abi

درد به نام عشق

نام رمان:درد به نام عشق
ژانر:عاشقانه،غمگین

خلاصه:شخصیت های داستان من اومدن برای عاشق شدن وعشق ورزیدن اماتوی اوج عاشقی وخوشی اتفاقاتی باعث میشه ازهم فاصله بگیرن...بعضی ها فاصله هاشون تموم نشدنیه وبعضی هاشون زودمشکل روحل میکنن واین فاصله روکم میکنن...شخصیت های داستان قراره امیدداشتن رویادبدن بهم دیگه استواربودن ومحکم بودن وصبوربودن روبیاموزن واومدن بگن:عشق،میاد...بدون اینکه بفهمی...بدونه اینکه به وضعیتت نگاه کنه...بدون اینکه به این نگاه کنی کی هستی...عشق اروم اروم توی وجودت جوونه میزنه بدون اینکه توحتی بفهمی...عشق میادو گرمت میکنه امیدوارت میکنه به زندگی میگه تومنوداری عشق روپس بجنگ بازندگی بجنگ وخودت رونبازکه عشقت پشتته.(ببخشید اگه خلاصه ی بدی دراومد چون درلحظه بود من بدون اینکه بهش فکر کنم نوشتمش وازتون میخوام بانظرات گرمتون بهم امیدواری بدین تا بتونم دومین رمانم روجذاب ترازرمان اولم بنویسم..مرسی)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همگی ماشین هارو داخل ویلا پارک کردیم ویکی یکی پیاده شدیم...هرکی چمدون خودش روحمل میکرد منم که انگار توی چمدونم به جای خرت وپرت سرب ریختن به زور ازصندوق کشیدمش بیرون درحال تلاش بودم که دستی مردونه وگرم که بدنم عاشق این گرما بود نشست روی دستم...نگاهش کرد نگاهم کردو چمدونگ روازصندوق کشید بیرون وپایین گذاشت. نگاهم کردوگفت:میخوام باهات حرف بزنم ساحل.. من فقط سرم روزیرانداختم وهیچی نگفتم. آرین گفت:ساحلم....عشق قشنگم چراجواب نمیدی وسرتومیندازی پایین؟
به انی گونه هام رنگ گرفت هنوزهم خجالت میکشیدم آرین چونه ام روگرفت وسرم روبالا کرد توی چشم های هم دیگه زل زده بودیم..
ارین گفت:چرا جواب نمیدی وخجالت میکشی؟
لب هامو بازبون ترکردم وگفتم:دست خودم نیست ازوقتی اون حرفا روزدی دیگه نمیتونم باهات مثله قبل راحت باشم.
ارین گفت:دیوونه....من بهت رازدلم روگفتم تا ازحسم نسبت به خودت باخبرشی نه اینکه خجالت بکشی.....هنوزم سرحرفم هستم ومیگم دوست دارم ومیخوام به همه اعلام کنم که تنهاعشقم تویی.
نالیدم:ارین...توروخدادرکم کن من میترسم نمیتونم میفهمی....اگه بهت گفتن نمیشه چون سه سال ازت بزرگه چی اگه مسخرت کردن به خاطر این انتخابت چی؟
ارین سرتکون دادوگفت:کسی همچین حرفی نمیزنه ایناهمش تصورات ذهنه خودته ساحل. خودم روکشیدم عقب وگفتم:نه نه....من نمیتونم مسخره شدن تورو ببینم..نمیتونم وچمدونم روهمراه خودم کشیدم ورفتم سمت ویلا ارین هرچی صدام زدگوش ندادم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اعصابم بهم ریخته بود. من ارین روخیلی دوس داشتم طوری که حاظربودم جونموبدم براش ارین هم دوسم داشت اما این وسط تنهامشکلم سنم بودالبته کسی ازعلاقه ی منو ارین خبرنداشت که بخوادحرفی بزنه اما بالاخره بعدها که میگفتن ومن دوست ندارم همچین چیزی پیش بیاد...نه نه اصلا نمیتونم حتی بهش فکر کنم...یه نفس کلافه کشیدم ورفتم بالا. رها وصبا یه اتاق گرفته بودن منم رفتم اتاق بغلی لباس هامو چیدم توکمدورفتم یه دوش گرفتم.
ازحمام که بیرون اومدم یک دست لباس گرم پوشیدم ورفتم بیرون. پسراکه هرکدوم داشتن یه کاری میکردن دختراهم گرم صحبت بودن.
ارین داشت نگاهم میکرد که نگاهم روازش دزدیدم. رفتم نشستم پیش رها وصبا وخودم رومشغول حرف زدن بااونا نشون دادم. یکم که گذشت سهیل گفت:ارژین غذاباتوپاشو پسر که گشنمونه.
ارژین که مشغول بازی بودگفت:صبا غذاباتوپاشو دخترکه گشنشونه.
صبا اخم کردوگفت:بچه پررو...سهیل به تومیگه توبه من میگی...خودت پاشودرست کن.
ارژین گفت:پاشوغرنزن دخترهم انقد تنبل...پاشو.
صبا تخص گفت:به من چه منکه برای خودم پیتزا سفارش میدم.
تااینوگفت همه هم گفتن پیتزامیخوان واین شد که پیتزاسفارش دادیم...
بعدغذا هرکی مشغول کاری بود به ساعت نگاه کردم یازده شب بود به رها گفتم:شما خوابتون نمیاد؟؟
هردوگفتن:نه. منم گفتم:پس شب خوش من رفتم لالا.
روبه همه گفتم:من رفتم بخوابم شب بخیر وبه طرف اتاقم حرکت کردم...روی تخت درازکشیدم وبه شمارسه خوابیدم.
**********************
رها:
صبح زودترازهمه تزخواب بیدارشدم صباکنارعمیق خواب بود اروم بلندشدم وازاتاق رفتم بیرون توی راه اشپزخونه یه خمیازه کشیدم ووارد اشپزخونه شدم تصمیم گرفتم یه صبحانه ی مشتی تا اومدن بچه ها اماده کنم. چای ساز روزدم به برق ودریخچال روباز کردم ازهمه چی توش بود وازهرنوع خوراکی گذاشتم سرمیز. چای رودم کردم ومیزروقشنگ چیدم. به ساعت نگاه کردم هفت ونیم بود الانادیگه باید پیداشون میشد.
یه چای برای خودم ریختم ووشکرهم قاطیش کردم وشروع کردم به هم زدن..مدتی کوتاهی گذشت که ارین اومدتو...یه هوقلبم شروع کردبه تالاپ تلوپ ومثله جن زده ها ایستادم وباهول گفتم:سلام...
ارین لبخندی زیبا زدوگفت:سلام...صبخ بخیر،چه سفره ی اشتها اوری چیدی رها خانوم.
لبم زوازتوگازگرفتم ورانم رو دور ازچشمش ویشکون گرفتم تا خودم روکنترول کنم. اب دهنم روقورت دادم وگفتم:بشین برات چای بریزم.وسریع پشتم روکردم بهش ویه نفس عمیق کشیدم وسعی کردم احساساتم روکنترول کنم...هنوز هم بعد گذشت چندسال وقتی نگاهم میکنه ویا باهام حرف میزنه قلبم بازیش میگیره.
یک استکان برداشتم وبراش چای ریختم بهش دادم ارین تشکرکردوگفت:بقیه بیدارنشدن؟
زیرچشمی نگاهش کردم وگفتم:نه هنوز. ارین هم بدون حرف مشغول شد...نگاهم بی اراده رفت به سمتش وهرکارمیکردم ازروش برداشته نمیشد ارین داشت لقمه ی سوم روبرمیداشت که نگاهش به نگاهم افتاد که منم ازهول نگاهم روسوق دادم به لقمه ی تودستش بعد چندثانیه لقمه به سمتم حرکت کرد. نگاهش کردم بالبخندگفت:بیا این واسه تومن یکی دیگه درست میکنم.
جابه جاشدم وسرخ شده گفتم:نه نه...مرسی من برای خودم درست میکنم. ارین گفت:بگیردیگه...دستم وردنکن وانقدردستش روبه طرفم گرفت واصرارکرد که ازش گرفتم وتشکرکردم ارین بالبخندگفت نوش جان.
به لقمه ی توی دستم نگاه کردم...این لقمه روارین...عشق چندساله ام...بهم داده بود. اروم دستم رواوردم بالا ولقمه روبالذت گذاشتم تودهنم وشروع کردم به اروم جویدن. تاحالا لقمه به این خوشمزگی نخورده بودم...لذتش روتک تک سلول هام حس میکردن...

ارین گفت:لطفا بروبچه ها روبیدارکن تایه برنامه بریزیم.
ازجام بلندشدم وبایه باشه ازاشپزخونه سرحال زدم بیرون. یکی یکی بچه ها روبیدارکردم وخودمم رفتم تا اماده شم.
*********************
ساحل:
بچه ها همگی جمع شین تایه سلفی مشت بگیرم. همه پشت سرم جمع شدن ومن یه سلفی خوشگل گرفتم ودوباره همگی پراکنده شدن...ارین وآراس داشتن جوجه هاروسیخ میزدن منو سهیل ورهاوصبا وارین هم داشتیم ورق بازی میکردیم قراربود بعدناهاربریم تاخودابشار.

بچه هاسفره بندازین جوجه ها اماده شدن.
منورها بلندشدیم وهمه چی رواماده کردیم وسفره انداختیم هرکی یه جانشست آراس جوجه هارو ریخت تودیس وگوجه هاش روهم کنارش من هنوزداشتم دنبال نمک میگشتم که ته سبد پیداش کردم ورفتم سمت بچه ها وتنهاجایی که خالی بود روبه روی آرین وکنارسهیل بود نشستم ونمک روگذاشتم وسط سفره وغذاموبرداشتم وشروع کردم به خوردن.

