رفتن به مطلب

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود     

  1. ساعت گذشته
  2. امروز
  3. samanehaminian69

    مرسى از توجه شما ♥️♥️♥️♥️ داستان شما گيج كننده نيست تنها كمى دقت زيادترى مى طلبه واينكه مطمئن باش هر رمانى مخاطب خاص خودشو داره 🌺شما نويسنده ى سه كتاب هستيد مطمئن باشيد در كارتون موفق هستيد واينكه دوست عزيز ماها همه بايد ياد بگيريم اول از همه وبهتر از همه نوشته هاى خودرا عاشقانه دوست داشته باشيم حتى اگر مخاطب نداشته باشيم .باور پذيريه ما در مورد خودمون ،شخصيت واعتماد بنفسمون رو شكل ميده.حتى بزرگترين هنرمندان هم در كارهاشون ،كار ضعيف ويا قوى داشتن اما هيچ وقت از كار خود نه نااميد ونه به خود شك كردند.شما نويسنده ى بسيار توانايى هستيد وبايد بگم از نظر من كه آدم فلسفى هستم وهمه چيز را به دقت برسى ميكنم بايد بگم داستان شما بسيار جالب وجاى مانور بسيار زيادى داره.تنها براى شما نويسنده ى خوبمان آرزومند هستم هيچگاه از كار خود دلسردنشويد موفق باشيد بانو ❤️❤️❤️❤️
  4. inas.KAI

