
#آوین
 چند روز میشدکه به کار توی شرکت مشغول بودمو کم کم داشتم به محیط عادت میکردم.توی شرکت یه دختری به اسم آیلار بود که طراح بودو تو همین برخوردای اول ازش خوشم اومده بود،به نظر دختر شیطون ومهربونی میومد،ینی به گروه خونی من میخورد .سعی کردم باهاش طرح دوستی بریزم چون از تنهایی خسته شده بودم.
موقع ناهار معمولا باهم میرفتیم سلف و غذا میخوردیم.از حرفای آیلار فهمیدم زندگی خیلی سختی داشته ،میگف بعد فوت پدر ومادرش برادر بزرگش توخونه حسابی اذیتش میکرده تااینکه با یه خَیِر آشنا میشه واون میارتش آلمان برای کار اما چه کاری ؟اونو میفروشه به یه پیر مرد اما روز سوم از عمارت طرف فرارمیکنه و با یکی از سهامدارای شرکت اشنا میشه،اونم به شرکت معرفیش میکنه وبهش کار میده.
زندگیش برام دقیقا مثل یه رمان بود.هیچوقت فکر نمیکردم همیچین ادمایی و همچین زندگیایی وجود داشته باشن اما با شناختن ایلار نظرم تغییر کرد.
خونمو عوض کردمو رفتم توهمون اپارتمانی که سامر بهم نشون داده بود.کتی میگف نباید کسی بفهمه ماباهم در ارتباطیم چون برای هممون دردسر میشه!
توی شرکت یه اتاق جدا بهم دادن تا روی عکسا کار کنم!نمیفهمیدم اون مسابقه ای که همه ازش حرف میزنن چیه؟
#سوم_شخص
همه مشغول بودن،مشغول مسابقه ای که ازپیش ترتیب داده شده بود وهیچکس از آن خبر نداشت بجز...
پیمان سخت درپی کار ها بود وهرروز به امیری گوشزد میکرد که ردی از آوین برایش پیدا کند،اما هرروز آن پیرمرد شرمنده تر ازدیروز نزد رییس شرکت میرفت و اظهار بی خبری میکرد.دیگر نمیدانست از که سراغ دخترک قلبش رابگیرد.افسرده شده بود.افسرده ای که به تازگی به ارامش سیگار روی آورده بود وقصد خلاصی از آن رانداشت.مرد مغرور قصه سخت درحال کمر خم کردن بود.کم کم داشت ازفکر جان هم بیرون میرفت .دیگر به کار ها وحرکاتش دقیق نبود.انگار از پشت بام جهان به پایین پرت شده بود.بی حس بود.بی حس بی حس!
جان سعی میکرد درست نقشش را ایفا کند،قول داده بود،به پدری که سالها بود کمرش هر روز به  زیارت زلزله قلبش میرفت قول داده بود که خواهرش را بازگرداند.دلش برای آن موفرفری تنگ شده بود.برای آن مغرور امارت !برای دست راست پدر،برای دخترکی باموهای به رنگ شب که همیشه جای مادرش نوازشش کرده بود تنگ شده بود.
آرین نگران بود.نگران گذشته ای که دامن آینده را چنگ میزد.نگران حقیقتی بود که بافاش شدنش همه چیز را  ومهم تر ازهمه قولی که به الناز  داده بود رااز دست میداد.

روبه روی آینه ی قدی ایستاده بود وموهایش راشانه میزد.قصد داشت امروز موهایش را باز بگذارد تا به خودش رسیده باشد.قراربود امروز با آیلار به خرید بروند تا دلی از عزا درآورند.امروز اولین روزی بود که میتوانست مدلینگ های مغرور شرکت را ملاقات کند واز انها عکس بگیرد.خوش حال بود.بهتر بگویم درپوست خود نمیگنجید .سرش را بالا میگرفت ولبخند میزد.چند وقتی بود که به آن پسرک مغرور از خود راضی هم فکر نمیکرد.غافل از دل مردک شیک پوش دین ودل دزد که بی تاب فرشته ی قلبش بود.
بی تاب آوینش وبدنیس بگوییم این دختر کمی بی رحم شده بود شاید.رژ قرمز رنگی روی لب هایش کشیدو باذوق خندید.
_لباتو بخورم خوشگل.
هیز شده بود برای خودش در آینه.کاش خدانگاهی به دلش می انداخت واین خوشی هارا کوتاه نمیکرد.کیفش را چنگ زد وبا دوربین جادویی این روز هایش از ساختمان خارج شد.
سرش شلوغ بود.پرونده هارا زیرو رو میکرد تا پرونده ی مورده نظر رابیابد.نگاهش را به امیری دوخت.
_اقای امیری پس این پرونده کجاس؟بگردین شاید یه کپی داشته باشین.
امیری سری به معنای اطاعت تکان دادو از اتاق بیرون رفت.
سیگاری از جیبش بیرون آورد.روشنش کردو بعد از نفسی عمیق از اعماق وجودش پکی به سیگار زد.آرامشش لبخند به لبش آورد.
""""""""""""""
طرز ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻪ، ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺷﯿﮏ ﻧﻤﯽ ﭘﻮﺷﻪ،
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ، ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﻤﯿﺪﻩ، یکی دیگه به خودش نمیرسه، ﯾﮑﯽ مدام ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ غمگین ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﻩ، ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ عکس ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ، یکی محبت نمی کنه، یکی دیگه محبت نميپذيره...
اینگونه است که ﺍﮐﺜﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ در ٣٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ و ﺩﺭ ٨٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻓﻦ میشوند!
"""""""""""""""
آقای امیری را دید که از اتاق مدیر بیرون آمد .چقدر دلش میخواست مدیر جوان وجذاب شرکت که همه اینقدر ازاو تعریف میکنند راببیند.آقای امیری با دیدن آوین لبخندی زد و به سمتش آمد.
_روز بخیر خانوم اشرفی.
چقدر ازاین پیرمرد باشخصیت خوشش می آمد.
_روز شمام بخیر آقای امیری.
_با من بیاین سالن عکاسی .امروز خیلی کار داریم.
بااو همراه شد.وقتی وارد سالن عکاسی شد از تعجب وحیرت دهانش باز ماند .دختران زیبا که لباس های بهاره  تازه طراحی شده را به تن داشتند و باورود عکاس جوان همه به او خیره شدند اما کمی بعد باغرور وتکبر به کارشان مشغول شدند.
دوربین هارا مرتب کردو اماده ایستاد.همه زیبا بودند اما کاش پیمان بود تا دخترک مهبوبش را تایید میکرد .تا میگفت چه کسی در این سالن دل میبرد؟!
بعد از اتمام کارش از سالن خارج شد.به درستی کارش ایمان داشت.عکس هایش،فوق العاده بودند.ساعت حدود ۳ ظهر بود که ازاتاقش خارج شد وسمت ناهارخوری شرکت رفت.گشنگی صدای شکمش دراورده بود.
وارد ناهار خوری که شد نگاهش با چشمک آیلار یکی شد.خنده کرد وسری از روی تاسف تکان داد.
پشت میز که جا گرفت آیلار با تن صدای کودکانه گفت:
_چیطولی گل گلی؟
لقب جدیدش بود.گل گلی...
خندیدولپش راکشید.
_به خوبیت شیطون خانوم.
نگاه آیلار تازه به موهای بلند آوین خورده بود که چشم هایش درشت شد وسوتی بلند کشید.
_باباااا این موهارو کجا قایم کرده بودی کلک.
دستی به موهایش کشید.
_چه فرفریه؟
لبخد به لب هایش نشست وخاطره ای محو ذهنش را زخم زد.
"""""

پسرک موهای فرفریش را دست کشید وبا ذوق گفت:
_خیلی موهاتو دوس دارم خواهری.
""""""""""""
نمیدانست چراهرچه فکر میکرد نمیتوانست آن پسر بچه ی خاطره اش را به آرین شباهت دهد؟
سرش تیرکشید که باعث شد محکم به گیجگاهش فشار بیاورد.این چه خاطره ای بود؟
......
عکس هارا دوباره مرور کرد.عالی بودند .کمی بهترازعالی!
به امیری نگاه کرد.
_به عکاس بگو بیاد باهاش کار دارم.
امیری لبخندی زد واز اتاق خارج شد.جالب بود که همچین عکس هایی را یک دختر جوان به نمایش بگذارد!
صندلی راسمت پنجره چرخاند وبه فضای بیرون خیره شد.
با ورود آقای امیری به احترام بلند شد.
_خانوم اشرفی آقای رییس میخوان شماروببینن.
باتعجب چشمی گفت وهمراه امیری از اتاقش خارج شد.
وارد اتاق که شدند امیری گفت:
جناب عکاس رو آوردم.
وبعد از اتاق خارج شد.
از پشت آن صندلی بزرگ چرمی هیچ چیز مشخص نبود.
رییس مغرور بالاخره سکوت را شکست وقلب دخترک را به آشوب دعوت کرد.
_کارهاتون عالی بود.عکسارو بررسی کردم.بااینکه سنتون کمه وتازه شروع به کار کردین،هیچ مشکلی توکارتون دیده نمیشه،خواستم بیاید تا خودم ازتون تشکر کنم.
این راگفت وصندلی چرخید.چرخید وچشم های دخترک نمناک شد.چرا باید دوباره بااین مرد از خود راضی روبه رو میشد.خدایا مرحمتت کجا رفته بود؟
انگار مرد سیگاری کمر خم شده ی امروز لکنت گرفته بود.
_تو..آوین ..تو اینجا چیکار میکنی؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سگرمه های دخترک درهم پیچید.اینبار اجازه ی خرد کردنش را به این مردک خود خواه چشم آبی نمیداد.هرگز!مگر دلش راازسرراه آورده بود که تقدیم این رهگذر موقت کند؟
لب باز کرد:شما؟
نفس قطع شد.فهمید که دخترک قصد شروع بازی جدیدی را دارد.مگر میشد این دخترک چشمان این مرد شیک پوش رانشناسد؟
قلب مرد فرو ریخت وهمزمان قطره اشکی لجوجانه گونه اش را مهمان کرد.
""""""""""""""""""
مردها معمولا گریه نمیکنند ؛ ولی اگر برای
یک زن اشک بریزند او تمام دنیای آن هاست !
"""""""""""
_آوین..
دستش را بالا آورد واجازه ی ادامه دادن نداد.
_من فقط خانوم اشرفی هستم اقای محترم.پس لطفا منو به اسم کوچیک صدا نزنید.
مگر مردهاچقدر میتوانند محکم باشند؟کوه غرور شکسته بود به دنبال چسب زخمی برای بستن زخمش بود.چه کسی گفته او مغرور است اصلا؟او ساده ترین عاشق دل خسته ی داستان من است.

""""""""
‏همچون صاعقه‌ای بر من فرود آمدی
‏و مرا به دو نیم کردی
‏نیمی که دوستت دارد
‏و نیمی که رنج می‌برد
‏به خاطر نیمه‌ای که دوستت دارد...
""""""""
ارام وسنگین از جایش بلند شد.روبه روی آوین ایستادو سعی نفس بکشد.
_آوین تمومش کن لدفا.من پشیمونم ازهمه ی حرفام.قول میدم جبران کنم.فقط بهم فرصت بده.
آوین سرش را بالا گرفت وپلک زد تا چشمان نمناکش به حالت عادی برگردند.باید روبه روی این مرد مغرور بود همانند خودش.
_آقای....
کمی فکر کرد.همان اسمی که برایش اشنا بود رابه زبان اورد.
_اقای فراهانی...الان یادم اومد،راس میگفتین ،مااصلا به درد هم نمیخوریم.از همون اولم حسم به شما پوچ،بچگانه واشتباه بود.
لبخند پر بغضی زد وادامه داد:
_روز خوش جناب رییس.
و از در بیرون رفت.
پشت در خشکش زده بود مردک بی غرور .راست میگویند که عشق غرور سرش نمیشود.به راستی عشقش به آن دخترعموی گیسو طلایی حقیقی بود یا این دخترک ریزه میزه ی مهربان؟
آوین سردرگم بود.حال بااین رییس تازه عاشق شده چه کند؟اصلا باچه رویی ابراز احساسات میکرد؟مگر نمیگفت این عشق از بن وریشه اشتباه است؟سرش به سنگ خورده مگر؟با خروجش از اتاق پیمان با سر پایین در اغوشی فرو رفت که عطرش در خاطراتش گم شده بود.
ارام سرش را بالا آوردو خیره به مرد جوان شد.باشک عقب رفت و بعد از معذرت خواهی از او دور شد.
جان لبخندی زد.آن روز گویی خدا نظاره گر این خانواده بود.چه خوب بود که او را دید.ارام زمزمه کرد:
_قول میدم برت گردونم.
#آوین 
پشت میز نشستمو سرمو توی دستام گرفتم.
_اخه چرا اون.خدایا کرمتو شکر،قحطی ادمه که این گند دماغ رییس شرتبه که من توش کار میکنم؟چرا به ذهنم نرسید که شاید این همون شرکت معروف جناب  برج زهرماره؟
با غرغر هام مشغول بودم که با داخل شدن آیلار خفه خون گرفتم.
_واییی آوین بدو دیگه یه ساعته وقت کاری تموم شده توهنوز نشستییی؟
_خب حالا جیغ جیغ نکن. 
بلند شدمو بابرداشتن کیفم با ایلار از شرکت خارج شدم.
تموم شبو تو بازارها وپاساژا میچرخیدیمو میخندیدیم ولی تمام حواس من پیش اون مرد مغرور بود.

