رفتن به مطلب

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

  2. کتاب

    لطفا تالار مورد نظر را متناسب با نوشته خود انتخاب و پس از خواندن قوانین شروع به نویسندگی کنید .

    زیر دسته های تالار :


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است

  3. آموزش

  4. فرهنگ و هنر

  5. سینما و تئاتر

  6. نرم افزار و سخت افزار

  7. مذهبی

    عطر نرگس

    ارسال

    این تالار به درخواست کاربران برای فعالیت هایی مرتبط با آقا امام زمان (عج) ایجاد شده .

  8. عکس

  9. عمومی

  10. نودهشتیا



    • مجموع موضوعات
      1,707
    • مجموع پست ها
      29,493
    • کل کاربران
      1,991
    • بیشترین آنلاین
      302
      02/05/97 01:01

    جدیدترین کاربر
    Yeganehmhm
    تاریخ عضویت 27/07/97 22:13
  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • پارت ٧٣ به روى مبل نشستم ، نمى دانم واقعاً بايد چيكار مى كردم و اصلاً جايگاه من در اين زندگى كجا بود؟ اصلاً من بايد مى بودم يا كه مى رفتم ؟ پرى زاد بهوش آمده بود، هامون براى او از همدان خود را رساند. پرى  زاد چشمانش را باز مى كند و اولين نامى كه مى خواند قطعاً هامون خواهد بود. هامون خود را با بغض بالا سرش مى رود و از ديدن چشمان بازش خدا را شكر مى گويد و هر دو از ديدن يگديگر لبخند مى زنند و همه چيز را فراموش خواهند كرد.
      من در كجاى اين قصه حضور خواهم داشت ؟ آيا واقعاً موندن و جنگيدن من براى حفظ اين زندگى اثرى هم داشت يا كه نه تنها حكم اضافى بودن داشتم؟ 
      " خدايا حالم را مى بينى ؟ خدايا صدايم را مى شنوى ؟ من در كجاى اين سرنوشت ايستاده ام  ؟خدايا اگر هامون بيايد و بگويد مى خواهد با پرى زاد زندگى  كند من بايد چه كنم؟"
      ذهنم پر بود از سوال هاى بى جواب! هامون خواست كنارش باشم اما تا به تهران رسيد مرا در خانه رها كرد و خود تنها به بيمارستان رفت. او واقعاً همراهى مرا در كجا مى خواست ؟اصلاً او همراهى مرا مى خواست يا اينكه از پس زده شدن دوباره مى ترسيد؟ هامون هم شاید پسر بچه ای بود که حس می کرد کسی از بازی کردن با او خوشش نمی آید و من که تنها همبازی او به حساب می آمدم را به هر نحو و گونه ای سعی داشت در کنار خود نگه دارد.
      با صداى كليد در سرم را چرخاندم و هامون را در چهار چوب در ديدم . با ديدن من سرش را پايين انداخت و بى حرف كفش هايش را از پايش بيرون آورد و در جا كفشى جايى داد.
      از ظاهر مرتب چند ساعت قبلش هيچ چيز باقى نمانده. يقه ى پيراهنش پاره شده بود و چشمانش سرخ بود. قطعاً باز هم با مازيار دعوا كرده بود. مازيارى كه دلداده ى پرى زاد بود و پرى زادى كه دلداده ى هامون بود. هامونى كه... باز هم من در اين چرخش هيچ نقشى نداشتم و تنها دست و پا گير بودم .
      حس اضافه بودن حسى هست كه مى تواند آدم را از زندگى نا اميد كند و تو را وادار به عقب نشينى بكند.
      از جايم بلند شدم و بى حرف به اتاق مشتركى كه تنها شاهد رابطه ى ما بود و هيچ وقت نجواهاى عاشقانه ى ما را نشنيد زيرا كه عاشقى در كار نبود، رفتم.
      دستگيره ى در را پايين بردم كه صداى پر بغض هامون رو شنيدم .
      -:پرى زاد بهوش اومده اما نه چيزى يادشه و نه حتى قدرت حركت داره . شده يه تيكه گوشت كه افتاده روى تخت و تنها من رو به خاطرش داره.
      بغضش شكست و ادامه داد:
      - مادرش مى گفت ، من مقصرم .مى گفت ، پرى زاد رو من به اين جا رسوندم. مى گفت ، من باعث فلج شدنش شدم.( هق هقش بلند شد) اما من هميشه عاشقش بودم .
      به رويش چرخيدم .روى مبل نشسته بود،آرنج هايش را به روى زانوهايش قرار داده بود و اشك مى ريخت و من جگرم می سوخت و آتش می گرفت، طنین و آهنگ صدای گریه اش قلبم را می لرزاند و دانه به دانه ی مروارید های اشکش تراژدی غم بار و سوزناکی  برای خودش بود.
      دست راستش را بين موهايش فرو برد و با عصبانيت گفت:
      -: اما اون ، تو همين خونه به من خيا... كرد. زنى كه من عاشقش بودم و اونم ادعاى عاشقى مى كرد تو همين خونه ى پيوند عشقمون و هر چى رو كه ساخته بوديم بى حرمت كرد. 
      نمى دانم درست بود يا نه ، اما دل كه به درستى كارى ندارد . دلم براى ضجه هايش مى سوخت.
      سرش را بلند كرد و با نگاه در چشمانم گفت:
      -: يانار من واقعاً نمى دونم بايد چيكار كنم ! يانار مى خوام با تو از اول شروع كنم ولى هر بارى كه اين تصميم رو گرفتم ، پرى زاد خودش رو يه جورى نشون داد. من تو همدان خواستم تا دوباره شروع كنم اما تمام خاطراتش من رو به سمت خودش مى كشوند . يانار دارم با زندگيت بازى مى كنم ، دارم بازندگيم بازى مى كنم اما هيچ كارى از دستم بر نمياد ، چون همش تو فكر قسمى كه تو دادگاه خوردم هستم. چون عذاب وجدانم حتی برای یه ثانیه من رو ول نمی کنه، شبا همش کابوس می بینم..تنها شبى كه راحت خوابيدم همون شبى بود كه تو كنارم خوابيدى. وقتى هستى آرامش دارم وقتى هم نباشى فكر پرى زاد من رو نابود مى كنه. من حتى ديگه احساسات خودمم نمى تونم درك كنم! با سكوتش تازه توانستم حرف هايش را درك كنم . هامون سرگشته از احساس و عذاب وجدانش در حال جنگ با خود بود. او از اينكه مرا اينگونه بازى ميداد عذاب مى كشيد، او از دروغى كه در دادگاه نيز گفته بود ، عذاب مى كشيد.اما توان و اراده ى هيچ كارى را نداشت. او واقعاً در حال فروپاشى از بند بند سلول هاى درونش بود و اگر به موقع به فريادش نرسم از هامون هيچ چيز جز فردى رها شده در عالم خود نخواهد ماند......
    • 91 صدای در اتاق را که شنیدم حرفی نزدم،می خواستم فریاد بکشم می خوام تنها باشم اما دلم نیومد به کسی بی احترامی کنم! کسری با لبخندی محزون داخل اتاق شد و رو به رویم نشست،نگاهش کردم،نمی دونستم چی بگم!خودش گفت:می دونم الهه!من کامل درکت می کنم که چقدر همه چیز برات یکدفعه ای شده!قصد من جز خیر نبوده! گفتم:می دونم کسری!اما نمی دونم چرا گریه می کنم! گفت:چون شکه شدی!چون از اتفاقای دوروبرت هیجان زده شدی! هرکسی توی چندساعت این حجم از اطلاعات رو دریافت کنه همین می شه! نگاهش کردم و گفتم:همه این مدت مهرزاد از من خبر داشته اما مثل گذشته برای اسیر کردنم نیومده!این عجیب نیست؟ گفت:نه !عجیب نیست الهه!تو آیینه صداقتی!تو مثل آب روونی که وجود بقیه آدمها رو هم شستشو می ده! مهرزاد فقط از چشمه صداقت تو با خبر شد! همین!خدا شاهده الهه اگر اون روز توی بیمارستان حالت بد نبود زنگ نمی زدم بهش که بیاد! برای به دنیا اومدن بچه ها باید عمل می شدی؛فرصت فکر کردن نبود،خودت هم درحالتی نبودی که ازت سوال بپرسم و تصمیم درستی بگیری!برای همین زنگ زدم به مهرزاد؛آخرین دفعه که دیده بودمش با دست خونی و چشمهای گریون از خشم و رنج ،خونه ام رو ترک کرد،زنگ که زدم انگار منتظر یه خبر از تو بود!تا گفتم بهش حالت خوب نیست؛اومد بیمارستان! با همون لباسهای ورزشی که توی خونه تنش بود اومد!اگه اونجا نبودم و حالش رو نمی دیدم مثل تو باورم نمی شد؛مثل تو برام عجیب می شد؛اما من دیدم این مرد که از نظر همه محکمه چطور زانوهاش خم شد و نشست،دیدم چطور برای تو گریه می کرد!دیدم تمام مدتی که بیهوش بودی چطوری چشم ازت برنداشت و کنارت موند! باور کن الهه من می خواستم بعد از این که بچه ها رو دنیا آوردی بهت کمک کنم از ایران بری،!تا یه جای دیگه از دنیا زندگی آرومی داشته باشی؛اما مهرزاد همه چیز رو عوض کرد!مهرزاد با عوض شدنش نظر و تصمیم من رو تغییر داد،بزار راستش رو بگم؛توی ذهنم هنوز امید داشتم که مهرزاد طلاقت بده و باهات یه زندگی خوب شروع کنم! دیدن مهرزاد من رو به خودم آورد،انگار داشتم غرق می شدم توی گرداب نامردی و بی معرفتی، اما وقتی دیدمش یاد مهراد افتادم!یاد اینکه این آدم،این مرد از هرکسی به تو رواتره،اون پدر بچه هات بود،همسر قانونیت بود و فهمیده بودم که عاشقته! با خودم گفتم اگه قسمت این بوده که من تو رو نداشته باشم،حتما یه حکمتی پشت ماجراست؛شاید دعای یه عاشقی مثل مهرزاد! از اون روز تمام سعیم این شد که به مهرزاد کمک کنم؛می دونستم این کار به نفع تو هم هست؛همیشه آدمها از هیجان و احساسات تصمیم اشتباه می گیرن،اما گفتم اینبار مثل یه برادر بزرگتر جای تو فکر کنم و به صلاحت یه کاری انجام بدم! فکر نکن نمی تونی چیزی رو تغییر بدی،مهرزاد می دونه تو هم بدون،که هرتصمیمی بگیری ،هرفکری داشته باشی همون اجرا می شه!اگه بگی من نمی خوام مهرزاد رو ببینم،من میخوام تنها بمونم،من خودم کنارت می ایستم و ازت حمایت میکنم؛اما می دونم تو دلت بزرگه الهه!می دونم چه شجاعتی داری توی بخشیدن آدمها؛برای همین اگه نظر من رو بخوای،یه فرصت دیگه به مهرزاد بده! خداشاهده،به روح پدرم اگه کوچکترین اشتباهی کنه،دیگه نمی زارم دستش بهت برسه؛تو دیگه عین خواهرم شدی الهه! نمی زارم کسی به خواهر کوچیکم چپ نگاه کنه! لبخندی زدم،می دونستم خیلی وقته کسری مثل خواهر باهام برخورد می کنه!می دونستم سعی کرده و تونسته احساسش رو تغییر بده یا شاید کنترلش کنه!همه حرفهاش رو باور می کردم!همه حرفهاش مستقیم به قلبم نفوذ می کرد و مثل برادر بزرگتر هرچی می گفت بهش اعتماد داشتم. گفتم:من که رفتم برای خودم نرفتم کسری!تو شاهد بودی که به خاطر مهرداد رفتم؛دیدی که چه حالی داشتم! مطمئنم اگه باردار نمی شدم،اگه نمی فهمیدم همون روزها که باردارم از افسردگی و غم زندگیم تموم می شد! اما می ترسم برگشتنم به مهرداد آسیب بزنه! اصلا این مدت که نبودم رو چجوری توضیح بدم؟ کسری گفت:مهرزاد بهش گفته که تو رفتی مسافرت و یه روزی برمی گردی! گفتم:اگه پرسید چرا من رو نبردی چی بگم؟اصلا مهرزاد رو چجوری باور کنم!