رفتن به مطلب

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

  2. کتاب

  3. آموزش

  4. فرهنگ و هنر

  5. سینما و تئاتر

  6. نرم افزار و سخت افزار


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است

    سخت افزار

    ارسال


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است

  7. مذهبی

    عطر نرگس

    ارسال

    این تالار به درخواست کاربران برای فعالیت هایی مرتبط با آقا امام زمان (عج) ایجاد شده .

  8. عکس

  9. عمومی

  10. نودهشتیا

    • مجموع موضوعات
      1,081
    • مجموع پست ها
      15,485
    • کل کاربران
      1,600
    • بیشترین آنلاین
      302
      01/05/97 18:01

    جدیدترین کاربر
    Mim.maede
    تاریخ عضویت 27/05/97 04:56
  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • روناک رو که دیدم کوتاه بغلش کردم و بعد از این که از بغلش اومدم بیرون تازه مردی که کنارش وایستاده بود رو دیدم .
      فکر می کردم شوخی می کرد که با پسره می خواد بیاد ؛ نگو خانوم تو این چند ساعت حسابی باهاش جور شده و رقتن چند جا رو حسابی گشتن و گل گفتن و گل شنفتن . 
      پسرا که اسمش آراد بود بعد از احوال پرسی دسته جمعی با آرشان حسابی گرم گرفته بود و داشتن با هم اختلات می کردن . 
      پسره سعی می کرد با نیروان هم صمیمی باشه اما نیروان سرد و رسمی جوابش رو می داد . 
      کلا موجود عجیبی بود این بشر !! نیروان رو می گم !
      بودن کنار روناک اونم تو اون محیط شلوغ و پر سر و صدا باعث شده بود شیطنتامون شروع شه و بقیه رو فراموش کنیم و کار خودمون رو بکنیم . 
      طوری که انقد ورجه وورجه می کردیم اونا مجبور بودن با حالت دو بیان دنبال ما .
      بلیط ترن هوایی رو گرفتیم و وایستادیم تو صف ؛  من و روناک کنار هم ، آرشان و آراد کنار هم پشت سرما ایستاده بودن و بین حرفاشون نظاره گر کارای ما بودن .
      نیروان نزدیک من و روناک وایستاده بود و هر از گاهی با ما همراهی می کرد تو شیطنت هامون . 
      عجیب این که آرشان می دید نیروان انقدر به من نزدیکه و هیچ عکس الهملی نشون نمی داد . 
      یه بار که رفته بودیم با آرشان بیرون یه پسره تو پاساژ از بس که تند میدویید و عجله داشت خورد به من ؛ دیگه کم مونده بود رسما بگیره بزنتش !!
      حالا انقدر خونسرد رفته برای من بادیگارد پسر گرفته کاری هم نداره !
      من و روناک انقد سرگرم بودیم که فکر هم نمی کردیم چرا این جوریه و با نیروان عجیب احساس راحتی می کردیم و اونم انگار کم و بیش شیطنتاش از جنس شیطنتای من و روناک بود .
      بالاخره نوبتمون شد و سوار شدیم . 
      همین که من نشستم آرشان کنارم جا گرفت و دقیقا نشست صندلی کناری.
      دمغ چسبیدم به صندلی ؛ ابروهام رفت توهم ، برگشتم به روناک یه چشم غره ی حسابی برم که دیدم نشسته پیش اراد و با خیال راحت مشغول رد و بدل کردن دل و قلوه ی معروفه . 
      پشت سرشون هم نیروان نشسته بود که پیشش یه مرد هیکلی درشت بود و از قیافش معلوم بود انگار معذبه .
      نمی دونم چرا ولی حس کردم اون مرد درشت و قد بلند رو قبلا دیدم . 
      کسایی که پشت سرشون بودن خیلی خشک و اخمالو نشسته بودن .
      وا ! مگه زوری سوار شدین این جوری اخم کردین !!! نمی دونستم از این جور آدما هم تو شهربازی پیدا می شه !!
      بی تفاوت برگشتم که دیدم آرشان خم شده روم؛ داشت با کمربند ور می رفت و کمربند رو محکم می کرد .