شب بابدنی خسته به خونه رسیدم.به محض داخل شدن تو تاقم خودمو روی تخت پرت کردم.
روز پر کارو پر مشغله ای بود.چشمامو بستم که چهره ی پیمان پشتشون نقش بست.
مثلا میخواستم بیام آلمان تافراموشش کنم.چی فکرمیکردم چی شد؟!باید چیکار میکردم؟حتی فک کردن به بغض توصدای پیمان قلبمو به درد میاورد ولی دوس نداشتم به این زودی وا بدم.این چقندر بی چشم و رو باید تنبیه میشد.بافکری که تو مغزم جرقه زد لبخند خبیثی رولبام نشست ومثل جت بلندشدم.
باید یه نامه ی اداری مینوشتم.یه نامه ی.....
صب بعد ازخـوردن صبحونه خونرو به قصدشرکت ترک کردم.
از خوشحالی رو ابرا بودم.قبل از اینکه برم تو اتاقم رفتم دم در اتاق پیمان ونامرو به منشیش دادم.
دارم برات آقای فراهانی!!!
درحالی که با دمم گردو میشکستم داخل اتاقم شدمو مشغول کارکردن رو طرحای بهاره.
اخ که چه شود امروز.
موقع ناهار طبق عادت رفتم ناهارخوری.امروز ایلار نیومده بودو مجبور بودم تنهایی غذامو کوفت کنم.
وقتی وارد سلف شدم بافضای خلوت ناهارخوری مواجه شدم.وا مگه وقت ناهار نیس؟چرا اینقد خلوت؟
بیخیال پشت یکی از میزا نشستمو منتظر شدم تا گارسون بیاد.جای فوق العاده شیکی بود وهرغذایی که سفارش میدادیم به حساب شرکت میخورد.غذامو که سفارش دادم شماره ی وحیدو گرفتم:
_الو،آتلیه ی مجد بفرمایید.
_خوبی؟
_شما؟
_واقعا نشناختی وحید؟!
_آوین؟!
لبخندی زدم که انگار از پشت خط حسش کرد.
_کجایی تو دختر؟یه خبر نگیری ببینی زندم یا نه ها؟
_دلم برات تنگ شده بود دیوونه زنجیره ای.
_خوبی خانوم عکاس؟
_اهوم.(با یاد آوری پیمان با ذوق ادامه دادم)وای نمیدونی کیو دیدم وحید؟
_پانیز؟
_پانیز کیه؟
_خواهر پیمان دیگه آلزایمر جان.
_ااااَ .نه بابا داداشش؟
_داداش کی؟پیمان؟
_وایی وحیییییید.داداش پانیز.پیمانو دیدم گییج!
_چرا میزنی خب الاغ؟
_...
_کجا دیدیش حالا؟
_مدیر شرکتیه که توش کار میکنم.
_چیییییی!!؟نهههههه؟؟
_شانسو میبینی؟
_خب چیزی نگف؟
_چرا..گف عاشقمه ...پشیمونه...گف جبران میکنه همه چیو
_واقعا؟
_اهوم.
_خب چیکار میکنی حالا؟
_نمیدونم ولی اول باید حسابی بچزونمش.
_آوین.زیاد اذیتش نکن.یه کاری نکن که بعد پشیمون بشی!این روزارو از دست نده.قدر عشقی که حالا دوطرفه شدرو بدون خواهری..منم الان باید برم.بابا صدام میزنه.
_باشه.فعلا
_فعلا گلم.
ای کاش اونروز به نصیحتای وحید گوش میدادم،شاید الان از اونهمه بدبختی نگذشته بودم.
با قطع کردن گوشی صدای مرد جوونی باعث شد سرمو بلند کنم.این که همون مردیه که دیروز بهش خوردم.
بالبخندگفت:میتونم بشینم مادام؟
نمیدونم چرا وچطوری اما کلمه ی مادام چندین بار توی سرم اِکو شد.
سرمو تکون دادم وگفتم:البته .بفرمایین.

مرد خوشرویی بود والبته جذاب.
بهم خیره شد،انگار توچشمام دنبال چیزی بود.منم پررو تر از خودش به چشماش خیره شدمو دستمو زیر چونم زدم.
چیزی که باعث تعجبم میشد حاله ی اشکی بود که کم کم داشت چشمای مشکیشو پُر میکرد.
اروم به حالت اولم برگشتمو باتکون دادن دستم جلوی صورتش گفتم:حالتون خوبه؟
یه دفه از فکر بیرون اومدو چشماشو مالید:اوه بله.
هووفی کشیدو ادامه داد:عذر میخوام اگه نگاهم اذیتتون کرد..
وسرشو پایین انداخت.
_نه نه..این چه حرفیه.عیبی نداره.
لبخند ارومی زد ونفسی گرفت.
_شما عکاس شرکت هستید درسته؟
_بله درسته.
چشمکی زدمو ادامه دادم:و شما؟
خنده ای کرد.
_منم یکی از سهامدار های جدید شرکتم.
با چشمای گرد گفتم:نه بابااا؟
وقتی لبخندشو دیدم فهمیدم جدی میگه.
_پس شما رییس من حساب میشین.
سرشو تکون داد:ای یه جورایی...میشه اسمتونو بپرسم ؟؟؟
_من آوینم ..آوین اشرفی.وشما مستر؟
اخمی کرد که نیم ثانیه توفکر بردش،بعد سری تکون داد:من جان هستم.جان مَتِر.
ابرویی بالا انداختم:خوشبختم.
لبخندش بیشتر کش اومد_همچنین....موافقین غذامونو بخوریم؟یخ زد.
خنده ی خجلی کردم_البته.
مشغول خوردن بودیم که بااومدن آیلار کوفتمون شد..
_واییی بچه ها بلند شین.چرا نشستیییین؟
بچه ها؟!!
باتعجب گفتم_تو آقای جانو میشناسی؟
چشمکی زدو گفت_اره دیگه.همون مرد شریفی هستن که بهم کمک کردن.
نگامو سمت جان هل دادم_واقعا؟
جان_بله.البته چیز مهمی نیست.
_ازتون منونم.
باپس گردنی آیلار آخی گفتم:چته؟
_بابا رییس نمیدونم از چی خیلی عصبانیه دنبال تو میگرده.پاشو ببین چیشده.
منو جان بهم باتعجب نگاه کردیم بلند شدیم.
#سوم_شخص
با دیدن نامه ی استعفا جانش به لبش رسید.کمربه قتلش بسته بود این دخترک؟سعی کرد نفس عمیقی بکشد.فکر کرد.فکر کرد...با جرقه زدن راه حل جدید درذهنش لبخندپر ذوقی زدو پرونده ی آوین را باز کرد.
یکی از قوانین قرداد او این بود که فرد مورد نظر تا یک سال حق استعفا یااخراج شدن ندارد.
پوزخندی زد_میخوای بچزونی خانوم؟باشه!بچرخ تا بچرخیم.
نفسی گرفت و از اتاقش بیرون رفت.
باصدای بلند امیری راصدا زد.طولی نکشید که هم امیری وهم تعدادی از افراد شرکت روبه رویش جمع شدند.
اخم هایش برای به اتش کشیدن آوین موازی شده بودند انگار!
روبه امیری با عصبانیت گفت:خانوم اشرفی کجان؟
امیری بیچاره که از موضوع خبر نداشت به ارامی گفت:چیشده قربان؟
صدایش رابالا برد مردی که مادرش خوب یادش داده بود احترام به بزرگتر را اما...
_چیشده؟میپرسین چیشده اقای امیری؟
نامه ی استعفای آوین را سمتش پرت کرد:بفرمایین.،مگه نگفته بودین این خانوم امتحان پس دادن؟مگه نگفتین بهترینن؟ایشون مگه از قراردادی که امضا کردن باخبر نبودن که واسه من نامه ی استعفا نوشتن؟!
امیری باتعجب گفت:استعفا؟
_بله آقااا استعفا.
اینبار آوین که تازه به جمع پیوسته بود از خود دفاع کردو گفت:مگه تو قرار داد من چی ذکر شده جناب فراهانی؟
آنچنان نام آخرش را محکم وقلیض بیان کرده بود که گویا میخواست سوزاندن این مرد غمگین را تماشا کند.
اما پیمان!خدا میداند این مرد در آن لحظه فقط خیره ی جان بود که پشت آوین همانند یک تکیه گاه محکم ایستاده بود.
#پیمان 
چشمام تار میدید.اون نزدیک آوین من چیکار میکرد؟نکنه بازم قراره یه فرد جدید به این داستان اضافه شه و  ورق برگرده؟سعی کردم خودمو جمع وجور کنم.
_خانوم اشرفی بهتره بقیه ی این مسئله رو تو اتاق خودم حل کنیم وادامه بدیم.
پوزخندی زد که برام حکم زخم تازه ای روی قلبم بود.گاهی اوقات حس میکردم آوین ازم متنفره.مگه نه اینکه غرورشو شکسته بودم؟

مگه نه اینکه اشکاشو وعشق پاکشو دروغ و مسخره شمرده بودم؟
نفسی گرفتم وپشت میز کارم نشستم.
اشاره کردم اونم بشینه.
_خب آقای فراهانی مشکل چیه؟!
تمام خواسته وپاکی حرفامو تو چشمام ریختم وبهش خیره شدم وخواهش کردم.
_میشه انقد باهام رسمی نباشی؟خواهش میکنم اوین.فقط همینو ازت میخوام.
تکونی خوردو سرشو پایین انداخت:
آوین_جواب سوالمو میدی؟
‌لبخندی زدم.باهمین جمله کلی از خستگیام رفع شده بود.اعصاب خط خطی این مرد سیاه پوش اروم شده بود.چرا باهام راه نمیومد تا اروم باشم همیشه؟
آروم پروندشو نشونش دادمو گفتم:میخواستی استعفا بدی؟میخواستی ازم راحت شی ولی حواست نبود که تا یک سال حق استعفا از شرکنمو نداری...
سرشو بالا آورد و عمیق نگام کرد،اونقدر عمیق که یه لحظه حس کردم دارم ازگرمای نگاهش ذوب میشم.عرق سردی روی کمرم نشسته بود.
سعی کردم بحثو عوض کنم.
_از مسابقه خبر داری؟
_اره.میدونم.
_میدونی امکان داره خودتم جزء مدلینگ ها باشی ولباس بپوشی؟
با تعجب محکم سرشو بلند کرد که یه لحظه از شکستن گردنش ترسیدم.
_ینی چی؟
به صندلیم تکیه دادم وکامل داخلش فرو رفتم.
_ینی همین.
چند ثانیه ای تو فکر فرو رفت ولی ازلبخندش معلوم بود راضیه!
سرمو جلو بردم تقریبا تو صورتش زمزمه کردم_بگم قهوه بیارن؟
معذب خودشو عقب کشیدو باصدایی که ته چاه در میومد گفت:نه من باید برم...ببخشید.
تو جیک ثانیه غیب شد.
ازم فراری شده بود واین مسئله برام درد آور بود.
چرا نمیذاشت خودمو بهش ثابت کنم؟چرا بهم یه فرصت نمیداد؟!بعضی وقتا میگفتم نکنه فکر میکنه که عشقم از روی هوسه؟ 
گوشیمو از جیبم درآوردمو آهنگی که میخواستمو پلی کردم.
(منحصر به فرد_حاجی تبار)

میخوای ، بهت بگم دوست ندارم
علاقمو به رووت نیارم
نگم که تلخه روزگارم
جز من ، کی از دلت خبر نداره
همیشه آرزوتو داره
واست یه عمره بی قراره

تو قلبمی ، نمیتونم که خاموشت کنم
دوباره من فراموشت کنم
نمیشه ترک آغوشت کنم
تو قلب من ، تویی یه عشق منحصربفرد
دوباره این مرد دوره گرد
تو خاطرش تورو دوره کرد

