abi

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    23
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

0 Neutral

درباره abi

  • درجه
    Member
  • تاریخ تولد 28 خرداد 1395

آخرین بازدید کنندگان نمایه

58 بازدید کننده نمایه
  1. ماشین روداخل حیاط پارک کردم همراه لینداپیاده شدیم اون پشت سرمن میومد واردخونه شدم مثله همیشه خنده های بابادلبری های مامان تمام خونه روپرکرده بودومن عشق میکردم وقتی میدیدم مادروپدرم انقدبهم وابسته ان وعاشقن...یه سرفه ی الکی کردم ومامان که خودش روروی باباخم کرده بودبه خودش اومدودرست ایستاد صداصاف کردوگفت:جونم جیگر.لبخندزدم وگفتم:سلام عرض شد...ببخشید مزاحم اوقات شریفتون شدم اماباید بگم که مهمون دارین وازجلوی لینداکه سرش روانداخته بودپایین رفتم کنار. لینداسرش رواوردبالاوگفت:سلام،ببخشید مزاحمتون شدم.مامان مات چهره ی لیندابود اومدجلو صورتش رونوازش کردوزمزمه کرد:صحرا.!لینداهم داشت نگاهش میکردمامان گفت:چقدرشبیه صحراست حسین...مگه نه؟ بابادست جیب جلواومدگفت:بهتره خودت روکنترول کنی عزیزم...روبه لینداگفت:سلام دخترم...چراایستادی بیابشین وازجلوش کناررفت.لیندابهم خیره شدوهمراه مامان بابارفتن ونشستن منم کنارباباروبه روی لیندانشستم. مامان گفت:میشه خودت رومعرفی گلم؟لیندالبخندزدوگفت:لینداخانی هستم.مامان سرتکون دادوبه من نگاه کرد گفتم:راستش مامان قضیه مفصله باید تعریف کنم.................وقتی همه چیزوتعریف کردم مامان گفت:چه دوست بیشعوری.گفتم:الانم تاباهاتون درباره ی این قضیه حرف بزنم وباشمامشورت کنیم. بابایکم فکرکردوگفت:خوب ببین دخترم همون طورکه اراس گفت صلاح نیست توی کوچه خیابون باشی وخونه ی دوستت زندگی کنی...پس به نظرمن تابهترشدن اوضاع زندگیت میتونی اینجابمونی البته نظرمنه نظرشادی رونمیدونم وبه مامان زل زد. مامان که داشت به لیندانگاه میکرد گفت:چی ازاین بهترکه دخترقشنگم اینجابمونه،هم من روزاتنهانیستم هم لینداتامدتی تکلیفش روشنه...چه طوره گلم دوس داری؟ لینداگفت:ازلطفتون ممنونم امانمیتونم که زحمت بندازم گردنتون.باباگفت:زحمت نیست که من هم خوشحال میشم یه دخترتوخونم داشته باشم که باباصدام بزنه.لیندالبخندی به حرف بابازدوگفت:باشه قبول اماباید بزارین من کارکنم وخودم پول توجیبیم رودربیارم.باباسرتکون دادوگفت:چه کارهایی بلدی؟لیندایکم فکرکردوگفت:عکاسی نقاشی هرچی...باباگفت:من توی پاساژ......یه مغازه لباس فروشی دارم اگه بخوای میتونی اونجاکارکنی. لیندا به فکرفرورفت وگفت:قبوله.بابالبخندی زدوگفت:فقط میمونه معرفی که اگه توی مهمونی جایی دیدنت من توروبه عنوان دختردوستم معرفی میکنم.چه طوره. لیندا گفت:خوبه....ببخشید تروخدازحمت دادم.مامان گفت:این چه حرفیه اگه قراره اینجاباشی باید خجالت وکم رویی روبزاری کناردرضمن من دوست دارم مامان صدام کنی باشه. لیندااروم گفت:باشه...فقط من وسایل هام خونه ی ژیلاست.گفتم:بعداظهری باهم میریم میاریم.اونم دیگه هیچی نگفت.
