رفتن به مطلب

pro.Hasti

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    9
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

6 Neutral

درباره pro.Hasti

  • درجه
    Member
  • تاریخ تولد تعیین نشده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

80 بازدید کننده نمایه
  1. با صدای زنگ ساعت از خواب پرید . ساعت هفت صبح بود .به زحمت از جایش بلند شد و نشست اما همچنان پتو را سفت به دور خود پیچیده بود . مادر خواب بود و خرخر میکرد.دلش میخواست کمی بیشتر بخوابد اما کار های زیادی برای انجام دادن داشت . موهایش را از پشت بست و به سمت سرویس رفت . صورتش را شست و به اتاق برگشت . تختش را کمی مرتب کرد و به سمت پنجره ی اتاق رفت .گوشه ی پرده را کنار زد و مشغول تماشای منظره ی دل نشین و باران زده ی شهر شد . خیابان های باران خورده ی شهر و آسمان صاف برای قدم زدن های دونفره جان میداد اما...امان از تنهایی...! تابلو های خاک خورده و قدیمی مغازه ها براق و تمیز شده بودند و آواز گنجشک ها بر سر شاخه ی درختان روح و روان آدمی را نوازش میکرد مشغول لذت بردن از این منظره ی دوست داشتنی بود که ناگهان به یاد دیشب افتاد ..به یاد آن ساختمان دو طبقه . با کنجکاوی بیشتری به سمت پنجره ی تک و تنهای ساختمان خیره و در کمال تعجب با صحنه ی عجیبی مواجهه شد . پرده های کشیده ی اتاق و مردی که مانند دیشب پشت پنجره نبود... کجا می توانست رفته باشد؟ چرا باید بعد از دوسال یک شبه آن هم در یک شب بارانی غیبش میزد و پرده های اتاق را می کشید ؟ شاید برای مدت کوتاهی به سفر رفته باشد یا شاید هم به نقطه ی دیگری از شهر نقل مکان کرده باشد... چقدر بد میشد اگر او دیگر باز نمی گشت تا بعد از ظهر ها و در شب های بارانی دود سیگارش را به رخ تن بیمار شهر بکشد؟؟ علی رغم فاصله ی زیادی که میان او و پنجره بود همیشه حس عجیبی به آن داشت .نمیدانم شاید احساس نزدیکی.. یک صمیمیت کوچک آن هم از راه دور صرفا بخاطر حس مشترکی که بین خودش و آن نقطه از شهر احساس میکرد...بخاطر تنهایی. سرش به زیر انداخت و پرده را کشید. سعی کرد تا بر روی موضوعات مهم تری تمرکز کند و چه چیزی میتوتنست مهم تر از ملاقات با دکتر بهداد باشد؟ ساعت هفت و نیم صبح بود . یک ساعت و نیم دیگر تا رسیدن دکتر بهداد فرصت داشت باید حرف هایش را راست و درست میکرد اما قبل از هر چیز به یک صبحانه ی مفصل نیاز داشت تا از فرط گرسنگی از پا نیفتد. ******ا روی صندلی کنار تخت فرهاد نشسته بود و چرت میزد . هر چند دقیقه یکبار دستش را روی پیشانی فرهاد می گذاشت تا درجه ی حرارت بدنش را بسنجد. دیگر نای نشستن نداشت . یک شب تا صبح را بی وقفه بیدار مانده بود آن هم بخاطر تنها پسرش، پسری که دیگر هیچ علاقه ای به او نداشت . پلک هایش میسوخت و آب دهانش را به زور قورت میداد . سرش را روی لبه ی تخت گذاشت و به ساعت دیواری نگاهی انداخت . ساعت هفت و چهل دقیقه صبح بود . بی اختیار پلک هایش سنگین شد و رفته رفته به خواب عمیقی فرو رفت . گل آقا که تمام این مدت مشغول مرتب کردن اتاق فرهاد بود با سر و وضع نا مرتبی از اتاق خارج شد . آنقدر خسته بود که نای راه رفتن نداشت . دست هایش را بالا آورد و در هم قفل کرد . کش و قوسی به کمرش داد و به سمت اتاقی که فرهاد در آن خوابیده بود رفت . در را به آرامی باز کرد و وارد شد. چهره ی پدر فرهاد از خود فرهاد خسته تر به نظر میرسید . خودش نیز وضعیت مناسبی نداشت ، با دیدن این صحنه طاقت نیاورد ساعت رو میزی را برداشت و روی ساعت نه کوک کرد و بی حال روی زمین دراز کشید . ******ا مقابل آینه ایستاده بود و موهای بلند و مشکی اش را می بافت .