    <<بسم الله الرحمن الرحیم>> #پارت_چهارم بی توجه به اون دوتا وارد اتاقم شدم و طاق باز خوابیدم. دستامو زیر سرم گذاشتم و به سقف خیره شدم و مثل همیشه، شروع کردم به خیالپردازی و فکر کردن! هی خدا! یعنی اخرش چی میشه؟ بلاخره من مامانو میبینم؟ بلاخره بابا راضی میشه مامان برای دیدنمون بیاد! اصلا از کجا معلوم؟! شاید خودش نمیخواسته مارو ببینه! ولی..مگه میشه؟ کدوم مادری نمیخواد بچشو ببینه و دوریشو تحمل میکنه!؟ اصلا مقصر این همه اتفاق کی بود خدا؟ من؟ مهدی؟ علیرضا؟! مامان؟ بابا؟ یا یک نفر دیگه؟ من واقعا بی تقصیر بودم! اخه از یک دختر چهارده ساله چی برمیاد؟ با صدای برخورد چیزی به زمین، در جا نیم خیز شدم و با صدای بلندی گفتم: چیشد؟بعد از یک دیقه صدای مضطرب علیرضا رو شنیدم: هیچی! چیزی نشد. مهدی بلند خندید و گفت: دروغ میگه! نمکدون رو شکوند!! سریع از جا بلند شدم و به اشپزخونه رفتم. نگاهی به اخمها و نگاه عصبانی علی به مهدی کردم و سری از روی تاسف به نمکدون چند تیکه شده تکون دادم. تیکه های کوچولو و شیشه ای نمکدون رو کف سرامیکی اشپزخونه پخش شده بودند و مقداری نمک بینشون ریخته شده بود. دست به کمر به سمت علی برگشتم و گفتم: تو این همه دست و پا چلفتی رو از کجا اوردی؟ اخه مگه کوری؟ علیرضا، دستی تو هوا برام تکون داد و گفت: برو بابا..دستم خورد بهش دیگه! اهی کشیدم و خم شدم تا تیکه شیشه های شکسته رو جمع کنم اما با شنیدن صدای در گوشام تیز شد. کسی پشت در بود و بی وقفه به در ضربه میزد! علی: این وقت روز کی خونه ما میاد؟! مهدی سریع دوید و در حیاط رو باز کرد؛ از صداهایی که میومد، معلوم بود بابا پشت در بود. مهدی: چه عجب زود اومدی بابا؟! _ کار نداشتم اومدم خونه.. مهدی: بابا فرداهم زود میای؟ _ نمیدونم برو کنار خستمه! وارد سالن شدند و بابا صادق با صدای بم و مردونه اش "سلام" بلندی داد. از اونجا که حساسیت عجیبی به جواب نشنیدن داشت و ما اینو خوب میدونستیم، مثل خودش بلند گفتیم: سلام! و مهدی همچنان ادامه میداد! _ فردا با خودت از اون چیپسها برام میاری بابا؟ بابا، طبق معمول وسط سالن نشست و در حالیکه جورابهاشو در میاورد گفت: اگه تا فردا زنده موندم باشه! _بابا! توپ مرتظی رو دیدی؟ از اونا میخوام باشه؟ توپم ترکید، با چی بازی کنم اخه؟! از اولش هم بهت گفتم که از اون پلاستیکی ها نمیخوام ولی.. و فریاد بابا، مثل یه تبر، ریشه ی حرف مهدی رو برید: صد بار گفتم وقتی از اون بیرون میام اینقدر با من حرف نزن!!! برو گمشو تو اتاقت بچه! نگاهم کشیده شد سمت چونه ی لرزون مهدی و خب.. حقش بود! نبود؟ هزار بار و هزار سال که بگذره باز هم از یادش میره که بابا چجور ادمیه، باید اونقدر بزنی تو گوشش تا یه چیزیو یاد بگیره و فراموش نکنه! بابا جورابهاش رو مچاله کرد و گوشه ای انداخت و با اخمی از روی خستگی و عصبانیت گفت: فردا میخوام برم تهران؛ مادرتون مریضه باید ببریمش پیش یه ادم حسابی! یه مدت اونجا میمونه اما من هستم. میخوام این چند روز رو برم شرکت خوب کار کنم تا پاداش خوبی گیرم بیاد و بتونم قصد یخچال رو بدم! از جا بلند شد و با لحنی که بیحوصلگی ازش میبارید، روبه علیرضا ادامه داد: خونه رو دست تو میسپارم! نبینم دردسر درست کنی ها! اون رفیق های بی عرضتو هم راه نمیدی اینجا تا مادرت برگرده؛ پنجشنبه هیچ جا نمیرید و تو خونه میمونید، همسایه روبه روییه غریبه ست و معلوم نیس چه ادمیه یهو دیدی دزد از آب درومد! پس دیگه تکرار نکنم... نیم نگاهی به ما انداخت و به سمت اتاقش راه افتاد اما دست خودم نبود وقتی گفتم: _بابا؟ چهره اش درهم رفت و گفت: چیه؟ _مامان فریبا مریضه؟ بابا صادق، اخم غلیظی رو پیشونی نشوند و قدمی به سمت ما برداشت: اسم اون زنیکه رو جلو من نیار! شما یه مادر بیشتر ندارین اونم زهره ست! چیشد؟ مامان زهره! فهمیدی؟ در حالیکه به سمت اتاقش میرفت ادامه داد: اون جورابها رو هم بردارید! آه از نهادم بلند شد و دوباره خم شدم تا تیکه های نمکدون شکسته رو جمع کنم. این بود پدر ما! یه پدر اخمو و بیحوصله! بابا یه کارمند ساده بود و حقوق چندانی نداشت ولی از حق نگذریم خونمون چیزی کم نداره! نه که تجملات و اینجور چیزا داشته باشیم! نه! منظورم همون نیازهای اولیه ی زندگیه که برامون برطرف کرده..شاید همین هم به لطف زهره خانم بود! ********** عاطفه، نگاهی به چپ و راستش انداخت و کلید رو در قفل در چرخوند. فریماه: زود باش دیگه! الان یکی میادها! استرس، مثل خوره، به جونم افتاده بود و داشت هلاکم میکرد! عاطفه ی نکبت هم داشت کاراگاه بازی در میاورد و رفته بود تو فاز ماجراجویی! بلاخره ی در قدیمی و زنگ زده ی کتابخونه باز شد و ما، پاورچین پاورچین وارد شدیم. عاطفه خودشو روی اولین صندلی ولو کرد و لنگهای درازشو رو میز چوبی مطالعه گذاشت. سریع از داخل قفسه ی کتابها، دفتر خانم محبی رو برداشتم و رو اولین صندلی نزدیکم نشستم. باید صفحه ی صد و دو رو باز میکردم چون متنش بالکل داشت یادم میرفت! تند و تند ورق میزدم و دنبال صفحه میگشتم از اون طرف هم چرندیات عاطفه حواسم رو پرت میکرد و نمیذاشت درست تمرکز کنم! _به نظرت میشه؟ کتاب رو بالا پایین کردم و دوباره از اول شروع کردم به گشتن. _ مطمئنم نمیشه! عاطفه سوال میپرسید و خودش جواب خودشو میداد! دیوانه بود دیگه! فریماه اما اومد کنارم و گفت: احمق یه نگاه به اسم کتاب بنداز! با تعجب نگاهی به جلد کتاب انداختم، "سفر به اعماق زمین به قلم ژول ورن" !!!!!! از روی حرص جیغی کشیدم و محکم به پیشونی سفیدم که حالا دیگه زرد شده بود، ضربه ای زدم! عاطفه: دیدی گفتم نمیشه؟!! چشم غره ای برای عاطفه رفتم و دوباره برگشتم تا کتاب مورد نظرمو پیدا کنم. امروز، یه کنفرانس از یک کتاب علمی داشتم و قرار بود چند صفحه رو برای بچه ها توضیح بدم؛ اما خب..متاسفانه، نصف متن رو یادم رفت و مجبور شدم زنگ ورزش، به صورت مخفیانه به کتابخونه برم و نگاهی به کتاب بندازم که طبق معمول عاطفه و فریماه، با من در این جرم شریک شدند!! فریماه با خنده پرسید: به نظرت تا کی خواب میمونن؟ عاطفه ژست متفکرانه ای به خودش گرفت و گفت: یه نیم ساعت دیگه راحت باشین! فریماه پوزخندی زد و گفت: اوهو! چه با اعتماد به نفس هم میگی ها!! عاطفه در یک حرکت پاهاشو از روی میز برداشت و روی صندلی درست نشست و گفت: من قرصه رو از سر راه که نیاوردم! از کمد ننه امینه ست ها!! امینه جنس بد نمیاره! با خنده اضافه کرد: همش مارکدار میخره! و دوتایی خندیدند. نقشه ی شیطانی عاطفه واقعا عالی بود! شاید خوش شانش بودم که با عاطفه اشنا شدم! از قضا که امروز دوشنبه ست و ما دوشنبه ها ورزش داریم، معلم ورزش ما رو به سالن ورزش کوچولومون میبره که سمت راست راهرو بود. مجبور شدیم برای فرار از اونجا، نقشه هایی بکشیم که واقعا کارساز بود! عاطفه روز قبلش از مادر بزرگش قرص خواب اور دزدیده بود! چندتا رو تو شوفاژ کلاس انداخت و وقتی قرصها بخار شدند، همونطور که خواسته بودیم، دانش اموزان کلاسمون خوابیدن!!!
  5. iidawm

    رمان دو تخس شیطون از خانم المیرا سجادی،چرا ادامه ندادن؟و پارت هایی که بوده هم حذف شده از همه ی سایتا؟؟؟ رمان خیلی طنز و زیبایی بود خیلی راحت نوشته شده بود و خوب ارتباط برقرار میکرد با مخاطب من کلی با این رمان خندیدم واقعا حیف که ادامه نمیدن و حیف تر که چرا پاک شده؟؟؟؟؟😠
  6. سلام عزیزم..راستش چون کسی هیچ نظری نمیداد و خیلی کم لایک میکردن فک میکردم داستانم اون جذابیتی که باید رو نداره و اصلا به دل مخاطب نمی شینه. از برخی دوستان هم میپرسیدم میگفتن گیج کننده س و ادم قاطی میکنه دیگه به کل ناامید شده بودم. اخه برای رمان های قبلیم (زیبای مغرور_دردی به نام عشق و دختر اشوب) اصلا این طوری نبود و برای هر کدوم رمان هام کلی امتیاز میگرفتم و مخاطب های زیادی داشتن اما این یکی... ولی با خوندن نظرها واقعا دلگرم شدم پارت اخرو سریع نوشتم😅
  7. Hani.ks

