رفتن به مطلب

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

  2. کتاب

  3. کتاب صوتی

    ضبط کتاب

    ارسال


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است

  4. درسی و دانشجویی

  5. آموزش

  6. فرهنگ و هنر

  7. سینما و تئاتر

  8. نرم افزار و سخت افزار


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است

    سخت افزار

    ارسال


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است

  9. مذهبی


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است

    عطر نرگس

    ارسال

    این تالار به درخواست کاربران برای فعالیت هایی مرتبط با آقا امام زمان (عج) ایجاد شده .

  10. عکس

  11. موبایل


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است

    مالتی مدیا

    ارسال


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است

  12. اخبار


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است

    حوادث

    ارسال


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است

  13. عمومی

  14. بازارچه


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است

  15. نودهشتیا

  16. جزیره گمشده

    سطل زباله

    ارسال

    تمامی تاپیک ها بعد از حذف به این قسمت منتقل میشوند ! ( به جز قسمت کتاب )


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است



    • مجموع موضوعات
      514
    • مجموع پست ها
      4,856
    • کل کاربران
      706
    • بیشترین آنلاین
      107
      03/03/97 16:03

    جدیدترین کاربر
    RoyaNily
    تاریخ عضویت 30/03/97 23:31
  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • بسم الله الرحمن الرحیم نام:محسن حججی(1370_1396) برای بانوی صبر السلام ای بانوی سلطان عشق
      السلام ای بانوی صبر دمشق
      زیبنبِ دنیا و عقبیِ علی
      شرح مدح لافتی الا علی
      در مسیر شام غوغا کرده ایی
      شهر را آشوب برپا کرده ایی
      خطبه خواندی از غریبی حسین
      زنده کردی کربلا در عالمیین
      گر نبودی کربلایی هم نبود
      گریه و شور و نوایی هم نبود
      رنج هایی ست فراوان دیده ایی
      خیمه ها، غارت، سواران دیده ایی
      دیده بودی، حلق و چشم و حرمله
      گریه کردی پا به پای قافله