      می دونستم با غر زدن کاری به جایی نمی برم و نمی تونم حریفش شم ؛ اگه آرشان می خواست کتری رو انجام بده انجام می داد و هیچ چیز هم جلودارش نبود ، گوششم که به هیچی بدهکار نیس!
      ترن آروم آروم راه افتاد ؛ داشت کم کم می رفت بالا و ارتفاع می گرفت ، باد ملایمی  مثل نسیم هر از گاهی صورتم رو نوازش می داد .
      با هیجان از بالا داشتم به پایین نگاه می کردم . 
      من عاشق ارتفاع ام ؛ یه عشق با ترس و هیجان ! سه تاش با هم !
      یهو انگار که زیر پام خالی شده باشه دلم هرری ریخت و ترن با سرعت زیادی می رفت به سمت پایین . 
      آدمای اطراف و فضای دورم به سرعت از دیدم محو می شدن انگار که یه غیلم رو زده باشی رو دور خیلی خیلی تند.
      صدای جیغ بلند روناک خیلی رو مخ بود .
      من بر عکس اون ساکت نشسته بودم و به جای این که انرژیم رو برای کاری که ازش بدم میاد یعنی جیغ زدن هدر بدم ؛ تک تک صحنه ها یی که از جلوم رد می شدن وحال خوشی که بهم دست می داد  رو تو ذهنم ثبت می کردم .
      آرشان هر از گاهی متعجب بر می گشت سمتم و به صورت خندون اما ساکت و پر از شیطنت من نگاه می کرد ؛ انگار انتظار داشت جیغ بزنم .
      ولی من دلم نمی خواست جیغ بزنم  و صحنه های قشنگی که با سرعت خلق می شدن رو از دست بدم.
      باز سرعت ترن کم شد و چند لحظه بعد اوج گرفت ؛ دستای قفل شده ام رو از دور میله ی آهنی باز کردم سعی کردم یه عکس العملی چیزی نشون بدم . 
      احساس می کردم آدرنالین خونم آمپر ترکونده ؛ باید یه جوری خودم ر‌و تخلیه می کردم ، صدام رو گرفتم رو سرم ،   شروع کردم به داد زدن. مثل روناک جیغ نمی زدم ؛ در واقع من از جیغ فقط در مواقع اظطراری و اونم به مقدار محدود استفاده می کنم.
      آرشان که قبل از این هر از گاهی برای نشون دادن هیجانش سرو صدا در میاورد حالا باهام همراه شده بود و داد می زد . باد خنکی به شدت به صورتم می خورد و هیجانم بیشتر می شد.
       وقتی ترن داشت می رفت پایین و هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد به زمین ؛ آرشان  دستام رو به زور گرفت و دور میله چفت کرد و برای این که صداش رو بشنوم عربده کشید که :  _ بچه الان می افتی شتک می شی اینحا رو محکم بگیر دِهِع !!! بالاخره ترن رسید پایین و وایستاد.
      از ترن که پیاده شدیم مثل بچه ها بهونه گرفتم که بازم می خوام سوار شم .
      آرشان هم کلافه شده بود از دستم .
      ولی باخنده و شیطنت نگام می کرد اما هر از گاهی نگاهش به طور نوسانی تو اطراف می چرخید و نگاهش نگران بود .
      از همون اول که سوار ماشین شد فهمیدم امروز یه چیزیش هست!
      سوار کلی از وسیله های دیگه شدیم و سوار هر کدوم که می شدیم انقد نق می زدم که آرشان مجبور می شد بره باز برای بار دوم بلیط بگیره ؛ این چند بار آخر که دیگه دو بار بلیط می گرفت تا دوباره تو صف واینسته .
      روناک و آراد کم کم خسته شدن و پرچم سفید تسلیم شدن رو بردن بالا و رفتن که شام بخورن و بعد برگردن خونه . 
      ولی من تا آخرین وسیله که چرخ و فلک بود رو سوار نمی شدم بیخیال نمی شدم .
      از بس که همه شونو دو بار دوبار سوار شده بودم دیگه به نیمه شب نزدیک می شدیم و هنوز چرخ و فلک نرفته بودیم .
    • پارت سی ام صبح روز بعد بر روی تخته سنگ همیشگی نشسته و منتظر بود.
      از دور نگار را دید.
      چشمانش از دور هم می درخشید و ستاره باران بود. دلش لرزید و کلافه چشم گرداند.
      با این حال خراب چگونه باید این کار را می کرد؟
      صدای ظریف و دوست داشتنی اش گوشش را پر کرد و بار دیگر لرزشی به جانش انداخت.
      -سلام آقا