  2. ماشین روپارک کردم وبه طرفش برگشتم...دیدم خودش داره پیاده میشه هیچی نگفتم.کنارم ایستادوباهم به طرف رستوران حرکت کردیم...باحاله ها یه زن به همین قشنگی وظریفی داشته باشی که قدش تا سینه ات باشه.به این حرف وفکربچه گونه ام پوزخندی زدم وباهم واردرستوران شدیم تقریباشلوغ بود دختررفت سمت میزی که کناردیواربود وبه من نگاه کرد منم رفتم سمتش وهمون جانشستیم بعدیه پنج دقیقه یه ربی گارسون اومدسفارش هاروگرفت ورفت...پرسیدم:بهترنیست یکم ازخودت بگی تابهترهم دیگه روبشناسیم...؟ نگاهم کرد لب های صورتی رنگ قلوه ایشو بازبون خیس کردوگفت:خوب...من لینداخانی هستم دانش جوی رشته ی عکاسی که ادامه نمیدم چون حوصله اشوندارم بعد دیگه هیجده سالمه وازغذای ته چین مرغ لازانیاوخورشت کرفس خوشم میاددوست دارم،رنگ مورد علاقه ام خاکستری طوسی دیگه ازگل یاس خوشم میادودیگه همین. خندیدم وگفتم:خوب منم آراس رهادهستم دانشجوی رشته ی وکالت هستم،۲۳سالمه ازغذای قورمه سبزی وکوفته تبریزی خوشم میاد،رنگ سورمه ای رودوست دارم،گل رزروهم دوست دارم. لیندا(دختر)باخنده سرتکون دادوگفت:خوبه الان کاملاباهم اشناشدیم. بعدچنددقیقه سفارش هارواوردن وبی حرف مشغول غذاخوردن شدیم...زیرچشمی نگاهش میکردم وهواسم بهش بود.راستش باخودم فکرمیکردم اصلا بلدنیست ازچنگال استفاده کنه امااشتباه میکردم.اون ازمنم باکلاس ترمیخورد...قاشق برنج روگذاشت تودهنش واروم وبی عجله شروع به جویدن کرد لبهاش جمع شده بودن وتکون میخوردن خیلی ظریف وخانومانه داشت غذامیخوردطوری که فک میکردم یه اشراف زاده است وتهرانیه اصیله...بی خیال اون همه جذابیت وزیبایی مشغول غذاخوردن شدم. وقتی تموم شد باهم بلندشدیم واون گفت:ببخشید من پول ندارم خودت باید حساب کنی.اخم هام رفتن توهم وگفتم:اصلاچه معنی داره وقتی یه خانوم بایه اقاست خانوم توهرچیزی دست توجیب بشه...شمابرومنم میام اینم سوئیچ ماشین.به سوئیچ خیره موندوگفت:فک نمیکنی یکم برای اعتمادکردن زوده؟ گفتم:خوب نکنه میخوایی توی این سوزسردبیرون وایستی؟بعدشم من ادم شناس خوبی ام.اونم بالبخندکلید روازم گرفت وارواروم راه افتاد...نگاهش کردم یه پالتوی خاکستری که تایه وجب بالای زانوش بودیه شال طوسی ویه شلوارمشکی به همراه نیم بوت های مشکی خوش استایل وخوش تیپ بود چشم ازش گرفتم وبعدحساب کردن پول غذاازرستوران زدم بیرون.سوارماشین شدم وگفتم:الان میریم خونه ی مابعدتصمیم میگیریم چه کاری میتونیم بکنیم.اونم سرش روانداخت پایین وگفت:من واقعاشرمنده ام تودردسرانداختمت. لبخندزدم وگفتم:خودم دوست دارم کمکت کنم چون مثله خواهرمی...چهرت خیلی شبیشه. نگاهم کردوگفت:مگه الان نیست؟یه اه کشیدم وگفتم:نه صحرا وقتی هشت سالمون بودهوی دریاغرق شدومرد...دوقلوبودیم. تاسف بارگفت:وای چه بد،ببخشید متاسفم.گفتم:چراببخشمت دیوونه توکه کاری نکردی حالاهم ولش کن این حرف هارو فقط بگواماده ای؟اونم فقط سرش روتکون دادومنم حرکت کردم به سمت خونه.
  3. نگاهش کردم وگفتم:ببین بایدیه چیزی بهت بگم...راستش من،اونی که فک میکنی نیستم من توهمین جوری سوارماشین کردم قصدم اصلا بدنبود. دخترگفت:نگه دار.گفتم:ولی میخوام کمکت کنم.بلندترگفت:میگم نگه دار.گفتم:ببین چی میگم بعدپیاده شو. بلندترگفت:گفتــم نگه دار.ملایم ترگفتم:ببین دخترجون من به خاطرخودت میگم حیف تباه شی وباطناب پوسیده وفکرمزخرف یه ادم زندگیت روسیادکنی وایندات روتباه کنی. جیغ زد:به توچه نگهدارگفتم...میخوام پیاده شـــــــــم. اعصابم ریخت به هم ودادزدم وگفتم:بتمرگ سرجــات...اِ،زبون خوش حالیت نمیشه بایددادبزنم.ماشین وکنارخیابون نگه داشتم وبرگشتم به طرفش وبه قیافه ی ریزش یه پوزخندزدم وباهمون لحن گفتم:تواصلا به این فکرکردی که مرد یعنی چی؟به این فکرکردی ش.......یه مردیعنی چی؟اصلا تومیتونی بااین هیکل ریزت دووم بیاری.اگه یه نفراومددنبالت وبعدشدن ده نفرچی اونوقت چیکارمیکنی...فک کن الان ازماشین من پیاده شدی وسواریه ماشین دیگه شدی اونوقت چی میشه خودت دوست داری ایندات تباه شه...من میخوام کمکت کنم نمیخوام به راه بدکشیده شی. دخترباچشمای اشکی زل زده بودبهم وخودشوتوی صندلی جمع کرده بود پرسیدم:چندسالته؟اروم گفت:یه هفته ی دیگه میرم تونوزده.یه پوزخندزدم گفتم:نی نی کوچولو.اخم کردوگفت:من کوچولونیستم توبس که دیلاقی منوکوچیک میبینی.ابروهام روانداختم بالاونگاش کردم که باحرص گفت:چیه...نگامیکنی.اصلامگه نگفتی میخوای کمک کنی پس چرازل زدی بهم.ماشین روراه انداختم وگفتم:باید بریم خونه ی ماباپدر ومادرم صحبت کنیم.دخترگفت:چی...بیام خونه شما؟عمــــــرا.چپ چپ نگاهش کردم که گفت:خیلی خب بابا....الان داری کجامیری؟ گفتم:رستوران یه چیزی کوفت کنیم گشنمه...اونم هیچی نگفت ومنم به سمت مکان موردنظر گازدادم.
