رفتن به مطلب

پرچمداران

  1. samanehaminian69

    • امتیاز

      1,216

    • تعداد ارسال ها

      1,874


  2. shadi_khazeni

    shadi_khazeni

    ویراستار


    • امتیاز

      1,187

    • تعداد ارسال ها

      454


  3. ZHILA

    ZHILA

    کاربر قدیمی


    • امتیاز

      1,155

    • تعداد ارسال ها

      2,576


  4. zahra.s

    zahra.s

    ✨کاربر ویژه✨


    • امتیاز

      1,131

    • تعداد ارسال ها

      340



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان پنجشنبه, 29 شهریور 1397 در همه بخش ها

  1. 17 امتیاز
    پارت  47 با برخورد نور به صورتم ، آرام چشم هایم را باز کردم. نور طلایی خورشید که از لای پنجره به اتاق سرک می کشید، چشمانم را زد. دست راستم را مقابل نور گرفتم و خمیازه ی کوتاهی کشیدم. وقتی به روشنایی اتاق عادت کردم، سرم را چرخاندم؛ خبری از هامون نبود. روی تخت کمی غلت زدم و بعد از کشیدن دست هایم از جا بلند شدم و با کرختی ای که هنوز پر قوت در بدنم جریان داشت از اتاق خواب خارج شدم. بعد از شستن دست و صورتم به حال رفتم و چند بار هامون را صدا زدم، آخر سر وقتی جوابی نشنیدم به آشپز خانه رفتم که بوی نان داغ و تازه مشامم را پر کرد. صدای قل قل آب جوش باعث شد تا چشمان خسته و خمار شده ام را به چایی ساز بدوزم. با لبخند پر رضایتی، صندلی را عقب کشیدم و پشت میز نشستم. هامون نان بربری های کنجدی را چند تکه کرده بود و همراه با پنیر، مربا و... روی میز چیده بود. این کار های هامون باعث شد که ذهنیتم از او و آنچه که می دیدم در تناقض شدیدی باشد!يعنى او براى پرى زاد هم اينگونه ميز صبحانه مى چيد ؟ نمى دانم من تازه داشتم با ناشناخته هاى شخيصت هامون آشنا مى شدم !  داشتم به گل های رز مصنوعی توی گلدان نگاه می کردم که صدای زنگ تلفن بلند شد.با ذوقى كه منبعش را نمى دانستم از كجاست سريع از جايم بلند شدم و به سمت تلفن پرواز كردم. یانار-الو ؟ صدای هامون که در گوشی می پیچید مثل عطر ناب و شیرینی لبخند روی لب هایم را عمیق تر کرد! هامون-هامونم یانار ! بیدار شدی ؟ یانار-نه احتمالا یه نیم ساعت دیگه بیدار شم. بعدا زنگ بزن. صدای هامون هم رگه هایی از خنده درونش داشت. هامون-خیلی خب حالا ! من الان مغازم. صبحانت رو خوردی ؟ مغازه را به يادآوردم همان مغازه اى كه حلقه ام را به انتخاب پدر شوهرم به دستم كردم و در دل آرزوى آن حلقه ى ظريف تك نگين را به خاك سپردم و به گفته ى پدر شوهرم اين انگشتر بزرگى كه پر از نگين بود را به دستم انداختم تا مبادا اسم و رسم خانواده ى داديار با سليقه ى متفاوت عروسشان زير سوال برود.با صداى هامون از فكر بيرون آمدم. هامون -يانار قطع كردى؟ -نه هستم . هامون-برای ساعت دو آماده باش ، میام دنبالت بریم بیرون ناهار بخوریم. خب... برای شروع بد نبود ! می شد امیدوار باشم که زندگی مشترکی که من و هامون باهم آغاز کردیم به آن بدی های روز های اول نباشد!در دل ريسه هاى اميدم تك به تك در حال پيوستن به يكديگر بودند و اميدهاى شكل گرفته ام مرا مشتاق زندگى با هامون مى كردند. نه هامون تماس را قطع می کرد، نه من ! خاطرات در ذهنم مرا در خلصه فرو برده بود ، می توانستم به وضوح صدای نفس های گرم و منظمش را همانند شب قبل روی پوست گردنم حس کنم ! از انتظار خسته شدم، آرام خداحافظی کردم و گوش هایم را به صدای تپش قلبم سپردم. قلبم حتما در آن موقع حس پروانه ی سرگردانی و بی پناهی را داشت که بالاخره چراغ روشنایی شب هایش را پیدا کرده. صدای قلبم شاید حتی بی شباهت به صدای پیانو نبود و این آهنگی که مدام در وجودم پخش می شد، برعکس همیشه آهنگی شاد بود که پر از ظرافت و زیبایی بود . بعد از جمع کردن میز صبحانه به اتاق خواب برگشتم و تصمیم گرفتم اوقات خالی روزم را با برسی وسایل خانه پر کنم. اول از همه سمت کشو های میز توالت رفتم.اولین کشو پر بود از عطر و لوازم آرایش زنانه که با سلیقه و نظم چیده شده بودند. درکشو های بعدی به غیر از کشو های آخر هم از این قبیل وسایل جا خوش کرده بودند؛ اما کشوی آخر بی شک با ارزش ترین کشو بود؛ چون کوله بار سنگینی از خاطرات را درون خود جای داده بود! آلبوم عکس را برداشتم و یکی یکی ورق زدم. داشتم از زمان حال ،گذشته ى هامون را تماشا می کردم ! اولین عکسش احتمالا مال چهار یا پنج سال پیش بود. موهای خوش حالتش را بالا زده بود، لباس سیاه به تن داشت و ریش هایش صورت گندمی رنگش را پر کرده بود. یک تبل بزرگ هم روی شانه هایش انداخته و جدی و خشک به دوربین خیره شده بود. سربند یا حسین در تضاد با رنگ پوستش هم روی پیشانی بلندش خود نمایی می کرد.  چند برگ دیر از آلبوم را ورق زدم تا بالاخره هامون را با لبخند دندان نما و جذابی دیدم ! هامون این دفعه تیپ اسپرت زده بود و آستین های پیراهن آبی و چهار خانه ایش را تا آرنج بالا داده و به مهلا خواهرش که با لباس حاملگی روی مبل بغل دستی اش جا گرفته بود، خیره شده بود. عکس بعدی ای که به آن خوب دقت کردم عکس خانوادگیشان بود. حاج خانوم و حاج آقا روی مبل سلطنتی نشسته بودند؛ مهلا هم با روسری کنار دست حاج خانوم روی زمین نشسته و هامون و هادی پشت مبل قرار گرفته بودند. هامون یک دستش بند ته ریش های کوتاهش و آن یکی دستش دور گردن هادی که به قولی تازه سبیل هایش سبز شده بود، انداخته بود. آلبوم را در دستانم فشردم و از روی زمین بلند شدم و روی تخت نشستم. حالا در این عکس هامون کوچک با اخم خنده داری به دوربین نگاه می کرد در حالی که پاچه ی شلوار پای راستش بالا بود و موهای آشفته اش روی صورتش ریخته بودند. باورم نمی شد که آن پسرک تخس و بانمک توی عکس همین هامون با احساسات نخراشیده و نتراشیده اش باشد ! انقدر عکس بچگی هایش بامزه و تو دل برو بود که ذوق زده شده بودم. چرا از معصومیت کوکدکی اش وقتی با برادر کوچکش در حوض خانه آب بازی می کردند، چیزی نمانده بود ؟ ناگهان یادم آمد که در آلبوم عکس های خانوادگی ما، من تنها یک عکس دارم، که در آن عکس سه ساله هستم البته این عکس را هم خاله ام از من گرفته بود! بقیه ی عکس ها مربوط به یاشار و جمع خانوادگی چهار منهای یکشان است ! در آن عکس چهره ام بسیار خواستنی بود و هرکه که آن را می دید از صورت تپل آن موقعم تعریف می کرد و قند در دلش آب می شد اما... اگر خوب دقت می کردند، می دیدند که غم از همان موقع در پستوی چشمان درشت و قهوه ای رنگم آشیان کرده بود.  آه عمیقی کشیدم و در کشو دنبال عکس های بیشتر گشتم! به جز چند قاب عکس خالی و یک آلبوم تنبر بزرگ چیز دیگری در کشو نبود، با اینکه باید می بود ! باید از پری زاد و هامون و عروسیشان لااقل چند عکس اینجا مى بود اما اینطور که به نظر می رسید ، هامون همه را از جلوی دید من جمع کرده بود ! نا امید از گشتن به ساعت دیواری خیره شدم که عدد یک و بیست دقیقه را نشان می داد. از جا بلند شدم و بعد از اینکه موهای بلندم را شانه کردم مانتوی زرشکی رنگی که بلندی اش تا زانو هایم بود را همراه با شلوار مشکی و شال قواره بلند همرنگ شلوار پوشیدم. کتونی های اسپرت زرشکی را هم پا زدم و به سراغ لوازم آرایشم رفتم. در کشو فقط دو سه رنگ رژ با رمگ های بی حال بود، دست از گشتن در کشوی میز توالت کشیدم و به سراغ کیف لوازم آرایشی که دانیال برایم فرستاده بود رفتم. یک رژ زرشکی تیره که البته کمی در چشم بود روی لب هایم کشیدم و روی مژه های بلندم ریمیل زدم و دور آن ها را خط چشم کشیدم. می خواستم در اولین قرار درست حسابی امان، خوب و جذاب به نظر برسم. موهایم را بالا با کش بستم و قسمتی از آن را بیرون از شال گذاشتم. زنگ اف اف به صدا در آمد و من كودكانه در جايم بالا پريدم و از آمدنش خوشحال شدم. من داشتم احساساتى را تجربه مى كردم كه برايم بسيار تازه بودند. فكر مى كنم طبيعى باشد منى كه هيچ محبتى از خانواده ام دريافت نكرده ام و هميشه تنها بودم اينگونه با همين محبت هاى كوچك هم سر ذوق بياييم. هامون-بیا پایین. کیف مشکی ام را برداشتم و از خانه خارج شدم. آسانسور در طبقه های بالا متوقف شده بود به خاطر همین مجبور شدم آن همه پله را پایین بروم.  به پارکینگ که رسیدم خواستم از ساختمان خارج شوم که دیدم هامون از در ساختمان با لبخند وارد شد و به محض اینکه من را دید لبخند خوش نقشش جایش را اول به چشم های پر تعجب و بعد اخم ریزی بین ابروهایش داد . به این طرف و آن طرف نگاه کرد، بعد که مطمئن شد کسی نیست ، نزدیک من آمد و گفت :  -این چه وضعشه ؟! سر جايم ميخكوب شدم و با تعجب به خود نگاه كردم .
  2. 16 امتیاز
    پارت 46 كلافه در اتاق قدم مي زدم و گاه از بى حوصلگى پشت پنجره مى ايستادم و به شهرى كه در آن جايى نداشتم چشم مى دوختم . هر چند من تقریبا نه در شهر خودم و نه هیچ جای دیگر جایی نداشتم ! ساعت از ١٠ گذشته بود و هنوز خبرى از هامون نبود . معده ام از گرسنگى تير مى كشيد و سرم از درد در حال انفجار بود. نمى دانستم آينده ام چه می شد ، اما هر چه شود هرگز اجازه نخواهم داد، هامون مرا احمق فرض كند. فوق فوقش از دانيال بارى ديگر كمك مى گرفتم تا مرا از اين زندگى نجات دهد و بعد به جايى می رفتم كه دست هيچ كسى به من نمی رسید. جايى كه باز هم من و تنهايى با هم تنها بمانيم. از شدت درد سرم، موهايم را باز كردم و دستانم را بين موهايم بردم و آنان را چنگ زدم. آخر این همه فکر و خیال مرا به جنون می کشاند! روى مبل نشستم، سرم را به روى مبل تكيه دادم و چشمانم را روى هم گذاشتم. با برخورد دستى به روى گونه ام چشمانم را باز كردم و از ترس هينى بلند كشيدم. هامون عقب رفت و گفت: -نترس منم! اخم هايم را در هم كشیدم ، از جايم بلند شدم و بى آنكه نگاهش كنم به سمت مانتو و شالم رفتم . مانتو را به تنم كردم و شال را به سرم انداختم. به سمت در چرخيدم كه هامون را مقابل خود ديدم . در صورتم نگاهش را چرخاند و با رسيدن به چشمانم توقف كرد: - تو چرا انقدر كله شقى ؟ پوزخندى به گوشه ى لب نشاندم : -هامون درسته جايى براى برگشت ندارم اما جايى هم نمى مونم كه احساس اضافی بودن كنم . من عمرى با اين حس زندگى كردم؛ از اين به بعدش رو نمى خوام اينجورى زندگى كنم . دستش را بلند كرد و قسمتمى از موهايم را گرفت و گفت : - يانار خسته ام، منم از زندگى قبليم خسته ام چند ماه تمام به سالهاى زندگيم فكركردم . به تمام ثانيه هاش، لحظه هاش، اتفاقاتش، تمام سالهاى گذشته رو يه بار ديگه زندگى كردم . همش دنبال يه سوال گشتم ،اينكه چى شد پرى زاد ديگه من رو نخواست؟ چى شد زنى كه هميشه مطيع من بود ، اينطور طغيان كرد؟ يانار نمى دونم مشكل چى بود كه اينجورى شد! نمى دونم چرا عاقبت منو پرى زاد كه عاشق هم بوديم اين شد! يانار من واقعاً هيچى ديگه نمى دونم ، فقط مى خوام آرامش پيدا كنم . مى خوام مثل ديشب بتونم راحت بخوابم. درسته هنوز بهت هيچ علاقه اى ندارم اما بيا بهم فرصت بديم بيا تمام سعى مون رو بكنيم اگر نشد... با سكوتش چشمان پر از اشكم را روى هم فشردم و سرم را پايين انداختم. واقعاً اين آدم غير قابل پيش بينى بود! طبق شناخت من الان او مى بايست فرياد مى زد ، تحقير مى كرد و يا حتى همانند روزهاى قبل كتك مى زد؛ اما او بر خلاف افكار من عمل كرده بود و اين تنها نشان از آن داشت كه روح اين مرد پر از زخم هايست كه نياز به مرهم دارد و نياز به كسى دارد كه او را از اين جهنم زندگى اش نجات دهد. او مرد نا امید از زمانه ايست كه او را به سختى بازى داده است و حال خسته از بازى روزگار به دنبال آخرين راه حليست كه بتواند تقديرش را عوض كند. بتواند آتش افتاده در زندگى اش را خاموش كند. آتشی که اگر دیر می جنبید از او چند تکه زغال باقی می ماند! دستش را به زير چانه ام گذاشت و صورتم را بالا آورد. - يانار من نه مى تونم قولى از آينده و نه حتى مى تونم اميدى بهت بدم .فقط مى تونم بگم دوست دارم حالا كه تو وارد زندگيم شدى همه چيز عوض بشه . راستش تو اين چند روز با وجود اينكه من همون هامون زمان پرى زاد بودم ، اما تو تونستى من رو يه جاهايى مجبور به عقب نشينى كنى . يانار ما هر دو يه جورايى بهم پناه آورديم .حالا اينكه چى شده، اينكه اجبار بوده، سواستفاده كردن رو فراموش كن. يانار مى خوام فقط كنارم باشى تا بتونم كمرى كه از من شكسته شده رو درمان كنم... هستى ؟ به چشمانش نگاه كردم . در تمام نگاهش التماس فرياد مى كشيد و من نيز آرام گرفته بودم و با همين اندك توجه او تمام حسادت هاى زنانه و تمام لج بازى هاى كودكانه ام فروكش كرده بود و برگشته بودم به همان يانار منطقى و آرام . ما هر دو خسته از زمانه اى بوديم كه براى مقابله با آن نياز به همراهى يكديگر را داشتيم. نياز داشتيم با هم بمانيم تا از تنهايى هاى عذاب آور فرار كنيم . نياز داشتيم با هم بمانيم تا كنار هم زندگى جديدى بسازيم كه بتوانيم تمام كاستى هاى گذشته را در زندگيمان جبران كنيم. هامون- هستى يانار ؟ چشمانم را روى هم فشردم و با رها كردن آخرين قطره از چشمانم آرام گفتم: -هستم. نفس هايش روى صورتم نشست و گرميه بوسه اش روى پيشانى ام وجودم را به آتش كشاند. در تمام دنيا تنها مردان باعث آرامش زنانشان خواهد بود؛ آنها می توانند کشتی زندگیشان را از میان امواج پر تلاطم اقیانوس ها؛ با بوسه ای نرم به ساحل برسانند و به جای دلسرد کردن همسرانشان آن ها را به معجزه ی دست های مردانه و گرمشان معتاد کنند! با قرار گرفتن در آغوش گرم هامون تمام حس بى پناهى ام پر كشيد و جايش را امنيتى پر كرد كه سالها به دنبال آن در وجود پدرم گشتم اما او با تمام توانش از من دريغ كرد و حال من بعد از سالها زندگى آن را در آغوش همسرى اجبارى پيدا كردم .همسرى كه امشب صادقانه گفت دوستم ندارد اما مى خواهد سعى خود را بكند كه دوستم داشته باشد. همسرى كه همانند خود من سر خورده از زندگيست و اميدش را به همسرش بسته تا بتواند اين بار حق بازخورده از زندگيش را باز پس گيرد، بی آنکه امید بدهد یا حرف های دلگرم کننده بزند! هامون مرا از خود جدا كرد و گفت : - تا وسايل ها رو جمع كنى برگرديم خونه منم ميرم پايين تا ببينم رستوران هتل غذا داره يانه. سرم را بلند كردم و آرام " باشه" ای از زیر زبانم خارج کردم. بارى ديگر پيشانى ام را بوسيد و رفت . بعد از تسويه حساب به سمت ماشين رفتيم تا راهى سرنوشت كه نه، ساختن سرنوشتمان شويم! با توقف ماشين در پاركينگ از ماشين پياده شديم و هامون با برداشتن ساك من و ساک كوچك خود به سمت آسانسور رفت. پشت سرش به راه افتادم و كنارش منتظر رسيدن آسانسور ماندم .با رسيدنش هامون در را باز كرد و خود سوار آسانسور شد. متعجب نگاهش كردم و گفتم : -فكر نمى كنى خانوم ها مقدم ترند.؟ هامون-نخير زن بايد پشت مردش قدم برداره . ابروهايم بالا رفت و با خنده گفتم : -كه چى بشه انوقت؟ هامون- كه مرد حواسش به زنش باشه ديگه! برايم جالب شد! او افكارى در سر داشت كه شايد پدرش در زندگيش داشته و او نيز از پدر خود آموخته بود. يانار: فكر نمى كنى اين افكار ماله زمان بابا بزرگت بوده ؟ اخم كرد: - يانار! خنديدم : -يانار چى؟ آخه مرد عاقل تو وقتى پشتت به ناموست باشه چه طور بايد حواست به اون باشه ؟ يا تو وقتى پشت سرش باشى از كجا مى خواهى بدونى يك قدم بعدش رو در امنيت روى زمين مى زاره يا نه ؟ هامون مرد كنار زنش دست به دستش ميسپاره تا علاوه بر حس امنيت بتونه به تمام مردم نشون بده اين زن همراه داره . اين عقايدى كه تو دارى ماله زمانى بود كه زن ها رو بند مى زدند نه الان كه يكسريشون به زور حتى مانتو تن مى كنن! هامون سرش را كلافه تكان داد و از آسانسور بيرون آمد، كنار من ايستاد و به در چشم دوخت: -به نظرت ما هر دو از اين در رد مى شيم؟! با صداى بلند خنديدم و گفتم: - از دست تو هامون! خوب وقتى تو اين شرايط قرار مى گيرى بايد اول من برم بعد تو مثل كوه ازم پشتيبانى كنى! اينبار خنده اش را كنترل نكرد و او هم با صداى بلند خنديد و گفت : پس جون مادرت برو بزار من ازت پشتيبانى كنم تا با اين وسايلا پخش زمين نشدم. به داخل آسانسور رفتم و هامون نيز سوار شد و بعد از فشردن دكمه ى طبقه ى اول گفت: -والا الان از پله ها رفته بوديم بالا داشتيم چايى مى خورديم . هر دو پشت در قرار گرفتيم و من تازه به ياد آوردم چرا از اين خانه رفته بوديم. عقب رفتم و نگاهم به كنار پله هايى افتاد كه شب اول زندگيم را در آنجا مهمان اشك هايم شدم. خوب آن شب را به خاطر دارم که مظلومانه دستم را روی کاشی های خاک گرفته ای که سیبل قطرات اشک من شده بودند، می کشیدم و کسی نبود که چیزی از دردم بپرسد و یا حتی آن را سعی کند که بداند ! هامون بى توجه به من در را باز كرد و به داخل رفت. ساك و چمدان را كنار در ، روى زمين قرار داد و با روشن كردن برق ها بيرون آمد و كنارم ايستاد. هامون- خوب يانار خانوم بفرماييد. به صورتش نگاه كردم، جالب بود كه فكرم را خواند! هامون- اينجا خونه ى تو نه پرى زاد ! خوش اومدى... خدایا من به معجزه ایمان داشتم اما نه معجزه ای که یک شب این مرد خشن را که مانند تابلو اخمش را به پیشانی اش میخکوب کرده بود از این رو به آن رو کند! به طرف خانه قدم برداشتم و با به داخل رفتنم برای چند لحظه همه ی افکار توی ذهنم را که مانند تار عنکبوت ذهنم را فرا کرده بودند؛ پاک شدند و تمام من شد اعجاز باور نکردنی زندگی... تمام خانه در نگاه اول ردى از هيچ زنى ديگر را نداشت و حال من تنها زنى بودم كه از اين به بعد اين خانه را با عطر تن خود و ردپايم پر می کردم. با ذوقى كه لحظه به لحظه از وجودم لبریز می شد جلوتر رفتم و به خانه نگاه كردم. ديوار هاى سفيد خانه با كاغذ ديوارى هاى سفيد كه درش ردهاى كم رنگ آبى و صورتى روشن رنگ رقصانى كرده بودند، پوشانده شده بود و فرش هايى در كف خانه پهن شده بود كه رنگ هاى سفيد ، آبى و صورتى كم رنگش هم خوانى زيبايى با ديوار ها ايجاد كرده بودند. تلويزيونى بزرگ جاى تلويزيون قبل به روى ديوار نصب شده بود و در وسط حال مبلى به رنگ آبى روشن و كنار كانتر آشپزخانه ميز ناهار خورى هشت نفره اى به رنگ سفيد چيده شده بود . به سمت اتاق ها رفتم . اتاقى كه براى مهمان بود ، تخت دو نفره اى سفد رنگ به همراه ميز آرايشش درونش قرار داشت و اتاق سابق پرى زاد و هامون خالى از وسيله و تنها فرشى كرم رنگ درونش پهن بود. در اتاق را بستم و به آشپزخانه نگاه كردم. با قرار گرفتن در ورودى آشپزخانه توانستم آنجا رو هم ببينم . هامون تمام وسيله هاى آنجا رو هم عوض كرده بود و با نهايت سليقه لوازمشان را خريدارى كرده بود. با شنيدن صدايش از كنار گوشم به رويش چرخيدم . هامون- خوشت اومد؟ چشمانم را درشت كردم و دستانم را به هم كوبيدم : خيلى... هامون- خدارو شكر... يانار- يه روزه چه طور تونستى اين همه كار انجام بدى ؟! به سمت حال رفت و گفت: خدا هادى رو نگه داره اون كمكم كرد؛ البته كنار دست ما هم يه هفتا كارگر كار مى كردند تا برسيم تمومش كنيم. دنبالش راه افتادم . -خوب چه عجله اى بود يكم بيشتر زمان مي دادى؟ به رويم چرخيد . -من از هتل موندم خوشم نمياد. آدم رو غربت زده مى كنه. حالا برو لباسات رو عوض كن يه چايى هم دم كن. به سمتش رفتم و در حالی که دستانم را با لبخند به کمرم زده بودم گفتم : - با اجازه من به اتاق ميرم، لباسامو بر مى دارم ،يه دوش مى گيرم ،بعدشم ميام پيش شما تا چايى دست آقا هامون رو بخوريم .چه طوره ؟  خنديدم و به سمت اتاق رفتم و قبل از وارد شدن گفتم: - راستى براى من پررنگ باشه. هامون نگاهم كرد و خواست پرويى حواله ام كند كه در را بستم و حرفش را پشت در نگه داشتم. تخت بالاى اتاق ، كنارش دو ميز كوچك ، پايين اتاق كنار در ميز آرايشى كه با لوازم نو چيده شده بود و كنارش كمدى بزرگ سفيد رنگى كه قرار گرفته شده بود اتاق را زينت داده بود. در كمد را باز كردم و با ديدن چند دست لباس آويزان و لباس هايى كه در كشو ها بود متوجه شدم ،اينكارها تنها مى تواند زنى انجام داده باشد نه هامونى كه هنوز با افكار صد سال پيش زندگى مى كند. لباسى نو كه يك شلوارك كوتاه تا زانويم و تاپى حلقه اى كه مى شد گفت جزو پوشيده ترين لباس ها بودند انتخاب كردم و با خود گفتم : - من نمى دونم كى بوده اين زن ولى هر كى كه بوده درست با خالم هم سليقه بوده. از در اتاق بيرون آمدم و با ديدن هامون كه مشغول پر كردن كترى بود به سمت حمام رفتم و در دل گفتم : - مى شه اميدوار بود . بعد از حمام لباس هايم را پوشيدم و موهايم را باز گذاشتم تا خشك شوند. حوله را پشت در اتاق به روى جالباسى آويزان كردم و به حال رفتم . هامون دو ليوان چايى را روى ميز قرار داده بود و مشغول جا به جا كردن كانال ها بود. به سمتش رفتم و با فاصله كنارش روى كاناپه نشستم. رويش را به من چرخاند ، لبخندى زدم و به چايى ها اشاره كردم ، چشمكى زدم و گفتم: آفرين خوش رنگه! هامون-پرويى ديگه؛ ولى بدون اين بار آخر بود من از اينكارا خوشم نمياد . ليوان چايى را از روى ميز برداشتم و به شوخى گفتم : دعا كن به دهنم مزه نكنه و الى نمى تونه بار آخرت باشه . با يك حركت ليوان را از دستم گرفت و گفت : پس نمى خورى كه مزه هم نكنه. به سمتش خيز برداشتم و خواستم ليوان را از دستش بگيرم كه دستش را به دور كمرم انداخت و مرا نيز به سمت خود كشيد. رخ به رخ يكديگر نفس هاى پشت هم مى كشيديم و باز دمش را به روى صورت هم پخش مى كرديم.خواستم عقب بكشم كه كمرم را محكم تر گرفت و به شوخى گفت: - پشيمون شدى ؟ به چشمان شيطنت بارش نگاه كردم و گفتم : خودم مى رم مى ريزم . ليوان را به روى لب هايم فشرد و گفت : نه بخور ببين مزه مى كنه. مقدارى از چايى را نوشيدم و باز خواستم عقب بكشم كه باز هم دستش را بيشتر به كمرم فشرد و گفت : شامپوى موهات چه خوش بوعه! شك نداشتم كه از شرم صورتم قرمز شده بود. دستش را رها كرد و با خنده پرسيد : - مزه كرد؟ مشتى به روى سينه اش كوبيدم و بلند شدم. با پرويى گفتم: - اصلاً از اين به بعد فقط چايى با تو بلند شد و جلو آمد . عقب رفتم و با برخورد به ميز گفتم : -چيه مى خوايى قدت رو به رخ من بكشى ؟ با صداى بلند خنديد و گفت : مي دونستى يانار خيلى بامزه اى ! فكر مى كنم از خجالت شبيه لبو شده بودم. براى فرار از آن موقعيت چرخيدم تا به سمت اتاق بروم كه بازويم را گرفت و مرا به خود نزديك كرد ، زير گوشم زمزمه كنان گفت : به زندگى جهنمى من خوش اومدى... تمام وجودم گر گرفت و از شرم تنها چشمانم را بستم و همراه مردى شدم كه مى دانستم دوستم ندارد اما به سختى نيازمند حضور من است تا به آرامش برسد .مردى كه امشب با تمام وجودش خواهان نجات خود از جهنم كنونيش بود. مردى كه عاشقانه هايش را خرج ديگرى كرده بود و من نيز بايد تلاش مى كردم تا مرا لايق احترام و عشقش بداند. ميدانستم راهى سخت پيش رو دارم اما حال كه هامون هم مرا در زندگيش مى خواهد و مى خواهد كه با يكى شدنمان غرور شكسته اش را ترميم كند به حرمت همان بله اى كه در سر عقد گفتم كنارش می ماندم و با تمام جانم تلاشم را براى ساختن اين زندگى می کردم.