بعدازغذاظرف هاروجمع کردیم وگذاشتم توماشین و همه یه سری وسایل برداشتیم ورفتیم سمت ابشار...راهش سنگ لاخی بودامامیشدردشد...به ابشارکه رسیدیم دهنم ازاون همه زیبایی بازموند رفتم نزدیک تروکوله ام روگذاشتم روزمین ورفتم تواب تازیرزانوتواب بودم. ازسردیه اب به خودم لرزیدم اما ول کن نبودم وداشتم ازذوق می مردم.
رفتم جلوترابشارخیلی بلند وخیــــــــلی زیبابود.
یکم دیگه ازبچه ها فاصله گرفتم ومحواون

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بودم که یکی ازپشت محکم هولم دادوچون انتظاراین حرکت رونداشتم تعادلم روازدست دادم وشپلق،افتادم تواب...نفسم برای یه لحظه رفت اما سریع به خودم اومدم وخودم روجمع کردم...صدای ارین رومیشنیدم که داشت باعث وبانیه این کاررودعوامیکرد...ازاب اومدم بیرون ارژین نادم وپشیمان سربه زیر فقط به دادهای ارین گوش میداد.
بلندشدم وگفتم:ولش کن ارین خوب شد هولم دادوهوای ذوق روازسرم انداخت...
ارین بانگرانی گفت:خوبی ساحل؟؟بالبخندسرتکون دادم که ارین اومدسمتم ومنوبردخارج ازاب ونشوندروی یه تکه سنگ بادکه میوزید باعث میشد بفهمم چه اتفاقی افتاده وبه خودم بلرزم ارژین بادیدن لرزیدنم کاپشن تنش رودر اورد وبی حرف گرفت سمتم نگاهش کردم وگفتم:خودت چی پس؟سرما میخوری.
ارژین سرش روانداخت پایین وگفت:نباید این کاررومیکردم ببخشید. یه لبخندزدم وگفتم:خوب اینم عاقبت ذوق کردنه دیگه. ارژین یه لبخند غمگین زدوکاپشنش روانداخت روم وازم دورشد. ارین اومدکنارم وگفت:حالت خوبه؟ بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:اره،خوبم. وتاوقتی که بریم ویلا ازجام تکون نخوردم.
*************************************
به ویلا که رسیدیم زودترازهمه خودم روانداختم توخونه وکنار شومینه نشستم لرزبدی گرفته بودم وحالم خوب نبود...صباگفت:ساحل برویه دوش اب گرم بگیر منم برات یه چای درست میکنم ویه قرص هم بهت میدم بخور بخواب خوب میشی.منم دیدم حرف بدی نزد بی حال وبدون حرف بلندشدم ورفتم حموم...ازحموم اومدم بیرون چای نبات خوردم وقرصم انداختم بالا وخوابیدم....نصفه های شب بود که ازگلودردوحالت تهوع وداغی بیش ازحد ازخواب بیدار شدم گلوم به شدت دردمیکرد جوری که نمیتونستم اب دهنم روقورت بدم به زورازتخت پایین اومدم و برق اتاق رو روشن کردم به ساعت نگاه کردم ساعت یک شب بود. بی حال وباکسلیه زیاد ازاتاق زدم بیرون صدای بچه ها ازبیرون میومد تاروی پله ها رفتم بچه ها داشتن تلوزیون میدیدن دهن بازکردم که سهیل روصدابزنم اما صدام درنمیومد....کلافه وبابغض به خاطر وضعیتم روی پله نشستم وسرم روبه نرده تکیه دادم وچشم هام وبستم توی خودم جمع شده بودم ونمیدونم چقدر گذشته بودکه یکی بلند ومتعجب گفت:ساحـــــــــل.!
سرم روبابی حالی به اون طرف برگردوندم که رها اول خشکش زداما بعد سریع دوید سمتم ومنو توی بغلش کشید دستش روگذاشت روی پیشونیم وگفت:داره توتب میسوزه بجنبین ببرینش درمانگاه. وسهیل روتار دیدم که ازجلوی چشم های نگران ارین ردشدوسریع به سمت من اومد رها تند یه مانتو انداخت روم وسهیل منو توی اغوش کشیده وبلندم کرد.سرم روبه سینه ی پهن وپرمهربرادرم فشردم وچشم بستم ودیگه هیچی نفهمیدم.
**************************

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی چشم هام روبازکردم سهیل رونگران بالای سرم دیدم...اب دهنم روبه هزارمکافات قورت دادم وباصدایی گرفته وزشت گفتم:چرا...داداشیم،غمگینه؟سهیل خم شد پیشونیم روبوسید وگفت:من خوب مواظبت نبودم ساحل...به زوریه لبخندزدم وگفتم:مورچه چیه که کله پاچه اش باشه.سهیل هم یه لبخندزد وگفت:سرمت تموم شه یه دوتا امپول هم میزنی ومیریم خونه. سرتکون دادم وهیچی نگفتم.
وقتی سرم تموم شد وامپول هاروهم زدم سهیل بهم کمک کردتا ازتخت بیام پایین وزیربغلم روگرفت وبه سمت خروجی راه افتادیم. سهیل کمکم کردتا بشینم توماشین وقتی نشستم یه نفس عمیق کشیدم وسرم روتکیه دادم به بالشتک صندلی سهیل هم سوارشدوراه افتادیم.
*****************************
رها:
به ارین که داشت بال بال میزد تا خبری ازساحل بگیره نگاه کردم....خیلی بدفهمیدم که،عشقم...عاشق کسیه جزمن...خیلی بدفهمیدم. دیدم،دیدم نگرانیه توی چشم هاش رووقتی سهیل داشت ساحل رومیبرد بیرون...نگرانیش به هیچ وجه ازجنس یه نگرانیه ساده نبود،نگرانیش ازجنس عشق بود عشق...ارین عاشق بود،ولی نه عاشق من اون عاشق ساحل بود....تحملش برام سخت بود...بغض بدی گلوم روگرفته نمیتونستم نگرانی وبال بال زدن ارین روبرای کسی به جزخودم ببینم...نفسم روفوت کردم وبدون اینکه دوباره به ارین نگاه کنم بلندشدم وبه طرف اتاقم حرکت کردم.
قلبم بدجورشکسته بود،امانه ازارین دلگیربودم نه ازساحل...مقصرمن بودم که نتونستم درشان ارین باشم پس نباید به ساحل حسادت میکردم...روی تخت درازکشیدم...من دقیقا از۱۶سالگی عاشق ارین شدم ازیاداوریش دوباره لبخند نشست روی لب هام یه روزکه داشتم ازمدرسه میومدم یه پسرمزاحمم شد ومن هرکاری میکردم ول کن نبود یه هونمیدونم ارین ازکجاپیداش شد. دیدم بااخم داره بهم نزدیک میشه اماتارسید به من راهش روبه سمت پسرکج کردوبی هوابامشت زدتودماغ پسره واین شدکه دعواسرگرفت وقتی پسرفرارکردارین روبه من خشن گفت:توهم موهاتوبده تو..ا. منم که ترسیده بودم بغض کرده وزدم زیرگریه. ارین خواست ارومم کنه که بغلم کردوگفت:ببخشید رها...دوس ندارم چشم ه.ر.ز.ه روی ناموسم ببینم...وانقدمنوتوی بغلش نگه داشت تااروم شدم وگریه ام بنداومد. ارین هم برای اینکه ازدلم دربیاره برام بستنی قیفی خرید ودادبهم...دقیقا ازهمونجا بودکه مجذوبش شده مجذوب اون غرور غیرت مهربونی هاش اره درست ازهمونجابود...ارین جذاب،زیبا ومردونه بوداما من زیباییش روندیدم من اول غیرت بعد جذبه اش وبعدمهربونیش رودیدم که عاشق شدم...عاشق مردی که عاشقم نیست...به پهلوچرخیدم خودم رومثله جنین جمع کردم وبه اشک هام اجازه دادم بریزن وبه قلبم اجازه دادم باورکنه که دیگه عشقی درکارنیست.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ازخواب بیدارشدم...صبانبود به ساعت نگاه کردم ساعت ده صبح بود. رفتم حموم....
ازحموم که اومدم یه جین خاکستری پوشیدم بایه پلیورسفید رنگ موهای مشکی رنگم روکه تاروی باسنم بودن روخشک کردم وبالای سرم بستم. به صورتم دقیق شدم میخواستم بدونم چیم ازساحل کمه. اگه ساحل سبزه بودمن سفید بودم اگه چشم های کشیده وابی داشت چشم های من درشت وعسلی بودن اگه اون لب وماغش کوچیک بود دماغ منم کشیده ولب هام هم گوشتی وبرجسته بودن...یه قطره اشک ازچششم ریخت وگفتم:اگه اون هیکل خوبی داره منم هیکل خوبی دارم...اما عشق به این چیزا نگاه نمیکنه عشق میاد بی توجه به اینکه توزشتی یاقشنگ بی توجه به اینکه معشوقه ات زشته یازیبا. یه پوز خند به خودم توی اینه زدم وقطره های اشک روپاک کردم یه نفس عمیق کشیدم وسعی کردم اروم باشم وبادیدن ارین وساحل خودم روکنترول کنم...ازاتاق رفتم بیرون بچه ها همه تو سالن جمع بودن. صبا تامنو دیدگفت:چه عجب پرنسس ازخواب بیدارشدن...ساعت دهه ها کجاخواب موندی.
یه لبخند زوری زدم وگفتم:خواب بودم دیگه...چیه نکنه میخوایی بگی این همه ادم منتظرمنین.
آراس سرتکون دادوگفت:بــــــــــــیا....خانوم وباش.
بااداگفتم:وای که چقدرمن محبوبم. صباگفت:مرض،زودصبحونه ات روبخوربریم خرید.
یه چشمک زدم ورفتم تواشپزخونه...گرچه که هیچی ازگلوم پایین نمیرفت انگاریه بغض بدی درست توگلوم گیرکرده بودکه باهرجرعه چای میلرزید.
تموم سعیم روکردم تابه ارین که پیش ساحل نشسته بودنگاه نکنم...دوباره فکرارین واین اشک های گرم ومزاحم ازروی صندلی بلندشدم ویه نفس طولانی وعمیق کشیدم ورفتم بیرون رفتم تواتاق وتندتندلباس پوشیدم ورفتم پیش بچه ها.
به ساحل نگاه کردم بالباس توخونه بود. گفتم:ساحل جونم...خوبی خواهری??
ساحل یه لبخندزدوباصدایی گرفته گفت:خوبم عزیزم...من نمیام شمابرین. بهش حق دادم چون بدسرماخورده بود. گفتم:چیزی نمیخوایی بیارم برات.
ساحل گفت:نه عزیزم برین خوش بگذره. منم فقط سرتکون دادم وبا بچه ها راه افتادیم سهیل وارین پیش ساحل موندن.
**************
بچه ها داشتن هرکدوم کاری انجام میدادن ویه جاولوبودن...به ارین که داشت فیلم میدیدنگاه کردم...چه رویاهایی روکه باارین نمیدیدم یه اه کشیدم وازجام بلندشدم رفتم پیش ساحل. صبا وارژین داشتن مثله همیشه باهم دعوامیکردن. به ساحل نگاه کردم داشت بالبخندنگاهم میکرد منم لبخندزدم که گفت:چی شده؟گرفته ای.
گفتم:نه گرفته نیستم خیلی هم حالم خوبه.
ساحل لبخندی زدوگفت:خداکنه حال خواهرم خوب باشه.
منم زورکی یه لبخند زدم وهیچی نگفتم.
**************************
ساحل
یک هفته بعد:
بچه ها بعدازکلاس ها هم دیگه روتوسلف میبینیم.
همگی موافقت کردن وهرکی که کلاس داشت راه افتاد.
همراه آراس وارد کلاس شدیم همه ی میزهاپربودیه میزخالی ته کلاس پیداکردم وهمراه آراس رفتیم ونشستیم هردواماده منتظراستادبودیم منم داشتم کلاس وبچه ها رو دیدمیزدم که چشمم خوردبه ارسلان امین.
داشت خیره نگاهم میکرد...دقیقا ازروزاولی که من باهاش برخوردداشتم تودانشگاه هی دم پرم میپلکه واعصاب نزاشته واسم هی الکی جمله ی دوست دارم روبهم میگه که حالم روبهم میزنه. ارسلان یه برادربزرگ تربه اسم اردلان داره که باهاش دوسه باری برخوردداشتم میشه گفت ازارسلان عاقل تروفهمیده تره.چشم ازارسلان گرفتم وبه آراس که داشت باگوشیش ورمیرفت دوختم تاخواستم بگم به کی اس میدی استاداومد.استاداول ازهمه قوانین کلاسش روگفت ویه برگهA4دادوگفت:‌اسم وفامیلتون روبنویسید وهرکدوم ازاول یه شماره بنویسید جلوی اسمتون.
استادوقتی برگه روگرفت وبعدحاظرغایب درس روشروع کرد.
********
آراس کش وقوصی به خودش دادوگفت:اخیش تموم شد...چقدفک زدمن به جای اون خسته شدم.
باخنده گفتم:بریم یه قهوه بخورسرحال میای. وباهم ازکلاس زدیم بیرون.
صباوسهیل توی سلف بودن رفتیم نشستیم سرمیز. گفتم:خوب روزاول خوب بودصبا خانوم...؟
صباشونه بالاانداخت وگفت:ای بدک نبودامااین استاده خیلی سگ اخلاقه...همش گیرمیده که الِ بِله.
خندیدم وگفتم:عادت میکنی عزیزم...بچه هاکوشن.
صباگفت:رهاکه نیم ساعتی هست کلاسش شروع شده ارین هم به همراه ارژین دارن میان.
به پشت سرم نگاه کردم راست میگفت ارین به همراه برادرش ارژین داشتن میامدن.
به طرف بچه ها برگشتم که دیدم سهیل داره بااخم به یه طرف نگاه میکنه به همون سمت نگاه کردم. پس بگو رگ غیرت سهیل بادکرده بود...داشت به ارسلان که این طرف رونگاه میکردبااخم نگاه میکرد. دستم روگذاشتم روی دستش وگفتم:ولش کن داداشی...بزارانقدنگاه کنه تاخسته شه اینجا کسی محلش نمیده.
سهیل هم باحرص چشم ازش گرفت.