    درکل که نه ولی گفتی ویرایش تموم شد بگم که خیلی وقته پارت جدید میزارم. وقت کردی خوشحال میشم بخونی.
  8. Mah

    پارت 1 با صدای وحشت ناک ترمز بلند ماشین و کشیده شدن لاستیک روی اسفالت خیابون سره 10ثانیه کلی ادم وسط خیابون جمع شد و یه همه همه به راه افتاد ماشالا همه هم کارشناس متخصص.راننده ک یه خانوم جوانه هول کرده و نمیدونه چیکارکنه چشمش چیزو که میدید نمیخواست باور کنه جسمه یه دختر درست جلوی ماشینش نقشه زمین شده بود فک نمیکرد اونقدر محکم ضربه زده باشه سریع و دست پاچه آمبولانس خبرکرد خودش هم پشت سر آمبولانس حرکت کرد فکر و خیال مثل خوره به روحش افتاده بود اگه بهوش نمی اومد چی اگر مشکلی گریبان گیرش میشد چی اگه..... سالن بیمارستان خیلی شلوغ بود و همه با نگاه پرسشگرشون روی چهره مضطرب اون خانوم دنباله جواب بودن نگاهه همرو پس زد و پچ پچی دره گوشه مسئول پذیرش کرد چندتا پرستاری اومدن تا دختری که ماشین بهش زده بود رو به اتاق ببرن.پرستارای جوون دور تختش در حاله تیمار کردنش بودند. با صدای مردونه ای که با صدای مضطربه زنانه ای درهم پیچیده بود به خودشون اومدن:سلام آقای دکتر وقتتون بخیر دکتر فقط به حرکت دادن سرش اکتفا کرد و خودش رو مشغول گوش کردن ب صحبت های خانوم جوان مقابلش که با عجله و بی وقفه داشت تصادف رو شرح میداد نشون داد. دکتر:خانوم پویا میذارید ببینم چیشده یا قصد دارید تا نفس دارید حرف بزنید . بااین حرف تازه به خودش اومد سرش رو انداخت پایین و موهاشو زد زیر روسری خانوم پویا : بله بفرمایید. دکتر بالای سره دختر رفت و معاینه کرد پزشک : خداراشکر چیزه خاصی نشده برای اطمینان بهوش که اومد ببریدش عکس بگیره اگه شکستگی داره و یه سی تی اسکن من باید برم چندتا اتاق دیگه هم مریض دارم...فعلا ساغر:همه توانمو تزریق کردم تو پلک هام که بتونم تشخیص بدم چی شد همه چیزو تار میدیدم صدا ها مبهم میپیچید تو گوشم و بدنم درد میکرد تنها چیزی ک یادمه سرگیجم و صدای جیغم ک با صدای بوق که باهم برابری میکردند. اتاق رو برنداز میکردم اصلا شُکه نشدم کاملا واضخ بود کجام و چی شده یه پرستار جوون بالا سرم اومد : بهتری؟ بدنت درد میکنه؟ ساغر: خیلی. پرستار:اینم شانسه توعه مزخرف ترین دکتر الان شیفته ...یکم که بهتر شدی باید بری واسه عکس و سی تی اسکن. ساغر:کسی ک زد بهم اینجاست؟ پرستار:آره مثل ماهی دم کنده داره پر پر میزنه. برم بگم به هوش اومدی. اینو گفت و سریع رفت تو راه روی بیمارستان خیلی نگذشت که یه خانوم شیک جوون سراسیمه وارد اتاق شد و افتاد رو صورتم و تو بوسه غرقم کرد و هی قربون صدقم میرفت متعجب نگاهش میکردم زور میزدم خودمو از شره بوسه هاش بیرون بکشم نفسم داشت بند میومد ساغر:خانوم داری خفم میکنی بلندشو بدنم درد میکنه بالاخره منم موفق شدم که با انگشتی که پهلوش زدم به خودش بیارمش و ساغر:ببخشید عمدی نبود داشتم میمیرم دوراز جون. خانوم پویا:خوشحالم که زنده ای! مرسی که زنده موندی یه لبخند کج و کوله تحویلش دادم. ساغر:اگه خودمو نجات نداده بودم که کشته بودینم
  9. مرسی عزیزم...چشم سرم خلوت شه حتما میخونمش😊
  10. f.sh.82

    1)حتما حتما حتما قبل از شروع تایپ رمان بخش قوانین تایپ رمان رو بخونید: -قوانین-نوشتن-رمان 2)برای همکاری بهتر با گرافیست و ویراستار این قسمت رو مطالعه کنید تا با شیوه ی کار اونا آشنا بشین: بخش--ویراستاری-در-سایت-نود-و-هشتیا 3)اگر موضوعی رو متوجه نشدین یا براتون سوالی پیش اومد می تونید در قسمت پرسش و پاسخ بپرسید: پرسش-و-پاسخ 4)از برخورد تند و بی احترمی به منتقد یا نویسنده در صفحات نقد یکدیگر بپرهیزد. 5)رمانتون رو بر اساس نظر دیگران ننویسید.این نوشته ی شماست و شما حق دارید به شیوه ی دلخواه آن را بنویسید. 6)برای درخواست جلد حداقل 10 پارت ارسال کرده باشین. 7)عکس های جلدتون رو اسلامی و مطابق با قوانین انتخاب کنید. 8)اگر مدتی نمی تونید پارت بذارید از خواننده ها عذر خواهی کنید و زمان پارت بعدی رو مشخص کنید. 9)با مدیران کمال همکاری رو داشته باشین. باتشکر از شما f.sh.82 گرافیست انجمن نودهشتیا
  11. Mah