  3. 15 امتیاز
    * بسم الله الرحمن الرحیم * نام رمان : ریحانه ژانر : عاشقانه ، درام ، اجتماعی نویسنده : زهرا سلیمانی خلاصه ای از رمان : دختری به نام عاطفه که به تازگی در غم از دست دادن برادر خود می باشد ، با نامزدش احسان نیز به دلایلی جدا می شود . احسان در پی انتقام از شکست عشقی که از طرف عاطفه به او خورده بود ، سر نوشت جدیدی برای عاطفه رقم می خورد ... هدف از نوشتن : پرورش ذهن 😉 ساعت پارت گذاری : هر موقع تونستم :/ برای خواندن رمان به این لینک بروید رمان ریحــ♡ـــانه نقد و نظرات 👇 *مقدمه* درمیان منو تو فاصله هاست ... گاه می اندیشم ، می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری ... تو توانایی عشق ورزیدن را داری ، دست های تو توانایی آن را دارد . دفتر عمر مرا ، با وجود تو شکوهی دیگر ، رونقی دیگر هست . گاه می اندیشم ، خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی ، روی تورا کاشکی می دیدم ، شانه بالا زدنت را بی قید ، و تکان دادن دستت که ، مهم نیست زیاد ، و پوزخند زدنت را که ، عجیب ، عاقبت مرد ؟ کاشکی می دیدم و باور می کردم خود را اینگونه فریب دادم که تو عاشقم هستی . من به خود می گویم : « چه کسی باور کرد ، جنگل جان مرا ، آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ » * ریحانه * #پارت_اول سال ۱۳۷۲ ... پشت پنجره ، موهای خرمایی اش را به دست باد سپرده و چشمانش خیس از اشک شده بود . هیچکس به ذهنش هم نمی گنجید که آرمین ، فقط برای داشتن فرزند پسر ، به عاطفه خیانت کند . خیانتی بزرگ و غیر قابل هزم . خوب می دانست که تمام این ها نقشه عمه ی بزرگ آرمین ( مهری ) است . او به دنیا آوردن دختر به عنوان فرزند اول را ننگ می دانست . دوباره چشمانش به کارت تزیین و مچاله شده مربوط به ازدواج آرمین ، در گوشه اتاق افتاد . قطره های اشکش غلتان از روی گونه های سفیدش می چکید و بر روی قالی پخش و محو می شد . آسمان جرقه زد . آنگاه برای همدردی ، همراه با عاطفه شروع به گریستن کرد . قطره های باران با خشونت به زمین سیلی می زدند و سپس از دید محو می شدند و قطره ای دیگر جایگزینش می شد . آرام آرام شدت اشکهای عاطفه ، همراه با شدت باران بیشتر شد . با وجود اینکه حدود نیم ساعتی می شد که از ازدواج آرمین و بیتا خبردار شده بود ؛ اما هنوز هم باورش برایش سخت بود . فکرش راهم نمی کرد که بیتا ، با پای خودش به اینجا بیاید و با شادمانی خبر ازدواجش را به عاطفه بدهد و سپس بعد از دادن کارت ازدواجش از آنجا برود . پاهایش سست شد و بر زمین زانو زد . در همان حال سرش را بالا گرفت و فریاد زنان اشک ریخت . برای لحظه ای چشمانش به روی عکس ازدواج خودش و آرمین افتاد . خیره به عکس دهانش را به آرامی به روی هم گذاشت و با صدای خفه باز هم به اشک هایش اجازه ریختن داد . چانه اش شروع به لرزش کرد . چند دقیقه نگذشت که حس کرد نمی تواند دیگر نفس بکشد . چشمانش را از چهره خوشحال و خندان آرمین در قاب عکس نمی گرفت . نفس هایش کشدار و شدت اشکهایش کم و کمتر شد . دستهایش را که بی حال بر روی پاهایش انداخته بود و می لرزید ، مشت کرد . با تمام توان از جا برخاست و ایستاد . چشمان آبی اش از شدت خشم به رنگ قرمز در آمده و به خاطر گرمای شدیدی که در بدنش احساس می شد ، موهایش به پیشانی اش چسبیده بود . به سختی قدمی برداشت . چشمانش را که در آتش خشم می سوخت ، از چشمان آرمین نمی گرفت . خشم و عصبانیت تمام وجودش را فرا گرفته بود . قدم دیگری برداشت . دستش را دراز کرد تا قاب عکس را بردارد . قاب عکس را برداشت . با نفرت به چشمان سیاه آرمین خیره شد . چشمانی که باعث فریبش شد . فریبی که حال داشت تقاصش را پس می داد . دندان هایش را به خاطر خشم زیادی که در وجودش شعله ور شده بود ، سخت به روی هم فشار می داد . آرام و زمزمه وار از میان دندان های به هم چسبیده اش خیره به عکس آرمین با خشم غرید : _ هیچ وقت فکرشو نمی کردم که چنین بلایی به سرم بیاری ... فکر می کردم که ... فکر می کردم که کنار تو خوشبخت ترین زن دنیا می شم . اما ... اما اشتباه فکر می کردم . آب دهانش را به سختی قورت داد و اجازه داد تا دوباره اشک گونه هایش را خیس کند . در همان حال ادامه داد : _ قسم می خورم که ... یه روزی انتقام تمام این بدبختی هامو ازت بگیرم ... حتی ... حتی اگر اون روز آخرین روز زندگیه من باشه ! اینبار به طرف پنجره برگشت . روبه جلو خم شد . سرش را بالا گرفت و همانطور که قطره های باران سیلی زنان به صورتش برخورد می کرد ، چشم هایش را بست و روبه آسمان فریاد زد : _ قسم می خورررررررررم ! و با شدت هر چه تمام تر ، قاب عکس را در حیاط خانه پرتاب کرد . قطره های باران چک چک از موهایش می چکید و از روی گردن سفید و درخشانش به پایین سر می خورد و سپس محو می شد . عاطفه انگار قصد نداشت که چشمانش را از هم باز کند . زیرا زمانی که باران به صورتش برخورد می کرد حس خوبی به او دست می داد . انگار که همین قطره های باران تنها برای خاموش کردن شعله های خشمی که در وجودش زبانه می کشید کافی بود . ناگهان در میان آن حس و حال ، در باز شد و دخترکی با موهای به هم ریخته و صورت رنگ پریده در درگاه در ایستاد . _ مامان ؟ عاطفه چشمانش را از هم باز کرد و به طرف ریحانه برگشت . خیره به ریحانه به زور لبخندی زد و از پنجره فاصله گرفت و با من من گفت : _ سلام گل من ! ... خوبی ، کی از خواب بیدار شدی ؟ ریحانه ، خمیازه ای کشید و در همان حال که با دستش چشمان خواب آلودش را می پلکاند جلو آمد و گفت : _ همین حالا بیدار شدم ... ناگهان با بلند کردن سرش نگاهش به چشمان به خون نشسته مادرش افتاد . با ترس و نگرانی ، تته پته کنان گفت : _ مامان ؟ ... چرا چشمات قرمزه ؟ ... گریه کردی ؟! عاطفه چیزی نگفت . تنها لبخندی تلخ تر از زهر بر لبانش نقش بست . آرام آرام زانووانش سست شد و جلوی پاهای کوچک ریحانه 4 ساله ، زانو زد . دستان لطیف و ظریف ریحانه را گرفت و در همان حال که دستانش را نوازش می کرد سرش را پایین انداخت و بی اختیار اشک ریخت . ریحانه ، غمگین و گیج آرام دستانش را از میان دستان مادرش بیرون کشید . سپس دستانش را بر دوطرف صورت مادرش گذاشت و به آرامی سرش را بالا آورد . عاطفه با چشمانی خیس از اشک به چشمان زلال و معصوم دخترش خیره شد . ریحانه ، نوازشگرانه بر صورت مادر خود دست کشید و قطره های اشک را از چهره اش پاک کرد . عاطفه با چانه ای که براثر بغض می لرزید ، لبخندی زد و کف دستان ریحانه را بر روی لبانش گذاشت ؛ چشمانش را بست و عمیق او را بوسید ؛ سپس چشمانش را به آهستگی از هم باز کرد . قطرات اشک مانند مرواریدی درخشان ، از گونه هایش غلتان به پایین سر می خوردند . یکی از دستانش را دراز کرد و در موهای خرمایی و بلند ریحانه ، که از او به ارث رسیده بود ، فرو برد و در همان حال خیره در چشمان ریحانه ، بابغض گفت : _ نه مامان جان ... گریه نکردم ... فقط ... فقط ... به سختی بغضش را قورت داد و گفت : _ فقط دلم گرفته بود . همین ! ریحانه چیزی نگفت و تنها به چهره غمزده مادر خود خیره شد . عاطفه هم خیره در چشمان ریحانه پلک نمی زد . او در چشم های ریحانه کودکی و شوروشوق بچگی اش را می دید . او خیلی دلش برای پدر و مادرش و حتی عرفان تنگ شده بود . بیشتر از آنکه فکرش را می کرد ، محتاج آنها بود . محتاج نوازش های مادرش ... محتاج بوسه های گرم پدرش ... محتاج شوخی های عارف و ناز کشیدن های هر از گاهی ... و حتی محتاج آن روز های خوب در کنار زهره ...! او دلش نمی خواست که ریحانه هم به سرنوشتش دچار شود . او خوشبختی ریحانه را در کنار خانواده و دوستانش می دید . حتی نمی توانست لحظه ای به فکر جدایی ریحانه و خودش بیوفتد . ریحانه تنها امید زندگی او بود ... گلویش را صاف کرد و خیلی جدی و بدون کوچکترین لرزشی در صدایش آرام ریحانه را مخاطب قرار داد و گفت : _ ریحانه ... خوب به حرفام گوش کن ... ! ریحانه تمام حواسش را به حرفهای مادرش داد . او کنجکاو شده بود که مادرش چه می خواهد به او بگوید . عاطفه آب دهانش را قورت داد و خیره در چشمان ریحانه ادامه داد : _ گوش کن ببین چی می گم ! ... سعی کن ... تمام حرفهایی که حالا بهت می زنم و به خاطر بسپاری ... این و بهم قول می دی ؟ ریحانه که می خواست هرچه سریعتر مادرش به سراغ اصل مطلب برود ، سرش را تند تند تکان داد . عاطفه دستان ریحانه را محکم تر در دستانش فشرد . آنگاه با چهره ای ملتمس و پر از ناراحتی شروع به حرف زدن کرد : _ ریحانه ... می دونم که برای زدن این حرفها حالا زوده ... اما ... سعی کن که توی زندگیت هیچ وقت ... هیچ وقت به کسی دل نبندی ! ... می دونم حالا نمی دونی منظورم از این حرفها چیه اما ... اینبار آرام تر از قبل زمزمه کرد : _ هیچ وقت عاشق نشو ! ... هیچ وقت . ریحانه متعجب به چهره ملتمس مادرش خیره شده بود . منظور مادرش را نمی فهمید . او حتی نمی دانست که عشق یعنی چه ! عاطفه سرش را جلوتر برد ؛ اما نگاهش را از چشمان ریحانه نگرفت . در همان حال نوازشگرانه به موهایش دست کشید و گفت : _ من به خاطر همین عشق لعنتی ... سرانجامم شده همینی که داری می بینی ! ... اصلا دلم نمی خواد که تو ... مثل من بشی ! ... نمی خوام که ... مثل من ... توی زندگی شوهرت گمنام بشی ! ... عشق اون چیزی نیست که همه راجبش فکر می کنن ! ... عشق ... تنها و تنها ... آدم و زجر می ده ! ... فقط همین ... سعی کن از کلمه ای به نام عشق دوری کنی ... همیشه و در همه حال ! توانست مادرش را درک کند . شاید هم هنوز برای درک کردن حرف مادرش زود بود ! شاید باید مثل مادرش عاشق می شد ؛ تا آن وقت منظور مادرش را بفهمد و بتواند او را درک کند . عاطفه ملتمسانه و با چشمانی پر از اشک ، با بغض آرام گفت : _ خواهش می کنم ریحانه ... بهم قول بده ... قول بده که هیچوقت حرفای منو فراموش نکنی ... قول بده که ... هیچ وقت ... عاشق کسی نشی ! ... 9 ماه طول کشید که قلب تورو شکل بدم ؛ نزار یکی بیاد توی چند ثانیه اونو ازت بگیره ! ریحانه ، تنها و تنها سکوت کرده بود . برای یک دختر 4 ساله ، هزم این همه حرف سخت بود . او کاملا گیج شده بود و نمی دانست چه جوابی باید به مادر خود بدهد . عاطفه ، ریحانه را در آغوش گرفت . در همان حال به همان آرامی شروع به حرف زدن کرد : _ عزیز دلم ... می دونم که یه روزی در زندگی به کسی وابسته می شی ... اصلا هرکاری کنی نمی تونی در زندگی جلوی وابستگی رو بگیری ... اما تو تمام سعیت و بکن ... نمی گم که حالا من توی زندگی و عشق شکست خوردم پس توهم مثل من شکست می خوری ! ... من می گم زیاد وابسته نشو ... وابستگی زیاد درسته شیرینه ... اما به همون اندازه آدمو از پا در میاره ! آنگاه ریحانه را از خود جدا کرد و خیره در چشمانش پرسید : _ خب ... حالا بهم قول میدی ؟ ریحانه سرش را پایین انداخت . او با شنیدن حرفهای مادرش گیجتر از قبل شده بود و واقعا نمی دانست منظور مادرش از این حرفها چیست . اما با این حال ، سرش را بالا آورد و با تمام وجود دهن باز کرد تا به مادرش قول بدهد ؛ اما ناگهان صدای زنگ خانه ، سکوت سرد اتاق را شکست ... ***
  4. 15 امتیاز
    #پارت_دوم سال ۱۳۶۷ ... سعی می کرد به قدم هایش سرعت بیشتری ببخشد . دلش می خواست هرچه سریعتر به خانه برود تا این خبر خوش را به خانواده اش بدهد . از کنار هرکسی که عبور می کرد ، به تندی سلام می کرد و باعث تعجب آنها می شد . اما عاطفه بدون آنکه به روی خود بیاورد سریعتر به سمت خانه می رفت . در حیاط خانه ، ثریا به همراه تازه عروسش ( زهره ) ، بر روی تخت چوبی زیر درخت ، مشغول پاک کردن سبزی بودند . هر از گاه زهره سرش را بر می گرداند و به در خیره می شد . ثریا زیر چشمی به زهره نگاهی انداخت . با اینکار زهره لبخند دندان نمایی زد و گفت : _ نمی خواد هی برگردی و پشت سرت و نگاه کنی ... مطمئنم که اینبار با خبر خوش میاد ! زهره با خجالت کاملا به طرف مادر شوهرش برگشت و با پایین انداختن سرش مشغول پاک کردن سبزی شد . ثریا با دیدن گونه های قرمز زهره ، خنده ی نسبتا بلندی کرد و با مهربانی رو به زهره گفت : _ لازم نیست اینقدر خجالت بکشی ... ما هم توی دوره خودمون نامه بازی داشتیم ! زهره بیشتر از قبل خجالت کشید ؛ اما در همان حال لبخندی بر لبانش نقش بست . ثریا ، با دیدن ته مانده سبزی ، خطاب به زهره گفت: _ عزیز دلم ... می ری بقیه سبزی هارو هم بیاری ؟ ... تا بیکار نشستیم ، بشینیم اینارو پاک کنیم ! زهره با گفتن چشمی زیر لب ، از جا برخاست . هنوز هم گونه هایش از شرم سرخ بود . اما به روی خود نیاورد و با بالا رفتن از پله ها وارد خانه سنتی و در عین حال بزرگ حاج عبدالله شد . ثریا پس از رفتن زهره به داخل خانه ، از جایش برخاست و به طرف حوض بزرگ وسط حیاط خانه رفت . کنارش نشست و با لبخند به ماهی های کوچک داخل حوض خیره شد . هنوز خبری از زهره نشده بود که ناگهان ، عاطفه نفس نفس زنان در حیاط را با شدت باز کرد . با باز شدن در ، ثریا که در حال و هوای خود بود ، از جا پرید و با وحشت به چهره خیس از عرق عاطفه خیره شد . باتعجب و با چشم های از حدقه در آمده روبه عاطفه پرسید : _ چته دختر ... چرا نفس نفس می زنی ... مگه دزد دنبالت کرده ؟ عاطفه ، همانطور که تند تند نفس می کشید ، آب دهانش را قورت داد و پاکت نامه را بالا گرفت و با لبخندی بی حال و بی رمق روبه مادرش گفت : _ بالاخره ... ازش خبری اومد ! ثریا چیزی نگفت . همان جا که ایستاده بود ، خشک شده و حرکتی نمی کرد . با شنیدن این خبر قدرت تکلمش را از دست داده و نمی توانست حرف بزند . باورش برایش بسیار سخت بود ؛ اما بازم با آن حال به سختی قدمی برداشت و به عاطفه نزیک شد . عاطفه بدون هیچ حرفی ، پاکت نامه را به طرف مادرش گرفت و آرام گفت : _ بگیر مامان ... بگیر بخون ببینم چی توی نامه نوشته ! ثریا با چشمانی پر از اشک نگاهش را از چشمان عاطفه گرفت و به پاکت نامه خیره شد . آرام دستان لرزانش را بالا آورد و نامه را از عاطفه گرفت . به آرامی کنار پاکت را پاره کرد و کاغذ سفیدی را که درونش خود نمایی می کرد را برداشت . کاغذ را از هم باز کرد ؛ اما همین که شروع به خواندن کرد ، چشمانش سیاهی رفت . چشمانش را سریع به روی هم گذاشت و فشار داد . عاطفه با ناراحتی و ترس به مادرش نگاه کرد و گفت : _ مامان ... حالت خوبه ؟ ثریا سرش را تکانی داد . سپس نامه را به طرف عاطفه گرفت و با صدایی گرفته زیر لب گفت : _ بگیر بخونش ... من نمی تونم ! عاطفه کمی دیگر به مادرش نگاه کرد . او خوب می دانست که مادرش از شدت شوکی که به او وارد شده اینگونه چشمانش سیاهی رفت . پس چیزی نگفت و نامه را گرفت . تا چشمش به خط اول افتاد ، صدای زهره سکوت حیاط را شکست : _ سلام عاطی ... کِی اومدی ؟ عاطفه با شوخی و لبی خندان نگاهی به مادر و زهره انداخت و گفت : _ ای بابا ... اگر گذاشتین این نامه خونده بشه ! زهره ابتدا متوجه حرف عاطفه نشد ؛ اما پس از چند لحظه با حیرت ، چشمانش را گرد کرد و ناله کنان گفت : _ چی گفتی ؟ ... نامه ! عاطفه خنده ای کرد و همانطور که با یک دست چادرش را از سرش در می آورد گفت : _ بله ... نامه ! آنگاه نامه را بالا گرفت و اضافه کرد : _ از طرف شازده دوماده ! زهره با شگفتی دستش را جلوی دهانش گرفت . سبزی روزنامه پیچ شده را به روی تخت گذاشت و به سمت عاطفه آرام قدم برداشت . باورش نمیشد . باید نامه را می خواند تا باور می کرد که بالاخره عارف پس از یک سال از جبهه نامه فرستاده است . عاطفه نگاهی به زهره و مادر خود انداخت . وقتی دید که دل توی دل هیچ کدام از آنها نیست ، چشمانش را به کاغذ دوخت و با صدای بلند شروع به خواندن کرد : بسم الله الرحمن الرحیم « سلامی گرم به پدر و مادر عزیزم و همینطور عاطفه خانم گل و عرفان کوچولو که دلم برایش بسیار تنگ شده است . دلم می خواهد هرچه سریعتر به منزل باز گردم و دوباره در کنار شما ساعت ها به خنده و شوخی سپری شود . مرا ببخشید . حدود یک سالی می شد که نتوانستم به شما زنگی بزنم و نه نامه ای بنویسم . قول می دهم در اولین وقت به شما تلفن کنم . با نوشتن این نامه می خواستم شما را از نگرانی بیرون بیاورم و بگویم که حال من خوب است . خدا یار و نگهدار شما باشد . » عاطفه سرش را بالا آورد و با تعجب گفت : _ تموم شد ! با شنیدن همین یک جمله از دهان عاطفه ، ثریا دستانش را روبه آسمان برد و با اشک هایی که بر گونه هایش جاری شده بود ، برای سلامتی عارف دعا کرد . اما زهره ، مات و مبهوت به نامه ای که در دست عاطفه بود نگاه می کرد . در همان حال زیر لب روبه عاطفه گفت : _ چی ؟ ... همین ؟! عاطفه ابرویش را بالا انداخت و گفت : _ خب ... آره دیگه ... همین بود !... مگه باید بیشتر از این چیزی می نوشت ؟ زهره نگاهش را به آرامی از نامه گرفت . حلقه ای اشک در چشمانش نشست . اما به روی خود نیاورد و با اخمی بر پیشانی به سمت تخت رفت و چادرش را برداشت . ثریا که در حال و هوای خود بود متوجه نشد که در نامه اسمی از زهره برده نشده بود ؛ پس با تعجب به چهره پر از حرص زهره نگاه کرد و با اشاره به چادرش پرسید : _ کجا داری می ری تو مادر ؟ ... چی شد یهو ؟ ... خوشحال نیستی که شوهرت بعد از دوسال داره بر می گرده ؟! زهره همانطور که چادرش را بر سر می کرد ، به حرف آمد و به زور زیر لب روبه مادر شوهرش گفت : _ حرفا می زنینا ... دارم می رم خونه مامان کوکب ... یادم نبود ... بهم سفارش کرده بود که برم کمکش برای پاک کردن شیشه ها ... بالاخره تابستونه و هوا گرم ... اونم دست تنها نمی تونه از پس اون همه شیشه بر بیاد ... خب دیگه ... با اجازه ! سپس قدمی برداشت و به سمت در حیاط رفت ؛ اما تا در را باز کرد عاطفه داد زد : _ زهره یه لحظه صبر کن . زهره با همان اخم بر پیشانی ، به طرف عاطفه برگشت و گفت : _ چیه ؟ عاطفه برای لحظه ای زیر چشمی به مادر خود نگاهی انداخت که کنجکاوانه به او نگاه می کرد که ببیند چه می خواهد بگوید . دستپاچه گوشه ی روسری اش را گرفت و با خود فکر کرد که حالا باید چکار کند ؛ که ناگهان با صدای بلند روبه زهره گفت : _ هان ... صبر کن تا کتاب رمان و برات بیارم . یادت که نرفته ... فردا باید بریم کتاب خونه . تو هم گفته بودی که کتاب رو نصفه خوندی ! زهره مجبورانه در درگاه در ایستاد تا عاطفه کتابش را بیاورد . عاطفه با قدم های بلند وارد خانه شد و سریعا به سمت قفسه کتاب هایش رفت و از بین آنها کتاب زهره را برداشت ؛ اما قبل از آنکه قدمی به سمت حیاط بردارد ، نامه ای را که عارف جداگانه برای زهره نوشته بود را بین آن گذاشت . سپس دو طرف کتاب را به هم زد و با دو به سمت حیاط دوید و به زهره نزدیک شد و کتاب را به طرف او گرفت . زهره با چهره ای در هم و بی حوصله کتاب را از عاطفه گرفت ؛ اما همینکه پشتش را به عاطفه کرد ، صدای عاطفه مانع رفتنش شد : _ انگار مامان راست می گفت ... تو اصلا از خبر اومدن عارف به تهران خوشحال نشدی ! زهره چشمانش را بست و در همان حال که پشتش را به عاطفه کرده بود آرام و شمرده گفت : _ عاطفه ... خواهش می کنم ... دیگه این حرفو تکرار نکن ... خودت خوب می دونی که عارف همه چیزه منه ... فقط ... فقط ... _ فقط چی ؟ زهره کاملا به سمت عاطفه برگشت و ادامه داد : _ فقط کمی دلخورم ! ... همین . عاطفه موزیانه لبخندی زد و گفت : _ اوووووم ... میدونم از چی دلخوری ! سپس با اشاره به کتاب روبه زهره گفت : _ فکر کنم با خوندن اون کتاب ... دلخوریت رفع بشه ! زهره پوزخندی زد و گفت : _ بروبابا ... چه دل خوشی داری تو ... دلخوری من با این چیزا رفع نمی شه ... کی حال و حوصله کتاب خوندنو داره ! سپس پشتش را به عاطفه کرد و قدم برداشت . عاطفه همانطور که زهره از او دور و دورتر می شد بلند اورا مخاطب قرار داد و گفت : _ به خدا راست می گم ... امتحانش مجانیه ! *** زهره در را باز کرد و پشت غر غرهای مادرش وارد اتاق کوچک خود شد . آنگاه در را بست و تکیه خود را به در داد . نگاهش را ، به آرامی از تمام وسایل حاضر در اتاق گذراند و در آخر ... چشمانش به روی قاب عکس عارف خیره ماند . با دیدن چهره خوشحال و خندان عارف ، ناخود آگاه لبخندی بر لبانش نقش بست . تکیه خود را از در گرفت و با قدم هایی آرام خود را به قاب عکس رساند . کتابش را به روی تختش پرت کرد و قاب عکس را از روی میز کوچک چوبی خود برداشت. همانطور که در خیال خود به صورت عارف دست می کشید زیر لب شروع به حرف زدن کرد : _ یعنی باید باور کنم که داری میای ؟ ... اونم بعد از سه سال دوری ؟! ... نفس عمیقی کشید . بر روی تخت نشست و اینبار با بغض ادامه داد : _ نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده ... خیلی دلم می خواد که هرچه زودتر بیای و با هم بریم سر خونه و زندگیمون ... دلم می خواد هر چه زودتر از اون میدون جنگ برگردی و ... خیره توی چشمام بهم بگی که ... دیدی بالاخره برگشتم ! ... دیدی سر قولم موندم ! ... خواهش می کنم هر چه زودتر بیا و ... نشون بده که چه آدم خوش قولی هستی ! ... دوباره نفس عمیقی کشید . بغضش را آزاد کرد و در همان حال باز ادامه داد : _ نمی دونی چقدر دلخور شدم که اسمی از من توی نامه نبرده بودی ! ... حالا خوبه که دختریم اونجا نیست که بگم شاید کسی اونجا چشمتو گرفته و به من فکر نمی کنی ... اما بازم با این حال خیلی خوشحال شدم که می خوای بیای ... قطرات اشک بود که از چشمان یشمی رنگ زهره به روی قاب شیشه ای چکه می کرد و تنها عارف بود که از توی عکس به زهره لبخند می زد . زهره در میان اشک هایش ، پس از بوسه ای بر چهره خندان عارف ، قاب عکس را سر جایش گذاشت . نگاه غمگین و افسرده خود را از قاب عکس گرفت و نا خود آگاه چشمش به روی کتاب داستان افتاد . هنوز هم حال و حوصله کتاب خواندن را نداشت . با رفتن عارف به جبهه ، تمام هوش و حواس زهره هم به همراه او رفت و دیگر مثل گذشته دل به درس و کتاب نمی داد ؛ اما با این حال دستش را دراز کرد و کتاب را برداشت . بی حوصله گوشه ای از کتاب را گرفت . تند تند ورق های کتاب از جلوی چشمانش عبور می کردند ؛ اما در یک لحظه ، پاکت نامه ای از وسط کتاب بر زمین افتاد . زهره با چشمانی گرد از تعجب ، به آرامی دستش را دراز کرد و پاکت را برداشت . با کنجکاوی پاکت را بررسی می کرد تا ببیند متعلق به چه کسی است ؛ اما پاکت هیچ اسم و آدرسی نداشت . با کنجکاوی بیشتری گوشه ای از پاکت را پاره کرد و تکه کاغذی را که درونش خود نمایی می کرد برداشت . کاغذ را که باز کرد ؛ با شگفتی متوجه شد که نامه از طرف عارف فرستاده شده است . نفسهایش به شماره افتاده بود . باورش برایش بسیار سخت بود که عارف نامه ای جداگانه برای او نوشته و فرستاده بود ؛ اما ... لحظه ای با خود اندیشید . با خود فکر کرد که این نامه ... میان این کتاب چکار می کند ؟! ... یعنی چه کسی این نامه را میان کتاب گذاشته بود ؟ با تعجب به نقطه ای خیره شده و در ذهن خود فکر کرد ؛ کم کم لبانش به لبخندی دلنشین ، از هم باز شد . مطمئن بود که کار ، کار عاطفه است . به یاد آخرین حرف هایشان افتاد که در کوچه با هم بحث می کردند : _ انگار مامان راست می گفت ... تو اصلا از خبر اومدن عارف به تهران خوشحال نشدی ! _ عاطفه ... خواهش می کنم ... دیگه این حرفو تکرار نکن ... خودت خوب می دونی که عارف همه چیزه منه ... فقط ... فقط... _ فقط چی ؟ _ فقط کمی دلخورم ! ... همین . _ فکر کنم با خوندن اون کتاب ... دلخوریت رفع بشه ! _ بروبابا ... چه دل خوشی داری تو ... دلخوری من با این چیزا رفع نمی شه ... کی حال و حوصله کتاب خوندنو داره ! _ به خدا راست می گم ... امتحانش مجانیه ! برای لحظه ای زهره چشمانش را به روی هم گذاشت و لبخندی بر لبانش نشست . واقعا که عاطفه دختر جسور و زرنگی بود . آنگاه زهره ، به تندی از جا برخاست . با قدم های بلند به طرف در اتاق رفت و آنرا باز کرد . سرش را بیرون از اتاق برد . هیچکس نزدیک در اتاق او نبود . پس سریع در را بست و کلید را در قفل چرخاند تا در خواندن نامه عارف ، کسی مزاحمش نشود . آنگاه به سوی تخت رفت و روی آن نشست . چشمانش را به روی هم گذاشت و با تمرکز ، نامه عارف را مقابل چشمانش گرفت و کلمه هارا تند تند از جلوی چشمانش گذراند ... ***