داشتیم با هم حرف میزدیم که احساس نمودم دست شویی دارم ازجام بایه ببخشیدبلندشدم که سهیل گفت:کجا....درگوشش گفتم:دست شویی.
سهیل سرتاپام رونگاه کردوگفت:برو.چپ چپ نگاهش کردم وگفتم:منتظراجازه ی توبودم. وراه افتادم سمت سرویس بهداشتی.
بعدازاینکه کارم تموم شد دست هاموشستم وازسرویس بهداشتی اومدم بیرون

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داشتم راخودم رومیرفتم که صدایی که ازش متنفربودم ازپشت سرم گفت:ساحل...؟ کلافه یه نفس گرفتم به عقب برگشتم وگفتم:اقای امیـن...دارم برای بارصدویکمین بارمیگم که دوست ندارم توی محیط های عمومی به اسم کوچیک خطاب بشم...مگه نگفتم دیگه کاربه کارم نداشته باشین. این بارچی میخوایین بگین...؟
ارسلان دوباره گفت:اینکه میخوام بهت بگم دوست دارم ومیخوام بهم یه فرصت بدی تاخودی نشون بدم. کلافه ویکم بلندهمون طورکه سرتکون میدادم گفتم:اقای امیـن...اقای امین،چرامتوجه نمیشین من هیچ مایل نیستم حالاحالاازاین زندگیه مجردیم دل بکنم این روهم هزاران باربهتون گفتم.
ارسلان مصرانه گفت:ولی من دوست دارم دختر...توچرانمیفهمی. عقب عقب رفتم وگفتم:امامن درست برعکس شمام وهیچ علاقه ای بهتون ندارم.وبی توجه به ساحل گفتن هاش به سمت بچه ها حرکت کردم. بهشون که رسیدم دیدم ارین داره بااخم نگاهم میکنه فهمیدم که ارسلان رودیده امابه روی خودم نیاوردم.
*************************
دخترها رورسوندم خونه وخودمم به سمت خونه حرکت کردم...ماشین روتوی پارکینگ پارک کردم ماشین سهیل توی پارکینگ بودپس زودتررسیده بود. واردخونه شدم وبلندگفتم:ســـــــــــــــــــلام براهل منزل..
دخملتون اوووومد. باباکه داشت فیلم میدید گفت:سلام دخمل سیاسوخته ی من بیابغل باباعزیزم یکم انرژی بده منم رفتم ودست هامودورگردنش حلقه کردم وگونه اش روبوسیدم وگفتم:شارژشدین. باباگفت:چه جورم سرحال اومدم. خندیدم وگفتم:کوسهیل ومامی...؟ باباگفت:مادرت تواتاقشه سهیل هم تواتاقشه پنج دقیقه میشه که رسیده. سرتکون دادم ورفتم بالا.
دراتاق روزدم وگفتم:سرورم،ساحل هستم. مامان گفت:داخل شو. پریدم تواتاق ومامان روکه داشت لباس عوض میکردبغل کردم وگفتم:اقربونت بره این ساحل گوربه گوری...خوبی. مامان چپ چپ نگاهم کردوگفت:زبونت روگازبگیردختره ی دیوانه...خوبم،دانشگاه چی شد خوب بود...خودم روپرت کردم روی تخت وگفتم:عالی ولی خسته کننده.
مامان یه اهوم گفت وپرسید:این خوبه بهم میاد. وبه تاپ یشمی رنگ تودستش اشاره کردهمیشه همین طوره انقدی که اون به خودش میرسه منکه دخترشم به خودم نمیرسم. سرتکون دادم وگفتم:اره بهت میاد...من برم یه دوش بگیرم ویکم استراحت کنم. مامان هم گفت:بروبرای شام صدات میزنم. بلندشدم وگفتم:امری ندارین سرورم. مامان هم خندیدوگفت:نه ندارم. باخنده ازاتاق بیرون اومدم وبه سمت اتاق خودم حرکت کردم.