♫♫♫

بعد تو کسی با دلم ، راه نیومده عشق من
کاش میفهمیدم از اولش قلبت موندنی نمیشه پیش من
من که از تو دست نمیکشم
من که پامو پس نمیکشم
من تا وقتی زنده ام زنده هست اسمتو عشقت همیشه پیش من

تو قلبمی ، نمیتونم که خاموشت کنم
دوباره من فراموشت کنم
نمیشه ترک آغوشت کنم
تو قلب من ، تویی یه عشق منحصربفرد
دوباره این مرد دوره گرد
تو خاطرش تورو دوره کرد..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

******
#آوین 
یه کوچه ی فوق العاده باریک وطولانی روبه روم بود،آروم وبا ترس قدم برداشتم.صدای قدمای کسی از پشت سرم باعث شد ترسم بیشتر شه.کوچه فوق العاده خلوت بود، قدمامو تند تر کردم که....
_آوین...
از ترس چشمام درشت شد وبغض گلومو گرفت.
صدا دقیقا صدای خودم بود.آروم با ترس برگشتم که با یه دختر دقیقا شبیه خودم روبه رو شدم.
باصدای غمگینی گفت_از خودت نترس آوین...خودتو دوس داشته باش...
صداش مثل ناقوس مرگ تو کوچه میپیچید...
آروم نزدیکش شدم که متوجه لکه های خون روی لباس سفیدش شدم.
لکه ها دقیقا یه حلال ماه زیر شکمش درست کرده بود.
انگشت اشارمو سمت شکمش که کمی برآمده بود بردم که اشکی از گوشه ی چشمش چکید.
_به گذشتت برنگرد آوین...سعی نکن ازش سردر بیاری...گذشته همه چیزو ازت میگیره...
مردمک چشماش تو چشام میچرخید.دستشو اروم بالا آورد که چشمم به چاقوی توی دستش خورد.
باترس گفتم _چیکار میکنی؟
آروم چاقو رو روی شکمش کشید واونو زیر حلال ماه لباسش برد. 
صدای زنی که پشتش بود نگاه هردومونو سمت خودش کشید.
زنی که لبخند مهربونی روی لباش بودو چشماش مثل مامانا بود.
بافریاد ترسناکی که زد باوحشت سمت دختر برگشتم و....
_آنجلااااا.....
باچاقو شکمشو بریده بود.
و ازخواب پریدم.
تمام صورتم عرق کرده بود،
هنوز صدای اون زن توی گوشم اکو میشد.صلواتی فرستادمو بلند شدم که نگام به گوشی درحال لرزشم خورد.آیلار بود،ساعت ۶صبح بامن چیکار داشت؟!
_الو؟
صدای ترسیده وبغض آلودش تو گوشم پیچید.
_آوین ...آوین.. آرمان
_وا..شعر میگی؟دنبال قافیه ای؟
_آوین داداشم..
_چییییی؟
گریش بهش اجازه ی حرف زدن نمیداد.
_میشه بیام خونت؟حالم خوب نیس.میترسم.نمیدونم کجا برم.
_اره قوربونت بشم.من آدرسو برات اس میکنم.
_مرسی آوین.
_منتظرتم.
بعداز قطع کردن گوشی روی مبل نشستمو سرمو تو دستام گرفتم.قضیه چیه!این خواب چه معنی ای داشت؟همه چی توهم پیچیده بود.خسته بودم از اینهمه اتفاق پشت سرهم.خدایا میشه یکم ارامش برام بفرستی؟واقعا نیاز دارم بهش.
بلند شدمو خونرو یکم مرتب کردمو یه قهوه درست کردم .
با ریختن آرین فنجون قهوه صدای زنگ در بلند شد.
بدو بدو رفتم سمت درو بازش کردم که آیلار کاملا بی حس توی بغلم افتاد.
_ایلار...چته دختر؟
باصدای خیلی اروم زمزمه کرد_دارم میمیرم آوین.
سعی کردم ببرمش تو اتاقم.
خیلی تب داشت،لباساشو عوض کردمو روی تخت خوابوندمش.
باید چیکار میکردم؟گوشیشو از تو جیبش دراوردمو تو مخاطبینش رفتم که چشمم به شماره ی جان خورد که به اسم "فرشته ی نجات" سیو بود.
شماره رو گرفتم.
بعد از چندتا بوق برداشت وصدای خواب آلودش تو گوشی پیچید.
_بفرمایین...
_آقای مَتِر.
یدفه انگار هوشیاریشو به دست آورده باشه با هول گفت:
_آوین.چیشده؟
_آیلار حالش خوب نیس.انگار برادرش پیداش کرده.میتونین بیاین اینجا.اخه من نمیدونم چیکار کنم خیلی تب داره.
تند گفت_ده دقه دیگه اونجام.
وقطع کرد.
من که بهش ادرس ندادم.

بعد از هفت دقه صدای زنگ خبر از رسیدن جان داد.
درو که باز کردم جان بالباسای خیس حاصل از بارون اونشب سراسیمه داخل شد.
_اون کجاست؟
_باهام بیاین.
بردمش تو اتاق خودم.
اروم کنار تخت نشست و دست ایلارو توی دستش گرفت.ومن ازصمیمیتشون تعجب کردم.
جان_آیلار...حالت خوبه؟
آیلار آروم چشماشو باز کردو بادیدن جان اشکاش روون شدو به آغوش جان پناه برد.
جان_هیششش...اون هیچ کاری نمیتونه بکنه...مگه من مردم؟
چی بینشون بود که من بیخبر بودم؟
جان روبه من گفت_میشه یه دستمال خیس بیاری؟خیلی تب داره.
سری تکون دادمو رفتم تو آشپزخونه...
وقتی برگشتم صدای آروم هردوشونو میشنیدیم که داشتن باهم حرف میزدن اما اونقدر آروم بود که نمیتونستم متوجه موضوع بشم...
جان دستمالو ازم گرفت و روی پیشونی آیلار گذاشت.
چرا همه چیز اطرافم گنگ بود؟چرا انقد پیچیده بود که نمیشد ازش سر درآورد؟
آرین از وقتی اومدم آلمان فقط یه بار باهام حرف زده.از وقتی ساختمونم عوض شده کتی هیچ سراغی ازم نگرفته.پس اون پلیس مثلا ویژه کجاست؟چرا یکی منو از بین اینهمه پیچیدگی بیرون نمیاره.
نگامو به جان وآیلار دوختم.این آدما تو زندگی من چه نقشی داشتن؟
بابستن چشمام یادم اومد که من به جان آدرس نداده بودم اما اون آدرس خونمو بلد بود.سرم داشت از اینهمه سوال منفجر میشد.
یه نفراین وسط اضافه بود.یه نفر کم...اصلا نمیفهمیدم چرا اتفاقات این اواخر بهم نمیخوردن.اصلا ربطی به هم نداشتن وشبیه یه مسئله بودن.
به جان خیره شدم وپرسیدم:
_آقای جان ،من به شما آدرسی ندادم اما شما آدرس خونرو بلد بودین...میشه بپرسم چطور؟!
به وضوح رنگش پرید.آیلار هم که تازه بهتر سده بود نگران نگران به جان چشم دوخت.چیو ازم قایم میکردن؟!
یدفه جان لبخندی زدو گفت:خودتون موقع ناهار بهم گفتین،یادتون نیست؟به علاوه من از سهامداران شرکتم مطمعنا پرونده شمارو دارم وتو پروندتون آدرس محل سکونتون هم ذکر شده درست میگم؟
ولبخند پیروزی زد...
دروغ میگفت..من ..آوین اشرفی خوب بوی دروغو از حرفاش واسترس بین جملاتش حس میکردم.
اما بیخیال شدم که ای کاش نمیشدم.....
یکم شکلات داغ درست کردم تا گرممون کنه.
موقع خوردن شکلاتا بحث سر این بود که چطور از شر برادر آیلار خلاص بشیم.
جان_آیلار من چیزی به جز این مسئله به ذهنم نمیرسه.باید ازش شکایت کنی.بعدشم میای خونه ی من که جات امن باشه..
من پریدم وسط حرفاشو گفتم_نیازی نیست.چه لزومی داره بیاد خونه ی شما،خونه من امنه.میمونه همینجا.
جان لبخندی زد_من که از خدامه.
(اره جون عمت .اگه خونه ی  من بمونه چجوری همش دل وقلوه بدین بهم؟)
منم به لبخندی اکتفا کردم.
وقضیه ی شکایت از برادر آیلارهم قطعی شد.
برادرش اسیب های زیادی به آیلار زده بود وعکسایی که آیلار از زخم هاش داشت میتونست مدرک خوبی براش باشه تا بتونه راحت ازش شکایت کنه...

#یک ماه بعد
یک ماه بود که از هیچکس خبر نداشتم.آرین به تلنام جواب نمیداد.
وقتی رفتم خونه ای که کتی توش مستقر بود متوجه شدم دوماهه که خونه خالیه!
وحیددرست باهام حرف نمیزد وهمش منو میپیچوند.
هرچی میگذشت بیشتر افسرده میشدم وگوشه گیر میشدم.تازه فهمیده بودم آیلارو جان همو دوست دارن.
بعد از اون شب نحس آیلار از برادرش شکایت کردو امروز دادگاهشون بود،قراربود باجان بریم دادگاه که آیلار تنها نباشه.
رابطم باپیمان بهتر شده بود.
کمتر اذیتش میکردم.دوس نداشتم خم شده ببینمش.

آیلار میره دادگاه بعد برمیگرده شرکت تااخر وقت کار میکنه.اون قدر دیر میره خونه که هیچکس نمیمونه همه قبلش میرن خونه.
وقتی میخواد برع خونه یهو پیمان مست داخل شرکت میشه.میبوستش...ناراحت میشهـ میزنه تو گوشش از شرکت میزنه بیرون وباگریه میره سمت دریا کنار دریا میبینه فقط یه مرد جوون هس که نشسته کنار ساحل وسیگار میکشه اروم میره کنارش میشینه ازش سیگار میگیزه میکشه.
تموووم

خودمو تو آینه ی قدی خونه وارسی کردمو بعد  از مطمعن شدن از خودم راهی شرکت شدم. قراربود روبه روی شرکت وایسم تا باجان وآیلار بریم دادگاه.
وقتی رسیدم شرکت اول رفتم اتاق اقای امیری ومرخصی گرفتم ولی گفت باید امشب اضافه کار وایسم.
به درک اصلا!
پایین وایساده بودمو منتظر بود که با بوق یه ماشین سرمو بلند کردمو ماشین bmw جان رو دیدم.
با اعصابی داغون نزدیک شدمو سوار ماشین شدم.
جان_یه سلامی چیزی..
_سلام
نگاهی اجمالی به ماشین انداختم اما آیلارو ندیدم.
_آیلار کجاست؟
_وکیلش زنگ زد گفت که باهاش کار داره یکم زودتر رفت دادگاه.
_اها
تا رسیدن به دادگاه حرفی بینمون زده نشدو فقط آهنگ بی کلام بود که سکوتو میشکست.
گوشیمو بیرون آوردمو به وحید اس دادم.
"""""""""
داداش بیکار بودی بهم زنگ بزن کارت دارم...
آوین"
""""""""""
باارسال پیامکم ماشین روبه روی دادگاه وایستاد وپیاده شدیم.
وقتی داخل حوزه شدیم آیلارو دیدم که با بی حسی به دیوار تکیه داده،پاتند کردمو نزدیکش شدم.
_آیلار چیشده؟
آروم توی بغلم سر خورد وبابغض گفت:من میترسم آوین.
دستی توموهاش کشیدم،
_از چی فدات شم؟
_اگه آزاد شه..اگه اصلا زندان نرفت چی؟اون منو میکشه...
هق هقاش کل سالن روگرفته بود.
جان اروم نزدیکمون شدو آیلارو از بغلم بیرون آورد
جان _بیا اینجا ببینم.
بغلش کردو اروم وعمیق نفس کشید.خوش به حال آیلار که کسی مثل جان کنارش بود.