  5. 14 امتیاز
    #پارت_پنجم عاطفه و زهره در سکوت به روبرو خیره شده بودند و کلمه ای حرف نمی زدند . عاطفه احساس ناراحتی در جایش می کرد ؛ به همین دلیل کمی به جلو خم شد و در همان حال نگاهی زودگذر به سمت دخترک جوان انداخت ؛ اما در یک لحظه مانند برق گرفته ها کاملا به سمت دختر برگشت . زهره با تعجب و چشم های گرد شده به عاطفه زل زد و آرام گفت : _ چته دختر ... جنی شدی ؟! عاطفه که نگاه از چهره دختر برنمی داشت زیر لب زهره را مخاطب قرار داد و من من کنان گفت : _ زُ ... زُ ... زهره ؟! زهره بلافاصله جواب داد : _ بله ... حرفتو بزن ! سپس شانه های عاطفه را گرفت و او را به حالت قبل نشاند و ادامه داد : _ مثل آدم سرجات بشین حرفتو بزن ! عاطفه سرش را چرخاند و خیره در چشم های پرسوال زهره گفت : _ زهره این همون دخترست ! زهره چشمانش را ریز کرد و پرسید : _ کدوم دختره ؟ _ بابا همون دختره جلوی کتابخونه ! زهره سرش را بالا انداخت و کشیده گفت : _ آهاااااااااااان !! ... اون دخترو می گی ؟ ... خوب ... چیکار کنم ؟! _ منظورت چیه که چیکار کنی ؟ _ منظورم اینه حالا که فهمیدم ، شرایط چه فرقی کرد ؟! ... مثلا برم باهاش دست بدم بگم چه سعادت بزرگی شمارو برای بار دوم می بینم خانم فلانی ؟! عاطفه اخم کرد و در جواب حرف های زهره گفت : _ خیلی بی مزه ای ... حالا وقت شوخی کردن نیست ! زهره خنده ی آرامی کرد و گفت : _ خوب آخه همچین برگشتی و گفتی زُ ... زُ ... زهره ؟! ؛ من فکر کردم حالا این کیو دیده اینجوری به من من افتاده ! ... بابا این خانم کسیه که فقط و فقط جلوی کتابخونه دیدیش دیگه این اداها رو نمی خواد دربیاری که ! عاطفه با اخم بر پیشانی نیشگونی از پهلوی زهره گرفت که باعث شد دهان زهره از درد باز شود ولی به خاطر حضور در تاکسی صدایی از خود در نیاورد . در همان حال عاطفه گفت : _ خوشمزگی رو بزار کنار ... این اداهارو برای دیدار دوبارش در نیاوردم ! زهره که از درد اشک در چشمانش نشسته بود پرسید : _ پس چی ؟! عاطفه به آرامی تکیه کرد و خیره به روبرو جواب داد : _ تعجب من از این بود که ... چرا مقصدش محله ی ماست ؟! زهره باز هم دهان باز کرد و گفت : _ خوب این سوالتم بی ربطه ! ... حتما می خواد بره خونه عمه ، عمو ، خاله ، دایی یا هرکس دیگه ! عاطفه با خشم به چهره زهره زل زد و گفت : _بی خودی این حرفارو نزن ... خودتم خوب می دونی که داری با این حرفا خودتو گول می زنی ! زهره در سکوت فقط سرش را چرخاند و به مناظر پشت شیشه ماشین خیره شد. دخترک جوان متوجه پچ پچ های میان عاطفه و زهره شد ؛ اما با بالا انداختن شانه هایش زیرلب با خود گفت : _ به من چه ! *** ماشین از حرکت ایستاد . عاطفه و زهره ، به علاوه آن دختر از ماشین پیاده شدند . عاطفه خیلی دلش می خواست که از آن دختر سوالاتی بپرسد ؛ اما با نیشگون هایی که زهره از او می گرفت نمی توانست جلو برود . در آخر زهره برای دادن کرایه به سمت راننده رفت که منتظر به آنها چشم دوخته بود . زهره پول کرایه را نصف کرد و به راننده داد . پسرک جوان وقتی پول را شمرد چشمانش از تعجب گرد شد و با اخم روبه زهره گفت : _ این چه وضعشه خانم ؟! ... چرا کرایه رو نصفه می دی ؟ زهره با خونسردی به چهره پسرک خیره شد و گفت : _ وقتی کنار خیابون ، توی این هوای گرم و خفه کننده بهمون محل نمی زاشتی و هِی داد می زدی تا مسافر جمع کنی ، باید فکر اینجاشو هم می کردی ! زهره قدم برداشت تا از ماشین فاصله بگیرد که ناگهان ، پسر از ماشین پیاده شد و خشمگین زهره را مخاطب قرار داد : _ صبر کن ببینم ! ... من این همه راهو نیاوردمتون که اینقدر نصیبم بشه ! ... زود باش بقیشو هم بده . عاطفه که بحث آن دورا تماشا می کرد ، نه تنها جلو نرفت و چیزی نگفت ؛ بلکه به سمت دخترک غریبه برگشت و این لحظه را لحظه ی شانس خود دانست . گلویش را صاف کرد و با لبخند ملیحی بر لب روبه دخترک گفت : _ ببخشید خانم ؟ دختر هم که به تماشای بحث آنها نشسته بود ، چشمانش را از آنها گرفت و به یک جفت چشم آبی درشت خیره شد . در همان حال جواب داد : _ بله ! عاطفه به لبخندش عمق بیشتری داد که باعث شد گونه هایش به آرامی در دهانش فرو روند و چهره اش را بامزه تر کردند ؛ سپس خیلی آرام و با آرامش شروع به حرف زدن کرد : _ ببخشید ... من شمارو تا حالا توی این محله ندیدم ... آخه میدونید ! ... من و اون دوستم زهره ( به زهره اشاره کرد و ادامه داد ) توی این محله زندگی می کنیم و با همه ی افراد اینجا آشنایی کامل داریم ... تا اونجایی هم که یادم میاد هیچکدوم از این افراد اقوامی به ترو تمیزی شما نداشتن ! و منتظر به چشمان دخترک خیره شد . دختر جوان که حرف های عاطفه را به خوبی گوش میکرد ، با اتمام حرف های او لبخندی زد و در جواب گفت : _ به نظر میاد که تو ... دختر خیلی باهوشی هستی ! ... بهتم نمیاد دختر فضولی باشی . عاطفه با ابروی بالا رفته گیج اورا نگاه میکرد . دخترک خنده ی آرامی کرد ؛ سپس دستش را جلوی عاطفه گرفت و ادامه داد : _من آرمیتا شاهی هستم ... ما تازه به این محله اومدیم ! عاطفه که کمی متعجب شده بود ، زل زده به آن دختر نگاه می کرد . در همان حال آرام دستش را بالا آورد و با دخترک یا همان آرمیتا دست داد . ناگهان با صدای ماشین سر هردوشان به طرف زهره چرخید که با اخم ایستاده بود و به رفتن ماشین نگاه میکرد . عاطفه از همانجا که ایستاده بود زهره را مخاطب قرار داد و گفت : _زهره ؟! ... چیشد ؟! زهره عصبانی به طرف عاطفه برگشت و جواب داد : _ بالاخره کار خودشو کرد ! ... بقیه کرایه روهم گرفت . آرمیتا که به چهره عصبانی زهره نگاه میکرد ، خنده ی آرامی کرد و گفت : _ حالا اشکالی نداره ! ... بیاین بریم ! زهره گیج به آرمیتا نگاه کرد . عاطفه برای اینکه زهره را از این حالت در بیاورد ، به آرمیتا اشاره کرد و گفت : _ زهره ! ... این خانم اسمش آرمیتا شاهیه ... تازه به این محله اومدن ! زهره آهان بلند و کشیده ای گفت ؛ سپس جلو آمد و بالبخند دستش را جلوی آرمیتا گرفت و گفت : _ از آشنایی باهات خوشبختم ... منم زهره شکوهی هستم ! عاطفه هم در ادامه گفت : _ منم عاطفه زمانی هستم ! آرمیتا نگاهی به آن دو کرد و گفت : _ از آشنایی باهاتون خوشحال شدم ... دلم می خواد بیشتر شمارو بشناسم ... می خوام حالا که به اینجا اومدیم دوستی برای خودم پیدا کنم ! عاطفه در جواب لبخند دندون نمایی زد و گفت : _ اوه ... البته ! .. تو هم در مورد خودت به ما بیشتر بگو ... بیاین توی راه با هم حرف می زنیم ! *** آنها در راه باهم حرف های بسیاری زدند . ابتدا عاطفه و زهره از خودشان گفتند و سپس از آرمیتا خواستند که در مورد خود به انها بگوید . آرمیتا هم تمام حقایق تلخ گذشته را به آنها گفت . حرف های او به این شرح بود : _ حدود دوماه پیش ، زمانی که بابا مارو برای مسافرت به لندن برده بود ، یکی از شُرکای اون پول شرکت رو بالا کشید و فرار کرد . وقتی بابا این خبر رو شنید خیلی عصبی و ناراحت شد . به قدری که تا این خبرو شنید تلفن به دست سکته کرد و افتاد . خدارو شکر اونو به موقع به بیمارستان رسوندیم و سکته رو رد کرد . وقتی به ایران برگشتیم ، همه ی کسانی که توی شرکت سرمایه گذاری کرده بودن ریختن روی سر بابا ! . آخه به خاطر اینکه فرخ ( کسی که پول شرکت رو بالا کشید ) یکی از نزدیک ترین دوستای بابام بود و همه پول خودشونو از بابا می خواستن . بابا توی این مدت خیلی زجر کشید . جوری که خودم آب شدنشو ذره ذره جلوی چشمام دیدم ! بابا همه چیزشو به خاطر همین شرکت لعنتی از دست داد . از خونه و زمین بگیر تا شهرت و مقام ! . تنها چیزی که براش مونده بود ، یه خونه تقریبا کوچیک در وسط شهر که هیچ کس از وجودش خبر نداشت . حتی به ماهم از خرید این خونه چیزی نگفته بود ! فرخ هنوز که هنوزه خبری ازش نداریم . نه زنگی زده و نه ردی از خودش به جا گذاشته . فقط امیدواریم هرچه زودتر به خاطر خیانت به بابا دستگیر بشه و به زندان بیوفته ! اون وقته که دوباره آرامش بین ما بر می گرده . حتی با وجود اینکه همه چیزمونو از دست دادیم ! با تمام شدن حرف های آرمیتا ، عاطفه و زهره با لبخندی تلخ به آرمیتا دلداری دادند که نگران نباشد و بزودی فرخ دستگیر خواهد شد و با در میان گذاشتن احساسات خود با یکدیگر از آن لحظه دوستی آنها آغاز شد . ***
  6. 14 امتیاز
    #پارت_چهارم ساعت نزدیک 9 و نیم بود که زهره و عاطفه روبروی کتابخانه از تاکسی پیاده و برای فرار از آفتاب سوزان ، با قدم هایی بلند وارد کتابخانه شدند . در اولین نگاه ، تعداد افرادی را می شد دید که بی سروصدا هرکدام بر سر یک میز کوچک ، روی صندلی نشسته و مشغول مطالعه بودند ؛ و همینطور قفسه های نسبتا بلندی که پر از کتاب های متنوع و رنگارنگ بود . عاطفه و زهره که در درگاه در ایستاده بودند و محیط را تماشا می کردند ، با صدای کتابدار پیر و مهربان همیشگی از هپروت بیرون آمده و توجهشان جلب شد : _ به به ! ... ببین کیا اومدن ! ... عاطفه و زهره خانم گل ! ... خوش اومدین ... از این طرفا بابا جان ؟! عاطفه که با دیدن آقای جلالی لبخندی بر لبانش نشسته بود ، آرام جلو آمد و سلام کرد . زهره هم به تبعیت از او همین کار را تکرار کرد و کنار عاطفه ایستاد و اضافه کرد : _ صبحتون بخیر آقای جلالی ... حالتون خوبه ؟ آقای جلالی دستانش را به نشانه شکر بالا برد و در همان حال با مهربانی جواب داد : _ الهی شکر ... خوبم دخترم . اینبار عاطفه رشته صحبت را در دست گرفت و گفت : _ آقای جلالی ... توی این هفته کتاب جدیدی نیومده ؟! و کنجکاوانه با همان چهره شاد و خندان به صورت پیر و شکسته پیرمرد خیره شد . آقای جلالی لحظاتی به چشمان زیبای عاطفه خیره ماند . با دیدن چشمان آبی عاطفه ، برای لحظه ای چهره شاد دختر مرحومه اش جلوی چشمانش زنده شد . برای اینکه عاطفه و زهره متوجه حال خرابش نشوند ، پشتش را به آنها کرد و خود را مشغول چیدن کتاب ها در طبقه های مختلف کرد . اما عاطفه که زرنگ تر از این حرف ها بود ، متوجه حال او شد و دیگر سوالی نپرسید ؛ اما آقای جلالی برای اینکه آنها از رفتارش شک نکنند ، با خونسردی خنده ای کرد و جواب عاطفه را داد : _ چرا دخترم ... چن تا کتاب سفارش دادم ... کتاب هایی که مطمئنم شما دوتا ازشون خوشتون میاد ! عاطفه و زهره با لبخند نگاهی به همدیگر انداختند . زهره با خوشحالی پرسید : _ توی همون قسمت همیشگی دیگه ؟! _ آره دخترم ... همون قسمت همیشگی ! _ عالی شد ... چرا وایسادی عاطفه ... بیا بریم دیگه ! _ باشه بریم . آنگاه عاطفه با نگاهی زود گذر به آقای جلالی ، که همانطور پشتش رو به آنها بود ، با زهره به سمت قفسه های کتاب همراه شد . *** _ پوففففففف !! ... مردم از گرما ... عاطفه زود یه کتاب انتخاب کن بریم دیگه ... ای بابا ! عاطفه که لحظه ای چشمانش را از کتاب در دستش برنمی داشت ، در همان حال جواب داد : _ یه دقیقه صبرکن ... هنوز کتابی رو که می خوام انتخاب نکردم ! با گفتن این حرف ، زهره عصبانی و کلافه تر از قبل شد و تا دهان باز کرد حرفی بزند ؛ صدای آقای جلالی او را وادار به سکوت کرد : _ چی شد بابا جان ؟! ... از کتابا خوشتون اومد ؟! زهره همانطور که کلافه خودش را با یکی از کتاب ها باد می زد جواب داد : _ بله ... خوب بودن ... اما انگار عاطفه خانوم هنوز کتابی انتخاب نکردن ! و بعد عصبانی به نقطه ای خیره شد . عاطفه که از کلافگی زهره خنده اش گرفته بود چیزی نگفت و کتابی را که در دست داشت را به روی میز کنار دستش گذاشت و روبه آقای جلالی گفت : _ من این دوتا کتابو می برم ! و بعد با لبخند و با خونسردی روبه زهره اضافه کرد : _ خب زهره جون ... اگر کتاب دیگه ای نمی خوای بریم ؟! زهره با صورتی گر گرفته از حرص به طرف عاطفه قدم برداشت . انگشتش را جلوی صورت آرام و خونسرد عاطفه تکان داد و تنها گفت : _ واقعا که !! آنگاه پشتش را به عاطفه کرد و در همان حال که سعی می کرد عاطفه را نادیده بگیرد آقای جلالی را مخاطب قرار داد و گفت : _ خب آقای جلالی ... منم این دوتا کتابو می برم ... با اجازتون ... فعلا ! و بعد با گام هایی بلند به طرف درب خروج قدم برداشت . عاطفه که از رفتار زهره خنده اش گرفته بود سریع از آقای جلالی خداحافظی کرد و با حالت دو به سمت زهره دوید . زهره هنوز نرسیده به در چادرش توسط عاطفه کمی به عقب کشیده شد ؛ در همان حال صدای عاطفه از پشت سر به گوشش رسید : _ چته دختر ... خیلی بی اخلاق و عصبانی شدیاااا !! زهره لجبازانه چادرش را از دست عاطفه بیرون کشید و خیره در چشمان عاطفه دهان باز کرد و گفت : _ همش تقصیر خودته ... تو بودی که با زدن اون حرف ها حرص منو در آوردی ... اونم توی این هوای گرم و کلافه کننده ... خودتم خوب می دونی که من در موقعیت های اینجوری حال و حوصله شوخی ندارم و مثل خودت خونسرد رفتار نمی کنم ! ... تلافی جلوی در خونه بود آره ؟! عاطفه لبخندی زد و در یک لحظه زهره را در آغوش گرفت و آرام کنار گوشش گفت : _ تو فکر کن آره ... ببخشید ... قصد نداشتم عصبانیت کنم ... ولی منم چیزی نگفتم خب ... بی خودی ترش کردی ! زهره که با حرف های عاطفه کمی آرام شده بود ، ناگهان با جمله آخر عاطفه باز جوش آورد اما اینبار آرامتر از قبل گفت : _ من بی خودی ترش کردم ؟! ... عاطفه نزار یه چیزی بهت بگما ! عاطفه خنده ی آرامی کرد و در همان حال گفت : _ خیله خب بابا ... ببخشید ... تقصیر من بود ! زهره لبخندی زد و با پشت چشمی نازک کردن ، نگاهش را از عاطفه گرفت و به ماشین های در حال رفت و آمد در خیابان چشم دوخت . ناگهان با ایستادن ماشینی جلوی کتابخانه ، توجهش جلب شد . با ایستادن ماشین ، دختری نا آشنا از او پیاده شد و پس از صحبت و کمی خنده با راننده ، از او خداحافظی کرد و در حالی که از کنار عاطفه رد می شد ، وارد کتابخانه شد . زهره که تمام حواسش چشم شده بود ، آرام به پهلوی عاطفه ضربه زد و گفت : _ تو هم دیدیش ؟ عاطفه بی حوصله سرش را از توی کتاب بیرون آورد و گفت : _ چی می گی تو ... کی ؟! _ همون دختره که از کنارت رد شد دیگه ! _ نه کی بود مگه ؟! زهره پوفی کرد و تا دهان باز کرد حرفی بزند ، همان دختر غریبه با حالت دو از کتابخانه بیرون آمد و بلند گفت : _ صبر کن ... آرمین ... آرمین ... ولی همان ماشین غریبه ، بدون اینکه متوجه دخترک شود سریع از کتابخانه دور شد و رفت . دختر ، با چهره ای کلافه مانند به رفتن ماشین خیره شده بود ؛ اما پشت سر او ، زهره و عاطفه مبهوت اورا نگاه می کردند . در همان حالت بهت ، زهره انگشت اشاره اش را به آرامی به سمت دختر جوان گرفت و زیر لب گفت : _این ! دخترک جوان ، نا امید برگشت و وارد کتابخانه شد . عاطفه که با چشم اورا دنبال می کرد ، آرام زهره را مخاطب قرار داد و گفت : _ این چرا همچین کرد ؟ ... کی بود این ؟ زهره دست ها و لبانش را به نشانه نشناختن کج کرد ؛ سپس بازوی عاطفه را گرفت و به دنبال خود کشاند و گفت : _ مثلا ما می خواستیم بریم خونه هاااا !!! ... به ماچه که اون کیه ؟! عاطفه سرش را تکان داد و به همراه زهره به سمت ردیفی از ماشین تاکسی های خالی رفت . راننده های تاکسی با صدای بلند مقصد خودشان را می گفتند تا جلب توجه کنند و تعداد افراد زیادی را در ماشین خود جای دهند ؛ اصلا برایشان مهم نبود که چقدر آدم را در ماشین جای دهند ! ، فقط با خود میگفتند هرچه تعداد افراد بیشتر ، بهتر ! عاطفه و زهره با صدای یکی از رانندگان تاکسی ، توجهشان جلب شد . آن راننده نزدیک ترین جای ممکن به خانه شان می توانست آنهارا پیاده کند ؛ پس بدون معطلی به سمت ماشین همان راننده جوان رفتند و سوار شدند . پسر جوان نگاهی زودگذر به سمت عاطفه و زهره انداخت و باز شروع کرد به داد زدن و مقصد خود را بلند رو به مردم گفت . تا چند دقیقه زهره و عاطفه از شدت گرما خود را با کتاب های در دستشان باد می زدند تا بلکه پسرک سوار بر ماشین شود ؛ اما انگار حالا حالاها قصد سوار شدن نداشت و می خواست افراد بیشتری را در ماشین خود جای دهد . کمی بعد پیرمردی سوار بر صندلی جلو شد و منتظر به پسر جوان نگاه کرد تا ماشین را به حرکت در آورد . اما آن راننده جوان بی خیال فقط داد می زد . پیرمرد هم که حسابی گرمش شده بود و عرق از سروصورتش به پایین می ریخت ، با عصبانیت روبه پسرک کرد و بلند گفت : _ مارو مسخره خودت کردی توی این گرما ؟ ... بیا ماشین رو راه بنداز دیگه ! اما آن پسر هم کم نیاورد و جواب داد : _ بی خودی داد نزن ! ... صبر کن یکی دیگه هم سوار کنم راه میوفتیم ! _ تا تو یکی دیگه پیدا کنی ما ذوب میشیم از گرما ! _ نترس نمی شی ! ... اگر دوباره شروع کنی ، راه بازه جاده دراز ... بفرما ! پیرمرد مجبور شد که دیگر سکوت کند ؛ چون می دانست که دیگر ماشینی در این موقع روز نمی ایستد . عاطفه و زهره دلسوزانه به پیرمرد نحیف و شکسته نگاه می کردند که لحظه ای دستش از سر و صورتش جدا نمی شد و دائم در حال عرق پاک کردن بود . در همان حال عاطفه آرام زهره را مخاطب قرار داد و گفت : _ بیچاره ، دلم به حالش سوخت ... اون پسره خیلی بد باهاش حرف زد ! و زهره برای تایید حرف عاطفه آرام سرش را تکان داد . چند دقیقه بعد وقتی پسرک دید انگار کسی خیال ندارد سوار ماشینش شود ، در ماشین را باز کرد و سوار شد . با روشن کردن ماشین ، پیرمرد بیچاره که از گرما خوابش برده بود از جا پرید و نگاهی به پسر کرد و آرام گرفت و در سکوت به منظره بیرون خیره شد . در همان وضعیت ، زهره سرش را جلو آورد و در گوش عاطفه پچ پچ کرد : _ چه عجب ... بالاخره آقا تشریفشونو آوردن ! ... فکر می کردم باید سند بزاریم تا بیاد سوارشه ! و همزمان با عاطفه آرام شروع کردند به خندیدن . راننده جوان که متوجه خنده آنها شده بود ، اخمی کرد و تا پایش را به روی پدال گاز گذاشت ، در با شدت باز شد و دختری جوان کنار عاطفه جای گرفت و روبه راننده گفت : _ مقصدتون( ....) هست ؟ پسرک جوان با همان اخمی که بر پیشانی اش نشسته بود جواب داد : _ بله خانم ! ... شما هم مقصدتون همونجاست ؟! دخترک با لبخند در ماشین را بست و جواب داد : _ بله آقا ! پسرک راننده نفسش را فوت کرد و زیر لب گفت : _ خیله خوب ... پس یاعلی ! و پایش را محکم به روی پدال گاز فشار داد ... ***
  7. 14 امتیاز