    به نام خدای که داشتنش جبران همه نداشته هاست کرانه آسمان ترانه زمین مهتاب موذنی ژانر:اجتماعی عاشقانه طنز هدف : خدا بزرگه زندگی رو سخت نگیرید همه چیز به مرور زمان درست میشه بعضی وقتا یکم بی خیالی لازمه شاد باشید ساعت پارت گذاری: معین نیست روزی یک یا دو پارت خلاصه:من یک دخترم خیلی خاص نیستم نه چشم آبی دارم نه موهای طلایی نه چیزه خاصی درچهره ام. نه کفش های که پاشنه 100متری دارند همیشه اسپرت میپوشم و صدای خنده های دروغینم گوش آسمان را در خیابان کر نمیکند فکر حرف مردم نیستم و اگر دلم بخواهد آزادانه در آغوش چمن غلت میزنم نه در آغئش هرکسی. عشوه و ناز نمی آیم و بوی ادکلانم مستت نمیکند خدایم را با تمام دنیا عوض نمیکنم شب ها پایه پرسه زدن در خیابان و مهمانی نیستم بلد نیستم پای گوشی پچ پچ کنم و الکی بگویم برایت میمیرم آرایش غلیظ ندارم نگران از دست دادن چیزیم نیستم چون چیزی ندارم ولی اگر تو آدمه دنیای این حوا باشی تا عرش برایت پرواز میکنم اصلاً مهم نیست بقیه درموردم چی فکر میکنند. من معمولی ام و به آن میبالم که لاقل اصلم یه دختر دانشجو شیطون و البته دنبال خوش گذرونی و میخواد دنیاشو بسازه. همیشه شروع بد دلیل به پایان بد نمیشه (یاحق) %%%%%%%%%%%%%%%%%%
  12. f.sh.82

    لبمو کج کردمو گفتم:آخه من بدون تو بهم خوش نمیگذره ماکان:قول میدم زود بیام.تو هم مقدمه چینی رو شروع کن. ناچار سری تکون دادم و به سمت پله برقی ها رفتم.دستی براش تکون دادم اونم جوابم رو داد. سوار هواپیما شدم و کمربندم رو بستم.سرمو تکیه دادم به صندلی و به خواب عمیقی فرو رفتم.این دو روزه اصلا خواب درست و حسابی نداشتم.همش با ماکان پی عشق و حال بودیم. *** مسافران گرامی بعد از توقف کامل......... با صدای مهماندار از خواب پریدم و مانتوم رو درست کردم.کیفم رو برداشتم و از هواپیما خارج شدم.چمدون و ویالنم رو هم تحویل گرفتم و به سمت سالن فرودگاه راه افتادم. از روی پله برقی داشتم اطرافم رو دید میزدم که دلارام و مامان بابا و چند تا فامیلمون رو دیدم.انگار 20 سال قطب جنوب بودم، حالا پیدام کردن. خودمو انداختم تو بغل مامان و کلی بوسش کردم.صورت بابا رو هم بوسیدم و به بقیه هم سلام کردم.خاله مرجان عشقم هم اومد بود.غزل هم محکم بغلم کرد و تا تونست چلوندم. سوار لنکروز بابا شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم. با دیدن خونمون دلم هوای اتاقم رو کرد.پرواز کردم به سمت اتاقم.وارد شدمو درو پشت سرم بستم و شروع کردم به حرف زدن با خودم:سلام اتاق خوشکلم...........چطوری؟.....بدون من خوش کذشت...........آخرین باری که پیشت بودم همون نفس قدیمی بودم ولی الان با کوله باری تجربه و البته عشقی که توی بدنم جریان داره اینجام.............هی دلم واسش تنگ شده میدونی سه ساعت و خورده ایه ندیدمش.... لباسام رو با یه دست لباس راحتی عوض کردمو رفتم پیش بقیه.جان جان (خاله مرجان)هم تا درو موقع خونمون موند بعد رفت.من چون با خالم فقط ده سال اختلاف سنی دارم بهش میگم جان جان . شب به زور دلارام رو خونمون نگه داشتم تا باهاش درد و دل کنم وبا هام حرف بزنیم. دلی:خب شروع کن خانم عاشق من:وا از کجا فهمیدی عاشق شدم دلی:قیافت خیلی تابلوعه باتعجب گفتم:واقعا؟؟؟؟یعنی الان مامانم فهمیده دلی:نه اونجورایام نیست ولی چون من خوب ی شناسمت فهمیدم.........خب حالا این داماد بدبخت کی هست؟ من:اول که بدبخت خودتی.ماکان خوشبخت دنیا و آخرت دلی:آخ آخ رفتی پسر مردمو از راه بدر کردی؟.......فقط چند ماه حواسم بهت نبودا من:من از راه بدرش نکردم خودش عاشق پیشه بود بعدم باید مقدمه چینی رو شروع کنم؛ به زودی میان خواستگاری...........به نظرت مامان و بابا مخالفت می کنن؟ دلی:با شناختی که من از عمو محسن و خاله مریم دارم، فکر نکنم مشکلی با این قضیه داشته باشن با نگرانی گفتم:خدا کنه دلی:نگران نباش دلی مثل کوه پشتته من:مرسی که هستی دلی:خب عزیزم اگه وراجیت تموم شد من بخوابم من:باشه بخواب
  13. Avin.am

    سلام بچه ها... ببخشید که چند روز نتونستم پارت بزارم! هفته پیش و این هفته فوق العاده سرم شلوغ بود! روز دختر هم مممبببباااااررررررکککککک! امیدوارم رمان رو دنبال کنید! شد و موفق باشید!
  14. elhamkamy