لباس هم روپوشیدم وموهاموهم خشک کردم وول کردم دوروبرم رفتم روی تخت نشستم وگوشیم روبرداشتم دهنم ازتعجب وامونده بود وبه هیچ وج بسته نمیشد سی وسه تا میس کال همش هم ازارین چون گوشی هم روی سایلنت بوده من نفهمیدم سریع شماره اش روگرفتم هنوزبوق نخورده صدای عصبانیش توی گوشم پیچید:چه عجب یه نگاه به اون گوشیت انداختی. اب دهنم روقورت دادم وگفتم:تودانشگاه که گذاشته بودم روسایلنت یادم رفته بردارم تاالان....کاری داشتی؟
ارین نفسش روفوت کردوگفت:ببین ساحل...وقتی به گوشیت زنگ میزنم وجواب نمیدی فکرم هزارجامیره...مفهمی؟
بانازولحن بچه گونه ای گفتم:ببشید دیگه...خوب. ارین گفت:ساحل من خسته شدم نمیتونم دیگه مزاحمت های اون پسر روتحمل کنم.....همین امشب باپدرمادرم حرف میزنم.
سریع گفتم:نه ارین تروخدا خردم نکن ازت خواهش میکنم یکم دیگه بهم فرصت بده تاباخودم کناربیام. ارین گفت:مگه توچته که میخوایی باخودت کناوبیای....نالیدم:اریــن....چرانمیفهمی،من ازت سه سال بزرگم یعنی من الان۲۴سالمه وتو۲۱سالته میفهمی این یعنی چی...درکم کن ارین.
ارین یکم صداشوبردبالا وگفت:درکت نمیکنم چون این حرفت ته بی منطقیه...وقتی ماهم دیگه رودوست داریم چراباید بقیه جلومونو بگیرن. گفتم:چرانگیرن وقتی که من ازت سه سال بزرگم....ارین من نمیخوام دراینده خودت رولعنت کنی وبگی این چه کاری بودکه کردی..تنهاخوشبختیه تویه که برام مهمه ارین باورکن حتی اگه مال من نشی به این که هستی وتوی این شهرزیراین اسمون داری نفس میکشی برام کافیه.پس خواهش میکنم بیشترازاین زجرم نده.
ارین غرید:توغلط کردی به روزهای بی من فکرکردی....این حرفات هم هیچ تاثیری روی من نداره من اخرهمین هفته بامامان باباحرف میزنم.
گفتم:اریـــــن. گفت:جانم؟گفتم:چقدردوسم داری؟
گفت:اندازه ی ستاره ها کهکشان ها اندازه ی برگ های تمام درخت های جهان....عشق من به توساحل اندازه نداره محدودنیست. گفتم:پس چراداری عذابم میدی. ارین گفت:میخوام ازعذابی که داری میکشی درت بیارم نه عذابت بدم.میخوام زودتکلیفمون روشن شه تا راحت شیم وازاین بلاتکلیفی دربیایم.یه نفس کلافه کشیدم وگفتم:پس بندازپنجشنبه الان نه .ارین گفت:باشه عزیزم...حالاهم برباخیال راحت به کارهات برس ونگران نباش..گفتم:دوست دارم.ارین هم بالحن ملایمی گفت:منم دوست دارم عشقم شب خوش وقطع کرد.
گوشی روبه سینه ام چسبوندم وسعی کردم به حرف ارین گوش کنم ونگران نباشم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توی این چندروز کارم شده فقط فکروخیال وترس واسترس اماقراره فرداهمه چی تموم شه وارین امشب باپدرمادرش حرف میزنه وفردابهم خبرمیده...به ساعت نگاه کردم ساعت دوازده ی شب بودومن خواب به چشمم نمیومد...یه نفس عمیق کشیدم وسعی کردم ذهنم روخالی ازفکر های بدکنم وریلکس باشم چشم هام وبستم وهمه ی سعیم روکردم تابخوابم.
*************************
صبح بیدارشدم وبرای اینکه وقتم روبگذرونم رفتم حموم امروز یه کلاس داشتم اونم ساعت سه بود. ازحموم اومدم ولباس پوشیدم رفتم پایین همه توی اشپزخونه جمع بودن سلام کردم وخودم رومشغول خوردن صبحانه کردم چون میدونستم اگه بخوام خیره شم یاحرف بزنم همه پی به حال بدم میبرن صبحانه ام روبه زورخوردم وبلندشدم رفتم تواتاقم ارین ساعت یازده میرفتم دنبالش چون ماشین خودش خراب شده بود. یکم اهنگ ارامش بخش گوش دادم ولباس هام روپوشیدم به ساعت نگاه کردم هنوزیه رب به یازده بود برای اینکه اینم بگذرونم نشستم وشروع به کردم به ارایش کردن...به ساعت نگاه کردم دقیق یازده بود پریدم وتندی سوئیچ ماشین روبرداشتم وبعدخداحافظی بامامان راه افتادم......
براش زنگ زدم وگفتم پایینم بیاد. به پنج دقیقه نکشیده اومداماباچهره ی کلافه وناامید وهمین تیرخلاصم بود.
سعی کردم اروم باشم سوارماشین شدویواش سلام کرد جوابش رودادم وگفتم:خوبی ارین...؟فقط سرتکون دادمنم راه افتادم جرات اینکه بپرسم چی شدرونداشتم واین داشت روانیم میکرد. تارسیدن به کافی شاپ هیچی نگفت.
ماشین روپارک کردم وهردوپیاده شدیم وراه افتادیم سمت کافی شاپ واردشدیم ویه میز دنج پیداکردم ورفتم اونجا هردوروبه روی هم نشستیم ومن منتظربه ارین چشم دوختم....ارین کلافه گفت:ببین ساحل ناراحت نشی ولی....قلبم داشت میومدتودهنم حالت تهوع داشتم امااین پسرنمیفهمید که هی لفتش میداد.نالیدم:اریـــــن...تروخدابگو وراحتم کن.
ارین گفت:باهردوشون کلی حرف زدم وازهمه چی بهشون گفتم اما حرف اونا این بودکه توسنت ازم زیادتره ولـ..... نفسم رفت گوشام کرشدن وهیچی نمیشنیدن قلبم دردمیکرد وراه نفسم بسته شده بود باید میرفتم بیرون اماارین سعی داشت چیزی بهم بفهمونه ولی من اصرارداشتم بزنم بیرون ازاون خراب شده تابتونم نفس بکشم...سوئیچ ماشین روبرداشتم ودویدم بیرون تندی سوارماشین شدم وروشنش کردم وپامومحکم روی گازفشاردادم واون وقت بغضم باصدای بدی شکست ازته دل زارمیزدم وگازمیدادم ازماشین هاسبقت میگرفتم وچراغ قرمزردمیکردم....خــــددددددا چرا...چرا این بلای دوست داشتنی سرم اومدکه به خاطرش بخوام انقدرخاربشم چـــــــــــــــــــــرررا....
مشتم رومحکم کوبیدم روفرمون وچشم هام رو روی هم فشاردادم وبازکردم اما نزدیم دوربرگردون بودم ویه ماشین درحال طورزدن بودومن چون سرعتم بالا بودنتونستم ماشین روکنترول کنم وباشدت ماشینم باهمون ماشین تصادف کرد فقط تنها چیزی که یادم موند ضربه ی محکم سرم به شیشه بود ودیگه هیچی نفهمیدم.
*****************************

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوماه بعد:
پلک های سنگینم رو به زوربازکردم. امادوباره افتادن روی هم...به زور وتلاش یکم لاشون روبازکردم،تصاویر پیش روم تاربودن چشم هام رومحکم روی فشردم تا بلکه یکم بهترشن دوباره اما اروم بازشون کردم نسبت به قبل بهترشده بودن سنگینی شون کم شده بود ودیگه تارنبودن. به اطرافم بادقت ویکم گیج نگاه کردم...یه اتاق سفید که تنها ساکنش من بودم همه ی اتاق سفید بود.نمیدونم این چی بودکه مدام یه صدای ریز وتندوپشت سرهم میداد داشت مثله مته مغزم رومیخورد...کلافه سرچرخوندم ببینم چیه که دیدم یه چندتا دست گاه بزرگ کنارتختن ویه سری خط های رنگی به صورت بالا پایین روش حرکت میکنن وچندتا شماره جلوشون نوشته شده بود. داشتم به اطرافم برای کشف کردن چیزهای بیشتر نگاه میکردم که صدای بازوبسته شدن دراومد...به همون طرف چرخیدم یه خانوم که قدبلندوهیکل خوبی داشت وسرتاپاسفید بود داشت بابهت نگاهم میکرد.وقتی نگاهم رودیدازبهت دراومد وباصدای بلندگفت:دکتـــــرررررر....دکترررررررر.و ازاتاق زدبیرون.
به دقیقه نکشیده یه گله ادم سرتاپاسفید پوش ریختن تواتاق وهمه اطرافم جمع شدن وتندتندیه کارایی میکردن واخرسریه اقاهه ازم پرسید:دخترم میدونی الان کجایی. یکم فکرکردم وباصدایی گرفته گفتم:فک..کنم،بیمارستان. دکترلبخندی زدوگفت:اسمت روبگو.اسمم امممم اهاگفتم:ساحل...ساحل افخمی. سرتکون دادوبالبخندمهربونی گفت:جاییت دردنمیکنه؟گفتم:سرم..خیلی اذیت میکنه. دکتر لبخندی زدو گفت:الان به پاهات ضربه میزنم بگو احساسش میکنی یانه؟...یکم که گذشت یه سوزش بدی روحس کردم ویه اخ بی اراده گفتم دکتر بالبخندگفت:عالیه منتقلش کنین به بخش ورفت.
منوهم گذاشتن روی یه تخت دیگه وازاتاق بردنم بیرون.بیرون رفتنم همانا ریختن یه جمع ادم که فک کنم خانواده ام بودهمانا. یه خانومه که ازچشم های درشت وابی رنگش فهمیدم مادرمه خیلی بی تاب بود خودش روانداخت روم وشروع کرد به بوسیدنم. اشک هاش وخداخداگفتن هاش اشکم رودراورد تادید میخوام گریه کنم تند چشم هام وبوسید وگفت:هییییش عزیزکم دخترم قربونت اون چشمای قشنگت برم نکن گریه نکن دخترم که خون به جیگرمیشم گریه نکن خواستم حرفی بزنم که پرستارها تخت روحرکت دادن.
منو گذاشتن روی تخت و بعد چک کردن همه چی وزدن سرم وارام بخش روفتن.
بعد گذشت یه رب نیم ساعت مامان اومد تواتاق. بی تاب مثله بچه ها گفتم:ما،مانی.مامان زدتخت سینه اش وگفت:الهی مادر قربونت بره عزیزکم ودوباره محکم بغلم کرد. توی اغوش گرم وپرمهرش زارمیزدم مامان پیشونیم وبوسید وگفت:خدایاشکرت. ازاینکه نعمتی روکه خودت بهم دادی دوباره بهم برگردوندیش سپاس گذارم خدایا ممنونم شکرت خدا وروی موهام وبوسید.
باگریه گفتم:من خیلی بدم....نه برای شمادخترخوبی بودم نه برای ارین عشق خوبی....دیدی چه طورشکست خوردم. مامان گفت:نه عزیزم تونخ برای ما دختربدی بودی نه برای ارین عشق بدی...ارین ازخوشی خواسته سربه سرت بزاره واون طوری حرف زده اما قصدش این بوده که بگه تصمیم همه ی خوانوادش مثبته. ولی توازکافی شاپ زدی بیرون تصادف کردی...
تصادف...تصادف،تصادف باکی.سریع گفتم:اره من تصادف کردم اماباکی الان طرف کجاست حالش خوبه.
مامان سرش روانداخت پایین وبغض کرد ترس برم داشت عاجزانه گفتم:مــامــــان...مامان گفت:اون هم مثله توکه توکمابودی یک ماه توکما بود وبعددکترافهمیدن مرگ مغزی شده وفوت شد....اونی که توباهاش تصادف کردی....
اشک هام میریختن من منی که تاحالا ازارم به یه مورچه نرسیده بودحالا باعث مرگ یه نفرشده بودم. بادرماندگی گفتم:کی بودمامان. مامان بغلم کردوگفت:اون خواستگارت...ارسلان امین بوده.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همه ی بدنم سست شد چشم هام گشادودهنم بازموند...نفس کم اوردم قفسه ی سینه ام برای یکم اکسیژن تندتندبالا مایین میشد امااکسیژنی نبودکه بکشم...اینجا هوانبود ومن حقم مرگ بود چه الان چه یکی دوماه دیگه...من،من ادم کشتم...اونم کی کسی که سه سال خواستگارم بودودم ازعشق میزدامامن بهش بی اعتنابودم.
دل دل میزدم حالم دست خودم نبود که یک طرف صورتم به شدت سوخت...یه هومثله کسایی که ازادشدن توی شُش هامو پرازهواکردم به طرف مامان برگشتم داشت باگریه نگاهم میکرد.لب هاموتکون دادم اماهیچ صدایی نشنیدم دوباره سعی کردم ولی بازم هیچ صدایی نشنیدم...یه هومامان منومحکم کشید توی بغلش من توی بغلش بودم بدون اینکه حتی اشک بریزم ولی بدجور یه حباب زخیم وبزرگ بیخ گلوم جاخوش کرده بود...هرکاری کردم صدام درنیومد مامان پشتم وماساژدادوباگریه گفت:دخترم عزیزم...این جوری نکن باخودت گریه کن تاخالی شی. گریه کن ونریزتوخودت...انگارهمین صدای بغض الود مامان ونوازشش شدیه تلنگربرام که اولین قطره ی اشکم ریخت پایین بعداون دومی سومی وهمین طورمثله بارون شروع کردن به باریدن...باصدایی گرفته گفتم:یعنی...یعنی،الان...ار،سلان...م،مرده؟یعنی،الان...دیگه،اعد...اعدامم می،میکنن.
وباصدای بلند زدم زیرگریه ومامان روبه خودم فشردم. مامان سرش روبه سرم تکیه دادوهمراهم گریه کرد.
صدای دراومدوپشت بندش صدای بلندپرستار:ا خانوم دارین چیکار میکنین...مگه من گفتم بیاین تواتاق که مریض روگریه بندازین؟....گفتم بیاین که اگه چیزی احتیاج داشت کمکش کنین....لطفا بفرمائید بیرون خواهش میکنم مریض تازه ازکما اومده بیرون وبه هیچ وج نباید تحت فشارباشه اونوقت شما....بریدبیرون لطفا. وبااخم زل زدبه مامان. مامان روی موهام وبوسید وگفت:نگران نباش پدرت همه چی رودرست میکنه والان هم دنبال رضایته خودت واذیت نکن عزیزم ورفت بیرون. روی تخت درازکشیدم وپتوروتا روی سرم کشیدم وشروع کردم به بدختی خودم گریستن.

