رفتن به مطلب

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود     

  1. ساعت گذشته
  2. منم عاشقشم شبیه فیلم غرفه بوسه هست که دیدم خیلی خوبه اخر فیلم اون دختره به برادر بزرگه رسید حالا نمیدونم تو رمان چی میشه😅
  3. Avin.am

    من بازم توی همین تاپیک اسم رمانی که ایجاد کرده بودم هم نتونستم لینک رو براتون ارسال کنم...کلا اصلا چیزی نمیتونم ارسال کنم! الانم لینکه خوده اسم رمانو میفرستم ولی همونطور که گفتم فکر نکنم کلا بتونم چیزی بفرستم...فقط میتونم فقط چیزی ایجاد کنم! اینم لینک اسم رمان:http://forum.98iia.com/topic/1190-اسم-رمان/?tab=comments#comment-15322 @reza20
  4. selin

    همونطور که مات صورتم بود زیر لب گفت: - یه ربع دیگه. سرم رو تکون دادم و رفتم تا کفشای رامان رو واکس بزنم. کارم که تموم شد برگشتم تو آشپزخونه که دیدم نشسته پشت میز و داره چای می خوره، تا منو دید انگار جا خورد و همونطور مات به چشمام نگاه کرد، بی توجه رفتم کنار لیلی بانو نشستم و مشغول خوردن شدم. چاییش که تموم شد یه تشکر کرد و بلند شد تا بره. - دنبالم بیا! سرم رو بلند کردم ببینم با کیه که دیدم داره منو نگاه می کنه! وقتی دید نگاش می کنم رفت بیرون، نیم نگاهی به لیلی بانو انداختم و دنبالش رفتم، وایستاده بود کنار جا کفشی و داشت کفشاش رو می پوشید. - بله؟ بدون اینکه برگرده گفت: - به خاطر یه مرخصی که بهت ندادم به این روز افتادی؟ حوصله کل کل نداشتم برای همین خیلی بی سرد گفتم: - نه! مربوط به اون نیست. برگشت سمتم. - واقعا؟ دوباره همونطور یه "بله" گفتم که سرش رو تکون داد، کت بلند و مردونه اش رو که چهارشونه تر نشونش می داد پوشید. - باشه. کیفش رو برداشت و بعد نیم نگاهی به من رفت بیرون. برگشتم تو آشپزخونه. - لیلی بانو اگه اجازه بدین من برم یکم استراحت کنم، شب نتونستم خوب بخوابم. اومد نزدیکم و دستم رو تو دستای پر مهرش گرفت. - چیزی شده؟ می خوای به من بگی؟ لبخند تلخم رو به روش پاشیدم و دوباره بغش عین بختک افتاد رو گلوم! - دیشب خواب مامان و بابام رو دیدم، دلم براشون تنگ شده! یکم گریه کردم. دستم رو نوازش کرد. - فقط یکم؟ چشمات یه چیز دیگه می گن. برو بخواب عزیزم، امروز کار چندانی نداریم ولی از فردا باید خونه تکونی رو شروع کنیم، عید نزدیکه. سرم رو تکون دادم و رفتم تو اتاقم. با همون لباسا افتادم رو تخت، حالم زیاد خوب نبود، احساس ضعف می کردم، کمی تو جام غلط خوردم و بعد نفهمیدم کی خوابم برد.
  5. اگه نخواستی بازم دارم

    13736812_512937282233635_466952141_n.jpg

    446722624_102035.jpg

    Screenshot_2018-08-10-15-55-41-1.png

  6. M.shahpasandi

    سلام سلام سلام✋✋ پارت جدید گذاشته شد😍😍🌺 منتظر نقداتون هستم عزیزان❤🌸😉
  7. فاطمه سادات. ب

