رفتن به مطلب

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

  2. کتاب

  3. کتاب صوتی


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است

  4. درسی و دانشجویی

  5. آموزش

  6. فرهنگ و هنر

  7. سینما و تئاتر

  8. نرم افزار و سخت افزار


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است

    سخت افزار

    ارسال


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است

  9. مذهبی


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است

    عطر نرگس

    ارسال

    این تالار به درخواست کاربران برای فعالیت هایی مرتبط با آقا امام زمان (عج) ایجاد شده .

  10. عکس

  11. موبایل


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است

    اپراتورها

    ارسال


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است

    مالتی مدیا

    ارسال


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است

  12. اخبار

  13. عمومی

  14. بازارچه


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است

  15. نودهشتیا

  16. جزیره گمشده

    سطل زباله

    ارسال

    تمامی تاپیک ها بعد از حذف به این قسمت منتقل میشوند ! ( به جز قسمت کتاب )


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است

  • advertisement_alt
  • advertisement_alt
  • advertisement_alt


    • مجموع موضوعات
      871
    • مجموع پست ها
      9,766
    • کل کاربران
      1,236
    • بیشترین آنلاین
      107
      03/03/97 11:33

    جدیدترین کاربر
    madam
    تاریخ عضویت 26/04/97 21:06
  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • مغرورم بعضی اوقات زیاد غر میزنم دست و دلبازم تو رفاقت موندنیم دروغ نمیگم
    • سلام به همه ى عزيزان✋ داستان هاى زيادى خوندم وچندين ساله كه مشغول به نويسندگى هستم.به نظرم يه نويسنده بايد اول ازهمه كتاب هاى مختلفى بخونه تا بتونه ديدگاه خودش رو زياد كنه .مهم تر از همه وقتى يك داستان رو مى خوانيد صرفاً فقط براى فهميدن اتفاق ها نخوانيد بلكه به سبك يك ويراستار آن را بخوانيد تا هم تجربه وهم از آن مباحث  مثل علائم نگارشى،پاراگراف بندى و.....ياد بگيريد. مهم تراز همه اگر مى خواهيد داستانى شروع كنيد با هدف اينكارو كنيد همه ى ما با نوشته ها وتوصيف واقعيت ها مى توانيم تجربه هاى خوبى به خواننده هاى نوشته هامون بديم و تنها صرفا براى تخليه ى هيجان درونيتان قلم به دست نگيريد .♥️♥️♥️
    • تجربه خاصی ندارم . بیشتر خواننده ام .فکر میکنم مربوط به قوه ی تخیل آدما باشه بیشتر
    • رامین رضاییان تو رستوران ازت خواستگاری میکنه!
    • نمیدانم چه زمانی خوابم برده بود با توقف ماشین از خواب پریدم خوابم سبک بود وبا هر صدای کوچکی بیدار میشدم شاگرد راننده:مسافرانی عزیز به تهرون رسیدیم لطفا  پایین منتظر باشین تا ساکاتونو تحویلتون بدم با شنیدن لهجه زیبایش لبخندی محو روی صورتم نشست با این که من هم اصفانی بودم ولی فقط با اصفهانی ها با لهجه صحبت می کردم .پیاده شدم نگاهی به اطراف کردم یه ترمینال بزرگ که هرکسی مشغول کاری بود وصدای همهمه مردم بالا بود سرمو بلند کردمو به اسمان تیره ی این شهر غریب نگاهی کردم هوا کم کم داشت تاریک میشد . بعد تحویل  گرفتن ساکم سوار تاکسی شدم وادرس خوابگاهی که داشتم را به راننده تاکسی گفتم بعد نیم ساعت از ان ترافیک وحشتناک حوصله سر بر خلاص شدیم و راننده جلوی خوابگاه توقف کرد کرایه را حساب کردم وبه سمت خوابگاه برگشتم تابلویی کوچک نصب شده بود که روی ان نوشته بود خوابگاه دختران حضرت معصومه(ص) وارد شدم و به سمت مسئول رفتم . -سلام شبتون بخیر - سلام  شب شما هم بخیر.  