رفتن به مطلب

پرچمداران

  1. ciel7

    ciel7

    کاربر عادی


    • امتیاز

      39

    • تعداد ارسال ها

      37


  2. مادر سایت

    • امتیاز

      37

    • تعداد ارسال ها

      57


  3. zahra_asaadi

    zahra_asaadi

    کاربر عادی


    • امتیاز

      29

    • تعداد ارسال ها

      48


  4. hanita.Tk

    hanita.Tk

    کاربر فعال


    • امتیاز

      25

    • تعداد ارسال ها

      17



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان دوشنبه, 28 اسفند 1396 در همه بخش ها

  1. 3 امتیاز
    قوانین نوشتن رمان ... سلام خدمت نویسندگان عزیز : ضمن تشکر از شما بابت ثبت نام در سایت ( 98ia ) باید چند نکته رو خدمتتون عارض شوم که نه برای رمان شما و‌نه سایت ما مشکلی ایجاد نشه . ۱) اگر عضو سایت نیستید لطفا اینجا کلیک کنیدو ثبت نام کنید ، حتی اگر تمایلی به نویسندگی نداشته باشید ، نویسندگان ما نیاز به نظرتان شما دارند و یا در قسمت های دیگر سایت احتیاج به پست های مفید شما داریم . ۲) خیالپردازی کنید اصلا نیاز نیست تمامی جزئیات رو بیان کنید گاه ی قسمتی از رمان را فراموش میکنید یا به مشکلی برمیخورید ، ادامه ی رمان رو با استفاده از تخیلاتتون ادامه دهید ویا به زبان ساده تر به موضوع دیگر پرش کنید و داستان رو هیجان انگیز کنید . ۳) لطفا نکات نگارشی رو رعایت کنید ، مثلا هرکجا احتیاج به مکث کردن هست ، کاما ، بگذارید . و همچنین کلمات را درست به کار ببرید . یعنی هم در جای مناسب به کار ببرید و هم غلط املائی نداشته باشد. چگونه نویسنده حرفه ای شویم ؟ ۴) شما به عنوان نویسنده به عنوان الگو برای خوانندگان هستید ، کسانی هستند که‌خود را جای شخصیت های داستان شما میگذارند ، پس سعی کنید رمان شما آموزنده هم باشد . ۵) اینجا لوس آنجلس نیست ! لطفا ، خواهشا ، فرهنگ غربی رو‌در رمان هاتون به کار نبرید . دین ما اسلام است و از هرگونه گفتن بی بندو باری در رمان هاتون اجتناب کنید. از کلماتی مثل حر*ومزا*ده، دی*وث ، ل*ب گرفتن ، تخت خواب رفتن ، سک*س 6 *s*x ، توصیف بدن ، فراری شدن دختر ، بردگی ، ه*رز*گی ، خوردن نوشیدنی غیر مجاز ، وهرچیزی که درجامعه رواج نداره و باعث خدشه دار شدن تعصبات میشود ، بپرهیزید . ۶) از شکلک ها استفاده نکنید ، چون وقتی تبدیل به کتاب میشه داستانتون اون شکلکها به شکل مربع ، یا اگر وسط سطر باشه نظم پاراگراف هاتون رو بهم میریزه و باعث میشه خواننده از ادامه دادن رمان خسته بشه و رمان های دیگتون هم مورد استقبال قرار نگیره . ۷) حتما هر چه زودتر رمانتون رو در قسمت نقد قرار بدید ، ببینید نظر مدیران و کاربران سایت درمورد رمانتون چی هست ؟ کاربران گرامی در صفحه اصلی رمان یا داستان کوتاه چیزی ارسال نکنید ، درقسمت نقد بیان کنید چنانچه که نویسنده ای فراموش کرد قسمت نقد برای رمان بزاره خودتون یه قسمت نقد و نظر برای رمان ایجاد کنید *** قسمت نقد چیست ؟(لطفا این قسمت را هم حتما بخوانید ) ۸) لطفا رمان هاتون محتویاتش با رمان های دیگه یکی نباشه ، (مثلا در حال حاضر در اکثر رمان ها شخصیت داستان یا بی پدر و‌مادر هست یا در داستان پدر و مادرش میمیره. ) شما متفاوت تر رمان بنویسید ! ۹) در هر زمان امکان ویرایش رمانتون هست ، یا تمام رمان رو به زبان خودمونی بنویسید یا ادبی . ۱۰) پس از پایان رمان ، درخاست ویرایش بدید . یک تاپیک در قسمت ویرایش ایجاد کنید ما رمان رو به اونجا انتقال میدیم ، در غیر این صورت رمانتون در صفحه اصلی قرار نمیگیره ! تاکید میکنم پایان نوشتن رمان ؛ و ما هم رمان رو تا در خواست ندید انتقال نمیدیم . ۱۱) کاربران و نویسندگان عزیز این سختگیری ها برای خودتون مفیده . بهر حال اگر ناشر از رمان شما استقبال کنه باعث افتخار ماست ؛ باید بگویم که رمانتون رو در سایت های دیگه انتشار ندید.. اگر رمانتون به نیمه رسیده و قصد ادامه دادنش رو ندارید در قسمت ارتباط با مدیران به ما بگویید. ۱۲) دوستان اگر از مطلبی بازدید میکنید ، حتما از استاتر تشکر کنید ، نظراتتون رو درباره هر رمان در قسمت نقد رمان بگویید اما حتما دکمه تشکر و بزنید ، هم ما خوشحال میشیم هم نویسنده روحیه میگیره و هم شعور خودتون رو‌میرسونید . در تشکر کردن خساست به خرج ندهید . ۱۳) نویسندگان عزیز لطفا اگر نویسنده ای خلاف قوانین شرعی و اجتماعی مطلب مینویسد حتما به صورت خصوصی مارا مطلع کنید . ۱۴) اگر وقت ندارید رمان رو شروع نکنید ! رمان های شما خونده میشه و خوانندگانی داره ، به خاطر احترام به خوانندگانتون حداقل یک قسمت در روز بگذارید . ۱۵) برای تبلیغ رمانتون در قسمت امضا لینک رمانتون رو بگذارید و در پیام خصوصی مزاحم کاربران نشید، همین طور اگه کسی ازتون تشکر کرد درقسمت نقد رمان خودتون از کاربران تشکر کنید . سخن اخر- دوستان لطفا این قوانین رو رعایت کنید ، اگر هیچ کدام از موارد بالا رعایت نشه بخصوص شماره ۵ ، (چون باعث فیلتر سایت میشه )متاسفانه پارت رمانتون حذف میشه از همین الان عذر خواهی میکنم .
  2. 3 امتیاز
    به نام خدای اسمان خدای باران و خدای عشق چشمامو با خواب الودگی باز کردم و به دورو بر نگاه کردم و یهو چشم به دراتاق افتاد که دوباره مثل در تویله بازه ای خدا خیرش نده هرکی که در اتاقو باز کرده تا منو از خواب نازنینم بیخواب کنه تازه داشتم به جاهای خوبش میرسیدما....هی ولش کنحالاشاید فردا ادامشو دیدم چشم چرخوندم تا به ساعت نگاه کنم که چشم به یه موجود زنده خورد سریع خودمو زدم به خواب ای خدا این گودزیلا اینجا چکار میکنه...اه ..اه..اه..با اون قیافش اومده تو اتاق من حالا خوبه میدونه ازش خوشم نمیاد تو دلم داشتم بهش فحش میدادم که صدای جیق بنفش مامان اومد ـ وای خدا مرگم بده پناه بیدارشو ببینم .....توروخدا ببخش لییا جون الان بیدارش میکنم ـ باشه خاله جون خاله جون و کوفت خاله و درد دختره لوس بزنم لهش کنم...فهمیدم که مامان داره به طرفم میاد واسه همین سریع از جا پریدم و رو تخت نشستم گفتم ـ بیدارم مامان بیدارم با این حرکتم مامان یه قد پرید و جیغ کوتاهی کشید خندم گرفته بود ولی اگه میخندیدم خونم پای خودم بود خنده مو قورت دادم و گفتم ـ چیشد مامان؟ ـ چیشد مامانو کوفت این چه رفتاریه ترسیدم با اون موهات شدی مثل تارزان خنده ریز لییا رو دیدم ولی الان نمیتونستم یچی بارش کنم باشه واسه بعد ـ مامان این چه حرفیه که میزنی که یه نوخاله بهم بخنده موهام خیلیم خوبه ـ اره ارواح عمت امروز میری موهاتو کوتاه میکنی ـ حتما ـ لباس عوض کن با لییا بیا اشپزخونه صبحانه بخور ـ حتما میدونست حتما من یعنی عمرا ولی بیخیال شد و رفت پتو رو کنار زدم از روتخت بلند شدم به طرف میزتوالت رفتم کش موم رو برداشتم دور موهام پیچیدم یهو به سمت لییا چرخیدم گفتم ـ چکارم داری که مزاحمم شدی ـ خو کارت داشتم ـ موش بخورتت با اون حرف زدنت من با تو کار ندارم خوشگذشت بعدم رو برگردوندم و بهش پشت کردم و نشیمن گاهمو خاروندم ـ یه مدل لباس دیدم خیلی خوشم اومد گفتم بیام برام بدوزی ـ یادم نمیاد خیاط شخصی خانوم باشم بعدشم خدایی خیلی رو داری بعد اون کارت پاشدی اومدی میگی برام لباس بدوز پاشو برو جلو چشمم نباش دیگه داشتم میترکیدم سریع قدم برداشتم و پریدم تو سرویس ......اخیش دنیا چقد قشنگه ..لباس خوابمو با یه بلیز شلوار عروسکی عوض کردم بعدم پریدم از اتاق بیرون داشتم خرامان خرامان به سمت اشپزخونه میرفتم که پرهام برادر عزیزم جلوم سبز شد ـ سلام داداش صبح بخیر ـ صبح بخیر... این دختره اینجا چکار میکنه ـ من چمیدونم دخترخاله شماست ـ پناه ببینم با این دختره پاشی بری بیرون من میدونم و تو ـ من کی خواستم با این برم بیرون اون دفع هم مامان اسرار کرد ـ حالا هرچی از کنارش رد شدم عجب غلطی کردما ...یه بار با لییا رفتیم بیرون اونم سر خرو کج کرد رفت پیش دوست پسرش و اتفاقی پرهام ما رو دید این لییای لعنتی هم که زد زیر همچی و گفت دوست پسر منه البته پرهام فهمید داره دروغ میگه ولی هنوزکه هنوزه همه قفلی زدن رو من یه لقمه صبحانه خوردم و برگشتم به اتاقم لباس بیرون پوشیدم حوصله نداشتم بمونم خونه امروز خاله اینا میخواستن بیان اعصاب کلاس گذاشتنشونو نداشتم تصمیم گرفتم بزنم بیرون
  3. 3 امتیاز
    منم هشتاد تومن فک کنم😕😕
  4. 3 امتیاز
    خوشا به سعادتت. امسال اصلاً کسی به کسی عیدی نداد. من هم فقط هفت هزار تومن از همسایمون گرفتم! هـــــعــــــی من اخم نکردما! من خیلی هم شادم. خوشحال و شاد و خندانم قدر دنیا رو می دانم
  5. 3 امتیاز
    نام رمان : سلطه گران نام جلد اول رمان : درهم پیچیدگی یک روح نام نویسنده : ciel7 موضوع : معمایی / ترسناک / جنایی / کمی طنز هدفم از نوشتن رمان سلطه گران : سلطه گران یه مجموعه ی دنباله داره که اگه بگم بیش از یکسال ! روی ایده و داستانش کار کردم ، دروغ نگفتم . می‌خوام شاهکارم بشه . پس خواهشاً با نقد رمانم همراهیم کنین😊 ساعات پارت گذاری : ساعات مشخصی نداره ولی سعی می‌کنم زود زود پارت بذارم صفحه نقد و نظرات درباره این رمان خلاصه : محمدمهدی تهرانی‌نسب یه نوجوون 16 ساله اس که یه روح داره و یه جسم ... نفس می‌کشه و زندگی می‌کنه ... بنا به دلایلی محمدمهدی ضعیف می‌شه و تسلط بر روحش رو از دست می‌ده ... روحش سرکشی می‌کنه ... سرکشی به گذشته ... گذشته حس و احساس داره ... وجود روح رو حس می‌کنه ... بهش چنگ می‌زنه ... برای برگشتن از نابودی ...
  6. 3 امتیاز
    نام رمان : نابودگران نام نویسنده : ciel7 موضوع : عاشقانه / جنایی هدف از نوشتن رمان نابودگران : ایده اش خیلی اتفاقی و یهویی توی مغزم ظاهر شد و چسبید بهش ... یه کوچولو هم به عشق دوستام می‌نویسم که عاشقانه پسند هستن ... ساعات پارت گذاری : نمی‌دونم ! ... به امید پارت هایی هر چه بیشتر صفحه نقد و نظرات این رمان خلاصه : پرسیا رادسام سرهنگ سی و دو ساله ی مملکت ایرانِ ... پنهونی فعالیت می‌کنه ولی در هر زمینه ای ... از اطلاعات گرفته تا قاچاق ! ... مهره ی خوبی برای ماموریت های مخفی و نفوذی بودنه ... یجور پلیس پشت پرده اس ... شکستی توی پرونده هاش نداشته ولی از یه سری پرونده ها فراریِ ... پرونده هایی با یه ویژگی مشترک ... پرونده هایی مربوط به باند خنجر سفید ... ولی یه روزی به خر خره اش می‌رسه ... خودش می‌ره سمت خنجر سفید ... بدون در جریان گذاشتن پلیس !! ... صحبت مدیر :نویسنده عزیز قبل از نوشتن پارت های دیگر رمان این قسمت رو مطالعه بفرمایید . خوانندگان عزیز : لطفا تشکر از نویسنده فراموش نشود . ❤
  7. 3 امتیاز
    اینی که این پایین روی خط میارمش مربوط می‌شه به شب عادی و معمولی که بی خوابی به سرم زده بود . عصر خوش خوابی کرده بودم (o‿∩) نشستم پای تلویزیون و مشغول دیدن یه فیلم ترسناک و فانتزی شدم ... یهو یه جاش ترسناک شد (C_C) یه زن عجیب غریب با یه صدای یجوری حرف می‌زد ... می‌خواستم بپرم تلویزیون رو خاموش کنم ولی نچ ! اینجوری شاید رشته ی فیلمم زیادی می‌جوشید ! یه چیزی یهویی تر گوشه ی چشممو زد . برگشتم . یه چیز قرمز توی راهروی خونه امون شناور بود ! کپ کردم . در مرز سکته ، تکون خورد و راحتم کرد . داداشم بود با لباس قرمز !😶 می‌خواست بره دستشویی ... بیخیال مشغول تماشای فیلم شدم . تموم که شد نشستم پای گوشیم . توی یه کانال تلگرامی یه متنی خورد به چشمم . «اگر احساس کردید در خانه تنها نیستید و کسی نامرئی شما را دید می‌زند ، کافی است ساعت را نگاه کنید . اگر عقربه های ساعت در خلاف جهت عادی خود می‌چرخیدند ، شما تنها نیستید !» سریع برگشتم سمت ساعت ... چشمام تار می‌دید ! خدای من ! چند بار پلک زدم ... حالا درست می‌چرخیدن ... صدای خاموش و روشن شدن لامپ راهرو ترسوندم . برگشتم . آروم آروم رفتم توی راهرو . لامپ رو روشن کردم . ته راهرو ، اتاقم بود که دری به حیاط داشت . وارد اتاقم شدم . آخیش ! کسی نبود . اتاقم رو چک کردم . این امکان نداشت ! در اتاق همیشه بسته ام باز بود . تا صبح رو با ترس و لرز سر کردم . اون ، یه جاهایی همین اطراف بود . گاهی چشمای تارم می‌دیدن عقربه های ساعت در جا می‌زنن یا به عقب برمیگردن ! با همه ی این تفاسیر ، صبح از زبون مامانم فهمیدم در اتاقم رو بابام باز کرده بودن !
  8. 3 امتیاز
    سلام دوستان خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ این جا قراره خودمون رو به هم معرفی کنیم. پس اسمتون، تاریخ تولدتون، علایقتون و حتی اگه نویسنده هستین نام رمان هاتون رو ذکر کنین. اول از خودم شروع می کنم. نازنینم، متولد سال۸۰ اهل فارسم. عاشق شکلات تلخم. دوست دارم نویسنده بشم اگه خدا بخواد خب، شما هم خودتون رو معرفی کنید.
  9. 3 امتیاز