      بسم الله النور...
      صَلی الله علیک یا اُماه یا فاطمه الزهرا"سلام علیک"
      وَلاتَحسَبن الذینَ قُتلوا فی سَبیل الله اَمواتا، بَل احیاء عند رَبِهم یُرَزقون
      هرگز نمیمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جدیده عالم دوام ما...   چند ساعتی بیشتر به رفتن نمانده است، هرچه به زمان رفتن نزدیک تر می شوم قلبم بی تاب تر می شود...نمی دانم چه بنویسم و چگونه حس و حالم را بیان کنم...نمی دانم چگونه خوشحالی ام را بیان کنم و چگونه و با چه زبانی شکر خدای منان را به جای بیاورم...به حسب وظیفه چند خطی را به عنوان وصیت با زبان قلم می نویسم...
      نمیدانم چه شد که سرنوشت مرا به این راه پر عشق رساند... نمی دانم چه چیزهایی عامل آن شد... بدون شک شیر حلال مادرم، لقمه حلال پدرم و انتخاب همسرم و خیلی چیزهای دیگر در آن اثر داشته است...   عمریست شب و روزم را به عشق شهادت گذرانده ام... و همیشه اعتقادم این بوده و هست که با شهادت به بالاترین درجه ی بندگی میرسم... خیلی تلاش کردم که خودم را به این مقام برسانم اما نمی دانم که چقدر توانسته ام موفق باشم...   چشم امیدم فقط به کرم خدا و اهل بیت است و بس .امید دارم این رو سیاه پرگناه را هم قبول کنند و به این بنده ی بدِ پرخطا نظری از سر رحمت بنمایند...
      که اگر این چنین شد؛الحمدالله رب العالمین...
      اگر روزی خبر شهادت این بنده حقیر سرا پا تقصیر را شنیدید؛ علت آن را جز کریمی و رحیمی خدا ندانید...
      اوست که رو سیاهی چون مرا هم می بخشد و مرا یاری می کند...
        همسر عزیزم زهرا جانم اگر روزی خبر شهادتم را شنیدی بدان به آرزویم که هدف اصلی ام از ازدواج با شما بود رسیدم و به خود افتخار کن که شوهرت فدای حضرتزینب شد...
      مبادا بی تابی کنی، مبادا شیون کنی، صبور باش و هر آن خودت را در محضر حضرت زینب بدان... حضرت زینب بیش از تو مصیبت دید.
        پدر عزیزم همیشه و در همه حال الگوى زندگی و مردانگی ام تو بوده و هستی، اگر روزی خبر شهادتم را دیدی، زمانی را در مقابل خود فرض کن که حسین بن علی در کنار جگر گوشه اش علی اکبر حاضر شد...
      داغ تو بیشتر از داغ اباعبدالله نیست... پس صبور باش پدرم، می دانم سخت است اما می شود... مادر عزیزم ام البنین علیهاالسلام 4جوان خود را فدای حسین و زینب کرد و خم به ابرو نیاورد.
      حتی زمانی که خبر شهادت پسرانش را به آن دادند باز از حسین سراغ گرفت؛ پس اگر روزی خبر شهادتم را شنیدی، همچون ام البنین صبورانه و با افتخار فریاد بزن که مرا فدای حسین و حضرت زینب کرده ای و مبادا با بی تابی خود دل دشمن را شاد کنید... برادر عزیزم اگر روزی مرا در لباس شهادت دیدی آن لحظه ایی را به یاد بیاور که اباعبدالله بر بالین عباس ابن علی حاضر شد و داغ برادر کمرش را خم کرد...
      مبادا ناسپاسی کنی، مبادا به هدیه ایی که تقدیم اسلام کرده اید شک بیاورید... خواهران خوبم لحظه ی وداع با شما و مادرم و پدرم مرا به یاد آن لحظه ایی انداخت که اهل حرم حضرت علی اکبر را راهی میدان جنگ می کردند؛ پس اگر من هم رو سفید شدم غم و غصه و اشک و ناله خود را فدای علی اکبر کنید و مبادا داغ خود را از داغ دل اهلحرم بیشتر بدانید... پسر عزیزم، علی جان... ببخشید اگر قد کشیدنت را ندیدم و مرد شدنت را نظاره نکردم... سعی کن راه مرا ادامه بدهی... سعی کن کاری کنی که سرانجام آن به شهادت ختم شود... پدر و مادر همسر عزیزم... همیشه شما را همچون پدر و مادر واقعی خودم می دانستم و خوشحال ام که سرنوشتم با حضور در خانواده شما رقم خورد... به شما هم جز صبر و تحمل چیز دیگری سفارش نمی کنم، همیشه یاد داشته باشید علی اکبر حسین هم تازه داماد کربلا بود... از همه میخوام این رو سیاه را حلال کنید، اگر حقی از کسی ضایع کردم، اگر غیبتی پشت سر کسی کردم، اگر دلی را رنجاندم، اگر گناهی از من سر زد؛ حلالم کنید...
      اگر شهید شدم تا جایی که اجازه داشته باشم؛ شفیعتان خواهم بود.
        اما چند وصیت کلی: از ولایت فقیه غافل نشوید و بدانید من به یقین رسیدم که امام خامنه ای نائب بر حق امام زمان است.
      از همه ی خواهران عزیزم و از همه ی زنان امت رسول الله می خواهم روز به روز حجاب خود را تقویت کنید، مبادا تار مویی از شما نظر نامحرمی را به خود جلب کند؛ مبادا رنگ و لعابی بر صورتتان باعث جلب توجه شود؛ مبادا چادر را کنار بگذارید...همیشه الگوی خود را حضرت زهرا و زنان اهل بیت قرار دهید؛ همیشه این بیت شعر را به یاد بیاورید
      آن زمانی که حضرت رقیه سلام الله خطاب به پدرش فرمودند:
      غصه ی حجاب من را نخوری بابا جان
      چادرم سوخته اما به سرم هست هنوز...

      از همه ی مردان امت رسول الله می خواهم فریب فرهنگ و مدهای غربی را نخورید؛ همواره علی ابن ابی طالب امیرالمومنین را الگو و پیشوای خود قرار دهید و از شهداء درس بگیرید...