نه اینکه باورش نداشته باشم،نه اینکه دلم از سنگ باشه و الان نرم نشده باشم کسری!اما...اما هنوز یه جوریم!یه جوری که انگار دارم خواب می بینم! کسری گفت:بیا یه کاری کنیم !این یه هفته ای که شمال هستیم،بزار مهرزاد هم کنارمون باشه!باهاش حرف بزن.کنارش باش؛فکر کن یه مدت قراره نقش زن و شوهرهای واقعی رو بازی کنید!کنارش باش،دوباره بشناسش !تو اینقدر بزرگ شدی که آدمها رو خوب بشناسی.من و بقیه هم رفتارش رو می بینیم،این یه هفته رو صبر کن؛بعد تصمیم بگیر؛یه جورایی دوره ی  آزمایشی باشه این یه هفته ! گفتم:پس مهردادم چی؟اگه آخر یه هفته گفتم نه ،اونوقت بچه ام دوباره ضربه می خوره! گفت:این با من!خودم می رم با مهرزاد حرف می زنم!اصلا خودش گفت که هرتصمیمی الهه بگیره فرقی نمی کنه،می تونه مهرداد رو هروقت خواست ببینه!اما خب هنوز راضی به رفتن مهرداد نشد!البته درکش می کنم بخواد تلاشش برای آوردن تو رو به هرشکلی انجام بده! گفتم:یعنی اینکه از بچه ام به عنوان اهرم فشار استفاده کنه درسته؟ گفت:نه درست نیست!نمی گم درسته اما مگه ما آدمها چقدر ظرفیت خوب بودن داریم الهه!؟شاید هرکس دیگه ای هم جای مهرزاد باشه به عنوان آخرین امیدش همین کار رو کنه! حرفی نزدم،کسری گفت:به این فکر کن که مهرزاد توی این مدت می تونسته ازتو به خاطر ترک خونه،و بدتر از اون پنهان کردن بچه هاش شکایت کنه،اما هیچوقت این کار رو نکرده!به این فکر کن که آراد و آرام رو چقدر دوست داره و بخاطر تو حاضر شده از دیدن همیشگیشون دست بکشه!الهه من مهرزاد رو می شناسم!آدمی نیست که به این سادگی ها پا روی غرورش بزاره و بیاد برای عذر خواهی؛این یعنی هیچکدوم از کاراش فیلم نیست!براش کاری نداره بخواد بچه ها رو بگیره و تورو به زور ببره سرزندگیش!باور کن هیچکاری براش نداره! اما می خواد خودت تصمیم بگیری!به خاطر من بهش فرصت بده!! کمی به حرفهای کسری که همشون منطقی می اومد فکر کردم و گفتم:باشه!اما قبلش باید این یه هفته آزمایشی بگذره و بعد من تصمیم قطعی رو بگم! اما من تصمیم قطعی رو یه جایی ته قلبم گرفته بودم!شاید از همون شب مهمونی متین که دیدمش ته دلم یه دختر تنها دعا می کرد ،کاش دوباره مهرزاد برگرده و این بار حرفهاش رو بشنوه!می خواستم نه تنها به مهرزاد که به خودم فرصت بدم،فقط نمی خواستم مهرزاد رو خیلی زود خوشحال کنم از شنیدن این حرف!می خواستم کمی از بلاتکلیفی و این دوره آزمایشی عذاب بکشه ! کسری با خوشحالی گفت:پس من برم به مهرزاد بگم! سرم رو تکون دادم و لبخند زدم.
    • 90 یک جاده کوچک از کنار ساحل شروع می شد و به جاده ی اصلی می رسید،با رسیدن به جاده اصلی که مهرزاد راهش را بلد بود خیلی زود به ویلا رسیدیم.روبه روی در ویلا پونه و کسری با نگرانی قدم می زدند،پونه با دیدن من سیلی آرامی به گوشش زد و گفت:خدا مرگم بده خانوم!چی شده ؟! کسری رو به مهرزاد گفت:چیکارش کردی؟! مهرزاد گفت:جونش رو نجات دادم! خطاب به پونه گفتم:من خوبم!پام به یه شاخه شکسته گرفت زخمی شد،نمی تونستم راه برم! پونه گفت: خانم چرا مثل موشه آبکشیده شدی ؟! آقا شما چرا؟خانم کفشهات کجاست ؟ گفتم:صبرداشته باش پونه!من با تو و کسری کار دارم! پونه با این حرفم نگاهی به کسری انداخت و هردو سعی کردند نگاه از من بگیرند! تا داخل خانه بر پشت مهرزاد سوار بودم و بعد مهرزاد روی مبل پیاده ام کرد،نازنین و سیمین که آراد و آرام رو در بغل داشتند از دیدن صحنه هاج و واج ما رو نگاه می کردن؛سیمین گفت:الهه!خوبی!؟ بعد رو به مهرزاد گفت:سلام آقای کامروا!شما خوبید؟ نازنین گفت:چرا هردوتون خیس خالی شدین؟ مهرزاد گفت:الهه نشسته بود روی یه تنه ی  پوسیده درخت وسط رودخونه،لیز خورد،خواستم بگیرمش که تنه درخت شکست و هردو به آب افتادیم! نازنین گفت:چه شانسی آوردید! پونه با نگرانی گفت:خانم چرا مراقب نیستید؟ چشمم رو نازک کردم و نگاهی به پونه و کسری که کنار هم بودند انداختم،هردو قدمی به عقب رفتند. آرام که بغل نازنین بود و نزدیک به مهرزاد،چنگی به بازوی مهرزاد انداخت و با خنده گفت:با...بااا! این بار چشم هایم گشادتر از قبل شد!حتی این دوتا وروجک هم مهرزاد را می شناختند!انگار فقط من از ماجرا بی خبر مانده بودم! گفتم:واقعا که!از کوچیک تا بزرگتون من رو دست انداختید! پونه گفت:خانم به خدا من می خواستم برات تعریف کنم!اما کسری نذاشت! کسری گفت:پونه!چرا من رو می فروشی!؟خودت گفتی خوبه که بچه ها از همون اول باباشون رو ببینن! مهرزاد اشاره ای کرد که حرفی راجع به این موضوع نزده است،اما پونه متوجه نشد و گفت:من گفتم خانم رازقی مربی خوبی بوده،حالا هم که خانم محمدی میاد کنارش بهتره،این جوری بچه ها هم باباشون رو می بینن هم مامانشون! گفتم:یعنی چی؟من نمی فهمم!خانم رازقی کجای قصه است؟ کسری گفت:خب این مدت که بچه ها رو به پرستار سپرده بودی،خانم رازقی و خانم محمدی باهم نگه اشون میداشتن! پونه آهسته گفت:خونه خودتون! با حرص به کسری نگاه کردم و گفتم:من به تو اعتماد کرده بودم! کسری گفت:خب من ...خب .... مهرزاد کنارم نشست و گفت:خواهش می کنم بقیه رو بخاطر من سرزنش نکن!کسری بهم گفت می خوای برای بچه ها پرستار بگیری،دیدم فرصت خوبیه که بچه ها رو ببینم  و کنارم باشن!برای همین از خانم رازقی کمک خواستم و اون هم خانم محمدی رو معرفی کرد.قرار شد دوقلوها بیان خونه خودمون که سه نفری مراقبشون باشیم! مکثی کردم و یاد مهردادم افتادم،یعنی او هم بچه ها رو دیده بود.گفتم:مهرداد ... مهرزاد گفت:آره !اون حسابی از اینکه برادر بزرگتر شده خوشحاله!فقط دلش برای مامانش تنگ شده ! حرفی نزدم!مغزم از این حجم اطلاعات درد می کرد!بعد از یک سکوت طولانی از جا بلند شدم و لنگان لنگان به سمت اتاق رفتم. پونه گفت:کجا میری خانم؟! گفتم:یکم می خوام تنها باشم! از پله ها بالا رفتم و خودم رو به تخت رسوندم،سرم رو به بالش فشار دادم و بی اختیار گریه کردم،نمی دونستم چرا گریه می کنم!این بار دلیل گریه ام رو درست نمی فهمیدم!دلتنگی،خوشحالی،غم،یا حتی خشم! اما هرچه که بود چند دقیقه ای به گریه گذشت.
    • 89 درحاشیه رودخانه در حال قدم زدن بودیم سکوت بینمان بود،هرچند حرفهای زیادی برای گفتن داشتیم ،اما هضم کردن اطلاعات قبلی زمان می خواست؛مهرزاد کنارم راه می رفت و حواسش به من بود؛صدای زوزه ی سگی از میون جنگل ناخودآگاه حواسم را پرت کرد و از جا پریدم ،لحظه ای از نگاه کردن به زیر پایم غافل شدم و دقیقا روی یک شاخه شکسته پام رو زمین گذاشتم و از درد ناله کردم. مهرزاد با نگرانی بهم نزدیک شد و گفت:چی شد الهه؟چی شد؟ گفتم:پام!پام! نگاهی به پای مجروحم کرد و گفت:چرا نگفتی پا برهنه ای!؟ گفتم:یعنی تو ندیدی؟! گفت:نه!حواسم به خودت بود ! گفتم:پاهام رو فاکتور گرفتی؟! گفت:منظورم صورتته!حالا می تونی راه بیای؟! گفتم:آره!می تونم! اما با قدم اول ناله ام بلند شد،پام از برخورد با زمین می سوخت،دست به کمر نگاهم کرد و گفت:اینهمه تغییر کردی،سه تا بچه آوردی و هنوز لجبازی! این رو گفت و به سمت من اومد،روبه روم خم شد و من رو روی کولش سوار کرد،با اصرار گفتم:نه! منو بزار زمین!بزارم زمین خودم راه بیام! گفت:مهرزاد کامروا تو رو از جا بلند کرده!می دونی یعنی چی سواری گرفتن از یه کامروا!؟ پوفی کردم و گفتم:اینهمه تغییر کردی هنوز مغرور و متکبری!کشتی مارو کامروا! خندید و گفت:دیگه از پایه که نمی تونم خودم رو عوض کنم!در یه حدی توان داشتم! گفتم:یکم تندتر برو لطفا!الان همه نگرانم شدن! نفس عمیقی کشید و گفت:چشم !اطاعت میشه! بعد من رو کمی بالاتر کشید و گفت:سه تا بچه آوردی این چه وضعشه که اندازه پشه هم وزن نداری تو! گفتم:سه تا بچه به دنیا آوردم ،نخوردمشون که ! خندید و تا نزدیک ساحل باهم بحث کردیم و به جان هم غر زدیم!
    • پارت هشتم سه ماه از ارتباط من و امير حسين گذشته بود ، روز به روز بيشتر بهش علاقه مند ميشدم ، تقريبا هر روز هم ديگه رو مي ديديم و جايي توي تهران نموند كه نرفته باشيم . توي اون مدت اصلا اميرحسين رو نديدم ، متوجه شدم كه اوضاع روحي مناسبي نداشته . سوگند گاهي باهاش تماس مي گرفت و صحبت مي كرد اما اون رو هم زياد تحويل نمي گرفت . نا خواسته اوضاع رو خراب كرده بودم و اين واسم خيلي آزار دهنده بود، شايد نبايد دخالتي توي اون مسئله مي كردم ، اما شايد هم مي تونستم درستش كنم. با سوگند و كتايون تماس گرفتم و گفتم كه ناهار بيان پيشم ، به سپهر هم گفته بودم كه مهمان دارم و نمي تونم ببينمش. دخترها اومدن و بعد از مدت ها دور هم جمع شده بوديم . كتايون _ سوگند از اميرحسين چه خبر ؟ سوگند _ نمي دونم چش شده !! وقتي زنگ مي زنم به زور جواب ميده ، منم خيلي وقته زنگ نزدم اصلا خوشم نمياد خودم رو به كسي بچسبونم. _ شايد مشكلي داره ، به نظرت بهتر نيست توي اين اوضاع كنارش باشي ؟ باهاش بيرون بري ؟  شايد بهت نياز داره ! سوگند _ اما خودم رو كوچيك مي كنم ، اون همش به من كم محلي مي كنه . كتايون _ به تو كم محلي نمي كنه . چند ماهه به من و كتايون هم زنگي نزده ، شايد واقعا مشكلي داره . _ بهترين كسي كه مي تونه كنارش باشه تويي . از قبل با كتايون هماهنگ كرده بودم كه سوگند رو راضي كنيم كه به ديدن اميرحسين بره ، اين تنها كاري بود كه از دستم بر مي اومد . خيلي عذاب وجدان داشتم كه حقيقت رو به سوگند نگفتم ، اما تنها قصد من نشكوندن دلش بود ... دخترها تا آخر شب پيشم موندن و بعد از رفتنشون براي شب به خير گفتن با سپهر تماس گرفتم . سپهر _ به به سلام خانومم خوبي؟  _ سلام عزيزم مرسي شما خوبي ؟ سپهر _ نه والله ، امروز نديدمت كتايون خونم پايين اومده . _ لوس نشو ، هميشه بايد خوب باشي . سپهر _ تا زماني كه دارمت حال خودم و دلم خوبه . _ اي جانم ... سپهر _ خسته نباشي خانومي . _ سلامت باشي ، زنگ زدم بهت شب بخير بگم . سپهر _ نمي خواي قبلش بياي پايين از اون غذا هاي خوشمزه اي كه درست كردي بهم بدي بخورم؟ _ بازم پاييني؟ عاقل نمي شي نه ؟ مثل اون دفعه بايد يهو سر و كله ي بابام پيدا بشه ؟ سپهر _ خوب ما كه در رفتيم و نديدمون ، بازم در ميريم. _ چند لحظه صبر كن الان ميام . واسه ي ناهار فسنجون و واسه ي شام پنه درست كرده بودم ، غذاها رو گرم كردم، هر كدوم رو توي ظرف هاي جداگونه ريختم و به همراه قاشق و چنگال ، ماست ، ترشي و قوطي نوشابه توي يه بَگ گذاشتم . پايين رفتم و طبق معمول هميشه سپهر در رو واسم باز كرد تا بشينم . _ اين دفعه من درو ميگيرم تا شما بشيني . سپهر نشست ، بگ رو دستش دادم و خودم پشت فرمون نشستم . _ بخور غذات رو تا سرد نشده . سپهر _ چه بوي فسنجوني راه انداختي ، واقعا اين غذا ها رو خودت درست كردي ؟ _ اگه شك داري حق نداري ازشون بخوري . ظرف ها رو بغل كرد و گفت : نه نه بخشيد ، مي خوامشون . تازه هر كدوم هم كه نتونستم بخورم با خودم ميبرم . _ با شناختي كه من از تو دارم ، هيچ وقت سير نميشي . سپهر _ مسخره كن كتايون خانم ، تو هميشه چشمت دنبال لقمه هايي بوده كه من تو دهنم مي ذارم. درِ ظرف ها رو باز مي كرد و غر ميزد . سپهر _ كتايون به نظرت الان فسنجون بخورم يا پنه ؟ _ شام نخوردي؟ غمگين نگاهم كرد و گفت : خوردم ولي بازم گرسنمه . دلم واسش ضعف كرد كه خودش رو اونجوري غمگين گرفته بود .  _ به نظر من اول فسنجون بخور ، بخور بعد بگو مامانم بزرگم كرد . خنده ي بلندي كرد و گفت : از همين الان سركوفت زدن رو شروع كردي . _ سپهر !؟ سپهر _ جون دلم !؟ _ چند روز ديگه امتحانام شروع ميشه ، بايد با كتايون شروع كنيم به درس خوندن . همونطور كه غذا مي خورد و از طعم و مزه اش تعريف مي كرد گفت : كار بسيار خوبي ميكنيد . _ خيلي كم مي تونم ببينمت ، بايد خيلي درس بخونم . سپهر _ خيلي درس بخون ولي پيش من بخون . _ با كتايون مي خونيم . سپهر _ با كتايون پيش من بخونين. _ حواسم پرت ميشه . سپهر _ عشقم همين كه گفتم . _ عزبزم شما كه سر كاري نمي شه پيش ما باشي ... امتحاناتمون شروع شده بود و حسابي مشغول درس خوندن بوديم ، امتحان ها رو يكي يكي و به خوبي پشت سر مي ذاشتيم ، توي اون ٢٠ روز اصلا نمي تونستم به ديدن سپهر برم به همين خاطر آخر شبا به مدت ١٥ دقيقه براي شب به خير گفتن درِ خونه مي اومد و مي رفت . امتحان ها تمام شدن و با كتايون برنامه ريزي كرديم كه مثل قبل، روز جمعه به كوهنوردي بريم. با سوگند تماس گرفتم تا بهش اطلاع بدم ، كه گفت با اميرحسين بيرونه و از طرف هر دوشون اوكي داد ، قرار شد به سپهر و علي هم خبر بديم . جمعه صبح سپهر تماس گرفت كه دنبالم بياد ، اما قبول نكردم و گفتم كه بايد دنبال سوگند و كتايون برم . ماشين رو از پاركينگ بيرون آوردم و با كمال ناباوري پريچهر رو جلوي خودم ديدم . با دست به روي كاپوت ماشين مي زد و به من توهين مي كرد و مي گفت پياده شو . از ماشين پياده شدم و با تشر گفتم : چه خبرته ؟ چرا هر چيزي كه مناسب خودته به من نسبت ميدي؟ پريچهر جلو اومد و كشيده اي در گوشم زد و گفت : اين بود انگشتشون به داداشت نمي خوره ؟ اين بود نمي تونن بگيرنش و اونجا به عشق و حالش مي رسه ؟ آخه دختره ي ..... تو به فكر عشق و حال خودت بودي يا داداش بيچاره ي من كه فردا قرار قصاص بشه؟ تو به فكر خودت بودي كه عشقت از زندان خلاص بشه و اونجوري منو گول زدي !!! _ چي ميگي ؟ كدوم عشق ؟ من تا حالا اون آقا رو نديدم اصلا !!! داداشت آدم كشته ، ميفهمي؟ گناهش رو انداخت گردن كس ديگه اين هم خودش يه جرم به حساب مياد. پريچهر _ كدوم عشق آره ؟ همون عشقي كه اگه يه روز هم ديگه رو نبينيد طاقت نمياريد !! همون سپهر عوضي كه تو به خاطرش منو گول زدي !! به چيزي كه شنيدم اطمينان نداشتم ، پاهام سست شده بودن ، سپهرِ من ، سپهرِ اميري ، اولين عشق زندگي من همون برادر اميرحسين بوده ؟ اين همه ماه دروغ شنيدم ؟ پس اون روزي كه به هم معرفيشون كرده بودم چي ؟ من اين همه خوبي كردم جوابم اين بود ؟ ديگه حرف ها و نا سزاهاي پريچهر رو نمي شنيدم ، سوار ماشين شدم و دنبال سوگند و كتايون رفتم . توي راه كاملا ساكت و گرفته بودم . سوگند _ كتي چيزي شده ؟ _ نه كمي بد از خواب بيدار شدم واسه ي همين سر درد دارم. رسيديم و ماشين رو پارك كردم . سپهر ، اميرحسين و علي اومده بودن . خيلي سرد باهاشون سلام عليك كردم و راه افتاديم . سپهر كه متوجه شده بود سر حال نيستم گفت : خانومم چيزي شده ؟ انگاري كه خوب نيستي !! از اين فيلم بازي كردنا حالم داشت بد مي شد اما سعي كردم به روي خودم نيارم و رفتارهاشون رو زير نظر بگيرم . _ نه خوبم كمي سر درد دارم . راستي سپهر ، با اميرحسين كج خلقي نكردي كه ؟  سپهر _ نه بابا بيچاره پسر خيلي خوبيه . نفس عميقي كشيدم و به راهم ادامه دادم . به بالا كه رسيديم متوجه شدم كه اميرحسين و سپهر دارن با هم صحبت مي كنن . احساس كردم دارم منفجر مي شم ، منو چي فرض كرده بودن كه انقدر راحت بهم دروغ گفتن !؟ به سمتشون رفتم و گفتم : برادرها خوب با هم خلوت كردين !!  هردوشون شوكه شده بودن . سپهر _ متوجه منظورت نشدم . _ اميرحسين فراموش كردم فاميلت رو بپرسم . ميشه بهم بگي؟ سرش رو پايين انداخت و گفت : اميري . _ آقاي سپهر اميري ، خيلي خوب واسم نقش بازي كردي ، خيلي خوب گول خوردم . من چقدر ساده بودم ، چقدر احمق بودم . سوگند _ كتي جريان چيه ؟ _ از اين دوتا آقاي نسبتا محترم بپرسين . اميرحسين _ كتايون به خدا سوتفاهم شده . من از چيزي خبر نداشتم . _ هيچي نگو ، حرف نزن ديگه . منو دزديدي ، چند روز آب و غذا بهم ندادي ، كتكم زدي ، اما بازم بهت كمك كردم ، واست تلاش كردم . مرسي كه اينجوري جوابم رو دادين . خيلي نمك نشناسين . اميرحسين _ كتايون من نمي دونستم كه سپهر بهت دروغ گفته . _ اون روزي كه به هم معرفيتون كردم چي ؟ اون موقع هم نمي دونستي ؟ سپهر تو چرا لال شدي ؟ منه احمق به خاطر تو چكار هايي كه نكردم ، بعد تو اينطور جواب منو ميدي؟ من بايد از پريچهر بفهمم كه تو كي هستي ؟ بايد از اون بفهمم چه آدم بد ذاتي هستي ؟  سپهر _ زندگيم آروم باش ، همه چيز رو بهت توضيح مي دم. جلو رفتم و كشيده اي به گوشش زدم و گفتم : يك بار ديگه به من بگو زندگيم ، عشقم يا هر كوفت ديگه اي اون موقع ميبيني كه چي سرت مياد . مي خواي توضيح بدي؟ توضيحي داري كه بدي؟ چي مي خواي بگي ؟ مي خواي بگي ٤،٥ ماهه سرِ كارت گذاشتم و اداي عاشق پيشه ها رو در آوردم ؟ مي خواي بگي از زندان خلاصم كردي اما تشكر كردن بلد نبودم و به جاش اومدم اداي جنتلمن ها و عاشق پيشه ها رو در آوردم ؟ سپهر تو بي لياقت ترين آدمي بودي كه تا حالا توي عمرم ديدم ، اميرحسين تو هم دست كمي از برادرت نداري . بغض داشت خفه ام مي كرد ، اما نبايد گريه مي كردم ، نبايد نشون مي دادم كه چقدر شكستم و تيكه پاره شدم. راه پايين رفتن رو پيش گرفتم و رفتم ، دختر ها كه ديدن نمي تونن جلوم رو بگيرن پشت سرم حركت كردن. درست جلوم رو نمي ديدم ، چشم هام سياهي مي رفت و اصلا شرايط مناسبي واسه ي كوهنوردي نداشتم . اشك هام شروع به باريدن كرده بودن و ديدم رو كامل از دست داده بودم و اتفاقي كه نبايد ميفتاد ، افتاد . پام ليز خورد و افتادم و ديگه هيچي نفهميدم ...
    • محمد به طرف زنگ زد،طرف میگفت خیلی یهویی پول لازم شده به خاطر همین می خواد خونه رو بفروشه،ما هم هماهنگ کردیم که پس فردا بریم ببینیم جریان چیه.((خونه چطوریه)) بعد از هماهنگ کردن محمد یه فیلم گذاشت اسمش"شیطانی"بود،داستا درباره چهارتا دوست بود که برای طعطیلات میرن نیویورک و مثل اینکه دنبال چیزای ترسناکن به خاطر همین اول میرن کلیسای شیطان و بعد یه مغازه که چیزای عجیب غریب می فروخت((واقعا چیزای عجیبی بود،مثلا جادونامه یا دست یه مومیایی و...))میفهمن فروشنده شیطان پرسته،تعقبش میکنن تا خونش،از پنجره میبینن که می خواد یه دختر رو قربانی کنه،میپرن وسط ماجرا و دختره با خودشون میبرن،دختره هم همشون رو پیشکش شیطان میکنه،شیطان اونا به جهنم میبره و دست و پاشون رو قطع میکنه و لباشون رو به هم میدوزه و پایان. محمد-سید،این خیلی خوف نبود؟ -نه،خیلی چرت و پرت بود. سر جام دراز کشیدم و چشمام رو رو هم گذاشتم،داشت چشمام گرم میشد که ماجر گفت-سید میشه باهام تا دستشویی بیای؟ -خاک تو سرت،تو که میترسی چرا این چرت و پرتا رو نگاه میکنی؟ -حالا بیا دیگه. با اسراس فراوان همراه با ماجر رفتم مسترا. محمد-سید هنوز اونجایی؟ -آره،سری کارتو بکن. -سید... -همینجام. -سید،اونجایی. یه لحظه چشمام رو هم افتاد و به حالت چرت رفتم و جواب ندادم. محمد((با داد))-سیددددد،سیددددد،سیدددد -همینجام نترس. محمد بیرون اومد،اون لحظه فکر کردم که الان دیگه میرم بخوابم،ولی ماجر تا صبح داشت چرتو پرت میگفت و نمیزاشت بخوابم. محمد-سید تاحالا عاشق شدی؟ -ماجر جان عزیز دل بابا،ببند اون تونل وحشت رو،بزار کپه مرگم رو بزارم. -حالا به این سوالم جواب بده. یکم فکر کردم و گفتم-آره.
    • آقا بدو که رمانمون به روز شده... بعد از دو ماه!!! به افتخار مهرخ واقعی :))