چه کمکی میتونم بکنم؟ - من برای ثبت نام اومدم - ورودی جدیدی؟ چرا دیر کردی انقدر اخه عزیزم -بله یه کاری پیش اومد که مجبور شدم دیرتر بیام -این جا که ظرفیت تکمیله باید بری خوابگاه حضرت زینب هر چند فکر نکنم اون جا هم جا باشه ولی بهتره بری بپرسی - پس من الان چی کار کنم ؟ نمیشه شب این جا بمونم صبح برم الان جایی رو ندارم یکم نگاهم کرد وبعد کلی خواهش راضی شد در نماز خانه ، شب را بمانم تشکری کردم و وارد نماز خانه شدم جای کوچکی بود وبدون هیچ پنجره ای یک فرش بود ودر گوشه اش روی دیوار یک جای مهر نصب شده بود رفتم وگوشه ای نشستم با صدای ویبره گوشی ام وصدای پیانوی دلنشین به ان نگاهی کردم محدیث جون بود ایکون سبز را کشیدم و روی گوشم قرار دادم صدای ارام ودل نواز محدیث جون با ان لهجه ی دوست داشتنی اش در گوشم پیچید:الو دخترم کوجایی مادر پس چرا یه زنگی نمی زنی نباس یه خبری به من بِدی ؟ -سلام محدیث جونم  خوبی؟ شرمنده من الان رسیدم وقت نکردم یه زنگی بزنم ببخشید محدیث جون - چی چی موگوی ؟؟ از صبح حرکت کردی الان رسیدی؟ یعنی چه؟ نکنه تو راه مشکلی پیش اومد - نه نه منظورم اینه که الان اومدم خوابگاه وتا جا بگیرم وقت نشد وگرنه عصری رسیده بودم محدیث جون - اها پس به سلامتی دل نیگرانت بودم نمی تونستم بخوابم -قربونت بشم با خیالِی راحت برو بخواب جای نیگرانی نیست گریه مریه هم نکنیا امارتو از محدثه میگرم واست خوب نیس باصدای ناراحتی گفت : خدا نکند باشی پس مواظب خودت باش -چشم عزیزم تو هم همچنین به بقیه هم سلام برسون .شب خوش  محدیث جون-شب بخیر دخترکم گوشی راقطع کردم ودراز کشیدم انقدر فکر کردم که خوابم برد.
    • آره وقتی حسش باشه انگار بهتر میشه نوشت.
    • آره دقیقا. من خودم حواسم نبود و توی رمانم از یه کلمه زیاد استفاده میکردم که خوشبختانه با تذکر یکی از بچه ها درستش کردم.
    • چه خوب که به عنوان یه خواننده نظر دادید. سه موردی که گفتین خیلی کارآمد بود ممنون.
    • لجباز یه دنده مغرور بداخلاق  بخشنده ومهربون برای کسایی که تو خط قرمزمن
    • سعید عزت الهی داخل باشگاه سرت داد میزنه!!! غلط میکنهههههههههههههههه!
    • مرسى از همراهيت دوست عزيز 🙏🙏♥️♥️♥️♥️♥️♥️
    • پارت ٣٨ نمى دانم چه مدت در آن حال بودم كه با صداى چند غريبه به خود آمدم واز جايم بلند شدم.تمام لباس هايم خاكى شده بودوموهايم از شدت عرق به سرم چسبيده بود.به طرف رستوران رفتم،كنار در با ديدن سرويس بهداشتى به داخلش رفتم .با ديدن خود ،از خود ترسيدم.تمام صورتم سرخ شده بود وچشم هايم بر اثر فشارهاى عصبى كه تحمل كرده بودم قرمز شده بود.شير آب را باز كردم ،دست هايم را پراز آب كردم وبه صورت وگردنم ريختم .شال وبالاى يقه ى تاپم خيس شده بود اما بازهم از آتش درون من چيزى كم نشده بود.شال رااز سرم برداشتم وموهايم را با حرص از مانتويم بيرون كشيدم .بافت موهايم را باز كردم وموهاى چسبيده به سرم را بادست شانه كردم ،به بالاى سرم بردم وبا كش بستم.شال را به سرم انداختم و موهايم را همان طور روى مانتويم رها كردم. به محض بيرون آمدن از دستشويى، تيام را ديدم كه از در رستوران داخل مى آمد.با ديدنم جلو آمد وبا نگرانى پرسيد  -:اين همه مدت دستشويى بودى سرم را پايين انداختم وبه سمت آلاچيق ها رفتم -:انقدر سوال نكن صداى غر زدنش را شنيدم -:اين همه وقت نبوده ،زورش مياد جواب بده از ترس اينكه ميلاد را نبينم سرم را به پايين انداختم واز كنار آلا چيقشان رد شدم.