    #پارت_سوم شب موقع شام روی تخت گوشه حیات ، ثریا و عاطفه هر از گاه نگاهی بینشان ردو بدل می شد . آنها می خواستند خبر آمدن عارف را به عبدالله بدهند ، اما نمی دانستند چگونه ! . عاطفه با چشم و ابرو از مادرش می خواست که او بگوید . ثریا هم تا دهان باز می کرد ناگهانی جرات گفتنش را از دست می داد . عبدالله هم مشکوکانه به آنها نگاه می کرد و منظور آنهارا از این رفتار ها نمی دانست . در آخر عاطفه از سکوت مادرش پوفی کرد و با لبخند روبه پدرش گفت : _ آغاجون ؟ عبدالله نگاهش را از کاسه پر از آبگوشتش بر گرفت و منتظر به عاطفه خیره شد . عاطفه با خوشحالی دهانش را از هم باز کرد و تا گفت : _ خبر داری که ... ناگهان حرف در دهانش ماسید . با خود فکر کرد که نامه را به پدرش بدهد بهتر از این است که خود ماجرا را برای او تعریف کند . پس با عجله از جا برخاست . نگاه متعجب عبدالله هم به دنبال او می رفت . او از کارهای عاطفه سر در نمی آورد . عاطفه با شوق و ذوق نامه عارف را از روی رادیو برداشت و با قدمهایی بلند خود را به پدرش رساند و نامه را به طرف او گرفت . عبدالله نگاهی به نامه انداخت و متعجب خیره در چشمان عاطفه پرسید : _ این دیگه چیه ؟ عاطفه لبخند دندون نمایی زد و گفت : _ خودتون اینو بخونید ... همه چی رو می فهمید ! عبدالله پس از کمی مکث ، نامه را به آرامی از عاطفه گرفت و شروع به خواندن کرد . ثریا و عاطفه کنجکاو به چهره متعجب عبدالله خیره شده بودند که با خواندن هر یک خط ، چشمانش گرد و گردتر می شد . در آخر عبدالله ، پس از خواندن نامه حلقه ای اشک در چشمانش نشست . باورش نمی شد که بالاخره پسر بزرگش ، عارف پس از مدتها به خانه باز می گردد . ناگهان با آزاد کردن اشکهایش ، خنده ای کرد . ابتدا بر چهره عرفان ، پسر کوچک و معصوم خود که فارغ از این دنیا در حال بازی با غذای خود بود ، بوسه ای زد و سپس گونه های گرم عاطفه را بوسید . همه از این خبر بسیار شادمان بودند و تا ساعتها می گفتند و می خندیدند. *** _ عاطفه ؟ ... عاطفه مامان جان پاشو دیرت می شه ها ؟ عاطفه با صدای گرم و نوازش های مادرش چشمانش را از هم گشود و با دیدن صورت مهربان و ملیح مادرش لبخندی زد و با صدایی خواب آلود گفت : _ سلام مامانی ... صبحت بخیر ! ثریا با دیدن چشمان باز دخترش ، سر فرود آورد و پیشانی اش را بوسید و با خوشرویی روبه او گفت : _ صبح تو هم بخیر عزیزم . سپس از جا برخاست و در همان حال که بیرون می رفت اضافه کرد : _پاشو ... پاشو که حالا زهره میاد ، زشته خواب بمونی ! عاطفه چشمانش را به زور از هم باز کرد و گیج پرسید : _ مگه ساعت چنده ؟! _یه ربع به 9 . عاطفه مانند برق گرفته ها در جای خود سیخ نشست و بلند گفت : _ چــــــــــــی ؟ !!! ... مامان چرا زودتر صدام نزدی ؟ و بعد با عجله از تخت پایین آمد و به طرف روشویی رفت و سریع دست و صورتش را شست . لباسش را عوض کرد و بر روی تخت چوبی در حیاط صبحانه اش را خورد را برداشت و با صدای بلند مادرش را مخاطب قرار داد : _ مامان ... من رفتم ! صدای مادرش را از آشپزخانه شنید : _ صبر کن تا زهره هم بیاد با هم برین . عاطفه کفش هایش را پوشید و در همان حال که لبه های مقنعه اش را در آینه درست می کرد جواب داد : _ می خوام برم دنبالش ... خدافظ . و با قدمهایی بلند به طرف در حیاط رفت و با باز کردن در ، از خانه بیرون رفت . *** عاطفه انگشتش را از روی زنگ بر نمی داشت و حسابی پشت در منتظر ایستاده بود . آنقدر زنگ در را زد که کوکب با عصبانیت از خانه بیرون آمد و همانطور که غرغر می کرد ، به سمت در آمد و آن را باز کرد . عاطفه که انتظار آمدن کوکب را نداشت ، راست ایستاد و با صاف کردن صدایش ، خیلی مودبانه روبه کوکب سلام کرد . کوکب هم متقابلا جواب سلامش را داد و اضافه کرد : _ چه خبرته دختر ؟! ... چرا دستتو از روی زنگ برنمی داری ؟! ... یه بار زنگ زدی ... فهمیدیم ! ... دیگه لازم نیست پشت سرهم هی زیــــــنگ ، زیــــــنگ زنگ بزنی ! عاطفه خجالت زده سرش را پایین انداخت و تنها به آرامی گفت : _ معذرت می خوام ... اما آخه زهره داره طولش می ده ... مُردم از گرما ... یه کم درک کنین ! و بعد ملتمس با آن چشمان درشت و آبی اش به کوکب خیره شد تا هرچه زودتر زهره را صدا کند . کوکب کمی به چشمان عاطفه خیره نگاه کرد . آنگاه خیلی آرام و بی تفاوت از در فاصله گرفت و وسط حیاط ایستاد . سپس از همانجا شروع کرد به صدا زدن زهره : _ زهره ! ... زهره ! ... چیکار می کنی تو ؟! ... زود باش دختر مردمو سه ساعت معطل خودت کردی توی این هوای گرم ! زهره همانطور که با عجله چادرش را به سر می کرد ، در درگاه در ایستاد و از همانجا بلند جواب داد : _ اومدم مامان جان ... چرا تو و عاطفه اینقدر آدمو دستپاچه می کنین ؟! کوکب پوفی کرد و با همان چهره جدی و بی تفاوت به سمت عاطفه برگشت و خیلی آرام گفت : _ داره میاد ! و سپس پشتش را به او کرد و با قدم هایی بلند داخل خانه رفت . زهره پس از پا کردن کفش هایش ، کتابی را که می خواست به کتاب خانه پس بدهد برداشت و پس از نگاهی سریع به ظاهر کتاب ، با حالت دو به سمت در رفت . عاطفه تا چشمش به زهره افتاد که با خونسردی در را می بست ، با کلافگی و خشم به طرفش رفت و با صدای نسبتا بلندی گفت : _ معلوم هست داری چیکار می کنی ؟! ... مُردم از بس عرق ریختم توی این هوا ! ... زهره تنها در سکوت قدم برداشت و پابه پای صحبت ها و غرغر های عاطفه به سمت کتابخانه به راه افتاد . ***
  8. 13 امتیاز
    #پارت_هشتم تا مدتی عاطفه با همه سر سنگینی میکرد و به کسی محل نمی گذاشت ؛ طوری که حتی ثریا و عبدالله هم متوجه تغییر حالت های عاطفه شده بودند ، اما به خیال اینکه از صحبت سمانه خانوم ناراحت شده باشد ، چیزی نمیگفتند . عاطفه ، زمانی که مادرش از خانه خارج میشد تا خبری از برادرش ، عارف بگیرد ، برای چندمین بار به سراغ آخرین نامه و خون آلودی که عارف به آنها نوشته بود ، میرفت و با هق هق گریه میخواند . او چقدر برادرش را دوست میداشت ... کسی که همیشه حضورش در کنارش ، باعث آرامش او میشد ... غیرت برادرانه اش ، احساس غرور و تکیه کردن به او را میداد ... خوشحال بود از داشتن چنین برادری که اینقدر بر خانواده خود تعصب داشت . بیشتر هق میزد ؛ اینبار به خاطر دل داغ دیده زهره ... دلی که هزار بار به خاطر عشق عارف ، صدای تپشش به گوش میرسید ... دلی که جوان بود ؛ اما به زودی داغی بزرگ در آن مینشست ، که هیچوقت به فراموشی سپرده نخواهد شد ... زهره هم آن روزهای دوری و بی خبری از عارف ، در سکوت اتاق خود ، در گوشه ای کِز میکرد و به اشک هایش اجازه جاری شدن میداد ؛ تنها زمانی که آرمیتا به خانه آنها می آمد ، تا زمانی که او در کنارش بود ، لب هایش به خنده باز میشد و فقط در آن زمان بود که اجازه نمیداد غم و غصه در چهره اش ، به نمایش بنشیند ؛ آرمیتا هم با او و با عاطفه احساس راحتی میکرد و پس از گذشت مدتی از اسباب کشی آنها به آن محل ، با آندو صمیمیتی خواهرانه پیدا کرده بود . *** صدای زنگ تلفن ، در فضای خانه پیچید . ثریا در حال خیاطی شلوار پاره شده عرفان ، از حادثه دوچرخه سواری بود . چند بار عاطفه را صدا کرد . وقتی دید خبری از عاطفه نشد و تلفن هر لحظه ممکن است قطع شود ، زیر لب غرغری کرد و از جا برخاست تا تلفن را جواب دهد ؛ اما عاطفه از دور داد زد : _ خودم جواب میدم .. تو به کارت برس . ثریا با اخم کمرنگی بر پیشانی ، پاسخ داد : _ معلوم هست تو کجایی ؟! ... حنجرم خراش برداشت ! عاطفه با لبخندی کمرنگ ، بوسه ای بر گونه ی مادرش زد ؛ سپس دستش را دراز کرد و تلفن را برداشت : _ الو ؟ _ سلام عاطی .. خوبی ؟! عاطفه با شنیدن صدای گرم احسان ، پر از شادی شد و جواب داد : _ سلام ... ممنون خوبم ، تو چطوری ؟ احسان خنده ی آرومی کرد و در پاسخ گفت : _ شکر ... منم خوبم . _ خدارو شکر ... چه خبر ؟ _ سلامتی . _ سلامت باشی ... آقا محمود و سمانه خانوم چطورن ؟! _ اونام خوبن ... سلام دارن خدمت عروسشون . عاطفه لبخندی دندون نما بر لبانش نقش بست . همین که سرش را بالا آورد ، با چهره کنجکاو مادرش روبرو شد که با خجالت لبخندش را از صورتش جمع کرد . _ عاطفه ؟ _ بله ؟ _ پس تو کی در جواب سوال من میگی " جانم " ؟ عاطفه خنده ی ریزی کرد . پشت به مادرش ایستاد و در جواب ، خیلی آرام و با شیطنت گفت : _ ایشالله بعد از عروسی ... الان برای گفتن " جانم " زوده ! _ خیله خب بابا ... حالا چرا اینقدر آروم حرف میزنی ؟ _ آخه مامانم پیشمه ... خجالت میکشم بلند حرف بزنم ! _ پس واجب شد باهم یه قرار بزاریم . _ قرار ؟! _ آره ، قرار ... خیلی وقته ندیدمت ... دلم برای غرق شدن توی آبی چشمات تنگ شده ! _ احسان ! _ جانم ؟ _ خجالت بکش ! _ خجالت برای چی ؟ ... دارم با همسر آیندم حرف میزنم ! _ خدایی خیلی پررویی ! _ میدونم ! _ خوبه میدونی ! ... احسان ؟ _ جانم ؟ _ چرا نمیای اینجا ؟! _ آخه نمیشه ! _ چرا ؟!! _ چون نمیتونم راحت باهات حرف بزنم ! _ واااا ! ... آخه چراااا ؟! _ به نظرت ، با وجود ثریا خانم و اون داداش شیطون و فضولت ، میشه راحت حرفای عاشقونه زد ؟!!! _ احساااااان ! احسان پشت تلفن غش غش خندید و جواب داد : _ خب حرفم مطقیه ! ... مگه قراره بشینیم درباره آب و هوا حرف بزنیم ؟ ؛ یا درباره هشت سال جنگ ایران و عراق ؟!!! عاطفه با یادآوری جنگ ، بی اختیارآهی پر از غم و حسرت ، از سینه اش بیرون داد . احسان پشیمان از حرف خود خیلی آرام پشت خط ادامه داد : _ معذرت میخوام ! ... نمیخواستم ناراحتت کنم ! عاطفه با صدایی بغض دار در پاسخ گفت : _ نه ! ... اشکالی نداره ! چند ثانیه سکوت بینشان قرار گرفت . هیچکدام چیزی نمیگفتند ؛ تنها صدای نفس کشیدنشان به گوش یکدیگر میرسید . تا اینکه احسان طاقت نیاورد و خطاب به عاطفه گفت : _ عاطفه ... میدونم با زدن این حرفم ، یادآور خاطره تلخی از جنگ برات شدم ! ... اما با گریه چیزی درست نمیشه ، تنها باید صبر کرد ! اینبار اشک روی گونه های عاطفه جاری شد . عاطفه برای توقف اشک هایش سرش را بالا و لبش را گاز گرفت . _ میدونم ! _ خوبه ! ... پس اینوهم بدون که تو برای من خیلی قابل اعتماد بودی که این حرفو بهت زدم ... پس تا زمانی که خبری از عارف نشده یا کسی از عارف براتون خبر نیاورده ؛ لطفا ، ضایع بازی در نیار ! ... به موقعش میتونی خودتو خالی کنی ! اینبار عاطفه هق هقش را در گلو خفه کرد و باز در جواب گفت : _ میدونم ! احسان برای عوض کردن جو موجود ، نفس عمیقی کشید و با صدایی پر از شیطنت گفت : _ خب ... نگفتی ؟! _ چی بگم ؟ _ این دل تنگ من .. جواب نمیخواد ؟!! عاطفه با دست آزادش به روی صورتش دست کشید و اشک هایش را از روی چهره اش پاک کرد . _ کجا ؟! _ چی کجا ؟! _ قرارمون دیگه ! احسان با شادی از عاطفه خواست که خود محل قرار را مشخص کند . عاطفه هم با کمی فکر " باغ فردوس " را انتخاب کرد و تاکید کرد که جای خیلی زیبا و شاعرانه ای است و در موردش زیاد به گوشش رسیده . احسان هم در متقابل خیلی سریع قبول کرد و قرارشان ساعت 5 عصر در باغ فردوس شد . ***
  9. 13 امتیاز
    #پارت_هفتم از آن روز به بعد ، عاطفه دیگر عاطفه قدیم نبود ؛ این را حتی پدر و مادرش هم متوجه شدند .! عاطفه گاهی اوقات به اتاق برادرش میرفت و با نگاه کردن به وسایل و مرتب کردن لباسهای عارف ، گریه اش میگرفت . ثریا شک کرده بود که او چیزی میداند اما نمیخواهد که آنها بفهمند . هر موقع که سر صحبت را با عاطفه باز میکرد ، عاطفه جواب سربالا میداد و یا موضوع را عوض میکرد . عاطفه دلش نمیخواست پدر و مادرش از این ماجرا بویی ببرند . او میخواست تا وقت مناسب خود این راز را در دل نگهدارد و به هیچکس نگوید . از جمله زهره ! چند روز بعد مادر احسان به منزل حاج عبدالله تلفن کرد و با خوشحالی خبر داد حالا که احسان به قول خود عمل کرد و از جبهه برگشته ، هرچه سریعتر مزاحمتان بشویم برای قرار عقد و عروسی . ثریا هم تمام حرف های سمانه خانم ( مادر احسان ) را برای شوهرش بازگو کرد و از او نظرش را خواست . حاج عبدالله با کمی فکر به این نتیجه رسید که آنها شب برای قرار عقد و عروسی بیایند و در آنوقت به گفتگو مینشینیم . آنشب خانواده احسان به منزل حاج عبدالله آمدند و بعد از کلی خوش آمد گویی و احوال پرسی ، به داخل خانه دعوت شدند . احسان از دیدن دوباره روبرو شدن با عاطفه واهمه داشت . از این واهمه داشت که عاطفه نتوانسته باشد با این موضوع کنار بیاید و باز هم چهره مغموم عاطفه در آن روز جلوی چشمانش نقش بست ؛ اما با صدای شادمان عاطفه که تازه وارد جمع شده و با پدر و مادر احسان گرم حال و احوال پرسی بود ، پرده ی افکارش از هم گسسته و با تعجب به چهره خندان عاطفه خیره شد . فکر نمیکرد که عاطفه به این سرعت رنگ چهره عوض کند ؛ اما با این حال از شادی او شاد شد . آقا محمود ( پدر احسان ) با لبخند روبه عاطفه و احسان ، حاج عبدالله را مخاطب قرار داد و گفت : _ حاجی ! ... اگر اجازه بدید ، این دوتا جوون برن یه گوشه و حرفهای آخرشون رو باهم بزنن . شاید توی این مدت موضوعی نظرشون رو جلب کرده باشه و بخوان قبل از قرار عقد و عروسی دربارش حرفی بزنن ! حاج عبدالله با نظر آقا محمود موافقت کرد و به عاطفه گفت که بروند توی حیاط و روی تخت بشینند و اگر حرفی باهم دارند بزنند . ابتدا عاطفه با گفتن چشمی زیر لب ، از جا برخاست و به دنبال او احسان از جا بلند شد و به بیرون از خانه ، درون محوطه بزرگ و لذت بخش حیاط رفتند . عاطفه روی تخت نشست و احسان هم به تبعیت از او روی تخت ، با فاصله اندکی نشست و نفسی عمیق کشید و سپس هوای شش هایش را بیرون فرستاد . تا چند دقیقه هردو ساکت منظره حیاط را زیر نظر گرفتند و کلامی سخن نگفتند ؛ تا اینکه این سکوت را احسان ، در حالیکه به روبه رو خیره شده بود ، در هم شکست و گفت : _ بالاخره با موضوع کنار اومدی ؟ عاطفه دستانش را در هم مشت کرد . با یادآوری آن موضوع ، چشمانش را به روی هم فشرد تا آرام باشد . بغضی گلویش را آزار میداد ؛ اما باز هم با خونسردی پس از مکثی کوتاه جواب داد : _ همش از خودم میپرسم آخه چرا ! ... چرا اون ؟! ... چرا میون این همه رزمنده ای که به آغوش دلتنگ خونواده هاشون پر کشیدن ، ... چرا عارف این حق رو نداشت ؟! ... چرا حداقل جانباز برنگشت ؟! ... چرا با وجود اینکه خدا می دونست یه قلب عاشق اینجا همیشه به یادش می تپه ، ... اینبار کاملا به سمت احسان برگشت و در همان حال که خیره در چشمان او ادامه میداد ، قطره ، قطره اشک از چشمانش چکید : _ چرا خدا یه نگاه به سمت دلِ تنگ زهره ننداخت ؟! ... چرا اون دختر بیچاره اینقدر باید درد بکشه ؟ ... این دو ، سه سالی که فراق و دوری رو تجربه کرد ، بستش نبود ؟! ... احسان چیزی نمی گفت ؛ زیرا می دانست که عاطفه به این سکوت احتیاج دارد تا هرچه در دل دارد بیرون بریزد و خود را خالی کند . عاطفه در همان حال که بغضش را قورت میداد و سعی میکرد که آرام باشد ، قطره های اشکش را از روی صورتش پاک کرد و با صورتی جدی ، نفسی عمیق کشید و خودش جواب خودش را داد و گفت : _ تا اینکه بالاخره خودم جواب چرا های خودم رو فهمیدم ! ... عارف پاک بود ؛ پاکم از این دنیا رفت ! آنگاه سرش را روبه آسمان پرستاره گرفت و ادامه داد : _ اون الآن یه جا بهتر از اینجاست ... یه جا دور از این دنیای کثیف و پر از گناه ! احسان خیره به نیم رخ عاطفه که انگار در این عالم نبود ، لبخندی زد و آرام گفت : _ خوشحالم که بالاخره با این موضوع کنار اومدی ! عاطفه در سکوت ، به آرامی چشمانش را از آسمان گرفت و نگاهش را به یک جفت چشم سبز رنگ دوخت . احسان هم متقابلا در سکوت به چشمان عاطفه خیره شده و پلک نمیزد . تا چند دقیقه هیچکدام چیزی نمی گفتند تا اینکه احسان بی اختیار دهان باز کرد و زمزمه وار در همان حال و هوا گفت : _ آنکه میگوید دوستت میدارم خنیاگر غمگینیست که آوازش را از دست داده است ای کاش عشق را زبان سخن بود هزار کاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من عشق را ای کاش زبان سخن بود آن که میگوید دوستت میدارم دلِ اندوهگین شبیست که مهتابش را میجوید ای کاش عشق را زبان سخن بود هزار آفتاب خندان در خَرامِ توست هزار ستارهی گریان در تمنای من عشق را ای کاش زبان سخن بود... ( احمد شاملو – عاشقانه ) عاطفه با خجالت سرش را پایین انداخت و همین که از جا بلند شد و خواست قدمی بردارد احسان اورا صدا زد . عاطفه ایستاد و به احسان نگاه کرد که مستاصل ایستاده و چشمانش را از عاطفه می دزدید . _ چیزی شده ؟ احسان لب های خشک شده اش را با زبانش مرطوب کرد و جواب داد : _ چیزی که نه ! ... اما خب راستشو بخوای ... این بار احسان قدمی برداشت و جلوی عاطفه ایستاد و ادامه داد : _ راستش نمیخوام باز ناراحتت کنم ... اما تا همیشه هم نمی تونم اینو پیش خودم نگهدارم ! سپس احسان دستش را درون جیبش کرد و کاغذی خون آلود از آن بیرون آورد . عاطفه تا چشمش به آن کاغذ افتاد ، تعادلش را از دست داد . نزدیک بود پخش زمین بشود که با یک دستش کناره ی تخت را گرفت و مانع این اتفاق شد . احسان با چشم هایی اندوهگین و وحشت زده به عاطفه نگاه کرد و تند و تند پرسید : _ چی شد ؟ .. حالت خوبه ؟ ... عاطفه سرش را به نشانه تایید تکان داد و چیزی نگفت . احسان آب دهانش را به سختی قورت داد و به عاطفه گفت : _ بشین روی تخت .. بشین ! عاطفه به آرامی روی تخت نشست و احسان هم در کنارش جای گرفت . عاطفه ، در همان حال که نگاهش را به کاغذ خون آلود در دست احسان متمرکز کرده بود ، به سختی دهان باز کرد و گفت : _ این کاغذ ... متعلق به عارفه ، درسته ؟! احسان در جواب عاطفه ، سرش را تکان داد . سپس کاغذ را به طرفش گرفت و در همان حال گفت : _ یه شب بعد از اینکه عارف نامه رو به تهران فرستاد ، هممون توی چادر خوابیده بودیم که یکی نصف شب داد زد و گفت اسیر های عراقی دارن فرار میکنن ! ... تا خواستیم بجنبیم ، صدای گلوله سکوت بیابون رو شکست . از چادر که بیرون رفتیم دیدیم که یکی از هم رزمامون روی زمین افتاده . از اون فاصله با وجود تاریکی شب قابل شناسایی نبود . من کمی جلوتر رفتم . بازهم نفهمیدم که کیه . دوباره جلوتر رفتم . اینبار با محاصره ی بچه ها به دورش متوجه نشدم کیه . آروم کسایی رو که دورَش کرده بودن کنار زدم و تازه اونجا تونستم بفهمم کیه ... عاطفه با صدایی خفه زیر لب گفت : _ عارف ! ... عارف بود ! احسان نفسش را بیرون فرستاد و سرش را به نشانه تاسف تکان داد و گفت : _ بله ! ... متاسفانه عارف به وسیله اصابت گلوله به سینش ، در همون لحظه فوت کرد . چانه ی عاطفه شروع به لرزیدن کرد . چشمانش را به روی هم گذاشت و در عرض چند ثانیه اشک تمام صورتش را خیس کرد . هق هق های ریز عاطفه ، قلب هر بیننده ای را به درد می آورد . اما چه کار میشد کرد ؟! ... جز صبر هیچ راه دیگری نداشت ! آنشب دو خانواده با خوشحالی قرار عقد و عروسی را معین کردند و تا آخر شب در مورد چگونه برگزاری مراسم عروسی با شادمانی با هم بحث کردند . عاطفه در تمام آن مدت کلامی سخن نگفت و تنها به نقطه ای نامعلوم ، در دنیای دیگری سیر میکرد . ثریا که متوجهِ نبود حواس عاطفه در جمع شده بود ، با تعجب عاطفه را صدا زد : _ عاطفه ؟ ... دخترم ؟ ... حالت خوبه ؟ عاطفه با صدای مادرش از هپروت بیرون آمد و با چهره ای گنگ نگاهی به احسان و نگاهی به سمانه خانم انداخت و در همان حالت سرش را تکان داد و گفت : _ هان ؟! سمانه خانم پشت چشمی نازک کرد و با طعنه ثریا خانم را مخاطب قرار داد و گفت : _ واااا ! ... دخترای این دورو زمونه اصلا حواسشون یک جا نیست ! ... اصلا انگار تو این دنیا نیستن ! ... دخترم دخترای قدیم ، درست نمیگم ثریا خانم ؟! ثریا زیر چشمی به عاطفه نگاهی انداخت که در مرز منفجر شدن بود ، سپس با لبخندی مصنوعی سرش را تکانی داد و گفت : _ چی بگم والا ! عاطفه دستانش را در هم جمع و مشت کرد . سپس از جا بلند شد که باعث شد سرها همگی به طرف او برگردند و با چشم هایی پر سوال به او نگاه کنند . آقا محمود با لبخندی بر لب از عاطفه پرسید : _ کجا باباجان ؟ ... عاطفه هم به تبعیت از آقا محمود لبخندی کمرنگ بر لب زد و جواب داد : _ ببخشید ! ... خیلی خستم ... میرم استراحت کنم ! و با گفتن ببخشیدی زیر لب ، قدمی برداشت تا برود که ناگهان با صدای سمانه خانم در همان حالت که پشت به آنها بود ایستاد : _ کجا عروس گلم ! ... بحث عروسی تو هستاااا ! ... سپس اضافه کرد و گفت : _ اولین باره میبینم دختری توی بحث عروسی خودش شرکت نکنه و نظر نده ! ... دخترای این دورو زمونه بی احساس شدن ! عاطفه دستانش را که مشت کرده بود ، بیشتر در هم فشرد . سپس به طرف سمانه خانم برگشت و به همان لحن خودش ، جوابش را داد : _ آخه کسی نظرمو نپرسید ! ... توی جمعی که بودونبودم برای کسی مهم نیست ، نبودنمو انتخاب میکنم ! سپس رو به جمع گفت : _ شب همگی به خیر ! و سریع آنجارا ترک کرد . ***
  10. 12 امتیاز