وقت ملاقات بود وبه جای خانواده ام....اردلان پیش روم نشسته بود وداشت نگاهم میکرد...منم نگاهش میکردم واشک میریختم...نگاهش خیلی نافذوسوزان بودوبدون هیچ حرفی فقط زل زده بودبهم...اردلان شروع کردبه حرف زدن:درست سه سال پیش ارسلان وقتی ازدانشگاه اومد خیلی شادوسرحال بود.وقتی دلیلش روپرسیدم گفت که توی دانشگاه بایه دخترزیبا ومغرورهم کلاس شده.منم دیگه دراین باره حرفی بهش نزدم فقط گفتم دوست دارم کسی روکه برادرم روعاشق کرده کیه. ارسلان بعدمدت هااومد وگفت بیاداداش عکس دختر موردعلاقه ام رواوردم تاببینیش وعکس رونشونم دادوگفت خودشه ساحل افخمی کسی که یک ماه نشده عاشقم کرده.من دیدم امابه چیزی که دیدم شک کردم ودقیق ترشدم بهش...اون لحظه حس کردم دنیادورسرم چرخید وافتاد روی شونه هام...خودش بود کسی که من عاشقش شده بودم...اره من عاشق توبودم ساحل اولین باری که دیدمت توی کتاب خونه بودی وداشتی کتاب میخریدی واون لحظه یه حسی وادارم کردتا ماشینت روتعقیب کنم وازت بیشتربدونم وازاون روز من همیشه کارام رومیسپاردم به دوست هام ودنبال توبودم بی هیچ دلیلی تااینکه فهمیدم عاشقت شدم.عاشق دختری که سه سال بعدش برادرم اومدوگفت عاشق این دخترشده..زندگیم وهمه ی رویاهام نابودشدامابه روی خودم نیاوردم وبه خاطرانتخاب بی نقصش تحسینش کردم.ازاون موقع تصمیم گرفتم فراموشت کنم امانشد ومن ازعشقم دم نزدم تااینکه بهم خبررسید برادرم تصادف کرده وتوی کماست...وقتی فهمیدم باتوتصادف کرده هم عصبانی شدم هم نگران به خاطرهردوتاتون چون هردوتوی کمابودین. بعدیه ماهم خبررسید مرگ مغزی شده وفوت کرده.موندم چیکارکنم ازطرفی توعشقم بودی وازطرفی قاتل برادرم وتنها کسم...بعدمدتی تصمیمم روگرفتم چون هم من عاشقتم هم برادرم که فوت شد...الانم باهمه حرف زدم وموافقت همه اعلام شده فقط مونده تو....
باصدایی لرزان گفتم:چی...چه تصمیمی گرفتی؟گفت:توباید بامن ازدواج کنی چون نمیخوام دست کسی غیرازمن به عشقم وعشق برادرم برسه...میدونم پدرت اونقدری داره که دیه بده امامن دیه قبول نمیکنم...یاازدواج یااعدام دوراه داری. وبلندشد وبی توجه به اشک هام والتماس هام رفت بیرون.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همه ی حرف های باباداشت توی سرم تکرارمیشد...من داشتم چی میشنیدم...یعنی لیاقت من همین بود...یعنی انقدازمن متنفربودن که به همین راحتی قبول کردن من بااردلان ازدواج کنم...همین حرف هارودیوانه واربلندبلندتکرارمیکردم باباسرم روبغل کردوگفت:هیییییییس گ دختره ی دیوونه...کدوم پدرمادری ازبچه ی خودش متنفرمیشه وقبول میکنه بچه اش بدبخت شه...دستم وگذاشتم روی دستش وگفتم:نه بابا...نه من نمیتونم...نمیخوام،نمیخوام باکسی غیرازارین ازدواج نمیتووووووونم.بابا گفت:پس ماچی دخترم...توفقط مال خودت نیستی که انقد راحت تصمیم میگیری...تواگه اعدام شی مانابودمیشیم میفهمی ساحلم.
بی تاب مثله بچه ها گفتم:خوب...خوب،دیه بدین مگه چقدرمیشه...؟ بابامنوبه خودش فشرد وگفت:قبول نمیکنه لعنتی قبول نمیکنه تنهاحرفش اینکه یاازدواج یااعدام.صدای گریه هام دل سنگ روهم اب میکرداما کسی که باید دلش به حالم میسوخت کمر به نابودکردنم بسته بودحتی یه درصدهم دلش به رحم نیومده بود...گفتم:ارین...اون،کجاست؟
گفت:ارین پسرمنطقیه اون وقتی حرف های اردلان روشنید تصمیمش روبهم گفت وگفت نزارم خودت تصمیم بگیری وهرطورشده حتی به زورمجبورت کنم بااردلان ازدواج کنی....الانم رفته تایه چندوقتی روتنهاباشه وباخودش کناربیاد.به دست باباچنگ انداختم وگفتم:من دوسش دارم بابا...بدون اون نمیتونم بایدباشه ونفس بکشه تابتونم نفس بکشم.بابافقط منوبه خودش فشرد وهیچی نمیگفت.روزهامثله برق وبادمیگذشتن ومن حالم بدترازقبل میشد...اردلان تصمیم گرفته وقتی ازبیمارستان مرخص شدم یه راست منوببره عقدکنه...ارین نیست...دقیقا وقتی که بهش نیازدارم نیست...
الان دوهفته اس توی بیمارستانم وفردامرخص میشم وهمین غمگینم میکرد چون فردابه عقد اردلان درمیام...
*******************************
لباس هاموپوشیدم مامان زیربازوموگرفت وکمک کردتاقدم بردارم وارد سالن شدیم همه بودن نگاه غمگینم رو روی همه چرخوندم رها صبا ارژین اراس همه ناراحت وسربه زیربودن صباکه ازهمه پرسروصداتربودهم سربه زیربود...ازجلوشون گذشتیم.
سوارماشین شدیم اردلان راه افتاد وازتوی اینه نگاه هم کرد نگاهش خوشحال بوداماابروهاش بهم گره خورده بودن...اردلان یه پسرقدبلند چهارشونه وهیکل سبزه رو موهای مشکی چشم های درشت مشکی لب های خوش فرم ودماغ مردونه...میتونست ارزوی هردختری باشه اما من دوسش نداشتم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