#سوم_شخص 
حوصله خودش راهم نداشت.
به شلوغی دورش چشم دوخت.
نگاهش چرخید وروی دختر کوچولویی که اشکهایش گونه هایش را خیس کرده بود ثابت ماند.
گوشه ی چشمش کبود بود وبااشک چادر مادرش را میکشید.
با دیدن چهره ی زخمی شکسته ی مادرش به وخامت مسئله پی برد.
صدای سرباز جوان که با زبان تلخ وسنگین المانی جملاتی را ادا میکرد آیلار را به داخل اتاق محاکمه فراخواند.
جای ترسناکی بود.
انگار صدای قلب های شکسته ی مردم را میشنیدی،اخم های همه درهم بود.
شایه شبیه میدان جنگ!
آیلار با قدم های ارام و نامطمعن وارد شدو آوین وجان هم پشتش بودندو پشتیبان.
برادرش را که درجایگاه متهم دید دستانش به لرزه افتاد.
تمام زخم هاو شکنجه ها برایش مرور شد وقطره اشکی از گوشه ی چشمش سقوط کرد.
دستانش را مشت کرد ودر جایگاه شاکی ایستاد.
جان وآوین تقریبا روبه رویش نشسته بودند.زمزمه ی جان کمی از درد زخم هایش کم کرد.
_محکم باش زندگیم.
لبخندی زدو ارام سرتکان داد.سرش رابالا گرفت...گویا غوغایی در راه بود.
حرف ها زده شد.
اشک هایی ریخته شد.
قلب دخترکی معصوم مچاله شد.
و درآخر....
برادری متجاوز از حریم برادری اخراج شد.
صورتش خیس از اشک بودو خیره به برادری بود که حرمت برادری راشکسته بود.
مردک خط ونشان میکشید اما دراین میان خداشاهد بود وگویا دستی به سر آیلار میکشید وقلبش را ارام میکرد.گویا خدا مادر شده بود برای این دختر شکسته شده.
حکم داده شد.حبس ابد.کسی از قلب کوچک آیلار خبر نداشت.میترسید از بازگشت برادر اما دلش میسوخت برای جای خواب مناسبی که برادرش نداشت.
چقدر مهربان بود این دخترک احمق.
آوین ارام اشک هایش را پاک کرد وسمت آیلار رفت.محکم اورا درآغوش گرفت وآیلار برای هزارمین بار برای داشتن او خدارا شاکرشد.
جان نفس عمیقی کشید.برایش چقدر زیبا بود که دوعزیز زندگیش درکنار هم ودرآغوش هم بودند.به این فکذکرد زمانی که حقیقت معلوم شود چه بلایی به سر زندگیش می اید؟انشالله که خیر است.
با دلی پر ازخوشبختی وامید از دادگاه بیرون رفتند که جان پیشنهادی داد.
_بیاین واسه شیرینی این موفقیت بریم شهربازی ویکم خوش بگذرونیم.
آوین لبخند خجلی زدوباناراحتی گفت:
شما برین.من باید امشب اضافه کار وایسم.
نگاهش خیره ی چهره ی بق کرده ی آیلار شد وادامه داد؛:امشب منتظرم نمون.تو بخواب من دیر میام خونه.
#آوین 
ازشون جداشدم وبا تاکسی به شرکت برگشتم.
خیلیی خیلی کار داشتم.
فورا داخل اتاقم شدمو مشغول شدم.اونجور که فهمیدم پیمان امروز نیومده بود شرکت.چندروزی میشد که ندیده بودمش ودلم براش تنگ شده بود.

حسابی سرم شلوغ بود.باید عکسارو مرتب میکردم.طرح لباسای مختلفو جدا میکردم.سالن عکاسیو طراحی ودیزاین میکردم...
خیلی خلاصه کار داشتم.
دونه دونه همرو انجام دادم.وقتی مطمعن شدم کارام تموم شده که ساعت۱۲:۳۰شب بود.
اتاقمو مرتب کردمو بعدازقفل در داخل اسانسور شدم.چون طبقه ی اخر بودم یکم طول میکشید تابرسم پایین.
زنگ گوشی تلفنم از فکربیرونم آورد.
"وحید"
_الو
صدای خسته ی وحید تو گوشی پیچید.
–جانم آوین کارم داشتی؟
_چرا جوابمو نمیدید؟
باصدای گرفته گفت:عذر میخوام.
_وحید چیشده؟دارین چیو ازم قایم میکنین.
اینبار بغض کرد،دل شوره باعث شد حالت تهوع بگیرم وبا بیحالی ادامه بدم.
_تروخدا وحید.
صدای گریه هاش باعث شد کپ کنم.
_چی میخوای بدونی؟هان؟آرین تیر خورده.آرین دوماهه که تو کماست آوین..
مثل مجسمه خشک شده بودم که با بازشدن در و ورود پیمان گوشی از دستم سر خورد وشست.
نگام رو پیمان و لباسای بهم ریختش بود وفکرم پیش تنها باقی مونده ی زندگیم.
صدای مست پیمان توی سرم پیچید وباعث شد به خودم بیام.
_چرا گریه میکنی آوین؟
فقط نگاش کردم.
تو آسانسور بودیم.
شرکت تاریک بود وتنها نوری که دیده میشد نور اسانسوربود.
_گریه نکن.
هق هقم بلند شد...
نزدیکم شدو عصبی رو صورتم دست کشید.
_گریه نکن میگم.
نفسم بالا نمیومد.دستمو سمت یقه ی لباسم بردم و با گریه های شدید تر سعی کردم نفس بکشم.
پیمان ترسیده نگام کرد و تکونم داد
_آوین خوبی؟
خفگی!!!
_آوین نفس بکش.
سیلی پیمان روی صورتم.
_ترو خدانفس بکش آوین.
دقیقا لحظه ای که خودمو مرده تصور میکردم تو نیم ثانیه حس کردم یه تیکه اتیش به لبام چسبید.
گرماش اونقد زیاد بود که کل صورتم سوخت.
یقشو تو دستام گرفتم ازم جداشه اما فایده نداشت.

دستموبالا بردمو روی صورتش سقوط کردم که گرمای جدیدیو روی گونش حس کرد و عقب رفت.
دستش روی صورتش بود وسرش پایین.
اشکام هر لحظه محکم تر به صورتم سیلی میزد.بهش تنه زدمو از شرکت با دو بیرون رفتم.
بوسیده شده بودم،توسط مردی که مدت ها منو پس زده بود وحالا ادعای عاشقی میکرد.
مدام انگشتامو روی لبام میکشیدم و سعی میکردم پاکشون کنم.
حس میکردم کثیف شدم.
نمیدونستم کجا میرم،چیکار میکنم .
وقتی به خودم اومدم که تنها کنار ساحل بودم.
هیچکس نبود.اروم روی شنای نم دار ساحل نشستمو به خودم اجازه ی باریدن دادم.
میترسیدم،از اتفاقی که نیفتاده بود وخوشیامو به تنهایی تهدید میکرد.
میترسیدم از مردی که حس میکردم پاشو فراتر ازاحساسش گذاشته و میتونه همه چیزمو بگیره.
اره من خیلی میترسیدم.
نگامو اطافم چرخوندم که چشمم به یه پسر جوون افتاد که داشت اروم سیگار میکشید وانگار تیکه ای از زندگیش توی دریا غرق شده بود.
بلند شدمو اروم نزدیکش شدم.
با حس کردن قدمام سرشو سمتم چرخوند وبی حس نگام کرد.
_میشه بشینم؟
_سند ندارم
_چی؟
_میگم سند ساحلو ندارم،مال من نیس بشین.
حرفش باعث شد لبخندبزنم.
کنارش نشستم.
_حالت خوبه؟
_دکتری؟
از بغل نگاش کردم.
_میشه انقد تند نباشی.
بی حس بهم خیره شد.
_به یکی نیاز دارم که بتونم امشبو به پایان برسونم.اگه تنها باشم دق میکنم.
سعی کرد لبخندبزنه اما لباش خشک وزخم بود.
_میتونی باهام حرف بزنی.گوش میدم.
ماجرای آرین رو براش تعریف کردم.
دلداری میداد و میگفت به خدا توکل کن چیزیش نمیشه.
به سیگارش خیره شدم.
_میشه یه پک من بزنم؟
ابرویی بالا انداخت.
_دهنی؟
_مهم نیست.
سیگارو سمتم گرفت که گفتم:
_حالا چجوری میکشن؟
اخمی کرد.
_دفه ی اولته؟
_اهوم
سیگار از بین انگشتام کشید.
_لازم نکرده تجربش کنی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حرفی برای زدن نداشتم،علاقه ای به سیگار کشیدنم نداشتم.میگفتن سیگار آدمو اروم میکنه.
سرمو روی زانوهام گذاشتمو سعی کردم توهمون حالت بخوابم.
تازه چشمام گرم شده بود که گوشیم زنگ خورد.
باکلی آه ونفرین گوشیو از کیفم بیرون اوردم.
جان بود.باتعجب جواب دادم.
_سلام.
_سلام.چیزی شده؟
_باید چیزی بشه که بهت زنگ بزنم؟
_متاسفم.خب؟
همونجوری که به حرفاش گوش میکردم  به افق دریا خیره بودم که تو سیاهی شب گم شده بود.
_باید ببینمت آوین؟
_دارم نگران میشما.
_چیزی نیس...فقط میخوام باهم حرف بزنیم.
بانوری که ته دریا دیدم سرمو تکون دادمو دقیق شدم.
_کجایی بیام دنبالت؟
یه پارچه ی سفید توی آسمونش تکون میخورد.مثل گهواره...
_آوین حواست هس؟
چشمامو روی هم گذاشتمو بازشون کردم که تو ثانیه محو شد.
گوشی از دستم افتاد.
شکه بودم،چرخیدم که از فرد بقلیم بپرسم اما نبود،گوشیمو اروم برداشتم.
از اتفاقات دور وبرم میترسیدم.
_الو؟
قطع شده بود وبوق اشغال بدجور روی اعصاب بود.
بعد پنج دقیقه اس اومد.
_دارم میام سمت خونت،به نفعته اونجا باشی اوین

این حرفا برام اشنا بود،یه حس قدیمی منو ترقیب به خوونه رفتن میکرد.
اروم وسایل کیفمو مرتب کردمو بلند شدم. شنای ساحل به لباسام چسبیده بود،خودمو تکوندمو سمت جاده رفتم.
دلم هوای برادر مریضمو داشت...
چقد دلتنگ آرین بودم.گاهی یه پسر میتونه بی هیچ هوسی بشه بهترین فرد زندگیت.
دقیقا سرکوچه بودم که باصدای جان برگشتم.
_کجا بودی؟
کمی اخمام تو هم رف ونزدیکش شدم .اون کی بود که تو کارای من دخالت کنه؟
_باید توضیح بدم؟
مشت شدن دستش و کلید شدن دندوناش به خوبی مشخص بود ولی اصلا نمیتونستم درک کنم.
_باهام چیکار داشتی؟
عقب گرد کردو گفت:دنبالم بیا.
ابرویی بالا انداختمو اطاعت کردم.
وقتی به سرخیابون رسیدیم سوار یه موتور که کنار خیابون پارک بود شد وگفت:سوار شو.
نمیفهمیدم چرا بهش اعتماد میکنم؟
چرا اینهمه نزدیکیش بهم رو قبول میکنم.بعضی چیزا واست غیر ارادیه...خود به خود طبق غریزت تصمیم میگیری...

سوار شدمو حرکت کرد.نمیپرسیدم کجا؟!نمیپرسیدم چرا الان؟این وقت شب؟و حتی ذره ای نگران نبودم.
هوا سرد بود ولی من گرم.بدون اجازه سرمو به کمر جان تکیه دادمو فارغ از همه چی خودمو به خواب سپردم.
#سوم_شخص 
صدای نفس های عمیقش به گوش جان میرسیدو خبراز خواب بودنش میداد.
بغض کرده بود مرد سورمه ای پوش.نفسی عمیق کشید و بوی اورا به ریه هایش منتقل کرد.
به راستی داستان این غریبه چیست؟عاشق موفرفری قصه ام شده نکند؟یا گم کرده ی گذشته است؟
ارام زمزمه کرد_آوین بیداری؟
چشم هایش را روی هم فشار داد که صدای بوق ماشین جلویی او را از این همه خیره سری بیرون کشید.
دستی روی چشمانش کشید که دستش نمناک شد ودلش گرفت.
_:چقد ضعیف شدی پسر!
 نزدیک مقصد بود.همان پاتوق قدیمی که هردو عاشقش بودند.
کنار درخت بید مجنون پارک کرد.نمیخواست آوین را بیدار کند اما چطور اورا پایین میبرد؟
دست های آوین قفل کمرش بودو داغ دلش را تازه تر میکرد.
روی موتور چرخید واورا بغل گرفت

نگاهش به دخترک غرق درخواب بود که شبیه دختر شاه پریان به نظر میرسید.
_چرا نمیخوای منو ببینی ؟دیگ دارم کم میارما.
بغلش کرد وکنار درخت نشست.سرش راروی پایش گذاشت وشروع به نوازش کرد.کاش پدر اینجا بود تا اورا میدید!
دلش هوای مادر ونوازش هایش را کرده بود.اصلا چه شد که به اینجا رسیدند؟چرا صدای بل بل های عمارت جایشان را به کلاغ ها داده بودند؟کدام جادوگر  گرد نحسی رادر زندگیشان پاشیده بود که حالا باید اورا اینگونه درآغوش میگرفت؟!!
""""""""""""""
زندگی ام تبدیل به جهنمی ابدی شده !
جهنمی تلخ تر از سیگاری سنگین، سرد تر از اوج زمستان های شهری مرده و تیره تر از ژرفای اقیانوسی مملو از بی کران تاریکی ها..!
#اينوكسز
""""""""""""""""

نفسی عمیق کشیدو خاطرات را ورق زد.همیشه بعد از مدرسه به اینجا می امد.وقت هایی که از پدر دلخور میشد هم همینطور.
مغرور عمارت خوانده میشد.
ملکه مو فرفری...
نامش...چقدر دلش برای ان نام که دو بال سفید به او هدیه میداد تنگ شده بود.
باصدای گوشی نگاهش را به کیف کوچک آوین داد.بی ادی بود اگر فوضولی میکرد؟
ارام گوشی را بیرون اورد که با نام وحید که روی صفه ی ان خود نمایی میکرد اخم هایش درهم رفت!او را خوب میشناخت.سالها چوب لای چرخش کرده بود.
باید آوین را بیدار میکرد؟
ارام موهای فرفریش را کنار زد.
دستش نوازش وار روی صورت لطیفش لغزید.
_آوین...تلفنت...
مثل فنر پرید،اصلا انگار نخوابیده بود.
گوشی را گرفت وبا دلو جان به حرف های وحید گوشِ دل داد.
_الو وحید؟
_خوبی آوین؟
_خوبم.آرین چطوره؟
_همونجوریه
آهی از دهانش بیرون رفت که انگار روی قلب جان نشست.