همیشه موهایش را دم اسبی می بست و آنها را می بافت .کش موی صورتی و گلدار کوچکی را به انتهای بافت مویش بست و خود را در آینه برانداز کرد . چرخی زد و نزدیکتر رفت و به دخترک خیالباف داخل آینه خیره شد ؛ به چشم های عسلی ، بینی کوچک و صورت سفیدش که لبخند های دخترانه اش را با چال عمیقی تزیین میکرد .محو تماشای خودش بود و از زیبایی های دخترانه اش لذت میبرد . از داخل آینه مادر را دید که روی تخت نشسته و با نی مشغول نوشیدن شیر کاکائو بود و به او نگاه میکرد . او بعد از سالها رنج و تحمل بیماری عصبی اش توانسته بود یک قوطی شیرکاکائو را به دست بگیرد و این موضوع هردویشان را خوشحال میکرد. هستی از توی آینه برایش دست تکان داد و گفت: هستی- سلااااااام...نفس من چطوره؟؟ مادر همانطور که نی به دهان داشت لبخندی زد و قطره ای شیر کاکائو از گوشه ی لبش سرازیر شد. هستی- مواظب باش لباست و کثیف نکنی عزیزم
  2. ساعت 9:14 دقیقه شب را نشان می داد . لعیا رفته بود.هستی مانده بود و سکوت یک اتاق که تنها با صدای تیک تاک ساعت و نم نم باران پر میشد. مادر بیدار بود و با بند پیراهنش ور میرفت .هستی کنار پنجره نشسته بود و ساختمان های اطراف را تماشا میکرد. منظره ای بسیار دیدنی اما به چشم هستی کمی دلگیر .از طبقه ی چهارم ساختمان میشد نمای بزرگی از شهر را دید اما چشم های هستی تنها یک خانه را زیر نظر داشت. یک خانه و یک پنجره، همان پنجره ای که هرروز مردی منزوی و غمگین پشت آن مینشست و در شب های بارانی دود سیگارش صفحه ی خاک خورده ی پنجره را می پوشاند. امشب دیگر اثری از آن مرد نبود .نه دودی و نه سیگاری .تنها چیزی که به چشم می آمد پنجره ای تک و تنها میان دیوار سنگی یک خانه ی دو طبقه بود . با دیدن فضای خالی پشت پنجره تعجب کرد .مگر میشد؟؟ امکان نداشت شب های بارانی پشت پنجره خالی باشد. عادت کرده بود هر شب بعد از رفتن لعیا بنشیند و به آن مرد خیره شود .انگار بعد از لعیا این مرد تنها همدردی بود که با دیدن آن دیگر احساس تنهایی نمیکرد .همچنان در عالم خودش بود که با صدای مادر به خودش آمد مادر- هس..تی.. هستی برگشت و با حالت دگرگونی به مادر خیره شد هستی- جانم مامان چیشده؟ چیزی میخوای؟؟ مادر- آب...آب میخوام هستی به سرعت رفت و لیوان آب را به دست مادر داد هستی- یکم دیگه صبرکن عزیزم الان شام میارن مادر- چی؟...چی میدن؟ هستی همانطور که یقه ی لباس مادر را درست میکرد گفت هستی- نمیدونم به گمونم شامی با سالاد باشه.دوست داری؟ مادر- هوووممم...ها میخورم و لیوان آب را به هستی داد. هستی با گوشه ی آستینش دور لب های مادر را خشک کرد. باقی آب ها را در گلدان شمعدانی ها خالی کرد و همانجا کنار پنجره نشست . پشت پنجره هنوز خالی بود . تلفن همراهش را روشن کرد و به آلبوم موسیقی رفت .هوس فال آهنگ کرده بود .چشم هایش را بست تا برای آن شب بارانی آهنگی خاطره انگیز انتخاب کند هستی- یک..دو..سه.. و انگشتش را روی پخش تصادفی آهنگ فشار داد. از شنیدن آهنگ به وجد آمد هستی- چقدرم مرتبط بود...