      سعی کرد جدیتش را حفظ کند.
      -سلام . خوبی؟
      نگار متوجه حالش شد. باز هم سردی می کرد. بغضی خفیف بر گلویش چنبره زد اما به روی خود نیاورد.
      کنارش نشست و لبخند بی جانی زد. اصلا درک نمی کرد که چرا امیر از دوری می کند وقتی چشمان سیاهش راز دلش را برملا می کنند. قسم خورده بود تا وقتی دلیلی نیاورد که قانعش کند ، عقب نکشد.
      -خوبم تو خوبی؟
      امیر در جواب تنها سری تکان می دهد.
      -چخبر؟
      به سردی جواب می دهد:
      -سلامتی
      منتظر بود خود نگار شروع کند.
      نگار به سختی برای نچکیدن اشک مبارزه می کرد:
      -چیزی شده که دوباره اینجوری رفتار می کنی؟امیر من چکار کردم یا دارم می کنم که انقد ازم متنفری؟
      خب کمی کار را برای امیر راحت کرد.
      -نمی دونم
      -یعنی چی نمیدونم؟ مگه کاری کردم؟
      دیگر مبارزه کافی بود. تسلیم اشک هایش شد.
      امیر تمام تلاشش را می کرد که نگاهش به چشمان خیس او نیفتد. با نهایت سنگدلی گفت:
      -من خواسته هام زیاده تو از پسشون بر نمیای!
      نگار چشمانش را ریز می کند و به نیمرخ او خیره می شود.
      -منظورت چیه؟
      حالش به هم می خورد از حرفی که می خواست از دهانش خارج کند. ولی چاره ای نداشت و به ظاهر این آخرین راه بود.
      -منظورم واضحه.
      صورت امیر را می گیرد و به طرف خود می چرخاند. خیره به چشمان سیاه رنگش می گوید:
      -واضح تر بگو بفهمم
      امیر که از لمس دستان او با پوست صورتش و چشمان خیسش دلش لرزید، با خشم او را پس زد و از جایش بلند شد تا خطایی نکند.
      -چیو واضح بگم؟ نفهمی یا خودتو زدی به نفهمی
      کلافه به موهایش چنگ زد. نگار واقعا او را نمی فهمید. با لحنی دردناک نامش را خواند و امیر خودش را لعنت کرد.
      ای کاش تا این حد ساده و پاک نبود.
      -من پسرم ، می فهمی؟
      می فهمید . اما ربطش را به حال بد امیر درک نمی کرد. با مظلومیت نگاهش می کرد و امیر تا حد الامکان سعی می کرد چشم به چشمان او ندوزد.
      -من نیاز دارم... می فهمی؟
      خشکش زد. بُشکه بشکه آب سرد بود که به روی تنش ریخته می شد.
      غیر ممکن بود حال بد امیر به خاطر این مسائل باشد.
      غیر ممکن بود که آن آیه دروغ بگوید. او دلش را با کسی دیگر معامله کرده بود.
      -امیر ... من ... من
      با خشم می غرد:
      -تو چی؟هان؟
      سیل جاری شده بود از چشمانش. چرا او تا این بی رحم شده بود. چرا تا این حد نگاهش سرد و گزنده بود. یعنی راست می گفت؟
      -وقتی نمی تونی از پسش بر بیای بسلامت!
      سرش پایین افتاده بود و هق هقش اوج گرفته بود. امیر هم کوتاه نمی آمد. این بار دیگر کوتاه نمی آمد:
      -الکی برا من زرزر نکن که دلم نمی سوزه
      لحظه ای نگاهشان باهم تلااقی پیدا کرد. چیزی در دل امیر تکان خورد. برای بار دوم خودش را لعنت کرد.
      اما نگار همان تکان را از چشمان او فهمید.
      -باشه. اگه تو اینو می خوای باشه.
      امیر ناباور نگاهش می کرد.
      نباید اینگونه می شد. نگار باید می رفت و پشت سرش را هم نگاه نمی کرد.
      -من حاضرم هر وقت تو بخوای
      انگار دنیا روی سرش آوار شده بود که هیچ تکانی به خود نمی داد.
      ناگهان جرقه ای در ذهنش خورد و به سردی گفت:
      -باشه. فردا ساعت ده و نیم صبح می بینمت.
      رفت و نگار را گریان پشت سرش رها کرد. در حالی که قلبش فقط نام او را می خواند.
      گمان می کرد نگار تا شب عقل به سرش برگردد و پشیمان شود اما درست برعکس شد و نگار پذیرفته بود.