  4. ابروهام رفتن بالاوفک کردم داره باتلفن حرف میزنه امایکم که گذشت گفت:سوال من جواب نداشت...؟ به طرفش برگشتم وگفتم:چی...چی خیلی دردداره؟دخترکه نم اشک توی چشم هاش دیده میشد گفت:همون دیگه رابطه ی ج.....ی. جووووونم....این چی گفت؟رابطه چیه...رابطه کدومه...اخم هام ناخوداگاه رفتن توهم واول خواستم ماشین ونگه دارم تاپیاده شه ولی کنجکاویم باعث شد اول این کارونکنم وبعدبه دروغ که منم هستم جوابش وبدم تابعدکه ازش بپرسم چرامیخواداین کاروبکنه. زیرچشمی نگاهش کردم وگفتم:چرامیپرسی وقتی مجبوربه این کاری...فک نکنم دیگه برات مهم باشه که دردیانه. دخترگفت:اماحقمه که بدونم.کلافه چشم هاموتوی کاسه چرخوندم وگفتم:برای باراولی ها....باراولته...؟ قطره اشکش ریخت گفت:اره اما من اهلش نیستم،مجبورم....مجبورم کردن من خودم نمیخواستم این طوری بشه. سریع حرفوروهواگرفتم وگفتم:کی،کی مجبورت کرده...یاچرامیخواداین کاروبکنی؟ دخترنگاه عمیقی بهم انداخت وگفت:نمیدونم چرادارم بهت اعتمادمیکنم ولی دلم میخوادبه یکی بگم درددلم رو...سه سال پیش وقتی منوخانواده ام تورفاه بودیم کم کم فهمیدیم پدرم معتادشده ازتریاک بگیر تاموادهایی که دوزبالایی دارن ازهمه نوع نوشیدنیه الکلی هم استفاده میکرد،درعرض یه سال همه چی مونو خونه کارخونه شرکت همه چی روازدست دادیم...پدرم کارخونه ی لوازم ارایش ولوازم بهداشتی داشت به خاطراعتیاد همه چی شوازدست دادومجبورشد پول قرض کنه اما اون مرده گفته بود باید پول رودوماهه بده واگه دیربشه مادرم روقمارمیکنن پدرم صدملیون گرفت تا بتونه یه خونه بخره ونتونست پولو دوماهه بده وسرمادرم قمارکردن وپدرم مادرم روباخت وقرارشد فردابیان مادرم روببرن امامادرم دیگه هیچوقت ازخواب بیدارنشدکه بخوان ببرنش مادرم به خاطرغم وغصه ی زیادتوخواب سکته کرده بود ومرده بود.....وقتی مردقضیه روفهمید انقدتوسرپدرم خوند وزورش کرد تا منو بگیره اما پدرم راضی نمیشد خیلی دوسم داشت واین جریان گذشت تا دوروزپیش که پدرم اومدگفت وسایلم روجمع کنم فرداگودرز میاددنبالم انگاریه سطل اب یخ ریختن روسرم وتصمیم گرفتم ازخونه فرارکنم شب وقتی پدرم نشه بود وهواسش به هیچی نبود همراه باوسایل زروریم زدم ازخونه بیرون ورفتم پیش دوستم ژیلا اونم بهم گفت این پولایی که دستمه بالاخره تموم میشه واون وقته که باید کارکنی وبهم گفت هیچی مثله این کارپول خوبی نداره وانقدتوسرم خوندکه قبول کردم والانم اینجام.
  5. خونه ی بزرگ وقشنگی بوداما برای من مثله قفس بودبرای پرنده ای که به زوروادارش کردن به موندن. ********************** اراس: روزجمعه بودمن انقدبه بچه ها التماس کردم که بریم بیرون خسته شدم...همه پکرودپرسن حال خودمم چندان خوب نیست ولی خوب....ولش کن اعصابم میریزه به هم. داشتم راه خودم رومیرفتم که یکم جلوتریه دختر ریزه میزه رودیدم...باخودم فکر کردم تهرون پرگرگه واین دخترهم که ازاین فاصله زیباییش منوشگفت زده کرده پس بهتره سوارش کنم وتایه جایی برسونمش چون ممکنه سوارش کنن به عنوان تاکسی بعد یه بلایی سرش بیارن. بهش رسیدم وزدم روترمز دخترنگاه بهم کرد،اب دهنم روقورت دادم وباخودم گفتم:این دخترحوری موری چیزیه چون یه ادم تااین حدنمیتونه هم خوشگل باشه هم جذاب باشه هم تودلبرو. گفتم:جایی میری برسونمت.دختره یکم نگاهم کردونشست جلو...بی حرف به جلوخیره شدمنم شونه بالاانداختم وحرکت کردم. پنج دقیقه بعد که من هی میگفتم الان میگه کجاپیاده میشم گفت:خیلی درد داره...؟!
  6. اردلان بی تفاوت گفت:برولباس بپوش بریم.گفتم:من باتوهیچ جانمیام...همین جاجام خوبه. اردلان سرتکون دادوگفت:پایین منتظرم وخواست برگرده که بلندگفتم:من هیـــــــــــچ جانمیــــام. اردلان جدی،سرد وجذبه دارگفت:توخیلی غلط میکنی...یادت باشه تودرازای خون برادرمی پس اگه بخوام میتونم هربلایی سرت بیارم بدون اینکه پدرت بتونه کاری بکنه...پس الانم خیلی دارم محبت میکنم که هیچی بهت نمیگم وبه سازت میرقصم...پس کاری نکن تاکاری روبکنم که دلم نمیخواد...وباجدیت تمام زل زدبهم بانفرت ازش روگرفتم وگفتم:اگه تشریفتوببری اماده شم.بعدچندثانیه صدای جزکوبیدن دربهم نیومد.لباس هاموعوض کردم ورفتم پایین مامان تنهاخونه بود...اردلان روی مبل نشسته بودوداشت چای کوفت میکرد رفتم تواشپزخونه مامان داشت گریه میکرد دلم کباب شد رفتم بغلش کردم وگفتم:تروخداگریه نکن...قول میدم هرروزبهت سربزنم...مامان دست هاموگرفت توی دست هاشو وگفت:قول بده اگه اذیتت کردماروخبرکنی گفتم:هیچ غلطی نمیتونه بکنه اماچشم اگه اتفاقی پیش اومدی بهتون میگم مامان سرم وبوسید وگفت:برومادر شوهرت منتظرته بروکه میسپارمت به خدا.دستش وبوسیدم وازاشپزخونه زدم بیرون. اردلان بادیدنم بلندشدوبعدخداحافظی همراه هم ازخونه زدیم بیرون........... ماشین روجلوی یه دربزرگ سیاه رنگ نگه داشت باریموت بازش کردوماشین بردتویه باغ خیلی قشنگ که یه خونه ی دوطبقه که نماش سفیدبود وسطش خودنمایی میکرد. ماشین روخاموش کردوپیاده شدیم
  7. سلام دوستان این نرمافزار تمامی اپدیت های ویندوز 10 رو غیرفعال و جلوگیری از هر کونه اپدیت هست امید وارم خوشتون بیاد yon.ir/ZRSTd
  8. در حال کارر...