ایول آهنگ را از اول پخش کرد .بازهم چشمهایش را بست و سرش را به پنجره تکیه داد و همراه با آهنگ زمزمه کرد: دوباره نم نم بارون،صدای شرشر ناودون دل بازم بیقراره دوباره رنگ چشات و، خیال عاشقی باتو این دل آروم نداره نداره نداره شبامو خواب نوازش، دوباره هق هق و بالش گریه یعنی ستایش ستایش تو و چشمات،دلم هنوز تو رو میخواد دل بازم پر زده واسه عطر نفس هات اتاقم عطرت و داره، دلم گرفته دوباره کار من انتظاره یه عکس و درد دلامون، میریزه اشک چشامون غم تمومی نداره نداره نداره صدای باده و کوچه، داره تو خونه میپیچه قلبم آروم نمیشه بغل گرفتمت انگار ، دوباره خوابه و تکرار باز نبودی و من تکیه دادم به دیوار ستایش یعنی دیوونگی ها شبیه حس خوبه تو دل ما نگاه کن تو چشای بی قرارم چقدر این لحظه ها رو دوست دارم تصور میکنم پیشم نشستی چقدر خوبه چقدر خوبه که هستی ستایش یعنی این حسی که دارم نمیتونم تو رو تنها بذارم ......... **********ا
  3. سپس ادامه داد: پزشک- در این مورد هرچی بیشتر اون و آزاد بذارین به ضرر خودش تموم میشه پدر- اما آقای دکتر اگه اجازه ی این کارو نداد چی؟ اون قبلا یکبار تهدید کرده که اگه یکبار دیگه کسی به بهانه ی معاینه وارد اتاقش بشه بهش حمله میکنه پزشک- نگران نباشید آقای ارجمند. برای هر مشکل راه حلی وجود داره .من درک میکنم شما چقدر نگران تنها پسرتون هستید....بنظر من فقط یک راه وجود داره پدر- چه راهی؟ پزشک- اینکه خود فرهاد رو پیش یک روانپزشک ببرید پدر- این که بدتره ، اون اصلا هیچ جایی نمیاد . حتی شده یک روز تمام از اتاقش بیرون نیومده. گل آقا- اگر هم بیرون بیاد واس دیدن ما نیست که ، خدا این دستشویی رو آباد کنه که اگه بیرون بیاد فقط بخاطر ..... پزشک- منظورم رو نگرفتید چی گفتم . منظورم این بود که تا وقتی که همین طور ضعیفه و قدرت مقاومت نداره به آسایشگاه منتقل کنیم . پدر با بغض گفت: پدر- یعنی پسرم و ببرم تیمارستان؟؟ پزشک- این چه حرفیه ، آسایشگاه هست نه تیمارستان ...اینقدر راجب این مسائل فکر بد نکنید . پسر شما تنها برای چند مدت بستری میشه و شما میتونید هر روز بهش سربزنید حتی شب ها کنارش باشید . اونجا پزشکان با تجربه ای مثل دکتر بهداد حضور دارن و ازشون خوب مراقبت میکنن . عروس عزیزم لعیا هم یکی از بهترین پرستاران بیمارستان هست. هرچیزی هم بخواد براش فراهم میکنن. گل آقا- آقا، بنظر من حق با آقای دکتره، اگه یه مدت بستری بشه و حالش خوب بشه خیلی بهتر از اینه که یه عمر اینجا زجر بکشه و ما نتونیم کاری براش انجام بدیم . پدر آهی کشید و گفت: پدر- باشه...هرکاری که درسته همون کارو انجام میدیم پزشک- خوبه. خوشحالم که موافقت کردین گل آقا- کی باید ببریمش ؟ پزشک- هرچی زود تر بهتر...فردا صبح اول با آسایشگاه تماس بگیرید و هماهنگ کنید بعد اگر تونستین ببرینش در غیر این صورت آسایشگاه در کار انتقال به شما کمک میکنن. پدر- خیلی ممنون.... لطف کردین پزشک- تنها وظیفم رو انجام دادم ..خب من دیگه باید برم . وسایلش را برداشت و آماده رفتن شد. کارتی را جیب کتش بیرون آورد و گفت: پزشک- این شماره آسایشگاه هستش. با اولین شماره همراهش که تماس بگیرید میتونید مستقیما با خود دکتر بهداد صحبت کنید. پدر کارت را گرفت و به گل آقا داد و از پزشک تشکر کردند و او را تا دم در بدرقه کردند.
