رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

نقد و نظرات درباره این رمان

مقدمه!

این روز ها کنارپنجره مینشینم وبه غروب خاکستری خورشید،دل میبندم.

این روزها درگذشته غرق میشوم وچیزی درگلویم بالاو پایین میشود.این روز هابغض میکنم.

ولی بغض مردانه ام رابایک فنجان قهوه تلخ قورت میدهم.

وچندروزی است پرده سیاه اتاقم بوی غریبی همچون مرگ میدهد.

دلم کمی غرق شدن درخواب میخواهد،خوابی ازجنس کمای نباتی...

شایدیک تکه کیک صورتی رنگ با دست پخت تو...

یک عصرانه باطعم دخترانه هایت.

از همان هایی که ادم را یاد لالایی مادرانه می اندازد.

دلم کمی تو رامیخواهد...

کمی از شیطنت هایت پشت بالکن کناری...تا بتوانی این برج زهرمار را ارام و رنگین کنی!

زهرااسعدی:)

Negar_12122017_180813.png

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پیماََََںْ

از موهاش گرفتموسرشوسمت صورتم اوردم وزمزمه کردم:

 

_go the hell

"برو به درک"

موهاشوول کردمو آخرین مشتو تو صورت بورِش خالی کردم وآخرین نگاهوبه بدن خستش انداختم ... از رینگ خارج شدم..

به صدای تشویق تماشاچیا بی اهمیت بودم مثل این چهار سال...

خسته بودم مثل این چهار سال...

دلم یه قهوه ی تلخ میخواست کنار پنجره ی غرق درتاریکی اتاقم که پشت پرده ی سیاهی قایم شده بود.. راننده ددر ماشینو بازکرددو سوارشدم.نگامو له گوشی درحال لرزشم دوختم ....

بادیدن اسم پانیز رو صفحه ی گوشی لبخندمحوی زدم..

شاید تنها همدم تنهایی هام تو این چهار سال پانیز بود بر عکس سن کمش از مامان بهم نزدیک تر بود ...

گوشیو به گوشم نزدیک کردم به صدای گرمش گوش کردم .

 

_سلام دادشی بیمعرفت..

_سلام

همیشه همین بودم..کم حرف..مغرور..

_بازم رفته بودی اونجا؟

_فقط بامشت زدن به اون ادمای پول پرست اروم میشم.درکم کن...

_ولی اینجوری فقط خودتو عذاب میدی...

_قبلنم گفتم..ادامه نده پانیز

_چشم ...راستی؟کی میری ایران؟

_به کسی که نگفتی؟

_نه بابا مگه از جونم سیرشدم؟

_خوبه.فرداپرواز دارم.شب بعدازشام میرم...

_کاش بیشتر میموندی.بری تنها میشم..

_هروقت خواستی بهم بگو میارمت پیش خودم.. _کاری نداری بچم روگازه باید برم...

خنده ای کردموگفتم_برو دختر مزه نریز..

_چشم پیمان خان..فعلا

_فعلا

گوشیروقطع کردموبه صفحه ی خاموشش خیره شدم..همون موقع ماشین ایستادو در سمتم باز شد...

پیاده شدمو به ساختمون سربه فلک کشیده شرکتم نگاه کردم...توی این چهارسال خیلی پیشرفت کرده بودم.شعبه دوم شرکت خانواده فراهانی هادر المان...

پوزخند تکراری این روزارو زدموداخل شرکت شدم...

شاید این اخرین روزی باشه که میام شرکت...دلم عجیب برای اون هوای الوده تهران تنگ شده... برای دورهمیای برادرانمون...

نمیتونم دروغ بگم دلم واسه سهیلوسحرم تنگ شده بود...

دلم میخواد دختر سه سالشونو که با به دنیااومدنش قلبمو پراز غم کرد ببینم...

فکرگذشته دوباره خوره ی مغزم شده بود...

پرونده ی روبه رومو محکم بستمو نگاهی به ساعت مارکدارم که فقط زیبایی مادی رو یدک میکشید انداختم..

ساعت:۷:

هه!یه روز تکراری دیگع تموم شد،‌‌‌به همین راحتی..

برای پایین دادن بغضم یه نفس عمیق کشیدم... "#به_نقاب_رنگی_اش_نگاه_نکن_اینمرد_درد_دارد"

کلیدوتوی درچرخوندم که باصدای تیکی بازشد...

بابازشدن درعطرتلخ تنهایی توبینیم پیچید...

بعداز یه دوش اب سرد که فقط خستگی ظاهرو کم میکرد خودموبایه تخم مرغ مهمون کردم...

ازفرداهمه چیز درست میشد.. میخوام ازصفرشروع کنم..همین!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۲

لباسارو توی چندون جادادمو نگاهی بع البوم های خاک خورده انداختم...

همرو توی شومینه ریختم...

همه ی خاطراتو اتیش زدم..شاید برای همیشه!شاید!

"#چه_کسی_میداند؟"

"#شاید_این_شاید_ها_را_خدا_هم_به_تمسخر_گرفته_بود"

کنارپنجره نشستمو باقهوه ی تلخم به بیرون خیره شدم...به غریبه هایی که تو این چهارسال خوب سردیمو تحمل کردن....

قهورو جلوی بینیم گرفتمو بوکشیدم...

ارامشش جای سیگارو پر میکرد...

****

صب باصدای الارم گوشیم از خواب بیدار شدم.بعدازیه دوش،به صبونه ی ساده خوردمو راهی شرکت شدم...

امروز به نظر همه خوشحال میومدن!

خب معلومه مدیر سردوخشنشون قراربود برای یه مدت طولانی به کشور خودش برگرده ...

مدتی که شاید تااخر عمرش طول بکشه!

روی صندلی چرخدارمیزم نشستم وروموسمت پنجره چرخوندم.

دیگه وقت رفتن بود..باید همه چیز چک میشد..

اقای میری معاون شرکتوصدازدم...

میری بایه تقه وارد شد.احساس خوبی به این مرد داشتم...

به این مرد شکست خورده که خانوادشو تو یه صانحه اتش سوزی ازدست داده بود...

سمتش چرخیدمو کمی از اخم همیشگیم کم کردم...این مرد به گردن من حق داشت...

•●•○•●•♂

رویآهاموڹ مِثلہ نقاشي بچہ پَنج سالس کِہ هیشکي نِمیتونہ #مَفهومـ اَصلیشو درک کنــــه

•●•○•●•♂

دستامو توی هم گره زدموگفتم:

_اقای میری همه چیز برای رفتنم آمادست؟

لبخندگرمی زدوگفت:

_بله !یه خونه براتون تو یه اپارتمان اجاره کردیم که به دستور خودتون خالیه و نیاز به دکورو چیدمان داره..درضمن میتونید همه چیزو ازایران کنترل کنید...

سرمو تکون دادم:

_ممنون(ورقه ی اسنادو روی میز گذاشتم)بااین سند شما وکالت دارید در نبود من شرکت رو به شخصه مدریت کنید... تعجب توی چشمای میشیش بی داد میکرد ...باجدیت ادامه دادم:

_اقای میری این شرکت به جونم وصله پس مراقب جونم باشین...

باهمون تعجب سرتکون دادوخیال منو راحت کرد... ***

بادست چمدونو از ماشین پایین اوردم..نگامو به چشمای اشکی پانیز دوحتم...

شاید دلم خیلی وایه این دختر تنگ میشد که سخت بغلش کردم....

یه لبخند محو زدم که اشکاش بیشترشد...اینهمه اشکو از کجا میاورد؟‌مخزن اشکاش چقدر بود؟

روی پیشونی سفیدشو بوسیدمو نگاموازش گرفتم..

یه نفس عمیق کشیدمو بوی اون شهرغریبو به خاطر سپردم...

توصف وایستادم تاشماره ی پروازم خونده بشه....

ذهنمو به گذشته هدایت کردم...اخرین روزی که ایران بودم...

اخرین باری که دیدمش...

"""روبه روی بیمارستان واساده بودمو به سهیل خیره بودم...

لبامو ترکردمو گفتم:

_دیگه وقت رفتنه...مراقب سحرباش...به تو سپردمش سهیل...""""""

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باصدای خانومی که شماره ی پروازو میخوند ازفکر بیرون زدموسمت ورودی،رفتم....

*****

#آوین

یه چیپس سرکه ای برداشتمونگاموبه بقیه عکسادادم...بدنبودن ولی بهترم میتونستم کار کنم ...

دوربینو همونجا گذاشتموباکیفم بلندشدم ...دلم پیتزا میخواست ....

سمت بالکن رفتم و با چن تا حرکت جکی جانی وارد بالکن واحدخودم شدم...اخ ک هیجا خونه همسایه نمیشه...

گوشی،ساده نوکیامو برداشتمو شماره پیتزافروشیو گرفتم:

 

_پیتزافروشی قارچ خور بفرمایین؟

_سلام ببخشین.یه پیتزا مخصوص لطفا...

_شماجون بخواابجی..

_همون پیتزا واسه امروز بسه،خواستم خبرت میکنم

_چ زبون دراز؟

_تو نونمو میدی؟؟

_نه گلم...الان میفرستم...

_پووف باای

گوشیو گذاشتمو رو مبل شیرجه زدم که ....

عرعر..عرررر...عرعر..عرررر

(خر نیس صداگوشیمه😊)

ارین بود..جوابیدم..

:

_سیلام جناب سروانِ داداش...

_سلام اتیش پاره..چ خبرا؟

_سلامتی رهبرتو چ خبر؟

_والا چی بگم ؟؟امروز سارینا بایکی ازهمکلاسیاش دعواش شده بود...حیوونکی پسره دماغش پرخون بود

_ایووووول عشقم به عمش رفته دیگه...خوب کاری کرده حال پسرارو باید گرفت...