      خودتان را برای ظهورامام زمان روحی لک الفدا و جنگ با کفار به خصوص اسرائیل آماده کنید که آن روز خیلی نزدیک است. همیشه برای خدا بنده باشید که اگر این چنین شد بدانید عاقبت همه ی شما به خیر ختم می شود... مقداری حق‌الناس به گردن دارم که عاجزانه می خواهم برایم ادا کنید...
      - یک میلیون تومان به مادر بزرگ پدری بدهکارم
      - مقداری بدهی به برادر محسن همتی ها بابت محصولات فرهنگی و کار های دیگر بدهکارم
      - 32هزارتومان به اضافه مقداری سربند به پایگاه شهدای بنیاد امیرآباد بدهکارم
      - اگر برایتان مقدور بود به مقدار یک ماه نماز و روزه برایم ادا کنید که اگر خدایی ناکرده گهگاهی از روی خطا نمازی قضا کردم و یا روزه ایی از دست دادم جبران شود...

      اللهم عجل لولیک الفرج
      اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی مِنْ أَنْصَارِهِ وَ أَعْوَانِهِ وَ الذَّابِّینَ عَنْهُ وَ الْمُسَارِعِینَ إِلَیْهِ فِی قَضَاءِ حَوَائِجِهِ وَ الْمُحَامِینَ عَنْهُ وَ السَّابِقِینَ إِلَى إِرَادَتِهِ وَ الْمُسْتَشْهَدِینَ بَیْنَ یَدَیْه‏ آمین منبع:irinn.ir
    • بسم الله الرحمن الرحیم چقدر زیبا ... که نیستی ... ولی  میخوانمت. در باغ کاغذ های خط دار، قدم میزدم...دستم برای لمس خط به خط نوشته هایت ؛از پی هر برگ، برگی دیگر را جستجو میکند.   لبیک گفتید به زینب سلام الله علیها لبیک گفتید به حسین علیه السلام شما  لبیک به امام زمان عجل الله گفتید... 💜💛💚💙❤💜💛💚💙❤💜💛💚💙❤ میخوانیم... شیره و جان کلامتان را... شاید فهمیدیم راه خدایی شدن دلهاتان را... شاید فهمیدیم راز زندگی حقیقی را...زندگی پر از شور رسیدن به خدا . شهید حججی: سعی کن یجوری زندگی کنی که خدا عاشقت بشه. اگه خدا عاشقت بشه خوب تورو خریداری میکنه.  اللهم عجل لولیک الفرج >>»محتوای اینجا : توصیه ها و وصیت نامه شهدا🌷
    • نه خب کجا بفرستم  همین جا یانه؟
    • بسم الله الرحمن الرحیم موضوع:بله برون/حاج حسین یکتا «به مدت:30دقیقه» Yekta_BalehBoron.mp3
    • خب حرفاشو چه جوری نشون بدم
    • عزیزم توی قسمت (پاسخ به این موضوع)ادامه ی رمانت رو تایپ کن.  
    • با صدای وحشت ناک ترمز بلند ماشین و کشیده شدن لاستیک روی اسفالت خیابون سره 10ثانیه کلی ادم وسط خیابون جمع شد  و یه همه همه به راه افتاد ماشالا همه هم کارشناس متخصص.راننده ک یه خانوم جوانه هول کرده و نمیدونه چیکارکنه چشمش چیزو که میدید نمیخواست باور کنه جسمه یه دختر درست جلوی ماشینش نقشه زمین شده بود فک نمیکرد اونقدر محکم ضربه زده باشه سریع و دست پاچه آمبولانس خبرکرد خودش هم پشت سر آمبولانس حرکت کرد  فکر و خیال مثل خوره به روحش افتاده بود اگه بهوش نمی اومد چی اگر مشکلی گریبان گیرش میشد چی اگه.....
      سالن بیمارستان خیلی شلوغ بود و همه با نگاه پرسشگرشون روی چهره مضطرب اون خانوم دنباله جواب بودن نگاهه همرو پس زد و پچ پچی دره گوشه مسئول پذیرش کرد چندتا پرستاری اومدن تا دختری که ماشین بهش زده بود رو به اتاق ببرن.پرستارای جوون دور تختش در حاله  تیمار کردنش بودند. با صدای مردونه ای که با صدای مضطربه زنانه ای درهم پیچیده بود به خودشون اومدن:سلام آقای دکتر وقتتون بخیر 
      دکتر فقط به حرکت دادن سرش اکتفا کرد و خودش رو مشغول گوش کردن ب صحبت های خانوم جوان مقابلش که با عجله و بی وقفه داشت تصادف رو شرح میداد نشون داد. 