  4. **********ا روی صندلی کنار تخت فرهاد نشسته بود و به قطره های سرم خیره شده بود . دکتر در حال معاینه ی فرهاد بود. فرهاد به اتاق پدرش منتقل شده و روی تخت خوابیده بود . پدر بی تاب و نگران دست روی پیشانی اش گذاشته بود و هر از گاهی نگاهی به گل آقا می انداخت. گل آقا هم دست برروی شانه اش می گذاشت و میگفت : آقا نگران نباشید حالش خوب میشه. اما او نمی توانست نگران نباشد ، نمی‌توانست با موضوعی که سالها مانند بختک گریبان گیر خانواده شده بود کنار بیاید . دلش می خواست زمان به عقب برگردد تا بتواند یکبار،فقط یکبار دیگر خنده های فرهاد را ببیند. چشم هایش را بست و آه کشید .گل آقا دست هایش را در هم قفل کرد و سر به زیر انداخت . پزشک کار معاینه را تمام کرد و عینکش را از روی صورتش برداشت پزشک- آقای ارجمند پدر- بله دکتر پزشک- من ایشون رو کاملا معاینه کردم . تمام مشکلات ناشی از فشار عصبی زیاد و مداوم بوده . متاسفانه ایشون در وضعیت جسمانی مناسبی قرار ندارن و اگر این وضع همینطور ادامه پیدا کنه ...... پدر با نگرانی پرسید: پدر- آقای دکتر من باید چکار کنم ؟ پزشک- باید خیلی مراقبش باشید. ایشون نه تنها از نظر جسمانی بلکه از لحاظ روحی در وضعیت خطرناکی قرار داره . اون و تحت نظر بگیرین حداقل برای اینکه وضع روحیش بدتر نشه یه مدت هرکاری که میخواد رو براش انجام بدین . پدر با تاسف سری تکان داد و گفت : پدر- راستش آقای دکتر من همین کارو کردم که فرهاد به این روز افتاد پزشک تعجب کرد: متوجه منظورتون نمیشم پدر- مطمئنم تنها چیزی که عذابش میده خاطره ی دو سال پیشه .اگه اون اتفاق لعنتی نمیفتاد پسرم اینقدر عذاب نمی کشید. پزشک- یعنی میخواین بگین که تمام این تنش ها و گوشه گیری هاش مربوط به یک خاطره ی دردناک هست؟ پدر- بله ...داستانش مفصله پزشک- چرا اون موقع به این مشکل رسیدگی نکردین.توی این دوسال حتی یکبار هم به پزشک یا روانشناس اطلاع ندادین؟ پدر- البته که این کارو انجام دادم اما فرهاد اونقدر عصبانی شده بود که حتی اجازه نداد وارد اتاقش بشه . از اون موقع به بعد به هیچکس اجازه رفت و آمد رو به اتاقش نمیده حتی با من هم صحبت نمیکنه. گل آقا- فقط بعضی وقتا من غذاشو براش میبرم که بیشتر وقت ها هم دست نخورده برمیگردونه اما این سه روزه حتی به من هم اجازه نمی داد وارد اتاقش بشم. دکتر به چهره ی خسته ی فرهاد نگاهی انداخت و دیگر چیزی نگفت. پس از کمی فکر کردن رو به پدر کرد و گفت: پزشک- هر جور که فکر میکنم به این نتیجه میرسم که لازمه حتما به یک روانپزشک اطلاع بدین.
  5. استکان ها را آب کشید و به همراه بیسکویت ها داخل سینی گذاشت.گلدان کوچک با گل های ریز و ارغوانی که با خمیر درستشان کرده بود را از روی میز تحریر برداشت و وسط سینی گذاشت . کتری و سینی و برداشت و به طبقه پایین رفت و وارد محوطه شد . لعیا پشت میز نقلی زیر ناودان بزرگ نشسته بود و با چشم های بسته از صدای شرشر ناودان لذت میبرد . هستی جلو رفت و سینی را روی میز گذاشت. صدای برخورد استکان ها با یکدیگر لعیا را متوجه ‌خود کرد . چشم هایش را باز کرد و با لبخند گفت: لعیا- خسته نباشی خانومی..زحمت کشیدی هستی- کاری نکردم که..نوش جانت و خودش نیز پشت میز نشست . لعیا- مامان دیگه بیدار نشد؟ هستی- نه ..شکر خدا هنوز خوابیده. لعیا- باید از این به بعد بیشتر مراقبش باشیم..من سفارشش رو به دکتر بهداد میکنم هستی- آره باید همین کارو بکنیم و مشغول ریختن چای شد .