_دستتون درد نکنه دیگه..مام ک بوقیییم

_قابلی نداشت.زن داداش خوبه؟

_اره سلام داره..فقط آوین؟

_جونم داداش؟

_آوین..خواهری مراقب خودت باش..به کسی اعتماد نکن..این لعنتیا هرروز تهدیدم میکنن... نمیخوام چیزیت بشه

_نگران نباش ارین ..اوینو دست کم گرفتی؟؟الانم میرم چون سفارشمو اوردن ..فعلا بابای...

_فعلا عزیزم

گوشیو قطع کردمو سمت در رفتم،پیتزارو روی زمین گذاشتمو فیلم شارلاتانو پلی کردم تا با پیتزای خوشمزم ببینم.

باخوردم دومین تیکه صدای اس گوشیم بلند شد،به اقای مجد بود:

(امروز یه عروسو دوماد داریم زود بیا اتلیه دخترم)

ای به چشم...

گوشیو تو کیفکم انداختمو بعد از یه چرت یه ربعه واسه رفتن به اتلیه اماده شدم.

بانیشی که تا گوشام باز بود وارد اتلیه شدم ..صدای حاج اقا از همون جلوی در مشخص بودو قابل شنیدن..که با پسرش وحید بحث میکرد.. حاجی_پسرجان من میگم لازم نیس تو هی بگو هست... وحید_اخه پدر من اگه کسی نخواد خب تو باغ عکس نمیگیره دیگه...

رفتم جلو تر.وحید تا چشمش به من خورد با عجله گفت:

_اها اوین تو به بابا بگو

_چیشده مگه

حاجی_دخترم این وحید کند ذهن میگه باغو هم واسه عکاسی اماده کنیم 

با چشمای گرد به واژه کند ذهن که حاجی به وحید نسبت داده بود به حاج اقا خیره شدمو با خنده گفتم:

_خب وحید راس میگه حاجی اونجوری هر دوس داش میتونه تو باغم عکس بگیره و رضایت مشتریام بیشترع.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حاجی لبخند بارضایتی زدوگفت:

_چی بگم دخترم بالاخره تو جوونی از این چیزا بیشتر سر در میاری هر چی تو بگی...

وحید ناله وار گفت:

اونقت من کند ذهنم دیگه ؟؟داشتیم پدر من؟؟داشتیم؟!

حاجی_حرف اضافه نزن پسر،برو به کارت برس که کلی کار داریما..

وحید با لبای اویزون زمزمه کرد؛

_میبینی چجوری میپیچونه؟

لبخندی به بحثای دلنشینشون زدمو دلم واسه بابارضام پر زد.

کاش بود.اون اتفاق..اون ادمای لعنتی همه هستیمو گرفتن

"""بعضی وقتا حس میکنی همه ی آدمای دنیا با همن و خوشحالن و فقط تویی ک تنهایی و تو خودتی...

""""" باصدای حمید دست از فکر کردن به گذشته برداشتم...

_بازکه توفکری؟؟

لبخند بیجونی زدمو مشغول شدم.

وحید پسرحاج اقابود که ۲۷سالض بودو ازدواج نکرده بود.واقعا ازدواج نکردنش همیشه واسم سوال بوده..

اون چهره ی جذابی داشتو همیشه میخندید...وباهام مثل برادر رفتار میکرد...

گفتم برادر!

دلم خیلی واسع آرین تنگ شده.

یه سرباید برم مشهد!

****

#پیماََََںْ

 نگاه خستموبه ساختمون دوختم و باقدمای خسته سمت در ورودی رفتم.

ساعت۸شب بود.

تاخواستم درو باز کنم یه چیزی فرو رفت توشکمم !!

بعله !ازدست این بچه های دردسرساز؛اوووف!

بااسانسور رفتم طبقه ی سوم ،هر طبقه شامل دو واحد کنار هم بود.

در واحدی که مطمعن بودم مال خودم بودو باز کردمو داخل شدم..

چقدر بهم ریخته بود.

صاحبخونه حتی نخواسته بود اشغالارو از رو زمین جمع کنه!!

با پا آشغالارو کنار زدمو چمدونو سمت اتاق بردم...

یه تخت کهنه ویه پرده خاک گرفته تنها وسایل اتاق بود.بعد از تعویض،لباسام سمت پذیرایی رفتم.

کنار اپن سر خوردموروزمین نشستم که چشمم به یه دوربین حرفه ای خورد.

یه دوربین دیجیتال مشکی که یه پاپیون کوچولو ازض اویزون بود.

معلوم بود مال یه ادم حرفه ای والبته دخترع ولی اینجا چیکار میکرد؟؟

عجیب بود،بعد از این چهار سال اولین بار بود که یه حس کنجکاوی باعث میشد سمت چیزی برمو حالا اون حس منو ترقیب میکرد تا عکسای اون دوربینو چک کنم...

ولی گفتم شاید شخصی باشه ولی اگه چیزمهمی بود ک اینجا نمیذاشتنش...

؟؟؟

دوربینو توی دستم گرفتمو خواستم روشنش کنم ولی پشیمون شدم .

تو که انقد فضول نبودی پسر؟؟

دوربینو روی زمین گذاشتمو سمت اتاق رفتم...

تختو مرتب کردم تا بتونم یکم استراحت کنم...

به پانیز اس دادم که رسیدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روی تخت دراز کشیدمو مچمو روی پیشونیم گذاشتم...

فکرم رفت سمت سحر..اخرین باری که دیدمش...

"""""""""""سحر_فک کنم دیگه شناخته باشیش...من...عاشق...سهیلم پیمان

سحر_پیمان لیاقت تو بیشتر از ایناس..شاید مسخره ترین بهونه باشه ولی حقیقته..تولایق بهترینایی...