  9. سلاام دوستان گلم اپراتور ایرنسل بهترین اپراتور ایرانه فک کنم بهترین طرفه داره استفاده کنید هم از نطر انترنت خوبه هم مکالمه پیشنهاد میشه شدید ی بارم ک شده امتحان کنید
  10. احادیثی در مورد محرم و امام حسین ( ع) احادیث پیامبر در مورد امام حسین (ع ) قالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه علیه و آله : اِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَیْنِ علیه السّلام حَرارَةً فى قُلُوبِ الْمُؤ منینَ لا تَبْرَدُ اَبَداً. پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله فرمود : براى شهادت حسین علیه السلام ، حرارت و گرمایى در دلهاى مؤ منان است که هرگز سرد و خاموش نمى شود . منبع : کتاب جامع احادیث الشیعه ، ج 12، ص 556
  11. ساحل: دلم گرفته بودوپرمیکشید برای دیدن ارین...فردااردلان میاددنبالم...توی این مدت نه بهش زنگ زدم نه خبری ازم گرفته...حوصله ی درس ودانشگاه روهم ندارم...وضع جسمانیم بهتره اماوضع روحیم داغون،داغونه داغون...دلم میخوادبازم زنگ بزنم بی هیچ سدی واون بی پروابگه جان دلم...دلم خیلی براش تنگ شده،چقدارین بده که نمیفهمه اینجاساحلی هست که بی قرارشه...لب پنجره ایستادم وزمزمه کردم: دلم گرفته دوباره هوای توروداره چشمای خیسم واسه ی دیدنت بی قراره این راه دورم خبرازدل من که نداره اروم ندارم یه نشونه میخوام واسه قلبم جزاین نشونه واسه چیزی دخیل نمیبندم این دل تنهام دوباره هوای توروداره دست هاموحایل بازوهام کردم سرم روبالاگرفتم که مبادا اشک هام بریزن...اما نشد این دلتنگی ودل گرفتگی فراترازاین حرف هابودکه بتونم پنهانش کنم واین بغض خیلی بزرگ ترازاین حرف هابودکه بتونم کنترولش کنم. بغضم باصدای بدی ترکید تکیه ام ودادم به دیواروسرخوردم دست هامودورپاهام حلقه کردم وسرم روگذاشتم روی پاهام وازته دل زارزدم.....گوشی موازتوی جیب لباسم کشیدم بیرون وشماره اش روگرفتم. میخواستم قطع کنم که گفت:جان دلم؟لب گزیدم وهق هقم روخفه کردم،گفتم:نامرد بی معرفت..چرارفتی؟ خسته گفت:به خاطرخودت وعشقی که بهت داشتم.دادزدم:چرت نـــــــــگو...تومیدونستی من به غیرتونمیتونم به کسی نگاه کنم چه برسه به اینکه بخوام ازدواج کنم.....فقط میخوام بدونم چرا...چراعاشقم کردی وپام واینستادی..چـــــــــــــررررررررا؟ گفت:چون عاشقت بودم ومیخواستم توهم عاشق شی....اماالان همه چی فرق میکنه من اگه میموندم توروبرای همیشه ازدستت میدادم...میفهمی چی میگم من حاظرم تومال یکی دیگه باشی امانفس بکشی...دادزدم:لــــــــــــــعنتی...مـــــــــــن دوست دارم...بفهم نمیخوام مال اردلان باشم حاظرم بمیرم امااردلان بدنم رولمس نکنه...برگردازت خواهش میکنم بیا....دلم برات تنگ شده برای لبخندهات برای اغوش پرمهرت بیاتروخدا ارین. اماارین این بارجدی وخشن گفت:تودیگه ازدواج کردی ساحل باید سعی کنی فراموشم کنی...دیگه هم جایز نیست ازاین حرف بزنی ودیگه بهم زنگ نزن چون من تاحدی موفق به...فراموش کردنت شدم وصدای بوق. گفتم:نه،نـــــه...ارین....اریـــــن،الو...قطع نکن لعنتی....اریـــــــــــــــــــــــــن. جیغ میکشیدم وموهام روچنگ میزدم که درباصدای بدی بازشد واردلان توی چهارچوب درنمایان شد...وحشی شدم ازجام به طرفش خیزبرداشتم وروبه روش ایستادم توی صورتش دادزدم:چیه...چی میخوای ازجونم چرادست ازسرم برنمیداری هـــان..ازت متنفرم میفهمی مـتـنـفرم حاظرم اعدام شم اماتوروجلوی چشم هام نبینم توباعث شدی ارین سعی کنه فراموشم توباعث شدی ارین ازم فاصله بگیره،تـــــــــــــــو.وبامشت های کم زورزدم تخت سینه اش مشت های پیای امااردلان خم به ابرونمیاورد.مچ دست هاموگرفت توی چشم هام زل زدوگفت:توهم عاشقی مثله مـن..من نتونستم ازت بگذرم اماارین گذشت..به خاطرخودت گذشت چون خوب میدونست اگه نگذره باید توروبالای چوبه ی دارببینه....هم من هم ارسلان هردوعاشقت بودیم اماتوعاشق ارین.بعدازتصادف که ارسلان فوت کردتصمیم گرفتم یامال خودم شی یانزارم دست کسی بهت برسه به خاطر همون عشق نه به خاطرحسادت....وحالا توشدی مال من وعاشقی عاشق کسی به جزمن...من حال عاشق هارومیفهمم چون خودم یکی هستم ازجنس خودت ازجنس عشـــق،عشقی اتشین وسوزان....من نتونستم ازت بگذرم ازتوهم انتظارندارم به این زودی ارارین بگذری...امابایداینوبه یادداشته باشی من یه مردم وتوهمسرمن وباید طبق خواسته ی من عمل کنی ومن هم ازت میخوام تلاشت روبرای فراموش کردنش بکنی. مچ دست هامو به شدت کشیدم بیرون ازتودست هاش وهمون طورکه زل زدم توی چشم هاش گفتم:ازت،متنفرم.