لعیا گلدان خمیری کوچک و زیبا را برداشت و با لذت به آن خیره شد لعیا- گل ارغوانی..خیلی قشنگه هستی- اوهوم..من عاشق ارغوانی ام،وقتی بهش نگاه میکنم انگاری دنیا رو بهم دادن،همه ی رویاهای رنگارنگم پیش چشمام به رقص در میان لعیا- کاشکی گل مشکی هم داشتیم هستی چشم هایش را گرد کرد و با تعجب گفت هستی- جااااان؟؟ گل مشکی؟؟ لعیا- آره گل مشکی...گل عشق...تا کی میخوایم مشکی رو رنگ غم و عزا بدونیم ؟اینقدر دق و دلی هامون و سر رنگ مشکی خالی کردیم که یادمون رفته که اگه زنده ایم و زندگی میکنیم لابد بخاطر چشمای مشکی یه نفره ..یادمون رفته که تموم گریه ها و شب بیداری ها و دیوونه بازی ها به عشق رنگ مشکی شبه. هستی- تا حالا از این زاویه نگاه نکرده بودم.واقعا جالبه برام لعیا- مشکی حریم امن و امون شبه که بهت اجازه میده از ساعت دو نصفه شب به بعد سرت و بذاری رو بالش و با خودت هق هق کنی ، یه تصمیمایی بگیری که در طول روز حتی جرات فکر کردن بهشون هم نداری ..همون رنگی که باعث میشه آدما عاشق ماه و ستاره ها بشن..فک کردی اگ آسمون دنیا همیشه روشن بود ماه نماد عاشقی میشد؟؟ هستی- نه..واقعا راس میگی عین حقیقته.منم از رنگ مشکی خوشم میاد ولی تا حالا اینقدر قشنگ بهش دقت نکرده بودم.تو خیلی با احساسی. همین حرفا رو میزنی که سیاوش دیوونته لعیا با خنده گفت لعیا- چه کنیم ..ما اینیم دیگه بععله هستی با خنده گفت: هستی- بخور چاییت سرد میشه لعیا- باشه کمی از چای را نوشید و به فکر فرو رفت ناگهان چیزی یادش آمد لعیا- راستی هستی جان..نگفتی مشکلت چیه هستی- کدوم مشکل؟ لعیا- همون که قرار بود راجبش صحبت کنیم دیگه هستی- آهان یادم اومد..خب..چجوری بهت بگم ،من.. لعیا- هرجور راحتی بگو هستی- راستش من خیلی نگرانم لعیا- نگران چی؟ هستی- نگران همه چی ؛ نکنه یه موقع شرایط جور نشه که همینجا استخدام بشم..خرج و مخارج بالا رفته و کمک های مالی شندرغاز دولتی هم دیگه اونقدرا کفاف نمیکنه ..از همه بدتر نگران خود مامانم میخوام یه کاری کنم تا حالش زود تر خوب بشه تا برگردیم خونه خودمون. تو اون خونه سال هاست کسی پا گذاشته.به فکر اینم هستم که خودم یه کاری دست و پا کنم ولی اگه من برم سرکار کی مراقب مامان باشه؟ لعیا- این چه حرفیه دختر جان؟ اولا اینکه نگران مامان نباش اون حالش خوب خوب میشه . ما ها همه هواش و داریم ..دوما اصلا نیازی نیست نگران استخدام شدنت باشی ..تو اینجا زندگی کردی همینجا بزرگ شدی معلومه که بهت کار میدن هستی- حالا اومدیم و نشد چیکار کنم لعیا- میشه خوبم میشه..به نظر من نگرانیت بی فایدس ..حالا گیرم یک صدم درصد هم بخواد حرف تو باشه بازم مشکلی پیش نمیاد هستی تعجب کرد: - ینی چی؟ کی مشکل منو حل میکنه؟ لعیا- خب معلومه..بنظر من بهترین کار اینه که این مسئله رو با دکتر بهداد در میون بذاری اون رئیس این بخشه همه کاره اونه..تو که داری تلاشت و میکنی هستی- اووممم آره ..فکر خوبیه..اون تا الانشم خیلی کمکم کرده لعیا- من مطمئنم این بهترین راهه ..تو این آسایشگاه صمیمی تر و دلسوز تر از دکتر بهداد دیگه کی پیدا میشه؟ هستی با لبخند گفت: هستی- تو .. واقعا دوستی مثل تو کم پیدا میشه لعیا- قابلی نداره دختر خوب کاری نکردم..یه آبجی بیشتر نداریم که هستی- فردا صبح کلاس ندارم حتما این موضوع رو بهش میگم لعیا - باریکلا کارت درسته...حالا نگرانیت و فراموش کن و بیا بشین از این منظره قشنگ لذت ببر هستی- باشه.. لعیا- عجب غروبی..