_میشه اگه تغیری کرد خبرم کنی؟
_حتما عزیزم.
_ممنونم.
_به چیزی فک نکن.سعی کن بخوابی
_اهوم....کاری نداری؟
_نه گلم.
_پس فعلا
_فعلا
نگاهش خیره ی صفحه ی سیاه مبایل بود وفکرش کنار برادر بیمارش در گردش بود.
نفسی گرفت و سر را بالا برد که با چشمان خیره ی جان روبه رو شد.
جان_چیزی شده؟
اشک هایش ارام گونه هایش را خیس کرد.
قلب جان بیش از قبل منقبض شد،
_داداشم مریضه تو بیمارستانه.

از ناراحتی آوین غمگین شد اما قلبش میرقصید ...
سالها از آرین متنفر بود.او زندگیش را گرفته بود.
دشمن خونیش شده بود.
او باید درست میکرد اینهمه درد شب های اورا ولی نکرد.
میتوانست با یک تلفن همه چیز را درست کند اما نخواست...
او آوین را از همه پنهان کرده بود ودرخت تنفر در دل جان کاشته بود.
درختی که هر روز قلبش را بیشتر پر میکرد.
نفسی گرفتو گفت:از اینجا خوشت میاد؟
تازه نگاهش جلب اطراف شده بود،چقدر این محل برایش اشنا بود ودرد داشت.
انگار چیزی در پس گیجگاهش درد میکرد.
چیزی درست در مرکز خاطراتش،اما به یاد نمی آورد.هر لحظه برایش درد را به همراه داشت.
ارام بلند شد.
قدم زد..
دست به سر قدم زد.
درد گیجگاهش هر لحظه طاقت فرسا تر میشد.
روی زانو هایش به زمین افتاد که جان نگران سمتش دوید.
_خوبی آوین؟
_میشه بریم؟سرم داره میترکه.
فورا موتور را روشن کرد .
سوار شدند وراه افتادند.
در راه فقط به این فکر میکرد که دلیل این سردرد ها چیست؟
باید سر وقت پیش یک پزشک میرفت.
بازهم بدون عمد به جان تکیه زده بود وجالبش اعتراض نکردن جان بود.
"""""""""""""

شاید
شاید که ما نیز 
عروسک های کوکی 
یک تقدیر بوده ایم
نمی دانم!
#نادر_ابراهیمی

""""""""""""""
#پیمان 
دستم روی لبم میلرزید.
اصلا نمیتونستم اون بوسرو فراموش کنم.
اره! مست بودم ولی با داغی اون لحظه کاملا به خودم اومدم.
نگاه آوین حتی یه لحظم ولم نمیکرد.
نمیدونستم باید چجوری معذرت خواهی کنم.
اصلا راهی واسه عذر خواهی بود؟
نکنه ازم متنفر شه؟نکنه هیچوقت نتونه منو ببخشه...
_هووف خدای من...
سرمو روی میز سرد اتاقم گذاشتم.
بهتر بود یه مدت نرم شرکت تا یکم این بحث بخوابه.
همه چی برام گنگ بود ومغزم کار نمیکرد.
تقریبا دوهفته ی دیگه مسابقه بود.
نمیدونستم به کدوم بدبختیم فکر کنم.
بلندشدمو رفتم تو اشپزخونه.به یه قهوه نیاز داشتم.
قلبم اروم نمیگرفت.
باید یه حرکتی میزدمـ.
تلفنو برداشتمو به اوین اس دادم.
_سلام.میشه یه زنگ بهم بزنی یه کار واجب باهات دارم.
یه صدای مزخرفی از درون بهم میگفت باشه،اونم زنگ زد..دوبار..!
نفسی گرفتمو سعی کردم روی همون میز بخوابم.

باعجله وارد شرکت شدم.امروز حسابی سرم شلوغ بود،باورودم اقای امیری سراسیمه سمتم اومد.
_اقای فراهانی امروز جلسه دارین همه منتظرن،بفرمایین لطفا.
نفسی کشیدمو بعداز مرتب کردن لباسام داخل اتاق جلسه شدم.
باورودم همه بلند شدن.
سر جام نشستمو به بقیه تعارف کردم بشینن.
خواستم حرفمو شروع کنم که نگاهم روی اخمای آوین ثابت موند.
اون اینجاچیکار میکرد؟
آخ!این جلسه مخصوص  مسابقه ی بهاره  بود و حظور اونم لازم.
سرمو بلند کردمو بهش خیره شدم که نگاهم رو لباش ثابت موند.
یه رژ فوق العاده سرخ که لباشو حجیم ترو زیبا تر نشون میداد.
رنگ جیغ اون رژ بدجور اذیتم میکرد.
هم غریزه ی مردونمو تحریک میکردو هم غیرت ایرانیمو قلقلک میداد.
دستام مشت شده بود.
جلسرو شروع کردم.به هیچ وجه نگام نمیکرد.
چشمای سردش مثل چاقو اعصابمو خراش میداد.
اصلا حواسم به حرفای سهامدارا نبود.
این وسط جان هم با اخم وچشمای وحشی نگام میکرد ،اصلا رفتاراشو درک نمیکردمو برامم مهم نبود.
باصدای اقای امیری که ختم جلسه رو اعلم میکرد از فکر بیرون اومدم.
_خانوم اشرفی شما بمونین.
باید باهاش حرف میزدم.
باید درباره ی این رنگ دلبر برام توضیح میداد.
آره !باید توبیخ میشد.
درو بستو رو به روم ایستاد.
_بفرمایین.
بی حس نگاش کردم.
_این چه رنگیه؟
ابرویی بالا انداخت .
_منظورتونو نمیفهمم.
_رژتو میگم.
لبخندی زد.
_اها..اونوخ چه ربطی بع شما داره جناب؟!
محکم بازوشو گرفتم که اخی گفت
_پاکش کن.
_نمیخوام.
از بین دندونام غریدم.
_پاکش کن میگم.
_مثلا پاک نکنم چیکار میکنی؟
به لباش خیره شدم.
_سابقه دارم...یادت که نرفته.
دندوناشو بهم فشار داد وگفت:
_خیلی پستی پیمان،خیــلی
با حرفش یخ کردمو چشمام سیاهی رفت.
من تو ذهنش پست بودم؟یه مرد ابلح پست بودم که نمیتونست خودشو کنترل کنه ؟!

آروم ازش دورشدمو بازوشو ول کردم که ناراحت بهم خیره شد.
یه دستمال کاغذی براشتمو اروم روی لبش کشیدم که متوجه زخم روی لبش شدم.
به چشماش که بهدستم خیره بود نگاه کردم.
برای یه لحظه از خودم متنفرشدم.
باشک گفتم:من...من معذرت میخوام.
فضای اتاق برام سنگین بود.
سرسع ازش خارج شدمو به محوطه ی بیرون شرکت پناه بردم.
داشتم همه چیزو خراب میکردم.
همه چیزایی که تاحالا ساخته بودم.
چقدر کار دیشبم اذیتش کرده بود؟!اصلا لایق بخشیده شدن بودم؟
کارا سریع درست میشدو زمان میگذشت...
هرچی به مسابقه نزدیک تر میشدیم اضطرابم بیشتر میشدو خبر نداشتم منشا این اضطراب اتفاقی بود که تمام زندگی قشنگمو به اتیش میکشیدو سراسربدبختی میکرد.
فردا روزمسابقه بود.
روزی که واسه همه اینده ساز بود وبرای من آینده خراب کن!
برای همه ی مهمونایی که قراربود تو مسابقه شرکت کنن دعوت نامه فرستاده بود.
تو این مدت هیچ برخوردی باآوین نداشتم.
دلم واسه روزایی که باهم همسایه بودیم خیلی تنگ شده.
صب اول وقت از خواب بیدار شدمو بعد از خوردن قهوه یه دوش گرفتم.
توی کمدم گشتم.باید یه کت شلوار عالی برای مسابقه انتخاب میکردم.
با لباسا مشغول بودم که صدای زنگ خونه به صدا درومد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باعجله سمت در رفتم و با باز کردن در باپسرجونی روبه روشدم که لباس کار تنش بود ویه دست کت شلوار اتوکشیده دستش!
بالبخند  لباسو به دستم دادو گفت:آقای امیری گفتن ساعت۷ باید توی سالن مسابقه باشین قربان.
بعدم رفت!
نذاشت تشکر کنم!
کت شلوار به دست اومدم داخل.
کاورشو دراوردم،یه کت شلوار گلگی که باعث شد چشمام گرد بشه.
با تعجب به کاور نگاه کردم بلکه بتونم یه کت شلوار دیگ پیدا کنم اما نه،نبود!
هووف.موبایلمو برداشتمو شماره ی آقای امیری رو گرفتم.
با اولین بوق برداشت.انگار منتظرم بود!
_بفرمایین قربان
_اقای امیری این دیگ چیه؟
_مدل سال قربان
_وااای امیری با این که آبروی من میره.
_نه قربان این بهترین طرح شناخته شده.
با عصبانیت گوشیو قطع کردمو خیلی بیچاره وار به کت وشلوار نگاه کردم.
مدلش مسخره بود،خدای من!
دستی به صورتم کشیدم و صبحونه خوردم.
وسایل ارایش موهامو روی میز چیدمو شروع به کار کردم.
حسابی موهامو ژل زدم که تاآخر شب مرتب بمونه.
تقریبا ساعت۶بود که کارای شرکتو راست و ریز کردم و سمت محل مسابقه حرکت کردم.
دقیقا ساعت۶:۳۰ اونجا بودم.
چشم چرخوندم تا آوینو پیدا کنم.
با دیدنش لبخند به لبم اومد.
یه لباس راه راه قرمز که یه طرح اسپانیایی محسوب میشد.
کنارش؟!
کنارش جان ایستاده بود.سرم تیرکشیدو قلبم گواه بد داد.گاهی وقتا واقعا باید به حسایی که داری اعتماد کنی چون آینده رو نشونت میدن.
خواستم سمتشون برم که با صدای امیری سرجام ثابت موندم.
_آقای فراهانی شنا باید تو ردیف اول بشینین ازتون به عنوان رییس شرکت قدر دانی بشه.