      نزدیک عید بود و طبق گذشته خانواده اش زودتر از او به دهات رفته بودند.
      طبقه بالا دست خودش بود و تنها یک موکت و یک تخت در اتاق چیده بود.
      آدرس را برایش فرستاد اما در دل دعا می کرد که نیاید.
      نیم ساعتی گذشت که زنگ خانه به صدا درآمد. خدا خدا می کرد شخص دیگری باشد اما با شنیدن صدای نگار همه چیز خراب شد.
      در را گشو و او را به بالا دعوت کرد.
      با خود فکر کرد شاید اگر فکر کند که امیر در رفتارش جدی است عقب بکشد.
      استرس در چهره ی رنگ پریده ی نگار بسیار عیان بود و امیر به همین استرس دلش را خوش کرده بود.
      مطمئن بود عقب می کشد.
      لیوانی آب به دستش داد و نگار یک نفس سر کشید.
      امیر واقعا مانده بود چگونه شروع کند.
      -خب ...
      نگار به دیوار چسبیده بود و سرش را پایین انداخته بود. چیزی در دلش می گفت اتفاقی نمی افتد اما نمی توانست استرسش را کنترل کند.
      امیر وقتی بی تحرکی نگار را دید به سمتش قدم برداشت و نزدیک او ایستاد.
      نفس نگار بند رفته بود . امیر یک دستش را کنار او روی دیوار قرار داد و صورتش را به صورت او نزدیک کرد.
      دست دیگرش را بر پهلوی او گذاشت که متوجه لرز خفیف نگار شد. دخترک وحشت کرده بود.
      لب هایش را بر گونه ی لطیف او کشید که باعث چیزی در دل هردویشان تکان بخورد.
      نگار طاقت نیاورد و صورتش به طرف دیگر چرخاند.
      اشک از چشمانش سرازیر شد جای بوسه را شست.
      امیر همین را می خواست. عقب کشید :
      -می دونستم از پسش بر نمیای. برگرد خونتون دیگه هیچوقت نمی خوام ببینمت
      او را میان سالن رها و کرد به اتاقش پناه برد. حال خودش هم دست کمی از حال بد نگار نداشت. اما تیرش به هدف نشسته بود و همین باعث می شد کمی خیالش راحت باشد.
      درست زمانی که فکر می کرد نگار رفته ، روی تخت نشست و سرش را با دستانش گرفت که ناگهان در اتاق به شدت باز شد.
      متعجب سر بالا آورد .
      نگار با چشمانی سرخ و خیس ، شال از روی سرش برداشت و گیره ی موهایش را باز کرد.
      جنگل شلوغ موهایش چشم نواز تر از هر عضو دیگری بود.
      امیر تا آن لحظه موهایش را کامل ندیده بود.
      هنوز خیره به موهای فر او بود که نگار دکمه های مانتویش را گشود و آن را زیر پایش انداخت.
      پیراهن آستین بلند و تنگی بر تن داشت.
      امیر از جا برخاست با خشم به طرفش رفت و دست هایش را گرفت:
      -داری چه غلطی می کنی؟
      با بغض نالید:
      -مگه نمی خواستی؟
      دست هایش را از چنگال امیر بیرون کشید و دور گردن او  حلقه کرد. و سرش را بر روی سینه ستبرش قرار داد و از ته دل گریست.
      آنقدر سوزناک گریه می کرد که گویی طفل بی پناهی بود که خانواده اش را زیر باران تند گم کرده .
      میان هق هق هایش گفت:
      -دوستت دارم ... دوستت دارم ... تو هم داری... دوسم داری... چرا انکار می کنی؟
      امیر متاثر از رفتار او دست هایش را دور کمر او انداخت و در آغوشش حل کرد.
      کمرش را نوازش می کرد و سعی داشت آرامش کند که نگار زمزمه کرد:
      -فکر کردی نمی فهمم فیلم بازی می کنی؟!
      امیر لبخند تلخی می زند. او را کمی بالا می کشد و روی تخت می نشاند و خودش هم کنارش می نشیند.
      موهای فر و شلخته اش را از صورت خیسش کنار می زند و صورتش را به سینه می چسباند.
      دیگر کافی بود. این دختر بیش از حد علاقه مند شده بود و هیچ افساری برای کنترل احساسش نداشت.
      -پس فهمیده بودی که اومدی؟
      نگار خیره به چشمانش می گوید:
      -نوچ ... اینجا فهمیدم.