    می گفتم اِ ..... سلام؛ تو اینجا چیکار می کنی؟😉
  8. zhrw._.ms

    #پارت پنجاهم آراد پای چپش را روی پای راستش انداخت و تکانش داد. -از مقدمه چینی خوشم نمیاد، تو چی ؟ دستم را روی خار های کاکتوس کشیدم. -نه. -خب پس... بالشت پشت کمرش را برداشت و روی ران پایش گذاشت و ساعدش را روی بالشت تکیه داد. -ولی هرچی فکر می کنم باید مقدمه چینی کنم. دستم را زیر چانه ام گذاشتم و بدون اینکه نگاه از تصاویر جلوی چشمانم بگیرم و خیره ی آراد شوم گفتم : پس اصلا نگو... از روی صندلی بلند شد، روبه روی من روی زمین نشست و به چشمانم خیره شد، دستانم را با دست های گرمش محکم فشرد. چشمانش حالا آسمان نبود، رودخانه ی جاری و زلالی بود که بچه ماهی ها درونش بازی می کردند. -با من ازدواج می کنی ؟؟ کاش می گذاشتم مقدمه چینی کند! طبق معمول دهانم از تعجب باز شد و چشمانم گرد، اصلا توقع این حرفش را نداشتم، شاید هم داشت مسخره ام می کرد ؟ از آراد که بعید نبود ؟ بود ؟ -بی مزه. دستانم را با خشم از دستانش در آوردم، دستانم داشت می سوخت. -جدی گفتم. بی حرف و حرکت، منتظر ادامه ی حرف هایش شدم. -با من ازدواج کن گلنار. حالا که به چهره اش دقت می کردم می دیدم جز چشمهایش همه چیز عادی بود، خیلی عادی و معمولی... پس تنفرم کجا رفته بود ؟ چرا دیگر مثل چند ساعت پیش از آراد بدم نمی آمد ؟ -چیه چرا خیره شدی؟ حرفم جواب نداشت ؟؟ عصبی شده بود ؟ ایستاد ، دست مشت شده اش را روی کف دست دیگرش می کوبید و راه می رفت. -ببین گلنار ! باید حرف بزنی! حداقل باید بغض کنی و ازم مثل دخترای دیگه بپرسی چرا من ؟! من کلی جواب واسه این سوال آمده کرده بودم. گیج نگاهش کردم، با نا امیدی و کلافگی پوفی کشید. -خیلی خب حالا که تو نمی خوای بپرسی خودم می گم. لحظاتی ساکت شد، انگار داشت ذهن به هم ریخته اش را منظم و سازمان بدنی می کرد. -به قول مامان من یه پسر بچم ! می دونی گلنار ؟ من تو زندگیم به غیر از اون دختر و شرکت بابا هیچ مشکلی جدی دیگه ای تو زندگیم نداشتم، تا قبل از اون مشکلاتم یه پسر الکی مغرور بودم، یه جور طبل تو خالی... هر وقت دلم خواسته هر کاری کردم، نوجونیم هم ساز می زدم و می خواستم برم هنر که نشد... ساکت شد ، داشت تجزیه گرانه من را نگاه می کرد، انگار می خواست واکنشم را از تک تک حرف هایش ببیند. -ببین! شاید با خودت بگی دخترایی که زندگی ای مثل من رو داشته باشن برام خیلی زیاده ولی... ولی من تو رو می خوام، چون شبیه من نیستی ، چون شبیه هیچ آدمی که من تاحالا دیدم نیستی... عجیبی... برای برادری که می گفتی چقدر باهات بد رفتاره ، خودتو به آب و آتیش می زنی... برای درس خوندن هم هر کاری می کنی، درس خوندنی که برای من و آدم هایی تو شرایط من شاید یه تفریح به حساب بیاد، تو بدون مادر و پدر تونستی خودتو به اینجا برسونی ، شاید می تونستی با تن... نفس عمیقی کشید و شیطان را لعنت کرد. -ولی تو عین یه مرد کار کردی... تاحالا هم هیچ خطایی ندیدم