  12. واردمحضر شدیم به غیرازسهیل کسی نبود...سهیل داشت نگران نگاهم میکردیه لبخندکه تلخیش هم از مزه ی قهوه هم بدتربود به روش زدم...سهیل اومدجلو منوتوی بغل گرفت...اشک به چشم هام هجوم اورد امانزاشتم بریزن..من بایدمحکم میبودم نبایدمیزاشتم خانوادم بیشترازاین عذاب بکشن...ازسهیل جداشدم مثله قبل گفتم:چته دیوونه استخونام خردشدن...سهیل فقط یه لبخند غمگین زد ولب هاشوروی پیشونیم فشرد.دست خودم نبودهق هقم دست هاموانداختم دورکمرش وبه خودم فشردمش وگریه ازسرگرفتم.سهیل هم بغض داشت میفهمیدم ازنوع نفس کشیدنش امامردبودودلش نمیخواست کسی اشکش روببینه.زمزمه کردم:داداشی جونم. سهیل گفت:جان دلم؟خواستم بگم دوست دارم که یکی ازپشت دستموگرفت ازبغل سهیل بیرون اومدم وبرگشتم به عقب. بابابودکه باچشم های قرمزداشت نگاهم میکرد.باسربه اردلان که بااخم زل زده بودبهم اشاره کرد.اب دهنم روقورت دادم ورفتم کنارش،روی صندلی هانشستیم وعاقدشروع کرد به خوندن گفت:خانوم ساحل افخمی ایاوکیلم تاشماروبه عقددائم اقای اردلان امین دربیاورم....ایاوکیلم؟ به خانوادم ازتوی اینه نگاه کردم مامان سرش روتوی بغل سهیل قایم کرده بود به بابانگاه کردم دست هاش مشت بودن وچشم هاش قرمز اما تانگاهم رودید باسرگفت بله روبدم....باصدایی لرزان گفتم:بااجازه ی پدرومادرم،وهمچنین برادرعزیزم.........بله.کسی دست نزد...اردلان فقط یه حلقه ی ساده دستم کردوبلندشدیم...مامان انگارکه تازه پی به عمق ماجرابرده باشه پریوبغلم کرد وگفت:غصه نخورمامان جان ماهمه پشتتیم نبینم یه وقت بغض کرده باشی عزیزکم وتندتند صورتم رومیبوسید. بابا بغلم کردوباصدایی گرفته گفت:خوشبخت شی دخترم.وپیشونیم روبوسید....سهیل فقط نگاهم کرد هجوم اشک روتوی چشم های درشت مشکیش دیدم...به طرفم اومد ومحکم بغلم کرد درگوشم گفت:هرچی خواستی فقط کافیه لب ترکنی. منم سرتکون دادم هیچی نگفتم. سهیل ازم جداشد وخیلی سریع ازمحضرزدبیرون ماماباباهم همراه ماازمحضراومدن بیرون مامان زیربازوموگرفت وخواست سوارماشین باباکنه که اردلان گفت:ساحل بامن میاد. ودستم وگرفت وکشید سمت ماشین مامان بابغض گفت:امااون باید استراحت کنه...اردلان گفت: توی خونه ی منم میتونه استراحت کنه ومنونشوند توی ماشین وخودشم سوارشدخواست حرکت کنه که بابا اومدسمتش وگفت:اردلان جان یه دقیقه بیابیرون کارت دارم. اردلان بایکم تاخیرپیاده شد وبابادستش روگرفت وبرد اون طرف تر مامان سریع یه سمتم اومدو منوپیاده کرد هردوکنارماشین باباایستاده بودیم نمیدونم باباداشت به اردلان چی میگفت که اردلان فقط سرش روانداخت بودپایین. بعد یه رب وبیست دقیقه واومدن واردلان گفت:یه هفته خونه ی پدرت بمون من میرم مسافرت کاری ورفت. مامان منونشوند روی صندلی وخودشون سوارشدن وباباراه افتاد. توی راه مامان پرسید:چی بهش گفتی منصور. بابااماهیچی نگفت واین یعنی نمیخوادتوضیح بده. **************************** رها: دلواپس ارین بودم...حق ساحل هم این نبود...ارین ازهمون روزرفته بودوپیداش نشده بود هرچی هم بهش زنگ میزنن یاخاموشه یاجواب نمیده...ساحل مثله خواهرم بوداماارین همه ی وجودمه واگه بخوام هم نمیتونم نادیدبگیرمش نمیتونم غمش روببینم...دلم مثله سیروسرکه میجوشه....یعنی الان ارین کجاست...داره چیکارمیکنه...غذامیخوره..ارین ازغذای بیرون زیادخوشش نمیاد یعنی الان داره چیکارمیکنه. ساحل خیلی بی تابش بودوسراغش رومیگرفت....راستش هم خوشحالم هم ناراحت.....ناراحت برای اینکه ساحل دوست عزیزومهربونم داره زجرمیکشه وخوشحال ازاینکه ارین رومیتونم به دست بیارم... تویه تصمیم ناگهانی گوشی روبرداشتم وبرای بارهزارم بهش زنگ زدم...داشت بوق های اخررومیخورد که درکمال تعجب جواب داد:الو...