بعداز جداییمون برو المان...دوباره عاشق شو ولی اینبار درست شروع کن..برات بهترینارو ارزو دارم..

``````

چشمامو محکم روی هم فشار دادمو زمزمه کردم_فراموشت کردم ولی عاشق نشدم..قول دادم عاشق نشم و نشدم... از گرمای شدید بیدارشدمو سمت آشپزخونه رفتم تایه لیوان اب بخورم...خداروشکر حد اقل یخچال بود تو اشپزخونه..

بااولین جرعه ی اب درد شدیدی تو گردنم پیچیدو دیگه چیزی نفهمیدم..

×××××××××××××××⁦

#آۅیݧ 

هواگرفته بودو اسمون اماده ی قرش...انگار دل خداهم گرفته بود...گوشیمو بیرون اوردمو نگاهی به صفش کردم...

چقدر تنها بودم...

سیب گلوم راه نفسمو بسته بود...

نگامو بین سنگ قبرا گردوندم ..

مثل این چند سال اروم اسمشونو زمزمه کردم...

اقای محمد اشرفی 

و

 بانو الناز خانی

بازم سر درد گرفته بودم.حس بدی بود توقبرستون روبه روی قبر پدر و مادرت باشی ...

دلم ارینو میخواس تا یکم ارومم کنه.

چشمامو روی هم فشار دادمو بلند شدم.

*** داخل واحد خودم شدم.ایش ایش بوی گربه مرده میداد از کثیفی.

فوری در بالکنو باز کردم و رفتم تو اشپزخونه،حسابی گرسنه ای بودم.یه نگاه نیم ثانیه ای به اطراف انداختم ،پیتزای جیگرم داشت رو اُپن چشمک میزد.عجب دوره و زمونه ای شده ها.پیتزا واست چشمک میزنه،جلل خالق!بعد از اینکه پیتزامو یه لغمه ی چپ کردم با شکمی ورقلمبیده نشستم پای فوتبال ،چشمتون روز بد نبینه استقلال و پرسپولیس بازی داش.حالا من طرفدار کدوم تیمم؟هیــــس،هیچی،فقط تیم ملی..خخ شوخی کردم.منم پرسپولیسیم ،حالا از شانس تخمه مرغی ما استقلال یک هیچ جلو بود.با چشمای لبالب اشکی تخمه میخوردمو واسه تیم خودم،عشق خودم،عمر خودم،دعا میکردم.

من_گــــــــــللل،...گلهههه ..هورااا

یعنی خاک توسرشون با این بازی کردنشون،بازی مساوی تموم شد

بایه خمیازه ای که دهنو شکل غارعلیصدر باز کرده بود سمت رخت خواب حرکت کردم،که یادم افتاد باید عکسایی که دیروز گرفته بودم بریزم رو فلش تا واسه وحید ببرم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زیر سیبیلی نگاهی به اطراف کردم بلکه این دوربین چغندرم پیدا شه ولی صاب مرده آب شده بود رفته بود تو زمین(خاک تو سرت تو که زنده ای خره)

کلی گشتم ولی نبود،انگار آدم فضاییا بردنش(ادم فضایی چیع مگه تو بچه ای؟)خلاصه داشتم میگشتم که یادم افتاد دوربیو صبح تو واحد بغلی جاگذاشتم.یه خاک تو سرت مشتی واسه خودم تو اینه فرستادمو راهی واحد بغلی شدم.

حالا از کجا؟راهرو؟عمرااا.

دربالکونو باز کردمو با همون حرکت انتهاری معروفم داخل بالکن واحد بغل شدم.

ینی من عاشق اینجام.شنیدین میگن مرغ همسایه غازه؟مال مام دقیقا همینه!بالکن همسایه قصر سفیدیه واسه خودش...

دستمو روی دستگیره فشار دادم که ای دل غافل چراقفله؟

من که اینجارو قفل نمیکردم.

گیره ی موهامو بیرون اوردمو همونجور که ابرو بالا مینداختم قفلو باز کردم!

بله اینجوریاس!!

آدم که داداشش پلیس باشه این شکلی میشه ،جیگر،هلو،بپر تو گلو،اصن یه وضعی!! رفتم داخل.به جز چراغ خواب همه ی چراغا خاموش بود،آروم رفتمو دوربینو که رو اُپن چشمک میزد برداشتم و خواستم برگردم که یه صدایی مانعم شد،مدیونین اگه فکر کنین حس کاراگاهیم فعال شده بود!

بعله شاخکام فعال شد که صدا از آشپزخونس،خدایی ای همچین بگی نگی ترسیده بودم.

 

خب من،یه دختر جیگر ،هلو ،خوشگل...تو یه خونه ی خالی که واحد بغلیشم مال خود خاک بر سرمه واز قضا خالیه و من تک و تنها و دربه در تو این شهر غ یب دور افتاده از یار...خب دیگه دارم حرف مفت میزنم خودم میدونم.خلاصه ترسیده بودم.

یکی ازچوبایی که اون گوشه کنارااز ام دی اف کارا جامونده بودو برداشتم رفتم سمت آشپزخونه....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خدا ایشالله نصیبتون کنه ،چرانکنه؟نصیبتون کنه،یه پسرقد بلند با یه گرمکن مشکی که دقیقا پشتش به من بودو معلوم نبود داره چه غلطی میکنه!

دقیقا روبه روی یخچال وایساده بود،تاخواست برگرده با چوب mdfنازنینم کوبیدم تو ملاجش،بعله به من میگن آوین چکشی!چی گفتم؟!! اوی اوی بیشعور افتاد تو بغلم،نگام روی چشمای بستش ثابت موند ،خیلی معصوم بود،یه نگاه کلی دارم میگم کلی هااا بهش انداختم.

یه صورت کشیده با یکم ته ریش موها قهوه ای و البته لخت که چه ارض کنم مث خط کش صاف بود.

قدش غلط نکنم یک و هشتاد بودش.

یه هیکل ورزشکاری تووپ،از اینا که معلومه زندگیشون ورزشه هااا،اها مژه های بلند و دماغ قلمی!

 

حالا میرسیم سراصل مطلب،اینکه این شازده اینجا چ غلطی مبکنع عایا؟

بازور بردمش روی صندلی نشوندمش وباطنابی که باهاش ورزش میکردم بستمش،روزمین روبه روش نشستم .

زیر لب همش زمزمه میکردم ؛توکی هستی؟نکنه دزدی...شایدم گدا...آخه اسکول این ککجاش بع گداها میخوره؟خب شاید دزدع... اگه دزد باشه که خیلی کله خرابه ،شایدم از این آدماس که وقتی شانس پخش میکردن خواب بوده،چون خورده به کاهدون،اینجا که چیزی نیس خوو... صبر کن ببینم نکنه از آدمای اون شارلن sharlen عوضیه?

باچشمای گشاد بهش زل زدم که دیدم داره به هوش میاد...

_اوپس،وقت خواب برادر؟

چشماشو روی هم گذاشتو با دندونای کلید شده،گفت:تو کی هستی؟

با لحن شیطونی گفتم:دست شیطونو بستی... اوه اوه اژدها وارد میشود ،چشماش قرمز شد.

پسره_عین ادم بگو کی هستی و تو خونه ی من چ غلطی میکنی؟

پسره ی بیشور چقد بی ادبه؟

_عهههه رودل نکنییی؟خونه ی توو؟لابد منم غلام سیاهم که البته سفیدم و اومدم برات نوکری کنم..

Negar_14122017_115237.png

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ابرویی بالا انداخت وگفت:از کی تاحالا نوکرا لباس خواب خرسی میپوشن؟

باچشمای قد نعلبکی به لباس خرسی ای که تنم بود خیره شدم...خاک توسرم،تازه فهمیدم چی پوشیدممم!!

فوری دویدم سمت اتاق و بعد کلی گشتن یه پتو مسافرتی پیدا کردم ودورم پیچیدم.قشنگ شبیه خاله قزی شده بودم.

با قدمای پنگوئن وار سمت حال رفتمو دوباره روبه روی جناب چغندر نشستم.خب نمیدونستم اسمش چیع؟

_خب چناب چغندر می فرمودین؟

_چغندر؟

_آره دیگه،حالا میگفتی؟

_تو کی هستی؟

_اول تو بگو

_صاحب خونه ای که الان تو توش تمرگیدی

_اوی اوی درست بحرفا

_توکی هستی؟

_به نام خدا آوین اشرفی هستم۲۳ساله از مشهد،همسایه بغلی جناب چغندر که شما باشی

_الان دقیقا چی میخوای اینجا؟

_اومدم دوربینمو بردارم که مچ جناب دزد روگرفتم.

_دزد؟کو؟؟کجاس؟؟

با چشمای خمار گفتم؛روبه رومه.

_آخه احمق دزد کجا بود؟من امروز از آلمان برگشتم ،این خونرم از آقای مجد اجاره کردم.

باترس_آقای مجد؟

_آره صاحب این ساختمون

_باشه الان زنگ میزنم به آقای مجد وازش میپرسمم.

_حتما بزنگ

باگوشیم شماره ی آقای مجدو گرفتم و گذاشتم رو بلندگو.

_الو حاج آقا؟

_سلام آوین جان خوبی دخترم؟

_خوبم حاجی،راستش زنگ زدم بپرسم قراره مستعجر جدید بیاد؟

_آخ،شرمنده دخترم،وحید گفت بهت بگم وسایلتو برداری چون امروز مستعجر جدید میاد،مرد خوبیه تازه از آلمان اومده واسم تضمین شدس،نگران نباش.

با شرمندگی به چغندرنگاه کردم که دیدم ابرو هاش گره خورده،خب مث اینکه ضایع شدیم اساسی.

_اها پس ممنون دیگ کاری ندارین؟

_نه بابا جان شبت بخیر

_شب شمام بخیر

گوشیو قطع کردم ک چغندر گفت:خوردی؟حالا هستشو تف کن.

_خب پس خوش اومدی همسایه جدید

دوربینمو برداشتم برم سمت بالکن که گفت:منو کی باز کنه؟

رفتمو طنابارو باز کردم و دوباره رفتم سمت بالکن که گف:کجا میری؟

با لب و لوچه ی آویزون گفتم؛واحد خودم.

_از بالکن؟

_پ ن پ

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پیماََََںْ 

با چشمای گرد به دخترع اسمش چی بود؟آرتین؟آرتین که اسم پسرع...آها آوین نگاه کردم .

بالکنو باز کردو با چند تا حرکت پرید اونور.

یا خود خدا این دخترع یا تارزان؟با تعجب به آینه نگاه کردم.بعد از چهار سال داشتم از ته دل لبخند میزدم ،شب عجیبی بود اونشب،پر از خنده های واقعی...