آدم دلش میره..چی میشد سیاوش الان پیشم بود هستی خندید: هستی- حالا یکم تحمل کن دخمل جان یکی دو ساعت دیگه میاد دنبالت.. بعد چشمانش را بست و گفت: - به حق همین بارون قشنگ یه روز من هم به همه ی آرزوهام میرسم لعیا دست روی شانه هایش گذاشت و گفت: لعیا- معلومه که میشه..فقط کافیه قلبت و قوی نگهداری..اون وقت همه چی حله.. او نیز چشمانش را بست و هرکدام با صدای شرشر ناودان به عالم رویای خود پیوستند.. **********ا
  6. لعیا از اتاق خارج شد و وارد محوطه شد و در حین قدم زدن با سیاوش تماس گرفت سیاوش- جانم لعیا- الو،سلام سیاوش خان،خوبی عزیزم؟ سیاوش- سلااااام،عشقم خوب باشه منم خوبم لعیا- من خوبم عزیزم ، کجایی؟ سیاوش- خونه ام ،منتظر تو که شیفتت تموم بشه بیام دنبالت بریم بارون گردی لعیا خندید : از الان منتظری؟؟ سیاوش- آره،منکه هر روز از مدرسه برمی گردم منتظرت میمونم تا تو بیای حتی روزایی که شیفت بعد از ظهر کلاس دارم موقع درس دادن هی به تو فکر میکنم... نمی دونی چقدر دیر میگذره لعیا با خنده گفت : عزیزم !منم همینطورم .چه میشه کرد دیگه باید عادت کنیم. تازه چند وقت دیگه هم عروسی میکنیم .اون جوری خیلی بیشتر پیش هم میمونیم. سیاوش- آره، میگم......لعیا؟ لعیا- جان سیاوش- خیلی عاشقتم لعیا- من خیلی بیشتر، شیفتم که تموم بشه زودی زنگ میزنم بیا دنبالم . سیاوش- باشه عزیزم لعیا- خدا کنه تا اون موقع بارون بند نیاد... لذتش بیشتره سیاوش- الان میرم سر سجاده دعا میکنم لعیا خندید و گفت: از دست تو سیاوش ،مواظب خودت باش سیاوش- شما بیشتر خانوم .فعلا عزیزم لعیا- فعلا **********ا بالای طاقچه کنار پنجره نشسته بود و از طبقه ی دوم شهر را تماشا میکرد . سرش را به پنجره ی سرد و بخار گرفته تکیه داده بود و به قطراتی که بر روی شیشه سر می خوردند خیره شده بود . گویا او غم میخورد و پنجره به حالش اشک می ریخت. دود سیگار به قدری فضای سرد اتاق را فرا گرفته بود که تصویر هیچ یک از قاب ها دیده نمی شدند .اتاق نیز به قدری بهم ریخته بود که حتی نمی شد در آن قدم گذاشت . عینک فرام شکسته اش داخل پاکت چیپس روی زمین افتاده بود . موهای شانه نشده و لباس چرکینش به کنار ،ظرف غذای دست نخورده اش روی میز رها شده بود و خوراک مگس و موریانه ها شده بود .تقریبا سه روز تمام بود که لب به هیچ غذایی نزده بود و به هیچکس هم اجازه ی رفت و آمد نمیداد،حتی به پدرش دیگر چه برسد به گل آقا خدمتکار زحمتکش منزل. به قدری ضعف کرده بود که حتی نای پک زدن به سیگار را هم نداشت . دست و پایش به لرزه افتاده بود. با نهایت بغض به آسمان کبود خیره شد و زیر لب زمزمه کرد : باران ببار ،باران ببار مرا به یاد من بیار ببر مرا، از این دیار به دست یارم بسپار به دست یارم بسپار.... بغض دیگر امانش نداد و اشک های داغش سرازیر شدند . عصبی بود ، نه از تنهایی و نه از بی خبری،بلکه از گریه های مردانه اش ،از غروری که مانند یک گلوله ی برف به زیر گرمی اشک هایش ذره ذره نابود میشد، این چیزی نبود که از مرد شدنش میخواست. بغض ..عصبانیت..سرگیجه..ضعف..تهوع..مانند خوره ای به جانش افتاده بود.به سرفه افتاد و هق هق های مردانه اش سرفه ها را تشدید می کردند.سیگار نیمه تمام از دستش به پایین افتاد .چشمانش سیاهی می رفت .صدای سرفه هایش بلند و بلند تر شد و با تمام توانی که برایش مانده بود و نمانده بود فریاد خش داری سر داد. در باز شد و گل آقا وارد شد گل آقا- آقا زاده؟؟؟