صداش خسته بود وخش دارباتردیدگفتم:الو...ارین؟ گفت:خودمم رهاکاری داشتی؟اب دهنم روقورت دادم وگفتم:ارین...خوبی پسر؟کجایی توچراهرچی بچه ها زنگ میزنن جواب نمیدی؟گفت:خسته ام رها...حس میکنم دنیا واینده ای دیگه وجودنداره دنیاجلوی چشمام رنگ باخته میفهمی چی میگم....میخوام مدت زمان طولانی روتنهاباشم همین. بی اراده بغض کردم وگفتم:اما ارین جان این جوری که نمیشه چراناامیدی پسر...اینجا هنوزهستن کسایی که بهت وابسته ان وبهت احتیاج دارن...توکه نمیخوایی عذاب کشیدن اونا روببینی میخوای.؟ ارین گفت:اوناخودشون حالم رودرک میکنن.گفتم:اماارین مادرت اینجا داره ازغصه دورازجونش دق میکنه خواهش میکنم به فکربقیه هم باش.ارین گفت:رها؟ چشم هام افتادن روی هم وبی اختیارگفتم:جانم؟گفت:ساحل......اون خوبه؟اردلان باهاش چه طوره. گفتم:عقدکردن اماساحل چهار روزه که خونه ی مادرشه چون اردلان رفته مسافرت کاری. ارین غمگین گفت:رها جان تومثله خواهرمی ازش مراقبت کن وحق خواهری رودرحقم تموم کن.وقطع کرد. گوشی رواروم اروم ازگوشم فاصله دادم ومات دیوارروبه روم شدم...ارین چه جمله ی سنگینی گفته بود...هه،اون منومثله خواهرش میدونه...ولی من همه ی رویاهام بااون تکمیل میشن من...من...من،بغض توی گلوم ترکید ومنم گذاشتم اشک هام بی هیچ ابایی بریزن. ******************
  13. همه ی حرف های باباداشت توی سرم تکرارمیشد...من داشتم چی میشنیدم...یعنی لیاقت من همین بود...یعنی انقدازمن متنفربودن که به همین راحتی قبول کردن من بااردلان ازدواج کنم...همین حرف هارودیوانه واربلندبلندتکرارمیکردم باباسرم روبغل کردوگفت:هیییییییس گ دختره ی دیوونه...کدوم پدرمادری ازبچه ی خودش متنفرمیشه وقبول میکنه بچه اش بدبخت شه...دستم وگذاشتم روی دستش وگفتم:نه بابا...نه من نمیتونم...نمیخوام،نمیخوام باکسی غیرازارین ازدواج نمیتووووووونم.بابا گفت:پس ماچی دخترم...توفقط مال خودت نیستی که انقد راحت تصمیم میگیری...تواگه اعدام شی مانابودمیشیم میفهمی ساحلم. بی تاب مثله بچه ها گفتم:خوب...خوب،دیه بدین مگه چقدرمیشه...؟ بابامنوبه خودش فشرد وگفت:قبول نمیکنه لعنتی قبول نمیکنه تنهاحرفش اینکه یاازدواج یااعدام.صدای گریه هام دل سنگ روهم اب میکرداما کسی که باید دلش به حالم میسوخت کمر به نابودکردنم بسته بودحتی یه درصدهم دلش به رحم نیومده بود...گفتم:ارین...اون،کجاست؟ گفت:ارین پسرمنطقیه اون وقتی حرف های اردلان روشنید تصمیمش روبهم گفت وگفت نزارم خودت تصمیم بگیری وهرطورشده حتی به زورمجبورت کنم بااردلان ازدواج کنی....الانم رفته تایه چندوقتی روتنهاباشه وباخودش کناربیاد.به دست باباچنگ انداختم وگفتم:من دوسش دارم بابا...بدون اون نمیتونم بایدباشه ونفس بکشه تابتونم نفس بکشم.بابافقط منوبه خودش فشرد وهیچی نمیگفت.روزهامثله برق وبادمیگذشتن ومن حالم بدترازقبل میشد...اردلان تصمیم گرفته وقتی ازبیمارستان مرخص شدم یه راست منوببره عقدکنه...ارین نیست...دقیقا وقتی که بهش نیازدارم نیست... الان دوهفته اس توی بیمارستانم وفردامرخص میشم وهمین غمگینم میکرد چون فردابه عقد اردلان درمیام... ******************************* لباس هاموپوشیدم مامان زیربازوموگرفت وکمک کردتاقدم بردارم وارد سالن شدیم همه بودن نگاه غمگینم رو روی همه چرخوندم رها صبا ارژین اراس همه ناراحت وسربه زیربودن صباکه ازهمه پرسروصداتربودهم سربه زیربود...ازجلوشون گذشتیم. سوارماشین شدیم اردلان راه افتاد وازتوی اینه نگاه هم کرد نگاهش خوشحال بوداماابروهاش بهم گره خورده بودن...اردلان یه پسرقدبلند چهارشونه وهیکل سبزه رو موهای مشکی چشم های درشت مشکی لب های خوش فرم ودماغ مردونه...میتونست ارزوی هردختری باشه اما من دوسش نداشتم.