که ازت سر بزنه، تصمیمات اشتباه تو زندگیت داشتی اما اینو منی می تونم بگم که از دور دارم به زندگی و گذشتت نگاه می کنم، شاید اگه من هم جای تو بودم همین کار رو می کردم... حالا که دارم فکر می کنم شاید تو هم برای زندگیت به یه مرد نیازی داری... یه مرد واقعی که مثل خودت سختی کشیده باشه اما... اما اگه به من هم فرصت بدی شاید بتونم... نه، قول می دم بتونم... دستم را از روی چانه ام برداشم و پای راستم را خیلی آرام و کند روی زمین کوبیدم. -یادته بهم گفتی شاید مشکل از خودت باشه که تاحالا کاری باهام نکردی؟... اشتباهه، مشکل از تو بود، چشمای تو انقدر معصومه که نتونستم. حالا که بحث، بحثه اعترافه، باید بگم که چندین بار فکرش اومد به ذهنم و هر وقت خواستم فکرم رو عملی کنم معصومیت توی چشمات نذاشت، نتونستم. به فکر فرورفته ام، آراد داشت به این واضحی به من ابراز علاقه می کرد، خوشحال بودم ؟ ذوق زده چطور ؟ چرا نمی توانستم به صورتش لبخند بزنم و بگویم من هم از تو خوشم می آید ؟ -اینجوری نگام نکن! حداقل بگو که راجع بهش فکر می کنی... -راجع بهش فکر می کنم. سر تکان داد و خواست از تراس خارج شود که طاقت نیاورد و دوباره روبه رویم ایستاد. -نه، بگو دوستم داری... نمی خوام راجعش فکر کنی!... حالا اسم گلنار تو لیست، اسم های مورد علاقه ی آیندم، اول اوله... -من... انگشتش را روی لب هایم گذاشت. -فقط باید بگی دوستم داری... چشم هایم را گرد کردم، یعنی چه ؟ چرا زور می گفت ؟! -طاقت نه شنیدن دارم، اما تو طاقت داری از در و پنجره پرتم کردی از لوله بخاری بیام؟ طاقت داری که هر ثانیه جلوی چشمت سبز بشم ؟ من ول کن ماجرا نیستم. من دخترای عشوه گر و لوند رو نمی خوام، من فقط و فقط تو و سادگی تو می خوام. -آراد! -تو بگو آره، بگو دوسم داری، اونوقت ببین من چه کار ها که برات نمی کنم. مگه آراد غرور نداشت ؟؟! انگار ذهنم را خواند. -نمی بینی ؟ خبری از غرورم نیست، به اندازه ی کافی حفظش کرده بودم، باشه... نمی خوام بیشتر از این خودخواه باشم، این هفته رو فکر کن... خوب فکراتو بکن، با اینکه اگه بگی نه، من ول کنت نیستم، ولی... ضربه می خورم. روی همان صندلی نشست، بی حرف از روی صندلی بلند شدم و رفتم طبقه ی پایین کنار حمید. حمید لبخند زورکی ای زد و از میان دندان های چفت شده اش گفت: اون بالا چیکار می کردی؟ -بریم خونه، بهت می گم. به آژانسی زنگ زدم و از خانواده ی آراد خداحافظی کردم، خودش پایین نیامده بود، در مقابل تارفاتشان هم فقط لبخند زدم و بهانه آوردم. نظرتون رو راجع آراد و حرفاش چیه ؟
  9. 😘😘 اره هیچ چیز بعید نیست 😂
  10. قربونت عزیزم😍😍😄😄 بیچاره مگه لوری بو میده؟😂😂😂😂 البته شایدم بو بده ما که نمیدونم😂😂😂
  11. فدای تو 😍😍 باحالی از خودتونه 😍 زود قضاوت نکنیم شاید می خواسته لوری رو از خودش دور کنه😂🙄
  12. همه بچه ها خوبن😄 برو رمان زهرا جون مونم بخون خیلی باحاله <قاصدک ها در راهند>😍😍 چشم بهش نمیگم😆😂
  13. bahareh