    نیک آیین نفسی بیرون می‌ده و بیخیال برهم نزدن خلوت محمدمهدی با پدر و مادر پر کشیده اش می‌شه . هوا سرده و محمدمهدیِ طبق معمول لجباز ، به خودش زحمت پوشیدن پالتو هم نداده ! قدمی جلو می‌ذاره و دستی روی شونه ی محمدمهدی ؛ محمدمهدی سر برنمی‌گردونه ولی آروم می‌گه … محمدمهدی : می‌دونم … وقت رفتنه . نیک آیین : نمی‌دونستی چیکار می‌کردی ؟! محمدمهدی تلخ می‌خنده و برمی‌گرده . سرشو کج می‌کنه و می‌گه ... محمدمهدی : بیا بریم . نیک آیین : چه عجب آدم شدی ، دختر جون ! محمدمهدی حرص خورده لب می‌زنه … محمدمهدی : حرف نزن ! نیک آیین ریز میخنده . صورت و اندام محمدمهدی جداً دخترونه اس ! با اون ظرافت و لطیفی و زیبایی ؛ موهای مشکی رنگ شلال که آزادانه دور صورت و توی صورتش پخش هستن با ابروهای محو و کم پشتش و مژه های کوتاهش و چشم های درشت و جذاب آبی تیره رنگش که برق می‌زنن و بینی خوشحالت و لب های خوشحالت سرخ رنگش و پوست لطیف و سفید مثل برفش ، جداً یه هارمونی چهره ی دخترونه رو رقم زدن . محمدمهدی : تا کی میخوای بخندی ، نیک ؟! نیک آیین : عصبی میشی ، باحال میشی ! محمدمهدی : نیک ! نیک آیین : جانم همسرکم ؟! … اوه ! اوه ! نیگا چه سرخ شده ! آروم گلکم ! محمدمهدی : نیک ! نیک آیین : منفجر شدی ! نیک آیین در میره و محمدمهدی دنبالش . عجب وضعیتی ! …
  10. 3 امتیاز
    حرکت دستش رو می‌بینم ... دست پر مو و پر چروکش رو ... اگه من سرهنگم ، اون تیمساره ... اگه من زحمت کشیدم ، اون دو برابر من کشیده ... کشیده و مونده ... انگیزه اش چیه ؟؟ نمی‌دونم ... ولی این آدم ، این پیرمرد ، مونده ... امضا ی زیر فرم مرخصیم کامل می‌شه ... یه مرخصی یک سال و شیش ماهه ... یه مرخصی طولانی ... یه مرخصی واسه مردنم ... واسه نیست شدنم ... واسه رفتنم ! ... نیشخندی می‌زنم ... دست دراز می‌کنم و فرم مرخصیم رو از تیمسار می‌گیرم ... تیمسار : امیدوارم استراحت خوبی داشته باشی ... تو به دولت خدمت زیادی کردی ... این استراحت رو لازم داشتی ... خوبه که خودت به فکرش افتادی سرهنگ رادسام . نیشخندی می‌زنم ... استراحت ؟! ... چه دل خوشی داره ! ... تا باشه از دل ها ... : ممنون تیمسار . تیمسار : می‌تونی بری . ادای احترام نظامی می‌کنم و از دفتر می‌زنم بیرون ... نیلیا : چی شد ؟! : من مثلاً مافوقتم دختر ! نیلیا : بیخیال ... دل تو دلم نیست ! : موافقت شد . نیلیا : آخیش ... پس من به عمو بگم کارای رفتنت رو راست و ریست کنه دیگه ؟ : آره ... ممنون می‌شم . نیلیا : قابل تو رو نداره ... شام میای بریم بیرون ؟ ... همه ی بچه ها هستن . : باشه ... شام در خدمتم . می‌خندم و ازش جدا می‌شم ... من اونقدر ها هم آدم افسرده ای نیستم ! ... باهاش کنار اومدم فقط گاهی ... بیخیال ! سوار مزدای کرم رنگم می‌شم و آتیش می‌کنم ... کلی کار ریخته روی سرم ! ... فرم مرخصیم رو می‌ندازم توی داشبورد ماشین ... تا اونجایی که یادمه این اطراف باید یه عینک فروشی باشه ... یکم با چشمام می‌گردم ... بالاخره می‌بینمش ... جلوش استپ می‌کنم ... پیاده می‌شم و وارد عینک فروشی ... - : کاری از دست من برمیاد ؟ خود فروشنده هم عینکیه ... چه جالب ! : یه عینک هری پاتری می‌خوام . شماره اش صفر باشه . - : هوشمند یا ... : هوشمند . - : الان میارم . آینه ام رو از توی کیفم در میارم و عینک رو از فروشنده می‌گیرم و می‌زنم ... توی آینه چهره ام رو دید می‌زنم ... خوبه ! ... زیادی عوض می‌شم ... - : خیلی با عینک عوض می‌شین ! : همین رو می‌خواستم ... هزینه اش ؟! - : ششصد هزار . کارتم رو بهش می‌دم ... - : رمز ؟ : سی و سه ، هفتاد و هفت . چند لحظه بعد کارت ، رسید خرید و خود خریدم رو تحویلم می‌ده ... : ممنون . - : خواهش می‌کنم ... بازم تشریف بیارین .
  11. 3 امتیاز
    "پرسیا" به دیوار راهرو تکیه می‌دم ... صدای گریه اش ، زجه اش ، روی اعصاب ضعیفم مانور می‌ره ... مگه با این گریه ، زجه ، بچه ی مرده اش زنده می‌شه ؟! ... نمی‌شه ... به خداوندی خدا نمی‌شه ... نیشخند زهر مار مزه ای می‌زنم ... تلخیش حالمو بهم می‌زنه ... بره خدا رو شکر کنه ... همسرش به اون خوبی ، دخترش به این خانومی و پسرش به اون آقایی ... من چی بگم ؟! ... منی که یه هم خون روی این زمین ، توی این دنیا ، ندارم چی بگم ؟! ... منی که خاندانم اونجوری به آتیش کشیده شد چی بگم ؟! ... شکرت خدا جون ! شکرت ... ولی اونا کجای این زمین ، کجای این دنیا رو تنگ کرده بودن که تهشون شد سوختن توی آتیش قدرت یکی دیگه ؟! ... شقیقه هامو فشار می‌دم ... جیغ می‌زنه ... گریه می‌کنه ... زجه می‌زنه ... پسرکش رو می‌خواد ... پسرک مرده اش ... پسرک نیست شده اش ! ... یحیی : خوبی ؟! : خودت چی فکر می‌کنی ؟! یحیی : بیا ... آرام بخش . لیوان آب و اون قرص کوچولو رو ازش می‌گیرم ... با نیمچه لبخند بی مزه ای قرص رو می‌ندازم بالا و لیوان آب رو پشت بندش یه نفس سر می‌کشم ... : ممنون ... لازم داشتم . لیوان رو ازم می‌گیره ... تکیه داده به دیوار ، روی زمین سر می‌خورم ... یحیی کنارم زانو می‌زنه ... یحیی : جای شما بودم ، یه مدت می‌رفتم مرخصی . نگاهش می‌کنم ... ذهنم واسه خودش می‌ریزه و می‌چینه ... یه برنامه ... یه راه بد ! ... یه راه بد برای خلاصی ... آروم لب می‌زنم ... : می‌گیرم ... مرخصی !
  12. 3 امتیاز
    همونطور که مشخصه بله ، کاربر عضو میشه اما فعال نیست اینم کاریش نمیشه کرد. لطفا با ما همکاری کنید . حتی شده خاطره ای کوتاه از خودتون بنویسید این کارو کنید . من وظیفه خودم دونستم به سوالات شما جواب بدم درحالی که خیلی راحت مثل بقیه سایت ها که تا یه سوالی از مدیر میشه سوال رو حذف میکنن این کار رو نکردم . چون براتون احترام قائلم و چیزی برای پنهان کردن نداریم . اگر سوالی باقی مونده که فکر نکنم باقی مونده باشه این قسمت پرس و پاسخ بیان کنید
  13. 3 امتیاز
    باسلام دوباره... اینو یادم رفت بگم که رشتم کامپیوتره و دانشجو هستم و اینکه کلا آدم شوخ و شیطونی هستم پس حرف های قبلیمو زیاد جدی نگیرید😐😂 من اومدم تا اینجا تا شما رو مثل خودم شاد و سرحال کنم😄 امیدوارم که در این امر با نوشته هام موفق باشم❤️ (چه غلمبه سلمبه این جمله آخرمو گفتما😕) امضا:hanita.tk یا راحت تر هانی😉
  14. 3 امتیاز
    قبل معرفی یه عذر خواهی کنم، دوستان برای مدیران دکمه تشکر فعال نیست ما ویرایش و تنظیمات و انتقالات و گزارشات و ... رو انجام میدیم این که میبینید تشکر نکردمه برای همین هست . نازنین جان تشکر میکنم بابت این پست . منم دلارام هستم متولد شهریور دهه هفتادیم رشته مهندسی کامپیوتر مدیریت دوم سایت . کتاب و رمان ندارم سعی میکنم بیشتر مطالعه کنم . امیدوارم اینجا به هممون خوش بڱذره . و با کمک هم این سایت رو مثل قبل(قبل از فیلتر شدن سایت و حذف رمانها) پر مخاطب کنیم و با دوستان فرهنگی و با معرفت لحظاتی شاد باشیم .
  15. 2 امتیاز
    نام رمان:گیتار عشق نام نویسنده:پریسا خلاصه: دلارام دختر مغروری که بشدت عاشق موسیقیه و رویای یاد گرفتن گیتار رو داره...طی اتفاقی با یک خواننده معروف آشنا میشه و به عنوان شاگرد وارد زندگیش میشه و..... ساعت پارت گذاری:سعی میکنم هر روز یک پارت بزارم هدف نوشتن رمان:من به شخصه یکی از طرفدارهای این خواننده هستم و این رمان رو بر این اساس نوشتم. یجورایی به خود ایشون بفهمونم که چقدر طرفدارشون هستم. سخنی از نویسنده: این رمان بر اساس شخصیت علیرضا طلیسچی نوشته شده و حق هیچگونه کپی و انتشار وجود نداره...تمام مطالب توسط خود شخصیت رمان تائید شده و اجازه نوشتن این رمان، از خود ایشون گرفته شده. پس لطفاً از هرگونه بی احترامی یا تفکرات غلط و چیزهای بیهوده خودداری کنید که بشدت باهاشون برخورد میشه. امیدوارم از قلمم خوشتون بیاد، چون تازه شروع به نوشتن کردم و مبتدی هستم.
  16. 2 امتیاز
    ماریا یک مدلینگ آمریکایی است که با سپهر که از یک خانواده سرشناس و ثروتمند ایرانی است ازدواج میکند... دوسال بعد از ازدواج ، ماریا باردار میشود، سپهر بر خلاف خواسته ماریا اسرار دارد فرزندش در ایران متولد شود.... بعد از آمدن آنها به ایران ، سپهر ماریا را برای استراحت به یکی از روستا های شمال کشور میبرد، دست بر قضا ماریا در هفت ماهگی در همان روستا زایمان میکند و فرزندش مرده به دنیا می آید...18سال بعد از آن ماجرا در همان روستا دختری با شباهتی عجیب به ماریا به سن 18 سالگی میرسد نام رمان : الماس پنهان نام نویسنده : sajede_rahparvar ژانر: ساعات پارت گذاری: هدف از نوشتن: صفحه نقد و نظرات درباره این رمان صحبت مدیر :نویسنده عزیز قبل از نوشتن پارت های دیگر رمان این قسمت رو مطالعه بفرمایید خوانندگان عزیز : لطفا تشکر از نویسنده فراموش نشود . ❤ ارسال تصاویر فقط در قسمت طراحی جلد مجاز است
  17. 2 امتیاز
    دوستان حتما برای شما پیش آمده که زمانی که از قسمت ارسالی های جدید، که بعد از نشان نودو هشتیا ،به چشم می خورد، وارد موضوعی شدید و ان را خواندید ، برای خروج باید چندین بار دکمه بازگشت را بزنید تا دوباره به صفحه نخست برسید . ویا این که برای پیدا کردن بخش های تالار و ایجاد موضوع جدید به مشکل خورده باشید . دراین پست ، میانبر های خروج از موضوع را برای شما عزیزان توضیح میدهم . سه روش برای خروج از موضوعی که وارد شدیم وجود دارد روش اول که ساده ترین روش هم هست کلیک بر روی نشان نودو هشتیاست بعد از کلیک وارد صفحه نخست میشویم و ارسالی های جدید ، پایین قسمت ارسالی های جدید ،تالارها مشاهده میشود . روش دوم ، انتخاب سه خط بالای صفحه سمت چپ هست ، بعد از انتخاب صفحه ای به این شکل باز میشود و شما روی گزینه بخش ها کلیک میکنید در این قسمت ،شما گزینه بخش ها و تالار ها رو انتخاب میکنید . و وارد صفحه اصلی میشوید . تفاوت بخش و تالار چیست ؟ تالار ها شامل صفحه اصلی ، کتاب و... که در بالای هر قسمت نوشته شده و بخش، زیر مجموعه تالار ها ،مثلا تالار اصلی شامل بخش های انتقادات و پیشنهادات،پرسش و پاسخ ،قوانین و همه نکات درباره سایت نودو هشتیاست . ***** روش سوم بالای صفحه سمت راست ، نشان دهنده این است که موضوعی که شما در ان هستید مربوط به کدام بخش و قسمت هست . روی اون کلیک می کنید و وارد بخش و بعد از ان وارد صفحه اصلی میشوید . برای نمونه : موفق باشید
  18. 2 امتیاز
    مگه این تاپیک برای شاد شدن و شادکردن بقیه نیست؟ پس چرا درباره ی عیدی می پرسین؟ این موضوع اعصاب من یکی رو که خط خطی می کنه. یه چیز بگین دلم وا شه... روحم شاد شه... اخم هام وا شه...
  19. 2 امتیاز
    چشم هایم می سوختند. چند بار آرام_ طوری که کسی متوجه نشود_ به مامان گفتم تا به خانه برویم. واکنشش کاملاً قابل پیشبینی بود. اخمی کرد و با تشر من را از سر خودش وا کرد. نگاهم مدام روی ساعت دیواری قهوه ای رنگ خانه ی دایی در گردش بود... به این امید که عقربه ها کمی سریع تر حرکت کنند؛ اما دریغ! گویا عقربه ها نیز با من لجبازی می کردند و قدم از قدم برنمی داشتند. بالاخره لحظه ی موعود فرا رسید. وقتی پدرم بلند شد و "با اجازه" ای گفت، انگار دنیا را کادوپیچ شده به من هدیه دادند؛ اما خستگی اجازه ی بروز خوشحالی ام را به من نمی داد. زودتر از همه از خانه خارج شدم و دمِ در، یک "خداحافظی" یِ همگانی کردم. در ماشین نشسته بودم که مغزم هشدار داد... مثل این که شارژش رو به اتمام بود. با رضایت تمام چشمانم را بستم و تا خانه خواب کوتاهی کردم. وقتی رسیدیم، تلو تلو خوران خودم را به اتاق رساندم. تشکم را روی زمین پهن کردم و روی آن بیهوش شدم! *** صدایی آرام و زمزمه وار از اعماق ذهنم به گوش می رسید. - مژده؟ مژده؟ صدا لحظه به لحظه بلند تر می شد و من در عالم خواب و بیداری، صدای مامان را تشخیص دادم. - مژده پاشو. ساعت هفته. ساعت هفت؟ وای نه. دیرم شده بود، خیلی دیر. با تلاش بسیار با جاذبه ی زمین_ که در آن لحظات قوی تر شده بود_ مقابله کردم و بلند شدم. سریع به دست شویی رفتم و بعد از شستن دست هایم، چند بار محکم آب یخ را به صورتم زدم که برق از سرم پرید! وارد سالن پذیرایی شدم. به ساعت دیواری زرد رنگمان نگاهی انداختم تا بدانم چه قدر دیرم شده است. چند بار محکم و پشت سر هم پلک زدم. توهم که نبود، بود؟ ساعت کمی از شش و نیم گذشته بود و این یعنی مامان، مثل همیشه اغراق کرده بود؛ درست مثل همیشه! *** خانم دهقان همچنان صحبت می کرد؛ اما هوش و حواس من پیِ صحبت های قبلی اش بود. تحقیقی که هر کس باید به صورت پاورپوینت (powerpoint) ارائه می داد و جزئی از نمره ی مستمر محسوب می شد. همیشه از کارهای عملی بدم می آمد. تا اسمی از تحقیق و پاورپوینت و روزنامه دیواری و دست ساخته و... برده می شد، این قلب من بود که خودش را محکم به دیواره ی سینه ام می کوفت و اضطرابی که تمام وجودم را در خود حل می کرد. بیشتر از همه از تحقیق کردن بدم می آمد! به نظرم بیشتر شبیه به خرید نمره بود، با این تفاوت که پولش در جیب "کافی نت" ی ها می رفت. تحقیقی که هیچوقت خوانده نمی شد. چاپ می شد، به مدرسه می رفت و چند روز بعد به ما تحویل داده می شد و در انتها همنشین زباله ها می شد! همیشه تا حد امکان از زیر کارهای عملی شانه خالی می کردم. این بار اما... پای نمره وسط بود! طبق عادت معمول، در گوشه ی کتابم دختری کشیدم. نقاشی هایم به شخصیت های انیمیشنی شباهت داشتند و طبق گفته ی یکی از دوستانم، پسرهایی که می کشیدم، شبیه شخصیت های کارتونِ "فوتبالیست ها" بودند. زنگ را که زدند، خیلی سریع وسیله هایم را جمع کردم و با زینب از کلاس خارج شدیم. امروز چهارشنبه بود و می توانستیم از کتابخانه ی مدرسه، کتاب به امانت بگیریم. با خوشحالی به سمت کتابخانه دویدیم. نجیبی با کلید در کتابخانه را باز کرد و وارد شد. با دیدن ما پوفی از سر کلافگی کشید و گفت: بازم شما؟ شکوفه نجیبی، مسئول کتابخانه بود و ما به شوخی او را مسئول صدا می زدیم. جزء محدود کسانی بود که با او احساس راحتی می کردم و شاید دلیلش "مسئول کتابخانه" بودنش بود. من عاشق کتاب بودم و هرچیزی که به کتاب مربوط می شد، در لیست معشوقان من قرار می گرفت! کتاب ها برای من عشق بودند و بس! از بودن در دنیای کتاب ها لذت می بردم. هیچوقت از کتاب خواندن خسته نمی شدم. مانند تشنه ای بودم که هر چه می نوشد، سیراب نمی شود. غرق در دریای کتاب ها می شدم و بیرون بیا نبودم. زینب هم مثل من بود. ما از لحاظ اخلاقی بسیار به هم شبیه بودیم و آن قدر با هم پریده بودیم که دیگران ما را خواهر می پنداشتند. با شیطنت به نجیبی نگاه کردم و گفتم: - ما حالا حالاها دست از سرت برنمی داریم مسئول جان! حداقل نه تا وقتی که کتاب خونده نشده ای این جا داشته باشیم.