صب باصدای تیک تیک ساعت پاشدم.

امروز باید میرفتم یتیم خونه ،اونوقتا که ایران بودم هر از گاهی بهش سر میزدم ولی بعد از رفتنم فقط با حساب بانکی میتونستم کمکشون کنم.

یه کت شلوار مشکی پوشیدمو بعد از مرتب کردن موهام رفتم سمت آشپزخونه .خیلی گرسنم بود ولی چیزی تو یخچال پیدا نمیشد.باید بگم بیان یه دیزاینی به خونه بدن.

واای بوی کیک خونگی میومد.گشنگیم صد برابرشد.بیخیال شدمو سمت خروجی رفتم.تا درو باز کردم آوین جلوم سبز شد،سرشو مظلوم پایین انداخته بودو یه پشقاب کیک دستش بود.

سرشو بلندکرد،اصلا نگام نمیکردو نگاشو دورم می چرخوند.

_سلام آقاچغندر

از لقبی که برام انتخاب کرده بودخندم گرفت اما با جذبه ی همیشگی گفتم:

_فرمایش؟!.

زیرلب چیزی گفت که نشنیدم،بشقابو جلو آوردو گفت: بابت دیشب معذرت...

تعجب کردم!

این دختر تخس روبه روم داشت بابت دیشب معذرت خواهی میکرد؟!

اصلا مگه من از دیشب ناراحت بودم؟مگه ناراضی بودم؟دیشب باحال ترین شب بود،البته شاید!!!

بابیخیالی کیکو گرفتمو گفتم:

_خب کارتو گفتی میتونی بری...

قبل اینکه چیزی بگه درو محکم بستم.

لبخندی زدم که دندونام مشخص شد.

نگامو به کیک توی دستام دوختم،به نظر که خوشمزه میاد.

یه تیکه برداشتمو به گرسنگیم خاتمه دادم.

میتونم با جرعت بگم بی نظیر بود.

خداییش حرف نداشت،یه دختر تو این سن با این دستپخت؟!!

بقیه ی کیکارو روی اُپن گذاشتمو از خونه زدم بیرون.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#آۅیݧ

پسره ی بیشعور،الاغ،خر،الحق که همون چغندر مناسبشه.بلد نیس سلام بده ،سللمو بیخیال،یه تشکر نکرد بابت کیک.از دماغ فیل افتاده.اه.

ار اتوبوس پیاده شدموداخل اتلیه رفتم،فقط وحیدبود که کاملا مشخص بود اعصابش داغونه.

سرشو بلند کردوگفت :سلام...آوین این عکسای اقای خانی رو ندیدی؟

_مگه دست من نبود؟

_دست توعه؟

ابروهامو بالا انداختمو گفتم:پ ن پ دست شولمه.(شوهرمه)

نفس راحتی کشیدو گفت:از صبه دارم دنبالشون میگردم.

کیفمو روی میزم انداختموگفتم:من نباشم توحلاکی.

_اون که صددرصد.شما تاج سری.

بعداز اینکه عکساروتحویل وحیددادم رفتم تو اتاق عکاسی.

اتاقو مرتب کرمو چند تا ژست طراحی کردم.

نگاهی به وحید کردم که دیدم شبیه جوجه اردک زشت زل زده به عکسا،ایش شبیه این پسره چغندرم اخم کرده بود.

یکم کرم ریختن که عیب نداره؟ها؟

_وحید چای میخوری؟

_اره اگه لطف کنی

(لطفم میکنم اونم چ لطفی)

رفتم تو آبدار خونه یه چای دبش ریختم ،خب،حالا چه کنیم؟فلفل؟نوچ.

حلوارو از تخچال برداشتم .از جعبه ی کمک های اولیه یکی از قرصای حاج اقارو برداشتمو پودرکردموریختم توحلوا،وحلواروقشنگ ورز دادم.گذاشتمش کنار چای.چای و حلوارو تو اتاق کار رو میز وحید گذلشتم، وبا معصوم ترین چهره ای که از خودم سراغ داشتم،نشستم پشت میزمو مشغول کار شدم.ینی فقط منتظر بودم بره دسشویی هااا... روصندلی توسالن نشستم ومنتظرش موندم ولی نه انگار عاقا قصدتشریف فرما شدن ندارن.

صداموصاف کردموباصدای بلندصداش زدم.

_وحید،وحیـــد،وحیـــــــد.

نه انگار کرشده بود.صدای پااز پشت سرم اومد.برگشتم که....

اوخی دلم سوختش

نذاشت چیزی بگمو گفت:آووین

گفتم:جان؟

_منوامروز بیخیال شو،اصلا نمیتونم حتی یع قدمم بردارم.

واااییی خداتو دلم عروسی بود ،ولی چهرمو ناراحت کردمو گفتم:چراوحید؟توکه الان خوب بودی!

_نمیدونم تو برو منم به یکی از دوستام میگم بیاد کمکت،خوبه؟

_باوش.هرجور راحتی.

عجب غلطی کردما،کی حوصله داره اخهههه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب ببینین اقای فدایی با دست گل وارد ارایشگاه میشین و باوارد شدنتون انگارکه محو عروس شده باشین چن ثانیه با لبخند بهش خیره میشین و بعد پیشونی عروسو میبوسین و دست گلو تقدیم میکنین

_متوجه شدم

خودمونیما عجب فامیلی ای داشت این طرف؟(فدایی)خانومت فدات شه اق فدایی.

خواستم دنبال داماد راه بیفتم که...

_خانوم اشرفی شما از داخل ارایشگاه فیلم بگیرین.

برگشتم سمت صدا که با یه حوری بهشتی رو به رو شدم،راستی به پسرام تو بهشت میگن حوری عایا؟

_شما؟

با یه لبخند جذاب گفت:دوست وحید هستم،سام واحتمالا شمام همکارشید.

_اها بله راستی گفتین من از داخل فیلم بگیرم؟

_اره شما از داخل فیلم بگیریم که تیکه تیکه فیلمو میکس کنیم.

_اوکی،پس من رفتم.

وایی عروس چقد قشنکه ایشالله مبارکش باد.

عروسک انقد بانمک و خوشگل بود،تو حلق اقات گیر کنی ایشالله.ولی خدایی چی بود اون آق فدایی میومدی زن خودم میشدی.

من به این خوجملی.

خلاصه دوربینو روشن کردمو زوم کردم رو در تا فیلمو با ورود شاخ شمشاد جناب فدایی،شروع کنم.امروز خیلی خسته شدم،

جاتون خالی تو اتلیه انقدر خوش گذشت ،هر ژستی که میدادم عروس ۳۰بارسرخ و سفید میشدو وحید هر سی بارو میرف دسشویی.

 

باحالی زار داخل طبقه ی سوم شدم.نمیدونم چرا ولی نگاه واموندم سمت واحد بغلی کشیده شد.واحد اقای چقندر بداخلاق بی ادب والبته خوشپوش ،لامصب عجب تیپی زده بود صبح.

با دیدن کفشای کالج مشکیش به خونه بودنش پی بردموبا خیالی تخــــت داخل واحد خودم شدم.وای خدا خیلی گرسنمههه*******

 

Negar_16122017_202702.png

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پیمان

امروز دومین روزیه که توی این خونم،دیشب تمام اساسای خونرو چیدم.

با صدای ساعت از خواب بلند شدم،ساعت۷صبح بود.

یه گرمکن پوشیدمو از خونه زدم بیرون،باید میرفتم نونوایی تا یه نون بخرم واسه صبخونه...

واای خدا صفو نگا کننن...چقدشلووغههه😭تقزیبا ۶نفرجلوی من بودن،باژست همیشگی وایسادم ویواشکی نگاهی به جلو انداختم که چشمم به آوین افتاد،درست نفردوم وایساده بود وبالبخند منتظر نوبتش بود.

نگاش که به من افتادلبخندی زدو دست تکون داد.

ولی من اخمی کردم و رو گرفتم.

اومدکنارم.باورم نمیشد😳.از نفردوم اومد نفر هفتممم..

آوین_چقد تواخمویی چقندر جان؟مگه ارث باباتو خوردم؟!

_من با آدمای مزاحم که بدون اجازه وارد خونم میشن و بهم تهمت دزدی میزنن و خودشونو صاحب خونه جا میزنن کاری ندارم.

 

_اییی چقد تو لووسی؟چقندرم انقد لووس؟صد رحمت به پیشی ملوس

از مدل حرف زدنش خندم گرفت خیلی بانمک حرف میزد.خوش به حالش چقدر بی غم بود که انقد خوب میخندید وبیخیال بود؟

_چرا از نفر دوم اومدی هفتم؟

_کنار تو بودن بهتر از تنهاییه.از تنهایی خوشم نمیاد،هرچند بهش عادت کردم.

وقتی چهره ی درهمشو دیدم دیگه حرفی نزدم.

باهم نون خریدیم و بعدشم از سوپری یکم خوردو خوراک خریدیم.

تو طبقه ی سوم بودیم که آوین گفت؛من تنهام خوشال میشم صبونرو باهم بخوریم....

ای خدااا این دختر چقد سیریشه؟!!!

با اخم گفتم:من با مزاحما کاری ندارم.

با لبخند بانمکی ابرو بالا انداخت و گفت:

چای تازه دم ویکمی از کیک دیروزیم مونده،بازم نمیای؟

تا گفت کیک مغزم هنگ کرد،من ادم شکمویی نبودم ولی کیک دیروز واقعا حرف نداشت.

با همون اخما وارد خونش شدم.

یه خونه ی فوق العاده ساده که با کارای هنری تزعین شده بود.پشت میزغذاخوری نشستمو منتظر شدم.ینی این دختر خجالت نمیکشید خونش این وضعی بود؟

از اشپزخونه داد زد_منعاشق بهم ریختگیم ینی چون هیچوقت وقت نمیکنم خونرو جمع کنم بهش عادت کردم.بهم نگو شلخته

 

باچشمای گرد سرمو سمت اشپزخونه چرخوندم.ذهنمو خوند؟این دیگ کیه بابااا؟

بالبخند یه تیکه از کیک دیروزی اورد وگفت:اینو بخور که ضعف نکنی.

سرمو تکون دادمو مشغول شدم.

_شیر میخوری یا چای؟

_چای

با دوتا فنجون چای برگشت.به نظر دخترخونگرمی میومدو یع حسی باعث میشد ازش دوری کنم.حسی که میگفت این دختر با تنهایی من غریبس...

""یه حس غربتی دارم

که از هرجمعی بیزارم

کنار هرکسی باشم

همین تنهاییو دارم.""

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سکوت بدی بود،مثل این چهارسال که کسی نبود این سکوتو بشکنه ولی انگار اینبار اشتباه کردم.