    _ چی وقتش نیست ؟ من که با تو و نقشه ات کاری نداشتم می خواستم برم ارنیکا رو بیارم ! بد کردم ازون جهنم کشیدمت بیرون ؟ فک کردم پای رفاقتمونم که شده می شه روت حساب کرد . _ منت می ذاری ؟ خیلی خب می تونی بری اما الان نه ! هر وقت ادموند با وسایل اومد می تونی بری. _ چه وسایلی ؟ چی ؟ حرفم تمام نشده یک نفر با حالت دو خودش را به امیر رساند . در حالی که نفس نفس می زد گفت : _ اومد ! اومد ! یکم زخمی شده اما حالش خوبه . محموله هم همراشه . امیر دستانش را محکم بهم کوبید : از این بهتر نمی شه ! در حالی که دندان هایم را روی هم می سابیدم با حرص بهش خیره شده بودم . نگاهم را حس کرد و باز به سمتم برگشت : _ سی و دو تا الماس اصل ! بی شرف لامصب بد تیکه ای رو داشت معامله می کرد ! خوب تونستم از چنگش در بیارم . این ضربه مدت ها از پا می ندازتش . کم چیزی نیست ! _ تو فقط دنبال همین بودی ؟ پول ؟ بخاطر همین ارنیکا رو فرستادی اونجا ؟ _ پس فکر کردی چی ! رفتن ارنیکا اونقدر براش مهم بود که تا یه مدت کاملا حواسش رو پرت کنه و بتونم راحت کارمو بکنم. _ تو..تو .. _ من چی ؟ راحت باش حرفتو بزن! خیلی پست ام ؟ نامردم یا نارفیقم ؟ کدومشو می خواستی بگی ؟ جز اینا که حرف دیگه ای نیست هست ؟بگو راحت باش . آب دهانم را جایی درست کنار پاهایش روی زمین انداختم . قبل از آنکه دهان باز کنم و جوابش را بدهم لب به حرف گشود : _ تو همه چی داشتی ، پول ، شهرت قیافه ، جذابیت ! هر چیزی که یه پسر می تونست داشته باشه رو داشتی . همه چی مال تو بود ! ما با هم تو یه دانشگاه بورسیه شدیم ، با هم اومدیم انگلستان ، با هم تویه خوابگاه درس می خوندیم و با هم سختیا رو می گذرونیدیم . اما تو از من خوش شانس تر بودی . همیشه حتی از دوران دبیرستان . خونواده ای داشتی که من هر روز آرزوی داشتنش رو داشتم و حالا اونقدر ثروت داری که ..اما من چی ؟ وضعیت منو ببین . من چی دارم ؟ جز یه بدبخت بیچاره ی ولگرد ازم چیزی مونده ؟ _ مگه من این طوریت کردم ؟ تو خودت با دستای خودت زندگیتو کشوندی تو باتلاق. _ اما تو اومدی سراغم و باعث شدی این فکرا بیاد توی سرم . _ واقعا برات متاسفم ! من فقط می خواستم از منجلابی که درست کردی بکشونمت بیرون و کمکت کنم تا وضعت نشه مثل من . _ عه ؟ وضع تو مگه وضعیت بدیه ؟ هر چی که توی رمانا و قصه ها واسه ی شاهزاده های پولدار می نویسن داری . دیگه چی می خوای ؟ چی ات کمه ! همه آرزوشونه جای تو باشن . _ تو همینو می خوای ؟ همه ی این پول و مال و منال و ثروت ؟ هوم ؟ گدای پولی ؟ امیر واقعا برات متاسفم . چقدر می خوای ؟ چند تا دیگه از این الماس ها می خوای که بهت بدم ؟ کافی بود بهم می گفتی ! تو الان جون یه آدم بی تقصیر رو به خطر انداختی که فقط به اینا برسی ؟ _ جونش به خطر افتاده ؟ نه ! اتفاقا الان داره با اون تایلر آشغال خوش می گذرونه تو نگران ... حرفش با تودهنی ام در دهانش ماسید . دستش را روی صورتش گذاشت و با صدای آرام اما پر از حرصی گفت : _ پول ! مگه‍ این همون چیزی نیست که از یه نخبه یه تیکه آشغال ساخت ! تو الان اسم خودت رو چی میذاری ؟ تو از اون تایلر عوضی چیزی کم نداری . _ خفه شو و دهنتو ببند ! اول حرف رو تو دهنت مزه مزه کن بعد به زبون بیار. من فقط قاچاق طلا و الماس و سنگ های قیمتی یا عتیقه می کردم نه مثل اون تایلر آشغال که با جون و زندگی مردم بازی می کنه .. _ برا من تو این موقعیت جانماز آب نکش ! قاچاق قاچاقه ! هیچ فرقی هم نمی کنه چه شیشه باشه چه هروئین چه انسان و چه الماس و هر کوفت و زهر مار دیگه . پول ! چیزی که همه ی مارو به این سمت کشونده . حالا که ته دیگت خورده کف دیگ دم از انسانیت ‌می زنی و می خوای خروار گناهاتو سرپوشونی کنی ؟سرت خورده به سنگ یا عاشق شدی یا هر چیزی که دلت می خواد اسمش رو بزاری . هر چی که هست برام مهم نیست من به چیزی که می خواستم رسیدم . الانم بهتره بری تا گند نخورده تو این رفاقت . _ رفاقت ؟ کدوم رفاقت ؟ تو از چی دم می زنی ؟ مگه چیزی هم مونده ؟ تو بخ این می گی رفاقت ؟ امیر واقعا برات متأسفم که این همه کصافطی که روز به روز دارم توش بیشتر غوطه ور می شم و نمی بینی و عبرت نمی گیری که پول همه چیز نیست ! _ چرا لامصب هست ! پول همه چیزه ! در صدایش بغض آشکارا جولان می داد. مکثی کرد ‌و با صدایی گرفته ادامه داد : _ همه چیز هست ! اگه نبود من الان مامانم رو داشتم ، الان بابام زیر یه خروار خاک نبود ؛ توی رینگ دوپینگ کرده بود تا هر طور شده بتونه پول کرایه خونه رو در بیاره ‌ نندازنمون بیرون . تو هیچ کدوم اینا رو نمی فهمی . اگه اون دکتر لامصب پول پرست یکم دیگه مهلت بهم می داد برای عمل مامان یا صاحب خونه فقط چند ماه دیگه وقت می داد تا وسایلمون رو جمع کنیم الان..! من مثل چی درس می خوندم تا یه روز تاوان همه ی اینا رو از این عوضیا و امثالشون بگیرم . دور ، دورِ منه ! اینا تقاص پس می دن . باید پس بدن ! _ اما تو فقط یه ترسویی ؛ یه ترسو که هیچ وقت نتونسته با مشکلاتش مواجه شه . یه ترسو که فقط می خواد همه چی رو یه شبه بدست بیاره . _ آره من یه ترسوم . وقتی دنیا ه‍ر چی داشتم و ندءشتم ازم گرفت شدم یه ترسو . _ ولی تو حتی واسه ی عوض کردن زندگیت تلاش نکردی ! یا حتی نخواستی جلوی این زندگی که می گی وایستی و باهاش بجنگی! آره من یه عوضی ام یه عوضی بالفطره اما بدون قبل از اینکه یه عوضی به تمام عیار باشم کسی ام که تونست از خانواده ای که نزدیک بود از دستش بده محافظت کنه . آره اونا الان حتی متنفرن از اینکه خاطره ای از من یادشون بیاد چه برسه به اینکه منو ببینن یا ازم اسمی بشنون. اما این برای من مهم نیست ؛ مهم اینه که دارمشون و می دونم یه گوشه از این دنیا هستن و همین برام کافیه حتی اگه ازم متنفر باشن . اینکه اونا خوشبخت باشن کافیه . چیزی که تو درکش نمی کنی ‌. تو چون سختی کشیدی همه رو لایق سختی کشیدن می دونی و حتی تلاش نمی کنی که به بقیه کمک کنی ! وقتی دیدگاه تو اینه ، باشه ! پس لاقل برای چیزی که می خوایش بجنگ و بعد بدستش بیار تا لاقل قدرشو بدونی ! حالا هر چی که هست ! از الانشم دیگه من و تو به هم ربطی نداریم . سعی کردم کمکت کنم اما تو نه می خوای و نه چشمات رو روی واقعیت باز می کنی . حالام می رم اما قبل از رفتن باید یه چیزی رو بهت یاد آوری کنم که این محموله ؛ اونم سی و خورده ای الماس اصل توی همچین کشوری خیلی غیر عادی ! یا سرتو به راحتی کلاه می زارن یا میگیرنت دستگیرت می کنن . بهتره یکم بیشتر احتیاط کنی . تو رو نمی دونم ولی این ته مونده رفاقت من بود . هه ! پوزخند تلخی که روی لب هایم نشست آخرین خاطره ای بود که از امیر در ذهنم هک می کردم . آن قدر ناشی بود که به راحتی سرش را به باد می داد . سری تکان دادم و از انبوه خاطرات گذشته ام بیرون آمدم در حالی که سعی می کردم فکرم را روی ارنیکا تمرکز کنم اما لحظه به لحظه یک خاطره از بهترین دوست دوران نوجوانی ام تا به حال جلوی چشمانم ظاهر می شد و تلنگری بزرگ می زد .
  11. 12 امتیاز
    *** در حالی که جلیقه ی مشکی ضد گلوله را با مهارت زیر لباسم جاساز می کردم پالتوی مشکی ام را هم پوشیدم . سی دقیقه ای می شد که ارنیکا به محل مورد نظر رفته بود و سخت زیر نظر گرفته بودیمش. کمی دیر کرده بود ؛ کمی بیشتر از کمی ! و با وجود تدابیر امنیتی و تمام پیش بینی هایمان هنوز پیدایش نشده بود . همه چیز طبق نقشه پیش می رفت ‌و با دوربین ها و میکروفون هایی که کار گذاشته بودیم درست مطابق نقشه مان انجام می شد اما درست دو دقیقه بود که میکروفون و شنود ارنیکا از کار افتاده بود ،اما هنوز ردیاب کار می کرد . همه چیز مطابق میل ما بود جز ارنیکا که هنوز نیامده بود . امیر تازه متوجهم شد که داشتم حاضر می شدم و یک کلت و اسپری و دشنه ی کوچکی را در لباس هایم جاساز می کردم . از پشت مانیتور بلند شد و به سمتم آمد : _ کجا ؟ _ ارنیکا رو بر گردونم . _ هی آراس ! گند نزن به همه چی بزار مطابق نقشه پیش بره . الان همه چی همونطوریه که می خواستیم ، فقط چند قدم دیگه مونده . بعدشم اونا الان فکر می کنن تو مُردی ، اگه بری و ببیننتت چی ؟ _ همه چی همون طوریه که می خواستیم ؟ متوجه حرفات نمی شم ! تا چند دقیقه دیگه ارنیکا باید اینجا باشه و من میارمش . با تحکم : آراس ! تو هیچ جا نمی ری ! آره همه چی طبق نقشه است . ما می دونستیم که با رفتن ارنیکا دیگه برگشتی در کار نیست . _ یعنی چی که برگشتی در کار نیست ؟ امیر هیچ می فهمی چی داری می گی ؟ _ آره می فهمم خوبم می فهمم . فکر کردی اون آشغال چرا در به در دنبال ارنیکاس ؟ اون تایلر عوضی چشمش ارنیکا رو گرفته . منم برام مهم نیست که چه بلایی سرش میاد ، کم مونده به همه چی برسیم پس گند نزن به.. آن قدر عصبانی شده بودم که رگ های گردنم برجسته شده بود . خون در صورتم می دویید و حتم داشتم سرخ شده ام . حرفش را قطع کردم و با صدای بلندی که در برابر امیر از من بعید بود گفتم : _ قرار ما این نبود ! این همه محافظ لعنتی واسه این بود که الکی نفرستیمش تو دهن شیر ! اون وقت می گی هیچ برگشتی تو کار نیس؟ امیر اگه تو عین خیالتم نیست باشه اما اون دختر برای من مهمه ! جمله ی آخر را تقریبا داد کشیده بودم . عصبانی کنارش زدم و در را باز کردم . دو نفر مقابلم ظاهر شدند ، حالت دفاعی گرفتم که از آن ها رد شوم ، صدای زمزمه مانند امیر آمد : _ شرمندم داداش ولی نمی ذارم بری یه بلایی سر خودت بیاری . و بعد که داشتم جمله اش را در ذهنم تجزیه و تحلیل می کردم بوی تندی زیر بینی ام پیچید و سرم سنگین شد ‌. دیدم تار شد و قبل از آنکه روی زمین پخش شوم همان دو نفر در دیدرس نگاهم قرار گرفتند و بعد خلسه ای سنگین... ** فضای اطراف در حال حرکت بود و تکان تکان می خورد . چند دقیقه که گذشت همه چیز ساکن شد و دیدم واضح تر شد . فضای اتاق کاملا تغییر کرده بود و خبری از جلیقه و پالتوی مشکی ام که پوشیده بودم نبود . گیج و بم اطراف را نگاه می کردم که کم کم همه چیز به خاطرم آمد . زیر لب زمزمه کردم : امیر لعنتی ! پشت گردنم بد جور تیر می کشید . از روی تخت به سختی بلند شدم و همان طور که دستم را به دیوار گرفته بودم تا تعادلم را حفظ کنم از اتاق بیرون رفتم. صدای پچ پچ امیر و چند تفر دیگر می آمد . به سمت صدا حرکت کردم . همین که از دیوار دور شدم باز سر گیجه ی مهیبی سراغم آمد و انگار زمین زیر پایم کج شده باشد به یک باره و تلو تلو خوران پخش زمین شدم . امیر تازه متوجه من شد و از جایش برخاست ، با قدم های بلند به سمتم می آمد و زیر لب صدایم می کرد . زیر بازوهایم را گرفت و کمکم کرد دستانم را حائل زمین کنم و بنشینم . خیره به چشمانش نگاه می کردم . متوجه سنگینی نگاهم شد و نگران نگاهم کرد : _ خوبی داداش ؟ چی شدی یهو ؟ سرت گیج می ره ؟ لب های خشکیده ام را با زبان تر کردم و به سختی چند کلمه را از بین لب های کلید شده ام بیرون فرستادم : _ولم کن امیر. صدایم بم و ترسناک شده بود . در حالی که با چشم کل اطراف را بررسی می کردم دنبال جلیقه و پالتوی مشکی ام بودم . _ الان ‌وقتش نیست آراس !
  12. 12 امتیاز
    پارت بیست و دوم رفتم سر یخچال که چشمم به نون و پنیر و سبزی که توی یه سینی گذاشته شده بود افتاد . منم که غذا بلد نبودم درست کنم ، نون رو برداشتم و لقمه درست کردم . خودم که کلا سبزیجات متنفر بودم ولی همه که مثل من نیستن ... به سمت اتاقش رفتم و تقه ای به در زدم . صدای اهنگ قطع شد و گفت : بیا تو... در رو باز کردم ، روی تخت دراز کشیده بود . وارد اتاق شدم و توی یک قدمیش ایستادم ، لقمه رو به سمتش گرفتم . با اخم گفت : چیه؟ گفتم : مگه گشنت نبود ؟ اخمشو شدید تر کرد و از دستم قاپیدش . چیزی نگفتم و خواستم برم که آروم گفت : مرسی منم مثل خودش آروم ، خواهش میکنمی گفتم و اومدم توی اتاق. خیلی خوشم اومد که شعور داشت و تشکر کرد . افتادم روی تخت که صدای مسیج گوشیم بلند شد . سپیده بود : میبینم که خوب داری خونه خواهر پوری حال میکنیا ! نازی از اونور با اهورا گرم گرفته ، توعم از اینور با این پسره سرت گرمه . براش نوشتم : گرم چیه ؟ فقط میخوام فکر اون نامزد گلابیش از سرش بیوفته انقدر عذاب نکشه . نمیدونم باید چیکار کنم ! تو راهی نداری؟ بعد چند مین جواب داد : یه راه خیلی خوب سراغ دارم... با کنجکاوی به صفحه نگاه کردم و بالاخره یه نقشه توپ چیدیم . ******** با صدای خوردن چیزی به در از جا پریدم . با قیافه وحشت زده و خواب آلود به شروین نگاه کردم که خودشو با زور به در نگه داشته بود و داشت سرفه میکرد . سریع بلند شدم و به سمتش رفتم : چیشده شروین ؟ چته؟ تند تند نفس می کشید و با دستش شکل اسپری رو نشون میداد . سریع پرسیدم : کجاست ؟ اسپری کجاست؟ به سختی گفت : آشپزخونه... دویدم به سمت آشپزخونه و کشو هارو گشتم . سومین کشو رو باز کردم که اسپری آبی رنگی دیدم . برش داشتم و اسپری رو تکون دادم و بعد گذاشتمش توی دست شروین . چند بار اسپری رو فشار داد تا نفسش بالا اومد ، شونشو گرفتم و نشوندمش روی تخت . اصلا حواسم نبود با لباس خواب گشاد طرح مرد عنکبوتی جلوش وایسادم ...
  13. 12 امتیاز
    #پارت_نهم عاطفه و احسان ، در میان کنجکاوی خانواده هایشان ، طبق قراری که باهم گذاشتند به باغ فردوس آمدند و با حرف زدن و چشم دوختن به همدیگر ، تمام مدت دلتنگیشان را جبران کردند . احسان خیلی اصرار داشت که هرچه زودتر باهم ازدواج کنند و این دوره نامزدی را تمام کنند . عاطفه هم خودخواستار همین ازدواج بود ؛ اما از احسان کمی صبر خواست ، تا بعد از گرفتن خبری از عارف به این موضوع فکر کنند ؛ احسان هم متقابلا قبول کرد . شب شد . در حین برگشت به خانه ، ناگاه ماشینی جلوی پای احسان با صدایی وحشتناک ترمز کرد . عاطفه و احسان با چشمهایی گرد شده ، به راننده نگاه میکردند . در باز شد و دختر عموی احسان از ماشین پیاده شد . عاطفه و احسان ، متعجب تر از قبل به سمیرا ( دختر خاله احسان ) نگاه کردند . سمیرا ، با آن لباس های فاخر و چشمهایی پف کرده و گریان جلو آمد . خیره به احسان تنها اشک میریخت . احسان با ترس به چشمهای گریان سمیرا زل زد و با من من از او پرسید : _ سمیرا ... چرا .. چرا گریه میکنی ؟! ... چیزی شده ؟ سمیرا هق هق گریه اش بیشتر شد . دستش را جلوی دهانش گرفت تا هق هق اش را در گلو خفه کند . اینبار عاطفه روبروی سمیرا ایستاد و او را تکان داد و پرسید : _ گریه نکن ... حرف بزن .. بگو چی شده ! سمیرا نگاهش را از چشمان احسان دزدید و در همان حال زمزمه کرد : _ خاله ... با همین یه کلمه ای که از دهان سمیرا خارج شد ، احسان عصبی به موهایش چنگ زد و پشتش را به عاطفه و سمیرا کرد . طاقت شنیدن حرف ناراحت کننده ای در مورد مادرش نداشت . عاطفه ترسان از سمیرا خواست که حرفش را ادامه دهد . سمیرا اب دهانش را قورت داد و گفت : _ خاله ... سکته کرده ! عاطفه بی اختیار نالید : _ آه .. خدای من ! و دستش را جلوی دهانش گرفت . احسان چشمانش را به روی هم گذاشته و اشک میریخت . سمیرا به سمت احسان قدم برداشت و در همان حال که کت احسان را میکشید ، خطاب به عاطفه گفت : _ ببخشید عاطفه جون ... منو فرستادن که احسان رو ببرم بیمارستان ... اگر برات ممکنه ... خودتو با یه وسیله دیگه به خونه برسون ! سپس بعد از تمام شدن حرفش ، بدون اینکه فرصتی برای حرف زدن به عاطفه بدهد ، احسان را با آن حال خراب سوار ماشین کرد و بعد ماشین با صدایی گوشخراش از جا کنده شد و رفت . هنوز عاطفه مات و مبهوت به جایی که ماشین تا چند ثانیه پیش ایستاده بود ، نگاه میکرد . چقدر زود صحنه ها برایش اتفاق افتادند . ترمز ماشین ... خبر سکته سمانه خانوم ... تغییر حال خوب احسان به حالتی آشفته و عصبی ... سوار ماشین شدن احسان و سمیرا ... از جا کنده شدن ماشین ... و ... تنها ایستادن میان این محل غریب ! عاطفه نمیدانست حال باید چکار کند . قطره اشکی غلتان ، بی اختیار به روی گونه اش سر خورد . هوا تاریک ، تاریک شده بود . همانطور که چشمانش به خاطر اشک ، از همیشه براق تر و روشن تر شده بودند ، در میان جمعیتی نا آشنا و غریب قدم برمیداشت . واقعا نمیدانست به کجا باید برود ؛ در محل شمال تهران بود . جایی که کمتر کسی چادر به سر میکرد . افرادی که از کنار عاطفه عبور میکردند با نگاهی پر تمسخر ، در گوش هم پچ پچ میکردند و آرام میخندیدند . عاطفه این مکان را انتخاب کرد ، چون میدانست احسان برای آمدن به اینجا راحت تر است ؛ زیرا خانه شان نزدیک به اینجا بود . این اولین باری بود که تنها ، در محلی غریب قدم بر میداشت . آخر چطور احسان به خود اجازه داد که عاطفه را تنها در اینجا رها کند ؟! چطور غرورش اجازه داد ؟! . درست بود که مادرش سکته کرده بود ؛ اما دلیل نمیشد که عاطفه را همینطوری رها کند و برود ! عاطفه در فکر و خیال خود غرق بود ؛ طوری که متوجه نشد پا به خیابان گذاشته و ماشینی در فاصله 10 متری او با سرعت به سمتش می آید . عاطفه زمانی به خود می آید که دیگر دیر شده و در میان زمین و هوا معلق است ... *** _ خانم رضوی ؟! ... خانم رضوی ؟! ... لطفا سریع بیاین ، سرمش تمومه ! سپس صدای قدمی که وارد اتاق می شود و پچ پچ هایی که با دکتر میکند ، سکوت اتاق شکسته میشود . _ آقای دکتر ، حالش چطوره ؟ _ فعلا مطمئن نیستیم ... باید یه سری معاینات انجام بشه ! _ یعنی چی ؟! .. پس از یه ساعت پیش تاحالا شما چیکار میکردین ؟ _ آقای محترم ! ... من که بیکار نیستم ! ... تازه وقت کردم بیام سراغ این خانم ! _ خیله خب .. فقط هرچه سریعتر ! _ تا اینجا فقط مطمئنم که پاش شکسته ! _ یا خدا ! _ آخه چطور این خانم رو وسط جاده ندیدید ؟! _ به نظرتون ، یه خانم ، اونم وسط جاده ، شب ، با چادر سیاه ، قابل شناساییه ؟!! ... حرفا میزنید آقای دکتر ! _ خب یه جورایی هم بهتون حق میدم ! عاطفه با صدای بحث آن دو ، به زور لای پلک هایش را از هم باز کرد و با دید تار نالید : _ احسان ! اما صدایی آشنا جوابش را نداد ؛ تنها مردی جوان ، با قدی بلند و هیکلی تقریبا چهارشانه و خوش سیما ، با دیدن چشمان باز عاطفه ، با خوشحالی از همانجا دکتر را صدا زد : _ دکتر ... دکتر ... بیاین به هوش اومد ! سپس با آن چشمهای نافذ و سیاه ، به چشمان دریایی عاطفه خیره شد و ادامه داد : _ شما حالتون خوبه ؟! عاطفه تنها در جواب نالید و گریه کرد : _ نه ! ... پام خیلی درد میکنه ! سپس اضافه کرد : _ اینجا کجاست ؟! ... چه اتفاقی برای من افتاده ؟! مرد جوان ، آب دهانش را به سختی قورت داد و در پاسخ گفت : _ چیزی نیست ... فقط یه تصادف کوچیک کردید ! عاطفه با چشمهایی گرد شده و با صورتی خیس از اشک ، تنه اش را بالا کشید و زیر لب زمزمه کرد : _ تصادف ؟! مرد ، غرق شده در آن چشمهای آبی ، پاسخی نداد ؛ یعنی نمیدانست که چه بگوید . در همان حال ، صدای دکتر بند نگاهشان را پاره کرد : _ خب ، خب ... مریض چُلاق شده ما چطوره ؟! عاطفه از صفت چُلاق ، اخمی کرد و سرش را پایین انداخت . _ انگار خیلی توپت پره دختر خانوم ! _ خانوادم اینجا نیومدن ؟! _ نه ... مثل اینه که هنوز خبری بهشون نرسیده ! عاطفه بی قرار چشمهایش را به روی هم گذاشت . حتما تا به حال دلشان هزار راه رفته و برگشته ! دکتر چیز هایی روی کاغذ در دستش نوشت و بعد به مرد جوان داد و گفت : _ برو اینارو براش بگیر ! مرد نیم نگاهی به سمت عاطفه انداخت و با قدمهایی بلند از اتاق خارج شد . چقدر قیافه اش در نظر عاطفه آشنا می آمد ؛ اما نه زیاد ! عاطفه تمام مدت در این فکر بود که خانواده اش چه حالی دارند ؛ آیا احسان هم تا حالا از غیبت عاطفه مطلع شده یا نه ؟! با یادآوری اسم احسان ، پوزخندی گوشه ی لب عاطفه نشست . اگر عاطفه برای او ذره ای اهمیت داشت ، هیچوقت او را تنها رها نمیکرد به امان خدا تا این اتفاق برایش بیوفتد ! عاطفه زیر لب برای خود زمزمه کرد : _ خوب خودتو نشون دادی آقا احسان ! ***
  14. 12 امتیاز
    #پارت_ششم در مرداد ماه سال 1367 ، در رادیو و تلویزیون خبر پیچید که با پذیرش قطعنامه شماره 595 توسط ایران و عراق ، جنگ هشت ساله به پایان رسید و بزودی سربازان و رزمندگان به شهرشان باز خواهند گشت . ثریا با شنیدن این خبر اشک شوق از چشمانش سرازیر شد و سریع سجده شکر کرد . زهره و عاطفه به آغوش هم پر کشیدند و دیده شان از اشک خیس شد . تا مدتها مردم در کوچه و خیابان جمع میشدند تا به استقبال رزمندگان تازه از جنگ برگشته روند و به امید اینکه فرزندان خود هم در میان آنها باشند در جمعیت چشم میچرخاندند ... *** چند روز گذشت ... اکثر خانواده ها فرزندانشان به آغوششان بازگشته بود و هنوز که هنوز بود خبری از عارف نشده بود . تنها کار ثریا نشستن روی تخت چوبی بود و زل زدن به درودیوار در سکوت سرد حیاط ... تمام خاطراتی که از عارف داشت را به یاد می آورد ... با به یاد آوردن خاطرات ، اشک بود که از چشمانش سرازیر می شد . عاطفه و زهره هم هرکار می کردند تا ثریا را از آن حال و هوا در بیاورند . ثریا با مرور خاطرات بیشتر خود را شکنجه می کرد و تنها زیر لب میگفت : _ عارف من دیگه بر نمیگرده ... دیگه بر نمیگرده ! و با گفتن این جملات ، بغض بود که در گلوی عاطفه و زهره جمع میشد اما سعی میکردند که جلوی ثریا بغضشان را قورت دهند اما برایشان سخت بود ... عبدالله هم دور از چشم ثریا در خلوت خود گریه میکرد . تا در کنار ثریا بود لبخند میزد و با بچه ها شوخی میکرد تا ثریا را از آن حس و حال دلشوره ای که دیگر عارف برنمیگردد در بیاورد اما بی فایده بود . *** یک روز که عاطفه بر پشت پنجره اتاقش نشسته بود و کتاب می خواند ، ناگهان صدای زنگ ، در حیاط پیچید . عاطفه به سختی چشمانش را از نوشته های کتاب گرفت و بی حوصله چادری گل دار که بر روی تخت انداخته بود به سر کرد و با لب و لوچه ای آویزان به سمت در رفت تا آن را باز کند . پشت در ، به خیال آنکه مادرش از خانه ی کوکب خانم آمده غرغر کنان گفت : _ چرا اینقدر دیر کردی .. ظهر شد ! ... چیکار میکردی اونجا ؟! ... از گشنگی شکمم به قاروقور افتاد به خدا !! و در را با شتاب باز کرد . با باز شدن در ، جوانی قد بلند با چهره ای خندان نمایان شد . عاطفه چشمانش را از روی صورت مهربان و خونسرد او برنمی داشت . پس از مکثی کوتاه ، وقتی صحبتی بین آندو صورت نگرفت ، جوان سکوت را شکست و آرام زیر لب گفت : _ سلام ! عاطفه بدون آنکه نگاهش را از چهره خسته او بگیرد ، لبخندی ملیح زد و در جواب گفت : _ سلام ! _ خوبی ؟ _ آره ! _ خوبی ؟ _ آره ! _ خوبی ؟ اینبار بغضی که در گلوی عاطفه جمع شده بود شکست و با افتادن اولین قطره اشک جواب داد : _ نه ! مرد جوان نفس عمیقی کشید . دست چپش را به درگاه در تکیه داد و سرش را به آرامی جلوی صورت عاطفه گرفت . لبخند تلخی زد و خیره در چشمان عاطفه گفت : _ می دونستی این چشما ... همیشه زودتر از زبونت تورو لو میدن ؟ عاطفه چیزی نگفت ؛ تنها و تنها مظلومانه اورا نگاه میکرد . مرد جوان با دیدن نگاه مظلومانه عاطفه سرش را ناگهانی عقب داد و خنده ی آرامی کرد . عاطفه از خنده ی او ناراحت شد و با اخمی کمرنگ روبه او گفت : _ الآن تو داری به چی میخندی ؟ مرد جوان با چشم هایی شیطنت بار به به چهره عاطفه زل زد و خیلی آرام و صادقانه جواب داد : _ به تو ! عاطفه سگرمه هایش در هم رفت . تا دهان باز کرد چیزی بگوید ، مرد جوان با احساس ناراحتی گفت : _ نمی خوای دعوتم کنی بیام تو ... آخه خیلی خستمه ! عاطفه پوزخندی صدادار زد و با طعنه روبه او گفت : _ همچین میگه خیلی خستمه انگار از شلمچه تا اینجارو یه نفس دوییده ! سپس با اشاره به سر تا پای او ادامه داد : _ حالا چرا لباساتو عوض نکردی و با این لباسا اومدی اینجا ... چرا کوله پشتیتو خونه نذاشتی ؟ مردک جوان آهی کشید و به نقطه ای نامعلوم خیره شد . سپس زمزمه وار زیر لب جواب داد : _ آخه از شلمچه تا اینجارو یه نفس دوییدم ! ... وقت نکردم برم خونه ! عاطفه که حسابی کفرش در آمده بود به حالت قهر رویش را برگرداند و در را به روی آن جوان بست . مرد جوان که از سرکار گذاشتن عاطفه خنده اش گرفته بود ؛ در همان حال به در می کوبید و عاطفه را صدا می زد : _ عاطی ... عاطفه جان ... در رو باز کن . به خدا بهت راستشو گفتم ! ... عاطفه ؟ ... چرا درو باز نمیکنی ؟ عاطفه که پس از بستن در ، به در تکیه داده بود با حرص جواب داد : _ تو جون به جونتم کنن هنوز همون احسانی و عوض نمیشی ! احسان دوباره خنده اش گرفت و اینبار گفت : _ باور کن بهت دروغ نگفتم عاطی ! عاطفه انگشت اشاره اش را در دهانش گذاشت و کمی با دندان اورا گاز گرفت و گفت : _ اِه ، اِه ، اِه ، اِه ، اِه ... آخه تو چقدر دروغ میگی ! ... کدوم آدم عاقلی توی این دور و زمونه از شلمچه تا تهران رو با پای پیاده میاد !؟ احسان باز هم نتوانست جلوی خنده ی خود را بگیرد و در همان حال باز جواب عاطفه را از پشت در داد : _ آره ، آره .. تو راست میگی ! ... این تیکه رو بهت دروغ گفتم ! .. اما ... _ اما چی ؟ ... ببین من حوصله یه دروغ دیگرو ندارما ! _ نه به خدا ... این یکی رو دیگه راست میگم ! _خیله خوب .. حالا قسم نخور حرفتو بزن ! _ باشه .. گوش کن ! .. من از شلمچه که به تهران رسیدم ، یک راست اومدم اینجا ! ... باور کن حقیقتو گفتم . _ یعنی توقع داری دروغ به این بزرگی رو باور کنم ؟! _ به خدا راستشو گفتم ! اینبار عاطفه حرصی تر از قبل تکیه اش را از در گرفت و در را باز کرد . احسان که شانه اش را به در تکیه داده بود شوک زده از این عمل ناگهانی ، به داخل حیاط پرت شد . عاطفه خیره به احسان که در حال تکاندن لباس هایش بود گفت : _ آخه توی بچه ننه چطور توقع داری باور کنم که اول به جای رفتن به خونه و دیدن مامان جونت اومدی اینجا ؟! احسان با شنیدن این سوال از عاطفه ، دست از تکاندن لباسش کشید و نیشش تا بناگوش باز شد و در جواب عاطفه گفت : _ آخه یه کار مهمتر داشتم ! عاطفه چشمانش را ریز کرد و مشکوکانه پرسید : _ چه کار مهمتری داشتی ؟! احسان در جواب ، خیلی عاشقانه ، خیره در چشمان عاطفه پاسخ داد : _ دیدن تو ! عاطفه پشت چشمی نازک کرد و لبخندی کمرنگ بر لبانش نقش بست . احسان دستانش را از هم باز کرد و نفس عمیقی کشید . سپس آرام و آهسته به سمت تخت چوبی ، زیر سایه درختان رفت و بر روی آن نشست . عاطفه با محبت از او پرسید : _ چایی تازه دم داریم ... میخوای بیارم ؟ _ بیاری ممنون میشم ! عاطفه سر به زیر وارد خانه شد . با دقت تمام ، فنجان هارا داخل سینی گذاشت و چایی تازه دم و خوش عطر را درون آنها ریخت . سپس سینی چای را برداشت و پس از کشیدن نفسی عمیق ، لبخندی بر لب زد ؛ از آن لبخندهایی که احسان دوست داشت تنها و تنها برای خودش بزند . با قدم هایی آرام و با لبخندی خونسرد وارد حیاط شد . احسان از همان دور چشم از او بر نمیداشت . تازه از اینجا بود که متوجه شد در این دوسال چقدر دلتنگ و مهتاج او بوده است . عاطفه سینی چایی را روی تخت گذاشت و روبه احسان در حالی که زیر نگاه خیره او گونه هایش از شرم سرخ شده بود ، زیر لب گفت : _ بفرمایید ! احسان ناگهان به خود آمد و برای این که جَو را عوض کند با لبخند یک فنجان چایی برداشت و پر انرژی پاسخ داد : _ مچکرم ... لطف کردی ! عاطفه خیلی آهسته گفت " خواهش میکنم " به قدری که خودش هم به زور شنید چه گفته ! احسان جرعه ای از چای را نوشید و در حالی که در سکوت حیاط را نظاره میکرد ، انگار چیزی یادش افتاده ، چایی را سریع بر روی تخت گذاشت و روبه عاطفه پرسید : _ راستی ! ... کارهایی روکه قبل از رفتن بهت گفتم انجام دادی ؟ و منتظر به چشمان عاطفه زل زد . عاطفه لبخند دندان نمایی زد و در جواب سرش را به نشانه تایید تکان داد . احسان هم متقابلا لبخند زد و با خوشحالی ادامه داد : _ خب حالا یکی از شعرهای مورد علاقتو بخون ... دوست دارم بدونم تا چه حد پیشرفت کردی ! عاطفه آرام و مطیع ، زیر نگاه مشتاقانه احسان از جا برخاست . آرام ، آرام قدم برداشت و در کنار حوض ایستاد . نگاهش به درختان توی باغچه افتاد که به خاطر آغاز فصل پاییز ، برگ هایشان روبه زردی میرفت . ناگهان شعری زیبا از فروغ فرخزاد در ذهنش آمد ؛ شعری که به آن علاقه خاصی داشت ! عاطفه ، نیم نگاهی به احسان انداخت و با لبخندی تلخ ، دهان باز کرد و گفت : _ کاش چون پاییز بودم ! آنگاه صدایش را لطیفتر از قبل کرد و با شوری بیشتر ادامه داد : _ کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم برگ های آرزوهایم یکایک زرد میشد آفتاب دیدگانم سرد میشد آسمان سینه ام پر درد می شد ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد وه ... چه زیبا بود اگر پائیز بودم وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم سپس روبه احسان کرد و خیره در چشمان او ادامه داد : شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی در کنارم قلب عاشق شعله می زد در شرار آتش دردی نهانی نغمه من ... همچو آوای نسیم پر شکسته عطر غم می ریخت بر دل های خسته پیش رویم : چهره تلخ زمستان جوانی پشت سر : آشوب تابستان عشقی ناگهانی سینه ام : منزلگه اندوه و درد و بدگمانی کاش چون پائیز بودم ... کاش چون پائیز بودم ( فروغ فرخزاد – اندوه پرست ) احسان با لبخندی تحسین آمیز به چهره عاطفه زل زد و گفت : _ عالی بود ... میبینم که خیلی پیشرفت کردی ! عاطفه در جواب تنها لبخندی زد و چیزی نگفت . احسان نگاهش را از چهره عاطفه نمیگرفت ؛ احساس میکرد که عاطفه چیزی میخواهد بگوید . طبق گفته ی خودش ، چشمان عاطفه زودتر از زبانش او را لو میدهد . احسان خیلی آرام روبه عاطفه که سرش را پایین انداخته بود گفت : _عاطفه ؟ عاطفه آهسته سرش را بالا آورد و سوزناک اورا نگاه کرد . با نگاه عاطفه ، احسان لحظه ای حس کرد که دلش لرزید . او هیچوقت عاطفه را به این گونه ندیده بود . او در چشمان عاطفه حلقه ای اشک دید ؛ پس با نگرانی پرسید : _ چیه ؟ ... چیزی میخوای بگی که نمیتونی ؟ ... یادمه که بهم گفتی حالت خوب نیست ! عاطفه سرش را به طرفین تکان داد و باز هم سکوت کرد . بغض در گلویش جمع شده بود و نمیتوانست حرفی بزند . تنها و تنها برای اینکه احسان را از این حالت نگرانی بیرون آورد زیر لب گفت : _عارف ! احسان با شنیدن اسم عارف ، رنگ از رخسارش پرید . عاطفه که متوجه پریشان حالی احسان شد ، با ترس و دلهره گفت : _ چرا اینجوری شدی تو ؟ ... چیزی هست که نمیخوای به من بگی ؟! احسان لبخندی مصنوعی زد و با صدایی گرفته پاسخ داد : _ نه چیزی نشده ! عاطفه مشکوکانه ادامه داد : _ یادمه آخرین باری که اومدین اینجا بهم گفتین که توی یک عملیات شرکت میکنین و از این بابت خوشحال بودین که کنار هم هستین ! ... لطفا بهم راستشو بگو .. چیزی هست که نمیخوای من بدونم؟ و مضطربانه به چشمان احسان خیره ماند . احسان رنگ نگاهش تغییر کرد و جایش را غم داد ؛ او در چشمان عاطفه التماس را میدید . نمیدانست چکار کند ! ... دلش میخواست فقط هرچه زودتر آنجارا ترک کند ؛ با وجودی که به شدت دلش برای حرف زدن با عاطفه تنگ شده بود! احسان روبه عقب دراز کشید . کف دستانش را پشت سرش گذاشت و به آنها تکیه کرد . سپس نفس عمیقی کشید و به روبرو خیره شد . پوزخند تلخی زد و زمزمه وار گفت : _ زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد ... زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دوهم آغوشی یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر " دوباره نگاهش به سمت دو جفت چشم آبی غمگین پر کشید . در همان حال ادامه داد : _ زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازدد ودر این حسی است که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست دل من که به اندازهء یک عشقست به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد به زوال زیبای گل ها در گلدان به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای و به آواز قناری ها که به اندازهء یک پنجره میخوانند ... ( تیکه ای از شعر زیبای فروغ فرخزاد – تولدی دیگر ) با سکوت احسان ، قطره ای اشک از چشم عاطفه غلتان به روی گونه اش سر خورد . احسان چشمانش را به روی هم فشرد و در همان حال که چشمانش را بسته بود ، نفس عمیقی کشید و عاطفه را مخاطب قرار داد و گفت : _ زندگی ! ... زندگی تنها یه واژه نیست .زندگی برای هرکس یه معنایی داره .. به قول شاعر : زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد ... و یا زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد ... میشنوی ؟ ... زندگی به اشکال مختلف خودشو نشون میده ! ... فقط میخوام اینو بدونی که ... زندگی با هر شکلی خودشو نشون بده ، باز هم تا حالا به هیچکس وفا نکرده ! سپس چشمانش را که حلقه ای اشک درونش خودنمایی میکرد ، باز کرد و خیره در چهره خسته عاطفه ادامه داد : _ اینجوری نگام نکن ... سعی کن فقط حرفامو درک کنی ... همین ! سپس به آرامی از جا برخاست ؛ کوله اش را از روی تخت برداشت و به سمت در رفت . همینکه دستش را دراز کرد تا قفل در را باز کند ، با صدای پر از بغض عاطفه سرجایش ایستاد . دلش نمیخواست برگردد ؛ دلش نمیخواست دوباره با آن چهره مغموم روبرو شود . فقط در همان حال ، پشت به او ایستاد و به حرفهایش گوش کرد : _ احسان توروخدا ... احسان نزار چیزی که الآن ذهنمو به خودش مشغول کرده باور کنم ... نزار باور کنم که ... سپس پاهایش از فرط ناراحتی روی هم تا شدند و زانو زنان هق هق گریه اش را سر داد . احسان همانطور که پشت به او ایستاده بود ، چشمانش را به روی هم گذاشت و قطره ای اشک ریخت . اشکی به حال دل سوخته ی عشقش ؛ عشقی که تابه حال رنگ ناراحتی را در چهره اش ندیده بود ! ... اما چکار میتوانست بکند ... ! احسان تنها کاری که میتوانست در این شرایط انجام دهد ، این بود که عاطفه را به حال خود بگذارد . باید عاطفه با این شرایط کنار می آمد ... نه تنها او ، بلکه همه خانواده ! پس کوله اش را به روی دوشش انداخت و بدون اینکه لحظه ای صبر کند ، بی توجه به هق هق های عاطفه از آن خانه بیرون آمد ... *** 
  15. 12 امتیاز
    نگاهی دیگر/پارت اول "به نام خدایی که عشق را آفرید و عاشق را معشوقه عشق کرد؛ به نام خدایی که قلب را آفرید تا درونش گلی با خون بروید؛ به نام خدایی که دل را آفرید تا محبتی در آن جای گیرد؛ وبه نام خدایی که به من قلب داد،تا درونش گلهایی به نام سپیده و شیدا بروید؛ و دلی به من داد تا محبتهای آن دو گل زیبا درونش جای گیرد" *** طبق معمول سرم توگوشیم بود، داشتم پیامامو چک می کردم همشونم از همراه اول بودن خداوکیلی راسته که می گن هیچکس تنها نیست...همراه اول... همینطور که به چرت و پرتام لبخند دندون نمایی میزدم دلارام بهم سقلمه ای زد که پخش صندلیم شدم ،فورا به خودم اومدم ودستی به مقنعه ام که از فرط هیجان کج شده بود کشیدم.بیشتر بچه هاداشتن به من نگاه می کردن . استاد— تهرانی قبل از اینکه من تذکرمو بهت بدم خودت برو بیرووون گردن کج کردم و با شونه های افتاده بدونه ذره ای التماس در کلاسو باز کردم و خودمو انداختم بیرون. ععع از کجا فهمید سرم تو گوشیم بود ! صدایی که بی شباهت به ندایه درونم نبود گفت:احمق جان وقتی یکی سر کلاس کله ش تو خشتکشه و لبخند به لب داره یعنی داره چی کار میکنه؟!اینو دیگه همه می دونن،همــه! چون انصافا حق با اون بود سری تکون دادم که همون موقع تایم کلاس تموم شد و استاد بود که با ابرو های گره کرده بیرون میومد . دنبال استاد روون شدم و با لب و لوچه ی اویزون تو چشماش زل زدم و گفتم: –استاد ببخشید اشتباه کردم استاد—خانم تهرانی من واقعا نمیدونم به شما چی بگم ! بار اولتونم که نیست، یه بار میام می بینم دارین استغفرالله می رقصین ،یه بار دیگه وسط کلاس خطبه می خونین،شما بگو من چه کاری از دستم بر میاد؟ لبخند خجولی زدم که از من بعید بود. —استاد من که گفتم ببخشید به خدا دیگه تکرار نمیشه استاد سری از رویه تاسف تکون داد و از کنارم رد شد. همونطور سر پا وسط راهرو ایستادم. پوفی کردم و یاد یکی از کلاسام با استاد جهانبخش افتادم... استاد در حالی که به نام خدایی رو با خط خوش و خوانا مینوشت گفت : بسم الله الرحمن الرحیم قال رسول الله... من فورا و انصافا بی اراده گفتم : النکاح السنتی کم و بیش صدای خنده بچه ها بلند شد ،استادم که دیگه شناخت کامل رو من داشت ترجیح داد سکوت پیشه کنه و کاریم نداشته باشه که نتیجه میگیریم این طرز ادب کردن جوابگو نیست و با من باید به شیوه ی عهده قاجار رفتار شه. باصدای دلارام از فکر به گذشته بیرون اومدم دلارام—دختره ی چشم سبز تو کی می خوای دست از شیرین بازی هات برداری؟ کمی سرمو به طرفش خم کردم و با صدایه کش داری گفتم: —یعنی میگی این درسو می افتم؟ دلارام—نخیر اتفاقا برعکس این منم که می افتم تو که اینقدر حرصش دادی بعید میدونم حاضر باشه دوباره تحملت کنه کولمو پشتم جا به جا کردم —ای بابا کی مارو تحمل کرده که این استاد دومیش باشه من که ترک تحصیل میکنم بالاخره ...تازه شوهرم میخوام بکنم مدرک پدرک دیگه چه به دردم میخوره؟ دلارام نچ نچی کرد دلارام—ولی من اینده ها دارم واسه خودم مثله تو کوته اندیش نیستم بلند پروازم اخرشم یه شاهزاده یه خوب و اقا و پولدار و دکتر و خوشتیپ و خوش قیافه نصیبم میشه قیافمو کج و کوله کردم واسش —با این اوضاعی که اقا ترامپ واسمون چیده و وضع مالیه همه الان کچله سوار بر خرم نمیاد تو رو بگیره چه برسه به شاهزاده ی سوار بر اسب! دلارام خشمگین شد —جرعت داری دوباره حرفتو تکرار کن از جایی که خیلی وحشی بودگفتم —نه من جرعت ندارم و چون اومده بودیم بیرون فورا سوار ماشین شدم... دلارام بعد از کمی این پا و اون پا کردن با اعصاب خوردی دره ماشینو باز کرد و پشت فرمون نشست و استارت زد. اونقدر ماشین سبک بود با اینکه دلارام چهل پنجاه تا هم بیشتر نمیرفت احساس می کردی سوار لامبورگینی ای! اینم یکی از فانتزیای دلارام بود دیگه. ازنیمرخ بهش چشم دوختم ؛توی آفتاب فقط دماغ قلمیش که به لطف و مرحمته جراحان گرامی اونطوری شده بودبه همراه چشمای قهوه ای و از کاسه در اومدش معلوم می شد .تو روحت دلارام با اون موهای فرت! از حسودی سرمو برگردوندم و زیر لب گفتم —یاد مامانم افتادم بنده خدا چقدر از دستم حرص میخورد آخرشم به دیار باقی شتافت دلارام زبونشو به دندون گرفت وگفت —عیبه آرشیدا اینجوری راجع به مامانت حرف نزن بعد از کمی ساکت موندن با حالته قهر گفتم: —باشه اصلا از اولم همش هوای تو رو داشت به من هویج می داد زنگ تفریحا بخورم بعد به تو موز میداد واقعا آیا این تبعیض نیست؟ ********
  16. 11 امتیاز
    پارت بیست و پنجم ****** شروین : هوی شادی بیا دیگه بدو بدو رفتم سمت اتاقش . خیلی کم کم و میلی متری راه میومد . دست راستم رو دور شونش انداختم و کشیدمش سمت ماشین ( لامذهب مرتد ) رو صندلی کنار راننده نشست ، پشت فرمون نشستم و راه افتادم . چند مین گذشت که ضبط رو روشن کرد و اهنگ گذاشت . اه بازم اهنگ کجای دنیامی ، کلی تحمل کردم تموم شد بالاخره . اهنگ بعدی پلی شد و شروین باهاش شروع کرد به خوندن‌: برو دیگه دوستت ندارم / اسمتو نمیخوام بیارم / برو دیگه نمیخوام به یادت / چشمامو روی هم بزارم / بعدم رفت توی تلگرام و صفحه یکیو باز کرد و ویس گرفت . درحالی که با اهنگ همخونی کرد صداش رو ضبط هم میکرد تا برای اونی که صفحشو باز کرده بود بفرسته ! گریه هات دیگه برام فایده نداره / برو که دیگه تورو شناختمت / بگو به کی بگم گفتنیامو / حالا که به حرف حسودا باختمت/ من توی شهر آرزوهام واسه تو / یه قصر طلایی ساخته بودم / به چه شوقی به چه ذوقی / قلب و دین و ایمونمو ( ایمانمو) باخته بودم / تا این تیکه رو فرستاد و دوباره ویس گرفت : برو دیگه دوستت ندارم / اسمتو نمیخوام بیارم / برو دیگه نمیخوام به یادت/ چشمامو روی هم بزارم / این رو هم فرستاد و گوشی رو خاموش کرد . حتما برای عسل فرستاده دیگه! ولی خوشم اومد خوب بهش گفت . اورین اورین! امشب جشن پوری و مامانه . منو شروین هم آماده شدیم بریم . پوران جون هم که از صبح رفت ، مامان منم که انگار نه انگار مثلا من با یه پسر توی خونم . حالا اگه با پوری ازدواج نکرده بود و طرز فکرش برای عهد بوق میموند ، تیکه تیکم میکرد میذاشت توی فریزر سال بعد نذری میداد .
  17. 11 امتیاز
    پارت بیست و چهارم خمیازه بلندی کشیدم و چشمامو باز کردم . به ساعت موبایل نگاه کردم ، دوازده و نیم ظهر بود . نچ نچ ببین توروخدا حیثت نداشتم از بین رفت ... از روی تخت بلند شدم و بعد اینکه یه مانتو تنم کردم و شال انداختم روی سرم از اتاق بیرون رفتم . به اینور و اونور سرک کشیدم ، خبری نبود . رفتم توی آشپزخونه که یادداشتی روی یخچال توجهمو جلب کرد . با دست خط خیلی خرچنگ غورباقه ای نوشته شده بود : سلام شادی جان من دارم با پوریا میرم خرید و بعدشم میریم بیمارستان کارای اداری شروین رو انجام بدیم ، ساعت یازده قرص قرمزه که روی اپن هست رو بهش بده . نگاهی به اپن انداختم و قرص رو برداشتم . یعنیا توی این دوبار اصلا مثل آدم سر وقت قرص بهش ندادم . به سمت اتاقش رفتم و تقه ای به در زدم . جواب نداد ، در رو باز کردم . هندزفری توی گوشش بود و چشم هاشو بسته بود . نزدیکش رفتم . صدای اهنگ یکم از هندزفری میومد ، بازم آهنگ کجای دنیامی ! دهن این آهنگو سرویس کرد بخدا . با پام تکونش دادم ، سریع چشم هاشو باز کرد و اهنگ رو قطع کرد . شروین : صبح بخیر چیشده؟ من : صبح بخیر ، نه چیزی نشده بیا قرصتو بخور . قرص رو توی دستش گذاشتم . پرسید : پس آب چی؟ گفتم : عه یادم رفت همینجوری بخور دیگه قرص میخوای چیکار ؟ سرشو تکون داد و قرص رو قورت داد . به صندلی میز کامپیوترش اشاره کرد : بشین اونجا حرف بزنیم . باشه ای گفتمو روی صندلی نشستم . ادامه داد : خب بگو ببینم دایی چجوری با بیتا خانوم آشنا شده ؟ گفتم : توی دانشگاه هم کلاس بودن ، مامانم یک سال از پوری اهم یعنی آقا پوریا کوچیک تره و 36 سالشه . سرشو تکون داد . شروین : راستی گفتی چند سالته ؟ من : 18 شروین : اهان منم 25 سالمه . آهانی گفتمو بهش نگاه کردم . ادامه داد : چه ماهی هستی ؟ گفتم : اسفند ، یازده اسفند ... گفت : اوهوم پس تا تولدت خیلی مونده... منم پنج شهریورم حدودا یک ماه دیگه تولدمه . سرمو تکون دادم : چه خوب ! تولدت پیشاپیش مبارک پسر عمه ناتنی ! در ضمن ماهگرد توی کما بودنت هم مبارک . البته دو روز گذشته ولی عیب نداره ... خندید که... عه ! لپ سمت چپش چال میشه ، آخی ناز بشی . منم خندیدم و باهم رفتیم ... به شماها چه اصلا ؟ رفتیم ناهار بخوریم ! تا صبح هم التماس کنید نمیگم چی ازش خواستم . حالا اگه بچه های خوبی بودید شاید بعدا گفتم !
  18. 11 امتیاز
    پارت بیست و سوم وقتی کامل حالش خوب شد‌ ، یه نگاهی از پایین تا بالا بهم انداخت و پوکید از خنده . یه نگاه کردم دیدم بعلــه ، داره به لباسم که روش عکس مرد عنکبوتی درحال تار زدن بود می خندید ! منم پا به پاش خندیدم ... بعد اینکه خنده هاشو کامل کرد گفت : خیلی لباست باحاله از کجا خریدی ؟ منم برم بخرم ! لبخندی زدم . خوب خداروشکر یکم خندید . از این مغرورای بیخود هم نبود که فقط اخم کنه به موقعش مثل آدم میخندید . گفتم : از (....) خریدم . خواستی بری بخری به منم بگو بیام یه چند دست دیگه بخرم . سرشو تکون داد و چیزی نگفت بعد چند مین سکوت از جاش با سختی بلند شد . رفتم سمتش و بازوشو گرفتم و بردمش توی اتاقش و خوابوندمش روی تخت . پتو رو روش کشیدم و خواستم برم که صدام زد : شادی؟ برگشتم : هوم؟ شروین : امشب خیلی اذیت شدیا ! ممنون . لبخندی زدم : دیگه بالاخره یه پسر عمه ناتنی بیشتر نداریم ! خندید : منم یه دختر دایی ناتنی بیشتر ندارم . اوه راستی فردا برام تعریف کن دایی و بیتا خانوم چجوری باهم ازدواج کردن ! گفتم : باشه . شب بخیر ... اونم شب بخیری گفت . در رو بستم و رفتم توی اتاق خودم ، روی تخت دراز کشیدم و به این فکر کردم که اصلا اخلاقش قاطی نیست فقط یه کوچولو عصبانیه اونم بعضی وقتا . اخی . یعنی نقشم میگیره؟ ممکنه شاد شه؟ من قسم میخورم مثل اسمم شادش کنم. قسم میخورم ! با همین فکرا به دنیای بی خبری فرو رفتم...
  19. 11 امتیاز