از كفش هاى جلوى در آلاچيقشان متوجه شدم ،جمعى به آنان اضافه شده است.به محض رد شدن ،تيام پرسيد -:داليا،آروان خيلى ناراحته .اين پسره به آروان حرفى زده سرم از شدت درد درحال منفجر شدن بود.دست به پيشانى گذاشتم وگفتم -:تيام بعداً حرف مى زنيم  با رسيدن به آلاچيق ،نتوانست حرف ديگرى بزند.نازار با ديدنم از جايش بلند شد ودر را باز كرد گفت -:كجا بودى ،مردم از نگرانى كفش هايم را در آوردم ونگاهش كردم -:ميشه بيام تو كنار رفت.به داخل رفتم وسلامى روبه همه گفتم.بانو خانوم خواست از جايش بلند شود كه سريع به مقابلش رفتم وشانه هايش را گرفتم گفتم -:بفرماييد خواهش مى كنم لبخند زد وبه سر جايش برگشت  -:خوبى دخترم  دستم را در دستش گرفت ومرا به كنار خودش نشاند گفت -:امشب همين جا كنار خودم بايد بشينى  لبخند زدم:چشم پدر نازار كه كنار بانو خانوم نشسته بود به رويم خنديدوگفت -:خوب چه خبرا دخترم ،امشب افتادى به زحمت با شنيدن صداى پوزخند سر چرخاندم وبه كنارم نگاه كردم.آروان با فاصله ى كمى در كنارم نشسته بود.با صداى پدر رو برگرداندم  -:بابا جان با شما بودن به پدر نازار نگاه كردم:اين حرف ها چيه ،دعوت امشب براى عذر خواهى بود پدر نازار:فراموش كن دخترم زندگى ازاين حرف ها مهم تره آروان با كنايه ،با صدايى آرام كه تنها من مى شنيدم گفت -:بله شما به زندگيت برس  خواستم نگاه پرنفرتم را حواله اش كنم كه مادر گفت -:چه خوب كردى مامان جان رفتى خريد  نازار كه در كنار مادر نشسته بود ،جاى من جواب داد -:بله با هزار بدبختى بردمش خريد ،نبوديد ببينيد  تيام كه تنها جاى خالى يعنى جلوى در نشسته بود گفت -:داليا كلاً ازچندتا مغازه خريد مى كنه .هيچ وقت حوصله پاساژ گردى نداشته نازار:اما حريف من نشد ،مجبورش كردم كل پاساژ اول ببينه بعداً خريد كنه دوباره آروان  با كنايه زير لب گفت -:مونده تا داليا خانومو بشناسيد با حرص وعصبانيت به رويش چرخيدم ودر چشم هاى برزخى اش نگاه كردم.گوشه ى لبش بالا رفت وپوزخندى كوچك زد.لبخندى پر حرص زدم وبه آفشيد كه در كنارش روى پتويش بر روى تخت خوابيده بود ،اشاره كردم وگفتم -:يكم حواستون به آفشيد باشه ،تو اين گرما نبايد روش پتو بندازين .حتما الان خيس عرق شده چند ثانيه در چشم هايم خيره شد وبا صداى تيام كه كنار آفشيد رفته بود به خودش آمد وروى برگرداند.تيام پتوى آفشيد را كنار زد ودستى به گردنش كشيد گفت -:اخ اخ اين بچه خيسه عرقه بانو خانوم تكيه اش را برداشت ،جلو آمد وبا ديدن آفشيد گفت :آروان جان بچه رو بدش به من ،جلوى در باد بهش مى خوره سرما مى خوره نازار به جاى آروان از جايش بلند شد ،آفشيد را بغل كرد وبه بانو خانوم داد.بانو خانوم در جايش كمى جابه جا شد تا بين من وخودش جايى باز كند وآفشيد را روى تخت بخواباند.رو زانو هايم نشستم وكمى به سمت آروان رفتم تا جا براى آفشيد باز شود. بعد از قرار گرفتن آفشيد روى تخت ،پدر روبه تيام گفت -:بهتره شام بگى بيارن تيام از جايش بلند شد وگفت -:چشم صاحب رستوران يكى از دوستان تيام بود وهميشه خود تيام به سراغ دوستش ميرفت وسفارش ميداد. با رفتن تيام ،پدر كه در كنار پدرنازار نشسته بود گفت -:اينجا پاتوق هميشگيه ما ،صاحب رستوران دوست تيامه.... بزرگترها مشغول حرف زدن شدند،روبه نيم رخ آروان شدم وآهسته گفتم -:بهتر نيست برى انورتر  نگاهش را به صورتم دوخت -:چرا؟ جات كمه! داليا:تمومش كن ابرويش بالا رفت -:چى رو ،خيانت تورو به شوهرت ؟يا سقط جنينتو ؟يا نمايشى كه براى همه بازى ميكنى رو ؟منظورت دقيق به چيه! تمام سرم سوزن سوزن مى شد .