واردمحضر شدیم به غیرازسهیل کسی نبود...سهیل داشت نگران نگاهم میکردیه لبخندکه تلخیش هم از مزه ی قهوه هم بدتربود به روش زدم...سهیل اومدجلو منوتوی بغل گرفت...اشک به چشم هام هجوم اورد امانزاشتم بریزن..من بایدمحکم میبودم نبایدمیزاشتم خانوادم بیشترازاین عذاب بکشن...ازسهیل جداشدم مثله قبل گفتم:چته دیوونه استخونام خردشدن...سهیل فقط یه لبخند غمگین زد ولب هاشوروی پیشونیم فشرد.دست خودم نبودهق هقم دست هاموانداختم دورکمرش وبه خودم فشردمش وگریه ازسرگرفتم.سهیل هم بغض داشت میفهمیدم ازنوع نفس کشیدنش امامردبودودلش نمیخواست کسی اشکش روببینه.زمزمه کردم:داداشی جونم.
سهیل گفت:جان دلم؟خواستم بگم دوست دارم که یکی ازپشت دستموگرفت ازبغل سهیل بیرون اومدم وبرگشتم به عقب. بابابودکه باچشم های قرمزداشت نگاهم میکرد.باسربه اردلان که بااخم زل زده بودبهم اشاره کرد.اب دهنم روقورت دادم ورفتم کنارش،روی صندلی هانشستیم وعاقدشروع کرد به خوندن گفت:خانوم ساحل افخمی ایاوکیلم تاشماروبه عقددائم اقای اردلان امین دربیاورم....ایاوکیلم؟
به خانوادم ازتوی اینه نگاه کردم مامان سرش روتوی بغل سهیل قایم کرده بود به بابانگاه کردم دست هاش مشت بودن وچشم هاش قرمز اما تانگاهم رودید باسرگفت بله روبدم....باصدایی لرزان گفتم:بااجازه ی پدرومادرم،وهمچنین برادرعزیزم.........بله.کسی دست نزد...اردلان فقط یه حلقه ی ساده دستم کردوبلندشدیم...مامان انگارکه تازه پی به عمق ماجرابرده باشه پریوبغلم کرد وگفت:غصه نخورمامان جان ماهمه پشتتیم نبینم یه وقت بغض کرده باشی عزیزکم وتندتند صورتم رومیبوسید.
بابا بغلم کردوباصدایی گرفته گفت:خوشبخت شی دخترم.وپیشونیم روبوسید....سهیل فقط نگاهم کرد هجوم اشک روتوی چشم های درشت مشکیش دیدم...به طرفم اومد ومحکم بغلم کرد درگوشم گفت:هرچی خواستی فقط کافیه لب ترکنی. منم سرتکون دادم هیچی نگفتم. سهیل ازم جداشد وخیلی سریع ازمحضرزدبیرون ماماباباهم همراه ماازمحضراومدن بیرون مامان زیربازوموگرفت وخواست سوارماشین باباکنه که اردلان گفت:ساحل بامن میاد. ودستم وگرفت وکشید سمت ماشین مامان بابغض گفت:امااون باید استراحت کنه...اردلان گفت: توی خونه ی منم میتونه استراحت کنه ومنونشوند توی ماشین وخودشم سوارشدخواست حرکت کنه که بابا اومدسمتش وگفت:اردلان جان یه دقیقه بیابیرون کارت دارم. اردلان بایکم تاخیرپیاده شد وبابادستش روگرفت وبرد اون طرف تر مامان سریع یه سمتم اومدو منوپیاده کرد هردوکنارماشین باباایستاده بودیم نمیدونم باباداشت به اردلان چی میگفت که اردلان فقط سرش روانداخت بودپایین.
بعد یه رب وبیست دقیقه واومدن واردلان گفت:یه هفته خونه ی پدرت بمون من میرم مسافرت کاری ورفت.
مامان منونشوند روی صندلی وخودشون سوارشدن وباباراه افتاد. توی راه مامان پرسید:چی بهش گفتی منصور.
بابااماهیچی نگفت واین یعنی نمیخوادتوضیح بده.
****************************
رها:
دلواپس ارین بودم...حق ساحل هم این نبود...ارین ازهمون روزرفته بودوپیداش نشده بود هرچی هم بهش زنگ میزنن یاخاموشه یاجواب نمیده...ساحل مثله خواهرم بوداماارین همه ی وجودمه واگه بخوام هم نمیتونم نادیدبگیرمش نمیتونم غمش روببینم...دلم مثله سیروسرکه میجوشه....یعنی الان ارین کجاست...داره چیکارمیکنه...غذامیخوره..ارین ازغذای بیرون زیادخوشش نمیاد یعنی الان داره چیکارمیکنه.
ساحل خیلی بی تابش بودوسراغش رومیگرفت....راستش هم خوشحالم هم ناراحت.....ناراحت برای اینکه ساحل دوست عزیزومهربونم داره زجرمیکشه وخوشحال ازاینکه ارین رومیتونم به دست بیارم...
تویه تصمیم ناگهانی گوشی روبرداشتم وبرای بارهزارم بهش زنگ زدم...داشت بوق های اخررومیخورد که درکمال تعجب جواب داد:الو...صداش خسته بود وخش دارباتردیدگفتم:الو...ارین؟
گفت:خودمم رهاکاری داشتی؟اب دهنم روقورت دادم وگفتم:ارین...خوبی پسر؟کجایی توچراهرچی بچه ها زنگ میزنن جواب نمیدی؟گفت:خسته ام رها...حس میکنم دنیا واینده ای دیگه وجودنداره دنیاجلوی چشمام رنگ باخته میفهمی چی میگم....میخوام مدت زمان طولانی روتنهاباشم همین.
بی اراده بغض کردم وگفتم:اما ارین جان این جوری که نمیشه چراناامیدی پسر...اینجا هنوزهستن کسایی که بهت وابسته ان وبهت احتیاج دارن...توکه نمیخوایی عذاب کشیدن اونا روببینی میخوای.؟
ارین گفت:اوناخودشون حالم رودرک میکنن.گفتم:اماارین مادرت اینجا داره ازغصه دورازجونش دق میکنه خواهش میکنم به فکربقیه هم باش.ارین گفت:رها؟ چشم هام افتادن روی هم وبی اختیارگفتم:جانم؟گفت:ساحل......اون خوبه؟اردلان باهاش چه طوره. گفتم:عقدکردن اماساحل چهار روزه که خونه ی مادرشه چون اردلان رفته مسافرت کاری.
ارین غمگین گفت:رها جان تومثله خواهرمی ازش مراقبت کن وحق خواهری رودرحقم تموم کن.وقطع کرد.
گوشی رواروم اروم ازگوشم فاصله دادم ومات دیوارروبه روم شدم...ارین چه جمله ی سنگینی گفته بود...هه،اون منومثله خواهرش میدونه...ولی من همه ی رویاهام بااون تکمیل میشن من...من...من،بغض توی گلوم ترکید ومنم گذاشتم اشک هام بی هیچ ابایی بریزن.
******************

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ساحل:
دلم گرفته بودوپرمیکشید برای دیدن ارین...فردااردلان میاددنبالم...توی این مدت نه بهش زنگ زدم نه خبری ازم گرفته...حوصله ی درس ودانشگاه روهم ندارم...وضع جسمانیم بهتره اماوضع روحیم داغون،داغونه داغون...دلم میخوادبازم زنگ بزنم بی هیچ سدی واون بی پروابگه جان دلم...دلم خیلی براش تنگ شده،چقدارین بده که نمیفهمه اینجاساحلی هست که بی قرارشه...لب پنجره ایستادم وزمزمه کردم:
دلم گرفته دوباره هوای توروداره
چشمای خیسم واسه ی دیدنت بی قراره
این راه دورم خبرازدل من که نداره
اروم ندارم یه نشونه میخوام واسه قلبم
جزاین نشونه واسه چیزی دخیل نمیبندم
این دل تنهام دوباره هوای توروداره
دست هاموحایل بازوهام کردم سرم روبالاگرفتم که مبادا اشک هام بریزن...اما نشد این دلتنگی ودل گرفتگی فراترازاین حرف هابودکه بتونم پنهانش کنم واین بغض خیلی بزرگ ترازاین حرف هابودکه بتونم کنترولش کنم.
بغضم باصدای بدی ترکید تکیه ام ودادم به دیواروسرخوردم دست هامودورپاهام حلقه کردم وسرم روگذاشتم روی پاهام وازته دل زارزدم.....گوشی موازتوی جیب لباسم کشیدم بیرون وشماره اش روگرفتم.