      +:خانوم پویا میذارید ببینم چیشده یا قصد دارید تا نفس دارید حرف بزنید . بااین حرف تازه به خودش اومد سرش رو انداخت پایین و موهاشو زد زیر روسری : بله بفرمایید.
      دکتر بالای سره دختر رفت و معاینه کرد : خداراشکر چیزه خاصی نشده برای اطمینان بهوش ک اومد ببریدش عکس بگیره اگه شکستگی داره و یه سی تی اسکن من باید برم چندتا اتاق دیگه هم مریض دارم...فعلا 
      +:همه توانمو تزریق کردم تو پلک هام که بتونم تشخیص بدم چی شد همه چیزو تار میدیدم صدا ها مبهم میپیچید تو گوشم و بدنم درد میکرد تنها چیزی ک یادمه سرگیجم و صدای جیغم ک با صدای بوق که باهم برابری میکردند.
      اتاق رو برنداز میکردم اصلا شُکه نشدم کاملا واضخ بود کجام و چی شده یه پرستار جوون بالا سرم اومد : بهتری؟ بدنت درد میکنه؟ +: خیلی. -:اینم شانسه توعه مزخرف ترین دکتر الان شیفته ...یکم که بهتر شدی باید بری واسه عکس و سی تی اسکن. -:کسی ک زد بهم اینجاست؟  +:آره مثل ماهی دم کنده داره پر پر میزنه. برم بگم به هوش اومدی. 
      اینو گفت و سریع رفت تو راه روی بیمارستان خیلی نگذشت که یه خانوم شیک جوون سراسیمه وارد اتاق شد و افتاد رو صورتم و تو بوسه غرقم کرد و هی قربون صدقم میرفت متعجب نگاهش میکردم زور میزدم خودمو از شره بوسه هاش بیرون بکشم نفسم داشت بند میومد 
      +:خانوم داری خفم میکنی بلندشو بدنم درد میکنه 
      بالاخره منم موفق شدم که با انگشتی که پهلوش زدم به خودش بیارمش . و گفتم :ببخشید عمدی نبود داشتم میمیرم دوراز جون.
      -:خوشحالم که زنده ای! مرسی که زنده موندی
      یه لبخند کج و کوله تحویلش دادم. 
      +:اگه خودمو نجات نداده بودم که کشته بودینم
    • خوبه حداقل این تایپک ایجاد شد شما دوتا کل کل کنید ://////
    • پارت شصت و سه صبح زود همگی بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحونه دستِ جمعی راه افتادیم سمتِ دریا... خوشبختانه چندان جمعیتی اونجا نبود به خاطر همین خیلی راحت یه جای خوب پیدا کردیم و جاگیر شدیم.... سیاوش کلا تافته جدا بافته بود و آخرِ همه اومد... این احسانم عجیب رومخِ من بود...هراز گاهی که سرمو بلند میکردم متوجه میشدم که پرو پرو زل زده بهم! بی توجه بهش و برای فرار از دستِ نگاهاش زیر گوشِ سحر گفتم که با آنید بلند شن بریم این اطراف چرخی بزنیم.... انگار از خداشم بود که سریع دستِ آنیدم گرفت و دوتایی بلند شدن... نگاهِ سیاوشم برگشت رومن ولی بی توجه بهش رفتم سمتِ آنیدو سحر که منتظر بودن من کفشامو بپوشم... سه تایی از کنارِ دریا شروع کردیم به راه رفتن و هر از گاهیم چند تا عکس می گرفتیم... رسیدیم به یه جایی که تقریبا هیشکی نبود... سحر با ذوق آستیناشو زد بالا:پایه اید با ماسه های اینجا یه چیزی بسازیم؟ منو آنید نگاهی بهم انداختیم و آستینامونو زدیم بالا... مدتی همونطور مشغول بودیم ولی هرچی می ساختیم از یه طرف دیگه وا میرفت!....خوبه ما نرفتیم معمار شیم.... چند تا از همکلاسیامون با دیدنِ ما که داشتیم سعی میکردیم یه چیزِ بی سروتهو بسازیم، اومدن سمتون و اوناهم همراهِ ما مشغول ساختن خونه مثلا شنی شدن.... کم کم بقیه هم سرو کلشون پیدا شدو دسته جمعی مشغول شدیم... حدودِ یک ساعت بعد همگی با هیجان زل زده بودیم به خونه ای که به زیبایی با کمکِ هم ساختیم... البته بماند که این وسطش چقدر خراب شد و دوباره از نو کوبیدیمش!... خانم شجاعی با یه دوربین اومد و ازمون یه عکسِ دستِ جمعی گرفت که یادگاری بعد چاپش کنه بده بهمون.... دوباره بچه ها پراکنده شدن و این دفعه ماها رفتیم تو جنگل... مدتی همونطور مشغول گشت و گذار شدیم که سحرو آنید خواستن برگردن ولی من مخالفت کردم.... خیلی اون محیط بهم آرامش میداد خواستم کمی بیشتر بمونم حداقل آرامشِ الانو ذخیره کنم برای بعد که سیاوش دوباره خواست حرصم بده!...