    #پارت_دوازدهم مهری با اشاره از خدمتکار شخصی اش ، خواست که سرش را جلو بیاورد . سپس در گوش او آرام چیزهایی گفت که زن به نشانه تعظیم کمی کمرش را خم کرد و بعد به قدم هایش سرعت بخشید و از آنها دور شد . عاطفه کنجکاوانه به زن خدمتکار ، که هر لحظه از آنها بیشتر فاصله می گرفت نگاه کرد . مهری متوجه نگاه عاطفه به روی خدمتکارش شد و با لبخندی متکبرانه ، عاطفه را مخاطب قرار داد و گفت : _ زیاد نمی خواد ذهنتو درگیر کنی ! ... به زودی خودت می فهمی ! عاطفه با کمی تعجب ، نگاهش را از جای خالی که تا چند لحظه پیش زن خدمتکار در آنجا حضور داشت ، برداشت . چند دقیقه بعد ، در حالی که زن خدمتکار به سمت آنها می آمد ، پشت سرش چهره اخموی آرمین دیده می شد . مهری با دیدن آرمین گل از گلش شکفت و از همانجا بلند آرمین را صدا زد : _ آرمین ! ... عزیزم معلوم هست تو کجایی ؟! ... نمیگی این عمه پیرت دلتنگت میشه ؟! آرمین با دیدن عمه مهری ، لبخندی بر چهره نشاند و به او نزدیک شد . همین که فاصله را با مهری کم کرد ، خم شد و ابتدا بوسه ای به روی گونه و سپس پشت دستان چروکیده اش زد . سپس قد راست کرد و به چهره خندان مهری زل زد و پرسید : _ حالتون چطوره عمه جان ؟! ... رفع کسالت شد ؟! مهری با محبتی خاص دست آرمین را گرفت و با دست دیگرش شروع به نوازش کرد و جواب داد : _ آره عزیز دلم ... حالم خیلی خوبه ! ... یعنی وقتی تورو میبینم اینجوری سرحالم ! آرمین کمی به لبخندش عمق داد و به اشاره مهری کنارش بر روی مبل مخصوص عمه نشست . مهری همانطور که دستان آرمین را در دست گرفته بود ، با شادی گفت : _ دوست دارم امشب که اینقدر شاد و سرحالی موضوع مهمی رو بهت بگم ! آرمین کنجکاوانه به چهره عمه مهری نگاه کرد و پرسید : _ چه موضوعی ؟! مهری پشت چشمی نازک کرد و گفت : _ یادته بهت گفته بودم دوست دارم برات خودم یه عروس انتخاب کنم ؟ _ بله ... یادمه ! مهری لبخند دندان نمایی زد و بعد به عاطفه اشاره کرد و از آرمین پرسید : _ نظرت درباره اون چیه ؟! عاطفه که فارغ از این دنیا به جمعیت چشم دوخته بود ، ناگهان با حرف مهری ، با چشمهایی از حدقه در آمده به آن دو نگاه کرد . آرمین هم کمی از عاطفه نداشت . هردو با تعجب به یکدیگر چشم دوخته بودند . آرمین که ابتدا اصلا متوجه حضور عاطفه نشده بود و تنها با اشاره مهری او را نزدیک خود دید ؛ حالا هم شوکی بزرگ به هردو وارد شده بود . عاطفه اخمی بر ابروهایش نشاند و با تندی مهری را مخاطب قرار داد و گفت : _ یعنی چی مهری خانم ؟! ... چرا باید یه آقای غریبه درباره من نظر بده !؟ مهری هم متقابلا اخمی کرد و سریع پاسخ داد : _ تو از هر نظر به خونواده ما میای ! ... هم زیبایی و هم باوقار و هم حرف گوش کن ... نمی خوام تورو از دست بدم ... تازه ؛ آرمین هم از سرت زیاده ! ... این جمعیت رو میبینی ؟! ... همه این دخترها آرزوشونه که آرمین دربارشون نظر بده و خودشونو به آرمین بچسبونن ! ... پس ساکت باش و تو کار من دخالت نکن ! عاطفه که در مرز انفجار بود صدایش را کمی بالا برد و روبه مهری و آرمین گفت : _ من چه چیزم شبیه شماست ؟! ... نه بگین ! ... من چه چیزم شبیه شماست ؟! ... عشوه ریختنام ؟ ... یا پوشیدن لباسای آنچنانی ؟! ... شما به من میگین ساکت باشم و تو کار شما دخالت نکنم ؟! ... از کی تا حالا عمه پدری دوستم برام سرنوشتمو انتخاب می کنه ؟!!!... مگه خودم خونواده ندارم ؟! ... مگه سرنوشت من بازیچه دست شماهاست ؟! ... هااان ؟!!! سپس با جدیت راست ایستاد و پوزخندی گوشه لبش زد و ادامه داد : _ پس بگو هدف شما از پرسیدن این سوالای شخصی چی بود ! ... میخواستین منو برای این آقا شازده تور کنین ! ... شما مگه نمی گید همه این دخترا آرزوشونه تا این آقا بهشون یه نگاه بندازه تا خودشونو از سر و کولش آویزون کنن ؟! ... خب برید همین دخترایی که از جنس خودتونن بگیرید براش ! ... من به درد این شازده نمی خورم ! تقریبا همه جمعیت با بالا گرفتن سروصدا ، با تعجب به آنها چشم دوخته بودند . آرمین و مهری هردو خشکشان زده بود . مهری مات و مبهوت دستانش را جلوی دهانش گرفته بود وپلک نمیزد ؛ ناگاه با حس کردن نگاه جمعیت به روی خود ، به خود آمد و با خشم ، به زور عصا ایستاد و داد زد : _ دختره پررو ! ... درموردت اشتباه فکر می کردم ... راست میگی ... از کی تاحالا هرزه ها عضو خانواده ما شدن ؟! ... گمشو برو از خونه بیرون ! عاطفه بار دیگر جوش آورد و با صدای خفه ای که فقط مهری و افراد دوروبرش شنیدند تهدید آمیزگفت : _ حق نداری به من و خونوادم بگی هرزه ! ... خونواده من پاکن ! ... برادرام پاکن ! ... پدر و مادرم پاکن ! .... بزرگتری ، احترامت واجبه ... نزار بیشتر از این رومون توی روی هم بازشه ! سپس با قدمهایی بلند به سمت درب خروجی سالن رفت که ناگهان انگار چیزی به یادش آمده باشد برگشت . آرمیتا را صدا زد و وقتی آرمیتا به نزدش آمد ، از او خواست تا چادرش را بیاورد . آرمیتا به آرامی سرش را تکان داد و به طرف اتاقش رفت تا چادر عاطفه را بیاورد . صدای پچ پچ های جمعیت ، حسابی روی اعصابش بود . دوست داشت هرچه زودتر این جهنم را ترک کند . هنوز قفسه سینه اش از فرط عصبانیت ، بالا و پایین می رفت . آرمیتا ، چادر به دست ، به سمت عاطفه آمد و چادر را به دستش داد . عاطفه طبق عادت همیشگی اش موقع انداختن چادر به سرش بسم اللهی گفت و چادر را با دست گرفت تا از سرش نیفتد ؛ سپس از سالن خارج شد و از پله ها با خونسردی پایین رفت . آرمیتا برای بدرقه همراهش شد . عاطفه نگاهی به آرمیتا انداخت و با تمسخر او را مخاطب قرار داد : _ پس بگو اول مهمونی وقتی بهت گفتم اگر از اینجا برید دلم برات تنگ میشه ؛ گفتی به خودت بستگی داره ! ... منظورت از حرفت جواب من به خواستگاری آقا داداشت بود ؟! ... همتون دستتون تو یه کاسه بود که منو اینجا بکشونید ؟! پا روی پله آخر که گذاشتند ، ناگهان صدای آرمین حرکتشان را کند کرد ؛ اما عاطفه منتظر آرمین نایستاد و با تکان دادن سرش به حرکتش سرعت بیشتری بخشید و سعی داشت از آرمین فاصله بگیرد . اما اینکارش بی ثمر بود و آرمین بالاخره خودش را به عاطفه رساند و روبه رویش ایستاد . _ صبر کنید عاطفه خانم ! عاطفه سرش را بالا نیاورد تا مبادا با آرمین چشم تو چشم شود ؛ در همان حال که با چهره ای در هم به زمین خیره شده بود زیرلب گفت : _ لطفا برید کنار ! ... دیر وقته ، باید برم ! و از کنارش قدم برداشت و به راهش ادامه داد ؛ اما آرمین ول کن نبود و باز سد راهش شد . _ عاطفه خانم ... من از طرف عمه معذرت می خوام ! ... می دونم حرف بیجایی زد ! ... راستشو بخواین منم هنوز که هنوزه از حرف عمه گیجم ! ... عاطفه با ناراحتی سرش را بالا گرفت . اما همین که سرش را بالا آورد ، چشمانش به چشمان نگران آرمین گره خورد . چشمانی به سیاهی شب که نفوذگر خوبی بود ! تا لحظاتی هر دو غرق در چشم یکدیگر بودند که ناگهان آرمین بی اختیار گفت : _ چشماتون اونقدر شفاف و زیباست که میشه از توش باتن پاکتون رو دید ! عاطفه با خجالت بند نگاهشان را پاره کرد وزیر لب گفت : _ لطفا این حرفارو نزنید ... برید کنار ، باید برم ! آرمین باز پرسید : _ با چی می خواید برید ؟! عاطفه از کنارش رد شد و متقابلا پاسخ داد : _ یه ماشین دربست می گیرم میرم ! _ خب صبر کنید خودم می رسونمتون . _ لازم نیست . خودم میرم ! آرمین کمی این پا و آن پا کرد . سپس به طرف عاطفه برگشت و خیره به رفتن عاطفه شد . نمی دانست چرا میان این همه دختر که اطرافش بودند ، عاطفه برایش حکم یک دختر کامل را داشت ؛ هم زیبا بود ، هم متعصب ، هم مغرور ، هم باوقار و هم خوش اخلاق ! ... چیزی هایی که در نظر آرمین به سختی در دختران دور و برش پیدا می شد . برای لحظه ای به خود آمد . عاطفه دیگر در حیاط حضور نداشت . به پشت سر خود نگاه کرد . هیچکس در آن اطراف نبود . خود تنها و تنها وسط حیاط ایستاده و به جای خالی عاطفه نگاه می کرد . برای اینکه از هپروت بیرون بیاید سرش را به چپ و راست تکان داد و خیلی ناگهانی به قدمهایش سرعت بخشید و به طرف درب خروجی حیاط دویید . وارد کوچه خلوت شد . نگاهی به چپ و راست کرد . کسی نبود . مطمئن بود که این موقع شب ماشین به سختی پیدا می شود ؛ و اگر ماشینی هم بود ، حتما ولگرد های خیابانی بودند ! پس با خیال اینکه حتما کسی مزاحم عاطفه می شود ، اخمی بر چهره نشاند و به حیاط برگشت . سریع به طرف ماشینش رفت و سوار شد . تا ماشین را روشن کرد ، پایش را محکم به روی پدال گاز فشار داد و ماشین با صدای گوشخراشی از جا کنده شد . *** دیگر نا امید شده بود . همه ی کوچه هارا گشته بود اما اثری از عاطفه نبود . با خود گفت : _ حتما اشتباه فکر کردم و ماشین دربست گرفته و رفته ! اما همین که دور زد تا برود ، سروصدایی به گوشش رسید . اول فکر کرد که خیالاتی شده است ؛ اما کمی بیشتر که گوش داد فهمید که درست شنیده است . ماشین از حرکت ایستاد . آرمین سرش را برگرداند و از روی شانه چپش به کوچه بن بست تاریک نگاه کرد . چشمانش را ریز کرد و خیره تر از قبل به سیاهی کوچه چشم دوخت . صدای جیغ زنی به گوش می رسید و صدای خنده های مستانه چند مرد ! ... آرام در را باز کرد و بیرون آمد و به همان آرامی در را بست . آهسته و محطاتانه قدم برداشت و به سمت کوچه بن بست رفت . هرچه نزدیکتر می شد ، صدا بلندتر و صدای زن در نظرش آشناتر می شد ؛ تا آنجا که متوجه شد صدا ، صدای عاطفه است ! ... با شناختن صدا دیگر نتوانست تاب بیاورد و به سرعت قدمهایش افزود . نزدیک که شد ، در میان تاریکی قامت بلند دو مرد را دید که وحشیانه چادر عاطفه را از سرش می کشیدند و قصد کشیدن روسری اش را داشتند که ، با فرود آمدن مشت آرمین به صورت یکی از مردها ، کارشان ناتمام ماند . مرد دیگر که از سر مستی شل و ول راه می رفت ، به سمت آرمین خیز برداشت و مشتش را بالا برد که ناگاه آرمین دستش را میان زمین و هوا گرفت و مشت خود را نثار صورتش کرد و وقتی به زمین افتاد لگد محکمی به پهلویش زد . عاطفه با چهره ای رنگ پریده تماشاگر این صحنه بود . ناگهان همان مردی که ابتدا مشت خورده بود ، به سرعت از روی زمین بلند شد و مشتی به صورت آرمین زد . آرمین عصبانی تر از قبل کت مرد را در چنگ گرفت و با زانو به شکمش ضربه زد . او وقتی قیافه مچاله شده آن دو نفر را دید سرش را به طرف عاطفه برگرداند و به او نگاه کرد . موهایش را که بر روی پیشانی اش ریخته بود ، با دست به بالا زد و به سمت عاطفه قدم برداشت . در همان حال چادر عاطفه را از روی زمین برداشت و در فاصله کمی از او ایستاد . نگران به چشم های عاطفه خیره شد و در همان حال که قفسه سینه اش بالا و پایین می شد و نفس نفس می زد زیر لب گفت : _ حالت خوبه ؟! عاطفه از ترس زبانش بند آمده بود و نمی توانست چیزی بگوید . لبهایش را به آرامی باز و بسته می کرد اما صدایی از گلویش خارج نمی شد . آرمین وقتی حال و روز عاطفه را دید نفس هایش کشدار شد و با اخمی وحشتناک ناخودآگاه دست عاطفه را گرفت و به دنبال خود کشاند . عاطفه از شوک ترس متوجه نبود که آرمین دستش را گرفته و به دنبال خود می کشاند ؛ فقط پابه پای آرمین قدم بر می داشت . وقتی آرمین به ماشین رسید ، به سمت صندلی کمک راننده رفت و درب ماشین را باز کرد و به عاطفه گفت که بنشیند . عاطفه مطیع حرف آرمین بر روی صندلی نشست . آرمین دست عاطفه را رها کرد و به سمت صندلی راننده رفت و بر روی آن جای گرفت . ماشین به سرعت در حال حرکت بود و ذره ای از اخم آرمین کمرنگ نشده بود . عاطفه اشک های روی گونه هایش را پاک کرد و خود را سرگرم دیدن مناظر پشت شیشه کرد ؛ اما با صدای آرمین نگاهش را از مناظر اطراف گرفت و به نیمرخ تقریبلا خشمگین او چشم دوخت : _ مگه نگفتم صبر کنید خودم می رسونمتون ؟! ... لجبازی که کردید نزدیک بود کار دستتون بده ! اگر من نرسیده بودم .... آرمین دیگر ادامه نداد و تنها انگشتانش را به میان موهایش فرو برد . عاطفه شرمسار سرش را پایین انداخت و زیر لب معذرت خواهی کرد ؛ سپس اضافه کرد که قدرت حدس زدن چنین اتفاقی را نداشت . آرمین زیر چشمی به عاطفه نگاه کرد و وقتی چهره اندوهگین او را دید ، با پشیمانی از حرف خود ، در سکوت رانندگی کرد . طبق آدرسی که عاطفه داد ، ماشین جلوی منزلشان توقف کرد . عاطفه قبل از اینکه در را باز کند ، به طرف آرمین برگشت و با لبخندی محو بار دیگر از او تشکر کرد . آرمین هم متقابلا لبخندی زد و گفت که بیشتر مواظب خود باشد . عاطفه سرش را به نشانه فهمیدن تکان داد ؛ اما همینکه خواست سرش را برگرداند چشمش به گوشه لب پاره شده آرمین افتاد . زیر لب نالید : _ اوه خدای من ! سپس زیپ کیفش را کشید و دستمال گلدوزی شده خودش را بیرون آورد و به روی لب پاره شده آرمین گذاشت . عاطفه با دقت خون های کنار لب آرمین را پاک می کرد . در همان حال ، آرمین خیره به رفتارهای عاطفه پلک نمی زد . چقدر رفتار های عاطفه در نظرش شیرین و دوست داشتنی می آمد . عاطفه متوجه نگاه خیره آرمین به روی خود شد ؛ پس دیگر نتوانست طاقت بیاورد و دستپاچه دستمال را به دست آرمین داد و به او گفت : _ لطفا خودتون بقیش رو پاک کنید ... من دیگه باید برم ! و سریعا در ماشین را باز کرد و پیاده شد . آرمین که با دستش دستمال را روی لبش نگه داشته بود به تبعیت از او در ماشین را باز کرد و عاطفه را صدا زد : _ عاطفه خانم ؟! عاطفه به طرف آرمین برگشت و پاسخ داد : _ بله ؟! آرمین حرفش را مزه مزه کرد ؛ سپس دهان باز کرد و گفت : _ لطفا دیگه از دست عمه خانم ناراحت نباشید ... اون همیشه به دنبال بهترین ها برای من بوده ... خب وقتیم که شما رو دیده دیگه نتونسته صبر کنه و ... عاطفه به میان حرف آرمین آمد و گفت : _ بهار خانم هم از هر نظر عالی هستن ! ... چرا اونو برای شما انتخاب نکردن؟! آرمین نگاهش را از عاطفه گرفت و به نقطه ای نامعلوم دوخت . سپس در همان حال پاسخ داد : _ بهار هیچوقت به چشم عمه خانم نیومده ! عاطفه با کنجکاوی و اندکی تعجب قدمی به جلو برداشت و پرسید : _ چرا ؟! ... مگه بهار چه مشکلی داره ؟! آرمین سرش را به طرفین تکان داد و لبخندی محو بر لب زد . دوباره نگاهش را به تیله های آبی رنگ چشمان عاطفه دوخت و گفت : _ عمه خانم وقتی دید جد اَندَر جد مامان بزرگ و مامان بهار دختر به دنیا میارن ، با خودش میگه حتما بهار هم دختر زاست ! سپس چادر عاطفه را از روی صندلی عقب ماشین برداشت و به سمت عاطفه قدم و برداشت و اضافه کرد : _ آخه می دونین !؟ ... عمه خانم اعتقاد داره که خانواده ما همیشه بچه اولشون پسر بوده و باید این روند ادامه پیدا کنه ! عاطفه چادر را از دست آرمین که به طرفش دراز شده بود گرفت . پوزخندی زد و سرش را تکان داد و در همان حال گفت : _ چه اعتقاد عجیی ! آرمین هم متقابلا پوزخندی زد و دستانش را درون جیب هایش برد و زیر لب گفت : _ آره ... و در عین حال مسخره ! برای لحظاتی سکوت بین آن دو حکم فرما شد . عاطفه وقتی دید آرمین حرکتی از خود نشان نمی دهد با لبخند به طرف درب خانه رفت و در همان حال که کلید را در قفل می چرخاند ، آرمین را مخاطب قرار داد و گفت : _ خب دیگه آقای شاهی ! ... زحمت کشیدین منو رسوندین ! ... امشب جشن تولد شماست ؛ زشته شما توی جشن نباشید ! آرمین کمی این پا و آن پا کرد . سپس وقتی نگاه منتظر عاطفه را دید به زور لبخند مصنوعی زد و یکی از دستانش را از جیب بیرون آورد و برای عاطفه تکان داد و گفت : _ بله دیگه من باید برم ... شما بفرمایید داخل توی کوچه واینایستید ! ... شبتون بخیر ! و با قدم هایی شل و ول به طرف ماشین رفت و در را باز کرد . سرش را برگرداند . هنوز عاطفه جلوی در منتظر رفتن آرمین ایستاده بود . آرمین دوباره دستی تکان داد و سوار شد . ماشین را روشن کرد . به آینه جلوی ماشین خیره شد . عاطفه دیگر در کوچه نبود . نفس عمیقی کشید . دستمالی را که عاطفه به او داده بود تا خون گوشه لبش را پاک کند از جیب بیرون آورد . ناخودآگاه لبخندی بر لبش شکفت . دیگر چیزی در دست داشت که یادآور عاطفه برایش بود . یادآور این شب شیرین ! ... او دیگر برای عاطفه یک جورایی حکم قهرمان را داشت ؛ زیرا او را از دست ولگرد های خیابانی نجات داده بود . دستمال را جلوی بینی اش گرفت . چشمهایش را بست و با هرچه در توان داشت دستمال را بویید . چه بوی شیرینی داشت ! دستمال را از صورت خود جدا کرد و با دقت او را تا کرد و درون جیبش گذاشت . دستانش را به فرمان گرفت و پایش را به روی پدال گاز فشار داد . ***
  20. 11 امتیاز
    #پارت_دهم فردای آن روز ، عاطفه با دادن شماره تلفن منزلشان به بیمارستان ، به خانواده اش اطلاع داده شد که عاطفه در چه وضعیتی به سر میبرد . ثریا که از شب قبل تا صبح پلک روی هم نگذاشته بود ، رمقی در جان نداشت و با شنیدن وضعیت عاطفه ، از حال رفت . عبدالله هم با چشم گریان زیر بغل ثریا را گرفته و به بیمارستان آمدند . عاطفه با دیدن پدر و مادر خود بغضش ترکید و خودش را در آغوش آنها انداخت . عبدالله پس از کمی صحبت با مرد جوان ، تنها به او گفت : _ عیبی نداره جوون ! .. از عمد که بهش نزدی ! ... برو که اینجا وقتت زیاد گرفته شده ، برو پی زندگیت ! مرد جوان ، در میان این همه محبت از پدر و مادر و حتی خود عاطفه ، به وجد آمد و در زمان ترخیص عاطفه ، به زور از آنها تقاضا کرد که اجازه رساندنشان به منزل را به او بدهند . آنها مخالفتی از خود نشان ندادند . ثریا به عاطفه ، که لنگ لنگان قدم بر میداشت ، کمک کرد تا سوار بر ماشین شود . سپس بعد از جای گرفتن همگی درون ماشین ، ماشین روشن شد و به راه افتاد . در راه ، عاطفه متوجه شد که تمام مدت ، یک جفت تیله مشکی رنگ ، نگاهش را از او نمیگیرد . در زیر آن نگاه ، شرمزده چادرش را به روی صورتش گرفت و خودش را با حرف زدن با مادرش سرگرم کرد . _ مامان ؟ _ جان دلم ؟ _ احسان میدونه من تصادف کردم ؟! _ آره ، امروز بهش گفتم ! ناگاه قلب عاطفه تیر کشید . گلویش پر از بغض شد . با صدایی دورگه ادامه داد : _ پس چرا نیومد ؟! و خیره و پرسوال به مادرش نگاه کرد . ثریا غم را در چهره دخترش دید . در جواب دست عاطفه را گرفت و نوازش کرد و در همان حال گفت : _ حتما فرصت نکرده عزیزم ! ... مطمئن باش اگر وقت میکرد ، بهت سر میزد .. اون آدمی نیست که براش این چیزا بی اهمیت باشه ! _ هعه ! ... وقتی منو میون یه محل غریب و نا آشنا رها میکنه و میره ، دیگه مشخص میشه که من براش اهمیتی ندارم و همه حرفاش و رفتاراش شعار بود ! _ عاطفه ! ... چرا اینقدر سخت میگیری ؟ ... سمانه خانم مادرشه ! ... براش احترام قائله ! ... اگر توهم جای احسان بودی همینکارو میکردی ! _ اتفاقا برعکس !... دیشب همش توی این فکر بودم که اگر من جای احسان بودم چنین کاری میکردم ؟! ... اما بعد خودم ، جواب خودمو پیدا کردم ! ... من هیچوقت اجازه نمیدادم که ناموسم میون یه مشت آدم غریبه بچرخه ! _ چی بگم والا ! ... ولی لطفا کمی منطقی باش ! عاطفه دیگر چیزی نگفت و در سکوت ، در زیر نگاه خیره راننده ، منظره های بیرون از ماشین را ، از نظر گذراند . *** روز بعد ، در حالی که عاطفه بر پشت پنجره نشسته بود ، زهره به دیدنش آمد و از شکستگی پایش اظهار ناراحتی کرد . عاطفه در پشت چهره خندان زهره ، غم را می دیدید . غمی که خوب میدانست از چیست . عاطفه آرام دستانش را به روی دستان زهره گذاشت و با بغض گفت : _ زهره ؟! زهره سرش را که پایین انداخته بود ، بالا آورد . حلقه های اشک ، در آن چشمهای یشمی اش به خوبی دیده میشد . عاطفه ، به آرامی زهره را در آغوش کشید . زهره دیگر نتوانست بغضش را نگه دارد و اجازه داد که اشک های گرمش بر چهره اش بنشیند . عاطفه در حالی که با دستش کمر زهره را نوازش میکرد ، در گوشش زمزمه کرد : _ گریه نکن زهره جان ... بالاخره این فراق تموم میشه ! ... کمی دیگه صبر داشته باش ! زهره متقابلا نالید : _ نــــه ! ... اگر عارف میخواست بیاد ، تا حالا باید میومد . حتی اگر اسیر بود تا حالا باید آزاد میشد ... میدونم آینده خوبی پیش روم نیست ! عاطفه دیگر نتوانست چیزی بگوید . نباید به او امید واهی می داد . پس سکوت کرد . در همان حال و هوا ، صدای زنگ خانه ، هر دو را به خود آورد . عاطفه که پشت پنجره نشسته بود ، آرام گوشه ای از پرده را کنار زد و به در حیاط چشم دوخت . احسان با دسته گلی کوچک و با تعارف ثریا وارد خانه شد . عاطفه با دیدن احسان ، اخمهایش درهم رفت و پرده را رها کرد . زهره با چشمانی پف کرده ، خیره به عاطفه ابرویی بالا انداخت و گفت : _ کی بود ؟! عاطفه چیزی نگفت . زهره خواست به سمت پنجره برود که تقه ای به در خورد و صدای ثریا خانم از آن طرف در به گوش رسید : _ عاطفه ! ... مادر بیا آقا احسان اومده عیادتت ! عاطفه بازهم سکوت کرد و جوابی نداد . زهره خودش را کمی به سمت عاطفه کشید و زیر لب از او پرسید : _ چیزی شده ؟ ... به خاطر احسان اینطوری بهم ریختی ؟! عاطفه باز هم چیزی نگفت و این سکوتش باعث شد تا کفر زهره در بیاید . _ حداقل جواب منو بده ! عاطفه اندوهگین چشمان آسمانی اش را به نگاه کنجکاو زهره دوخت . سپس دهان باز کرد و گفت : _ آره ! ... چون دیگه دلم نمیخواد ببینمش ! _ به خاطر اتفاقی که برای مادرش افتاد ؟! عاطفه سر به زیر جوابی در پاسخ به زهره نداد . دوباره ضرباتی به در خورد و اینبار در باز شد و احسان وارد اتاق شد . _ یا الله ! زهره از جا بلند شد و چادرش را به خود پیچید و همانطور که چشم به قالی دوخته بود احسان را مخاطب قرار داد و گفت : _ سلام ... خوش اومدید ... بفرمایید بشینید ! سپس رو به عاطفه ، که خونسرد به همه جا نگاه میکرد غیر از چهره گرفته احسان ، ادامه داد : _ خب دیگه عاطفه جون ... با اجازه دیگه من برم ! عاطفه سر برگرداند و بدون کوچکترین توجهی به بودن احسان در اتاق جواب داد : _ کجااا ؟! ... تو که تازه اومدی ! زهره به سمت در قدم برداشت و در آخرین لحظه رو به احسان و عاطفه کرد و گفت : _ نه دیگه .. بهتره من برم .. خدافظ ! و بدون اینکه اجازه سخن به عاطفه بدهد در را پشت سر خود بست . تا لحظاتی سکوت کل اتاق را فرا گرفته بود و هیچکدام قصد شکستنش را نداشتند ؛ تا اینکه احسان تصمیم گرفت این سکوت لعنتی را بشکند و با لبخند به سمت عاطفه پیشقدم شد : _ سلام بر عاطفه خانوم گل ! ... بهتری ایشالله ؟! عاطفه پوزخندی صدا دار زد . سپس نگاهش را از درودیوار گرفت و خیره به چشمان سبز احسان پاسخ داد : _ مگه برات مهمه ؟! سپس نگاهش را از احسان گرفت و ادامه داد : _ لطفا زودتر حرفتو بزن و برو ... کارای مهمتر از تو دارم ! احسان ابتدا کمی دلخور شد ؛ اما کمی بعد با خونسردی با حداکثر فاصله ، کنار عاطفه نشست و ادامه داد : _ معلومه که برام مهمه ! ... تو ناسلامتی همسر آینده منی ! اینبار عاطفه عصبانی قهقهه ای زد و در همان حال سرش را به تایید حرف احسان تکان داد و گفت : _ چه جالب ! ناگهان ، کامل به طرف احسان برگشت و با چشمانی که حلقه اشک درونش خودنمایی میکرد با صدایی نسبتا بلند ادامه داد : _ تو چه جور نامزدی هستی که باید آخر از همه بیای و احوالمو بپرسی ؟! ... تو چه جور همسر آینده ای هستی که حتی نتونستی 2 دقیقه مامان جونتو ول کنی و بیای بیمارستان یه سر بهم بزنی !؟ ... تو چه جور عاشقی هستی که تونستی منو ... به خودش اشاره کرد و ادامه داد : _ عشقتو ، همسر آیندتو ، کسی که قرار گذاشته بودی هیچوقت تنهاش نزاری ، توی اون جای غریب ، منو تنها ولم کنی و بری به امون خدا ؟! ؛ چطور غیرتت اجازه داد ؟ ... حتی با خودت نگفتی اگر اونو توی محل غریب تنهاش بزارم ، ممکنه هزارو یک بلا سرش بیاد ؟! ... اینقدر برات بی ارزش بودم که تا شنیدن خبر سکته مامانت ، به دختر خالت نسپردی که منو تا خونه برسونه و خودت با یه ماشین دربستی بری ؟! عاطفه دیگر به هق هق افتاده بود ، اما باز ادامه میداد و از درد دلش به احسان میگفت . احسان که حسابی متاثر شده بود و خود اشک در چشمانش جمع شده بود ، سعی در آرام کردن عاطفه داشت ، اما بیهوده بود . _ عاطفه ... عاطفه جان ... لطفا آروم باش .. عاطفه ... ببخشید .. آره تقصیر من بود ... عاطفه ! ... با صدای عاطفه ، دیگر ثریا و عرفان هم وارد اتاق شده بودند و با چشمهایی گرد شده ، مات و مبهوت به چهره خشمگین و خیس از اشک عاطفه نگاه میکردند . عرفان خودش را به مادرش چسباند و نالید : _ ماماااان .. آبجی چرا گریه میکنه و داد میزنه ؟! ناگاه ثریا به خود آمد و به طرف عاطفه خیز برداشت و عاطفه را در آغوش کشید و اجازه نداد تا بیشتر از این داد بزند . _ هیشششش .... عاطفه ... مامان جان ... چت شد یهو ... آروم باش عزیزم ... آروم ! عاطفه سرش را بر روی سینه مادرش گذاشت و آرام گریست . احسان ناخودآگاه دستش را به طرف عاطفه دراز کرد که عاطفه متوجه شد و داد زد : _ به من دست نزن ! ... برو پیش همون مامان جونت ! ... دیگه عاطفه برای تو مرد ... خوب خودتو نشون دادی ! ... بد منو شکستی احسان ! احسان متوجه نبود که اشک هایش راه گونه هایش را پیدا کرده اند و صورتش خیس از اشک شده است . ثریا وقتی حال و روز عاطفه را دید ، آرام از احسان خواست که برود . احسان هم به خاطر عاطفه سرش را تکان داد و از جا بلند شد که برود ؛ اما ناگاه از حرکت خود باز ایستاد و عاطفه را مخاطب قرار داد : _ میدونم ازم خیلی دلخوری ؛ اما خب راستش ... اینبار به طرف عاطفه برگشت و ادامه داد : _ حقیقتش برای یه کار دیگه اومده بودم ! ثریا نیم نگاهی به عاطفه انداخت و وقتی دید هق هق گریه اش قطع شده ، مادرانه به احسان نگاه کرد و گفت : _ چه کاری پسرم ؟! احسان نگاهش را از ثریا گرفت و خیره به چشمان طوفانی عاطفه شد و آرام ادامه داد : _ من برای مدتی دارم میرم شیراز ! عاطفه تغییری در حالت نگاهش نداد . اما ثریا خطاب به احسان پرسید : _ چه مدت ؟! احسان بدون اینکه نگاهش را از چشمان عاطفه بگیرد جواب داد : _ معلوم نیست ... شاید 7،6 ماه ! عاطفه ، سوزشی بر قلبش احساس کرد . 7،6 ماه دوری از احسان را چطور میتوانست تحمل کند ؟! ... خوب میدانست که اینبار هم سمانه ، مادر احسان در این مسافرت چند ماهه نقش دارد ... اما با این وجود خونسرد به احسان گفت : _ به سلامت ! اینبار عاطفه بود که از جا بلند شد و خود زودتر از احسان اتاق را ترک کرد . ***