سری تکون دادمو توی ردیف اول جاگرفتم.
نگام به آوین بود که دستشو دور بازوی جان حلقه کرده بود.حرص میخوردم.خون خونمو میخورد اما نمیتونستم اعتراض کنم.
داشتم دیوونه میشدم.
آهنگ ملایم وبیکلامی درحال پخش بود .
طرحا تحویل داده شده بودن ومدل ها روی صحنه بودن اما فکر من بود که پی آوین میچرخید.
از جان جداشد ومشغول عکاسی شد.
تازه متوجه اندام جذابش شده بودم.کمی ریزه میزه بود ولی خوش اندام به نظر میرسید.
چرا هیچوقت نخواسته بودم از مدل هام بشه؟
چه فکرایی که اونشب نحس از ذهنم نگذشته بود.شاید اگه به عقب برگردم توی اون شب فقط به آوین نگاه میکردم.
شاید با تمام جرعتم بازم طعم اون سرخینه(لب هاش)هارو میچشیدم.
شاید اگه به اون شب برمیگشتم حتما اونو بغل میکردم وازش میخواستم منو ببخشه.
شاید توی اون شلوغی ازش خواستگاری میکردم تا اجازه ی نه گفتن نداشته باشه.
شاید به خودم اجازه میدادم محکم دستاشو بگیرم.
از همه مهم تر اگه به اونشب برمیگشم حتما جان رو خفه میکردم.
با صدای مجری که ازم میخواست روی صحنه برم از جام بلندشدم.
وسطای صحبتم بودم که نگام تو نگاه آوین گره خورد.
با لبخند نگام میکرد وبا نگاهش تشویقم میکرد.
برام عجیب ولی زیبا بود.
کاش نگاهشو ثبت کرده بودم،اون آخرین لبخند از آوین تو خاطرات من بود.
با تشویق تماشا چیا سرجام برگشتم.
#آوین
نمیدونم چرا دلم میخواست ساعت ها به پیمان نگاه کنم.
بااون لباسا واقعا بانمک والبته جذاب شده بود.
شاید لباس مسخره ای به نظر میرسید اما واقعا یه طرح خاص و پرفروش بود.
مهمونی تموم شد .قرار بود اخر ماه برنده رو اعلام کنن وطرح شایسته یا به عبارتی برتر انتخاب بشه.
باجان به خونه برگشتم.جای ایلار حسابی خالی بود اماخب قرار نبود توی مسابقه حظور پیدا کنه چون لازم نبود.
با لبخند از جان خداحافظ کردمو از ماشین پیاده شدم.
توی زندگیم خیلی به ادمای اطافم اعتماد کرده بودم وشاید داشتم چوب همین اعتمادمو میخوردم.
""""""""""""""""
دکتر فورد: بهت که گفتم، 
هیچوقت به ما اعتماد نکن.
ما فقط انسانیم
بالاخره یجا نا امیدت می‌کنیم.

"""""""""""""""
داشتم به پیمان فکر میکردم وتو افکارم غرق بودم که باصدای مرد غریبه ای به عقب برگشتم.
_خانوم؟!
اما به محض برگشتن یه دستمال جلوی دهنم گرفت و دیگ چیزی نفهمیدم.

درکی از اطرافم نداشتم.
گلوم خشک شده بود وپلکام بهم چسبیده بودن.
صدام پشت چسب کلفتی که به لب هام چسبیده بود خفه شده بود.
سعی کردم چشمامو باز کنم،همه جا تاریک بود ولی نه اونقدر تاریک که نشه جایی رو دید.
چشمامو چرخوندم تا بفهمم کجام اما هرچی پیش میرفتم اطرافم برام گنگ تر میشد.
نفسی گرفتم،دستام به پشت یه صندلی آهنی بسته شده بود و پاهامم همینطور.
تو یه سوله ی کوچیک بودم.سردم توی سلولای بدنم زوزه میکشید.یه در کوچیک مشکی دقیقا روبه روی صورتم قرار گرفته بود.
باباز شدن در نوری از روزنه ی اون داخل فضای تاریک سوله شد که باعث شد چشمامو ریزرکنم تا از شدت نور زیاد کور نشم.
وقتی چشمام به فضای اتاق عادت کردن متوجه دوتا مرد هیکلی شدم که سمتم میومدن.
یکی از اونا سبزه و بلند قد وکمی لاغر بود اما اون یکی سن زیادی داشت وشکم برآمده ای هم داشت.
اونی که جوون تر بود چسب روی  دهنم رو جدا کرد که از درد جیغ خفیفی کشیدم.
ابروهاشو جمع کرد انگار که دزدمو درک میکرد.
سمت مرد مسن برگشت وباعصبانیت گفت این چرا لبش پارس احمق؟مگه نگفتم مراقبش باشین؟

مرد مسن سرشو پایین انداخت که پسره ادامه داد:
_انگار یادتون رفته این دختر کیه؟
اخمام توهم رفت .مگه من کی بودم؟!منظورش از این حرفش چی بود!؟
مردی که سن بیشتری داشت بیرون رفت و ماتنها شدیم.
نای حرف زدن نداشتم.
میدونستم چرا آوردنم اینجا .؟
اونا دنبال آوین بودن.آوینی که همه فکزچر میکردن مرده.
ولی هیچوقت نفهمیدم بودن و نبودن من به چه دردشون میخوره؟
روبه روم روی زمین نشست.
تو چشمام خیره شد:خوبی؟
اخمام توی هم رفت که لبخند زد:
_نمیخوای حرف بزنی؟
یکم ساکت موندم که دستی تو موهاش کشید:منو یادته؟!
گیج نگاش کردم.نگاهش رنگ غم گرفت.
_واقعا منو یادت نیس؟
سری به نشونه ی منفی تکون دادم که مشتی توی دستش فرو کرد گفت:خدا لعنتت کنه.
حرفاش برام مبهم بود.
با ناراحتی بلند شدو دستو پامو باز کرد.اونقدر تو فکرام غرق بودم که نمیخواستم حتی فرار کنم.
دوباره رو به روم نشست:
_اسمت چیه؟
اخمی کردمو گفتم:
_توچجور ادم دزدی هستی که نمیدونی کیو دزدیدی؟
اول باتعجب نگام کرد و بعد از خنده ترکید.
خنده هاش عصبیم میکرد.دادی زدم که خفه شد:
_واسه چی میخندی دلقک؟
خندش به یه لبخند اروم تبدیل شد.کم داره بدبخت!
_گرسنت نیس؟
_باهام چیکار دارین ؟بذارین برم؟
نگاهش غمگین بود.
آروم بلندشد.
_میرم برات غذا بیارم.
دستی به صورتم کشیدم.خوابم میومد.
دلشوره داشتم.نگران آرین بودم.یه گوشه ی قلبمم برای پیمان تنگ بود.
بابرگشتنش بوی غذا فضای سوله رو پر کرد و گرسنگی منو تشدید.
غذاهارو روی زمین گذاشت و روبه روم نشست.
_بشین رو زمین غذاتو بخور.
افتاده بودم رو دنده ی لج.
_نمیخورم.
لبخندی زد که ارامشش برام اشنا بود.
_اگه غذاتو بخوری میبرمت بیرون از اینجا.
نمیدونم چرا ولی مثل یه بچه ی حرف گوش کن به حرفش عمل کردم.
لحظه ی نشستن متوجه گردنبندش شدم که به لاتین اسم Amin...امین روش نوشته شده بود.
با خوندن اسمش سرم گیج رفتو گیجگاهم دوباره تیر کشید که باعث شد تعادلمو از دست بدمو....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قشنگ بازانوهام رفتم تو بشقاب غذا که امین بادستاش منو رو هوا گرفت.
قلبم تند میزد.
حتی چشمامم نبض میزدن.
وقتی نشستم گفت:چت شد یهو؟
سرموبلند کردمو بادقت نگاش کردم.
چشماش!به جز چشماش هیچ تصویری ازش تو ذهنم نبود.
ولی چرا باید برام اشنا باشه؟
این سوالی بود که مغزمو به درد میاورد.
درحالی که مردمک چشمام تو چشمای روشنش میچرخید باشک گفتم:
تو کی هستی؟منو از کجا میشناسی؟!اصلا من اینجا چیکار دارم؟
باخونسردی گفت:
به زودی به جواب همه ی سوالات میرسی.
همون لحظه گوشیش زنگ خورد،نمیفهمیدم با کی حرف میزنه.
_الو.
_اره،خوبه
یدفعه صورتش عصبی و قرمز شد.
_مطمعنی؟!
_میتونم بهش بگم؟!
_باشه میبینمت.
گوشیو درحالی که رگ پیشونیش باد کرده بود قطع کرد.
اروم نگام کرد.
محکم بهش زل زدم.عصبی پلک زدو گفت:برادر قلابیت مرده.
واقعا نمیتونم حسمو توی اون لحظه توصیف کنم.
نفسم بالا نمیومد واز حرفاش سردرنمیاوردم.
دوباره نگاش کردم.
فکر میکردم شوخیه،فکرمیکردم بازیه....
ولی چهره ی جدیه اون مرد خبری از شوخی نداشت.
اروم به سینش مشت زدم.
_کدوم برادر قلابی؟!من یه برادر بیشتر ندارم.
بغض گلومو گرفته بود.
حس میکردم منظورش آرینه...
و درست حدس زده بودم.
دستاموگرفت وبا مشتاش قفلشون کرد.
:آرین مرده دختر...اره...برادر قلابیت مرده.

هیچی نفهمیدم به جز یه جمله...
"ارین مرده دختر"
زانوهام خم شدو بغضم شکست.
من توی اون لحظه به زندگی باختم.
من تنها کوه پشتیبانم رو باختم وتوی اون لحظه دختری بودم که یتیم شده بود.
آره یتیم شده بودم،آرین برام برادر نبود،اون پدر بود،مادر بود،اون پیامبری بود که خدا واسه تسکین دردام فرستاده بود.
حرکاتم دست خودم نبود،متوجه کارام نبودم.
باتمام توانم بلندشدموسمت در دویدم اماقفل بود.
به درمشت میزدمو میخواستم که بازش کنه.اما باقفل شدن دوباره ی دستام اونم از پشت یدفه روی زمین سقوط کردم.
دیگ جونی توی تنم نمونده بود.
گوشه ی دیوار نشستمو زانو هامو بغل گرفتم.
امین باناراحتی بهم نگاه کرد اما میشد فهمید که کاری از دستش برنمیاد.
درو باز کرد وبیرون رفت.
تنها چیزی که توی اون لحظه از ذهنم میگذشت خاطراتم با آرین بود.
دیوونه شده بودم وکسی نبود جامو بگیره یاآرومم کنه.
چشمای مهربونش از جلوی چشمام دور نمیشد.
من با آرزوی دیدن آرین زنده بودم حالا به امید کی زندگی میکردم؟!
دختر کوچولوی شیطونش چی؟

_خدایا اونم قراره مث آوینت یتیم بشه؟!خدایا دلت واسش نمیسوزه؟التماست میکنم بسه...
خدایا خسته شدم از اینهمه درد...
دلم بابارو میخواد.دلم مامان جونمو میخواد.خدایا چرا آرین نیس اشکامو پاک کنه؟
بسه خدا...دیگه داری همه چیزمو میگیری...بسه!!

"""""""""""""""""""
هرروز میخورم...
این بغض صدساله را...
قورت میدهمش....
شاید دردم تسکین پیدا کند...
اما حیف...
دلی که بشکند با بغض هرروز چرک میکند و بهبودی در کار نیست
"""""""""""""""""
با پرت شدن یه جعبه ی صورتی جلوی پام از ناله و ناشکری دست برداشتم.
مبهم به امین خیره شدم .
چشماش اشکی بودن.
باصدایی که از ته چاه بیرون میومد گفت:
_داخلشو نگاه کن...بخون...خاطراتو مرور کن شاید بفهمی واسه کی داری  گریه میکنی؟!

#سوم_شخص 
امین بیرون رفت اما پشت در سقوط کرد.
مرد بود ومعتقد بود مرد اشک نمیریزد اما چشمانش اشکی بود.
برای دختری که همه چیز را از یاد برده بود و قصد یادآوری هم نداشت.
نمیفهمید چرا رقبتی به باز کردن در جعبه ندارد اما برای فهمیدن حقیقت باید این کار را میکرد.
نفسی  گرفت و اشک هایش را با گوشه ی پیراهنش خشک کرد.
ارام در جعبه را باز کرد.
در اولین طبقه ی خاطراتش دوربین صورتی رنگ پلاستیکی بود.
آن را برداشت و کنار گذاشت.
جعبه پر از گلبرگ های رز بود.
گلبرگ هارا کنار زد که عکسی دو نفره چشم های قهوه ای اش را معطوف خود کرد.
خودش بود.انگار آوین کمی نوجوان شده بود.
چرا هیچ عکسی از کودکیش نداشت؟چرا تابه حال از کسی سراغ کودکی اش را نگرفته بود؟
به عکس با دقت بیشتری نگاه کرد که متو جه شد عکس قبلا برش خورده است.
درست لابه لای راز این برش ،دست مردی با ساعت طلایی در دستانش گره خورده بود.
چقدر این ساعت برایش اشنا بود!
نگاهی گذرا به جعبه که حالا خالی بود انداخت و به در بسته  خیره شد.
جعبه خالی بود وهنوز از حقیقتی که امین از ان حرف میزد، پرده ای برداشته نشده بود.
لنگان بلند شد.پایش خواب رفته بود انگار.باید او را مورد بازخواست قرار میداد.
او حتما از صاحب آن ساعت طلایی خبر دارد.
امین که با باز شدن در ،آن هم به ان زودی شکه ضده بود،با تعجب به اوین خیره شد وگفت:
_فهمیدی؟!
آوین درحالی که دندان هایش را روی هم فشار میداد وسعی میکرد کمی از عصبانیتش کم کند،بافریاد گفت:
_چیوفهمیدم؟! تو این جعبه که جز چند تا گلبرگ و یه عکس مسخره و یه دوربین بچگونه چیزی نیس!
امین با بهت بلندشد وجعبه را از دست اوین بیرون کشید.
سرش را بللند کرد و بااخم گفت:
_پس دفتر خاطراتت کو؟
آوین متعجب بود.امین از دفتری حرف میزد که اوین هرگز ننوشته بود و چیزی از ان به خاطر نداشت.
نمیفهمید چرا همیشه یک جای زندگیش مبهم است؟