    گروگان می گرفتمش 😏😎
  14. من که نمیگم ولی امروز یه پست بلند آپلود میکنم😍 بیچاره لوری میگفت که قابل تشخیص نیستن😂😂😂😂 اما سین چه آدمیه که ریچل رو میبوسه😑😑😂😂
  15. selin

    از دست و پا زدنای خودم؛ از خواب پریدم! به نفس نفس افتاده بودم! یهویی اشکام راه خودشون رو باز کردن. بابا و مامان عزیزم! چقدر دلم براشون تنگ بود. - چرا آخه؟! خـــدا چـــرا؟! جمله آخر رو با هق هق و داد گفتم! دیگه بریده بودم! دلم مامان و بابام رو می خواست. خوابشون رو دیده بودم! بغض گلوم بدجور اذیتم می کرد، نفسای عمیق می کشیدم. خیس عرق بودم، رفتم سمت پنجره و بازش کردم که باد خیلی سردی تو صورتم خورد، لرز کردم ولی اهمیت ندادم، نیاز داشتم بهش! خیسی اشکای روی صورتم باعث خنکی بیشتر صورتم شده بودن. چراغای حبابی حیاط روشن بود و از تاریکی محیط کم می کرد. چند دقیقه ی بعد پنجره رو بستم و رفتم روی تختم ولی تا خود صبح خواب به چشمام نیومد! بدجور احساس تنهایی و بی پناهی داشتم! من دختر احساساتی ای بودم! به قدری که با کوچکترین بی توجی از سمت بابا و مامان گریم می گرفت! الان با نبودنشون؛ حس مرگ داشتم. با زنگ گوشیم لباسام رو عوض کردم و بعد از شستن صورتم رفتم سمت اتاق رامان! در رو باز کردم که دیدم بازم لخت خوابیده! یعنی سردش نمی شد؟! سعی کردم نگاهم بهش نیافته، رفتم نزدیک و چند باری صداش زدم ولی بیدار نشد. ای بابا! هر روز باید این برنامه رو داشته باشیم؟ از روی پتو دستم رو گذاشتم رو بدنشو کمی تکون دادم همزمان هم صدا کردم که چشماش باز شد. سریع کشیدم عقب ولی اون دوباره چشماش رو بست! پوفی کشیدم و گفتم: - جناب مجد؟ لطفا بیدارشین! حوصله نداشتم و سرمم در حد انفجار درد می کرد. بار دیگه دستم رو گذاشتم روش و تکونش دادم؛ تا چشماش رو باز کرد گفتم: - نخوابین! دیرتون می شه. چشمای خمار خوابش بدجور روی مخم بود! به قدری جذاب شده بود که ناخودآگاه خیره اش شده بودم! همینطور به هم خیره بودیم که یهویی نشست رو تخت و پتو از روی سینه اش افتاد روی پاهاش! فهمیدم ه شلوارم نداره! سریع برگشتم و همونطور که پشتم بهش بود رفتم سمت کمد و حوله و یه دست لباس رسمی درآوردم و گذاشتم روی صندلی میز توالتش! بی اینکه برگردم گفتم: - پایین منتظرتون هستم. رفتم پایین که دیدم لیلی بانو داره چای می ذاره! سلام بی حالی بهش دادم که با خوش رویی برگشت سمتم و خواست سلام بده ولی با دیدن صورتم زد تو صورتش و گفت: - خدا مرگم بده! چی شدی؟ چشمات چرا قرمز و پف کرده است؟ گریه کردی؟ لبخند تلخ و نیمه جونی بهش زدم. - چیزی نیست، چایی کی آماده می شه؟
  16. بابا منم رمان می نویسم این ژیلا انقد رماناش خوبه نمیزاره که وقت بمونه برای رمانای خودم به خودش نگی پرر‌و میشه
  17. اونو دیگه تو باید بگی 😂😂 البته کرم از خود درخته ، لوری اگه چشاشو باز می کرد همچین گنده بزرگی نمی زد 😂
  18. دقیقا😂😂 یعنی چی میشه😂😂😂
  19. ای بابا چرا آخه عذرخواهی😂 منم خودم درگیر خوندن رمان بچه هام، دیر پست ارسال میکنم😊 فصلای جلوترم خوبه😎
  20. این فصل ک اپلود کردی خیلی خوب بود ببشید دیر نقد کردم داشتم غلندر بی خواب رو میخوندم
  21. اوه مای گاد ، گندش درومد که 😂😂😂
  22. امروز
  23. انگاری که😤😤😤😤😂😂😂😂
  24. منم عاشق این داستانم😂😂😂 یعنی هی میخوام جواب بدم بعد میگم داستانو خراب میکنم😂😂😂😂 چشم سعیمو میکنم سریعتر پست بذارم😍😍😍😍😂😂
  25. خیلی ممنون عزیز.
  26. Mhds14.2

    چون نمیشناسمش زنگ میزدم 110 میگفتم دزد اومده :///
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×