دستم را مشت كردم وناخن هايم را براى كنترل خويش در دستانم فشردم.نفس عميق كشيدم -:تمومش كن سرش را نزديك گوشم گرفت -:براى همين اونشب با سينا در گير شدى،فهميده بود بچه ى يكى ديگه تو شكمته آره  خواستم جوابش رابدهم كه در آلاچيق باز شد وصداى زنى پيچيد. با شنيدن صداى زن نگاه از چشم هاى پراز نفرت آروان گرفتم وبه زن دوختم. زن داداش ميلاد بود.روبه همه سلام كرد وبا لبخند روبه من گفت -:داليا جان مى تونى همراه من بيايى ،يه سرى از دوستان قديمى اومدن كه فهميدن اينجايى مى خوان ببيننت از چشم هايش كه رنگ نگرانى درش بود،فهميدم اوضاع خراب است .از جا بلند شدم وروبه بقيه عذر خواهى كردم وبه بيرون رفتم.كفش هايم را پوشيدم وتا خواستم در شيشه اى آلاچيق را ببندم مادر گفت -:داليا جان زود بيا الان شام مياد داليا:چشم زود ميام در رابستم وسر بلند كردم كه نگاهم در چشم هاى آروان افتاد.با پوزخند ونفرت نگاهم مى كرد.با صداى زن داداش ميلاد نگاه ازش گرفتم وبه همراه او رفتم.با دور شدن از آلاچيق ايستاد وروبه من چرخيد گفت -:داليا جان ميلاد خيلى عصبيه هرچى گفت جواب نده  داليا:چرا مگه چى شده صداى عصبيه ميلاد از پشت سرش آمد  -:هيچى چيزى نشده فقط كم بود برى تو بغلش زن سريع به روى ميلاد چرخيد وگفت -:ميلاد حرف زديم، آروم باش به زن نگاه كرد وگفت -:اين نونى بود كه شما تو سفره ى من گذاشتين .يه زن هر..... با عصبانيت جلو رفتم وگفتم  -:مواظب حرف زدنت باش همه رو از چشم خودت نگاه نكن  به سمتم خيز برداشت كه زن مقابلش ايستاد زن :ما حرف زديم نگاهش كرد:بله سيمين خانوم حرف زديم ولى من قبول كردم؟  زن:تو شرايطشو قبول كردى خنديد:شرايط چى رو،اينكه تو خونه شوهرش باشه زن من بشه به كمك من بياد اتريش ٥سال با من زندگى كنه تا اقامت بگيره بعدش جدا بشيم هركى بره پى زندگيش اره زن:ميلاد ميدونم به خاطر محمد قبول كردى ولى ميلاد :ولى چى ،الان بايد بشينم كسى كه اسمش تو شناسناممه كسى زنم به حساب مياد كسى كه هنوز خودم كنارش نشستم زير سايه ى اسم من جفت يه مرد ديگه بشينه آره ميان حرفشان رفتم  -:تمومش كن ،اون افكار كثيفتم بزار براى خودت .من از روى قصد اونجا نشستم، تورو خدا بس كن .زندگيه من تموم شده، اينى كه جلو روته فقط يه مرده ى به ظاهر زندست .پس واسه چيزى كه از بين رفته انقدر حرص نزن من تو زندگيم نه تو نه هيچ كس ديگه جايى نداره .خواستى كمك كنى نشد، عمر بهارم ،نحسيه زندگيم ،حتى خدا هم نخواست كه بتونى كمك كنى اما من براى همين هم ازت ممنونم وبراى خراب شدن شناسنامت واقعا شرمنده ام كارى از دستم برنمياد چون خودتتم خواستى . نفس گرفتم وباز ادامه دادم -:تو اولين فرصت از شرم خلاص ميشى فقط يكم زمان بده ،مطمئن باش من هرچيزى باشم به كسى كه كمكم كرده نه نارو ميزنم نه خيانت  ديگر نه ايستادم وبرگشتم.تا اخرشب نه زياد حرف زدم ونه گوش كردم تنها كنار نازار وتيام خود را سرگرم آفشيد كرده بودم واصلا به كنايه ها ونگاه هاى آروان توجه اى نميكردم. قصد رفتن كردند وهمه به بيرون آمديم.از كنار آلاچيق خاليه ميلاد گذشتم واز پشت سر كنايه ى آروان را شنيدم -:اخه دلتنگش شدى ديگر براى امشب كافى بود .توجه اى نكردم وحتى موقعه خداحافظى هم هيچ كدام در صورت يكديگر نگاه نكرديم وبا خداحفظيه كلى همديگر را مخاطب قرار داديم وبه سمت ماشين ها رفتيم.
    • اوه اوه داره حساس میشه💜💜💜💜💜
    • چه خوب .دوستای اینجوری کم پیدا میشن . سعی کنین حتا اگه دعواتونم شد با هم بمونین . پایدار عزیزم
    • علیرضا جهانبخش تو خیابون سرت داد می زنه .
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • ZHILA