    و باز میکنم تو هم برقا رو خاموش کن شمع های روی کیک و روشن کن یه جا قایم شو بعد وقتی رضوان همراه خاله زهرا اومدن تو مامان شما برقا رو روشن میکنی و نکیسا میری پشت رضوان و دستاتو میزاری روی چشماش، اوکی؟ نکیسا با دهن نیمه باز فقط سرشو بی حرف تکون داد. +یاس: زودباش دیگه الان میرسه. نکیسا تند شمع ها رو روشن کرد بعد رفت پشت در سالن قایم شد. بلند گفتم: +راستی نکیسا تا هنوز برقا خاموشه خودتو برسون پشت رضوان فهمیدی؟ مامان خودم برقا رو روشن میکنم. مامان سرشو تکون داد. به سمت ایفون رفتم که زنگ خونه رو زدن. سریع کلید برق و زدم و در و باز کردم. کمی طول کشید تا رسیدن. با سر صدا اومدن تو و خاله زهرا گفت: _وا..چرا برقاشون خاموشه؟؟ رضوان ریز ریز خندید و گفت: _فک کنم برام تولد گرفتن! لبام اویزون شد که خاله زهرا گفت: _نکه شخص خیلی مهمی هستی میخوان سوپریزت کنن. لبامو جمع کردم که نزنم زیر خنده. _رضوان: به جون خودم برام تولد گرفتن..نگا اون اخر یه چیزی مثه شمع روشن کردن. _خاله زهرا: حالا چرا نیستن..برقا خاموشه چرا؟ _رضوان: اینم حتما نقشه اس..یاس حتما این کارو کرده. و شروع کرد به صدا زدن. چشمام دیگه به نور عادت کرده بودن. رضوان و خاله زهرا از در سالن فاصله گرفتن و رفتن جلوتر. به نکیسا اشاره کردم تا به طرفشون بره. نکیسا پشت رضوان ایستاد و دستاشو روی چشمای رضوان گذاشت. رضوان ترسیده و هعی کشید. بعد گفت: _ای الهی بگم خدا چیکارت کنه. ترسیدم بردار دستاتو از روی چشمام. برقا رو روشن کردم. خاله زهرا به خاطر روشن کردن یهویی برقا چشماشو سریع بست و ماساژشون داد. چشمامو کمی تنگ کردم و به حالتی که صورتمو کمی کج کرده بودم، به سمت اونا حرکت کردم. شروع کردم به دست زدن: +یاس: تولد تولد تولدت مبارک، مبارک مبارک تولدت مبارک مامانم دست میزد و باهام میخوند. خاله زهرا با چشمایی که توشون تعجب موج میزد به من نگاه کرد و بعد چند ثانیه به پشت سر رضوان که با دیدن نکیسا، چشماش گرد شدن و دستشو جلوی دهنش گرفت. نکیسا با خنده برای خاله سر تکون داد و رضوانو به طرف خودش چرخوند. رضوان لبخند به لب دست های نکیسا رو لمس کرد. لبخندش جمع شد و بعد کمی مکث، دستای نکیسا رو پس زد. با چشمایی که به اشک نشسته بود، مات به چهره ی خنده روی نکیسا خیره شده بود. ناباورانه دستشو روی صورت نکیسا کشید و سرتا پاش رو از نظر گذروند. دهن باز کرد و اروم گفت: _رضوان: این..واقعیه؟ یا دارم خواب میبینم؟. _نکیسا: خواب چیه خانووووم..خودِ خودمم. رضوان سر بلند کرد و چونه اش شروع کرد به لرزیدن. چیزی طول نکشید که اشک هاش روی گونه هاش ریختن. خودشو پرت کرد تو بغل نکیسا و زد زیر گریه. مامان و خاله زهرا هر دو زدن زیر خنده و من با لبخند به این صحنه نگاه میکردم. تنها چیزی که میشد دید، فقط عشق بود و عشق. و من چقد این عشق بینشون رو دوست داشتم. نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم: +یعنی میشه منم با عشق ازدواج کنم؟ میشه مردی که میاد خواستگاریم عاشقم باشه؟ از این حرف لب پایینمو با خنده به دندون گرفتم و سرمو انداختم پایین. حتی فکرشم از خجالت ابم میکرد. اینکه منم ازدواج کنم و... _مامان: وا..یاس؟! این اداها چیه از خودت در میاری؟ با توام، یااااس با صدای مامان از فکر و خیال بیرون اومدم و مات بهش نگاه کردم. _مامان: چرا هر چی صدات میزنن جواب نمیدی؟ پشت گردنم رو خاروندم و گفتم: +ببخشید متوجه نشدم. خاله زهرا: _ گیج میزنیا!. یاس. به روش لبخند زدم و گفتم: +سلام، ببخشید برای چند ثانیه رفتم تو فکر. رضوان با خنده گفت: _حالا اون فکر چی بود که هی رنگ به رنگ میشدی؟ +یاس: خب رضوان خانوم، فهمیدی این داداش ما واقعیه یا نه؟ رضوان با شنیدن این حرف لپاش قرمز شد و سرشو انداخت پایین. نکیسا دستشو دور شونه ی رضوان حلقه کرد و رو به همه گفت: _کیکمون خراب شد..بریم که خانوم خوشگلم شمع ها رو فوت کنه. همگی با خنده به همون سمت رفتیم و رضوان هم میخندید هم خجالت میکشید. نشست روی مبل و چشماشو بست..بعد چند لحظه چشماشو باز کرد و تا خواست شمع ها رو فوت کنه صدای بابا توجه مون رو جلب کرد. _بابا: ای بابا..تنها تنها میخواستین جشن بگیرین؟ رضوان با لبخند از جا بلند شد. بابا با خاله زهرا و رضوان سلام احوال پرسی کرد و پیشونی رضوان رو بوسید و تولدش رو بهش تبریک گفت. دوباره رضوان پشت میز نشست و این بار ما با شماردن همراهیش کردیم. شمع ها رو که فوت کرد همگی شروع کردیم به دست زدن من دوتا انگشتمو گذاشتم زیر زبونم و شروع کردم به سوت زدن که توجه بابا رو به خودم جلب کردم. نگاه بابا مملو از تعجب بود. انگشت هامو از زیر زبونم کشیدم بیرون و لبخند دندون نمایی به روش زدم. بابا کمی نگاهم کرد و بعد روشو گرفت و با خنده سرشو تکون داد. لبامو غنچه کردم و با خودم گفتم: +بخیر گذشتا. نفسمو فوت کردم بیرون و حواسم رو دادم به بقیه. نکیسا از
  15. Avin.am