      امیر می خندد و او را بیشتر به سینه می فشرد:
      -چطوری؟
      نگار با انگشت همان دیوار را نشان می دهد:
      -اونجا فهمیدم ... اگه فیلم نبود کنار نمی کشیدی ادامه می دادی.
      امیر بوسه ی پر مهرش را روی موهای شلخته ی او می کارد.
      -چرا هی عقب می کشی امیر؟
      -به خاطر خودت... تو از گذشته ی من چیزی نمی دونی. از طرف دیگه پدر و مادر دکترت دختر یکی یه دونشون رو به یکی در حد خودشون می دن.
      نگار دلخور عقب کشید:
      -همین؟ امیر به خاطر چرت و پرت می خواستی احساس جفتمون رو بکشی؟
      -تو الان درک نمی کنی که میگی چرت و پرت! ولی بعد ها می فهمی
      -من فقط تو رو می خوام. برای تو با همه می جنگم
      -نگار جان، تو از گذشته ی من چیزی نمی دونی. من یه چی می دونم که میگم من و تو نباید ما بشیم.
      -خب بگو منم بدونم
      -من خیلی کارا کردم خیلی کارا
      نگار نگران می پرسد:
      -چکاری؟
      -هرکاری که باعث می شد بهم بگن خلافکار
      نگار با چشمانی گرد شده نگاهش می کند.
      -من تو باندی بودم که ازم کینه دارن. اگه بفهمن یه نقطه ضعف ...
      نگار ناز دار می گوید:
      -من نقطه ضعفتم؟
      -تو خط قرمز منی! اگه اونا بلایی سرت بیارن ... من ... تموم میشم نگار
      نگار با حس شیرینی دست و پنجه نرم می کرد.
      -هیچیم نمیشه امیر. قول میدم بهت!
      امیر دست بر روی گونه ی راستش می گذارد و پیشانی اش را به پیشانی او می چسباند:
      -تا آخرش هستی؟
      نگار هم متقابلا دستی به صورت می گذارد و جواب می دهد:
      -تا آخر آخرش.
      ..." *** نگار آن روز رفت و به قولی که داده بود عمل کرد. او قول داد تا آخرش باشد. نزدیک به دوسال برای احساسش جنگید و پا پس نکشید. پدر و مادرش طبق پیش بینی امیر حاضر نبودند که دختر یکی یک دانه شان را به کسی بسپارند که از بیخ و بن او را قبول نداشتند. آن ها فرد دیگری را لایق او می دانستند. اما وقتی دیدند دخترکشان از عشقش کوتاه نمی آید، به اجبار راضی شدند. امیر اما ، خودش را بعد از عقد ثابت کرد. او ثابت کرد که انتخاب دخترشان اشتباه نبوده. اما چهار ماه بعد از عقد تقریبا ورق برگشت... با شروع تلفن های مشکوک ... امیر فهمید که به سراغش آمده اند ... ***
    • یه سوال کلا چند تا فصله؟؟ وای خیلی خوبه ادااام عاشقشمم می خواممم لعنتیووو خخخخخ دارم دیونه میشم کلا فکرمو درگیر کردهههه
    • یه اهنگش هست خیلی قشنگه به اسم ممنونم خودتون دانلود کنید من نمیدونم چه جوری بفرستم..خخخخخخ
    • این همون آهنگ تیتراژ برنامه فرمول یک نیست؟ عالی به نظرم هم آهنگ هم برنامه👌
    • هر کس آهنگ قشنگ دیگه ای ازش داره بفرسته
    • و اما.... جدیدترین آهنگ منتشر شده به نام عاشق شدن لینک دانلود:Mohsen_Ebrahimzadeh_Ashegh_Shodan.mp3
    • آهنگ زیبا به نام پای ثابتم لینک دانلود:Mohsen_Ebrahimzadeh_Paye_Sabetam.mp3  
    • آهنگ بسیار پرطرفدار به نام برداشت رفت لینک دانلود:Mohsen_Ebrahimzadeh_Bardasht_Raft.mp3
    • نام آهنگ:تو یار منی لینک دانلود:/Mohsen_Ebrahimzadeh_To_Yare_Mani_MP3_320.mp3
    • آهنگ شاد به نام دونه دونه لینک دانلود: _Ebrahimzadeh_Doneh_Doneh_128_.mp3
    • آهنگ شاد به نام این دل رفت_Ebrahimzadeh_In_Del_Raft.mp3
    • آهنگ فوق العاده زیبا با متنی زیبا تر به نام چیشد لینک دانلود:Mohsen_Ebrahimzadeh_Chi_Shod.mp3
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

  • برترین مشارکت کنندگان

  • موضوع ها

×