  20. 2 امتیاز
    سلام این بخش برای معرفی سریال های خوبیه که دیدیم تا دیگران هم ببینند و از اون لذت ببرند. اسم سریال و خلاصه ای از اون رو بنویسید. اسم:49 روز خلاصه:سریال 49 روز داستان دختریه که که یک هفته مونده به نامزدیش تصادف میکنه و میره تو کما .فرشته مرگ 49 روز بهش مهلت میده تا سه نفر رو خارج از اعضای خانوادش متقاعد کنه که صمیمانه براش اشک بریزند.برای این کار اجازه داره که بدن یه خانومو تسخیر کنه. امیدوارم خوشتون اومده باشه
  21. 2 امتیاز
  22. 2 امتیاز
    نه من همه کار ها رو انجام نمیدم من فقط ناظر هستم و انجمن رو اداره میکنم . ویراستاران و منتقدان و ناشر ما توی دفترشون فعالیت دارن و نمیتونن بیان و هر دقیقه به سابت سر بزنن طراح جلد و تنظیم کننده سایت هم که کافیه ما بهشون درخواستمونو بگیم . اونها انجام میدن. تیم ما کامله و کارهایی که دارن توی حرفه اون هاست . بعضی سایت ها از کاربران خودشون توی این زمینه استفاده میکنند اما ما واقعا از اساتید استفاده میکنیم .
  23. 2 امتیاز
    همه پیاده می‌شن ؛ عمارت با شکوهیِ با نمایی تماماً مرمرین و براق . وارد محوطه ی جنگل مانند عمارت می‌شن . انواع گل و گیاه و دار و درخت توی محوطه دیده می‌شه به علاوه ی جاده ای سنگفرش و دو تا حوض با فواره ی قو شکلِ چشم خیره کن ! با پشت سر گذاشتن جاده ی سنگفرش وارد ساختمون می‌شن … داخل ساختمون هم تماماً مرمرین و مبله اس با کاناپه های سفید ـ مشکی رنگ و در جاهایی فرشی دایره مانند و ابریشمی خودنمایی می‌کنه . هامین : سلام ، سروران کوچک ! فاطمه : علیک سلام گل پسر ! شام ؟؟ هامین : پیتزا با پول حلال ! نیک آیین : ایول پیتزا ! فاطمه : موافقم . محمدمهدی : من نمی … فاطمه پس گردنی ای روانه ی محمدمهدی می‌کنه و یقه ی کتش رو می‌گیره و به سمت آشپزخونه می‌کشه . فاطمه : تو غلط می‌کنی نمی‌خوری ! نیک آیین : دقیقاً . محمدمهدی با اعصابی داغون پشت میز می‌شینه . حتی حریف فاطمه هم نمی‌شه ! خیر سرش پسره … پوفی میکنه و از ذهن می‌گذرونه " فاطمه ازم بزرگتره ، واسه همینم نمی‌تونم حریفش بشم " ولی حتی با این بهونه هم آروم نمی‌شه ، قسمت روی اعصاب و حقیقت بین وجودش ، بهش نهیب می‌زنه " دو ماه و نیم اختلاف بهونه ی خوبی نیست ، پسر ! آدم باش و ضعفتو قبول کن " عصبی از ذهنش می‌گذرونه " باشه بابا رجز خون ! " بعد از خوردن نیمی از پیتزاش بهش اجازه ی مرخصی میدن و از خدا خواسته به سمت اتاقش جت وارانه حرکت می‌کنه . خسته و کوفته خودشو روی تخت خوابش می‌ندازه . حتی حوصله ی بلند شدن و عوض کردن کت و شلوار نه چندان راحتش رو هم نداره . سری می‌چرخونه و نگاهش به عکس خودش ، افتاده در آینه قدی گوشه ی اتاقش میفته . یه چیزی توی سرش جیغ می‌کشه . با دستاش سرشو قاب می‌گیره . درد می‌کنه . می‌سوزه . جیغ می‌کشه . پی در پی … پشت سر هم . آروم می‌گیره . دیگه از سردردش خبری نیست . می‌خواد دستاش رو تکون بده ولی نمی‌شه . بسته شده به یه تخت … یه تخت سنگی و بالای سرش ، ترکیب رنگی جالبی به چشم میاد . تیرگی آسمون در شب و زردی آتیش ، جیغ می‌زنه … آرون : کمک … کمک … کمک … شخص شنل سیاه بر تن کرده به سمتش میاد . برق خنجر توی دستش چشم آرون رو می‌زنه و لالش می‌کنه … مرد سیاهپوش : ای سرور سروران … ای پادشه پادشاهان … ای برتر برترینان … ای خدای خدایان … ای شیطان ! … این قربانی ناچیز را از ما بپذیر باشد که خشم خود را بر ما فرونشانی . دستای مرد سیاهپوش دور دسته ی خنجر حلقه می‌شن و بالا می‌رن … تیزی سر خنجر آرون رو می‌ترسونه و قبل از اینکه بخواد موقعیت رو هضم کنه ، خنجر توی پیشونیش فرو می‌ره و چشم های تیره رنگش ، بی حرکت ، مات آسمون می‌شن … خون رنگینی داره …
  24. 2 امتیاز
    نام رمان : خاکستر سیاه نام نویسنده : ciel7 موضوع : ترسناک / کمی طنز / کمی عاشقانه هدف از نوشتن رمان خاکستر سیاه : ایده اش یهویی به ذهنم رسید و مورد پسندم واقع شد . منم که عاشق نوشتن ! راهش انداختم و بال و برگش دادم . کلاً یه جلده که می‌خوام همین یه جلد رو به امید خدا و اگه بتونم نابش کنم . هدفم از نوشتن به طور کلی سرگرم شدنم و انتقال داستان های ذهنم به دیگرانه ... ساعات پارت گذاری : ساعات مشخصی نداره ... سعی می‌کنم روزی حتی دو سه پارتم بذارم ! فقط می‌تونم بگم شنبه تا پنجشنبه قبل از اذان ظهر خبری از پارت نیست که درس دارم 😊 با تشکر صفحه نقد و نظرات درباره این رمان خلاصه : تکلیف عید دانشجوهای باستان شناسی انجام کاری گروهی بدون محدودیت فردی در رابطه با رشته اشونه ... هفت تا دانشجوی این رشته با همه ی کنار اومدنا و نیومدناشون یه گروه می‌شن و تصمیم می‌گیرن موزه های ایران - باستان شهر های مختلف رو زیر و رو کنن که هم به تفریحشون برسن هم به درسشون ... استادشون هم واسه اینکه خوشی نزنه زیر دلشون خودش شهر ها رو مشخص می‌کنه ... یکی از اون شهر ها نوره ... بعد از بازدید از موزه ی ایران - باستان نور ، اتفاقی متوجه می‌شن نور یه موزه ی ایران باستان دیگه هم داره و طی یه نظرسنجی غیر رسمی تصمیم می‌گیرن از اون موزه دیدن کنن و ... صحبت مدیر :نویسنده عزیز قبل از نوشتن پارت های دیگر رمان این قسمت رو مطالعه بفرمایید . خوانندگان عزیز : لطفا تشکر از نویسنده فراموش نشود . ❤
  25. 2 امتیاز
    این رمان یه جورایی ماجرای زندگی خودمه. هنوز هم خجالتی ام اما نه مثل اون وقت ها. خوشحالم که خوشت اومده.
  26. 2 امتیاز
    دوستان این تاپیک برای سفارش جلد رمان شما ایجاد شده بعد از ارسال درخواست شما بدون نوبت برای هر رمان جلد طراحی میشود . پیام خصوصی ارسال نکنید! و حتما برای درخواست جلد موارد زیر را ارسال کنید لطفا: لینـک تاپیک رمان نام نویسنده به همراه عنوان رمان عکس اصلی رمان با کیفیت، و سایز بیشتر از 600x600 یا لینــک تصویر برای داستان های کوتاه(سه داستان کوتاه یا بیشتر) هم همین موارد رو ارسال کنید برای خاطرات جلد طراحی نمیشه اما به صورت پی دی اف در صفحه اول سایت قرار میگیره (اگر نویسنده بخواهد) اگر نمیدونید چطور تصویر ارسال کنید این قسمت رو بخونید موارد بالا رو با دقت مطالعه کنید و بعد درخواستتون رو ارسال کنید اگر درخواستتون ناقص باشه متاسفانه امکان تهیه جلد برای شما امکان نداره! قوانیــن : ما اول عکس شما رو برسی میکنیم اگر ایرادی در اون وجود نداشته باشه روی جلد میزنیم مثلا عکس هایی که خانم پوشش مناسب نداره رو قبول نمیکنیم . عکس بازیگران هم نباشه . عکستون اسکرین شات نباشه چون کیفیت نداره . و موارد دیگه که خدمتتون میگم . لطفا حتمــا تمامِ مواردِ بالا رو رعایت کنید که جلدتون زودتـر آماده شه .. طراحی جلد داستان کوتاه: زمانی که دو یا سه داستان کوتاه نوشتید درخواست طراحی جلد داشته باشید ؛ داستان های کوتاه حتماباید اموزنده باشه یا به صورت داستان هایی برای کودکان یا داستان های عبرت اموز و یا آموزشی . به صورتی باشه که خواننده وقتی داستان زیبای شما رو خوند یا روحیه بگیره یا راه جدیدی برای موفقیت پیدا کنه یا درس عبرت بگیره. درخواست طراحی جلد داستان کوتاه "مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
  27. 2 امتیاز
    ... پرسیا ... : په این دارا کوش ؟! ... رفت فست فود بیاره یا فست فودی بزنه ؟! ... معده ام جفت روده هامو خورد که ! متین : چقدر غر میزنی ! پرسیا . : اون نیشخند مسخره ات رو جمع کن . شادی : هوی ... با نیشخند آقای ما درست صحبت کن . : شوهر ذلیل ! شادی : جونم ؟! پرشیا : محض رضای خدا بس کنین دیگه ! ... حس میکنم خود موهام دارن از کله ام کنده میشن . درسا : بهتر ... پرشیا : عجب آدمی !! ... به هر حال ، شرط میبندم پلیس توقیفش کرده . متین : شرط رو باختی ... دارا اومد ‌. نیازی نبود متین به خودش زحمت اطلاع رسانی بده ... صدای جیغ لاستیک گوش خراشی که به فاصله ی چند صدم ثانیه بعد ، بلند شد ، چیزی جز صدای لاستیک های بیچاره ی ماشین دارا موقع پارک کردن نمیتونست باشه ! ... اصولاً جوری رانندگی میکنه انگاری وسط مسابقه ی ماشین رانیِ ... روانیِ دیگه ... آدورا : دیر کردی ! دارا . دارا : دیر زدن سفارشارو . شادی : بیخیال بابا ... زود تر بیا از گشنگی تلف شدیم . دارا : ببینین من چقدر آدم خوبیم ... همه اتونو از تلف شدن نجات دادم . آدورا پس کله ای روانه ی دارا میکنه ... ای بنازم ..‌ با وجود اینکه در حالت عادی بسیار بسیار اعصاب خرد کن و روی مخ هست و شخصاً اعصابم آلرژی شدیدی نسبت بهش داره ، ولی این حرکت رو خوب اومد ... : لایـــــک‌ . چشمکی بهش میزنم ... خنثی نگاهم میکنه ... پرشیا : منم لایک ... دارا ، از گشنگی مردیم . دارا : باشه بابا ... اومدم . حساب تو رو هم به موقع میرسم آدورا . آدورا تک ابرویی بالا میندازه و نگاهی عاقل اندر سفیه ، از پشت ، روونه ی دارا میکنه ... شرط میبندم در رابطه با دارا ، کلمه ی دیوونه داره توی سرش پشتک معلق میندازه ... پرشیا : بیا بشین آدورا . آدورا : منتظر دستور تو بودم ! پرشیا : خوشم میاد خوبی هم بهت نیومده ! آدورا : شاید ... !
  28. 2 امتیاز
    به نام یگانه خالق هستی سلام امیدوارم حالتون خوب باشه. بیوتیسفر یه شهر مثل تمام شهر ها کلی با یک تفاوت اساسی این شهر،شهر موجودات افسانه ایه و شهرونداش خود شمایید. این شهر مثل همه شهر ها شهرداری داره بیمارستان داره کتابخونه و بانک و اداره پلیس و... داره موجودات این شهر همینجور که گفتم افسانه ای هستند: جادوگر،پری،خوناشم،گرگینه،کنترل کنندگان چخار عناصر،الهه ها و‌‌‌.... بخش های این شهر به کمک شما ایجاد میشه. برای عضویت در شهر در شهرداری ثبت نام کنید. با تشکر
  29. 2 امتیاز
    نام کاربری: Nazanin80j شخصیت مورد نظر: الهه ی آب شغل درخواستی: گل فروش
  30. 2 امتیاز
    اینجا بیمارستان شهر زیبای ماست که شامل پری های پرستار دکتر های الهه بهیار های خوناشام و... توضیحات بیشتر
  31. 2 امتیاز
    جغرافیا را تمام کردم و مشغول خواندن عربی شدم که با صدای علی رضا که مرا مخاطب قرار داده بود، سرم را بلند کردم. علی رضا: چقدر درس می خونی! خسته نمی شی؟ کوتاه جواب دادم: - آخه فردا امتحان دارم. با صدای بلندی ادامه ی حرفش را گرفت: - حالا حتماً که نباید بیست بگیری. همین قدر که تجدید نیاری بسه. نمی خواد با درس خودت رو خفه کنی. بزرگتر ها که صدای بلند علی رضا_ که به دلیل دوره ی بلوغ دورگه شده بود_ را شنیدند، به سمت ما برگشتند. زیر نگاه آن ها معذب بودم. کمی شالم را جلوتر کشیدم تا ریشه ی موهایم مخفی شوند. زن دایی با همان لهجه ی کازرونی اش گفت: - ها والا. ای هم درس بوخونی سی چه؟ (آره والا. این همه درس بخونی برای چی؟) ای دُورِیِ خو دِ کار پیدا نَم شه ( این دوره که دیگه کار پیدا نمی شه) دوست نداشتم بحث ادامه پیدا کند. همیشه از این که مرکز توجه باشم، بَدَم می آمد؛ اما انگار قرار بود از هرچه بدم می آمد، به سرم بیاید. نادیا با لحن بدی گفت: - ولش کنین این خرخون رو؛ فازش با ما نمی خونه. نمی دانستم چه کار کنم. حرف بزنم یا نه؟ اگر حرف بزنم، چه بگویم؟ اگر بگویم "به شما چه مربوط" خیلی زشت می شود و احتمالاً در خانه کتک مفصلی خواهم خورد. اگر بگویم "بله حق با شماست" دروغ گفته ام و در حق خودم هم بی عدالتی کرده ام؛ پس مثل همیشه سکوت کردم و با این کارم در واقع همان گزینه ی دو را انتخاب کردم و حق را به آن ها دادم. علی رضا، لیلا، نیما، ناهید و نادیا طوری به من نگاه می کردند، گویی به یک موجود فضایی می نگرند؛ شاید هم حق داشتند. در فک و فامیل ما، کسی به درس اهمیتی نمی داد. پسر ها اغلب در دبیرستان ترک تحصیل می کردند و یا به زور مدرک دیپلم خود را گرفته و برای خود، شغل آزادی دست و پا می کردند. تکلیف دختران هم که معلوم است؛ آخرش بچه داری و شوهرداری کنند؛ پس دیپلم یا لیسانس گرفته و به خانه ی بخت می رفتند. من اما متفاوت بودم. برعکس هم سن و سال هایم، فقط درس می خواندم. هیچ خواننده و بازیگری را نمی شناختم و از لوازم آرایشی سر در نمی آوردم. موبایل نداشتم و فقط درس می خواندم و تنها شیطنتم، کشیدن نقاشی در کتاب هایم، سرِ زنگِ کلاس بود. من هم به آن ها به چشم موجودات فضایی می نگریستم. درک نمی کردم چگونه خیلی راحت با جنس مخالف خود گپ می زنند. رفتارها و طرز فکرشان برایم ملموس نبود. من از کِرِم زدن متنفر بودم. یکی دو بار که از کِرِم ضد آفتاب استفاده کردم، حس خیلی بدی داشتم. حس می کردم کِرم آب شده و روی پوستم حرکت می کند. انگار کرم روی صورتم ماسیده باشد. پس دیگر از کرم استفاده نکردم؛ درحالی که دخترهای همسن من صورتشان را زیر انواع کرم ها و لوازم آرایشی می پوشاندند. صدای زن دایی من را به خود آورد: - پَ سی چه پرتقالت نَم خوری؟ ( پس برای چی پرتقالت نمی خوری؟) با استرس به پرتقالم نگاه کردم و گفتم: - می خورم زن دایی. نمی خواستم جلوی این جمعیت و چشمان عقاب مانند زن دایی پرتقال بخورم. حس می کردم همه به من زل زده اند. زن دایی مستقیم به من نگاه می کرد و منتظر بود تا پرتقالم را بخورم. آرام دستم را پیش بردم و پرتقال را برداشتم و چاقو را در دست راستم گرفتم. چاقو را به پرتقال نزدیک کردم و وانمود کردم که می خواهم آن را ببرم. فکر می کردم زن دایی، با دیدن این صحنه خیالش راحت شده و رویش را برمی گرداند؛ اما این طور نشد. نگاه سنگین زن دایی، مانند نیشی بر چشمانم فرو می رفت و استرسم را چند برابر می کرد. زیر نگاه خیره اش، پرتقال را چهار قاچ کردم. بعد از آن زن دایی رویش را برگرداند و مشغول حرف زدن با عمه شد. قسمت سخت ماجرا سر رسید. نامحسوس به همه نگاه کردم تا مطمئن شوم کسی حواسش به من نیست. سپس یک قاچ پرتقال را به دهانم نزدیک کردم و سعی کردم بدون این که آبش بیرون بیاید و از دستم سرازیر شود، آن را بخورم. فلش بک ۲ فکر کنم بیست دقیقه ای می شد که درگیر این پرتقال لعنتی بودم. هنگام پوست گرفتن، چاقو از حدی که باید فراتر می رفت و جای جای پرتقال را زخم می کرد. از این که نمی توانستم مانند مامان، آن را مرتب و تمیز پوست بکنم از دست خودم عصبانی بودم. بالاخره پوستش را کندم. دو انگشت شصتم را روی پرتقال گذاشتم و سعی کردم آن را از وسط نصف کنم. با فشاری که به پرتقال وارد می کردم، قسمت بالایی آن زیر انگشتانم له می شد و آبش در می آمد. برای این که آب پرتقالی که از دستم سرازیر بود روی فرش نریزد، پیش دستی را زیر دستم گذاشته بودم. خودم چندشم شده بود و دیگر دلم نمی آمد آن را بخورم؛ اما زشت بود اگر پرتقال فلک زده را این گونه در پیش دستی رها می کردم. میزبانان که از اقوام دورمان بودند و من آن ها را نمی شناختم، بینی شان را چین انداخته و به کثیف کاری ام نگاه می کردند و من سعی می کردم تا حد امکان به چهره های درهمشان نگاه نکنم. بالاخره دو نیمه ی پرتقال دست از لجبازی برداشتند و از هم جدا شدند.گفتم دو نیمه؟! عذر می خواهم. در واقع، قرار بود دو نیمه شود؛ اما از هر نیم آن، نصفش له شده و آبش در پیش دستی ریخته بود. پس در واقع، الآن من دو ربع پرتقال داشتم با پیش دستیِ کثیف و دستانِ آب پرتقالی! پرتقال ها را_ بدون این که اصراری بر تکه تکه کردنشان داشته باشم_ گاز می زدم تا هر چه زودتر تمام شود. آب پرتقال لب ها و چانه ام را هم بی نصیب نگذاشت. حالم از خودم به هم می خورد. بعد از اتمام پرتقال، تمام اتاق پذیرایی را با نگاهم به جست و جوی دستمال کاغذی رفتم؛ اما چیزی نیافتم. گفته بودم بدشانسم؟ اگر نگفته ام، پس الآن می گویم. من واقعاً دختر بدشانسی ام. انگار هر جا نام مژده اَژدری می آید، بدشانسی هم باید خودی نشان دهد تا وجودش را بر من اثبات کند! آرام اطرافم را نگاه کردم و در موقعیتی مناسب، دستانم را به قالیِ زیرِ پایم کشیدم و با گوشه ی شالم، آرام لب ها و چانه ام را پاک کردم. یادم باشد خانه که رفتیم شالم را در ماشین لباس شویی بیندازم. پایان فلش بک ۲ پرتقال را تمام کردم. خوشمزه و آبدار بود. باز هم می خواستم؛ ولی این جا جایش نبود. شاید در خانه_ وقتی کسی خانه نباشد_ چند تا را می خوردم، البته شاید! بسیار خسته بودم و خمیازه کشیدن هایم، دست خودم نبود. حس می کردم تمام لامپ ها، نورهایشان را مستقیم به چشمان من پرتاب می کنند. متأسفانه به قول بزرگ ترها، تازه اول شب بود و حالا حالاها قصد رفتن به خانه را نداشتند. آن ها درک نمی کردند که شب نشینی برای یک دختر چهارده ساله چه قدر می تواند سخت باشد.
  32. 2 امتیاز
    از دور به تماشاش ایستاده ؛ تماشای پسرک غمزده ی کوتاه قد ایستاده بر بالای دو قبر پر شده از خاک . با اینکه پارچه های سیاه ، قبل از بارش بارونی که حالا وحشیانه باریدن گرفته روی قبر ها رو پوشوندن ، اما چیزی در دلش میگه اون خاک های زیر پارچه هم ، دیگر ، گل کلمه ی مناسب تری برای توصیفشون هست . آروم ، نفسی بیرون می‌ده . هوای خارج شده از دهنش بخار ماننده و خبر رسون از سردی هوا . با چشم های آبی رنگ با لنز آبی شده اش ، پسرک رو کنکاش می‌کنه و با زدن تلخندی از سر می‌گذرونه " دیوونه حتی توی همچین موقعیتی هم خوشتیپه ! " آهی زیر لب می‌کشه و نگاه از پسرک می‌گیره . نیک آیین بی حرف ، پشت پسرک ایستاده . انگاری هوس گفتن چیزی رو داره اما دست و دلش رو نه ! دلرحم تر از اونه که بتونه خلوت محمدمهدی رو با پدر و مادر پر کشیده اش برهم بزنه . به هر حال ، حدس زدن چیزی که محمدمهدی هوس گفتنش رو داره سخت نیست ؛ بارون می‌باره ، هوا سرده و باد میاد ؛ وقتو باشه ، وقت رفتنه و بس ... قدم از قدم برمی‌داره و باز هم قدم پشت قدم … نه به سمت و سوی محمدمهدی ، به سمت و سوی ایلیایی که پالتو به دست ، به ماشین تکیه زده . در راه ، زیر لب ، به حال محمدمهدی زمزمه می‌کنه … فاطمه : باز باران \ با پریشان چهرگی هردم \ به روی سنگ ویرانی \ کشد دستی ، نویسد باز \ در این عالم ، در این مسلخ \ در این میدانه و برزخ \ زندگی خود نیز ، تاوان است … ایلیا : شعر جالب و زیباییِ … و مناسب حال آقای جوان . با ابرو های بالا رفته سرش رو بالا میاره . برای یک لحظه یادش رفته بود ایلیا ، همون شاهگوش حقیقیه و یه سرپیچ از دستور به تمام معنا ‌‌‌. لبخند نرمی می‌زنه و کنار ایلیا ، به ماشین تکیه می‌ده . فاطمه : محمدمهدی بفهمه بازم پنبه ها رو از گوشت درآوردی شیش تیکه ات می‌کنه ! ایلیا لبخند ملیحی می‌زنه و در جواب فاطمه ، با صدای خوش و دلنشینش ، می‌گه … ایلیا : سخت نگیرید ، بانوی جوان ! فاطمه : بانوی جوان مرد ایلیا ! اسم من فاطمه اس . ایلیا : اوه ! نه ! دوشیزه سیِل ! فاطمه : همه اش ساز مخالف بزن … محمدمهدی چجوری تحملت می‌کنه ؟! ایلیا : به سختی ! فاطمه : چه با افتخارم می‌گه ! ایلیا : اینم یجور هنره . فاطمه : اشتباه نکن … اینم یجور بی هنری !
  33. 2 امتیاز
    دلگیر که می شوی دوست دارم تمام جاده ها چالوس من باشند ! مسیرت را به گردنم بیندازند ... تا بی آنکه از کوله ات، قدم به قدم برایم نشانی بیفتد ادامه ات دهم من، رد پایت را از سر راه نیاورده ام ! که با پاشنه هر سیندرلایی پایکوبی کنم من تو را با تمام بی کسی ام کشف کرده ام وقتی که چشم هایت نگهبان ِرشوه نگیر و خواب آلود ناشناخته هایت بود تو را دزدیدم از تقدیر و پیش خدا انکار کردم داشتنت را تا به بهانه ی عدالت خنده هایت را به مساوات تقسیم نکند ....
  34. 2 امتیاز
    ممنونم از شهریور ۹۶ تا الان فعالیت سایت همین قدر بوده؟
  35. 2 امتیاز
    سلام و خسته نباشید با تمام توضیحاتی که دادین کمی هنوز برای من مبهمه. www.98ia.co این سایتی که تا دو روز پیش عضوش بودیم که فیلتر شد .مدیر این سایت اقا امیر بودن این سایت چه ربطی به سایت شما داره و اینکه سایت شما دقیقا از کی فعال بوده؟ایا این سایت همون سایت نیست؟در مورد کاربرا من فکر نمیکنم مشکلی برای اضافه شدنشون از همین الان باشه چرا بعدا؟
  36. 2 امتیاز
    در اتاقم نشسته بودم و جغرافیا می خواندم. مامان صدایم زد: -مژده؟ کتابم را وارونه روی زمین گذاشتم تا صفحه اش گم نشود و از اتاق بیرون رفتم. مامان را در حال پوشیدن مانتو دیدم. - بله؟ جایی می رین؟ مامان در حالی که تکمه های مانتو را می بست، تند تند گفت: - آره. زود آماده شو که می خوایم بریم خونه ی دایی محمود. مات ماندم. برای گفتن حرفم تردید داشتم و در آخر با کمی تعلل گفتم: - مامان، می شه من نیام؟ مامان اخم کرد و شروع کرد به گفتن همان حرف های همیشگی. - یعنی چی؟ زشته! یه دختر که نمی شه تنها تو خونه بمونه. زود باش آماده شو بریم. با ناراحتی گفتم: - پس کیف و کتاب هام هم می آرم. مامان لب هایش را به هم فشرد و با عصبانیت گفت: - باشه، اون ها رو هم بیار. با ناراحتی وارد اتاقم شدم و کتاب هایی که باید می خواندم را در کیفم گذاشتم. خیلی سریع آماده شدم و بیرون رفتم. سوار ماشین شدیم. مثل همیشه مامان جلو نشست و من و مژگان عقب نشستیم. دایی محمود، دایی بزرگم بود.. او دو دختر و یک پسر داشت. از رفتن به خانه ی آن ها خوشم نمی آمد؛ اما می دانستم که اگر نیایم، زن دایی ام با حرف هایش مامان را آزار می دهد. می دانستم که اگر نیایم بابا ناراحت می شود. مامان از آیینه ی بغل ماشین به من نگاه می کرد و به من تذکرات لازم را می داد: - اخم هات رو وا کن. زشته، مگه به زور آوردیمت؟ در دلم به حرفش خندیدم.. مگر من با رضایت خود به آن خانه ی کذایی می رفتم؟ از آن گذشته من که اخم نکرده بودم. از آیینه ی جلو به چهره ی بی تفاوتم نگاه کردم. اخم نکرده بودم؛ اما لبخندی هم بر لب نداشتم. حقیقتاً برایم سخت بود بی دلیل لبخند بزنم و یا لبخندم را نثار کسانی کنم که برایشان ارزشی قائل نیستم. مامان ادامه داد: - اون جا که می ری، به همه دست می دی، خب؟ باهاشون احوالپرسی کن. نمی دانم چرا باید به همه دست بدهم؟ خب یک سلام همگانی می کنم و می نشینم. نمی دانم این مسخره بازی ها دیگر چیست؟ با وجود تفکراتم که حرف های مامان را به تمسخر گرفته بود، در تأیید سخنانش سرم را تکان دادم. دوباره شروع شد. مامان و بابا شروع به سلام و احوال پرسی کردند. من سلام بلند بالایی کردم و منتظر ماندم تا مامان با همه دست دهد. بودن خانواده ی عمه در آن جا قوز بالا قوز بود. زمزمه هایی از اطراف به گوشم می رسید که "چه عجب، یه بار ما مژده رو دیدیم" و یا "آفتاب از کدوم طرف در اومده" و "چی شده مژده هم اومده؟" اما من به آن ها توجهی نکردم تا وقتی که زمزمه ها قطع شد. بالاخره سلام و احوال پرسی ها تمام شد و مامان در گوشه ای از سالن پذیرایی نشست و من هم فوراً جای کنار او را اشغال کردم. مژگان، مثل همیشه کنار بابا نشست. مژگان، بابایی بود؛ ولی من با مامان رابطه ی بهتری داشتم. همیشه در مهمانی ها کنار مامان می نشستم و از کنارش جُم نمی خوردم. طولی نکشید که مثل همیشه افراد به چند گروه تقسیم شدند. مردها با هم درباره ی فوتبال و اقتصاد و سیاست صحبت می کردند و زن ها هم شروع به غیبت کردند. ناهید و نادیا، دختر دایی هایم، و لیلا، دختر عمه ام، سر هایشان را در موبایل هایشان فرو کرده و ریز ریز می خندیدند. نیما و علی رضا هم با هم حرف می زدند و مثل همیشه، من تک افتاده بودم. کتاب جغرافیا را از کیفم در آوردم و شروع به خواندن بقیه ی درسم کردم. سخت مشغول درس خواندن بودم و به اطرافم توجهی نشان نمی دادم. ناهید جلوی ما بشقاب و چاقو گذاشت و شروع به تعارف کردن میوه کرد تا این که به من رسید. ناهید: بفرما. به پرتقال ها، سیب ها و خیارها نگاه کردم و دستم را به نشانه ی نه بالا آوردم. - نه، ممنون نمی خورم. ناهید: مگه می شه؟ بردار یکی. - نه، دستت درد نکنه. اما از آن جایی که ایرانیان به تعارف زیاد عادت دارند و بسیار مهمان نوازند، ناهید اصرار کرد: - بردار دیگه، دستم شکست. صدای زن دایی ام نیز از آن طرف بلند شد: - مژده چرا برنمی داری؟ یه میوه بردار. اگه از اینا دوست نداری، بگم برات یه چیز دیگه بیارن. برای این که از مخمصه نجات یابم، سریع یک پرتقال برداشتم و در پیش دستی ام گذاشتم. ناهید هم خوشحال از این که رسم مهمان نوازی اش را به خوبی ادا کرده، به سراغ بقیه رفت. فلش بک ۱ همه ی فک و فامیل در خانه ی آبابا، پدربزرگم، جمع شده بودند. جا برای سوزن انداختن نبود. کنار مامان نشسته بودم. چشمم به دنبال میوه هایی بود که به ترتیب به مهمانان تعارف می شد. در این فکر بودم که چه بردارم. مثل بیشتر بچه ها، موز را خیلی دوست داشتم؛ اما از نارنگی هم نمی توانستم بگذرم. اصلاً دو موز و یک نارنگی برمی دارم. شاید هم دو نارنگی و یک موز. در حال تصمیم گیری بودم که دیدم علی رضا، پسر عمه ام، سه تا نارنگی یا پرتقال برداشت. از این فاصله نمی توانستم تشخیص دهم پرتقال بود یا نارنگی. همه به علی رضا چپ چپ نگاه می کردند و مادرش مثلاً پنهانی از پایش نیشگون گرفت. چرا که نه؟ من هم مثل او سه تا میوه برمی دارم. چه عیبی دارد؟ میوه که زیاد است. در همین افکار بودم که مامان سرش را خم کرد و با صدای آهسته ای گفت: - مژده، دیدی علی رضا سه تا میوه برداشت، بقیه چطور نگاش کردن؟ علی رضا پسر بدیه؛ کسی دوستش نداره. جلوی تو میوه گرفتن، یه دونه بیش تر برنداریا. باشه ی آرومی گفتم و نگاهم را با حسرت به میوه ها دوختم و در آخر مجبور شدم فقط یک نارنگی بردارم؛ اما در عوض چیز جدیدی یاد گرفتم. این که برنداشتن میوه ارتباط مستقیمی با شخصیت انسان دارد و من دوست نداشتم آدم بی شخصیتی باشم. پایان فلش بک ۱