شما حالتون خوبه؟؟ اینجا...چه خبره ؟؟ چرا اینقدر تاریکه؟؟ چراغ ها را روشن کرد تا بتواند فرهاد را ببیند. از دیدن اتاق به وحشت افتاد.فضای سرد و خاکستری اتاق پوشیده با دود سیگار شبیه به یک اتاق تسخیر شده بود. فرهاد نیمه جان و رنگ پریده دسته ی پنجره را گرفته بود و تلو تلو میخورد . گل آقا هاج و واج به او نگاه میکرد و زبانش بند آمده بود . برای یک لحظه سر برگرداند و با چشم های خمار و خون گرفته و آن لبهای کبود و صورت زردش به گل آقا خیره شد و ناله ی خفیفی کرد. ناگهان چشم هایش را بست و از حال رفت.دسته ی پنجره را رها کرد و از روی طاقچه به زمین افتاد. گل آقا فریاد کشید: آقا فرهاد....فرهاد.... به سمت فرهاد دوید و سرش را از روی زمین بلند کرد .فرهاد با صورتی سرد و دهان کف کرده بیهوش شده بود اما دستانش همچنان می لرزیدند. گل آقا- کمک...کمک...آقای ارجمند....آقا یه نفر بیاد کمک... آقای ارجمند هراسان از در وارد شد و با دیدن فضای اتاق و چهره ی بی حال فرهاد اشک در چشمانش حلقه زد و دیوانه وار فریاد کشید: یا خدااااا...پسرم..... و به سمت فرهاد دوید **********ا
  7. نویسنده: pro.Hasti موضوع: درام ، عاشقانه مقدمه داستان: زندگی کردن آسان نیست زیرا دست و پنج نرم کردن با مشکلات آن آسان نیست .اما گاهی وقت ها در میان گیر و دار مشکلات لازم است به خودمان یادآوری کنیم که ممکن است یک نفر در دنیا وجود داشته باشد که مشکلات بیشتری بردوشش سنگینی میکند. آن یک نفر جای دوری نیست ،میتواند همین جا باشد، لابه لای کلمات این داستان.... در آخرین اتاق از آخرین طبقه ی آسایشگاه مرکزی این شهر ، دختر جوانی به نام هستی با مادر بیمار خود زندگی می کند. دلبستگی شدید او به مادرش باعث شده تا در رشته ی روانشناسی بالینی ادامه ی تحصیل بدهد بلکه بتواند پزشک مادر خود باشد و او را از آسایشگاه خارج کند. اما وقتی بی پولی گریبانش را سخت میگیرد خود را به خطر می اندازد.ولی او تنهای تنهای نیست ....دوست قدیمی او لعیا و رئیس بخش مرکزی آسایشگاه دکتر بهداد کسانی هستند که در سختی ها به یاری او می آیند............. فصل اول صدای رعد و برق سکوت ،سکوت دیوانه کننده ی اتاق را در هم شکست. مادر با وحشت از خواب پرید .گویا صدای رعد و برق مانند هیولایی ترسناک آرامش خواب او را بلعیده بود . وحشت کرده بود ودر حالی که چشمانش بسته بود سرش را به این طرف و آن طرف حرکت می داد و فریاد می کشید: _ کمک.....کمک....هستی......صبرکن هستی که تمام این مدت کنار پنجره نشسته و مشغول مطالعه بود با شنیدن صدای مادر از جا پرید و به سمت او دوید. مادر کابوس می دید و دست هایش را به لبه ی تخت می کوبید.هستی به سمتش دوید .دست هایش را محکم گرفت و گفت: _مامان...آروم باش من اینجام....داری خواب میبینی مادر همچنان ناله میکرد ؛ پیشانی اش خیس عرق بود.هستی دستانش را رها کرد و دوطرف صورتش را چسبید و سعی کرد حرکات سرش را متوقف کند : _مامان ...بیدار شو...من اینجام،مامااااان مادر کمی آرام تر شد.دیگر سرش را تکان نمی داد.دست هایش را روی لبه ی تخت گذاشت.نفس نفس می زد اما چشم هایش همچنان بسته بود. هستی نفس عمیقی کشید و کنار تخت نشست.دست های لرزانش را در دستانش گرفت و به آرامی نوازش کرد .صورتش را نزدیک تر برد و گفت: _مامان...نترس...من پیشتم . مادر به آرامی چشم هایش را باز کرد و به صورت هستی خیره شد،ترس و نگرانی در نگاهش موج میزد .