  21. 11 امتیاز
    پارت دوم با صدای مامان چشمامو باز کردم و به رو به رو نگاه کردم یه خونه ویلایی آشنا وسط جنگل همیشه اینجا پر حس خوب بود برام ! سر تا سر درخت ، پشت ویلا هم یه کوه بلند که نوک قلش برف نشسته بود مشغول دید زدن بودم که دست محکمی خورد پس کلم . برگشتم ، قیافه سپیده که با نیش باز بهم زل زده جلوم نمایان شد با حرص سرمو مالوندم و گفتم : بر خرمگس معرکه لعنتتتت سپیده خندید و خواست چیزی بگه که مامانم رسید بهمون...خلاصه سیل احوال پرسی ها و ماچ و بوس ها شروع شد... (سپیده اینا همسایه ما بودن که روابط خیلی نزدیکی باهاشون داشتیم ) یه چند مین از حرفای بی سر و تهشون که گذشت مامان رو به من کرد : ما دیگه داریم میریم پوریا وسایلتو گذاشت توی ویلا . پسر خاله سپیده هم اینجاست زیاد طرفش نرو کلکل هم نکن منکه میدونم اخر کار خودتو میکنی و میزنه شل و پلت میکنه مثل آدم برو و بیا که باهم دهن به دهن نشید وسط حرفش پریدم : اااووه باشه مامان بیخیال برو قربونت برم مواظب خودت باش نیام ببینم بچه ... سپیده محکم با ارنج توی پهلوم زد آخ بلندی گفتم ولی به روی خودش نیاورد مامانم همینجور که پشتش بود و داشت میرفت دست تکون داد و گفت خدافظ مواظب خودت باش . منم خداحافظی کردم ، مامان سوار ماشین شد و پوریا بعد از تک بوقی حرکت کرد... رو به سپیده کردم : این اهورا هم اینجاست؟ سرشو تکون داد : آره بابا تازگیا انقدر دیوونه شده نمیشه باهاش حرف زد از خاله هم شنیدم اوضاع شرکتش به هم ریخته بوده .خاله هم به زور فرستادش اینجا حال و حواش عوض شه ، عوض که نشد هیچ مغزشم مثل آب و هوای اینجا نم داده من : بیخیالش بابا تعادل نداره خودمونو عشقه بریم تو اعلام حضور کنیم .. .باشه ای گفت و جلوتر از من رفت... سپیده چهره بانمکی داشت صورت گرد و لپای سرخ با لبای گوشتی و برجسته ، چشم های خیلی گیرا به رنگ طوسی ، قدش از من یکم بلند تر بود... منم هنوز به در نرسیده بودم که گوشیم زنگ خورد . اسم مگس مزاحم روش خودنمایی میکرد . دکمه اتصالو زدم : به سلام مگس خودم نازی از اونور خط جیغ زد : مگس عمته گوساله . و قطع کرد ( مهر و محبت موج میزنه ) چه مکالمه کوتاه و مفیدی... با صدای عزیز جون به خودم اومدم : سلام شادی خانوم گل خوبی مادر ؟ لبخند گشادی زدم : سلاممم بر ماهرخ خانوم خودم شما خوب باشی ماهم خوبیم هر روز جوون تر میشید ماشالااااا عزیز جون گرم خندید و با لهجه بامزش گفت : برو دختر خودشیرینی نکن بچه ها توی اتاقن برو پیششون منم برم پیش عظیمه همسایمون اومدم باید برام تعریف کنی توی این چند سال چه خبرا بوده چشم کش داری گفتمو بعد خداحافظی کوتاهی به اتاق رفتم . تقه ای به در زدم و وارد شدم هردو به سمتم برگشتن به اهورا سلام کردم همینجور که نگاهش به گوشیش بود اروم جوابمو داد اهورا 25 سالش بود قد بلند با موهای مشکی و چشمای قهوه ای و دماغ قلمی و لبای برجسته نه خوشگل بود نه زشت ولی جذاب بود... تا شب هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد ، بیرون هم نرفتیم چون عزیز جون زود اومد و مجبورمون کرد خونه بمونیم و من از این چند سال براش بگم... الحق که بهترین زن سالخورده ای بود که تابحال دیدم ... یه شلوار گشاد راه راه پوشیدم با بلیز استین بلند گشاد یه دستمال سر سفید هم به سرم بستم و بغل سپیده خوابیدم .. : شادی.. شااادی...شادیییی با صدای خرکی سپیده بالش رو روی سرم کوبیدم سپیده : پاشو ببینم مثل خر قطبی تا لنگ ظهر خوابی لای چشمامو باز کردم و کلافه نشستم : میدونی ازت یاد چی میوفتم الان ؟ سوالی نگاهم کرد که گفتم : یاد این مگسایی که صبحا هی دورت میچرخن وز وز میکنن ( خدایی حس وحشتناکیه) خلاصه تمام اموات منو مورد عنایت قرار داد و به لطف خدا گورشو گم کرد
  22. 11 امتیاز
    پارت اول نگاهی به مامانم که با چادر سفید کنار پوری نشسته بود ، انداختم . خدایی پوریا از هر لحاظ بهترین به حساب ميومد.ماشین نداشت که داشت .خونه نداشت که داشت .قیافه نداشت که داشت .پول نداشت که داشت .مغز نداشت که نداشت! هه ، بیخیال حداقلش میدونستم مامانم کنارش خوشبخته! دارم به این فکر میکنم با اخلاق خوب بنده چجوری قراره کنار بیاد؟ تصمیم دارم امسال برای تابستون یه تنوعی توی زندگیم ایجاد کنم. این شد که میخوام برم یجا . کجا؟ گیلان . چرا گیلان ؟ چون دوس دارم . میخوام برم پیش عزیز جون، مادر بزرگ مهربون و دوست داشتنی سپیده . با صدای بله گفتن مامان از فکر بیرون اومدم و به چهره غرق در شادیشون چشم دوختم . ********** مامان : شادییییی الاف کردی مارو زود باش دیگه از توی اتاق داد زدم : اومدم دیگه مادر من ای بابا بعد دو سه روز که روی اعصاب پدر خونده جونم والیبال بازی کردم راضي شد مامانمو متقاعد كنه و بزاره برم گیلان ، راضی شدا ولی شخصیتمو با خاک کف کوچه یکی کرد با سفارش هایی از قبیل : پاچه کسیو نگیر ، کلکل نکن ، سعی کن اوج هیچ اهنگیو نخونی ، و در اخر مثل آدم رفتار کن . اممم برای پایان بد نبود . توی همین فکرای بیخودی بودم که پوری با صدای مزخرفش گفت : شادی جان ( یعنی این شادی جان گفتنش با شادی گوسفند فرقی نمیکرد ) خدا به خیر کنه چند دقیقس توی فکری باز میخوای چه کلکی سوار کنی؟ با چهره متعجب گفتم : من؟ به من میاد کلکی سوار کنم ؟ دارم خودمو از سرتون باز میکنم سه ماه کارای خاک... راستی چقدر گرد و خاکه امروز . پوریا با چشم های گشاد شده گفت : حالت خوبه ؟ کجا گرد و خاکه ؟ نفس اسوده ای کشیدم . خداروشکر مغز که نداره خیالم راحته . چیزی نگفتم و بعد یه نگاه گذرا به خونه ساکمو برداشتم و درو بستم. در عقب کادنزای مشکی پوری رو باز کردم و خودمو محکم انداختم توش مامان به سمتم برگشت : صدبار گفتم خانومانه سوار ماشین شو کرگدن چشم هامو شبیه خر شرک کردم و گفتم : وااا مامان این صفات چیه به دخترت نسبت میدی؟ اومد جوابمو بده که پوری سوار شد و گفت : عه شادی با خانومم بحث نکن بعدم با چشمای وزغیش زل زد به چشم مامانم خانوووومم؟؟؟ نگاه خیلی بدی بهش کردم و با لب و لوچه اویزون به خیابون چشم دوختم کم کم وارد جاده شدیم... این شجریان هم یک ساعت و نیمی برای خودش چه چه زد منم دیگه واقعا تحمل آواز نداشتم ، تصمیم گرفتم کپمو بزارم
  23. 11 امتیاز
    نگاهی دیگر /پارت دوم با سر و صدا وارد خونه شدم و مقنعه ام رو رو مبل پرتاب کردم و خوشحال و شاد در انتظار داداش ارشامم نشستم چون قرار بود با هم بریم شهربازی تصمیم گرفتم یکم خرش کنم و واسش اب پرتقال اماده کردم کمی بعد ارشام در خونه رو با کلید باز کرد و وارد شد هیکل چهارشونشو که تو چهارچوب در دیدم به روش لبخند زدم و با عشوه خرکی جلو رفتم —بـه!داداش ارشامم خسته نباشی ارشام —برو،برو اماده شو بابا یادم اومد امروز قراره شهربازی داشتیم با ذوق دستامو بهم کوبیدم و رفتم تو اتاقم که اماده شم و یادم رفت به اون بنده خدا اب پرتقال بدم. مثل همیشه یه ریمل به مژه های بلند اما بی حالتم کشیدم و به عبارتی چشمایه سبزمو قاب گرفتم ورژ کم رنگی رو هم زینت لبای کوچولوم کردم. از اتاقم که خارج شدم آرشام رو دست به سینه توی درگاه دیدم و به روش لبخندی پاشیدم و با هم به سمت ماشینش قدم برداشتیم.توی شهربازی ما پای ثابت همه ی بازی ها بودیم.فقط آرشام یه نقطه ضعف داشت که اونم سقوط ازاد بود منم که دلسوووز و مهربان ... در ماشینو باز کردم و خودمو صندلی جلو جا دادم ارشام—خب ،چه خبر از درسا؟ —سلام میرسونن ارشام—سلامت باشن،اومم خبر دار شدم که گویا دوباره خلاف کاری کردی سره کلاس چشمامو با حالت تعجب گرد کردم و به چشمایه سیاهش زل زدم —کی؟من؟!نـــــه!!! ارشام سرشو بالا و پایین کرد و به رانندگیش ادامه داد. ععع این از کجا فهمید دیگه؟! کمی بعد که به مقصد رسیدیم با شیفتگی دستشو کشیدم و اون رو به طرف سقوط ازاد بردم ... وقتی نزدیک جایگاه سقوط ازاد شدیم،جیغ و داد کر کننده ای رو به خوبی میشنیدم با ترس و لرز به حس مزخرفی که منو کشونده بود اینطرف فحش میدادم که صدای ارشام از لا به لای داد و فریادها به گوشم رسید؛ — ارشیدا میخوایم اینو سوار شیم!!! اب دهنمو نا محسوس قورت دادم ولی برخلاف استرس تو وجودم سرمو به ظاهر با خوشحالی تکون دادم... ارشام نگاه مرددی به اون سمت انداخت.از صدای جیغ و داد جمعیت هیجان زده،آب دهنش رو به زور قورت داد،با وسوسه ای که تو خونم بود و به همراه یک لبخند شیطانی ادامه ی حرفشو پیش گرفتم و به خاطره سر و صدا بلند گفتم: —میخوای نریما...البته اگه تو میترسی وگرنه برای من که خیالی نیست.. همون لحظه گوشیش زنگ خورد وجواب داد —الو ؟ —... —چی اینجاست؟!کدوم شهربازی؟ —... —اره اره ،اینجا چی کار میکنه دیگه.. درحالی که با گوشی حرف میزد رو به من گفت —از جات جم نمیخوری تا برگردم .می رم بلیط بگیرم... تو دلم گفتم :بابا افـرین به تو و دیگه نتونستم ادامه ی مکالمه رو بشنوم ...منظورش کیه؟!واا کی اومده این شهربازی؟!جلل جالب! و دوباره نگاهی به مردم انداختم از ترس نزدیک بود خودمو خیس کنم که سرمو به سمت دیگه ای چرخوندم همون موقع چشمم روی پسری ثابت موند عع چقدر اشناست!؟چشمامو ریز کردم که روش تمرکز کنم وایی با خودم گفتم که چقدر شبیه ارشامه ...اما این فکر زیاد توی ذهنم باقی نموند چون بادستی که نامحسوس روی شونه ام قرار گرفت از جا پریدم و رشته افکارم بریده شد.میخواستم به ارشام بگم اون یارو رو نگاه کن اما وقتی برگشتم اثری ازش نبود...! سرمو با گیجی تکون دادم و گوشمو به حرفایه ارشام سپردم ارشام که از حالت من خنده اش گرفته بود گفت: —شیفته ی این روحیات قویتم، خانم شـــجاع!زود باش که زود تر باید بریم خواستم اعتراض کنم که به طرفه صف هولم داد سعی کردم ارتفاعی رو که قرار بود ازش پرت بشم رو بسنجم و با پاهای سست شده ترسان توی صف قرار گرفتم.... چشمم به تابلوی چسبیده به دیوار توی صف افتاد..یا حضرت ماموت کمکم کن ارتفاع نود متــــر ....در همون لحظه دستگاه جماعتو ول کرد و با شدت پایین انداخت که جیغ همه اعم از خودم در اومد واییی منم ترسیدم ای خدا ازت نگذره ارشیدا خاک تو سرت مگه دیوانه ای دختر میخوای جون گرانبهاتو بزاری کف دستت؟! نفرات بعد حرکت کردن یه نفر مونده بود بره تو که من با صدای لرزونی تو دلم برای ده هزارمین بار خودمو فحش کش کردم ...و منو ارشام اخرین نفراتی بودیم که رفتیم سوار شدیم... با ترس دستگیره های جلومو گرفتم از اضطراب کف دستام عرق کرده بود..در همون لحظه دستگاه به حرکت در اومد ..... دستم رو روی سرم که از شدت سر گیجه داشت میترکید فشردم .حالت تهوع امونم رو بریده بود.زیر چشمی ارشامی رو که غرق در سکوت و ارامش رانندگی می کرد زیر نظر داشتم.ما رو باش میخواستیم ازش آتو بگیریم تا دو سه سال دیگه بکوبیم تو سرش که آی مردم این خرس گنده ی دراز قد از سقوط ازاد میترسه.به جای اینکه اون بترسه من از ترس اون وسیله ی وحشتناکی که سوار شدم دارم به غلط کردن افتادم. *** صبح زود با کرختی از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم مسیر خونه تا دانشگاه رو پیاده برم. همینطور که لقمه ی نون پنیرم رو با ولع میخوردم به مقنعه م دستی کشیدم و بند کتونیامو سفت کردم.همینطور که از عرض خیابون می گذشتم، چشمم به پسر بچه ای افتاد که سرش رو توی سطل زباله کرده بود . ..به یاد زندگی خودم آهی کشیدم اگه ارشام نبود مسلما منم بهتر از این پسر نمیشدم.خواستم کمکی بهش بکنم که کمی جلوتر مردی رو دیدم که در نهایت وقاحت داشت از اون پسر فیلمبرداری می کرد ... گوش وایستادم ،داشت می گفت: توی کشور من بچه ی ده ساله ای که الان باید توی مدرسه می بود ، داره با اشغالا دست و پنجه نرم می کنه و روزی خودشو می رسونه. رفتم نزدیکش و گوشیش رو از دستش بیرون کشیدم. مرد هوووی بلندی گفت که سه متر از جام پریدم ولی خودمو نباختم خودمم تعجب کردم که تو اون صبح خلوت چطوری جرعت کرده بودم با یه مرد در بیفتم . باصدای بلند مرد، پسر بچه با سرعت از اون محل دور شد رو بهش گفتم —کار اون شرف داره به شما که روزیتونو از جاسوسی و خراب کردن کشورتون در میارین. در حالی که نگاهش به گوشیش بود خواست اعتراض کنه که بهش توپیدم —این وظیفه ی ما و شماست که باید به این طور ادما کمک کنیم .تو خودت داری چهره ی کشورتو خراب می کنی توقع داری معضل کودکان کار درست بشه؟واقعا که... همون موقع گوشیش تو دستم لرزید ...نگاهی به شماره انداختم که مرد با صدایی که بی شباهت به داد نبود گفت: بده من ببینم جوجه ... و دستشو برای گرفتن گوشی دراز کرد که پشت بهش ایستادم و سریع دکمه ی اتصالو فشردم...صدای زنی تو گوشی پیچید زن—الو فرشــید جون من صدامو نازک تر کردم و همینطور که سعی داشتم با آرنجم از رسیدن دست مرد به گوشی جلوگیری کنم گفتم —عع تویی؟فرشیدجـان بیا گوشیتو بگیر عزیزم... قبل از اینکه گوشی رو به مرده بدم خودش با دستای لرزون وسریعا اونو از تو دستم چنگ زد منتظر گوش دادن به چرت و پرتای زن و مرده نشدم در عوض نیشم رو باز کردم و با سرعت تا تونستم از اون محل دور شدم. ای جــــان چه مردم آزاری کردم اول صبحی روحم شاد شد...اصلا حقش بود دیگه تا اون باشه دیگه از بدبخت بیچاره ها فیلمبرداری نکنه...چقدرم مظلوم بود بیچاره اگه یکی با من همچین کاری میکردااا میزدم با خاک یکسانش میکردم... تو دلم گفتم نکنه داشته بیچاره مستندی چیزی درست میکرده اما با فکر اینکه(آخه با گوشی؟)سراسیمه به سمت ساختمان دانشگاه دویدم... *ارشام* نگاهم رو به لبای بسته ی اشکان دوختم که بالاخره چیزی رو زمزمه کردن. اشکان—سرگرد فعال شده مثله اینکه ساوه اند. —فورا هماهنگ کن ماشین رو متوقف کنن. اما بلافاصله گفت:اما قربان مثله اینکه مشکلی پیش اومده چون الان ردیاب محل دیگه ای رو نشون میده. گفتم:چطور ممکنه؟برو کنار .. و بادست اشکان رو کنار زدم. ای وای ردیاب رو که مختل کردن . اشکان—الان چه دستوری می فرمایین؟ نگاهه متفکری بهش انداختم —از مرز که نمی تونن خارج بشن اشکان پرید وسط حرفم —قاچاقی چی؟ —فعلا که از دست ما کاری ساخته نیست به نیروی بیشتری نیازه رو به دو سه نفر حضار کردم و خسته نباشیدی بهشون گفتم. ازدر اتاق که خارج شدم با کمی تعلل پشت در اتاق سرهنگ قرار گرفتم و در زدم .بعد از صدور اجازه ی ورود، سلام نظامی دادم . سرهنگ با چهره ی همیشه بشاشش به من اشاره کرد که بشینم.با اخم همیشگی مخصوص خودم گفتم —راستش رو بخواهید ردیاب از کار افتاده شنود و بچه ها رو هم که میدونید ...قضیه اش مفصله به عبارتی همه ی نقشه ها نقشه بر اب شد سرهنگ رو کرد بهم و گفت —سرگرد بی گدار به اب نزن خوب فکراتو بکن با توجه به شناختی که ازت دارم این پرونده دستت سپرده شده تو میتونی به نحو احسنت این پرونده رو ببندی . و بعد به احترامم از جاش بلند شدو اهسته تا دم در اومد که به قول ارشیدا با زبون بی زبونی گفت برو گورتو گم کن... بعد از اینکه از دفتر سرهنگ بیرون اومدم باخودم گفتم چه خوب شد که حرفی از کشفیات جدیدم نزدم یعنی نسبته مجرم با من البته اگه فرضیه هام درست باشن اونوقته که نه تنها پرونده از دستم در رفته بلکه اعتماد سرهنگم نسبت بهم کمرنگ میشه.وقتی به خودم اومدم که اشکان شونه به شونم راه می رفت . بهش گفتم:یه سری حرفا باهات دارم بریم کجا حرف بزنیم؟ گفت:با این لباسا؟ ودستی به لباس فرمش کشید اشاره به ساک حاضر و اماده ی توی ماشین که واسه باشگاه بود کردم. با خوشحالی گفت:به نظر من که بریم کافی شاپ بعد از اینکه من سفارشاتمو دقت کن ،سفارشاتمو تموم کردم میتونی دعوت من رو برای گفتن چرندیاتت بپذیری زیر چشمی نگاهش کردم —حالا کی حساب می کنه؟ کمی چونشو خاروند . —خب معلومه عقل کل تو دیگه دهنم از این همه وقاحت باز موند.ولی سعی کردم حواسم رو جمع رانندگیم کنم... ـــــ گارسون به طرف میز ما اومد و پرسید: چی میل دارید اقایون؟چون بیشتر طرف صحبتش با من بود گفتم:یه قهوه و بعد اشکان گفت:یه قهوه به تبعیت از رفیق فابریکمون یه هات چاکلت و یه نسکافه به همراه یک برش کیک شکلاتی...گارسون تند تند شروع به یادداشت برداری کرد. گارسون—بله و دیگه؟ اشکان دوباره به فکر فرو رفت اشکان—شما اب زرشکم دارید؟ گارسون حرفش رو تایید کرد و اب زرشکم به لیستش افزود. بعد از رفتن گارسون تیز برگشتم سمت اشکان وگفتم —تو حساب می کنی دیگه؟ اشکان گفت:باشه بابا خسیس جوش نزن شیرت خشک می شه دندم نرم چشمم کور البته دور از جونما!خودم حساب میکنم بعد از خوردن خوراکی ها اشکان که دلی از عزا در اورده بود چشماش رو دور تا دور دیوارای کرم رنگ به حرکت در اورد و گفت — عرض شریفتون؟! —یادته گفتم تو شهربازی دیدمش؟ اشکان—ها؟چیو؟ پوکر فیس نگاهش کردم —لئوناردو داوینچیو ..ارتامو دیگه اشکان—اره اره یادمه —خب دیگه همش داره دور و بر ارشیدا میپلکه از همین میترسم از طرفی هم یه دختر قابل اعتماد واسه اون مهمونیا میخوام هم دوست دارم ارشیدا اون دختر باشه هم نه اخه میترسم همه چیز لو بره اصلا یک درصد فکر کن حرفاش درست نباشه . اشکان—اولا که اون دلیلی نداره که بخواد دروغ بگه بعدم به فرض که دروغ گفته باشه چیزی تغییر نمیکنه. گفتم—نه اشکان تو ارشیدا رو نمیشناسی اون زود وابسته میشه . اشکان—حق با توئه ولی قبول کن ارشیدا برای حضور تو مهمونیا بهترین گذینه است،تو هم باید کم کم رازای زندگیت رو برملا کنی منتظر اون روز نباش این بهترین موقعیته که جور شده. تو فکر فرو رفتم.... سعی کردم از فضای خفه ی کافی شاپ بیرون بیام ...با اشکان به سمت صندوق رفتیم خوب که قیمت رو گفت اشکان با کف دست زد تو پیشونیش وگفت —ای پسر دیدی چی شد کیف پولم و جا گذاشتم.و لبخندی به پهنای صورتش زد. ****
  24. 10 امتیاز
    از بچگی بهمون میگفتن ؛ از کسی نترس فقط از خدا بترس... در حالی که باید میگفتن : از همه بترس فقط از خدا نترس... حسین_پناهی ♥️♥️♥️
  25. 10 امتیاز
    *** روزنامه را با حرص روی میز کوبیدم . عکس جسد خونین امیر با نام مستعارش آنتونی اور دوز تیتر اول روزنامه ها شده بود و جنجال بزرگی به پا کرده بود ‌. می دانستم این کار هدف خاصی داشته و تایلر به این راحتی ها سر نخ دست کسی نمی دهد . تایلر فقط یک چیز را می خواست ؛ آراس ! تمام این دزد و پلیس بازی ها و دام هایش به همین علت بود . می دانستم طولی نخواهد کشید که از زنده بودنم خبر دار خواهد شد اما هنوز خیلی زود بود . هنوز خیلی کارها برای انجام دادن باقی مانده بود . به این سادگی ها نباید این بازی را تمام می کردم ، خرج در هم شکستن من به این ارزانی ها نبود. دو ماهی از مرگ امیر می گذرد و دقیقا دو ماه است که مایل به مایل لندن را زیر و رو کرده ام ‌. نه خبری از تایلر پیدا کرده ام نه ارنیکای دروغین . از بعضی نشانه ها فهمیده بودم ارنیکا هنوز به عبارتی زندانی تایلر است اما دلیلش را نمی فهمیدم . شاید من زود گول خورده بودم اما تایلر کسی نبود که ارنیکای واقعی را پیدا نکند . در حالی که تمامی شواهد و مدارک نشان می دادند که ارنیکای واقعی همان دختری بود که در آن کافه بار کار می کرد . چند باری مکانشان را پیدا کرده بودم اما هر بار که خودم را به آنجا می رساندم یا رفته بودند یا سرابی بیش نبود. دو ماه گشتن نتیجه اش هیچ بود و هیچ ‌. دیگر حتی به مارسل و بلّا هم نمی توانستم اعتماد کنم . همه ی شهر بر علیه من گواهی می دادند و من یک نفر و تمام شهر در تیم تایلر . این مرد سی و خورده ای ساله سیاستمدار ترین مرد انگلیسی بود که حتی در تاریخ انگلیس دیده می شد . با همین سن نسبتا کمش خیلی ها را مثل آب خوردن زیر پا گذاشته بود و سر خیلی ها را زیر آب کرده بود . جی پی اس کوچک جیبی ام هشدار می داد و آلارمش فعال شده بود . جستی زدم و به سمتش خیز برداشتم .متعجب به صفحه ی کوچک مشکی-سبز رنگش خیره شدم . همان طور متفکرانه از جا بر خاستم ، کلید موتوری که به تازگی برای خودم دست و پا کرده بودم را از روی میز چنگ زدم و چند لحظه بعد موتور سوار در مسیری بودم که ردیاب جی پی اس نشان می داد . بعد از مدت ها ردیاب ارنیکا فعال شده بود . این بر دو اساس می توانست باشد : یا تایلر ردیاب را پیدا کرده بود و یک تله بود یا ارنیکا ردیاب را دوباره فعال کرده بود . در این مدت انقدر دور خودم چرخیده ام که پذیرفتن ریسک این چیز ها برایم کاری ندارد . ماهرانه نگهبان های جلوی در را دور زدم ‌. موسیقی که در گوشم پخش می شد فضای اطراف و آنچه را که در حال رخ دادن بود برایم مثل عبور صحنه های فیلم سینمایی اکشن جلوه می داد . سرعتم را بیشتر می کرد . لحظه به لحظه به نقطه ای که ردیاب را نمایش می داد نزدیک تر و از عمارتی که آن اطراف بود دور تر می شدم و همین تعجبم را چندین برابر می کرد . نقطه ی قرمز رنگ نزدیک و نزدیک تر می شد و من خیره ی صفحه ی کوچک جی پی اس بودم .با بر خورد به چیزی سرم را بلند کردم و ماتم برد . اول پا به فرار گذاشت اما چند لحظه بعد که برای لحظات کوتاهی پشت سرش را نگاه می کرد تا از نبودن خطر مطمئن شود مم را دید و به ناگاه سر جایش ایستاد . آنقدر بی هوا و یهویی اینکار را انجام داده بود که تعادلش را از دست داد و پخش زمین شد. سریع روی پاهایش ایستاد و از روی زمین بلند شد ‌ . مات و مبهوت نگاهم می کرد و سرجایش متوقف شده بود. حلقه ی ظریفی از اشک در چشمانش خودنمایی می کرد . نه با کینه و نفرت نگاهش می کردم و نه با عصبانیت . انگار چیزی در قلبم حکم می کرد که تنها گلایه از چشمانم ببارد.قدم های لرزانش را برداشت و چند گام نزدیک تر آمد . با صدایی که بفض داشت زمزمه کرد : آراس ! مدتی می شد که کسی درست و حسابی اسمم را صدا نکرده بود ‌. اهمیتی ندادم و اخم هایم بیشتر در هم گره خورد .


×

انکی دروید