اوین_خب؟چغندر جان شغلت چیه اخوی؟

_انقد نگو چغندر

_پس چی بگم؟گودزیلا؟اورنگوتان؟یا نه نه!!بی ادب خوشپوش بداخلاق گند دماغ؟؟

با صفتایی که برام ردیف کرد چمام درشت شد.

بااخم وحرص گفتم:_اسمم پیمانه ،پیمان فراهانی.

لبخند بی خیالی زدوزمزمه کرد:پیمان ،ینی عهد.چه جالب.!

_خب عاقا پیمان شغلتون چیع؟

_اونوقت چرا باید جواب بدم؟

یدفه روی میزخم شدوبا چن تا چشم غره گفت:مث اینکه دیگ کیک دلت نمیخواد؟

بااینکه خیلی عاشق اون کیک شکلاتی بودم ولی بلندشدم وبااخم وحشتناک سمت در رفتم وتو همون حالت گفتم:نه،انگار اشتباه کردم دعوتتو قبول کردم.وای خدا پس کیک چی؟

همین که جلوی در رسیدم پریدجلوم وگفت باشه بابا بیا بشین.

گوشیش،زنگ خورد.

بالبخند جواب داد:الو 

_.....

_سلام به داداش خودم

_.....

_عالی

_.....

_نه بابا هنوز جاییو پیدا نکردم.

_.....

_اگه بتونم تویه شرکت استخدام بشم یکی از کارامو میذارم واسه پایان نامم

_......

_اره دیگ،سارینا خوبه؟کتی؟همه خوبن؟

_سلامت باشن از طرف من خانمتو ببوس

_.....

_بچه پرروو

_.....

_باشع پس خدافظ.

بالبخند گوشیو کنار گذاشتو پشت میز نشست.

من_تو عکاسی؟

بااخم گفت:به تو چه؟

_اگه بگی منم میگم.

با خشحالی گفت:اره.حالا تو بگو

_من طراح لباسم.مدیر یه شرکت مزون لباس تو المان.

_اووو ایول بابا،حالا نمیخواد مدیر بونتو به رخ بکشی.

_من نه همچین قصدی دارم و نه خواهم داشت

_خب بابا فهمیدیم ادم خوبی هستی.ولی مهربونیو با چسب دوقلوام نمیشه بهت چسبوند

****

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه ماهی از اون روز گذشت.

امروز تولد پسرصاحب خونمه،خونرو مرتب کردمو یه ساعت نقره براش به عنوان کادو خریدم.

بعداز یه دوش حسابی،یه پییراهن شیری با کروات مشکی و کت وشولوار مشکی(لباس تو کاور هست)پوشیدم.

موهامو مثل همیشه ژل زدمو ساعتمو دست کردم.کادورو توی یه پاکت گذاشتم.اخرین نگاهمو به اینه انداختمو بعد از مطمعن شدن از خونه زدم بیرون.هواعالی بود،بعد یه هفته که اومدم تواین اپارتمان،از اقای ....خواستم ماشینوبرام بیاره تا راحت بیرون برم.سوارbmvمشکی رنگم شدمو پیش به سوی مهمونی. ******

یه خونه باغ فوق العاده شیک که کاملا چراغونی شده بود.یکی از خدمه ها منو به داخل راهنمایی کرد.

خونه واقعا بزرگ بود،مثل خونه ی مادر بزرگ.

اقای مجد که پیرمرد جذابی بود اومدسمتم وگفت:خوش اومدی پیمان جان،خیلی خوشالم کردی پسرم،برو پیش وحیدوخوب از خودت پذیرایی کن.

_ممنون اقای مجد

به سمتی که وحید پسراقای مجد وایساده بود اشاره کرد.باقدمای محکم سمتش رفتم،مهمونی بزرگی بود وواقعامختلط،تعجب میکردم که چطوری حاج اقا اجازه داده این مهمونی برگزاربشع؟!چون فک میکردم ادم مذهبی ای باشه.

تاچشم وحیدبهم خورد اومد جلو وبالبخند گفت:شما باید اقا پیمان باشید.مستاجر جدید ،درسته؟

اخمامو باز کردمو با لبخند محوگفتم:درسته

رو به دوستاش گفت:خب دوستان پیمان یکی از دوستای خوب من هستن ،امیدوارم اجازه ندین احساس تنهایی کنه، وبعد رو به من گفت:

_از خودت پذیرایی کن پسر.

وبعدم یه چشمک گذاشت تنگش.

از اینهمه صمیمیتش تعجب کردم ولی به روی خودم نیوردم.

از جمعشون فاصله گرفتمو روی یکی از صندلی هانشستم.صدای جمعیت حاظر توی سالن واهنگی که پخش میشد کرکننده بود. 

احساس تشنگی شدید میکردم.نگامو توی سالن چرخوندم درست ته سالن یه میز پراز مشروبای مختلف بود.تصمیم گرفتم امشبو یکم خوش بگذرونم.

 

درست چهارسال بود که لب به مشروب نزده بودم.ولی امشب....

بلندشدم.باقدمای محکم سمت میز حرکت کردم.سرم پایین بود و توی فکر.

نمیدونم چرا برگشته بودم به چهارسال پیش،توی یه همچین مهمونی ای بود که سحرو ازدست دادم.اولین دیدار اون باسهیل درست تو همچین شبی بود.

شبی که پوریا(داداشم)ازامریکابرگشته بودوجشن بازگشتش باعث شد رفیق قدیمیمو ببینم،سهیلو،کسی که از برادر برام عزیز تربودولی کاش روزگار این بازیو باهامون نمیکرد.کاش سحر به برادرم دل نمیبست.کاش من زودترتلاش میکردم تا عشق سحرو از دلم بیرون کنم

Negar_16122017_203731.png

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با برخورد چیزی به سینم سرمو بلند کردم که مساوی شد باسقوط بانوی روبه روم .فوری بغلش کردم تاپخش زمین نشه.

آروم ازچونش شروع کردمونگامو بالا اوردم.

لبای کوچیک ولی قلوه ای،دماغ قلمی وعروسکی،گونه های برجسته،چشمای...اینکه..اینکه..اینکه اوینه.

هردومون بافریاد گفتیم:تو؟؟!!

انگار من زودتر به خودم اومدم وگفتم:

تو اینجا چیکار میکنی؟

_خودت اینجا چیکارمیکنی؟

_مثل اینکه یادت رفته اقای مجد صاحب خونمه.

_توام انگار یادت رفته حاج اقاصاحب کارمه هاا.

صاحب کار؟!ینی حاج اقا اتلیه داره؟

انگارفکرمو بلندگفتم که گفت:بله داره..

آهانی گفتم که تازه یاددم افتاد کاراصلیم چی بود؟بدون توجه به اوین دوباره سمت میز مشروب راه افتادم که صدای اوین از پشت سرشنیده شد.

_هوی چغندر،الحق که همون بی ادب چغندر لایقته.

 

لبخندی رولبم نشست نمیدونم چراعاشق این لقب شده بودم!

***

#آۅیݧ 

وای خدا...خودت به داد دوس دختراش برس..ینی دوس دختر داره؟

غلط کرده...اصن..اصن به من چه؟

باحالت قهر روی یکی از صندلی ها نشستم. و یه اخم وحشتناک کردم.

وجدان_الان قراره مثلا بیاد نازتو بکشه بگه قهر نکن عزیزم؟

_عمرا،از اون چغندر هرچیزی برمیاد بجز عزیزم گفتن و ناز کشیدن.

_پس غلط میکنی قهر میکنی.

_به تو مربوط نیس.بِخَف شما

حظور کسی رو کنارم حس کردم.

سرمو سمتش برگردوندم که ....

یه پسر لوس دختر نما از اینا که یه کیلو ادامس توغار مبارکشون میجَوَن وموهاشونو دور از جون شبیه خروس درست میکنن.

با اکراه سرمو سمت مخالف گردوندم که باصدای نکرش گفت:عزیزم افتخار رقص میدی؟

زیر لب گفتم:تو برو شیرتو بخور کوچولو.

_چیزی گفتی عسلم؟

خواستم چیزی بگم که....

پیمان_نه خروس خان میتونی شرتو کم کنی.

دختره...نه نه پسره گفت:اِوا شما کی باشی؟وکیل وصی شی؟

پیمان_تو اینجوری فک کن.

همچین این حرفو باحرص زد که پسره با حالت چندش اوری بلندشد وگفت:تو گلوت گیر کنه ایشالله.

با چشمای گرد به پسره که داشت شرشو کم میکرد نگاه کردم که صدای عصبی پیمان بلند شد:

چیه؟خیلی ازش خوشت اومده برم برش گردونم؟

با حول گفتم:نه بابااا.بره گم شه پسره ی دخترنما.

اینبارچشمای پیمان گرد شدو یه دفعه ازخندخ ترکید.چقدر قشنگ میخنده این؟محو اون خنده ی مردونه ،دور ازاین کره ی خاکی (پیازداغشو زیاد کردم میدونم)غرق شدم تو خوشی...نمیدونم چند دقیقه محو بودم که با صدای پیمان که حالا کنارم نشسته بود به خودم اومدم.

_تو عادت داری واسه مردم لقب بذاری؟پسردخترنما...وای خداا

دوباره ترکید.

به خنده های ازته دلش لبخند زدم.یه ارامش خاصی داشت خنده هاش.

_واسه چی رفته بودی اونور؟

Negar_16122017_204119.png

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به بطری مشربوبش اشاره کرد وگفت:

_واسه این..

دیگه حرفی نزدم.مشغول خوردن ابمیوم شدم.

تقریبا یه ساعتی از اومدنم میگذشتوحید باعجله اومدسمتم ،گفت:اوین میشه یه لحظه بیای؟

نگاهی به پیمان انداختم،اصلا توباغ نبود ومشغول مشروب خوردنش بود.

بلندشدم و باوحیدهمراه شدم رفتیم وسط سالن،جایی که همه مث موروملخ ریخته بودن وسط ومیرقصیدن،نمیدونم چراحالم گرفته بود.

دلم واسه پیمان شور میزد،میترسیدم زیادروی کنه.صدای وحیدمنو از فکرام بیرون اورد:زودباش ،فلشو بده،

_فلش!؟اها باش..

_تانگوام ریختی دیگ؟!

_اره بابا ریختم.

فلشو دادم دست وحیدوبرگشتم پیش پیمان،نمیدونم چرا این وحید همونجا فلشو نگرف،خداااا.ازهمون دور نگامو به پیمان دوختم،چون توی جمع غریبه بود پارتنری نبود تاباهاش برقصه شایدم علاقه ای نداشت.

روبه روش وایسادمو گفتم:افتخار رقص میدین چغندر جان.

چشماش قرمز بودلعنتی،زیادروی کرده بود.