  16. Avin.am

    _به به ببین چه آشی پختم من خداااا.... آشم یه ذره غلیظ شده بود و آبکی نبود ولی به شدت خوشمزه شده بود... من که خودم این چهارمین بشقابیه که خوردم... تو یه قابلمه بزرگ آشو پر کردم و باقی شو تو کاسه های یه بار مصرف ریختم و روش در گذاشتم و روی هر کدوم با چسب محکم به درش قاشق چسبوندم.... یه سبد مسافرتی برداشتم و کاسه های یه بار مصرف رو توش گذاشتم! چون مقدار آشی که پخته بودم زیاد بود اون قابلمه بزرگرو برای خودم نگه داشتم و این سبد رو هم برداشتم تا تو بهشت زهرا پخش کنم و چند تا از همین ظرف های یه بار مصرف رو هم برای همسایه ها گذاشته بودم که ادوان زحمتش رو کشید و پخش کرد.... ساعت سه بعد ظهر بود و الان منو ادوان هر کدوم تو تراس خودمون داریم هی آش میریزم و همرو میخوریم.... یه بار من به به چه چه میکنم یه بار ادوان..! ماهیارم که نبود و منه فضول متوجه شده بودم که رفته خانه‌ی مادر جانش! بشقاب پنجمم رو هم تموم کردم اومدم دوباره بخورم که صدای ادوان در اومد... ادوان:کیارا بسه دیگه ترکید معدت...آروم باش..! راست میگفت معدم دردش شروع شده بود...خیلی خورده بودم! البته ادوان هم دسته کمی از من نداشت! _خب دیگه منم پاشم حاضر شم برم بهشت زهرا!با اِجْزه... و همزمان با بلند شدن من ادوان هم گفت:میشه منم باهات بیام؟!؟ با تعجب گفتم:کاری داره؟ ادوان: نه...فقط میخوام اگه وقت شد برم سر قبر.....خواهرم! و سرش رو پایین انداخت! وای خدااا....الهییییی...بمیرمممم! آروم ولی جوری که بشنوه گفتم:متأستفم!!!! سرش رو بلند کردو یه لبخند تلخ زد و گفت:برم حاضر شم و....بابت آش هم ممنونم....خیلی خیلی خوش مزه شده بود! لبخند خوشحالی زدم گفتم:خواهش میکنم...کاری نکردم! خیلی وقت بود برا مامانم آش درست نکرده بودم! سوالی نگام کرد ولی هیچی نگفت......سری تکون داد و گفت: فعلا... و رفت تو خونش! نفسه عمیقی کشیدم و رفتم تو خونم! یه جینه مشکی با یه مانتو کرپ جلو باز مشکی و زیرش هم همون لباس بلنده بود با یه شال نخیه ساده مشکی.. کتونی های ریباک و کولم رو که شامل آب معدنی، کیف پولم و خرتو پرت های دیگه رو برداشتم!!!!! و بعد از برداشتن سبد و کلید از خونه بیرون زدم! داشتم کتونیمو میپوشیدم که صدای بسته شدن در اومد... سرمو بلند کردم که چشمای آبی طوسیه ادوان رو دیدم.... با کمی دقت فهمیدم آبیه چشماش یخیه و این رگه های طوسیه تویه چشمش رو واضح تر میکنه...اون روز که تو کلاس تیپه طوسی سفید زده بود طوسیه چشماش بیشتر معلوم بود ولی الان چشماش معمولی بود و هر دورنگ رو میشد توش پیدا کرد! اونم مثل من تیپه مشکی زده بود با همون عادت های همیشگیش مثل بالا دادن آستین پیرهنش! وَوَوَ..... لبخندی زدم که اونم لبخند مهزبونی تحویلم داد و مشغول پوشیدن آل استار های مشکیش شد! یادم باشه برم چند تا آل استار بگیرم! بلند شدم و دستامو به معنیه تموم شدن کارم به هم تکوندم و گفتم:خب...بریم! ادوان هم بعد از چند لحظه بلند شد و گفت: بریم! سوار آسانسور شدیم و به سمت ماشینش حرکت کردیم... دوباره با دیدن لامبورگینیش ذوق زده شدم! درو برام باز کرد و من هم با همون ذوق سوار ماشینش شدم!! به سمت بهشت زهرا راه افتادیم! سکوت کله راه رو فقط آهنگ بی کلام و ملایمی که با پیانو زده میشد،میشکوند!! نزدیک بهش زهرا بودیم که دیدم وایساد و پیاده شد و به سمت گل فروشی حرکت کرد! چند دقیقه بعد هم با تعداد زیادی که فکر کنم ده تایی بود گل رز قرمز برگشت! نشست تو ماشین و گل رو به دستم داد زیر لب یه مرسی گفتم و مشغول وارسی گل ها شدم و در همین بین گفتم:حالا چرا قرمز؟! ادوان مغموم گفت:ندا خیلی گل رز مخصوصا قرمزش رو دوست داشت! با ناراحتی گفتم:کیانم عاشق رنگه قرمز بود...راستی...فضول نیستمااا(جونه عمت) ولی میخواستم بدونم خواهرت...چجوری... یه ذره چهرمو کجو کوله کرم و ادامه دادم:به رحمت خدا رفت؟ ادوان هم با همون حالت مغمومش گفت:همش به خاطر ندونم کاریه یه تاکسی! آبجیه قشنگم به فنا رفت! یه ماه تو اغما بودو بعدش هم....عمرش قد نداد! ناراحت گفتم:با حرف خدا نمیشه جنگید...حتما یه حکمتی توش بوده...شاید میخواسته بلای صد هزار برار بد ترش سرش بیاد! ادوان هم سری تکون داد و جایی ماشینش رو پارک کرد! باهم پیاده شدیم و اول به سمت سه قبر خانوادم که کنار هم بود حرکت کردیم.......
  17. mehrane