  14. همه ی بدنم سست شد چشم هام گشادودهنم بازموند...نفس کم اوردم قفسه ی سینه ام برای یکم اکسیژن تندتندبالا مایین میشد امااکسیژنی نبودکه بکشم...اینجا هوانبود ومن حقم مرگ بود چه الان چه یکی دوماه دیگه...من،من ادم کشتم...اونم کی کسی که سه سال خواستگارم بودودم ازعشق میزدامامن بهش بی اعتنابودم. دل دل میزدم حالم دست خودم نبود که یک طرف صورتم به شدت سوخت...یه هومثله کسایی که ازادشدن توی شُش هامو پرازهواکردم به طرف مامان برگشتم داشت باگریه نگاهم میکرد.لب هاموتکون دادم اماهیچ صدایی نشنیدم دوباره سعی کردم ولی بازم هیچ صدایی نشنیدم...یه هومامان منومحکم کشید توی بغلش من توی بغلش بودم بدون اینکه حتی اشک بریزم ولی بدجور یه حباب زخیم وبزرگ بیخ گلوم جاخوش کرده بود...هرکاری کردم صدام درنیومد مامان پشتم وماساژدادوباگریه گفت:دخترم عزیزم...این جوری نکن باخودت گریه کن تاخالی شی. گریه کن ونریزتوخودت...انگارهمین صدای بغض الود مامان ونوازشش شدیه تلنگربرام که اولین قطره ی اشکم ریخت پایین بعداون دومی سومی وهمین طورمثله بارون شروع کردن به باریدن...باصدایی گرفته گفتم:یعنی...یعنی،الان...ار،سلان...م،مرده؟یعنی،الان...دیگه،اعد...اعدامم می،میکنن. وباصدای بلند زدم زیرگریه ومامان روبه خودم فشردم. مامان سرش روبه سرم تکیه دادوهمراهم گریه کرد. صدای دراومدوپشت بندش صدای بلندپرستار:ا خانوم دارین چیکار میکنین...مگه من گفتم بیاین تواتاق که مریض روگریه بندازین؟....گفتم بیاین که اگه چیزی احتیاج داشت کمکش کنین....لطفا بفرمائید بیرون خواهش میکنم مریض تازه ازکما اومده بیرون وبه هیچ وج نباید تحت فشارباشه اونوقت شما....بریدبیرون لطفا. وبااخم زل زدبه مامان. مامان روی موهام وبوسید وگفت:نگران نباش پدرت همه چی رودرست میکنه والان هم دنبال رضایته خودت واذیت نکن عزیزم ورفت بیرون. روی تخت درازکشیدم وپتوروتا روی سرم کشیدم وشروع کردم به بدختی خودم گریستن. وقت ملاقات بود وبه جای خانواده ام....اردلان پیش روم نشسته بود وداشت نگاهم میکرد...منم نگاهش میکردم واشک میریختم...نگاهش خیلی نافذوسوزان بودوبدون هیچ حرفی فقط زل زده بودبهم...اردلان شروع کردبه حرف زدن:درست سه سال پیش ارسلان وقتی ازدانشگاه اومد خیلی شادوسرحال بود.وقتی دلیلش روپرسیدم گفت که توی دانشگاه بایه دخترزیبا ومغرورهم کلاس شده.منم دیگه دراین باره حرفی بهش نزدم فقط گفتم دوست دارم کسی روکه برادرم روعاشق کرده کیه. ارسلان بعدمدت هااومد وگفت بیاداداش عکس دختر موردعلاقه ام رواوردم تاببینیش وعکس رونشونم دادوگفت خودشه ساحل افخمی کسی که یک ماه نشده عاشقم کرده.من دیدم امابه چیزی که دیدم شک کردم ودقیق ترشدم بهش...اون لحظه حس کردم دنیادورسرم چرخید وافتاد روی شونه هام...خودش بود کسی که من عاشقش شده بودم...اره من عاشق توبودم ساحل اولین باری که دیدمت توی کتاب خونه بودی وداشتی کتاب میخریدی واون لحظه یه حسی وادارم کردتا ماشینت روتعقیب کنم وازت بیشتربدونم وازاون روز من همیشه کارام رومیسپاردم به دوست هام ودنبال توبودم بی هیچ دلیلی تااینکه فهمیدم عاشقت شدم.عاشق دختری که سه سال بعدش برادرم اومدوگفت عاشق این دخترشده..زندگیم وهمه ی رویاهام نابودشدامابه روی خودم نیاوردم وبه خاطرانتخاب بی نقصش تحسینش کردم.ازاون موقع تصمیم گرفتم فراموشت کنم امانشد ومن ازعشقم دم نزدم تااینکه بهم خبررسید برادرم تصادف کرده وتوی کماست...وقتی فهمیدم باتوتصادف کرده هم عصبانی شدم هم نگران به خاطرهردوتاتون چون هردوتوی کمابودین. بعدیه ماهم خبررسید مرگ مغزی شده وفوت کرده.موندم چیکارکنم ازطرفی توعشقم بودی وازطرفی قاتل برادرم وتنها کسم...بعدمدتی تصمیمم روگرفتم چون هم من عاشقتم هم برادرم که فوت شد...الانم باهمه حرف زدم وموافقت همه اعلام شده فقط مونده تو.... باصدایی لرزان گفتم:چی...چه تصمیمی گرفتی؟گفت:توباید بامن ازدواج کنی چون نمیخوام دست کسی غیرازمن به عشقم وعشق برادرم برسه...میدونم پدرت اونقدری داره که دیه بده امامن دیه قبول نمیکنم...یاازدواج یااعدام دوراه داری. وبلندشد وبی توجه به اشک هام والتماس هام رفت بیرون.