  37. 2 امتیاز
    کلاس نهم بودم. روز های آخر بود و می خواستم برای دوستم یه یادگاری بنویسم تا بعد ها بخونتش و من رو به خاطر بیاره. یادگاریم رو آخر کتاب مطالعات اجتماعی دوستم نوشتم. جلسه بعد معلم می خواست کاربرگ ها رو ببینه. من از ترسم یادگاری که دوستم برام نوشته بود رو پاک کردم که مبادا معلم ببینه؛ اما مثل این که دوستم مال من رو پاک نکرده بود. وقتی خانم کاربرگ های دوستم رو نگاه می کرد، دوستم به تقلا افتاد و می گفت: - خانم نه، نخونینش. خانم... شصتم خبردار شد که موضوع از چه قراره و منم به تقلا افتادم؛ اما خانم با لبخند ملیحی از ما فاصله گرفت و شروع به خوندن کرد. بقیه همکلاسی هام نمی دونستن موضوع از چه قراره و با سردرگمی و کنجکاوی به ما نگاه می کردن. من و دوستم خجالتی ترین و ساکت ترین دانش آموزان کلاس بودیم و در اون لحظه داشتیم از خجالت می مردیم. دلم می خواست آب می شدم و توی زمین فرو می رفتم. برای این که کنجکاویتون رفع بشه، متنی که برای دوستم نوشته بودم رو براتون می نویسم: سلام فاطمه جون. من رو که می دونی کیم، هان؟ نه؟ خجالت نمی کشی بهترین و مهربون ترین و جذابترین دوستت رو فراموش کردی؟ نازنینم دیگه. حتما الآن کنار شوهرت نشستی و دارین دوتایی متن من رو می خونین. شاید هم با صدای بلند می خونی که بچه هات هم بشنون. بچه هات هم با کنجکاوی به تو نگاه می کنن و از خودشون می پرسن که "این خودشیفته دیگه کیه؟" اما اینا همش توهمه. من مطمئنم که تو نتونستی مخ هیچ پسری رو بزنی. ترشی ات رو گرفتن و موندی رو دست مامان و بابات. تو از اولش هم عرضه نداشتی. از بس که پاستوریزه ای. ولی به نظرم ناامید نشو. ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است. هنوز هم دیر نشده و می تونی شوهر کنی و از ترشیدگی دربیای. تو باید برچسب ترشیدگی رو از روی پیشونیت پاک کنی، به هر قیمتی؛ حتی اگه مجبور بشی با یه آدم پیر و خرفت ازدواج کنی. حتم دارم که الآن داری بهم فحش می دی، ولی نه؛ تو که فحش درست و حسابی هم بلد نیستی. نهایتش یه "بی ادب" یا "بی تربیت" نثارم می کنی. بی ادب و بی تربیت هم تویی که به بهترین دوستت فحش می دی. امیدوارم دیگه من رو فراموش نکنی. هر وقت از بی شوهری احساس تنهایی کردی، بدون یه دوست خوب داری که همیشه به یادته. دوستدار تو، نازنین. متنم که تموم شد، لبخند بزرگی روی لب های معلم بود. همین طور که کاربرگ من رو نگاه می کرد، به من گفت: - بهت امیدوار شدم. تا آخر کلاس سرم رو بالا نیاوردم و به اندازه ی تموم عمرم خجالت کشیدم. بعد از کلاس بچه ها ریختند سرم و می خواستن اون متن رو بخونن. من هم کتاب فاطمه رو محکم گرفته بودم. کتابش رو توی کیفم گذاشتم و توی خونه متن رو پاک کردم. بماند که من و فاطمه به یک دبیرستان رفتیم و هنوز هم با همیم. و بماند که بعدها اون خانم که دوست داشتم دیگه چشمم به چشمش نیفته، فامیل دورمون از آب در اومد.
  38. 2 امتیاز
    اب دهانش را قورت داد و ارام لای پلک هایش را باز کرد... چشمان بازش را که دید با لحن بدی گفت: -مرساد: پاشو بشین موهایش را رها کرد و مشغول باز کرد در بطری شد. نشست و پتو را محکم در دست گرفت نگاه هراسانش در کل اتاق چرخید فضای اتاق را نور دیوار کوب روشن کرده بود تخت که پایین رفت او نیز نگاهش را به همان سمت چرخواند که جام بزرگی را پیش رویش دید با تعجب به جام نگاه کرد مایعی قرمز رنگ جام را پر کرده بود میدانست اسم ان مایع قرمز رنگ چیست سوالی نگاهش کرد. اخم غلیظی تمام صورتش را پوشانده بود نگاه او را که به خود دید اشاره به دهانش کرد و گفت: -مرساد:وا کن دهنتو بالاخره لب باز کرد و لرزان گفت: +یاس:چ...چرا؟ با تمسخر گفت: -مرساد:میخوام ببینم مسواک زدی یا نه نوع بیانش تلخ شد و ادامه داد: -مرساد:مگه کوری، وا کن تمام جامو سر بکش!!!! جاخورده نگاهش کرد...جرات کرد و گفت: +یاس: نه، من اینو نمیخورم خودش را جلو کشید جام را پایین اورد و با ارامش گفت: -مرساد:تو خیلی غلط کردی که نمیخوری. لحن ارام او را که دید سریع گفت: +یاس:این حرومه، نجسه نمیتونم بخورم خدا منو که بنده اشم و مسلمونم از خوردنش منع کرده... بی توجه به حرفش، دوباره گفت: -مرساد:میخوری یا به زور به خوردت بدم؟ با عجز گفت: +یاس:نمیتونم چرا اصرار میکنی؟ نگاهش را به سمت لبان او سوق داد و گفت: -خیلی واضحه، اینو هم نمیفهمی؟ از ارامش یه هویی و بی سابقه ی او کمی ترسیده بود...سعی کرد مثله خودش ارام حرف بزند: +یاس: ولی من نمیتونم اینو بخورم ،خودت بخور. اگه بخورم تا چهل روز نمیتونم نماز بخونم.. میفهمی چی میگم؟؟؟! نگاهش را به سمت چشمان او کشید...صبرش لبریز شد اخم کرد و گفت: -من کاری به کارای تو ندارم ... یاس میدانست حرف و التماس فایده ای ندارد خودش را عقب کشید و چانه ای به معنای نه بالا انداخت. مرساد پوزخندی زد و گفت: -خب پس...میخواستم فقط همین یک جام باشه اما حالا که لج میکنی باید تمام این بطری رو بخوری بعد زدن این حرف مچ پایش را گرفت و به سمت خود کشید دست برد و کشِ موهایش را باز کرد موهایه بلند و خرمایی رنگش رها از بند ان کش خود را ازادانه از روی کمر دخترک رها کرده و روی تخت انداختن تعجب کرد یادش نمی آمد به موهای او دست زده باشد اما اکنون... یک سال زندگی با چنین مردِ مغرور و خشنی به او فهمانده بود که اگر تا پای مرگ هم برود حاضرنیست دست نیاز پیش زن جماعت دراز کند .. جام را روی عسلیه کنار تخت گذاشت و گفت: -مرساد:خودت خواستی +یاس : چرا باهام این کارو میکنی؟ به چشمانش نگاه کرد و گفت: -زنمی اختیار دارتم، دوست دارم این جوری پیش بره! همان طور که تقلا میکرد دستهایش را از زیر پاهای او بیرون بکشد گفت: + یاس:نمیخوام خلاف شرعه، خدا حرومش کرده چرا نمیفهمی نمیخواااااامش لعنتی، ولم کن اخم غلیظی کرد و خشن گفت: -مرساد :همون خدایی که اینو حروم کرده به زن جماعت گفته هر چی شوهرت گفت بگو چشم و حرف روی حرف شوهرت نیار نگاه از جام گرفت و گفت: +همون خدا هم گفته اگه دیدی شوهرت چیزی بر خلاف قانونِ دینت خواست انجام نده و به مردها هم گفت حد خودشون رو بدونن و خواسته های بی جا از زناشون نداشته باشن.. مرساد عادت نداشت کسی بر خلاف میلش عمل کند **** به اجبار و از سرِدرد ، با چشمان به هم فشرده دهانش را باز کرد. همان طور که دوباره ان را لبالب پر میکرد گفت: -که نمیخوری اره، جوری بهت بخورونم که نفهمی از کجا خوردی به نفس نفس افتاده بود نمیدانست سرفه کند یا نفس بکشد صورتش از مزه ی ان زهرماری جمع شده بود چندین بار پشت سرهم سرش را به چپ و راست تکان داد . *** حس میکرد به سرش یک وزنه ی بتونی اویزان است حالت تهوع داست از طرفی هم سبک بود و تنش داغ بود دست برد سمت بلوز تنش و ان را با یه حرکت از تن بیرون کشید بلوز را به سمتی پرت کرد و با دستانش سعی کرد خود را کمی خنک کند با لحن شل و کش داری گفت: +وااااای چــــــقد گـــــــــرمه
  39. 2 امتیاز
    •°•زمان حال•°• دستی به صورتش کشید...خیسِ از اشک بود اشک هایی که نمیدانست موقع رد شدن از خاطرات گذشته از چشمانش جاری شده بودن یا به خاطر درد جسمش ارام ارام از چشمانش میریختن و راهشان را تا زیر چانه اش ادامه میدادن. ولی او دیگر عادت کرده بود حرف یک سال زندگی بود...یک سال زندگی در کنار مردی که از او فقط نامردیش را دیده بود مردی که در ظاهر و بین جماعت مردش و در خانه دست هر جنایت کاری را از پشت بسته بود هیچ گله ای نداشت چون خود او این راه را انتخاب کرده بود به ازای خریدن ابروی خانواده اش اما انتظار این رفتار را نیز از جانب مردش نداشت اینکه هر روز او را ازار و شکنجه دهد فقط به خاطر اینکه از جنس زنها بیزار است. اخر او چه گناهی داشت که باید تاوان کارهایِ بقیه را میداد مگر چقدر جان داشت که هر روز او را به باد کتک و شلاق بگیرد و به جرم زجه زدن و ناله کردن در اتاق بی اب و غذا حبسش کند کجای دنیا انقدر بی رحمانه فردی را به جای دیگری مجازات و شماتت میکنند؟...کجای دنیا فردی را به خاطر جنسیتش به تمسخر گرفته و ازار میدهند؟ پوزخندی به افکار درهم خود زد و زمزمه کرد: +هر کسی منطق خودش رو داره و منطق مرد شیطان صفتِ این خونه تنها یک چیزِ، خدا زن رو افرید تا عقده هاتو روش خالی کنی. اره این منطق مردِ منه، زنها ادم نیستن. نفسش را اه مانند بیرون فرستاد، به زور و یا علی کنان از جایش برخواست چهارستون بدنش از صدقه سر ان ضربات سنگین درد میکرد. نمی توانست درست راه برود حالش خوب نبود درد تنش یک طرف و گرسنگی هم از یک طرف امانش را بریده بود به سمت کیفش رفت زیپِ کیف را کشید و به داخلش نگاهی انداخت...تنها چیزی که پیدا کرد دوتا شکلات کاکائویی بود با خود زمزمه کرد: +به همین دوتا شکلات هم راضیم و زیپ کیفش را بست...هر دوتا شکلات را باز کرد و در دهانش گذاشت به سمت کمدِ گوشه ی اتاق رفت و یک دست لباس به رنگ تیره انتخاب کرد و به سمت حمام رفت قصد حمام کردن داشت...خداروشکر میکرد که داخل اتاقش همه چیز مُحیا بود و به خاطر کارهای شخصی اش لازم نیست از اتاق پا بیرون بگذارد وان را پر اب کرد و بدن رنج دیده اش را به اب گرم سپردتا بلکه کمی از ان التهاب و درد کم کند سرش را به بالشتک چرم تکیه داد و چشمانش را بست. *** -بیا بگیر کوفتت کن معده ات بو گند نگیره که امشب حالم و بپرونی ساندویچ را به سمتش پرت کرد و گفت: -رفتی حموم؟ بدون اینکه نگاهش کند یا سرش را بالا بگیرد ارام گفت: +اره بلند همراهِ با تشر گفت: -لالی مگه بلندتر زر بزن اب دهانش را قورت داد و گفت: +اره رفتم حموم با همان لحن گفت: -خاک تو سرت کنن که همیشه زودتر از من مایلی ابروهای بلند و خوش فرمش از فرط تعجب بی اراده بالا رفتن و چشمان درشتش نیز از فرط همان تعجب گشاد شد ولی باز هم سربلند نکرد تا به هیبت مردش نگاه بندازد...دوباره صدایش سکوت اتاق را شکست: -امشب کارت دارم نخوابی و پشت بندش صدای کوبیدن در اتاق را شنید. دوباره ترس به دلش چنگ زد صورتش را با دستانش پوشاند و زمزمه کرد: +خدایا تا کی این همه بی رحمی رو تحمل کنم و دَم نزنم...چرا عذاب کشیدنم رو میبینی و حرکتی نمیکنی. کتک خوردن من چه حکمتی داره خدایا...؟ صدای ضعیف الله اکبر را که شنید دستانش را از روی صورت برداشت به زور هم که شده از جایش برخواست و به سمت پنجره رفت و بازش کرد...میتوانست ان گنبد سبز رنگ را ببیند مسجد چند کوچه با خانه اش فاصله داشت ولی ارزوی خواندن دورکعت نماز جماعت به دلش مانده بود دستش را به زیر چانه زد و محو ان گنبد سبز رنگ و زیبا شد گفتن اذان که تمام شد او نیز بعد گرفتن وضو قامت بست تا نماز سر وقتش را بخواند عادتش بود...همیشه باید نمازش را سروقت میخواند مگر اینکه بیرون بود یا کاری داشت که به هیچ وجه نمیتوانست ان را رها کند در ان وقت نمازش به تاخیر میافتاد نمازش را که خواند چهار زانو نشست و شروع کرد به خواندن چندین دعا که همیشه بعد هر نمازش میخواند. به ساعت نگاه کرد از نیمه شب گذشته بود و خبری از او نبود...در دل از خدای خود چندین هزار بار به خاطر نیامدنش تشکر کرد و بدون اینکه ان لباس های سنگین را از تن بیرون بکشد یا موهایش را باز کند زیر پتو خزید و چشم بست نیم ساعتی گذشته بود و چشمانش داشتن گرم خواب میشدن که صدای باز و بسته شدن در او را اجیر کرد و صدایش باعث شد ضربان قلبش به هزار برسد. -پاشو خودتو نزن به خواب که اصلا حوصله ی ناز و ناز کشیدن ندارم حرکتی نکرد تا او خیال کند خواب است و دست از سرش بردارد اما چیزی طول نکشید که پتو از رویش کنار رفت موهایش اسیر پنجه های قدرتمند او شد -خودتو میزنی به خواب و جوابم رو نمیدی اره بلایی سرت بیارم..
  40. 2 امتیاز
    سلام نازنین جون چه خبرا؟ کم پیدایی؟؟ بنده هانیه هستم معروف به هانی...متولد ۷۹ (مردادیم😍) اهل خل و چل آباد😹 به چیزی جز خودمم علاقه ندارم😐 و کلا دختر فوق العاده ای هستم😑 خودشیفته هم خودتونید😒 نکته دیگر اینکه نویسندم و خالق اثرهای:عشق ممنوعه ی من ۱&۲_سرنوشت متغییر و تازگیا سرآشپز کوچولو که تو سایت میبینین😊 حرف دیگه ای هم فعلا ندارم تا بعدا که خدا چی بخواد😕 راستی سوالی،چیزی دارین ازم بپرسین با جون و دل جواب میدم❤️ امضا:hanita.tk
  41. 2 امتیاز