میخواستم قطع کنم که گفت:جان دلم؟لب گزیدم وهق هقم روخفه کردم،گفتم:نامرد بی معرفت..چرارفتی؟
خسته گفت:به خاطرخودت وعشقی که بهت داشتم.دادزدم:چرت نـــــــــگو...تومیدونستی من به غیرتونمیتونم به کسی نگاه کنم چه برسه به اینکه بخوام ازدواج کنم.....فقط میخوام بدونم چرا...چراعاشقم کردی وپام واینستادی..چـــــــــــــررررررررا؟
گفت:چون عاشقت بودم ومیخواستم توهم عاشق شی....اماالان همه چی فرق میکنه من اگه میموندم توروبرای همیشه ازدستت میدادم...میفهمی چی میگم من حاظرم تومال یکی دیگه باشی امانفس بکشی...دادزدم:لــــــــــــــعنتی...مـــــــــــن دوست دارم...بفهم نمیخوام مال اردلان باشم حاظرم بمیرم امااردلان بدنم رولمس نکنه...برگردازت خواهش میکنم بیا....دلم برات تنگ شده برای لبخندهات برای اغوش پرمهرت بیاتروخدا ارین.
اماارین این بارجدی وخشن گفت:تودیگه ازدواج کردی ساحل باید سعی کنی فراموشم کنی...دیگه هم جایز نیست ازاین حرف بزنی ودیگه بهم زنگ نزن چون من تاحدی موفق به...فراموش کردنت شدم وصدای بوق.
گفتم:نه،نـــــه...ارین....اریـــــن،الو...قطع نکن لعنتی....اریـــــــــــــــــــــــــن.
جیغ میکشیدم وموهام روچنگ میزدم که درباصدای بدی بازشد واردلان توی چهارچوب درنمایان شد...وحشی شدم ازجام به طرفش خیزبرداشتم وروبه روش ایستادم توی صورتش دادزدم:چیه...چی میخوای ازجونم چرادست ازسرم برنمیداری هـــان..ازت متنفرم میفهمی مـتـنـفرم حاظرم اعدام شم اماتوروجلوی چشم هام نبینم توباعث شدی ارین سعی کنه فراموشم توباعث شدی ارین ازم فاصله بگیره،تـــــــــــــــو.وبامشت های کم زورزدم تخت سینه اش مشت های پیای امااردلان خم به ابرونمیاورد.مچ دست هاموگرفت توی چشم هام زل زدوگفت:توهم عاشقی مثله مـن..من نتونستم ازت بگذرم اماارین گذشت..به خاطرخودت گذشت چون خوب میدونست اگه نگذره باید توروبالای چوبه ی دارببینه....هم من هم ارسلان هردوعاشقت بودیم اماتوعاشق ارین.بعدازتصادف که ارسلان فوت کردتصمیم گرفتم یامال خودم شی یانزارم دست کسی بهت برسه به خاطر همون عشق نه به خاطرحسادت....وحالا توشدی مال من وعاشقی عاشق کسی به جزمن...من حال عاشق هارومیفهمم چون خودم یکی هستم ازجنس خودت ازجنس عشـــق،عشقی اتشین وسوزان....من نتونستم ازت بگذرم ازتوهم انتظارندارم به این زودی ارارین بگذری...امابایداینوبه یادداشته باشی من یه مردم وتوهمسرمن وباید طبق خواسته ی من عمل کنی ومن هم ازت میخوام تلاشت روبرای فراموش کردنش بکنی.
مچ دست هامو به شدت کشیدم بیرون ازتودست هاش وهمون طورکه زل زدم توی چشم هاش گفتم:ازت،متنفرم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اردلان بی تفاوت گفت:برولباس بپوش بریم.گفتم:من باتوهیچ جانمیام...همین جاجام خوبه.
اردلان سرتکون دادوگفت:پایین منتظرم وخواست برگرده که بلندگفتم:من هیـــــــــــچ جانمیــــام. اردلان جدی،سرد وجذبه دارگفت:توخیلی غلط میکنی...یادت باشه تودرازای خون برادرمی پس اگه بخوام میتونم هربلایی سرت بیارم بدون اینکه پدرت بتونه کاری بکنه...پس الانم خیلی دارم محبت میکنم که هیچی بهت نمیگم وبه سازت میرقصم...پس کاری نکن تاکاری روبکنم که دلم نمیخواد...وباجدیت تمام زل زدبهم بانفرت ازش روگرفتم وگفتم:اگه تشریفتوببری اماده شم.بعدچندثانیه صدای جزکوبیدن دربهم نیومد.لباس هاموعوض کردم ورفتم پایین مامان تنهاخونه بود...اردلان روی مبل نشسته بودوداشت چای کوفت میکرد رفتم تواشپزخونه مامان داشت گریه میکرد دلم کباب شد رفتم بغلش کردم وگفتم:تروخداگریه نکن...قول میدم هرروزبهت سربزنم...مامان دست هاموگرفت توی دست هاشو وگفت:قول بده اگه اذیتت کردماروخبرکنی
گفتم:هیچ غلطی نمیتونه بکنه اماچشم اگه اتفاقی پیش اومدی بهتون میگم مامان سرم وبوسید وگفت:برومادر شوهرت منتظرته بروکه میسپارمت به خدا.دستش وبوسیدم وازاشپزخونه زدم بیرون.
اردلان بادیدنم بلندشدوبعدخداحافظی همراه هم ازخونه زدیم بیرون...........

ماشین روجلوی یه دربزرگ سیاه رنگ نگه داشت باریموت بازش کردوماشین بردتویه باغ خیلی قشنگ که یه خونه ی دوطبقه که نماش سفیدبود وسطش خودنمایی میکرد.
ماشین روخاموش کردوپیاده شدیم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خونه ی بزرگ وقشنگی بوداما برای من مثله قفس بودبرای پرنده ای که به زوروادارش کردن به موندن.
**********************
اراس:
روزجمعه بودمن انقدبه بچه ها التماس کردم که بریم بیرون خسته شدم...همه پکرودپرسن حال خودمم چندان خوب نیست ولی خوب....ولش کن اعصابم میریزه به هم.
داشتم راه خودم رومیرفتم که یکم جلوتریه دختر ریزه میزه رودیدم...باخودم فکر کردم تهرون پرگرگه واین دخترهم که ازاین فاصله زیباییش منوشگفت زده کرده پس بهتره سوارش کنم وتایه جایی برسونمش چون ممکنه سوارش کنن به عنوان تاکسی بعد یه بلایی سرش بیارن.
بهش رسیدم وزدم روترمز دخترنگاه بهم کرد،اب دهنم روقورت دادم وباخودم گفتم:این دخترحوری موری چیزیه چون یه ادم تااین حدنمیتونه هم خوشگل باشه هم جذاب باشه هم تودلبرو.
گفتم:جایی میری برسونمت.دختره یکم نگاهم کردونشست جلو...بی حرف به جلوخیره شدمنم شونه بالاانداختم وحرکت کردم.
پنج دقیقه بعد که من هی میگفتم الان میگه کجاپیاده میشم گفت:خیلی درد داره...؟!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ابروهام رفتن بالاوفک کردم داره باتلفن حرف میزنه امایکم که گذشت گفت:سوال من جواب نداشت...؟
به طرفش برگشتم وگفتم:چی...چی خیلی دردداره؟دخترکه نم اشک توی چشم هاش دیده میشد گفت:همون دیگه رابطه ی ج.....ی.
جووووونم....این چی گفت؟رابطه چیه...رابطه کدومه...اخم هام ناخوداگاه رفتن توهم واول خواستم ماشین ونگه دارم تاپیاده شه ولی کنجکاویم باعث شد اول این کارونکنم وبعدبه دروغ که منم هستم جوابش وبدم تابعدکه ازش بپرسم چرامیخواداین کاروبکنه.
زیرچشمی نگاهش کردم وگفتم:چرامیپرسی وقتی مجبوربه این کاری...فک نکنم دیگه برات مهم باشه که دردیانه.
دخترگفت:اماحقمه که بدونم.کلافه چشم هاموتوی کاسه چرخوندم وگفتم:برای باراولی ها....باراولته...؟
قطره اشکش ریخت گفت:اره اما من اهلش نیستم،مجبورم....مجبورم کردن من خودم نمیخواستم این طوری بشه. سریع حرفوروهواگرفتم وگفتم:کی،کی مجبورت کرده...یاچرامیخواداین کاروبکنی؟
دخترنگاه عمیقی بهم انداخت وگفت:نمیدونم چرادارم بهت اعتمادمیکنم ولی دلم میخوادبه یکی بگم درددلم رو...سه سال پیش وقتی منوخانواده ام تورفاه بودیم کم کم فهمیدیم پدرم معتادشده ازتریاک بگیر تاموادهایی که دوزبالایی دارن ازهمه نوع نوشیدنیه الکلی هم استفاده میکرد،درعرض یه سال همه چی مونو خونه کارخونه شرکت همه چی روازدست دادیم...پدرم کارخونه ی لوازم ارایش ولوازم بهداشتی داشت به خاطراعتیاد همه چی شوازدست دادومجبورشد پول قرض کنه اما اون مرده گفته بود باید پول رودوماهه بده واگه دیربشه مادرم روقمارمیکنن پدرم صدملیون گرفت تا بتونه یه خونه بخره ونتونست پولو دوماهه بده وسرمادرم قمارکردن وپدرم مادرم روباخت وقرارشد فردابیان مادرم روببرن امامادرم دیگه هیچوقت ازخواب بیدارنشدکه بخوان ببرنش مادرم به خاطرغم وغصه ی زیادتوخواب سکته کرده بود ومرده بود.....وقتی مردقضیه روفهمید انقدتوسرپدرم خوند وزورش کرد تا منو بگیره اما پدرم راضی نمیشد خیلی دوسم داشت واین جریان گذشت تا دوروزپیش که پدرم اومدگفت وسایلم روجمع کنم فرداگودرز میاددنبالم انگاریه سطل اب یخ ریختن روسرم وتصمیم گرفتم ازخونه فرارکنم شب وقتی پدرم نشه بود وهواسش به هیچی نبود همراه باوسایل زروریم زدم ازخونه بیرون ورفتم پیش دوستم ژیلا اونم بهم گفت این پولایی که دستمه بالاخره تموم میشه واون وقته که باید کارکنی وبهم گفت هیچی مثله این کارپول خوبی نداره وانقدتوسرم خوندکه قبول کردم والانم اینجام.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نگاهش کردم وگفتم:ببین بایدیه چیزی بهت بگم...راستش من،اونی که فک میکنی نیستم من توهمین جوری سوارماشین کردم قصدم اصلا بدنبود.
دخترگفت:نگه دار.گفتم:ولی میخوام کمکت کنم.بلندترگفت:میگم نگه دار.گفتم:ببین چی میگم بعدپیاده شو.
بلندترگفت:گفتــم نگه دار.ملایم ترگفتم:ببین دخترجون من به خاطرخودت میگم حیف تباه شی وباطناب پوسیده وفکرمزخرف یه ادم زندگیت روسیادکنی وایندات روتباه کنی.
جیغ زد:به توچه نگهدارگفتم...میخوام پیاده شـــــــــم.
اعصابم ریخت به هم ودادزدم وگفتم:بتمرگ سرجــات...اِ،زبون خوش حالیت نمیشه بایددادبزنم.ماشین وکنارخیابون نگه داشتم وبرگشتم به طرفش وبه قیافه ی ریزش یه پوزخندزدم وباهمون لحن گفتم:تواصلا به این فکرکردی که مرد یعنی چی؟به این فکرکردی ش.......یه مردیعنی چی؟اصلا تومیتونی بااین هیکل ریزت دووم بیاری.اگه یه نفراومددنبالت وبعدشدن ده نفرچی اونوقت چیکارمیکنی...فک کن الان ازماشین من پیاده شدی وسواریه ماشین دیگه شدی اونوقت چی میشه خودت دوست داری ایندات تباه شه...من میخوام کمکت کنم نمیخوام به راه بدکشیده شی.
دخترباچشمای اشکی زل زده بودبهم وخودشوتوی صندلی جمع کرده بود پرسیدم:چندسالته؟اروم گفت:یه هفته ی دیگه میرم تونوزده.یه پوزخندزدم گفتم:نی نی کوچولو.اخم کردوگفت:من کوچولونیستم توبس که دیلاقی منوکوچیک میبینی.ابروهام روانداختم بالاونگاش کردم که باحرص گفت:چیه...نگامیکنی.اصلامگه نگفتی میخوای کمک کنی پس چرازل زدی بهم.ماشین روراه انداختم وگفتم:باید بریم خونه ی ماباپدر ومادرم صحبت کنیم.دخترگفت:چی...بیام خونه شما؟عمــــــرا.چپ چپ نگاهش کردم که گفت:خیلی خب بابا....الان داری کجامیری؟
گفتم:رستوران یه چیزی کوفت کنیم گشنمه...اونم هیچی نگفت ومنم به سمت مکان موردنظر گازدادم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ماشین روپارک کردم وبه طرفش برگشتم...دیدم خودش داره پیاده میشه هیچی نگفتم.کنارم ایستادوباهم به طرف رستوران حرکت کردیم...باحاله ها یه زن به همین قشنگی وظریفی داشته باشی که قدش تا سینه ات باشه.به این حرف وفکربچه گونه ام پوزخندی زدم وباهم واردرستوران شدیم تقریباشلوغ بود دختررفت سمت میزی که کناردیواربود وبه من نگاه کرد منم رفتم سمتش وهمون جانشستیم بعدیه پنج دقیقه یه ربی گارسون اومدسفارش هاروگرفت ورفت...پرسیدم:بهترنیست یکم ازخودت بگی تابهترهم دیگه روبشناسیم...؟
نگاهم کرد لب های صورتی رنگ قلوه ایشو بازبون خیس کردوگفت:خوب...من لینداخانی هستم دانش جوی رشته ی عکاسی که ادامه نمیدم چون حوصله اشوندارم بعد دیگه هیجده سالمه وازغذای ته چین مرغ لازانیاوخورشت کرفس خوشم میاددوست دارم،رنگ مورد علاقه ام خاکستری طوسی دیگه ازگل یاس خوشم میادودیگه همین.
خندیدم وگفتم:خوب منم آراس رهادهستم دانشجوی رشته ی وکالت هستم،۲۳سالمه ازغذای قورمه سبزی وکوفته تبریزی خوشم میاد،رنگ سورمه ای رودوست دارم،گل رزروهم دوست دارم.
لیندا(دختر)باخنده سرتکون دادوگفت:خوبه الان کاملاباهم اشناشدیم.
بعدچنددقیقه سفارش هارواوردن وبی حرف مشغول غذاخوردن شدیم...زیرچشمی نگاهش میکردم وهواسم بهش بود.راستش باخودم فکرمیکردم اصلا بلدنیست ازچنگال استفاده کنه امااشتباه میکردم.اون ازمنم باکلاس ترمیخورد...قاشق برنج روگذاشت تودهنش واروم وبی عجله شروع به جویدن کرد لبهاش جمع شده بودن وتکون میخوردن خیلی ظریف وخانومانه داشت غذامیخوردطوری که فک میکردم یه اشراف زاده است وتهرانیه اصیله...بی خیال اون همه جذابیت وزیبایی مشغول غذاخوردن شدم.