    پارت نهم - داداشی میگما می خوابی یا منتظر میمونی باهم صبحونه بخوریم نیما که به در اتاقش که روبه روی اتاق من بود رسیده بود کمی صورتش رو جمع کردوبعد از کمی فکر گفت : ساعت دو صبح ی عمل داشتم خیلی خستم از تنها صبحانه خوردن متنفر بودم ، امروزم که جمعه بود وروز تعطیل ، مامان باباهم زودتر از ساعت ده بیدار نمی شدن ، منم اگه بیدار می شدم بخاطر این بود که کنکوری بودم و تا ده روز دیگه کنکور داشتم ، کله سحر بیدار می شدموبکوب تاشب درس می خوندم تا مثل داداش نیمام دکتر بشم ، ناهار وشام رو تو اتاقم می خوردم ولی صبحونه رو با خانواده ، الانم که باید صبحونه ام تنها می خوردم پکر شدم ولی قبل از اینکه وارد سرویس بشم نیما چشمکی به من زد وادامه داد: - اما اگه دختر خوبی باشی و زود دست وصورتت رو بشوری باهم صبحونه می خوریم خوشحال شدم و سریع وارد سرویس شدم ،که صدای نیما رو از پشت سرم شنیدم - فقط زود بیایا من پایین منتظرم - باشه رو به روی آینه سرویس ایستادم ونگاهی به قیافه ی ژولیده ام انداختم برعکس این که همه می گفتن قیافه ی دخترا بعد از بیدارشدن وحشتناکه ولی به نظر من برای من برعکس بود حتی گاهی وقتا فکر می کردم چشمای سبزم که رگه های مشکی داشت این موقع بیشتر به چشم میان
  18. Gisoo

    آنان که دستی که نان شان میداد را گاز گرفتند، محکوم به بوسیدن پاهایی هستند که لگدشان میزند! اریک هافر _ فیلسوف آمریکایی
  19. Gisoo

    دیگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی سعدی
  20. elhamkamy

    اهان
  21. آرمینا

    آرمان - اصلا اینطور که شد من با آترین می رم . و رو شو برگردوند . آترین – من واقعا متاسفم! ولی خلوت خودم و دخترم رو بخاطر تو بهم نمی زنم. آرمان- تازه یادم اومد که تو خونه کار داشتم . و رفت بالا . من- آتریسا می شه بعد از ظهر من نیام ؟ آتریسا – مگه می شه یه چیزی می گی . و تو قول دادی. خانجون – حالا که می رید بادیگارد آرمان مال تو . من- مال من؟ خانجون – منظورم اینکه از تو حفاظت می کنه . من- آها. آترین دست عسل و گرفت و پاشد . و من تونستم که لباساش رو کامل ببینم . یه تی شرت آبی کم رنگ بایه شلوار سفید خوشگل و یه کفش اسپرت و شال گردن آبی پوشیده بود. آترین – خب دیگه ما بریم . خانجون – مواظب باشین . آترین – چشم خانجون . من- آتریسا ما هم یه ساعت دیگه بریم بیرون ؟ من- ساعت سه ! آتریسا – باشه دو ساعت دیگه خوبه ؟ من- عالی . و رفتم توی اتاقم . امدم فکر کنم که صدای در زده شد . من- بفرمایید . و آتریسا بانو امد تو . من – چیزی شده . آتریسا – حوصله ام سر رفته بود . من- خب زیرش رو کم کن سر نره . آتریسا – اه تو ام شدی آترین .هی منو مسخره می کنی . من- باشه بابا خودم زیرش رو کم می کنم. آتریسا – اَه . من- راستی آتریسا چند سالته ؟ آتریسا-به من چند میاد ؟ من- ممم به تو زیاد نمی یاد . آتریسا –واقعاً. من-آره ،عزیزم فوقش هشتاد سال بهت می یاد . آتریسا – من گفتم که یه حرف خوش از گلوی تو در نمی یاد تازه شناختمت . اولا می گفتم این بچه چه قدر مهربونه . ولی نگو که من نمی دونستم جلوی خانجون این کارو می کنه تا خود شیرینی کنه . این آتریسا چقدر شبیه نیوشای خودمونه ، نه؟ . این آتریسا چی گفت خود شیرینی ؟ من- چی گفتی ؟؟ و آتریسا شروع به دویدن کرد . من- وایستا آتریسا . آتریسا – مگه دیونه م چرا ؟ باید وایستم . و از پله ها اومد پایین . و خونه یه جوری بود که وقتی از پله ها میای پایین در سمت چپ پله هایی هست که میره پایین از اون پله ها هم رفت پایین و اونجا سه تا در بود که در وسطی رو باز کرد و رفت توی اون و وقتی که واردش شدم یه سالون ورزشی خیلی بزرگ دیدم که هر طرفش که می دیدی وسایلای مختلف بدن سازی دور تا دور سالون ورزشی و یه کیسه بوکس اون طرف سالون و همه ی دیوار های سالون پوشیده شده از آینه بود . من- آتریسا اینجا چرا اینقدر بزرگه ؟؟ آتریسا – کار آترین و آرمانه اونا هر صبح میان اینجا و ورزش می کنند و حرکات تکواندو رو با بادیگاردا تمرین می کنن تا پنج سال پیش اینجا نبود نصفش رو از اتاق سمت چپ یعنی زیر زمین گرفتن و نصف دیگه شو از اتاق سمت راست یعنی استخر گرفتیم . من- راستی تو چرا ورزش نمی کنی ؟ آتریسا – من با اون قولتشن ها بیام اینجا . من- آتریسا نظریت چیه از فردا من تو هم با اینا ورزش کنیم ؟ آتریسا – خب برای چیمه ، هم باید صبح زود پاشم هم ورزش کنم من که اندامم خوبه . وای رگ ورزش دوستانم به جوش امد. من – مگه فقط اندامه دوست نداری به جایه این همه بادیگارد خودت از خودت دفاع کنی حالا این یه مزیت شه. آتریسا – اون موقع که باید مربی بگیریم که دفاع یادمون بده . شاید اون مربی آدم اونا باشه بعد بزنه ما رو بکشه . من- وا آتریسا تو که قشنگ برای خودت داستان می نویسی . تو قبول داری که بیای ورزش کنی ؟ آتریسا – چجوری ؟ من- من انوشا کامیاب مربی در کنار شما هستم . آتریسا – مربی چی ؟؟ من- مربی تکواندو ام . آتریسا – واقعا ؟ وا مگه چیز عجیبیه خب من از پچه گی تکواندو کارم . من- آره من از بچه گی دوست داشتم مثل جکی جان بشم . رفتم ولی وقتی که کمر قرمز بودم پام توی یه مسابقه پیچ خورد و دیگه از چشمم افتاد و آترین و آرمان ادامه دادند . من- آتریسا پاشیم بریم به جای وسایل اضافه وسایل تکواندو بخریم . آتریسا که خیلی ذوق کرده بود باشه ای گفت و رفت. و رفتم بالا و یه مانتوی قرمز تقریبا تا زانوم بود رو پوشیدم با یه شلوار سفید راسته پوشیدم و یه شال سفید و کفش های سفید اسپرت پوشیدم.
  22. janan