    -ننه دیرم شده، زود یه لقمه درست کن بخورم، گشنم نشه اونجا!! یجوری به سرتا پام نگاه کرد و گفت: -ننه جون:لوسانجلس تشریف میبیرید؟؟! -وا، ننه جون حالت خوبه؟؟ -ننه جون:من حالم خوبه، ولی تورو شک دارم صاف ایستادم و گفتم: -چرا؟ چون میخوام برم سر کار؟ -ننه جون:اون که هیچی...با این سرو وضع میخوای بری، جای شک باقی میزاره که آیا حالت خوبه؟؟؟ نگاهی به قیافم کردم که دیدم، اوه اوه اوضاع خرابه اونم بدجور...اما کم نیوردم و با نیش باز گفتم: -مشکلی نیست که، خیلیم شیک و لاکچری! -ننه جون:دلت عصا میخواد نه؟؟ خندیدم و گفتم: -اوف، چه جورممممممم دمپاییشو درآورد، که پا به فرار گذاشتم و دویدم توی حیاط. لنگ لنگون دنبالم اومد و داد زد: -ننه جون:فقط دستم بهت برسه ورپریده! چشمکی زدم و گفتم: -الان که نمیرسه، پس الکی خودتون رو اذیت نکنید!! چشم غره ای بهم رفت و گفت: -ننه جون:بیا تو بچه...بیا کاریت ندارم...بیا که کلی کار داریم!! -داریمممممممم؟ شاید شما آره، ولی بنده باید برم سر کار! -ننه جون:دختر مگه آلزایمر داری؟؟ تو دیشب به من نگفتی اخراج شدی؟! با یادآوری دیروز، اخم هام بشدت توهم رفت و ساکت شدم. ننه جون با لحن آرومی گفت: -ننه جون:حالا غمبرک نزن، کاریه که شده...غصه نخور، خدا بزرگه...این نشد، یکی دیگه!! اوهومی گفتم و نزدیکش شدم. دستی رو سرم کشید و پیشونیم رو بوسید. گفت: -ننه جون:من تو این چشم ها، آینده روشنی میبینم!!! با شیطنت نگاهش کردم و گفتم: -نمیدونستم رَمالی و جادوگری هم بلدین! با دستش، محکم کوبید تو سرم و گفت: -ننه جون:شما بچه ها رو جون به جون کنن، بی جنبه این!! سرمو مالیدم و گفتم: -خب، حالا من باید کوزت بودنم رو از کجا شروع کنم؟؟ لبخند خبیثی رو لب هاش نشست و گفت: -ننه جون:انباری!! ناباور نگاهش کردم و گفتم: -نـــــــــــــه خندید و با بدجنسی گفت: -ننه جون:اونجا رو تموم کردی، حموم و دستشویی منتظرته!! پشتش رو بهم کرد و بی توجه به قیافه عاجزم، رفت. رو زمین نشستم و گفتم: -آخه من انباری رو کجای دلم بزارم، هان؟؟ صدای ننه جون از تو آشپزخونه اومد که گفت: -ننه جون:تا یک ساعت دیگه تموم شده باشه ها!!! لب هام آویزون شد و ادای گریه کردن رو درآوردم.
  42. 2 امتیاز
    آهی کشید و گفت: -ننه جون:چی بگم مادر، حتما صلاحت اینطوری بوده! سکوت کردم و با استکان زیر دستم بازی کردم. ننه جون خودشو نزدیکم کرد و صورتم رو بالا گرفت. نگاهم کرد و گفت: -ننه جون:ریکا مادر، تو چته؟ چرا اینقدر ناراحتی؟؟ نگاهمو به گل های رو لباسش دوختم و با بغض گفتم: -بچه که بودم، فکر میکردم دنیا یعنی فقط مادر و پدرم...بزرگتر که شدم، فهمیدم مادربزرگی هم هست...بیشتر که گذشت، فهمیدم پدرم تو دنیای آشپزی کار میکنه و من رو از شش سالگی، با حرفه اش آشنا کرد...مادرم خیلی مخالف اینکار بود. اونموقع نمیفهمیدم چرا، ولی وقتی پدرم تو سن دوازده سالگی بهم گفت "تو باید بزرگترین سرآشپز زن بشی" فهمیدم چرا مادرم اون حرف رو میزد...وقتی تو پونزده سالگی هردوشون رو از دست دادم، فهمیدم دنیا فقط پدر و مادر و مادربزرگم نیست، دنیا فقط آشپزی نیست، بلکه روزهای سختم هست، درد و ناراحتی هم هست. همیشه شادی مهمون خونه نیست، گاهی غبار زیادی از غم و غصه خونه رو پر میکنه!! یک قطره اشک روی گونه ام ریخت و لرزون ادامه دادم: -ننه جون، من با مرگ پدر و مادرم کنار اومدم. با تمام سختی های وصیت پدرم، کنار میام. ولی نمیتونم این توهین و تحقیر هایی که بابت سن کمم، بهم میشه رو تحمل کنم. بدتر از اون، اینه که کسی نیست جلوشون بایسته و تو دهنشون بکوبه...من تا حدی قوی ام، تهش یه دخترم و بشدت احساساتی و شکننده...ننه جون، سختمه نصف شب بیام خونه و شما رو در حال کار کردن ببینم، که شاید بتونین یک ذره از خرج زندگیمون رو فراهم کنید. ننه جون، نمیخوام بگم کم آوردم، نمیخوام بگم دیگه نمیخوام ادامه بدم، ولی گاهی اوقات مثل الان میبُرم، دیگه کاسه ی صبرم لبریز میشه! اشک هام بشدت از چشم هام سرازیر شد و گفتم: -ننه جون، دلم آغوش امن و گرمت رو میخواد...بهم میدی؟؟ چشم های اونم خیس شد و با بغض گفت: -ننه جون:چرا که نه دردونه من...چرا که نه عزیز دل مادر!! خودمو تو بغلش پرت کردم و زدم زیر گریه. ننه جون با دست های لرزونش، کمرمو نوازش میکرد و پا به پام اشک میریخت. دو ساعت تمام تو بغلش گریه کردم، تا آروم شدم. با فین فین خودمو ازش جدا کردم که گفت: -ننه جون:اه اه، حالمو بهم زدی بچه...برو اونور خندیدم و دماغمو بالا کشیدم. صورتشو درهم کرد و جیغ جیغ کنان گفت: -ننه جون:ورپریده، ذلیل نشی الهی...برو دماغتو بشور خب!! خواستم صورتشو ببوسم که خودشو عقب کشید و عصاشو به طرفم گرفت. تهدیدوار گفت: -ننه جون:جلو بیایی، با همین عصا جـ....میدم! بلند خندیدم و از جایم بلند شدم. گفتم: -ننه جون شاید بتونی با عصا پودرم کنی، ولی جـ.... دادن رو فکر نکنم!!! عصاشو بالا آورد و محکم به ساق پایم کوبید. با خنده "آخی" گفتم و دستمو روش گذاشتم!! -ننه جون:دختره ی بیتربیت، بهت رو دادم پروو شدی...برو دستشویی، مسواکت رو بزن و بخواب! پوکر فیس نگاهش کردم و گفتم: -ننه جون، مگه بچم که اینارو بهم میگی؟؟ -ننه جون:از یه نوزادم، بچه تری! -باشه، در هر صورت نوکرتیم...دمت گرم، کلی حالمو خوب کردی!! قبل از اینکه عصاش به بدنم اصابت کنه، با جیغ فرار کردم و خودمو تو دستشویی انداختم. به محض کشیدن اولین نفس، بوی بدی تو مشامم پیچید. دماغم رو گرفتم و گفتم: -اوه اوه ننه جون، انگار زیادی لوبیا خوردی، معدت کپسول گاز شده، اومدی اینجا تخلیه کردی!! هزار بار حالم بد شد، تا دست و صورتم رو شستم و مسواک زدم. از دستشویی بیرون اومدم و به اتاقم رفتم. لباس خواب عروسکیم رو پوشیدم و به زیر لحاف خزیدم. با خودم گفتم: -آخیش، هیچی رخت خواب نمیشه! هنوز چشم هام گرم نشده بود که زلزله هشت ریشتری، بدنم رو فرا گرفت. با جیغ از جایم بلند شدم و داد زدم: -یا خدا، زلزلههههههههه!! -ننه جون:چی چیو زلزله...زلزله کجا بود بچه؟ من بودم...! با چشم های خمار از خواب، نگاهش کردم و گفتم: -ننه این چه طرز تکون دادنه...تمام اجزای بدنم جا به جا شد!! -ننه جون:اینقدر حرف نزن، بجاش بیا لیوان شیرتو بخور و بخواب لیوان رو ازش گرفتم و گفتم: -مرسی...شما برید بخوابید، من میخورم -ننه جون:دورغ نگی، بعد بری بخوابی ها!! من نصف شب برمیگردم اتاقت...نخورده باشی، با عصام طرفی! سرمو کج کردم و گفتم: -چشم، میخورم...شما برید بخوابید، شبتون بخیر! نگاهی بهم انداخت و "یا علی" کنان از جایش بلند شد. وقتی از اتاق رفت، نگاهی به لیوان شیر انداختم و لبخندی زدم: -خدایا این فرشته مهربون رو ازم نگیرش. تنها دلخوشی زندگیم همین پیرزنه، که گاهی اوقات از دستش روانی میشم!!! لیوان شیر رو تا آخر سر کشیدم و دوباره خوابیدم. ---------------------------------------- با دیدن عقربه های ساعت، داد زدم: -وای دیرممممم شد!! هول از جایم بلند شدم و سریع تشکم رو جمع کردم. بدون توجه، یه دست لباس پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم. همونجور که لنگ لنگان جورابمو میپوشیدم، گفتم: -ننـــــــــه کجایی؟؟ از آشپزخونه بیرون اومد و گفت: -ننه جون:چته مادر؟ چرا داد میزنی؟؟
  43. 2 امتیاز
    1-دانلود رمان جشن عروسی دانلود
  44. 2 امتیاز
    -ذولفقاری:بزار یه نصیحت بهت بکنم بچه جون، با این غرورت به هیچ جا نمیرسی...یخورده از غرور بی جات کم کن!! پاکت رو گرفتم و پوزخندی زدم: -از الان میبینم روزی رو که پشیمون شدین، خدانگهدار! دیگه بهش توجهی نکردم و از اتاقش بیرون اومدم. به آشپزخونه رفتم که دیدم، همه دور هم جمع شدن و باهم پچ پچ میکنن. هستی از بینشون، من رو دید و گفت: -هستی:خانم چیشده؟؟ توجه بقیه بهم جلب شد. آروم جلو رفتم و گفتم: -بچه ها، من با مدیریت به مشکل برخوردم و دیگه نمیتونم اینجا بمونم. از این به بعد باید با یک سراشپز دیگه کار کنید! ژاله پوزخند صداداری زد و گفت: -ژاله:هه، روت نمیشه بگی اخراج شدی کوچولو؟! سکوت، بهترین جواب برای این دختر بی ادب و پررو بود. محسن جلو اومد و با ناراحتی گفت: -محسن:یعنی هیچ راهی نداره بمونی؟ لبخندی زدم و گفتم: -چیه؟ دلت واسم تنگ میشه؟؟ اخم کرد و گفت: -محسن:برو بابا، من غلط بکنم دلم برا گرازی مثل تو تنگ بشه! لبخند تلخی زدم و گفتم: -ولی من دلم برای شوخی ها و رو اعصاب بودن هات، تنگ میشه! با ناراحتی نگاهم کرد و چیزی نگفت. طاهره و راضیه جلو اومدن و به ترتیب بغلم کردن...آروم گفتم: -توی مدتی که اینجا به عنوان سرآشپز کار کردم، باید بگم که بهترین تجربه ی آشپزیم بود و اینکه کنار شما آشپزهای قابل و کار بلد بودم، باعث افتخار من بوده...خیلی ناراحتم، ولی خب کاری هست که شده. امیدوارم از این به بعد هم، همینجور عالی و موفق باشین!! دخترا به گریه افتادن و مردها با غم سر تکون دادن. لبخندی زدم و گفتم: -حالا زیاد غصه نخورید، حتما میام که ببینمتون! حامد برای اولین بار خندید و گفت: -حامد:آره...از قدیم گفتن مال بد، بیخ ریش صاحبشه! همه به حرفش خندیدن. چشمکی زدم و گفتم: -محسن بلاخره روت تأثیر گذاشت ها!! -حامد:اوففففف، چه جورممممم خندیدم و گفتم: -خب بچه ها، من دیگه برم. شما هم برید به کارهاتون برسید! -ژاله:بری برنگردی، دختره ی نچسب! پوزخندی زدم و از بچه ها خداحافظی کردم. به اتاقم رفتم و مشغول جمع کردن وسایلم شدم. چیز زیادی نداشتم، در حد یه کوله بود. صدای در اومد. سرمو بالا آوردم و گفتم: -بله، بفرمایید! هستی، آروم از لای در وارد شد و گفت: -هستی:خانم، واقعا دارید میرید؟؟؟ -هوووف، ریتا بابا ریــــتا!! سرشو پایین انداخت و گفت: -هستی:شما برید، من چیکار کنم؟ -هیچی...زندگی! با چشم های اشکی نگاهم کرد و گفت: -هستی:اما خانم، من تازه تابه دستم گرفتم و به روش شما عادت کردم. اگه شما برین، من نمیتونم به کارم ادامه بدم و باز کمک آشپز میشم...خانم تورو خدا نرین، من نمیخوام شما برین!! بغلش کردم و گفتم: -هی دختره دیوونه، چرا گریه میکنی؟ این حرف ها چیه میزنی؟؟ تو دختر با استعدادی هستی و میتونی بدون هم پیشرفت کنی. حتی، آشپزی خیلی بهتر از من بشی. خودت رو دست کم نگیر!! هق هقی کرد و گفت: -هستی:دلم براتون تنگ میشه! گونش رو بدسیدم و با لبخند گفتم: -قربونت برم، منم دلم برات تنگ میشه. حتما میام به دیدنت...حالا اشک هاتو پاک کن و بخند. میخوام با دل خوش از اینجا برم! لبخند اجباری زد و با گوشه روسریش اشک هاشو پاک کرد. گفتم: -آفرین دختر خوب...من دیگه برم، خدانگهدار! -هستی:خداحافظتون!! کولم رو برداشتم و از اونجا بیرون اومدم. نگاهی به منوی دم در کردم و آهی کشیدم. شالم رو سرم مرتب کردم و کنار خیابون، قدم زنون به سمت خونه رفتم. ---------------------------------------- دیس برنج رو از دستش گرفتم و توی سفره گذاشتم. با آه و ناله، کنارم نشست و طبق عادتش، با گفتن "بسم الله" شروع به خوردن کرد. با لبخند، نگاهی به صورت چروک شده اش کردم و مشغول شدم. همیشه بهم میگفت "اگر وسط غذا خوردن صحبت کنی، شیطون باهات هم غذا میشه و غذات رو میخوره" منم وقتی کوچیکتر بودم، میخندیدم و از روی عمد صحبت میکردم تا ببینم شیطون چطور غذای من رو میخوره...یادش بخیر، وقتی مادرم دعوام میکرد و بابا ازم دفاع میکرد...لبخند تلخی رو لب هام نشست و با بغض، به ظرف خورشت خیره شدم!! که ننه جون گفت: -ننه جون:چرا نمیخوری مادر؟؟ غذا سرد شد! بغضم رو قورت دادم و گفتم: -چیزی نیست ننه جون، از صبح تو آشپزخونه بودم، بوی غذا دلم رو زده. نمیتونم چیزی بخورم! نگاهم کرد و گفت: -ننه جون:من تورو میشناسم، یه اتفاقی افتاده ولی میزارم بعد از غذا میپرسم!! لبخند تلخی زدم و بی میل یک قاشق خوردم. غذا که تموم شد، به همراه ننه جون سفره رو جمع کردم و ظرف هارو شستم. با سینی چایی به حال برگشتم و کنار ننه جون نشستم. ننه جون گفت: -ننه جون:خسته نباشی مادر!! -سلامت باشین! -ننه جون:خب مادر، حالا بگو ببینم چیشده؟ انگشت اشاره ام رو لبه ی استکان چرخوندم و گفتم: -از رستوران اخراج شدم!! -ننه جون:چرا مادر؟ کاری کردی؟؟ -نه...صاحب رستوران الکی گفت غذاهات بده، دیگه به دردم نمیخوری، بچه ای و از این حرف ها...دنبال بهونه بود منو بیرون کنه. زیرآب زن هم داشتم!!
  45. 2 امتیاز