    • «فلش بک به دوشنبه» (سحر) انقدر حرف های زهرا سادات دلنشین بود که آدم دوست داشت دو ساعت بشینه و به حرفاش گوش  بده و از تنها چیزی که گلایه کنه گذر زمان باشه. آخه چطور این دختر انقدر میتونه باشخصیت و مهربون باشه؟ من که به شخصه فکر میکردم چادری ها آدمای عنق و با روابط اجتماعی پایینی هستن، اما با مراوده داشتن با زهراسادات، نظرم صد و هشتاد درجه تغییر کرد. یه شهریوری خوش قلب و ناز که تو دانشکده و مخصوصا تو کلاس مظلوم واقع شده بود؛ البته یه حد وسطی از مظلومیت و جرئت رو داشت، که میشه اسمشو حیا گذاشت. روز اولی که دیدمش رو هیچ وقت یادم نمیره، وقتی وارد کلاس شد کسی حتی به خودش زحمت نداد که یه نگاه گذرا  بهش بندازه و تحویلش بگیره، راستشو بگم من هم مستثنی نبودم . اما همون اول وقتی اومد کنارم نشست، آرامش نگاهش بهم انرژی داد. چشمای مشکی و زیباش هرپسری رو وادار میکرد که توشون زل بزنه و دلش برای خوشگلیشون ضعف بره؛ فکر میکنم برای همین زهراسادات خیلی دختر سر به زیری بود و اون نوع از راحتی رو که ما با پسرای دانشگاه داشتیم رو نداشت و انقدر خودش رو محدود کرده بود. خلاصه زمان هم میگذشت و من هم بیشتر عاشق  حجب و حیای این فرشته میشدم؛ تنها چیزی که نسبت به اون منو آزار میداد این بود که فکر میکردم میخواد عقایدشو به بقیه تحمیل کنه. یه بار وقتی کلاسا تموم شده بود و با هم داشیم صحبت میکردیم گفتم... سحر: زهرا خیلی بی حوصله ام زهراسادات: من هم همینطور! میگم سحر ، نظرت چیه باهم یه بازی بکنیم؟ سحر: شدیدا موافقم. حالا چه بازی ای؟ زهراسادات: خوبه، من یه دونه وسیله از تو کیفم در میارم، تو هم باید یه وسیله از تو کیفت دربیاری که یکی از حرف های وسیله من توش باشه. سحر: باشه، به نظر بازی قشنگی میاد. زهراسادات: خب من شروع میکنم. بیا، قرآن. سحر: صبر کن، ق که ندارم ر  هم که... اولش گفتم بیخیال، اما خب در میارم ببینم چی میگه؟ ادامه دادم... سحر: عه دارم... رژ لب! دیدم بدجوری اخم کرده. توجهی نکردم. زهراسادات: رژ لب! بذار ببینم. ژله! دیگه خواستم حرصشو در بیارم؛ نمیدونم چرا بعضی وقتا علاقه شدیدی به کرم ریختن پیدا میکنم، دوباره ادامه دادم... سحر: ژله. اوممممم ریمل! منتظر بودم فاز ارشادی برداره و در موردش باهام حرف بزنه و شروع کنه به تحمیل عقاید، که بکوبونمش به خاطر این کار نادرستش. همونطوری که خواستم شد و بعد از اینکه زیر لبش گفت بسم الله الرحمن الرحیم، شروع کرد به نطق کردن... زهراسادات: سحر؟ غیر از لوازم آرایشی چیزی نداری تو کیفت؟ حالا چرا همراهت میاریشون خب؟ با طعنه گفتم؛ سحر: باید همراهم باشن دیگه. این تویی که آرایش نمیکنی انقدر خوشگلی، اما من که بدون آرایش انقدر ماه نیستم. زهراسادات: از قدیم گفتن مرغ همسایه غازه. ببین عزیزم؛ فکر میکنم صورت خودمون اونقدری زیبا باشه که نیاز به آرایش نداشته باشه. سحر: عزیزم من که فقط برای دل خودم میزنم! مشکل تو چیه؟ حرفی زد که منو شوکه کرد؛                                                                    زهراسادات: مطمئنی کسی ناراحت نمیشه از این کارت؟ با  نگرانی آمیخته به بی حوصلگی گفتم؛ سحر: کی باید ناراحت شه اونوقت؟ زهراسادات: مادرت! سحر: مادرم؟ نه گلم، مامان مشکلی نداره. زهراسادات: مادرت، حضرت فاطمه سلام الله علیها. سحر: خب چرا باید ناراحت شه؟ مگه من برای ناراحت کردن ایشون آرایش میکنم؟ زهراسادات: ازینکه میبینه قشنگیات باعث میشه جوون مردم به گناه بیافته ناراحت میشه و دلش به درد میاد. سحر: ببخشید اینطوری میگم، جوون مردم غلط میکنه به گناه بیافته، چشمات رو درویش کن خب! دل خودم مهم تره تا جوون مردم، باید برای بی جنبگی یه عده ای که افسار اون چشمای لعنتیشونو ندارن رفتارم رو عوض کنم و بر خلاف علاقه خودم عمل کنم؟ مسخره س. درحالی که اعتماد به نفس و آرامش تو چشماش موج میزد گفت؛ زهراسادات: میگی دلت مهمه؛ میشه بگی دلت برای چی میگه آرایش کن؟ سحر: زهراجون علاقه ای به ادامه بحث ندارم، خسته کننده س. زهراسادات: به خاطر من! سحر: باشه بابا باشه! زهراسادات: حالا میشه بگی برای چی؟ سحر: خب معلومه، چون زیباتر به نظر میرسم. زهراسادات: اونوقت برای چی فکر میکنی زیبایی خودت کافی نیست؟ سحر: حرفتو بزن زهرا، میشه انقدر مقدمه چینی نکنی؟! زهراسادات: ببین سحرجان، آرایش مال همینه که دختر زیباتر به نظر بیاد و عیب هاش پوشونده بشه. اما میخوام یه پیشنهاد بهت بدم؛  قبلش این سؤال رو ازت میپرسم... اگه آرایش نکنی فکر میکنی زشت میشی؟ این همه مقدمه چینی بی حوصله م کرده بود؛ مخصوصا بعد از این کلاس آخریه، با این استاد بداخلاقش... گفتم؛ سحر: نه خب. زهراسادات: ازت میخوام به خاطر دل حضرت مادر هم که شده آرایش نکنی، اصلا میدونی چه چیزایی رو از ایشون هدیه گرفتم تا به حال؟ سحر: نه! چی؟ زهراسادات: سخته برام که مصیبت هایی که بهم وارد شده رو تعریف کنم... از خدا هم میخوام که بهم صبر بده در تعریف کردنشون. درمورد خانواده م اینکه پدرم از یه تصادف خطرناک که ماشینش با یه نیسان تو یکی از جاده های شمال شاخ به شاخ شده بود ، جون سالم به در برد، به خدا میخواستم دندون های اون پسره رو بشکونم برای این که میخواست به دوست دخترش نشون بده که آره! من سبقت گرفتن هم بلدم. تو جراحی قلب باز مادرم هم که یکی از رزیدنت ها با تأسف اومد بیرون و خبر ایست قلبی و فوت ایشون رو داد، نمیدونی برام چقدر سخته یادآوری اون لحظه و اینکه که این دکترای بی عرضه هیچ کاری نتونستن انجام بدن. انگار همه چی دست به دست هم داد که مادرم نباشه پیشمون ، فقط داشتم آه و ناله میکردم و تو دلم میگفتم یا حضرت فاطمه، هرکاری کردم خوشحال شی، نمیخوای منو یه بار خوشحال کنی؟ خنده دار بود که اهل بیت رو مقصر میدونستم که چرا مادر من سکته قلبی داشته و الآنم از پیشمون رفته در حالی که دکترا یکی یکی داشتن بیرون میومدن و تسلیت میگفتن و قلب من هم لحظه به لحظه به سینه م بیشتر فشار میاورد، ناخودآگاه با صدایی که دست کمی از زجه نداشت زیر لبم گفتم یعنی برام هیچ کاری نمیکنی؟ اما... انگار هیچ اتفاقی نمیخواست بیافته، هیچ معجزه ای نمیخواست اتفاق بیافته. از دهنم پرید یازهرا به پدرت قسم اگه مادرمو کمک نکنی دورتو خط میکشم؛ آخه تو به چه درد من میخوری؟ باز هم وقت داشت میگذشت، تو اون سی ثانیه انگاری غم سی سال رو تجربه کرده بودم. دیگه صدای بوق ممتد دستگاه نمیومد؛ شایدم من دیگه نمیشنیدم... نا امید بودم سحر. خیلی نا امید!!! ساکت شد. درحالی که داشتم از داخل میسوختم و چشمام پر از اشک بود سر زهراسادات داد زدم؛ سحر: د زر بزن لامصب! چی شد بعدش؟ درحالی که میدیدم بیرحمانه داره اشک میریزه و بی صدا گریه میکنه و همچنین میدونستم خیلی حساسه و نمیتونه دیگه ادامه بده دستمو گذاشتم روی سینه ش و سرمو تکیه دادم به سرش... سحر: بگو دیگه لعنتی. بگو چرا کمکت نکرد! بگو چرا هنوز بهش وفاداری! بگو چرا موقع بیچارگی تنهات گذاشت! بگو دیوانه! وسط اون گریه های بی صدا خنده ش گرفت، خنده هاش شد قهقهه... بدجور شوکه شده بودم! آخه چرا میخندی وقتی میبینی حالمون بده؟! میخوای نمک بپاشی به این زخم کوفتی؟ یا داری شوخی میکنی با من و میخوای سر به سرم بذاری؟ داشتم به این یقین میرسیدم که همه تراوشات ذهن خانوم بوده که این نگرش متهم گونه رو بی جواب نذاشت و در حین خنده گفت: نمیدونم چرا حضرت دوست داشت شرمنده م کنه؛ اینکه چرا میخواست اینطوری امتحانم کنه و ببینه مردود شدم؟ چون ناگهان اون دکتری که میخواست آنژیوکت و دستگاه رو از مادرم جدا کنه اومد بیرون و داد زد که نبض قلبش داره لحظه به لحظه تندتر میشه و از صفر به نرمال نزدیک تر میشه. دستگاه هم که بوق ممتد رو پشت سر گذاشته بود ، نشون میداد که قلب قشنگ مادرم دوباره شروع به تپیدن کرده؛ باورم نمیشد که حضرت مادر به دادم رسیده، آره سحر اشکم رو دید و بی تفاوت نگذشت به خدا قسم! پدرم هم که چشماشو بسته بود و توی شوک داشت خاطره های خوبشو با مامان مرور میکرد؛ شونه هاش بعد یه بغض لعنتی شروع کرد به لرزیدن، اشک های پدرم هم جاری شده بود.  اون هم مثل من باور نمیکرد که مامان برگشته... اون هم باور نمیکرد که دوباره میتونه با مامان خاطره های بیشتری بسازه... باور نمیکرد که حضرت بهمون نظر کرده... باور نمیکرد که خدا هوامونو داره. سحر اصلا در مورد خودم فکر میکنی اون محترم بودن و وقار و متانتی که اطرافیانم ازش دم میزنن، از لطف و محبت کیه؟ هان؟ در مورد دوستام هم که گل کلاس دوست صمیمیمه، یعنی تو، فکر میکنی تصادفیه؟ فکر میکنی همه اینا از چی شروع شد؟ از اینکه به خاطر دل حضرت، یه روزی تصمیم گرفتم آرایش نکنم و اینکه... درحالی که داشتم سعی میکردم از اون فضای قبلی فاصله بگیرم، اشکامو پاک کردم، یه لبخند زورکی زدم و گفتم؛ سحر: و اینکه چی؟ زهراسادات: پوشش حضرت مادر رو به تنم کنم، یعنی چادر. سحر: خب زهراجون، هرکسی اعتقادات خودشو داره، چه بسا یه دختر چادری آبروی حضرت زهرا رو ببره. و چه بسا یه دختر بی حجاب آبروی حضرت رو حفظ کنه! مریم میرزاخانی مسلمون بود و آبروی مسلمونا رو حفظ کرد!!! زهراسادات: اما چرا تو اون سن و با اون بیماری فجیع مرد؟ به نظرت حضرت به اون اصلا نگاه کرد؟ به شک افتادم و بعدش رفتم تو فاز توجیه... سحر: نمیتونم بگم آره یا نه، تو هم نمیتونی بگی! شاید اونو بیشتر از تو دوست داشت. زهراسادات: شاید! اما یه سؤال. دوست داری اهل بیت و به خصوص حضرت مادر به تو بیشتر نگاه کنه؟ سحر: آره، کی دوست نداره؟ فقط نمیدونم چیکار باید کرد و از کجا باید شروع کرد. زهراسادات: ساده ست! باید اول عاشقشون بشی. سحر: چیجوری؟ زهراسادات: اول باید بهم قول بدی که انجام میدی این کار رو، و اینکه هیچوقت یادت نمیره. من از یازده سالگی تا حالا یک بار هم حتی فراموش نکردم، اگه یادت بره دیگه به این نمیشه گفت عشق! باید تحت هر شرایطی که شده این کار رو که میگم انجام بدی. مطمئنی میخوای عاشقشون شی؟ سحر: بله مطمئنم. زهراسادات:ساده ست، بعد هر نماز چهارده تا صلوات بفرست به عشق اونا! بگو من به عشق شما این صلوات ها رو میفرستم، پنجشنبه ها هم زیارت عاشورا رو بخون و هدیه کنش به امام حسین و حضرت زهرا سلام الله علیهما. سحر: همین؟ زهراسادات:و اینکه چادر حضرت مادر رو سرت کنی. سحر: آخه زهرا مشکی خیلی به سلیقه و شخصیتم نمیاد. زهراسادات: باشه عزیزم، اما این رسمش نیست. که اهل بیت و شهدا برای ما خون بدن و ما هم اینطوری ازشون تشکر کنیم. دوست نداشتم حرفای قشنگشو پس بزنم اما بی اختیار شروع کردم به پس زدن... سحر: عه زهرا چرا دوباره قضیه رو احساسی میکنی؟ اصلا چرا به من اینا رو میگی؟ این همه بچه ها هستن که وضعشون از من بدتره، چرا به اونا تذکر نمیدی؟ زهراسادات: یعنی تو الآن فکر میکنی بهت تذکر دادم ؟ اگه جوابت مثبته که باید بگم اسمشو بذاری دلسوزی، نه تذکر! سحر: به این میگی دلسوزی یا تحمیل عقاید؟ حضرت زهرا یعنی دوستم نداره وقتی چادری نباشم؟ خب از همون اول میگفتن حرومه اگه چادر سرمون نکنیم دیگه؟ در حالی که سرش پایین بود و چشماش هم بسته بود گفت؛ زهراسادات: حرام نیست و من هم تحمیل عقیده نمیکنم؛ فقط دلم برات میسوزه، چون دوستت دارم و برام با بقیه فرق میکنی! این خودم نبودم که داشتم حرف میزدم، این افکار اشتباهم بودن که همیشه عادت داشتن وادارم کنن داد بزنم! صدام یه کم بالا رفت و گفتم... سحر: چه فرقی؟ چون فکر میکنی من ساده م؟ گوش هام درازه؟ اگه فکر کردی میتونی ازم سوء استفاده کنی سخت در اشتباهی! بعد چند ثانیه مکث که ناراحتی زهرا رو دیدم، به خودم اومدم و آروم گفتم «ببخشید زهراجون؛ خودمم نمیفهمم چه مزخرفاتی دارم میگم!» اما حالا زهراسادات بود که از افکار اشتباهم صداش بالا رفته بود... زهراسادات: دیوانه صدبار بهت گفتم و باز هم میگم! تا فردا هم اگه بخوای هی پشت سرهم میگم که تو خواهر منی. یه خواهر واقعی. هیچ خواهری بد خواهرشو نمیخواد. وقتی بهت میگم موهات رو چرا بیرون میذاری و میگی برای دل خودم! وقتی بهت میگم چرا آرایش میکنی میگی برای دل خودم! وقتی هی به حرف دلت گوش میکنی و دل مادر و اهل بیت رو به درد میاری من باید احمق باشم که بهت یادآوری نکنم یه جای کار انگار مشکل داره! میدونی چقد ناراحت میشم وقتی داری کنارم قدم میزنی و بعضی پسرای لاابالی تورو با چشماشون قورت میدن؟ میدونی چقدر سخته که ببینم به بدن خواهرم بیشتر توجه میشه تا به خودش؟ خودت اصلا احساس راحتی میکنی که اینطور ارزشت رو پایین میدونن با وجود اینکه تو، سحر بابکان، از همه بچه ها برای من با ارزش تری؟ میدونی چه چشمای ناپاکی، زیبایی تو رو بهونه گناه هاشون کردن؟ زیباییتو دوست داری کجا صرف کنی سحرجان؟ صرف درد آوردن دل مادر یا صرف دل خودت یا صرف چشمای هرز بعضی آدما؟ میشه منو از نگرانی در بیاری یا حداقل قانعم کنی که اگه موهاتو نذاری داخل مقنعه ت و غلیظ آرایش کنی کسی رو ناراحت نمیکنی؟ خواستم به تند ترین شکل جوابشو بدم؛ اما انگاری واژه خواهر قلبم رو آروم کرده بود. گفتم؛ سحر: آره زهراجون، تو خواهرمی، عزیزمی، اما اصلا خودت فکر کردی که چرا آقایون انقدر رها هستن که به خودشون اجازه میدن هرچیزی روببینن؟ اونم بدون یه قطره حیا؟ به نظرت این مشکل آقایون نیست؟ که ارزش ما رو اینطور پایین میارن؟ به نظرت خارج اینجوریه؟ که بری خیابون و مردم تو رو به قول خودت با چشماشون قورت بدن؟ اونا یه فرقی با مردهای ما میکنن! اونا باجنبه هستن! نه مثل بعضی مردهای ما ندید بدید! برای این ها نباید ارزش قائل شد که من هم قائل نیستم. زهراسادات: ببین عزیزم حرفتو تا یه جایی قبول دارم، اما با اونجاش که میگی مردم ما بی جنبه ن و خارجیا با جنبه، نمیتونم بگم که کامل باهات موافقم. این به علت خلقت زن و مرده که مرد همیشه به دنبال زن حرکت میکنه و این زنه که دلبری میکنه! این زنه که کنترل مرد به دستشه! این زنه که جامعه ای رو میتونه سالم و فاسد بکنه! اما اگه این زن ارزش و اعتبار خودشو با دوسه تا تیکه لباس که به هیچی هم بند نیست بخواد پایین بیاره، به نظرت اونوقت مردها هم به تبعش ارزششون پایین نمیاد؟ تو یعنی میخوای ارزش مردهای مملکتت پایین و پایین تر بیاد؟ الآن رو میبینی؟ اون مردهایی که یه زمانی غیرت بهشون اجازه نمیداد تو خونه بمونن و برای من و تو که ناموس و آبروشون بودی حاضر بودن بجنگن و جونشون رو هم بدن الآن کم شدن! خیلی کم!! دیدن بعضی جوونا که حد لاابالی رو هم نمیشناسن گاهی اوقات مجبورت میکنه با خودت فکر کنی چی میشد اگه اینا تو جامعه وجود نداشتن؟ نه عزیزم اونا آدمن و حق زندگی دارن ولی با همین بی احتیاطی هایی که گاهی اوقات از ما جانب خانوم ها میشه به این ورطه افتادن! در مورد خارجی ها هم بذار از یه منظر دیگه ببینیم؛ اونا هم یه پوشش معیار دارن، و خب این پوشش براشون عادت شده. همونجوری که الآن تو جامعه ما بعضی پوشش ها عادت شده و کسی توجهی نمیکنه! تو خارج هم اگه پوشش از اون پوشش معیار کمتر یا زننده تر بشه دیگه میشه مناسب مجالس بزن و برقصشون. انصافا اینو نمیشه انکار کرد که بعضی از دخترای هموطنمون به هر نحوی که دوست دارن خودشونو بزک میکنن تا دل پسرا رو ببرن و به آرامش درونی برسن با انجام دادن این کار و صد البته مشخصه که اینا با این قصدی که دارن، مشکل روحی روانی دارن! اینم کاملا برام مشخصه که تو و خیلیای دیگه برای دل خودتون این کار رو میکنین و مثل بعضیا مختون تاب برنداشته! اما خب اگه مثل من کمی از فضای قبلی فاصله بگیری و یه کم به سمت ارزش های خودت حرکت کنی اونوقته که بعضی نگاه ها آزارت نمیده، اونوقته که حضرت ازت خوشحال میشه، اصلا ببینم! دلت این رو قبول نمیکنه که خواهرت رو خوشحال کنی؟ درحالی که موهامو دور انگشت اشاره م پیچیده بودم و داشتم باهاشون بازی میکردم گفتم؛ سحر: یعنی این دوتا خال مو چیه که به خاطرش یکی باید ناراحت بشه، یکی باید ارزشش بیاد پایین، یکی باید... خب چرا؟... باشه عزیزم؛ چون شکستن دل مادر و دل تو برام سنگینه آرایش نمیکنم و موهامو میذارم داخل. کی گفت برای خواهرم کاری نمیکنم؟ اصلا من قلبم رو در میارم میدم به تو. خوبه زهرا جونی؟ رو صندلیش به کنار خم شد و گونه مو با حرص بوسید و گفت؛ زهراسادات: دیوونه عاشقتم! اون قلبت هم همونجا باید باشه. میفهمی یا حالیت کنم؟ من حساسم و دلم میشکنه تو این حرفا رو میزنی! باز هم گریه میکنما؟ با شیطنت خاصی گفتم؛ سحر: قربون دلت. خیلی قشنگ بود؛ در حین خنده داشتیم گریه میکردیم. زهرا سادات: بیا این دستمالو بگیر دیوونه، یکی میاد ضایع میشیما! سحر: ممنون دیوونه! زهراسادات: خواهش میکنم دیوونه! سحر: خداجون شکرت که خواهری به این خوبی دارم! زهراسادات: امشب خونه ای سحرجان؟ میخوام یه سر بیام خونه تون با هم گپ بزنیم. سحر: باشه گلم بیا، امشب کار خاصی ندارم، خوشحال میشم ببینمت. زهراسادات: معلومه که میام. سحر: نیای خیلی بدی! روی هوا یه خط کشید و گفت؛ زهراسادات: ببین این خط. و بعدش دوباره گونه مو محکم بوسید و گفت؛ زهراسادات: اینم نشون! خندیدم و گفتم؛ سحر: عه زهرا انقد بوسم میکنی تموم میشما؟! زهراسادات: از خداتم باشه، میخوام یه جا قورتت  بدم از بس خوشمزه ای! سحر: بسه دیگه لوس، خجالت بکش! بریم دیگه، امشب میبینمت. با اون لبخند همیشگیش گفت؛ زهراسادات: خداحافظ سحرجان. سحر: حالا تا دم در بریم دیگه؟ زهراسادات: باشه بریم، ببینم موهاتو نمیخوای بذاری داخل؟ خندیدم و گفتم؛ سحر: از دست تو زهرا! زهراسادات: اگه ضرر کردی بزن تو دهنم. سحر: میزنما؟ خندید... سحر: چرا میخند؟ زهراسادات: پرروییت تو حلقم!! سحر: تو حلقت به معنای واقعی کلمه! رسیدیم دم در دانشگاه و از هم خداحافظی کردیم. دل تو دلم نبود و لحظه شماری میکردم که زهراسادات بیاد خونه مون.  اولین باری نبود که میاد خونه مون اما خب، خیلی وقت بود که خونه همدیگه نرفته بودیم. داشتیم از هم جدا میشدیم که دیدم داره یه چیزی زیر لبش میگه... سحر: حالا دیگه زیرلب فحش بارم میکنی دیوونه؟ در حین اینکه لباش میجنبید اخم کرد که یعنی صبر کن الآن جوابت رو میدم؛ بعد چند ثانیه جنبش لباش تموم شد و گفت... زهراسادات: عزیزم از خدا خواستم که تو رو برام حفظ کنه؛ من هیچ وقت فحش حواله خواهرم نمیکنم. میدونی که جای خواهر نداشته ام هستی تو! پس اذیت نکن لطفا. سحر: تو چقدر خوبی زهرا؟ کشوندمش یه کنار و دوتا دستمو انداختم پشت گردنش و محکم بغلش کردم... زهراسادات: عه سحر نکن، زشته! سحر: اگه تونستی از بغلم در بیا. زهراسادات:تو فرض کن نمیتونم. میشه بگی چیکار کنم تا خفه نشم؟! آخه خیلی محکم بغلم کردی لامصب؛ حالا من خفه شم فدا سرت! چادرمو نافرم کردی عــه!! سحر: بگو سحر یه دنیا عاشقمه زهراسادات: ای بابا. سحر دیوونه یه دنیا عاشقمه. سحر: بر منکرش لعنت! زهراسادات: حالا میشه اجازه بدی برم؟ یه بوسه روی پیشونیش کاشتم و گفتم؛ سحر: آره عزیزم چرا که نه، منتظرتم امشب، خداحافظ. زهراسادات: یازهرا سحرجان، رأس ساعت شیش عصر خونه تون هستم. سحر:باشه عزیزم، خداحافظ دیگه؟ زهراسادات: خداحافظ مسیرمون جدا شد و رفتم به سمت ایستگاه بی آر تی تا برم خونه، بعد یه نیم ساعتی رسیدم خونه، البته اگه بخوام زمان منتظر بودن برای اتوبوس رو هم اضافه کنم میشه چهل و سه دقیقه و سی و هفت ثانیه! رسیدم دم خونه و زنگ زدم. در هم بدون تأخیر باز شد. سحر: مامان سلام مامان: سلام سحر: خوبی مامان؟ مامان: آره خوبم. سحر: مامان چرا اینطوری بی حوصله حرف میزنی؟ منو ببین! میگم منو ببین! ای وای خدا مرگم بده صورتت چی شده؟ مامان: هیچی نشده سحر: میگم صورتت چی شده!! اذیت نکن دیگه؟ مامان: زنبور نیش زد. سحر: مامان چرا خونه زنبورای کنار حیاطو انگولک میکنی خب؟ ببین صورتت به چه وضعی افتاده،عه عه عه! مامانی جان من میشه شما به زندگی بندگان خدا کار نداشته باشی؟ مامان: اونا که دیگه کارشون تموم شد ، اما اگه یه موقعیت مشابه پیش بیاد دیگه کاری انجام نمیدم! حالا خیالت راحت شد خانم مهندس؟ منم یه حالت مسخره ای گرفتم و گفتم؛ سحر: بلی بلی! مامان: سحر حوصله ندارما؟ سحر: چشم مامان بی حوصله خودم! من خفه! زیر لبش گفت؛ مامان: دور از جون سحر: مامان امروز بعدازظهر زهراسادات میاد خونه مون، اشکالی نداره؟ مامان: نه عزیزم. سحر: یه دنیا ممنون. مامان: باشه میبخشم از اینکه هماهنگ نکردی! حالا شربت میخوری یا آب؟ سحر: خب ببخشید مامان، خودش بدون هماهنگی گفت میخواد بیاد، تقصیر من چیه؟ شربت بی زحمت. ممنون. مامان: باشه برو لباساتو عوض کن برات میارم اتاقت. سحر: دستت درد نکنه مامانی. در اتاقم رو باز کردم و رو تخت خودم رو ولو کردم؛ حوصله عوض کردن لباس هامو نداشتم، اما خب باید عوضشون میکردم! بلند شدم و لباسامو عوض کردم و گلاب به روتون یه سرویس مختصر رفتم و به دست و صورتم یه آب زدم و موهام رو شونه کردم و رو به بالا بستمشون و رو تخت دوباره دراز کشیدم و گوشیمو گرفتم دستمو رفتم تو تلگرامو به زمین و زمان فحش دادم که چرا دوبرابر حجمم استفاده میشه تو تلگرامو بعدش گوشیم رو انداختم کنار و یه نفس عمیق کشیدمو گفتم؛ سحر: مامان شربت آماده نشد؟ مامان: الآن میارم، صبر داشته باش دیگه دختر. سحر: پس من یه سر میرم اون دنیا، هر وقت درست شد بیدارم کن. مامان: درست شد دیگه، بیا بخور... سحر: مرسی مامان.