    " پارت بیست و یکم " *** انچه در گذشته رخ داده *** *** پدر - نه همینکه گفتم .......................... برو تو اتاقت . برای چند ثانیه ای سکوت فضای خانه را در بر گرفت اما دخترک نمی توانست سکوت کند ، این انصاف نبود ........................... دختر- چرا ؟؟؟؟؟؟ شما که حتی اسمشم نمی دونی !!!!!! چرا ؟؟؟؟؟؟ تا کنون اینگونه مقابل پدرش حرف نزده بود!!! هیچگاه در مقابل حرف های پدرش نه نیاورده بود !!! همیشه سکوت کرده بود !!! اما این بار فرق داشت ، مسئله اینده ی او بود موضوع زندگیش بود او این بار نمی توانست سکوت کند !!! پدر در مقابلش سکوت کرده بود شاید باید انبار باید ساکت می ماند رضایت می داد به حرف های دخترش این اولین باری بود که دخترش در مقابلش سکوت نکرده بود ...... دختر- چرا بابا ؟؟؟؟ ساکتین چرا ؟ توقع دارین با کسی که شما دوست دارین زندگی کنم ؟؟ کسی که هیچ حسی بهش ندارم ؟؟؟ جواب پدر سکوت بود . جواب دیگری نداشت ، مگر انکه حقیقت را به زبان می اورد . چه باید می گفت ؟ او ان پسر را نمی شناخت ولی نمی شد او با خود عهد بسته بود تنها راهش رد کردن اولین درخواست دخترش بود : پدر- نه ! دختر- چرا ؟؟؟ پدر – من برای خودم جواب دارم لازم نمی دونمالان به تو هم توضیح بدم . دختر- پس کی ؟ من تا حالا ازتون جواب نخواستم!!!!!!!! ازین به بعدم نمی خوام . ولی از این نمی شه بگذرم ! پدر – منم ازت جواب نمی خوام !!!! دخترک خواست تا حرفی بزند که پدر مانع شد و گفت : جواب نمی خوام !!!!!! برو تو اتاقت . نذار برای بار سوم بگم . دختر عصبانی پله ها را طی کرد و به اتاقش پناه برد ...... در پشت سرش محکم بست نمی توانست بپذیرد هیچگاه در خواستی از پدر نداشت همیشه انچه می خواست را به مادر می گفت انگاه که رشته درسیَش را انتخاب گرد ، انگاه که خواست برای درس خواندن به کشوری غریب برود .... اما انجا برای تامیلا خبری از غربت نبود !!!! اینها هم بهانه های پدر بود که به عنوان دلیل تحویل مادش می داد ..... اما مادر لجباز تر از ان بود که بهانه های پدر را بپذیرد ........ مادرش را همیشه دوست داشت ........ همیشه مهربان بود و منطقی رفتار می کرد ....... برعکس پدر که از نظر او خودخواه و خشمگین بود ....... تا انگاه که مادرش بود غصه ای نداشت اما حالا چه ؟ اکنون که پدر و مادرش از هم جدا شده اند چه کند ؟ جدایی مادر و پدرش حالا بیش از پیش می ازردس ....... برای تایماز ( برادرش ) سخت نبود ................. او ازاد بود ........ چون حالا زندگی جداگانه ای برای خود با سلدا ( همسرش ) ساخته بود ....... همیشه ارزو داشت از تایماز بزرگتر باشد ......... حیف ........ ای کاش مادرش را داشت ....... شاید می توانست دوباره از او کمک بگیرد ...... ***
  23. Gisoo

    از دست عزیزان چه بگویم ، گله ای نیست. گر هم گله ای هست، دگر حوصله ای نیست!
  24. Gisoo

    مهربون، بادقت، آروم، صبور، گاها سیاستمدار
  25. Gisoo

    عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت! که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
  26. Gisoo

    بهنام بانی میفرماید: یه چیزا رو نمیشه نوشت، تا یه روزی برسی بهش، یه چیزایی مثل همین "عشق" بنظرم جالب و درست گفته خخخ
  27. samanehaminian69

    دوست عزيز سلام✋ چند پارت اول رمان شمارو مطالعه كردم ،ازنظر موضوعوع رمان جذابى است اما ازنظر نگارشى اصلا خوب نيست وشما تقرباً اصلا رعايت نكردين.قلم بسيار خوب وروانى دارى وخواننده رو با قلم خوبت جذب مى كنى. چند جايى هم غلط املايى ديدم ،يكبار ديگه نوشته هاتونو مطالعه كنيد وويرايش كنيد♥️♥️♥️🌺🌺🌺🌺 موفق باشى دوست عزيز منتظر ادامه ى پارت ها هستم♥️♥️♥️
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×