    همشون با تعجب، نگاهی به سر تا پام کردن و یهو زدن زیر خنده. یکیشون که از بقیه زشت تر بود، گفت: +وای، تو چقدر بامزه ای کوچولو بغل دستیش که هیکل بزرگی داشت، گفت: +نه بابا...اعتماد به نفسش بالاست! و بلندتر شروع به خندیدن کردن. خونسرد، به همشون نگاه کردم که گارسون جلو اومد و گفت: -گارسون:ایشون راست میگن...این خانم جوان، سرآشپز اینجا هستن!! هر چهار نفر، با تعجب به من نگاه کردن و یکیشون که چهره جذابی داشت، گفت: +واقعاً؟؟؟؟ سرکارمون که نزاشتین؟ با جدیت تمام گفتم: -خیر...در شأن گارسون و سرآشپز یک رستوران معروف نیست که چنین رفتار ناپسندی، از خودشون بروز بدن!! چشم هاشون از شدت تعجب، اندازه قابلمه شده بود. همون پسر اولی گفت: +مگه شما چند سالتونه؟؟! خونسرد گفتم: -هفده سال پسری که از جمعشون تا حالا ساکت بود، گفت: +غیرممکنه!!! -ببخشید آقایون...من کار زیادی در آشپزخونه دارم، لطفاً سریع تر حرفتون رو بگید! همونی که هیکل بزرگی داشت، با دستپاچگی گفت: +بله، چیزه...این، این پاستا....! -پاستا چی؟؟ یکی دیگشون گفت: +بد مزه هست و خیلی چربه!! نگاهی به ظرف غذا کردم و گفتم: -ولی این غذا که دست نخورده اس!!! پسری که چهره جذابی داشت، با پوزخند گفت: +وقتی یه الف بچه سرآشپز باشه، همین میشه دیگه...خانم کوچولو، این غذا نیاز به خوردن نداره...نگاه کن!! چنگال رو فرو کرد تو پاستا و چند تا رشته بالا آورد، ادامه داد: +روغن داره ازش میچکه، خانم سرآشپز! تک تک حرف هاش، با تحقیر و تمسخر بود. لبخندی زدم و گفتم: -شما چی سفارش داده بودین؟؟ +چه ربطی داشت؟ بهش نگاه کردم و گفتم: -ربطش اینه که پاستا...اونم پاستای روغن زیتون، همونجور که از اسمش پیداست، چربه و روغن نسبتاً زیادی داخلش هست. اما این روغن چون روغن زیتون هست، اصلاً ضرر غذایی نداره، بلکه مفید هم هست. با این وجود، ما تا حد امکان از روغن کم استفاده کردیم. اگر خوب دقت کنید، پاستای شما اصلا چرب نیست، بلکه اون چربی مال خود غذاست!! +روغنش هیچی...مزش چی؟ اونم مال غذاست؟؟ نگاهی به ظرف غذاش کردم و گفتم: -میتونم تست کنم؟ پوزخندی زد و گفت: +بفرمایید چنگال رو برداشتم و مقدار کمی از پاستا رو خوردم. با دقت، طعمش رو تو دهنم تجزیه تحلیل کردم. حق با اونا بود، رشته ها به خوبی با سس مخلوط نشده بودن و ترکیب غذا بهم ریخته بود. چنگال رو تو بشقاب گذاشتم و گفتم: -حق با شماست...حتماً مشکل کوچیکی، از طرف یکی از آشپزهامون رخ داده. من ازتون عذر میخوام...الان میگم غذاتون رو عوض کنن!! پسره خوش چهره، از جاش بلند شد و گفت: +لازم نکرده کوچولو رو به گارسون کرد و گفت: +رییس اینجا کیه؟ از شانس بد یا خوبم، آقای ذولفقاری همون لحظه سر رسید و گفت: -ذولفقاری:منم، چطور مگه؟؟ پسره عصبی گفت: +شما چطور رئیسی هستید که گذاشتید یه الف بچه، سرآشپز یک رستوران معروف باشه و غذاهای چرب و بدمزه رو به خورد مردم بده؟؟؟ تازه، پول کلان هم از ما میگیرید؟! آقای ذولفقاری اخم کرد و گفت: -ذولفقاری:چیشده آقا؟ +از سرآشپزتون پرسید سوالی و با اخم به من نگاه کرد، که گفتم: -چیزی نیست آقای ذولفقاری، خودم حلش میکنم! پسر اولی با عصبانیت از جایش بلند شد و گفت: +چی چی رو خودم حلش میکنم؟ من از این خانم و غذاتون، شکایت دارم آقا!!! -ذولفقاری:آروم باشید، لطفاً بشینید...الان به خدمه میگم غذاتون رو عوض کنند و شما خانم تهرانی، بیایید دفتر من! نگاه هر چهار تا پسر به من افتاد و پوزخندی زدن. بی اهمیت نگاهمو ازشون گرفتم و به دنبال آقای ذولفقاری رفتم. ---------------------------------------- روی مبلِ داخل اتاق نشستم و نگاهی به اطراف انداختم، که صدای آقای ذولفقاری رو شنیدم!! -ذولفقاری:خانم تهرانی؟ -بله -ذولفقاری:باید تکلیف یک سری چیزها رو روشن کنم، یعنی خیلی وقت پیش باید اینکارو میکردم، ولی خب هنوزم دیر نشده! -چیزی شده؟؟ -ذولفقاری:این اتفاق امروز، فقط برای امروز نبود. بارها شده که مشتری ها از غذا شکایت داشتن، من اونو با هزار مکافات حلش کردم و نزاشتم به گوش شما و آشپزها برسه. اما دیگه نمیتونم همچین کاری رو بکنم و شهرت خودم رو لکه دار کنم! -متوجه منظورتون نمیشم، یعنی میخوایین بگین غذاهای من مشکل داره؟؟؟ -ذولفقاری:بله و من دیگه نمیتونم با این مسئله کنار بیام. بزارین راحت بگم، شما اخراجین!! -اما.... -ذولفقاری:اما نداره خانم، از اول هم آوردن شما تو رستورانم اشتباه بود. اون پسر حق داشت، یه بچه رو چه به سرآشپزی!! عصبی از جایم بلند شدم و گفتم: -اما روزی که تو همین اتاق داشتیم قرارداد میبستیم، حرفتون چیز دیگه ای بود! -ذولفقاری:نظرم عوض شد!! کلاه سرآشپزیم رو درآوردم و گفتم: -اوکی، من جایی که استعدادم رو نمیفهمن، نمیمونم. فقط صورتحساب منو بدین که برم! با اخم نگاهم کرد و از توی کشوی میزش، پاکتی بیرون آورد و گفت:
  46. 2 امتیاز
    ---------------------------------------- با قدم های آروم، سمت جایگاهم رفتم و با نگاه پر از غرورم، به همه نگاه کردم. که یهو یکی گفت: +ریخــــــت!!! حرصی نگاهش کردم و گفتم: -چی ریخت؟؟ +دستشوییم! داد زدم: -گمشو بیروووووووون خندید و گفت: +دیدم زیادی تو فازی، گفتم بیرون بیایی! پشت چشمی نازک کردم و گفتم: -بوزینه +عمته زدم زیر خنده و گفتم: -جووووون، به به عمه دوست همه خندیدن که، صدای دستگاه سفارشات بلند شد. کاغذ رو جلوی چشمم گرفتم و گفتم: -خب، اینم از اولین سفارش امروز هست که شامل: دوتا لوبیا پلو با ترشی مخصوص...یکی کباب لقمه با سوپ سبزیجات و ژله هفت رنگ...یکی ماهی دودی و سه تا باقالی پلو با ماهیچه....هفت تا خوراک چیتارا با پاستای روغن زیتون که مجموع همش میشه، چهارده تا ظرف غذا!! مکث کردم و ادامه دادم: -حامد، لوبیا پلو...طاها، باقالی ها...راضیه، ترشی و ژله...محسن، ماهی دودی...طاهره، سوپ...و خوراک چیتارا و پاستای روغن زیتون رو هستی، تو انجام بده! با ترس گفت: -هستی:خانم من نمیتونم، خیلی زیاده!! سری تکون دادم و گفتم: -خودم کمکت میکنم....چرا وایستادین؟؟ زود برین سر کارهاتون! بعد از اتمام حرفم، همه مشغول به کار شدن و سر و صدای زیادی آشپزخونه رو فرا گرفت. کنار اولین اجاق ایستادم و اونو روشن کردم. دوتا ماهیتابه روشون گذاشتم و گفتم: -چون وقت میبره، اول خوراک ها رو درست میکنیم!! -هستی:چشم خانوم -هوووووف، من که حریف تو نشدم بهم بگی، ریتا! با خجالت گفت: -هستی:عادت کردم خانوم...هرچی باشه، شما رئیس من هستین! با اخم کارد رو برداشتم و به طرف قفسه مواد غذایی رفتم. هستی، مثل جوجه دنبالم میومد و چیزی نمیگفت. سیب زمینی ها رو یکی یکی برداشتم تا ببینم کدوم بزرگتره؟! در همون حال گفتم: -ببین، چون سرآشپز اینجام و یجورایی بالا دست تو هستم، دلیل نمیشه اینقدر باهام رسمی حرف بزنی. اصلاً همین محسن رو نگاه کن، سنش دوبرابر منه ولی چجوری باهام راحت حرف میزنه و حتی شوخی هم میکنه!!! چندتا سیب زمینی تو سبد گذاشتم و ادامه دادم: -من و تو اختلاف سنیمون یک ساله و تازه هم جنسیم، چرا نباید باهم راحت باشیم؟؟ سبد رو به دستش دادم و سوالی نگاهش کردم. سرشو پایین انداخت و گفت: -هستی:سعی میکنم لبخندی زدم و گفتم: -آفرین دختر خوشگل...حالا برو اینارو پوست بکن و خرد کن، که کلی کار مونده...بدو عجله کن!! چشمی گفت و رفت. نگاهی به بقیه بچه ها انداختم که سخت مشغول کار بودن. سری از روی رضایت تکون دادم و به سمت ژاله رفتم. نگاهی به بشقاب ها کردم و گفتم: -این ظرف ها چرا لک داره؟ همونجور که ملاقه رو آب میکشید، گفت: -ژاله:چیکار کنم خب؟؟ سه بار شستم ولی نمیره! از پررو بودنش عصبی شدم و داد زدم: -یعنی چی؟؟ مگه تو کمک آشپز نیستی؟ این وظیفه توعه که کارتو درست و خوب انجام بدی، نه اینکه برای من بهونه بیاری!! با تخسی گفت: -ژاله:میگین حالا چیکار کنم؟ من یه نفر آدم بیشتر نیستم، دوتا دست هم بیشتر ندارم...یا باید به بچه ها کمک کنم یا ظرف بشورم که نتیجش میشه همین...من درحد توانم میتونم کار کنم، نه بیشتر! از عصبانیت رو به انفجار بودم. تا حالا دختری به پررویی او ندیده بودم، فریاد کشیدم: -از آشپز خونه من برو بیرون...اینجا جای آدم های پررویی مثل تو نیست، که کار کردنشون سرسریه...تو اخراجــــی!!! همونجور که بشقاب ها رو آب میکشید، پوزخندی زد و گفت: -ژاله:تو کی هستی که منو اخراج کنی؟ چون سرآشپزی، فکر کردی همه کاره ایی کوچولو؟! دیگه نتونستم تحمل کنم، ساطور کنار دستمو به طرفش گرفتم و گفتم: -جرئت داری، یک بار دیگه حرفتو تکرار کن! رنگ از رخسارش پرید و به تته پته افتاد، گفت: -ژاله:دارررری چیکککار مییییکنی؟؟؟ پوزخندی زدم و جلوتر رفتم که صدایی، منو صدا زد: +سرآشپــــــز...! نگاه خشمگینم رو از ژاله گرفتم و به گارسونه سالن دوختم، گفتم: -بله، کاری داری؟ -گارسون:چندتا از مشتری ها میخوان شما رو ببینن...گویا از غذا شکایت دارن! چشم هام بشدت درشت شد و با تعجب گفتم: -از غذای من؟؟؟؟ -گارسون:بله خشمم به یکباره فروکش کرد. این اولین بار بود که کسی، از غذایی که زیر نظر من درست شده بود، شاکی بود. پیش بندم رو درآوردم و دستی به لباسم کشیدم. همراه گارسون، به سراغ میز مشتری رفتم. چهارتا پسر جوون دور میز نشسته بودند و مشغول صحبت کردن، بودن. با رسیدن ما بهشون، ساکت شدند و نگاهمون کردند. گارسون دم گوشم گفت: -گارسون:خودشون هستن سرآشپز!! سری تکون دادم و کنار میزشون ایستادم. نگاهی به همشون انداختم و گفتم: -سلام، روزتون بخیر...من سرآشپز اینجا هستم. شنیدم با من کاری داشتین، درخدمتم!
  47. 2 امتیاز
    صدای موسیقی کرکننده بود.سرم روی شانه اش بود و چشم های خاله هایش برای این بی حیاییم خط و نشان میکشیدند. نفسی گرفتم که زمزمه کرد: _خوبی خانمم؟ سری تکان دادم.تمام خواسته ام این بودکه زمان زودتر بگذرد و پیوندمان خوانده شود،تا به قول معشوقم بشوم محرمش،همدمش! میز سفید بزرگی که روبه رویمان بود دست هایمان را پوشانده بود. با احساس قلتیدن انگشت هایش لابه لای پازل انگشتانم نمکی خندیدم: شیطونی نکن بچه! انگشتانش را محکم تر کرد. :چیه خو دست مامانمو گرفتم دیگه. لبخند عمیقی روی لب هایم نشست .پسرک بازیگوش قلبم بود وامشب حکم دامادم را داشت. کمی اخم کردمو موسیقی نامش را به زبان آوردم: _متین. سرم را از روی تور بوسید :جان متین!؟ _چرا خاله هات اونجپری نگام میکنن؟ لحظه ای ساکت شدو بعد بلند پ مردانه خندید:الهی فدات شم... سرش را ارام به سرم تکیه داد: _دارن حرص میخورن خوشگلم لب هایم را غنچه کردم _خو چرا آخه؟ _چون که بنده و خانم نازنینم که شما باشی هنوز بهم محرم نیستیم ولی شما سرت رو شونه ی بندس. –بی تربیتا،به اونا چه ؟پسر خودمی دلم میخواد لصن بوست کنم. سرمرا بلند کردم خیره ی چشم های خاکی رنگش شدم.باجدیت تمام گفتم: _برم چشاشونپ دربیارم دیگه به خانومت نگاه نکن؟....ـصب کن ببینم تو چرا مث سیب زمینی بی غیرت شدی؟دارن بِّر و بِّر خانومتو دید میزنن مثلا. لبخندش نشون میداد بازم شیطنتم دلشو اروم کرده.همیشه حس میکردم زیر نگاهش درحال ذوب شدنم.اون بهترین و پاک ترین نگاه مردونه ی دنیارو داشت و داره. نفس عمیقی کشیدم و دوباره تو حالت قبلم نشستم. صدای بلند مادرش که خبر از آمدن عاقد میداد قلبم را پر از خوشحالی کرد. شانه به شانه ی هم قدم برمیداشتیم و چشم های حسود اطرافیان نشانه ی جذابیت عشقمان بود. چشم برهم زدم،خودم را سر سفره ی اینه شمع دان عقد و لحظه ی بله گفتن یافتم.صدای سارا ،بهترین دوستم مرا یاد خاطراتم انداخت: عروس زیر لفظی میخواد. نگاهی به متین انداختم که زمزمه وار گفت:چشماتو ببند. بستم ،بستمو با باز کردن چشم هایم به یقین پی بردم که آلزایمر پیرمردی که تنها مرد زندگیم بود خوب شده است.(همیشه بهش میگفتم تو دیگ پیر شدی آلزایمر گرفتی پیرمرد،همش بیست و یک سالشه☺️) چشم هایم روی خرس بزرگ سفید رنگ میچرخید و هرلحظه اماده ی ریخان اشک شوق بودم که صدای مردم در گوشم طنین انداز شد:بله نمیگین عروس خانوم؟ چشم هایم را بستم و با افتادن اولین قطره.... _با اجازه ی بزرگترا بله! همه خوشحال بودند و این پیوند را به یکدیگر تبریک میگفتند اما این دست های ما بود که قفل شده بود و انتظار خانه ی بختمان را میکشیدیم. _ وقت رقص بود استرسش از دست های عرق کرده اش مشخص بود. پسر شّر محل بود وبه قول خودش اهل این قرتی بازی هانبود و حقا که بلد هم نبود. میگفت؛ دستمو بگیری حله به خدا.ولی هوامو داشته باشه دیگ بلد نیستم . وسط سالن را برای رقص عروس و داماد تخلیه کردند. روبه روی هم ایستادیم و موسیقی نواخته شد . لب هایم را نزدیک گوشش بردمو ارام گفتم:تو نگاه کن ،من دلبری میکنم! چشامهایمان روبه روی هم میچرخید. کمی عقب رفتمو شروع کردم. هرچع از کلاس های رقص آموخته بودم برای محرمم رونمایی کردم وصدای سوت و پچ پچ های زنان و دختران جمع برایم ارامش بود که ماشالله چه عروسیست.چه زیبا،چه فریبنده.! رقص هم تمام شد .چشمام هایش بلور خوشبختی پرتاپ میکردند و دلم را قرص. همه چیز تمام شده بود بوسه ی گرمش روی پیشانیم آغاز زندگیمان بود. وقت رفتن بود.وقت شروع کردن. همه مشغول پوشیدن لباس برای راهی کردن عروس و داماد و عروس کِشون بودند. شنلم را تنم کردم که متین گفت:نقشمون که یادت نرفته؟ ابرویی بالا انداختم؛چه نفشه ای؟ _پیچوندن ماشینا دیگ. چشمکی نثارم کرد.هنوز یادش بود.فکر همه چیز را کرده بود. شانه ای بالا انداختم:من که پایم! آرام سمت در پشتی تالار حرکت کردیم. با بلز کردن در نگام روی موتور خاطراتمان ثابت ماند . چقدر این مرد دوست داشتنی بود.چقدر عشقش خاص و خالص بود. سوار موتور شدو منتظر نگاهم کرد. اشک های شوقی که مانع انها بودن روان شدند و لب به تشکر باز کردم. _ممنونم متین!خیلی ممنونم مرد من! ******************* بغلم کن وسط مردم شهر به خدا عشق به رسواشدنش می ارزد:))) ****************** زهرااسعدی ID:@asaadi_zarw
  48. 2 امتیاز