آب دهانش را قورت داد و با صدای لرزانی گفت : _هستی...تو اینجایی...من فکر کردم تو...تو.... و بغض راه کلامش را بست .اشک در چشم هایش حلقه زد.هستی نیز بغض کرد و پیشانی اش را به پیشانی مادر چسباند.دست هایش را محکم تر فشرد و گفت: _الهی قربونت برم،میدونم چی خواب میدیدی...اون فقط یه خواب بود که به سالها پیش برمیگشت....فراموشش کن. پیشانی اش را بلند کرد و گونه های مادر را بوسید . در زدند...هستی خودش را جمع و جور کرد و گفت : بفرمایید در باز شد و لعیا وارد شد و با نگرانی پرسید: لعیا-هستی جان ،خوبی ؟؟مامان حالش خوبه؟ هستی-آره عزیزم منکه خوبم ،مامانم حالش خوبه نگران نباش مادر هم به لعیا لبخندی زد و دستش را به علامت تایید تکان داد لعیا- خدارو شکر هستی-چرا دم در ایستادی؟ بیا تو بشین لعیا وارد اتاق شد و در را بست .به سمت میز رفت و یک صندلی برداشت وکنار تخت نشست لعیا-حال نرگش خانوم ما چطوره؟ مادر لبخندی زد و به سختی گفت: خوبم...حالم....خوبه... لعیا- خداروشکر عزیزم صدای رعد و برق و بعدشم صدای ناله و فریاد و شنیدم تا خودم و رسوندم بالا از دلشوره مردم هستی- خدا نکنه عزیزم واقعا ممنونم که اینقدر به فکری لعیا- خواهش میکنم کاری نکردم که‌... باد تندی وزید و پنجرا را باز کرد و هوای سردی در اتاق جریان پیدا کرد لعیا- به گمونم امروز یه بارون حسابی میباره هستی- آره دیگه آسمون کبود کبود شده اما مادر کمی از نگاه کردن واهمه داشت.کبودی آسمان و رعد و برق بیش از هرچیز دیگری خاطرات گذشته را به یاد او می آورد .با ترس و لرز لحاف را به صورتش نزدیک کرد. ناگهان رعد و برق ترسناکی زد و ههمگی از جا پریدند .باد تندی وزید و باران پاییزی شروع به باریدن گرفت . مادر از شدت ترس فریاد زد و لحاف را روی صورتش کشید . هردو سعی کردند تا او را کنترل کنند اما تنش ها باز هم شروع شده بود لعیا- آروم باش نرگس جان...هستی،پنجره رو ببند، پرده رو هم بکش هستی پنجره ها را محکم بست و پرده ها را کشید .درجه حرارت شوفاژ را هم بالا برد .لعیا پتو را روی مادر کشید و عرق روی پیشانی اش را گرفت لعیا- هستی جان اون بسته رو از توی کشوی اول کمد بردار بیار هستی- باشه حدود نیم ساعت طول کشید تا بعد از خوردن قرص ها و تزریق آرامبخش بتواند بخوابد هستی نگران حال مادر بود و از پشت پرده به پنجره ی خیس و باران زده خیره شده بود .لعیا جلوتر رفت و دستی بر روی شانه اش گذاشت لعیا- نگران نباش عزیزم اون دیگه خوابیده،الان آرومه هستی- خیلی ازت ممنونم به موقع رسیدی لعیا- کاری نکردم عزیزم ،تایک سال دیگه خودتم همه ی این کارا رو یاد میگیری ...اون وقت دیگه نیازی به منم نداری هستی- خدا از دهنت بشنوه ،فقط شب و روز دعا میکنم تا این یه سال هم به خبر بگذره لعیا- معلومه که به خوبی میگذره هستی سرش به زیر انداخت و سکوت کرد لعیا- هستی! مشکلی پیش اومده ؟ هستی- نه مشکلی نیست فقط درسا یکم فشرده شده لعیا- ولی چشمات این و نمیگه.مطمئنم از یه چیز دیگه ناراحتی،با منکه رو درواسی نداری .بگو چیشده هستی- راستش.. آره این روزا ذهنم خیلی درگیره ، حالا باشه باهم دیگه صحبت میکنیم لعیا- اوهووووم ،حدس میزدم .موافقی بریم بیرون توی محوطه باهم حرف بزنیم .منم ساعت هشت دیگه شیفتم تمومه سیاوش میاد دنبالم هستی- باشه موافقم،من میرم چای درست کنم لعیا- دمت گرم ..توی محوطه میبینمت
  8. مرثیه ای برای یک دلقک.docx
×