      کاش خدا میدونس من ایوب نیستم که صبرم بالا باشه
      من نوح نیستم ک اونقدر زیاد عمر کنم
      من یه بار زندگی میکنم
      من زلیخا نیستم که چهل سال منتظر بمونم
      من سلیمان نیستم که ملک و تاج و تخت داشته باشم و
      این همه تاوان...برای چیه؟ ملک و سلطنت و قدرت نداشتم؟؟
      من موسی نیستم که مرده هارو زنده کنم
      من خیلی وقته مُردم خدا...
      دیگه زنده نمیشم...
      کاش ایناروبدونی...
      · 0 ارسال
    • zhrw._.ms

      یک قهوه سر میز به یادت قجری
      یک عالمه بقض با کمی در به دری
      یاده تو نشسته باز مهمان من است 
      مدیون منی دست به جیبت ببری...
      · 0 ارسال
    • nima.slm00

      خدایا عاشقم کرد و کنار من نمیمونه
      داره دل میکنه میره بهم میگه پشیمونه
      خدایا عاشقم کرد و حالا از بودنم سیره
      دلی که عاشق من بود یه جای دیگه ای گیره
      خودش با من نمیمونه
      میگه تقدیر ما اینه
      میذاره گردن قسمت گناهش رو نمیبینه
       
      *خدایا-علیرضا روزگار*
      خدایا.mp3
      · 0 ارسال
    • Gisoo

      ای عشق
      تو را دارم
      و دارای جهانم...
      (فریدون مشیری)
      · 0 ارسال
    • nima.slm00

      فرقی نمیکنه به یه دو پا جو بدی
      یا به یه چهار پا جُو
      مهم اینه که از هردوشون
      جفتک میخوری
      · 1 ارسال
  • برترین مشارکت کنندگان

  • موضوع ها

×