(کم داره دیگه!) سحرو آنید برگشتن پیشِ بقیه و من موندم تو جنگل...میدونستمم جک و جوونور داره ها ولی خب اهمیتی ندادم.... همونطور که داشتم راه میرفتم یهو یه نفر از پشت سرم جلویِ دهنمو گرفت... تاخواستم با تمامِ وجودم جیغ بزنم صدایِ آشنایی کنارِ گوشم بلند شد:سیاوشم آروم باش...
    • پارت شصت و دو در عرض یکی دومین باآنید سرو کلشون پیداشد.... سحر-چه عجب پیدات شد تو... -علیکه سلام...فکر نکنم خیلی وقت باشه شماهم رسیده باشید... آنید-یه نیم ساعتی میشه... -جا و اینا مشخص شده؟ سحر-آره ما سه تا تو یه اتاقیم...طبقه اول کلا اتاقاش برا دختراس طبقه دومم برا پسرا.... -‌خیلی خب بریم بالا که رسما دارم کَپَک میزنم... سه تایی باهم راه افتادیم سمت اتاق و بعد از اینکه کارام و انجام دادم رفتم حموم... وقتی که اومدم بیرون،سحر داشت لباس میپوشید... -کجا میری؟ --ما توراه شام خوردیم...میرم ببینم چیزی پیدا میشه بیارم براتو... بالبخند رفتم و محکم گونشو بوس کردم:فدایی داری... --خیلی خب تا پشیمون نشدم،رخصت بده برم... با خنده ازش جدا شدم و اونم رفت دنبالِ غذا... نشستم روصندلی جلوآینه و مشغول خشک کردن موهام شدم... آنید-سیاوش حرفی نزد؟ -چرا...دلیلشم گفت که چرا منو کشوند پیشِ خودش... --خب؟ -وایسا سحرم بیاد که یه بارِ برا جفتتون بگم... سری تکون دادو چیزی نگفت... مدتی بعد سحر بایه سینی برگشت... ازجام بلند شدم سینی رو ازش گرفتم:دستت طلا خواهری...حالا چرا توسینی دادن؟ درحینی که شالشو درمیوورد جواب داد:شرمنده که نصفِ شبِ...راستی آقای ایزدی رودیدم سراغتو گرفت که گفتم پیشِ مایی... سری تکون دادم و سینی رو گذاشتم رو زمین و همونجا نشستم... نگاهی به سحرو آنید انداختم که داشتن باچشمای ریز شده نگاهم میکردن... -چرا همچین نگاه میکنین؟ سحر-منتظریم دیگه... خنده ای کردم و درحالی که میگفتم چرا سیاوش منو کشوند پیشِ خودش،آروم آروم غذامم میخوردم.... سحر-ازوقتی این سیاوش اومده توزندگیت کلا همه چی ریخته بهم... شونه ای بالاانداختم:خودش گفت به زودی نیلا دستگیر میشه منم منتظر اون روزم... آنید-ولی سیاوش میگه نفرِ اصلی یکی دیگس... -بالاخره دیر یازود اونم دستگیر میشه...چه فرقی داره... دیگه حرفی نزدن و مدتی بعد یکی از کارکنای هتل اومدو سینی روگرفت... اونشب انقدر خسته بودیم که سه تامونم نفهمیدیم بعد از اینکه سرامون روگذاشتیم رو بالشت خوابمون برد...
    • پارت شصت و یک مدتی توهمون وضعیت گذشت که بالاخره خواب مهمون چشمام شد خوابم برد.....   سیاوش نگاهی به پشت سرم انداختم که همچنان همون ون مشکی تعقیبمون میکرد... سرعت ماشین رو کمی بردم بالاتر تازودتر برسیم به شهرو بتونیم از دستشون در بریم... سرم رو برگردوندم سمتِ الهام که خوابیده بود،برای اینکه اذیت نشه دستش رو گذاشتم رو پاهاش تا وقتی بیدار شد مثلِ اون دفعه توهم نزنه! گوشیم رو برداشتم و شماره نیلا رو گرفتم...