وقتی تموم شد باهم بلندشدیم واون گفت:ببخشید من پول ندارم خودت باید حساب کنی.اخم هام رفتن توهم وگفتم:اصلاچه معنی داره وقتی یه خانوم بایه اقاست خانوم توهرچیزی دست توجیب بشه...شمابرومنم میام اینم سوئیچ ماشین.به سوئیچ خیره موندوگفت:فک نمیکنی یکم برای اعتمادکردن زوده؟
گفتم:خوب نکنه میخوایی توی این سوزسردبیرون وایستی؟بعدشم من ادم شناس خوبی ام.اونم بالبخندکلید روازم گرفت وارواروم راه افتاد...نگاهش کردم یه پالتوی خاکستری که تایه وجب بالای زانوش بودیه شال طوسی ویه شلوارمشکی به همراه نیم بوت های مشکی خوش استایل وخوش تیپ بود چشم ازش گرفتم وبعدحساب کردن پول غذاازرستوران زدم بیرون.سوارماشین شدم وگفتم:الان میریم خونه ی مابعدتصمیم میگیریم چه کاری میتونیم بکنیم.اونم سرش روانداخت پایین وگفت:من واقعاشرمنده ام تودردسرانداختمت.
لبخندزدم وگفتم:خودم دوست دارم کمکت کنم چون مثله خواهرمی...چهرت خیلی شبیشه.
نگاهم کردوگفت:مگه الان نیست؟یه اه کشیدم وگفتم:نه صحرا وقتی هشت سالمون بودهوی دریاغرق شدومرد...دوقلوبودیم.
تاسف بارگفت:وای چه بد،ببخشید متاسفم.گفتم:چراببخشمت دیوونه توکه کاری نکردی حالاهم ولش کن این حرف هارو فقط بگواماده ای؟اونم فقط سرش روتکون دادومنم حرکت کردم به سمت خونه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ماشین روداخل حیاط پارک کردم همراه لینداپیاده شدیم اون پشت سرمن میومد واردخونه شدم مثله همیشه خنده های بابادلبری های مامان تمام خونه روپرکرده بودومن عشق میکردم وقتی میدیدم مادروپدرم انقدبهم وابسته ان وعاشقن...یه سرفه ی الکی کردم ومامان که خودش روروی باباخم کرده بودبه خودش اومدودرست ایستاد صداصاف کردوگفت:جونم جیگر.لبخندزدم وگفتم:سلام عرض شد...ببخشید مزاحم اوقات شریفتون شدم اماباید بگم که مهمون دارین وازجلوی لینداکه سرش روانداخته بودپایین رفتم کنار.
لینداسرش رواوردبالاوگفت:سلام،ببخشید مزاحمتون شدم.مامان مات چهره ی لیندابود اومدجلو صورتش رونوازش کردوزمزمه کرد:صحرا.!لینداهم داشت نگاهش میکردمامان گفت:چقدرشبیه صحراست حسین...مگه نه؟
بابادست جیب جلواومدگفت:بهتره خودت روکنترول کنی عزیزم...روبه لینداگفت:سلام دخترم...چراایستادی بیابشین وازجلوش کناررفت.لیندابهم خیره شدوهمراه مامان بابارفتن ونشستن منم کنارباباروبه روی لیندانشستم.
مامان گفت:میشه خودت رومعرفی گلم؟لیندالبخندزدوگفت:لینداخانی هستم.مامان سرتکون دادوبه من نگاه کرد
گفتم:راستش مامان قضیه مفصله باید تعریف کنم.................وقتی همه چیزوتعریف کردم مامان گفت:چه دوست بیشعوری.گفتم:الانم تاباهاتون درباره ی این قضیه حرف بزنم وباشمامشورت کنیم.
بابایکم فکرکردوگفت:خوب ببین دخترم همون طورکه اراس گفت صلاح نیست توی کوچه خیابون باشی وخونه ی دوستت زندگی کنی...پس به نظرمن تابهترشدن اوضاع زندگیت میتونی اینجابمونی البته نظرمنه نظرشادی رونمیدونم وبه مامان زل زد.
مامان که داشت به لیندانگاه میکرد گفت:چی ازاین بهترکه دخترقشنگم اینجابمونه،هم من روزاتنهانیستم هم لینداتامدتی تکلیفش روشنه...چه طوره گلم دوس داری؟
لینداگفت:ازلطفتون ممنونم امانمیتونم که زحمت بندازم گردنتون.باباگفت:زحمت نیست که من هم خوشحال میشم یه دخترتوخونم داشته باشم که باباصدام بزنه.لیندالبخندی به حرف بابازدوگفت:باشه قبول اماباید بزارین من کارکنم وخودم پول توجیبیم رودربیارم.باباسرتکون دادوگفت:چه کارهایی بلدی؟لیندایکم فکرکردوگفت:عکاسی نقاشی هرچی...باباگفت:من توی پاساژ......یه مغازه لباس فروشی دارم اگه بخوای میتونی اونجاکارکنی.
لیندا به فکرفرورفت وگفت:قبوله.بابالبخندی زدوگفت:فقط میمونه معرفی که اگه توی مهمونی جایی دیدنت من توروبه عنوان دختردوستم معرفی میکنم.چه طوره.
لیندا گفت:خوبه....ببخشید تروخدازحمت دادم.مامان گفت:این چه حرفیه اگه قراره اینجاباشی باید خجالت وکم رویی روبزاری کناردرضمن من دوست دارم مامان صدام کنی باشه.
لیندااروم گفت:باشه...فقط من وسایل هام خونه ی ژیلاست.گفتم:بعداظهری باهم میریم میاریم.اونم دیگه هیچی نگفت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !


ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید


ورود به حساب کاربری