    • بچه ها آدرس رو اشتباه زدم ؟ دو تا i داره یا یدونه ؟
    • #پارت_سی و هشتم هردوی آنان در حس و حال خود بودند ، که صدای چرخش کلید در قفل در ، توجه شان را جلب کرد . در به آرامی از هم باز  و چهره بی حال و خسته آرمین نمایان شد .
      عاطفه و ثریا خیره خیره نگاهش می کردند . آرمین با دیدن ثریا شوکه شد ؛ اما بعد از چند ثانیه به خود آمد و با خوشرویی خطاب به مادر زنش گفت :
      _  سلام ! ... خیلی خوش اومدین ! ... واقعا با دیدنتون شوکه شدم !
      ثریا هم در جواب لبخندی زد و گفت :
      _  ممنون پسرم ، زنده باشی ! ... شرمنده مزاحم شدم !
      _  این چه حرفیه ... مراحمین ! ... خونه خودتونه !
      سپس به مبل اشاره کرد و ادامه داد :
      _  بفرمایین بشینین ... الآن خدمت می رسم !
      ثریا با حفظ لبخند ، در جای خود نشست . با نشستن ثریا ، نگاه آرمین به روی عاطفه کشیده شد . عاطفه با چشمانی سرد و بدون هیچ حسی ، به صورت آرمین زل زده و لب به سخن باز نکرد .
      آرمین هم با خونسردی و بدون لبخند تا لحظاتی محو چهره بی حوصله عاطفه شد .
      ثریا نگاهش بین آن دو چرخید و وقتی نگاه بی تفاوتشان را به روی هم دید ، کم کم لبخند از روی لبانش ناپدید شد و جایش را به سردرگمی داد .
      بیتا از آشپزخانه خارج شد و با دیدن آرمین ، با لبخندی دندان نما جلو رفت و گفت :
      _  سلام آقا ! ... خیلی خوش اومدین !
      عاطفه زودتر از آرمین نگاهش را گرفت و به مادرش زل زد . آرمین هم بدون اینکه جواب سلام بیتا را بدهد ف با کشیدن آهی عمیق ، راهی اتاق خواب شد و در را محکم به روی هم زد .
      ثریا با اخمی کمرنگ ، رو به جلو خم شد و بلافاصله از عاطفه پرسید :
      _  چیزی شده ؟!
      عاطفه با سوال ثریا چندان جا نخورد ؛ چون متوجه سنگینی نگاه مادرش به روی خود و آرمین شده بود و مطمئن بود دیر یا زود سوالش را می پرسد .
      برای همین سرش را به طرفین تکان داد و با لبخندی مصنوعی جواب داد :
      _  نه مامان جان ... چیزی نیست !
      _  پس چرا ... ؟
      _  مامان لطفا دیگه سوال نپرس ... گفتم چیزی نیست دیگه !
      آنگاه برای اینکه این موضوع کش پیدا نکند ف از جا بلند شد و خطاب به مادرش با چهره ای خندان گفت :
      _  من برم نوه ات رو بیارم ! ... مطمئنن بیشترین درصد اومدنتون به اینجا ، به این وروجک بستگی داره !
      ثریا خنده ی آرامی کرد و گفت :
      _  آره برو بیارش ! ... اما باور کن دلم خیلی برای تو هم تنگ شده بود !
      عاطفه چیزی نگفت . سپس پشتش را به مادرش کرد و راهی اتاق بچه شد . ریحانه هنوز غرق در خواب بود و دستان کوچکش را کنار سرش مشت کرده بود . موهای طلایی اش به هم ریخته شده بود و چهره او را معصومانه تر از قبل نشان می داد .
      عاطفه با لبخند و ذوق زدگی مادرانه ، بچه را از روی تختش برداشت و در آغوشش جا داد . انگاه با قدمهایی بلند به طرف جایی که مادرش نشسته بود ، حرکت کرد . 
      ثریا وقتی ریحانه را در آغوش گرفت ، اشک شوق از چشمانش سرازیر شد و خیره به صورت سفید و تپلویش گفت :
      _  عزیز دلم ! ... چقدر شبیه توئه عاطی ! ... خیلی ناز خوابیده ! ... ماشالله !
      عاطفه لبخند زنان انگشتش را درون مشت دخترش جا داد و زیر لب گفت :
      _  آره ! ... خیلی بهم شبیه ! ... اما امیدوارم بختش بهتر از من باشه !
      در اتاق خواب باز شد و آرمین با لباس های راحتی ، بیرون آمد . خستگی و بی خوابی از سر و رویش می بارید . اما با این حال در کنار عاطفه جا گرفت . تا نشست ، خمیازه بلند بالایی سر داد که باعث شد ثریا از جا بلند شود و در جواب ناراحتی عاطفه از رفتنش گفت :
      _  سعی می کنم دوباره و توی یه وقت بهتر مزاحم بشم ! ... الان شوهرت خیلی خستس ... بزار بره بخوابه !
      عاطفه با حرص نگاهی به آرمین انداخت و ناچار از مادرش خداحافظی کرد . با بسته شدن در ، آرمین به زور لای یک از پلک هایش را باز کرد و پرسید :
      _  مامانت رفت ؟!
      عاطفه در جواب سرش را به نشانه مثبت تکان داد . نزدیک آرمین رفت و با همان حرصی که داشت ، صدایش را کمی بالا برد و گفت :
      _  میشه دقیقا بگی تا حالا کجا بودی ؟!
      ارمین بی حال از روی مبل بلند شد و به نشانه سکوت انگشتش را جلوی دهانش گرفت و با چشم به آشپزخانه اشاره کرد .
      عاطفه تازه متوجه حضور بیتا درون آشپزخانه شد . با کلافگی چشمانش را چرخاند و بیتا را صدا زد . بیتا بلافاصله از آشپزخانه خارج شد و جواب داد :
      _  بله خانم ؟ ... امری داشتین ؟!
      عاطفه با لبخند از او خواست تا ریحانه را به اتاق خوابش ببرد . بیتا ریحانه را از آغوش عاطفه گرفت و با قدمهایی بلند به سمت اتاق بچه قدم برداشت ؛ از آن طرف عاطفه به سمت اتاق خواب مشترکشان رفت و آرمین هم پا به پای او حرکت کرد .
      همین که وارد اتاق شدند ، عاطفه نتوانست خودش را کنترل کند و با دلخوری و عصبانیت داد زد :
      _  حالا جوابمو بده ! ... چرا توی بیمارستان منو بچه مونو ول کردی به امون خدا تا هرکس و ناکسی به ریشمون بخنده ؟! ... چرا دیگه پیدات نشد ؟! ... یعنی آدم اینقدر بی مسئولیت ؟!!!
      سپس رویش را از آرمین برگرداند تا جاری شدن اشک هایش را نبیند .
      آرمین با چشمانی غمگین تنها به صورت سرخ شده از عصبانیت عاطفه نگاه کرد . زبانش را به روی لبانش کشید . دستش را آرام بالا آورد و چانه عاطفه را بین دو انگشت شصت و اشاره اش گرفت . با فشاری به انگشتانش ، سر عاطفه را روبروی صورت خود نگه داشت . خیره در چشمان خیس عاطفه ، گلویش را صاف کرد و زیر لب نالید :
      _  یادته ... شب عقد چی بهت گفتم ؟!
      نگاه عاطفه بین لب و چشمان آرمین در نوسان بود و هر لحظه انتظار می کشید تا آرمین چیزی بگوید .
      آرمین لبخندی محو زد و در حالیکه انگشتش را نوازش گرانه به روی پوست عاطفه می کشید ، ادامه داد :
      _  از خدا خواستم که ... هیچوقت آسمون چشماتو ازم نگیره !
      با حرف آرمین ، پوزخندی زهرآلود کنج لب عاطفه نشست . عاطفه سرش را به طرفین تکان داد و با شدت دست آرمین را پس زد . آرمین مبهوت او را نگاه کرد و با چشم هایش از او دلیل این رفتارش را خواست .
      عاطفه سعی کرد پوزخند عصبی اش را از روی لبانش کنار بزند ، اما باز هم ردی کمرنگ از خود به جا گذاشته بود . پلکی زد و با بغض خیره در چشمان آرمین زیر لب زمزمه کرد :
      _  دلیل این رفتارام ... فقط و فقط ... خودتی !
      آنگاه پشتش را به آرمین کرد و بدون اینکه به او اجازه سخن اضافی بدهد ، از اتاق بیرون رفت ...
                                         ***
      تا چند روز عاطفه با آرمین کلامی حرف نزد . بیتا هم در آنجا ماندگار شد و در کارهای بچه و همچنین کارهای خانه به عاطفه کمک کرد .
      آرمین وقتی رفتارهای عاطفه را نسبت به خودش می دید ، کلافه و حرصی تر از قبل می شد .
      تا جایی که دیگر طاقت نیاورد و یک روز سد راه عاطفه شد ؛ عاطفه برای قدم زدن از خانه بیرون رفته و بچه را به دست بیتا سپرده بود . آرمین از این موقعیت استفاده کرد و به دنبال عاطفه از خانه خارج شد . عاطفه که پارک روبروی خانه شان را محل مناسبی برای قدم زدن دید ، راهش را کج کرد و وارد پارک شد . آرمین هم با فاصله نسبتا زیادی همچنان به دنبالش به پارک رفت . 
      تا دقایقی عاطفه در عالم خود بود و چشم بسته ، زیر لب با خود شعری را زمزمه می کرد :
      _  چه بی تابانه می خواهمت ! ...
      ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری ...!!
      چه بی تابانه تو را طلب می کنم ! ...
      بر پشت سمندی ،
      گویی ،
      نوزین ... که قرارش نیست ! ...
      و فاصله تجربه ای بیهوده است ...
      بوی پیرهنت ،
      اینجا ،
      و اکنون ...
      کوه ها در فاصله سردند !! ...
      دست ، 
      در کوچه و بستر
      حضور مانوس دست تو را می جوید ،
      و به راه اندیشیدن
      یاس را
      رج می زند ...
      بی نجوای انگشتانت ،
      فقط ...
      و جهان از هر سلامی خالی ست ... ( احمد شاملو )
      ناگهان صدای آرمین کنار گوشش ، باعث شد سریع عکس العمل نشان دهد و از ترس دستش را روی قلبش بگذارد :
      _  تو شعر بلدی بخونی و رو نمی کردی ؟!
       