آدمِ اصلی نبود ولی مطمئن بودم حرفام رو به اون کسی که میخواستم میرسونه.... بعد از خورد چند تا بوق صداش توگوشم پیچید... --سلام عزیزم.. -نیلا قبلا حرفامون رو زدیم... --هه...آره خب گفته بودی اون دختره ی بی همه چیز معشوقته... فرمون رو تودستم فشاردادم:بفهم داری راجبه کی حرف میزنی... صداش گرفته شد:توکه میدونستی دنیامو باتو ساخته بودم...چرا آخه اینکارو کـــ ... پریدم وسط حرفش:توعادت داری دنیاتو با همه بسازی نه؟!... پوزخندی زدم:من...شهاب..دیگه بازم بگم؟....منو تو وصله هم نبودیم و نیستیم...حسابِ دختری مثلِ الهام از تمامِ دخترای اطرافم جداست.... پس بهتره منو تو در حدِ همون همکار بمونیم....درضمن این گردن کلفتایی که افتادن دنبالمون بد جور رو اعصابن... میدونی که آدم قابلِ پیش بینی نیستم..بهترِ بهشون بگی دیگه نیان وگرنه اونوقت کاری میکنم که جز پشیمونی سودی برات نداشته باشه... صدای نفس های عصبیش به گوشم میخورد:اون ماشینِ آدمایِ من نیست... -من عادت ندارم حرفامو دوبار تکرار کنم...گفتنیا رو گفتم حرفِ دیگه ای نمونده...هشداری که بهت دادم یادت نره.... بلافاصله گوشیو قطع کردم...خوشبختانه الهام اونقدر خوابش سنگین بود که متوجه حرفامون نشه... با تحقیقی که شهاب انجام داده بود حدس الهام درست بود و آذر سبحانی که به عنوانِ منشی،تو شرکت کار میکرد جاسوس از آب در اومده بود...حالا حالا ها نمیشد چیزی رو لو داد چون همین آدم میتونست مشخص کننده این باشه که نفرِ سوم کیه؟!   الهام با سرو صدای هایی که میومد چشمام رو باز کردم... بادیدنِ آدما و مغازه های مختلفی که دوروبرمون بود صاف سرِ جام نشستم... ما کی رسیدیم به شهر؟! نگاهِ سیاوش برگشت رومن:وقتی بهت میگم باعث و بانی خیر شدم تاتو راحتر باشی نگو نه! چشمامو ریز کردم:من پیشِ دوستام از اینجا راحتر بودم... ابرویی بالاانداخت:جدا؟...چطوری مثلا؟ من بخوامم بااین خوب باشم خودش دندش میخاره! -اونش دیگه به خودم مربوطه... --شما دخترا همتون بچه اید... -توروخدا.....راس میگی؟....لابد شما پسرا خوبید که همتون ادعای بزرگی دارید... باغرور نگاهم کرد:شک نکن... -آره شک ندارم منتها تو خودشیفته بودنتون... --تمامتون لجبازیدو سرتق.... براق شدم تو صورتش:ما دخترا هرچی باشیم به پای اخلاقیات منحصــــر به فرد شماها که نمیرسیم!... با مسخرگی نگاهم کرد:هه... -هندل!... چپ چپ نگاهم کرد که منم با پوزخند رومو برگردوندم..... اصلا خاک برسرِ من که میخواستم این دیوِ سه سرو آروم کنم... یه دقیقه آفتابیه یه ساعت ابری....خیلی قاتی پاتی داره... یهو بایاد آوری اون ماشینِ که دنبالمون بود سرم رو برگردوندم عقب که دیدم اثری ازش نیست... --رفتن... با تعجب نگاهش کردم:چجوری؟ --همین قدر بدون که کسی دیگه دنبالمون نیست... آی من از این جوابای نصفه نیمش حرصم میگرفت...اونم دقیقا ازاین مسئله به نحو احسن استفاده میکرد!... پشتِ چشمی نازک کردم و سرم رو برگردوندم سمتِ شیشه.. مدتی گذشت که رفت اطرافِ دریا و همونجاها جلویِ هتل نگه داشت.... زودتر از خودش پیاده شدم که اونم متقابلا پیاده شد و چمدونمو از صندوق عقبِ ماشین داد... دیدم دوباره سوار ماشین شد...رفتم کنارش و زدم به شیشه ماشین.... با کمی مکث شیشه روداد پایین... -مگه نمیای بریم؟ --من جایی کار دارم...بعد که تموم شد برمیگردم... سری به نشونه تفهیم تکون دادم و بعد از خداحافظی رفتم تو لابی هتل و زنگ زدم به سحر...
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • Hani.ks