_ دفتر دست منه!
باصدای بازیگر اصلی داستان هردو سمت او برگشتند.
چشم های آوین نمیتوانست وجود مرد روبه رو را در این داستان درک کند.باز نفس تنگی به سراغش آمده بود.
بانفس های بریده گفت:
_جان...تو؟
جان که درست وسط حیاط ایستاده بود نگاهش را به او داد.وقتش بود.
بعد از گذشت اینهمه سال دوری باید حقیقت را خودش بازگو میکرد.بالاخره وقت بازگشت ملکه به خانه فرارسیده بود.
همانطور که چشم هایش غرق بودند به آرامی گفت:دنبالم بیا.
باید میرفت...
باید میفهمید...
حس میکرد دفتر خاطراتی که انها از ان حرف میزنند همان تسکین دهنده ی سردرد های اوست.
دنبالش حرکت کردکه امین هم به پیروی از انها دنبالشان رفت.
امین وقتی متوجه شد جان به سمت عمارت میرود تازه به نقشه ی او پی برد اما نمیدانست عکس العمل آوین چه خواهد بود و این اورا میترساند.
با داخل شدن به عمارت ودیدن افرادی که در سالن اصلی نشسته بوند شک زده از حرکت ایستاد.
همه بودند.
پیمان،کتایون،وحید،سامر...
از نگاهش بجز تعجب هیچ پیدا نبود.
با اشاره ی  جان روی اولین صندلی که در رأس قرار داشت نشست.
جان وسط معرکه ایستاد.
با لبخندی دستی بهم زد.
_خـــب...
نگاهی به کتی انداخت_از کجا شروع کنم کتایون جان؟هوم؟!
واشک های کتایون بود که قلب آوین را به آشوب وترس دعوت میکرد.
جان_بیاین برگردیم به سی وپنج سال پیش....
زمانی که بابا و مامان ازدواج کردن.

آوین گیج بود،گیج از حرف هایی که گوش هایش شنوای آنها بود،صدای گذشته خوره ای شد بود برقلب دخترانه اش!
جان سری چرخاندو اینبار روی آوین متوقف شد.
_بابا یه خلافکار بود.مامان یه دختر مذهبی ولی مهربون وخوش قلب.اونا عاشق هم شدن.حالا چطوری؟بماند.
مامان یه خواهر داشت به اسم الناز،آره...اسمش الناز بود.
بغض گلوی مردانه اش را چنگ زدو باعث ضد حرفش راقطع کند اما باید ادامه میداد،این درد را باید به آتش میکشید.
_خانواده ی مامان مخالف ازدواج باباو اون بودن.خب الناز بایه پلیس ازدواج کرده بود واونا بابارو درحد دختر پاکشون نمیدونستن.
مامان بدون اجازه ازدواج کرد واز خانوادش ترد شد.
کمی بعد از ازدواج باباو مامان پدر بزرگ یعنی پدرِ مامان سکته کرد چون تحمل دوری از دخترش رو نداشت.
میدونی چیشد آوین؟
اشک تایش گونه های استخوانی اش راخیس کرد.
آوین ارام بود واین ارامی حتی برای خالقش هم عجیب بود.
_خاله آلناز از بابام متنفرشد...وقسم خورد که از ما انتقام بگیره.
گذشت....خیلی گذشت...مامانو بابای من صاحب یه پسر به اسم جان شدن که شباهت زیادی به پدرش داشت.اینم گذشت...بعد از هفت سال اونا دختر دارشدن و بابه دنیا اومدن اون دختر زیبا...مادرم که ضعیف شده بود فوت کرد.
میدونی اسم اون دخترو چی گذاشتن؟
صدای بغض الود کتایون باعث شد حرفش ناتمام بماند:
_تروخدا بس کن جان.التماست میکنم.بسه ...ادامه نده....آوین ضعیفه...اون نمیتونه این ماجرارو هضم کنه...
پوزخند صدا دار و غمگین جان عرش خدارا میلرزاند.
جان_چرا بس کنم؟اگه واقعا به فکرش بودین چرا این همه سال همه ی حقیقت زندگیشو ازش قایم کردین؟
نفس تنگی آوین وکبودی صورتش هشداری برای قلب عاشق پیمان بود.
_بسه دیگه لعنتیا...حال آوین خوب نیس.
آوین این رانمیخواست،باید میفهمید جریان چیست؟آن مرد با آن ساعت طلایی مرموز درعکس پاره شده اش چه میگوید؟
آوین_اسم اون دختر چی بود جان؟

روح جان آرامش تازه ای یافت.نگاهش را به آوین دادو دوباره شروع کرد.
_اسم اون دختر آنجلا بود.
چشم های آوین تار شد...این اسم...همان اسمی بود که آن زن درخوابش صدایش کرده بود.
چیزهایی که به ذهنش میرسید رانمیتوانست باور کند!
جان_اون دختر بزرگ شد.مغرور بود.مغرور و زیبا...ملکه ی این عمارت بود.خواهر کوچولوی موفرفری من!آوین اون در عین مغرور بودنش ملکه ی محبت بود.
اون واقعا مهربون بود.
بابا عاشق آنجل بود چون شباهت بی نظیری به مادرمون داشت.
آنجل پونزده سالش بود که پدر بهش گفت باید ازدواج کنه...این رسم باند ما بود.باید با با پسرجوونی که فرزند یکی از بزرگترین قاچاقچی هابود ازدواج میکرد تا بین دو گروه صلح برقرار بشه!
آنجل قبول نکرد...اون از اون پسر متنفر نبود اما دوست داشت عاشق بشه...اون به هیچ وجه حاظر نبود با لویی، همون پسر ازدواج کنه.
اما کاش قبول کردن بود....اون مرد از آنجل خوشش میومد.شوخی که نبود...آنجلا نه فقط صورت بلکه سیرت زیبایی داشت و هرمردی رو جذٻ خودش میکرد.اون خیلی دوس داشتنی بود.
یه روز لویی انجل رو به مهمونی دعوت کرد و توی اون مهمونی اتفاقی که نباید میفتاد افتاد.
جان دیگر جرعت نگاه کردن درچشم های اورا نداشت.
–به خواهرم تجاوز شد.اونم به دست لویی...اونا هردوشون مست بودنو به اتفاقی که بینشون افتاد هیچ کنترلی نداشتن.
بعد از اون اتفاق ...آنجلا خودکشی کرد...بارهاو بارها....اما آخرین کاری که کرد باعث شد کل حافظش رو از دست بده.
اون خودش رو از اتاق مادرمون پایین پرت کرد.

دست آوین سمت قلبش سر خورد....
جان_برادرت...نه نه...آرین،اون پسر الناز بود.
وقتی الناز فهمید انجلا حافظش رو از دست داده از فرصت استفاده کرد تا انتقام بگیره...با دزدیدن انجلا میتونست روح پدرمو به قتل برسونه...اون با گرفتن انجلا منو بابامو کشت.
خیلی دنبالشون گشتم...چند ماه بعد فهمیدم انجلا با النازو شوهرش تو تصادف فوت کردن.تصادفی که همش یه بازیه مسخره بود تا من بیخیال خواهرم بشم.
دوسال بعد فهمیدم همش نقشه بوده وخواهرم زندس...
الناز وشوهرش به دست دشمناشون مرده بودن ولی انجل زنده بود.
همه جا دنبالش بودم.از هرکسی که بگی پرسیدم تا فهمیدم پیش یه پیرمرد و پسرش زندگی میکنه واونا مراقبشن...
نفسی برای بالا دادن نداشت.قلبش ارام میزد و چشم هایش پر از مروارید های بی رنگ شده بود.
آوین_انجلا...من...من همون آنجلام؟
جان فقط خیره نگاهش کرد که مسادف شد باسقوط آوین روی کاشی های سرد عمارت

#آوین 
بادرد شدیدی که تو جمجمم پیچید جیغ بلندی زدم و چشمامو باز کردم.
سفید بودن دیوارا و اتاقی که توش بودم خبر از فضای خفقان آور بیمارستان میداد.
سعی کردم بلند شم اما شلنگ نازک  سِرُم مانعم شد.
سوزش شدیدی داشت اما تو حالی نبودم که درد برام اهمیتی داشته باشه،بایه حرکت از دستم خارجش کردم.
اتاق ساکت بود و دلم میخواست فکر کنم. حرفای جان حتی یه لحظه از ذهنم بیرون نمیرفت.
چشمامو بستم سرمو بین دستام گرفتم.
فکر کردم.
حرفاشو مرور کردم.
مادرم...
چهره ی مادرم یادم بود...ما واقعا شبیه هم بودیم...شبیه اون زنی که توی خواب دیدم.
بابا؟
بابارم یادم بود...
هرکسو هرچیزی رو که به یاد میاوردم یه قسمت از سرم تیرمیکشید،انگار خاطراتم زخم میخوردن و تازه تر میشدن....
یه نفرمونده بود.
یه نفر که گذشتمو به آتیش کشیده بود.
کسی که دخترونه هامو گرفته بود.
مردی که اسم مقدس عشق رو به لجن کشیده بود.
کسی که از این به بعد دشمن من بود.
سرمو بلند کردمو به در اتاق خیره شدم.
سفید بود..
اینهمه سفیدی داشت دیوونم میکرد

ملحفه ی یفیدو کنار زدمو اروم از تخت پایین رفتم. در اتاقو که باز کردمو خواستم برم بیرون به جان برخورد کردم.
سرم پایین بود.
اشکام روی گونه هام غلت میخورد و خاطره هام بازم توی مغزم جولون میدادن.
""""""""
_دیری دیرین...تولدت مبارکه فرشته ی عمارت
با صدای بلند جیغی از خوشحالی زدم با هیجان تو بغل گرمش فرو رفتم...
_وای داداش عاشقتم.
""""""""
با دستای مردونش که همیشه تکیه گاه روز ای سختم بودن سرمو بلند کرد وبالبخند به چشمام خیره شد.
چشمایی که غرق دریای خجالت و حسرت بودن.
با قطره ی اشکی که درحال سر خوردن بود گفتم:
_داداشم!
اونقدر محکم و بی مقدمه بغلم کرد که نفسم برای یه آغوش قدیمی قفل شد.
_جان داداش؟
یادم نمیومد بغض برادرمو ...جان!مرد مهربون زندگی من هیچوقت بغض نمیکرد.برادر من کوه درد بود ولی همیشه...
صدامون یکی شده بود..
صدایی که حاکی از چند سال دوری بود.حالا میفهمم اون همه سال عزادار کی بودم. عزادار اون اغوش،اون صدا،اون...
درحالی که دستای پر زورشو حائل بدنم کرده بود منو باخودش به بیرون از اتاق هدایت کرد.
********
سرمو بالا گرفتمو به در باعظمت عمارت نگاه کردم که با صدای پر شور "مارگارت" باز میشد.
_وای خدای من ،باورم نمیشه بالاخره اومدین خانوم.ایشالله که هزار سال سایتون بالای سرما واین عمارت باشه.
لبخند ارومی زدم.من همون آنجلا بودم با تفاوت این که دیگ اون سادگی رو نداشتم.