    • #پارت11
      باران: همینجور، که نشسته بودم. با چشم فضای اتاقو زیر نظر گرفتم. همه فضا تم سفیدو فیروزه ای بود، 6 تا در که هر کدوم یکی درمیون سفیدو فیروزه ای بودن ،
      به منشیه یه نگاهی انداختم! بینی عملی که هنوز چسب رو بینیش بود، و مشخص بود تازه عمل کرده ! 
      دوباره نگاش کردم قیافش معمولی با چشم و ابروهای مشکی ،زیاد جذاب نبود! ولی صدای جالبی داشت ،صداش مثل گوینده های تلوزیونو رادیو بود اما یه خورده به خاطر بینی عمل کردش صداش تو گلو بود اما بازم خوب بود همینطور که داشتم منشیرو آنالیز میکردم یه پسر خوش تیپ شیک پوشی از کنارم رد شدو رفت سمت در اخری که به رنگ سفید بود 
      بوی عطرسردش تو فضا پیچید عجیب بوی عطرش برام آشنا بود! اما هر چی فکر کردم یادم نیومد. همینجور که داشتم فکر میکردم سارا اومد دستمو گرفتو منو برد سمت یکی از اتاق ها، رفتیم تو اتاقو درو بستیم، سارا نشست پشت میزشو منم ماتو مبهوت، بهش نگاه میکردم مث خنگا وسط اتاق واستاده بودم. باران:
      خب ؟!
      سارا:
      چی خب؟!!
      باران:
      باید چیکار کنم اینجا ؟!!
      سارا:
      اها ،ببخشید، یادم رفت !واست توضیح بدم . ببین؛ تو از امروز جای من میایی تو شرکت کارت زیاد سخت نیست .
      فقط کافیه این نرم افزارو یاد بگیری(نرم افزار 3rdmax)چند وقت یکبار امیر میاد،  چند تا پروژه میاره باید اونارو، طراحی کنی البته خیلی خوب باید یادش بگیری وگرنه نمیتونی چیزایی که ازت میخوانو خوب از اب در بیاری!
      باران:
      ام.... خب! اونوقت اگه من جای تو بیام تو خودت میخوای چیکار کنی ؟! سارا:تو نگران اونش نباش تو این شرکت به این بزرگی بازم کار هست که من انجام بدم بعدشم من به حقوقش احتیاج ندارم ! تو بیشتر نیاز داری ،خانوم مستقل هه !!
      رفتم جلو، محکم بغلش کردمو، گونشو یه بوس محکم کردم  هولم داد عقبو گفت؛ خوبه ،خوبه خانوم پاچه خوار ،اینقدر پاچه خواری نکن !
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • amirborhani  »  Hani.ks