      شده اینقدر خسته باشی که فقط بخوای بخوابی اونم برای همیشه
      · 0 ارسال
    • زهرا عابد

      به نام خدا
      خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
      این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر
      آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
      ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر
      ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان
      ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !
      آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح
      مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر
      مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان
       مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر
      ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن
      با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر
      از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
      دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر
      این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
      این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر
      دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
      با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر
       قیصر امین پور
      منبع:بیتوته
      اللهم عجل لولیک الفرج
      خدانگهدار...یا حق✋
      به تالار عطر نرگس سری  بزنید😊🤗🌷🌷🌷🌷🌷🌷
      · 0 ارسال
    • p_kh

      رمان دو راهی بین ماندن یا نماندن رو دنبال کنید💖💖
      · 0 ارسال
    • زهرا عابد

      به نام خدا
       
      اي آنکه در نگاهت حجمي زنور داري
      کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟
      چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي
      اي آنکه در حجابت درياي نور داري
      من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟
      برعکس چشمهايم چشمي صبور داري
      از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما
      کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري؟
      در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت
      کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري
      منبع:بیتوته
      التماس دعای فرج...
      بدرود✋🌷
      · 0 ارسال
    • nima.slm00

      دلم گرفت.
      نمیدونم چرا. نمیدونم چجوری و حتی نمیدونم از چی و از کی.
      فقط اینو میدونم که یه چیزی باعث شده دلم بگیره. یعویی هوایی شدم.ولی نمیدونم هوایی چی و کی.
      این چه حسیه؟
      کاش یکی باشه که بشه باهاش حرف زد.
      نگار؟ دلم برات تنگ شده خواهری. دلم برای همتون تنگ شده.
      · 0 ارسال
  • برترین مشارکت کنندگان

  • موضوع ها

×