پوزخندی زدوگفت:از کی تاحالا دخترا پیشنهاد میدن کوچولو؟

 

نمیتونست درست حرف بزنه،

_تو شهرمادختراپیشنهاد میدن مشکل داری شما؟بعدم اگه من پیشنهاد ندم بهت که میپوسی بیچاره.

پوزخندش پررنگ تر شدو بلند شد.

رفتیم سمت پیست رقص.

یه دستمو روی شونش گذاشتمو دست دیگمو روی پهلوش واونم دستاشو دور کمرم حلقه کرد ورقصمون شروع شد.به سختی نگامو به نگاش دوختم.

دوتا مردمک ابی،روشن،خیلی روشن،مژه های بلند،یه دنیا غم،معصوم بودن.مث چشمای یه پسربچه ی تنها.

اروم بود ولی من نه،تپش قلبم بالارفته بود،انگارخیلی خسته بود،سرشو توی همون حالت روی شونم گذاشت.

اروم کنار گوشم زمزمه کرد:وحیدچیکارت داشت!؟

_قرار بود توفلش براش اهنگ بریزم.

سرشو بلند کرد،ناراحت بود،خیلی...

_دوستت داره؟!!!

بااخم گفتم:ما مث خواهرو برادریم...

لبخند ارومی زد.

قشنگ میرقصید،به این کوه غرور نمیمومد این مدلی برقصه.

_اوین؟؟؟

_جانم

لبخندش عمیق شد.

_میدونی معنی اسمت چیه؟

تو چشماش غرق شدم.

_راستش نه.

نگام کرد.عمیــــــق!

_ینی عشـــق.معنی اسمت اینه!

با تعجب نگاش کردم.

ادامه داد_حالم خوب نیس اوین.

سرمو پایین انداختم.

_وقتی اونهمه اونهمه از اون کوفتی بخوری همین میشه،یکم بعد میریم.

_نمیخوام برم خونه.

_با این حالت میخوای بریم شهر بازی؟باید بریم خونه یه چی بخوری حالت خوب شه،جاییت درد نمیکنه؟

ازم جداشد.اروم با مشتش زد روقلبش...

_اینجام درد میکنه اوین.

_چشمامو غم گرفت.دوس نداشتم اینجوری ببینمش.

_صبر کن برم لباسامو بپوشم بیام بریم.

رفتم طبقه بالا،بعداز پوشیدن لباسام اومدم پایین ولی خبری از پیمان نبود،پوووف باعجله ازخونه باغ خارج شدم.از دوردیدمش،مث شکست خورده هاکتشو انداخته بود رو شونشو سمت ماشینش میرفت.دیگه حرفی نزدم.مشغول خوردن ابمیوم شدم.

تقریبا یه ساعتی از اومدنم میگذشتوحید باعجله اومدسمتم ،گفت:اوین میشه یه لحظه بیای؟

نگاهی به پیمان انداختم،اصلا توباغ نبود ومشغول مشروب خوردنش بود.

بلندشدم و باوحیدهمراه شدم رفتیم وسط سالن،جایی که همه مث موروملخ ریخته بودن وسط ومیرقصیدن،نمیدونم چراحالم گرفته بود.

دلم واسه پیمان شور میزد،میترسیدم زیادروی کنه.صدای وحیدمنو از فکرام بیرون اورد:زودباش ،فلشو بده،

_فلش!؟اها باش..

_تانگوام ریختی دیگ؟!

_اره بابا ریختم.

فلشو دادم دست وحیدوبرگشتم پیش پیمان،نمیدونم چرا این وحید همونجا فلشو نگرف،خداااا.ازهمون دور نگامو به پیمان دوختم،چون توی جمع غریبه بود پارتنری نبود تاباهاش برقصه شایدم علاقه ای نداشت.

روبه روش وایسادمو گفتم:افتخار رقص میدین چغندر جان.

چشماش قرمز بودلعنتی،زیادروی کرده بود.

پوزخندی زدوگفت:از کی تاحالا دخترا پیشنهاد میدن کوچولو؟

 

نمیتونست درست حرف بزنه،

_تو شهرمادختراپیشنهاد میدن مشکل داری شما؟بعدم اگه من پیشنهاد ندم بهت که میپوسی بیچاره.

پوزخندش پررنگ تر شدو بلند شد.

رفتیم سمت پیست رقص.

یه دستمو روی شونش گذاشتمو دست دیگمو روی پهلوش واونم دستاشو دور کمرم حلقه کرد ورقصمون شروع شد.به سختی نگامو به نگاش دوختم.

دوتا مردمک ابی،روشن،خیلی روشن،مژه های بلند،یه دنیا غم،معصوم بودن.مث چشمای یه پسربچه ی تنها.

اروم بود ولی من نه،تپش قلبم بالارفته بود،انگارخیلی خسته بود،سرشو توی همون حالت روی شونم گذاشت.

اروم کنار گوشم زمزمه کرد:وحیدچیکارت داشت!؟

_قرار بود توفلش براش اهنگ بریزم.

سرشو بلند کرد،ناراحت بود،خیلی...

_دوستت داره؟!!!

بااخم گفتم:ما مث خواهرو برادریم...

لبخند ارومی زد.

قشنگ میرقصید،به این کوه غرور نمیمومد این مدلی برقصه.

_اوین؟؟؟

_جانم

لبخندش عمیق شد.

_میدونی معنی اسمت چیه؟

تو چشماش غرق شدم.

_راستش نه.

نگام کرد.عمیــــــق!

_ینی عشـــق.معنی اسمت اینه!

با تعجب نگاش کردم.

ادامه داد_حالم خوب نیس اوین.

سرمو پایین انداختم.

_وقتی اونهمه اونهمه از اون کوفتی بخوری همین میشه،یکم بعد میریم.

_نمیخوام برم خونه.

_با این حالت میخوای بریم شهر بازی؟باید بریم خونه یه چی بخوری حالت خوب شه،جاییت درد نمیکنه؟

ازم جداشد.اروم با مشتش زد روقلبش...

_اینجام درد میکنه اوین.

_چشمامو غم گرفت.دوس نداشتم اینجوری ببینمش.

_صبر کن برم لباسامو بپوشم بیام بریم.

رفتم طبقه بالا،بعداز پوشیدن لباسام اومدم پایین ولی خبری از پیمان نبود،پوووف باعجله ازخونه باغ خارج شدم.از دوردیدمش،مث شکست خورده هاکتشو انداخته بود رو شونشو سمت ماشینش میرفت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

دویدم سمتش،وقتی بهش رسیدم بانفس نفس گفتم:هوی،چغندر،کجا میری اخه؟؟

سوییچوگرفت سمتمو گفت تو برون.

سوارشدیمو راه افتادیم.

موزیکو روشن کردم.

"فدای سرت،نباشه غمت

نریویادت رفته باشه تنت

نریویادت رفته باشه تنت""

اینا چیه این گوش میده.

_نروخونه.

باصداش برگشتم سمتش.چشماش بسته بود.نرم خونه؟پس میرم یه جایی که اروم شه یه جایی که اروم شیم.

بعدازتقریبا نیم ساعت رسیدیم .

با بدبختی بیدارش کردم.ازماشین پیاده شدو دنبالم راه افتاد.

_اینجا کجاست؟!

_بام تهران،پاتوق من،اوردمت اروم شی.

زیر یه درخت نشستیم کنارهم.نگام کرد،نگاش کردم.

پیمان_میشه سرمو بذارم روشونت ؟!

_اهوم

سرشوگذاشت روشونموشونموگرم کرد.بایه بغض سنگین گفت:میشه حرف بزنیم؟

شک داشتم ولی دسشتو گرفتمو گفتم:میشنوم پیمان.

_چهارسال پیش،نه نه خیلی بیشتر،من یه رفیق داشتم،اسمش سهیل بود.یه پسرخوب ومهربون،برعکس همه ی پسراخیلی مهربون بود،شد برادرم،همه چیزم،بایه دختری اشنا شد،دخترخوبی بود ولی ازنظرمن اصلا به دردسهیل نمیخورد،گذشت عاشق هم شدن،ورابطشون اوج گرفت ولی باورشکستگی پدرسهیل همه چی بهم ریخت.جداشدن.من همیشه به سهیل میگفتم اون به دردت نمیخوره واین حافام باعث شد فک کنه عاشق اون دخترمو رفاقتمون از بین رفت.

بعدازچندسال تو مهمونی ای که داداشم واسه برگشتنش از امریکا ترتیب دیده بوددیدمش،دوباره...ولی اینبار کنارعشقم...کناردخترعموم..

داشت با سحرحرف میزد.من عاشق سحربودم اوین.درسته به هیچکس نگفته بودم ولی دیداراون دوتاهمه چیزو خراب کرد..نمیدونستم اشناشدن..

نمیدونستم..تقریبا یه سال بعدمادربزرگم فوت شد.وصیت کرده بود که باسحر ازدواج کنم تا کسی از ارث محروم نشع.خوشال بودم.رو ابرا بودم.

قرار شد نامزد کنیم تا شیش ماه تا ببینیم چی میشه.همه به ارثشون رسیدن.

سرسفره ی عقد باسهیل اشتی کردیم.

وقتی خواستم از سحر رسمی خواستگاری کنم....

یهو....

بوووم...

همه ارزو هام پرید.

سحرگفت عاشق سهیله.

من اونروز مردم اوین.

مردم.

ازسحرجداشدم وهمه چیو ول کردم رفتم المان.چهارسال با هیچکس به جزخواهرم حرف نزدم.خستم ..یکم ارامش میخوام اوین.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اروم اشکاشوپاک کردم که گفت:اول مال خودتو پاک کن.

باتعجب روگونه هامودست کشیدم که کامل خیس شد دستام.

کِی گریه کردم که نفهمیدم...بااحساس قطره های بارون لبخندی زدمو بلند شدم...

بارون هرلحظه شدید ترمیشد...پیمان باتعجب بهم خیره شده بود.

 

#پیماََََںْ 

باتعجب به آوین خیره شده بودم.بارون اروم اروم صورتشو خیس میکرد.

دستاشو باز کردوبالبخندشروع کرد به چرخیدن.میچرخید وصدای خنده هاش سکوت شبو میشکست.شالش از روسرش سُر خوردو من خیره ی اون موهای مشکی فرفری که تاپایین کمرش بود شدم.

چرا تاحالا متوجه موهاش نشده بودم؟!

بازم لبخند اومد رو لبم.بازم همه چی از سرم پرید ودلم گرم شد.اونشب چی بود چم شده بود فقط خدا میدونه...

****

صبح باصدای موزیک بلند شدم.

 باید برای صبحونه نون میخریدم،از خونه زدم بیرون،یه نگاهی به واحد اوین انداختم،کفشاش جلوی در بود پس نرفته سرکار.

با یاد اوری دیشب لبخند رو لبم اومدو تصیم گرفتم یه نونم واسه اوین بگیرم.

بعد اینکه نون خریدم برگشتم خونه،روبه روی واحد اوین وایسادمو زنگ درو زدم.دوباره..ولی کسی جواب نمیداد.