      انسانیم دیگه مهرخ جان...
      قضاوت میکنیم دیگه...
       
      · 0 ارسال
    • ZHILA

      زیاد که باشـــے
      زيادے مــے شــے
      · 0 ارسال
    • zahra.s

      اگر پاییز نبود
      هیچ اتفاق شاعرانه‌ای نمی‌افتاد
      نه موسیقی باد بود
      نه سمفونی کلاغ‌ها
      نه رقص برگ
      و من
      هیچ بهانه‌ای برای بوسیدن تو
      در این شعر نداشتم
       
      #بهرام_محمودی
       
      · 0 ارسال
    • سودا

      اغلب قدرت یک لمس،
      یک لبخند،
      یک کلمه‌ی محبت‌آمیز،
      یک گوش شنوا،
      یک تعریف صادقانه
      یا کوچکترین توجه را
      دست‌کم میگیریم.
      درحالیکه همه‌ی این‌ها قادرند یک زندگی را از این رو به آن رو کنند
      الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
      · 0 ارسال
    • سودا

      دلتنگی میتونہ
      کشنده ترین حال باشہ
      وقتی کہ نداریش
      اما تا دلت بخواد
      ازش خاطره داری...
      · 0 ارسال
  • برترین مشارکت کنندگان

  • موضوع ها

×

انکی دروید