    شاید شما هم جزو آن دسته از آدم هایی باشید که وقتی بچه بودید هر سال که می گذشت برای آینده تان یک فکر جدید و یک شغل جدید انتخاب می کردید، مثلا یک سال تصمیم می گرفتید دکتر شوید، سال بعد فضانورد، سال بعدش پلیس، بعدتر مهندس و معلم و نویسنده. معمولا کسانی که انشا خوب می نوشتند جزو دسته آدم هایی بودند که احتمال نویسنده شدن شان زیاد بود، حتی اگر کلاس پنجم دبستان بودند همه فامیل از انشای شان تعریف می کردند و روی نویسنده شدن شان سرمایه گذاری می کردند. ما هم تصمیم گرفتیم برای آن هایی که هنوز رویای کودکی شان را در سر دارند دنبال راهی بگردیم برای نویسنده شدن! این ها تجربیات آدم های مختلف برای نویسنده شدن است. اگر هدف تان را معلوم کرده اید و دوست دارید بنویسید و از نوشتن لذت ببرید و حتی فکر می کنید در آینده نویسنده بزرگی می شوید این نکات را با دقت بخوانید و به آن ها عمل کنید، باور کنید که الکی الکی نمی شود نویسنده شد. کتاب بخوانید هنوز یادمان نرفته که قرار بود فوت و فن نویسندگی را بگوییم، این هم یکی از آن فوت و فن هاست، کتاب خواندن یکی از مهم ترین و تاثیرگذارترین راه های نویسندگی است. کسی که کتاب های زیادی خوانده الزاما نویسنده نمی شود ولی یک نویسنده حتما یک کتاب خوان حرفه ای بوده است. پس یادتان باشد که کتاب های خوبی که به دست تان می رسد را بخوانید و خواندنش را به زمان دیگری موکول نکنید. 1 خوب ببینید از جزئیات نگذرید و به همه چیز دقیق نگاه کنید و آن را به خاطر بسپارید، شاید ایده خوبی در این اتفاقات روزمره باشد که از چشم دیگران پنهان بوده است. یک اتفاق ساده در کوچه و خیابان و مدرسه و دانشگاه و محل کار یا یک شخصیت توی تاکسی و اتوبوس سوژه های خوبی برای نوشتن هستند. 2 خاطره بنویسید نوشتن آن چه که در طول روز برای تان اتفاق افتاده البته اگر شکل گزارش کار به خودش نگیرد یکی از راه های خوب نوشتن است. این اتفاقات می توانند سبک شما را در نوشتن تغییر دهند. گاهی شما یک روز پر از شادی را گذرانده اید که می تواند سبک طنز را وارد فضای نوشتن شما بکند و گاهی یک روز معمولی داشته اید که در ساده نویسی شما موثر خواهد بود. 3 خوراکی نخورید موقع نوشتن چیزی نخورید چون حواس تان را پرت خواهد کرد، تخمه و آجیل و سایر تنقلات را فراموش کنید، خوراکی خوردن موقع نوشتن هم تمرکزتان را به هم می زند هم لذت خوردن را زایل می کند. البته از بین خوراکی های مرسوم چای را می شود استثنائا قلم گرفت. یک چای بزرگ از نوع لیوانی کنار دفتر و خودکارتان عجیب می چسبد و به روند نوشتن کمک می کند. 4 بنویسید نوشتن چیزهایی که در طول روز برای شما اتفاق می افتد و بها دادن به آن ها و ادامه دادن این روند به شما کمک می کند که ترس از نوشتن تان از بین برود، شاید اوایل کار، نوشته های تان به دل تان ننشیند ولی بعدها حتما از این کار خوشحال خواهید شد. 5 شکسته ننویسید این پنبه را از گوشه تان دربیاورید که شکسته نویسی بهتر است و خواندن را راحت تر می کند، بدانید و آگاه باشید که شکسته نویسی غلط است، حتی اگر شما دارید برای وبلاگ تان مطلب می نویسید هم بهتر است از سبک نوشتاری استفاده کنید و گفتاری ننویسید. 6 همیشه نوشت افزار داشته باشید شاید شما عادت داشته باشید تایپ کنید، شاید هم با همین خودکار و مداد معمولی خودمان بنویسید، به هر حال خوب است که همیشه نوشت افزار مورد علاقه تان را همراه داشته باشید تا هر زمان اراده کردید و سوژه ای از گوشه ذهن تان گذشت بتوانید دست به قلم شوید. 7 تمرین کنید این تمرین می تواند با شرکت در یک کارگاه نویسندگی اتفاق بیفتد. شاید هم شما علاقه ای به شرکت در این کارگاه ها نداشته باشید ولی حداقل چیزی که از یک کارگاه نویسندگی عاید شما می شود یک سری تجربه ناب و یک فرصت خوب برای تمرین کردن در کنار دیگر آدم هایی است که دوست دارند بنویسند. 8 با نویسنده ها در ارتباط باشید سعی کنید مطالبی را که می نویسید به سمع و نظر یک نویسنده برسانید و از او نظر بخواهید. این کار به شما کمک می کند که یک نفر دیگر به جز خودتان در مورد نوشته های تان نظر بدهد و واقعی تر نوشتن را پیش ببرید. 9 فقط بنویسید موسیقی گوش کردن، یکی از همراهانی است که بعضی ها کنار همه کارهای شان ترکش نمی کنند، ولی نوشتن از آن چیزهایی است که شوخی بردار نیست، در این یک قلم بی خیال آهنگ های درخواستی تان بشوید و بنشینید به نوشتن. گوش کردن هر گونه موسیقی مجاز را هم فراموش کنید. 10 ساده باشید ساده نویسی یکی از روش های جدید نوشتن است، این روزها رمان ها و داستان کوتاه های کمی را پیدا می کنید که در آن ها از نوشته های شاعرانه و گل و بلبل خبری باشد. این روزها نویسنده در جاهای مختلف دنیا و در ایران به سمت و سوی سادگی و راحت نویسی پیش می رود. پس لازم نیست از همه صنایع ادبی در یک نوشته ساده که می خواهید توی وبلاگ تان بگذارید یا برای دوست تان بفرستید استفاده کنید. 11 جایی برای نوشتن بعضی ها عادت دارند در میان شلوغی چیز بنویسند، بعضی ها به سکوت مطلق نیاز دارند، بعضی ها باید برای نوشتن یک میز مخصوص، یک خودکار مخصوص و یک سری کاغذ مخصوص داشته باشند. معمولا توصیه شده که جای ثابتی برای نوشتن داشته باشید تا تمرکزتان را بالا ببرید و بتوانید راحت تر نوشتن را دنبال کنید. یک گوشه اتاق، پای یک میز، روی یکی از نیمکت های یک پارک یا کافی شاپ، هر جا که به شما آرامش می دهد. 12 سبک نوشتن داشته باشید برای خودتان مشخص کنید دوست دارید چه جور نویسنده ای شوید! یک داستان نویس، یک رمان نویس، یک مینیمال نویس(به داستان کوتاه کوتاه می گویند مینیمال)، یک طنز نویس، یک خبرنویس، یک نویسنده روزنامه، یک چی چی نویس دوست دارید بشوید؟! حتما همان اوایل تصمیم گیری تان این موضوع را مشخص کنید و بعد بروید سراغ نوشتن حرفه ای.
  49. 1 امتیاز
    دانش با علم اشتباه نشود. این مقاله دربارهٔ معرفت به معنی دانستی و دانش است. برای معنی دیگر معرفت، شناخت را ببینید. برای نشریه‌ای به همین نام، دانش (نشریه) را ببینید. نسخه‌ای از کتاب قانون ابن سینا به زبان لاتین، چاپ ۱۴۸۴ میلادی در مخزن کتب نفیس کتابخانه مرکز علوم درمانی دانشگاه تکزاس در سن‌آنتونیو دانش[۱] یا معرفت، ساختاری است برای تولید و ساماندهی یافته‌ها دربارهٔ جهان طبیعت، در قالب توضیحات و پیش‌بینی‌های آزمایش شدنی.[۲]علمدانش‌شناسی، با سه عنصر داده، اطلاعات و دانش سر و کار دارد. به عبارت دیگر، دانش‌شناسی به بحث و بررسی پیرامون دانش و عناصر سازنده آن، یعنی داده و اطلاعات می‌پردازد.[۳] در یونان باستان، سقراط، سپس افلاطون و پس از او، ارسطو؛ به مخالفت با آراء پیشینیان پرداخته و اصول و قواعدی را به منظور مقابله با مغالطات و برای درست اندیشیدن و سنجش استدلال‌ها تدوین کردند.[۴] مقارن با قرن پانزدهم میلادی، پژوهشگران در سراسر اروپا و خاورمیانه، قفسه‌های غبار گرفتهٔ ساختمان‌های قدیمی را جستجو کردند و دست‌نوشته‌های یونانی و رومی را پیدا کردند. در نتیجه، نوشته‌های باقی‌مانده از نویسندگان کلاسیک از جمله افلاطون، سیسرو، سوفوکل وپلوتارک به دوران رنسانس رسید. مطالعهٔ این آثار،دانش نو نام گرفت.[۵] در آن زمان، ضمن احیای علاقه به نوشته‌های کلاسیک، به ارزش‌های فردی نیز توجه شد. این گرایش، انسانگرایی نام گرفت. زیرا طرفداران آن، به جای موضوعات روحانی، بیش از هر چیز، مسایل انسانی را در نظر گرفتند. انسانگرایی نیز مثل رنسانس، از ایتالیا ظهور کرد.[۶] در رنسانس، گالیله، فیزیک (علم طبیعت) را سکولار کرد و آن را از الهیات (علم فراطبیعت) مستقل دانست. از آن پس، تکیه‌گاه فیزیک، خرد انسان بود. گالیله می‌گفت : حقیقت طبیعت همواره در برابر چشمان ماست. اما، برای فهم این حقیقت باید با زبان ریاضی آشنا بود. زبان این حقیقت، اشکال هندسی، یعنی دایره، بیضی، مثلث و امثالهم است.[۷] پس از آن، جریان فکری اصالت عقل، تحت تأثیر افکار افلاطون، توسط ریاضیدان و فیلسوف فرانسوی، رنه دکارت که پدر فلسفه جدید لقب گرفته، به وجود آمد.[۴] دکارت، خرد بشری را به جای کتاب مقدس، سنت پاپ، کلیسا و فرمانروا قرار داد. دکارت، با این کار خویش، سوژه بزرگی آفرید.[۸] یکی دیگر از اندیشمندان این جریان فکری،لایبنیتز (۱۶۴۶–۱۷۱۶) فیلسوف، ریاضیدان و فیزیک‌دان آلمانی، می‌باشد که نخستین کسی بود که میان حقایق ضروری (منطقی) و حقایق حادث (واقعی) تمایز روشنی قائل شد. بعد از جدا شدنراسل و جی.ای. مور از ایده‌آلیست‌ها و با پیگیریویتگنشتاین که شاگرد راسل بود، اثبات گراییشکل گرفت و تا دهه ۱۹۲۰ میلادی، در اتریش، این جریان فکری ادامه داشت. طبق نظرات ایشان، فقط، معرفتی، معنادار و مطابق با واقع است که تحقیق پذیر تجربی باشند. به قول آگوست کنت،پدر پوزیتویسم، چون گزاره‌های متافیزیکی قابلتجربه حسی نیستند، فلذا غیر علمی بوده و مربوط به تاریخ هستند. این جریان فکری، توسط اعضایحلقه وین تأسیس شد و فلسفه‌ای را که به وجود آوردند که پوزیتویسم منطقی نام نهاده شد.[۴] دانِش عبارت است از مجموعه دانستنی‌هایی که بشر برای زندگی خود از آن‌ها بهره می‌گیرد. در زمان‌های قدیم دانش بشر محدود بود و گاهی حتی یک نفر می‌توانست بیشتر دانش بشری را درحافظه خود جای دهد. اما به تدریج با رشد معلومات، دانستنی‌های بشر طبقه‌بندی شدند و حوزه‌های مختلف و تخصصی دانش شکل گرفت. واژه‌شناسیویرایش از لحاظ لغوی دانش اسم مصدر است و بن مضارع آن «دان» است (اسم مصدر حاصل مصدر است و بنابراین در فارسی دانش چیزی است که حاصل دانستن است) اما در اصطلاح ابتدا باید بین دانش (Knowledge) و علم (Science) تفاوت قائل شد.[نیازمند منبع] از نظر رابطه منطقی می‌توان گفت که دانش (معادل Knowledge در فلسفه وشناخت‌شناسی حوزهٔ زبان انگلیسی) مجموعهٔ جامع‌تر و کلّی‌تری نسبت به علم (فقط معادل Science) بوده و علم می‌تواند به نحوی زیر مجموعهٔ دانش به عنوان تمامی آگاهی‌های انسانی تلقی شود.[نیازمند منبع] در حوزهٔ زبان فارسی، دانش یا علم دربرگیرندهٔ تمامی گونه‌ها و حوزه‌های شناخت و آگاهی در عام‌ترین معنای خویش است.[نیازمند منبع] در یک نگاه کلّی می‌توان گونه‌ها و حوزه‌های دانش بشری را به سه حوزهٔ کلان تقسیم نمود: ۱- هنر، ۲-فلسفه، و ۳- علم. برای آشنایی با هر حوزه از دانش بشری فراگیری مفاهیم، مبانی و نظریه‌های رایج در آن حوزه از دانش ضروری است. زوجیّت دانشویرایش چنان‌چه دانش را دارای طبیعتی زوج و دوگونه در نظر بگیریم، هر دانشی هم از نوع سخت است (یعنی دانش قابل تعریف و نمایش)، و هم از نوع نرم (یعنی گونه غیرقابل ساختاردهی، بیان، و نمایش). تنها میزان و درجهٔ این اختلاط دو گونه‌ است که در دانش‌های گوناگون با هم تفاوت پیدا می‌کند. داده‌ها - اطلاعات - دانشویرایش مفاهیم سه گانهٔ داده‌ها، اطلاعات، و دانش، و نیز نسبت‌ها و روابط آن سه با یکدیگر با ابهام و عدم شفافیت زیادی برای افراد گوناگون همراه است. داده‌هاویرایش نوشتار اصلی: داده‌ها نسبت به اطلاعات، و دانش، داده‌ها در بالاترین تراز تجرید قرار دارند. این بدان معناست که واژه داده‌ها بسیار کلی ست و هر چیزی را شامل می‌شود که داشته باشیم. برای داده‌ها بودن و داده‌ها خطاب شدن صفات[۹] یا خصوصیات[۱۰]زیادی لازم نیست. مثال برای داده‌ها: شن، ماسه، ریگ، و خاک مخلوط با هم که از محل طبیعی آن برداشته شده، و با کامیون به ایستگاه شستشو و تفکیک حمل می‌شود. اطلاعاتویرایش نوشتار اصلی: اطلاعات جهت تبدیل داده‌ها به اطلاعات باید تغییرات، پردازش‌ها، یا اصلاحاتی روی آن‌ها صورت داده شود. مثال برای اطلاعات: شن، ماسه، سیمان، تیرآهن، میل‌گرد (آرماتور)، لوله، رنگ، و گچ که به محل اجراء پروژه ساختمانی حمل گردیده و در محل‌های جدا جدا به‌طور موقت انبار و نگهداری می‌شود. ودر انتظار تفکری است برای ساماندهی لازم درآنها دانشویرایش عبور وگذار از اطلاعات به دانش، محتاج اعمال تغییراتی از نوع آفرینش و خلق، ایجاد زندگی و منظورداری، و در کنار یکدیگر نهادن هدفدار قطعات پراکندهٔ اطلاعات می‌باشد. مثال برای دانش: خانه، بیمارستان، یا کودکستانیکه با اهداف، جهت گیری‌ها، و منظورهای ویژه و آگاهانه‌ای ساخته شده و مهیای انجام و ارائه همان وظایف می‌شود. نمایش دانشویرایش نوشتار اصلی: نمایش دانش یکی از اصول بنیادین در زمینهٔ وسیع و همه‌جاگیرهوش مصنوعی را نمایش دانش تشکیل می‌دهد. با پیدایش و تولد اینترنت در آخرین سال‌های سدهٔ بیستم میلادی و اولین سال‌های قرن جدید، نمایش دانش هم زندگی و حیاتی تازه یافته‌است، و در مقیاسی وسیع در میدان‌ها و عرصه‌های علمی و فنی نوینی حضور و لزوم پیدا کرده‌است. منبع: ویکی پدیا
  50. 1 امتیاز
    ... دارا ... پرسیا : هوی ... هی ... ملت ! ... پاشین دیگه ... سه و نیمه ! متین : چقدر غر میزنی ! پرسیا : بنازم به نامزدت ... اینجوری پیش بری سر یه هفته طلاقش میدیا ! شادی : جونم ؟! متین : من غلط بکنم . پرسیا : زن ذلیل . پرشیا : قرار بود چهار بریم که ! پرسیا : چهار بخوره توی فرق سر مبارکت ! ... با این آدرسی که من میبینم الان راه بیفتیم یک ساعت و نیم دیگه تازه به یه جاهایی میرسیم ... نگاهی به کاغذ مچاله ی توی دستش میندازم ... این مگه دست آدورا نبود ؟! ... متین : این مگه دست آدورا نبود ؟! پرشیا : چقدر خلی تو ! ... خو از جیبش کش رفته دیگه . آدورا زیر لب ، بغل گوشم میگه ... - : این مگه بچه مثبت نبود ؟! : یکی از عجایب جهانه ... زیاد درگیرش نشو ! درسا : پاشین دیگه ... یا علی ... بلند میشم و میرم سر کفش های اسپورتم و کار تکراری گره زدن بندشون ... با وجود دور تر بلند شدن آدورا ، کارش در این بخش زود تر تموم میشه ... موندم این اسپورت چسبی ها رو از کجا میاره ... تموم کفش فروشی های تهرون رو زیر و رو کردم ، ندیدم ! ... پرسیا : این بند و بساط رو جمعش کنین . متین : امر دیگه ؟ پرسیا : حرف نزن . پقی میزنم زیر خنده ... متین پس کله ای روونه ام میکنه ... : اِ ... چرا میزنی ؟! متین : زدم که یاد بگیری همجنس خودت رو مسخره نکنی . : برو بابا همجنس دوست . پرشیا : خواهشاً خفه شین ! ... به جا این لب تکون دادنا بیاین کمک . : باشه بابا .
×