  15. دوماه بعد: پلک های سنگینم رو به زوربازکردم. امادوباره افتادن روی هم...به زور وتلاش یکم لاشون روبازکردم،تصاویر پیش روم تاربودن چشم هام رومحکم روی فشردم تا بلکه یکم بهترشن دوباره اما اروم بازشون کردم نسبت به قبل بهترشده بودن سنگینی شون کم شده بود ودیگه تارنبودن. به اطرافم بادقت ویکم گیج نگاه کردم...یه اتاق سفید که تنها ساکنش من بودم همه ی اتاق سفید بود.نمیدونم این چی بودکه مدام یه صدای ریز وتندوپشت سرهم میداد داشت مثله مته مغزم رومیخورد...کلافه سرچرخوندم ببینم چیه که دیدم یه چندتا دست گاه بزرگ کنارتختن ویه سری خط های رنگی به صورت بالا پایین روش حرکت میکنن وچندتا شماره جلوشون نوشته شده بود. داشتم به اطرافم برای کشف کردن چیزهای بیشتر نگاه میکردم که صدای بازوبسته شدن دراومد...به همون طرف چرخیدم یه خانوم که قدبلندوهیکل خوبی داشت وسرتاپاسفید بود داشت بابهت نگاهم میکرد.وقتی نگاهم رودیدازبهت دراومد وباصدای بلندگفت:دکتـــــرررررر....دکترررررررر.و ازاتاق زدبیرون. به دقیقه نکشیده یه گله ادم سرتاپاسفید پوش ریختن تواتاق وهمه اطرافم جمع شدن وتندتندیه کارایی میکردن واخرسریه اقاهه ازم پرسید:دخترم میدونی الان کجایی. یکم فکرکردم وباصدایی گرفته گفتم:فک..کنم،بیمارستان. دکترلبخندی زدوگفت:اسمت روبگو.اسمم امممم اهاگفتم:ساحل...ساحل افخمی. سرتکون دادوبالبخندمهربونی گفت:جاییت دردنمیکنه؟گفتم:سرم..خیلی اذیت میکنه. دکتر لبخندی زدو گفت:الان به پاهات ضربه میزنم بگو احساسش میکنی یانه؟...یکم که گذشت یه سوزش بدی روحس کردم ویه اخ بی اراده گفتم دکتر بالبخندگفت:عالیه منتقلش کنین به بخش ورفت. منوهم گذاشتن روی یه تخت دیگه وازاتاق بردنم بیرون.بیرون رفتنم همانا ریختن یه جمع ادم که فک کنم خانواده ام بودهمانا. یه خانومه که ازچشم های درشت وابی رنگش فهمیدم مادرمه خیلی بی تاب بود خودش روانداخت روم وشروع کرد به بوسیدنم. اشک هاش وخداخداگفتن هاش اشکم رودراورد تادید میخوام گریه کنم تند چشم هام وبوسید وگفت:هییییش عزیزکم دخترم قربونت اون چشمای قشنگت برم نکن گریه نکن دخترم که خون به جیگرمیشم گریه نکن خواستم حرفی بزنم که پرستارها تخت روحرکت دادن. منو گذاشتن روی تخت و بعد چک کردن همه چی وزدن سرم وارام بخش روفتن. بعد گذشت یه رب نیم ساعت مامان اومد تواتاق. بی تاب مثله بچه ها گفتم:ما،مانی.مامان زدتخت سینه اش وگفت:الهی مادر قربونت بره عزیزکم ودوباره محکم بغلم کرد. توی اغوش گرم وپرمهرش زارمیزدم مامان پیشونیم وبوسید وگفت:خدایاشکرت. ازاینکه نعمتی روکه خودت بهم دادی دوباره بهم برگردوندیش سپاس گذارم خدایا ممنونم شکرت خدا وروی موهام وبوسید. باگریه گفتم:من خیلی بدم....نه برای شمادخترخوبی بودم نه برای ارین عشق خوبی....دیدی چه طورشکست خوردم. مامان گفت:نه عزیزم تونخ برای ما دختربدی بودی نه برای ارین عشق بدی...ارین ازخوشی خواسته سربه سرت بزاره واون طوری حرف زده اما قصدش این بوده که بگه تصمیم همه ی خوانوادش مثبته. ولی توازکافی شاپ زدی بیرون تصادف کردی... تصادف...تصادف،تصادف باکی.سریع گفتم:اره من تصادف کردم اماباکی الان طرف کجاست حالش خوبه. مامان سرش روانداخت پایین وبغض کرد ترس برم داشت عاجزانه گفتم:مــامــــان...مامان گفت:اون هم مثله توکه توکمابودی یک ماه توکما بود وبعددکترافهمیدن مرگ مغزی شده وفوت شد....اونی که توباهاش تصادف کردی.... اشک هام میریختن من منی که تاحالا ازارم به یه مورچه نرسیده بودحالا باعث مرگ یه نفرشده بودم. بادرماندگی گفتم:کی بودمامان. مامان بغلم کردوگفت:اون خواستگارت...ارسلان امین بوده.