بازم امتحان کردم ولی بیفایده بود،نگران شدم.عرق سرد روی گردنم نشست.

فوری رفتم تو بالکن...یه نگاه به ارتفاع کردم.بلند بود،خیلییی..اگه میفتادم خورد وخمیر میشدم.

اخه این دختر چجوری میرفت اونور؟

باکلی بدبختی یه پاموانداختم تو بالکن اوینوبعد اون یکی پامو بردم اونور ولی تو لحظه ی اخر پام به میله گیرکردو زخم شد

بیخیال داخل خونه شدم.

خونه یخ بود...

_اوین ...اوین کجایی تو؟!

رفتم جلوی در اتاقش،در بسته بود،نمیدونستم برم یا نه؟!میترسیدم لباسش مناسب نباشه وناراحت شه ولی اخر دلو به دریازدم و دروباز کردم.

نگامو به اوین دوختم که روی تخت تو خودش مچاله شده بودو....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فوری رفتم سمتش،یه تب وحشتناک داشت.همون لباس خرسیه تنش بود.

آروم تکونش دادم

:اوین..اوین چت شده تو؟!

به زور یکی ازچشماشو باز کرد وباصدای گرفته گفت:پیمان..حالم بده دارم میمیرم..

با جمله اخرش ابروهام جمع شد.تحمل دیدن حال بد اوینو نداشتم.

پنجره ی اتاقا باز بودو شوفاژا خاموش.

شوفاژا رو روشن کردمو رفتم تو اشپزخونه،مشغول پخت سوپ شدم.

خداروشکر اشپزی بلد نبودم ولی تو گوشیم برنامه ی اشپزی داشتم.

بعد یه ساعت یه سوپ بی رنگ ورو آماده کردم وباظرف آب ودستمال خیس

راهی اتاق اوین شدم.

_اوین جان..بلندشو برات سوپ اوردم.

باحال زار چشماشو باز کرد،معلوم بود نمیتونه بشینه،اروم روی تخت نشستمو سرشو به سینم تکیه دادم وشروع کردم به غذا دادن به این دخترتخس که حالا خبری از شیطنتاش نبود.

دلم شیطنتاشو میخواست.

با اینکه عرق کرده بود ولی بوی گل نرگس میداد

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اوین_مرسی پیمان ،خیلی خوب بود،لبخندی زدمو پاشویش کردم،وبعد دوباره کمک کردݥ بخوابه.

رفتم توی سالن ونشستم ومشغول خوردن سوپ شدم ولی بااولین قاشق کم مونده بود بالا بیارم.

آوین چجوری اینو خورده؟واای خواستم دوباره به اوین سربزنم که صدای زنگ خونه بلند شد،اول خواستم درو باز کنم ولی با فکربه اینکه نکنه یکی از همسایه ها باشه ومنو اینجا ببینه پشیمون شدم.

نگاهیی به چشمی انداختم.

یه پسرقد بلند وچهارشونه،ابرو هام توهم رفت،درو باز کردم کع پسره گفت:سوپرایززز...ولی تا چشمش به من خورد اول چشماش درشت شدو بعد سمتم حمله ور شد.

_مردتیکه ی عوضی تو خونه ی اوین چه غلطی میکنی؟

همونجوری داشت مشت میزد که باصدای کم جون آوین که حالا توسالن ایستاده بود.

آوین_آرین نزنش 

بعد ازاین حرفش سرشو گرفتو ازهوش رفت.

اون پسره که شکه بودمنو ول کردو همونجوری زل زد به اوین.

فوری بلندشدم ودویدم سمت اوین.دستمو انداختم زیر زانو هاشو بلندش کردم.داغ بود...

خیلی داغ....

باعجله دویدم سمت پارکینگو اوینو سوار ماشین کردم،باروشن کردن ماشین اون پسرم که میدونستم اسمش آرینه سوار ماشین شد.

یه چادر وشال ابی دستش بود.

یعنی این پسره کیه؟نکنه دوس پسرشه؟نه بابا بع اوین نمیاد همچین دختری باشه...

پوووف

با رسیدن به بیمارستان از فکربیرون اومدم واز ماشین پیاده شدم.ارین اوینو بغل کردو سمت بیمارستان دوید.

جاااان ؟!!

به چه حقی بغلش کرررد؟؟؟

مگه خودش خواهر مادر نداره؟!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#آۅین

باصدای ارین چشمامو بازکردم.

آرین_عزیزم بیدارشدی؟

_داداش؟!

انگارکه چیزی یادش اومده باشه اخماش رفت توهم.

_آوین اون پسره کی بود توخونت؟

همه ی اتفاقات ازذهنم رد شد.چشماموبستم وبایه لبخندمحو که نمیدونم ازکجا پیداش شده بود گفتم:

همسایمه حالم بد شده اومده سربزنه🙂که تواومدی...

آرین باعصبانیتی که سعی درکنترلش داشت گفت:چن باربهت بگم مراقب باش؟به کسی اعتماد نکن،آوین اگه ااون از ادمای نادری باشه چی؟!اونوخ چه غلطی کنم من؟!هاان؟

دلم گرفت،ارین هیچوقت باهام اینجوری حرف نمیزد.وقتی ناراحتیمو دید گوشیشو دراورد ومشغول شماره گرفتن شد،همونطورم پرسید:اسمش چیه؟

_پیمان فراهانی

_الان میفهمم کیه

...

_الوشاهین خوبی؟..ممنون..یه اسم بهت میدم،فوری دربارش اطلاعات بده...منتظرم.

گوشیرو قطع کردو بااخم زل زد بهم،اییش پس این چغندر کجاست؟!

جرعت نداشتم از ارین بپرسم،یکم لولو خرخره به نظر میرسید.

ینی الان داره چیکار میکنه؟با یاداوری سوپ بدمزش لبخندی رولبم اومد.

انگار اون دردودل کردنای بام تهران یخشو یکم اب کرده بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توی این سالها خیلی تنها بودم.جالب بود که حظورپیمان زندگیمواز یکنواختی دراورده بود،بازنگ خوردن گوشی ارین ازفکر بیرون زدم

_بله...اها..خوبه..ممنونم...فعلا.

بعداز قطع کردن گوشی ابرویی بالاانداخت وگفت:فک کنم اینبارآدم خوبی از اب دراومد ولی ازاین به بعد بیشتر مراقب باش.

بلندشدو همونجوری که سمت در خروجی میرفت گفت:برم ازش تشکر کنم ،خیلی کمک کرد.

لبخندی زدم،بعد چند مین پیمان باابرو های گره خورده اوند تو وکنارتختم نشست.

پیمان_خوبین آوین خانم؟!

کم مونده بود دوتا شاخ ناقابل رو سرمبارکم سبز بشه.

_چی شده پیمان چرااینجوری حرف میزنی؟

_نمیدونم دوست پسرتون بودن یا همسرتون ولی خیلی تشکر کردنو خواستن ناهارو باهم بخوریم ولی حالا که ایشود هستن من دیگه میرم...خدانگهدار

جااااان!!!!

تابه در خروجی رسید،دست گلی که روی میزبود روبرداشتمو پرت کردم طرفش که قشنگ خورد توملاجش!

باعصبانیت برگشتو گفت:

_چته رواانییی؟

بالبخندگفتم:اون داداشمع پروفسورجان

اول بابیخیالی سمت دربرگشت تابره ولی تا دوقرونیش افتادهمچین برگشت سمتم که مطمعنم گردنش شکست.

بایه لبخندنمکی که شبیه امل هاشده بود(بلانسبت امل)گفت:جون من؟

_به جون خودچغندرت

دستاشو بهم کوبیدو گفت:یه ناهار افتادیم پسسس.

بعدم با بیخیالی از درخارج شد.

_ماروباش عاشق چه اسکولی شدیما

بادست محکم زدم تو دهنم.عاشق؟!

چی گفتمممم!!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

با این کلمه ش ناخداگاه یه لبخند محوی اومد رو لبم🙂

تا برادر گرامی اومد و کلا از احساسات پروندم😐

آرین: خب بریم؟

پیمان: بریم😶

#آوین

خدا رو شڪر همه چی درست پیش رفت:) 

رستــوران مجلل و خوشگلی بود و سرم بالا بودو داشتم همه جاشو میدیدم:|

#پیمان

این همه وقت! منو این همه کلاس رستوران اینجوری ندیده بودم😐

عین ندید بدیدا سرم بالا بود کلا محو بودم که...

بوم کله م خورد به یکی:|||

آوین: آی...

+ به مغز پوکت نمیومد اینقد سفت باشه آ😐 آخ

آرین: کجا موندیدن؟

جمع و جور کردیم خودمونو...

#اوین

نمیدونم برا چی انقد استرس داشتم...

غذا اومد...نفهمیدم چی شد ینی از قبل آرین سفارش داد؟ دستش درد نکنه ولی فکر کنم حق طبیعیم بود خودم انتخاب کنم😐

بیخیال شدمو و مشغول شدم

آرین که چالش مانکن میرفت😐

آوین: آرین!

آرین: ها؟

آوین: بخور دیگه!

آرین: باشه...

مشغول شد...

#آرین

نمیدونم چرا یه ذره مشکوک بود...

یهو متوجه یکی شدم که تکیه داده بود به یه ستون و مرتب با نگاه مکش مرگما نگامون میکرد؛ انگار اس ام اس بازی میکرد😐

رستوران دو طبقه ایی بود و خیلی سختم بود...چون باید تمام فضا رو زیر نظر میگرفتم...

#آوین

احساس کردم که یه بر آمدگی زیر بشقابمه...

آرین با غذاش بازی بازی میکرد و پنج دیقه یه بار بالا رو نگا میکرد...

بهش فهموندم یه جوری...که زیر بشقاب انگار چیزیه...

#آرین

یه لحظه انگار دنیا رو سرم خراب شد😬

همــون یارو داشت با یکی حرف میزد...

به آوین فهموندم که عادی برخورد کن و حرفی نزن...اون بچه گربه م(پیمان) که ساکت بود...

#پیمان

انگار مشکوک شدن جفتشون:|...ولی باز گفتم حرف نزنم...

بلاخره تموم شد و سوار ماشین شدیم...

مستقیم رفتیــم خونه ی آوین...

رفتیم تو و اوین رفت تو اتاقش...دنبالش رفتم و صداش کردم...

پیمان: آوین؟

#آوین

تو خودم بودم یکم ترسیده بودم...تا پیمان صدام کرد و از صداش ترسیدم...با لحنی که انگا شوک الکتریکی بم وارد شده گفتم بللله؟