پامو که داخل سالن گذاشتم یه بوی قدیمی مشاممو پر کرد.
بویی که کمر صاحبش از نبود ملکه ی قصرش خم شده بود.سمت جان برگشتمو گفتم:
_بابا کجاست؟
لبخند پر از آرامشی زدوگفت:برو بالا.
کیف پر زرق و برقم از دستم افتادو برای بغل کردن پدرم پر کشیدم.
درست پشت پنجره ای که سمت حیاط باز میشد ایستاده بود و به در اصلی خیره بود.
با شنیدن صدای پام با بغضی که ته گلوی سالخوردش بیداد میکرد گفت:
_جان،پس دخترم کو؟گفتی میاریش پس کجاس؟ پرنسس من کجاست؟
اشکام دوباره مهمون گونه های صورتیم شدن.
آروم نزدیکش شدمو از پشت بغلش کردم که با ضرب برگشت وسرم روی سینش فرود اومد.
دستای سالخوردش محکم قفلم کرده بودن.
انگار میخواست دلتنگی اینهمه سالو تلافی کنه.
_دخترم کجا بودی بابا؟میدونی چی بهمون گذشت تو این سالا؟
دلم طاقت اشکاشو نداشت.برگشته بودم تا همه چیو درست کنم پس اجازه ی غصه خوردن به کسی نمیدادم.
جان_دیدی به قولم عمل کردم بابا؟بالاخره دخترتو برگردوندم.لبخند بابارو که دیدم گونه ی سفید شده از ریشش رو بوسیدم.
ازشون جداشدم تا بتونم اتاق قدیمیمو زیارت کنم.
اما با باز کردن در اتاق عطر شیرین دخترونگی هام تو ریم پیچیدو بهم یادآوری کرد که یه بازندم.
دوس نداشتم داخل اتاق برم پس راهمو کج کردمو سمت اتاق مامان رفتم.
اتاقی که خلوت گاه همیشگی بابا بود.
اتاق پر بود از عکسای مامان تو اندازه هاو رنگ های مختلف.
چقدر دلم میخواست واسه یبارم که شده ببینمشو بغلش کنم.
روی تختش دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.
ذهنم سمت پیمان رفت،دروغ نیس که بگم دل تنگش بودم.

#پیمان
پشت پنجره ی اتاقم نشسته بودمو سرمو بهش تکیه داده بودم.خسته بودم.امروز فهمیدم من بدشانس ترین موجود دنیام.
حتی آوینم از دست دادم.
چقدر تنها بودم.حتی دلم نمیخواست نفس بکشم.دلگیر بودم از تمام اتفاقاتی که برام افتاده بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از بی عرضگی خودم.ازتنها بودن.دیگ حس هیچ کاری رو نداشتم.حتی اول شدن توی اون مسابقه لباس های بهاره هم برام اهمیتی نداشت.

امروز یه جلسه ی مهم داشتیم پس باید میرفتم شرکت اما جونی توی تنم نبود.

شرکت دوباره مثل قبل برام کسل کننده شده بود.وقتی وارد شرکت شدم همه باتعجب سلام میکردن وبهم خیره میشدن.

خب جای تعجب داشت لباس های بهم ریخته ی ریس شیک پوش شرکت.

دوباره مثل قبل اروم شده بودم.همون مردی که بالبخند غریبه بود.باورودم به اتاق جلسه همون اتفاقات تکراری افتاد بااین تفاوت که نگاه مشوک جان دیگ اذیتم نمیکرد.چون اصلا حظور نداشت.

همه مشغول صحبت بودنو پخش کردن شیرینی برای این برد بینظیر ولی ذهن من یه جای دیگ بود.یه جایی حوالی عشق موفرفریم،دلم برای شوخیاش و شیطنتاش تنگ شده بود.

باصدای تلفنم از افکارم بیرون اومدم.شماره ی حک شده روی گوشی باعث شد اخمام توی هم برن.ناشناس بود.

_بفرمایین

وصدای نفس هاش تنها نشونه ی زنده بودنش بود.بابلندشدن صداش زندگیم نفس گرفت.

_پیمان!؟

دستمو روی قلبم گذاشتم.اونقدر تند میزد که هرلحظه ممکن بود از سینم بزنه بیرونو رسوام کنه.دوباره صداش طنین انداز شد.اینبار محکم تر وباغرور.چقد تغییر کرده بود.چقدر سرد شده بود.

_نمیخوای حرف بزنی!؟

عزممو جذب کردم_سلام.

خیلی اروم بود،خیلی زیاد:

_وقت داری؟

از پشت میز بلندشدمو همونطور که بیرون میرفتم گفتم:اره

_باید ببینمت

_چیزی شده؟

_وقتی دیدمت میگم

_کجا بیام؟

_موقع تعطیلی شرکت میام اونجا

_پس منتظرتم

_فعلا

_فعلا

توی مغزم آشوب بودولی قلبم تو اوج ارامش بود.

 

اینکه آوین یا همون آنجلای واقعی بخواد منو ببینه تقریبا واسم محال بود.

بعداز تموم شدن وقت کاری از شرکت بیرون رفتمو اطرافمو نگاه کردم اما به جز یه موتوری که کلاه کاسکت داشت و چهرش مشخص نبود کسی اون اطراف نبود.حتی پرنده ام پر نمیزد.

باصدای بوق موتور با شک پریدمو بااخم نگاهش کردم که دست تکون داد.

نزدیکش شدم تا شاید بتونم بشناسمش ،بابرداشتن کلاهش حجم موهای مشکیش جلوی چشمامو گرفتو بعد چهره ی آوین بود که دیده میشد.

یه سوال توی سرم میچرخید،مگه دخترام موتور سوار میشن؟!

آوین_نه ولی من سوار میشم.

باتعجب بهش نگاه کردم که با لبخندآرومی گفت:

_بلند گفتی.

سرمو پایین انداختم.وقتی بهش نگاه میکردم یاد اون بوسه ی اجباری میافتادمو از رفتارم خجالت زده میشدم.

_کارم داشتی؟

اوین_سوار شو...باید حرف بزنیم.

 

پشتش سوار شدم.مث یه عروسک کوچولو توی بغلم بود.

حرکت کردو تمام راه من بودم بوی تنشو عمیق نفس میکشیدم.

یه جای سرسبز که کاملا پرت بودومعلوم بود کسی اون طرفارو نمیشناسه نگه داشت.

جای فوق العاده بود.به محض پیاده شدنمون گفت:

_اینجا خلوت منه...همیشه بوده.

غمگین نگاش کردم.اصلا نمیتونستم باور کنم این تغییر رو...اینکه آوینم بشه آنجلا.

 

کنار درخت نشست وبهم اشاره کرد منم بشینم.

کاری که خواستو انجام دادم.

صدای پرنده هایی که اون اطرفا بودن ادمو اروم میکرد.

سرم پایین بود که با حرف اوین بلندش کردم.

اوین_چرا بهم نگا نمیکنی؟

وقتی چشمای اشکیشو دیدم قلبم تیرکشید.

کی این چشما خیس شدن ک نفهمیدم.

آوین_اره دیگ به نظر تو من کثیفم.به نظرت من...

نذاشتم حرفشو بزنه و سرش داد کشیدم.

_بسه!این چرتو پرتا چیه؟آوین چی میگی؟

با ادامه ی حرفاش گونه هاشم خیس از اشک شدن.

_اره..چرت و پرت میگم.نکنه یادت رفته حرفای جانو ؟یادت رفته چه بلایی سرم اومده؟

سرم درد میگرفت با حرفاش.درست میگفت.ولی برام مهم نبود.به خودم قول داده بودم حتی اگ بمیرمم از دستش ندم.

_خب که چی؟اینا هیچکدوم واسم مهم نیست.

#آوین

از چشماش میشد راست بودن حرفاشو فهمید ولی مگه میتونستم اجازه بدم؟میتونستم قلب پاک پیمانو کنار کثافتی که قاطیش شده بودم بذارم؟

 

بهش خیره شدمو گفتم:

_میخوام ازش انتقام بگیرم.

گنگ نگاهم کرد:

_ازکی؟

سرمو بالاگرفتم،حرفام باعث میشد اون روزا برام مرور بشن:

_از لویی،همون ک این بلارو سرم آورد.

اخماش فورا توهم رفت:

_‌فکرشم نکن،من این اجازرو بهت نمیدم.

لبخند غمگینی روی لبام نشست.

:من اجازه نمیخوام.فقط کمک لازم دارم.

عصبی شده بود.اینو از چنگ زدن موهاش فهمیدم.دوس داشتم بغلش کنمو ارومش کنم اما خودمم به یه بغل پر از ارامش نیاز داشتم.

تو چشمام نگاه کردو مردمکشو توی چشمام ریخت.

_کمکت میکنم.

**********

خودمو تو اینه نگاه کردم.شیک و جذاب.موهام فر ریز بود ونصف لباس قرمزمو پوشونده بود.

نفسی گرفتم که در اتاق زده شد.

با وارد شدنش اخم پیشونیشو پوشوند.

جان_نگرانتم انجل

لبخندی زدم:

_نگران نباش،پیمان مراقبمه.

دستمو دور بازوش حلقه کردم و رفتیم پایین.

 

پیمان جلوی در به ماشین تکیه زده بود منتظر به در خیره شده بود.

با خارج شدنمون از ویلا تکیشو گرفت و جدی نگاهم کرد.

تحمل این بازی برای پیمان از هرکسی سخت تر بود.جلوی چشمش قرار بود معشوقه ی یه عوضی بشم تا ازش انتقام بگیرم.

به پیشنهاد جان پیمان راننده ی شخصیم وبادیگاردم میشد تا بتونه همه جا پیشم و مراقبم باشه.

خیالم راحت بود.بیشتر از چشمام بهش اعتماد داشتم.

بهش سلام کردم که سر تکون داد و در ماشینو باز کرد.هنوزم مخالف این فیلم بود.

سوار شدم.جان هم جلو نشست و حرکت کردیم.خیلی سعی کردم اما اصلا نمیتونستم چهره ی لویی رو به خاطر بیارم .واسه همین از روبه رو شدن باهاش میترسیدم.

روبه روی عمارت پیاده شدیم،هرسه تامون!

 

جلوی در ایستادم،جان و پیمان پشت سرم بودن.

نمیدونستم باید چه رفتاری بااون داشته باشم؟

لبخند بزنم؟

گریه کنم؟

یا صدامو روی سرم بندازمو دخترونگی هامو طلب کنم؟

واقعا باید چیکار میکردم؟

 

تمام خدمه توی حیاط عمارت برای خوشامد گفتن به ملکه آنجلا به صف بودن.

همه و همیشه من ملکه بودم،پدرم اینطور خواسته بود وهمه اطاعت میکردن.

سرمو بلند کردمو نفسی گرفتم. اولین قدمو برای نقشم برداشتم،دوم...سوم...

سرم بالا بود وبا غرور راه میرفتم.

خدمتکارا سرخم میکردنو خوشامد میگفتن اما من برای این اینجا نبودم.

حواسمو جمع کردمو به در اصلی عمارت خیره شدم که پسر قد بلندی نظرمو جلب کرد.

خودش بود.هر چی نزدیک تر میشدم چهره ی اون شب لعنتی واضح ترو لویی آشنا تر میشد.

اخم پیشونی سفیمو پوشوند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بهش رسیدمو شونه به شونش ایستادم.حتی دلم نمیخواست نگاهش کنم.

سرشو پایین انداخت وبا صدای مردونه وبمش گفت:خوش اومدی.

سری تکون دادمو داخل شدم.

عمارت سوتو کور بود.مثل اینکه کسی توش زندگی نکنه.

این غم خاک گرفته رو درک نمیکردم.

روی مبل راحتی سیاه نشستم .جان کنارم نشست و پیمان ایستاد.

لویی روبه رومون نشست،سرش هنوز پایین بود.

عزممو جذب کردم_نیومدم نگات کنم.

سرشو بلند کردو بهم خیره شد .نگاه پر از حسرتش توی موهام میچرخید .

جان، بی اعصاب گفت:میخوای چیکار کنی؟یادت که نرفته چه اتفاقی افتاده!؟

لویی دستی توی مهاش کشیدو مصمم گفت:من روی حرفم هستم.هنوزم میخوام با انجل ازدواج کنم.از اولم قرارمون همین بود.

به جان خیره شد_درسته؟

 

**

خیلی زود همه چی درست شد.یه عروسی که نه یه عقد ساده کردیم ومن شدم خانوم عمارت!

رفتارم با لویی هوب شده بود وسعی میکردم مثل یه زن که با شوهرش خوبه وعاشقشه رفتار کنم.سخت بود اما جزوی از نقشه بود.از پیمان خواسته بودم یه مدت برگرده ایرانو به خانوادش سر بزنه.

روی کاناپه نشسته بودمو فیلم میدیدم.ساعتو نگاه کردم.

۳ظهر بود ووقت اومدن لویی.تلوزیونو خاموش کردمو سمت اتاق خوابمون رفتم.لباسامو عوض کردم یه لباس مناسب پوشیدم تابتونم همونی بشم که برای شوهرش دلبری میکنه. باصدای پر شور وهمیشگی لویی از اتاقم بیرون رفتم و با لبخند نگاهش کردم که خندون سمتم اومدو بغلم کرد.

_سلام خانوم

_سلام عزیزم

سرمو تو گردنش فرو کردمو عمیق نفس کشیدم.

سرشو بیشتر بهم نزدیک کرد.

سخت ترین قسمت افکار ونقشم انجام دادن وظایف زناشوییم بود که برام خیلی سنگین بود.

هیچوقت به لویی اجازه نداده بودم بیش از حد بهم نزدیک بشه و اونم خوب درکم میکرد.بعضی شبا کابوس میدیدمو لویی