پیمان: آروم باش😐

ببین اممم چیزی شده؟ تو رستورانم معلوم بود حالت زیاد خوب نبود...

اوین: خب...من...نه خوبم!

ببخشید فقط باید استراحت کنم...

از دم اتاقش پرتم کرد بیرون و درو قفل کرد😐

#آرین

احساس کردم پسر خوبیه و خواستم راز چندین ساله خودمو و آوینو فاش کنم...

آرین: پیمان؟

پیمان: ها...چیز...جانم😬

آرین: دهن لق که نیستی؟

من؟ سعی میکنم...ینی نه بابا😐

آرین: سالها پیش توی یه ماموریت پلیسی خونواده من و آوین کشته میشن و اونا فکر میکنن آوین مرده! سر یه مشکلاتی که فوضولیش به تو نیومده😐

دنبال آوینن...برای همین آوینو فرستادم تهران که در امان باشه...ولی انگار بد تر شد اگه بفهمن آوین زندس...میکشنش...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 18 ساعت قبل، zahra_asaadi گفته است :

#پیماََََںْ 

خیلی خلاصه حرف زد.

ولی سردرد گرفتم.آوین توخطره؟اونم خطر مرگ؟وای خدا.

اروم شقیقه هامو مالش دادم که آرین پرسید:

خوبی؟!

_فک کنم...خب حالا باید چیکار کنیم؟

ارین جوری که انگار یه سیریش به پستش خورده نگام کردوگفت:

توکاری نباید انجام بدی

_تاحالا دربارشون به جایی نرسیدین؟

_چرا،تا دوماه دیگ قراره پارچه های کارخونشونو جابه جا کنن.

_و....اونارو به یه شرکت تولید لباس بفروشن.درست میگم؟

ابرویی بالا انداخت وگفت:واردی ها

_من کمکت میکنم.

خواست حرفی بزنه که باصدای آوین که حالا تو پذیرایی ایستاده بود سمتش برگشتیم.

آوین_من اجازه نمیدم.

#آۅین

اخمام توهم بود،اینبار نه!

اجازه نمیدادم یه نفر دیگه تباه بشه.حتی اگه بمیرم.

نمیذارم پیمان قاطی این ماجرا شه.به وحیدم اجازه ندادم.اونم اصرار کرد ولی نذاشتم.خودم تمومش میکنم.

اخمای هردوشون رفت توهم.

پیمان زودی ترش کرد:

 کسی به اجازه ی تونیاز نداره،جونت در خطره میفهمی احمق ؟!

بغض کردم_اره میفهمم.احمقم عمته .

وسط عصبانیت سعی میکرد خندشو کنترل کنه.یه مشت اسکول دور هم جمع شدیم تشکیل جامعه دادیمااا

 

سعی کردم جدی باشم.اینبار به ارین خیره شدم.

_ارین،تو میدونی چی میگم.ارین ماچی کشیدیم تاحالا؟میخوای بذاری یه نفر دیگه تو این ماجرا از بین بره؟

ارین که سرش پایین بود سرشو بلند کرد.چشمای داداشم اشکی بود.من فدای غرور مردونت داداشی

_حق باتوعه اوین.نیاز به کمک نداریم.خودمون حلش میکنیم

*******

آتلیه کاملا خالی شده بودکه وحید گفت:تودیگ برو داره شب میشه خطرناکه.

چشمکی زدمو گفتم:نگران نباش آقامون میاد دنبالم

چشماش شیطون شدوگفت؛عهه؟کیه این پسر بدبخت؟!

مدادی که دستم بودو سمتش پرت کردم که جاخالی داد_اوی اوی عمت ادم بدبخت کنه الاغ

هرکی بامن باشه خوشبخته عالمه

_اووو نه باباااا

_به جاااان شمااا

چون همیشه دوست داشتم بااتوبوس برم خونه به وحید اجازه نمیدادم برسونتم .کیفمو برداشتمو پییش به سوی ایستگاه اتوبوس.

پله هارو یکی در میون بالا رفتم.

امروز تولد حضرت مهدی بودوهمه ی همسایه ها پایین جمع بودن وامروزو جشن میگرفتن.

بیخیال خونه رفتن شدمـوتصمیم گرفتم پیمانو صداکنم تا بریم پایین.

 

زنگ درشو زدم که پیمان با سروصورت کثیف ویه پیشبندجلوی درظاهر شد.

با لبخندگفت:به به ،سلامٌ علیکم خانوم سیریش احوالات شما؟

باخنده گفتم:یکی یکی،اول سلام.دومسیریش عمته.به خودت نگا کردی شبیه برج زهرمار میمونی؟سوم،خوبم،چهارم امروز تولد امام زمانه وپایین جشنه بیا بریم پایین دوتایی.مورد هزارم ،این چه ریختیه دیگه؟

زد زیر خنده وگفت:توکه ترکوندی مارو،دارم اشپزی میکنم.بعدشم دوتایی بریم،گشت ارشاد نگیرتمون؟

_هه هه هه.نمکدون.بگیرتمون میگم مزاحمت ایجاد کردی ولم میکنن تو میمونی.

راستی مگه اشپزی بلدی تو؟

_نه فقط تو بلدی،تِرورم کردی بابا بیا تو حالا.

بدون اینکه تعارف کنه سرمو انداختم پایینو رفتم داخل.

جاتون خالی تاوارد خونه شدم،با یه اشپزخونه که با میدون جنگ یکی بودمواجه شدم والبته مهم ترین قسمتش کتاب اشپزی بود که روی اُپن به صورت اُپن (باز:open)بود.

این بود گفت اشپزی بلده دیگه نه؟!

خیلی قشنگ کتابو که بهش خمیرچسبیده بود بلند کردمو به پیمان که با لبخند دندون نما نگام میکرد ،خیره شدم.

_این چیه؟

بالبو لوچه ی اویزون گفت:خب چه فرقی داره؟از رو کتاب اشپزیم میشه دیگه

پیمان میخواست کیک انگلیسی شکلاتی درست کنه.کمکش کردمو بعد از تموم شدن کار کیکو گذاشتم تو فر .

بعدشم باهم اشپزخونرو مرتب کردیمو رفتیم پایین.

#پیماََََںْ 

امروز رفته بودم بازار کلی گل شمعدونی خریدمو توی بالکن چیدم.

داشتم قهوه میخوردم که گوشیم زنگ خورد،پانیز بود،تاگوشیو جواب دادم گفت:

واحد چندی؟زود،تند،سریع...

_سلامت کو؟!

_سلام

_واحدو میخوای چیکار؟!

_حالا بگووو

_واحد۶

تااینوگفتم بدون خدافظی قطع کرد.

باتعجب به گوشی خاموش خیره شدم،که صدای واحد بلندشد.

باابرو های گره خورده عین قبلنا بلند شدمو سمت دررفتم.با بازشدن در یکی پرید تو بغلمو ازگردنم اویزون شد ونگاهم تو نگاه پر بهت اوین سقوط کرد.

پانیز باصدایی که مثل بچگیاش نازک شده بود،گفت:پیمان جونم دلم واست یه ذره شده بود.

منو هل داد داخلو دروپشت سرش بست،حتی فرصت ندااد به اوین سلام کنم.

با همون اخما دوباره درو باز کردم تا به اوین سلام کنم و از همه مهم تر پانیزو بهش معرفی کنم ولی اثری ازش نبود.

باناراحتی برگشتم تو خونه و با صدای عصبی به اوین توپیدم:هیچ معلومه اینجا چه خبرع؟

بالبای اویزون گفت:خب میخواستم سوپرایز شی

عصبی بودم.

باید یه کاری میکردم.

نشستم روی راحتی:حالا چیشده؟

_اخر هفته عروسیه پوریاست(داداشم).

باید بریم خونه پیمان.

این امکان نداشت نمیشد.نمیتونستم.من هنوز اماده روبه رو شدن با سحرو نداشتم.

الان نه.

به پانیز خیره شدم:من نمیام.

در عرض ثانیه چشماش گرد شد:دیوونع شدی؟من به مامان قول دادممم.

_من اماده نیستم.بیخود قول دادی.

_بسه پیمان.خسته نشدی؟تمومش کن.چهار سال شد.چهار سااال

_من نمیتونم بفهم لطفااا.

بلند شدو رفت تو اشپزخونه.میدونس باید تنها باشم.

فک کردم.نمیتونستم اما عروسی برادر بزرگم چی؟

باید تلاش کنم.

بااخمای درهم اومدو روبه روم نشست.

:میخوای تو عروسی برادر بزرگترت نباشی؟

چنگی به موهام زدم،من نمیتونستم ،این کار برام خیلی سخت بود.

_باظه،دربارش حرف میزنیم...

_کی؟؟

_نمیدونم پانیز نمیدونم.

سرم درد میکرد،دلم یکم تنهایی میخواست.یکم خوابیدن کنار پنجره ی تاریک اتاقم تو المان.شایدم با یه تیکه کیک شکلاتی با دستپخت اوین.

شاید دلم ارامش میخواست ...

شاید..

""""""""""""""

یه وقتايی ، یِه آدَمایی ، 

تو زندگیت میان ...

که عجیٓب حالتُ خوب میکنَن !!

ساعتاعُ روزایی کِه وقتی باهاشونیٓ ،

هیچوقت فراموش نمیشَن :)

من اسم اون آدما روُ گذاشتَم :

" مُعجزه "

"""""""""""""

#آۅیݧ 

پشت در سر خوردمو محکم گلومو گرفتم.محکم راه صدامو بستم تاهق هقم رسوام نکنه.

اشکام گونه هامو گرم کردن.

من چم شده بود؟

چشمامو بستم،بلندشدم ورفتم حموم،روبه روی اینه وایستادم وبه دخترتو اینه زل زدم.

دستی به اشکام کشیدم.

_یعنی دختره کی بود؟دوس دخترش؟شایدم نامزدش،نه بابا نامزدش که سحر بود؟؟نکنه ..نکنه سحربود؟؟ابو باز کردم ومحکم به صورتم پاشیدم،من چم شده؟!

یه صدایی بهم میگفت:دلتو باختی خانوم.باختی دلتو...

باز اشکام بودن که مهمون صورتم میشدن.

چه سخته تنهایی!!

شال وکلاه کردم ومثل همیشه به مامانو بابا پناه بردم.

"""میترسم بهش بگم عاشقتم،بگه مرسی""""

کنار قبرا نشستم،گوشیمودراوردموتو مخاطبینش رفتم،شماره ی پیمانو تو اضطراری ها گذاشته بودم.

یادمه ارین گفته بود شماره ی همو داشته باشیم که اگه اتفاقی افتاد بهم خبر بدیم.

دوباره اشکام روون شد.

بدون فاتحه بلند شدمو راهی اتلیه شدم.

باید با وحید حرف میزدم.شاید اون میتونست ارومم کنه.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×