تالار ها

  1. کتاب

    1. 30
      ارسال
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
    2. 1
      ارسال
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  2. کتاب صوتی

      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  3. درسی و دانشجویی

      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  4. آموزش

      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  5. فرهنگ و هنر

      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
    1. 2
      ارسال
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  6. سینما و تئاتر

      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  7. مذهبی

    1. 1
      ارسال
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
    2. 1
      ارسال
  8. عکس

      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  9. موبایل

      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
    1. 1
      ارسال
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  10. اخبار

      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  11. عمومی

      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
    1. 2
      ارسال
  12. بازارچه

      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  13. نودهشتیا

      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  14. جزیره گمشده

    1. سطل زباله

      تمامی تاپیک ها بعد از حذف به این قسمت منتقل میشوند ! ( به جز قسمت کتاب )

      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  • advertisement_alt
  • advertisement_alt
  • advertisement_alt


  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • سئو محلی یا Local SEO چیست ؟   منظور از سئو محلی ( Local SEO ) توجه به هوشمند تر شدن موتور های جستجوگر و نتایج جستجو آن ها نسبت به موقعیت جغرافیایی کاربران است. Local SEO و یا سئو محلی و جغرافیایی به عملیاتای در نتایج جستجو محلی موتورهای جستجوگر گفته می شود. در طول این سال ها سئو محلی و جغرافیایی بسیار افزایش یافته است زیرا کاربران با جستجو عبارات به صورت جغرافیایی نتایج بهتری را در موتورهای جستجوگر دریافت می کنند. به طور مثال خانواده ای را در نظر بگیرید که در منطقه میرداماد تهران به دنبال رستوران می گردند ، مطمئننا آنها با جستجو عبارت رستوران و یا رستوران در تهران به نتیجه مورد نظر خود نمی رسند اما اگر کلمه کلیدی رستوران در میرداماد تهران که یک کلمه جغرافیایی است را جستجو کنند لیستی از گوگل بیزینس ( Google Business ) گوگل بیزینس ابزار بسیار مناسبی برای انتخاب عنوان صفحه با کلمه کلیدی جغرافیایی صفحاتی که عناوین آن ها شامل کلمات کلیدی جغرافیایی است رتبه بسیار بهتری در نتایج جستجو محلی دریافت می کنند، به طور مثال در هنگامی که یک کاربر کلمه را در گوگل جستجو می کند اگر مرورگر موقعیت کاربر را در تهران شناسایی کرده باشد صفحاتی که عناوین آنها شامل کلمه تهران می باشند شانس بسیار بهتری برای دریافت جایگاه مناسب تر دارند، مانند طراحی سایت تهران و یا طراحی سایت در تهران.
    • با صدای زنگ ساعت از خواب پرید . ساعت هفت صبح بود .به زحمت از جایش بلند شد و نشست اما همچنان پتو را سفت به دور خود پیچیده بود . مادر خواب بود و خرخر میکرد.دلش میخواست کمی بیشتر بخوابد اما کار های زیادی برای انجام دادن داشت . موهایش را از پشت بست و به سمت سرویس رفت . صورتش را شست و به اتاق برگشت . تختش را کمی مرتب کرد و به سمت پنجره ی اتاق رفت .گوشه ی پرده را کنار زد و مشغول تماشای منظره ی دل نشین و باران زده ی شهر شد . خیابان های باران خورده ی شهر و آسمان صاف برای قدم زدن های دونفره جان میداد اما...امان از تنهایی...!
      تابلو های خاک خورده و قدیمی مغازه ها براق و تمیز شده بودند و آواز گنجشک ها بر سر شاخه ی درختان روح و روان آدمی را نوازش میکرد مشغول لذت بردن از این منظره ی دوست داشتنی بود که ناگهان به یاد دیشب افتاد ..به یاد آن ساختمان دو طبقه . با کنجکاوی بیشتری به سمت پنجره ی تک و تنهای ساختمان خیره و در کمال تعجب با صحنه ی عجیبی مواجهه شد . پرده های کشیده ی اتاق و مردی که مانند دیشب پشت پنجره نبود... کجا می توانست رفته باشد؟ چرا باید بعد از دوسال یک شبه آن هم در یک شب بارانی غیبش میزد و پرده های اتاق را می کشید ؟ شاید برای مدت کوتاهی به سفر رفته باشد یا شاید هم به نقطه ی دیگری از شهر نقل مکان کرده باشد... چقدر بد میشد اگر او دیگر باز نمی گشت تا بعد از ظهر ها و در شب های بارانی دود سیگارش را به رخ تن بیمار شهر بکشد؟؟ علی رغم فاصله ی زیادی که میان او و پنجره بود همیشه حس عجیبی به آن داشت .نمیدانم شاید احساس نزدیکی.. یک صمیمیت کوچک آن هم از راه دور صرفا بخاطر حس مشترکی که بین خودش و آن نقطه از شهر احساس میکرد...بخاطر تنهایی.
      سرش به زیر انداخت و پرده را کشید. سعی کرد تا بر روی موضوعات مهم تری تمرکز کند و چه چیزی میتوتنست مهم تر از ملاقات با دکتر بهداد باشد؟ ساعت هفت و نیم صبح بود . یک ساعت و نیم دیگر تا رسیدن دکتر بهداد فرصت داشت باید حرف هایش را راست و درست میکرد اما قبل از هر چیز به یک صبحانه ی مفصل نیاز داشت تا از فرط گرسنگی از پا نیفتد. ******ا روی صندلی کنار تخت فرهاد نشسته بود و چرت میزد . هر چند دقیقه یکبار دستش را روی پیشانی فرهاد می گذاشت تا درجه ی حرارت بدنش را بسنجد. دیگر نای نشستن نداشت . یک شب تا صبح را بی وقفه بیدار مانده بود آن هم بخاطر تنها پسرش، پسری که دیگر هیچ علاقه ای به او نداشت . پلک هایش میسوخت  و آب دهانش را به زور قورت میداد . سرش را روی لبه ی تخت گذاشت و به ساعت دیواری نگاهی انداخت . ساعت هفت و چهل دقیقه صبح بود . بی اختیار پلک هایش سنگین شد و رفته رفته به خواب عمیقی فرو رفت . گل آقا که تمام این مدت مشغول مرتب کردن اتاق فرهاد بود با سر و وضع نا مرتبی از اتاق خارج شد . آنقدر خسته بود که نای راه رفتن نداشت . دست هایش را بالا آورد و در هم قفل کرد . کش و قوسی به کمرش داد و به سمت اتاقی که فرهاد در آن خوابیده بود رفت . در را به آرامی باز کرد و وارد شد. چهره ی پدر فرهاد از خود فرهاد خسته تر به نظر میرسید . خودش نیز وضعیت مناسبی نداشت ، با دیدن این صحنه طاقت نیاورد ساعت رو میزی را برداشت و روی ساعت نه کوک کرد و بی حال روی زمین دراز کشید . ******ا مقابل آینه ایستاده بود و موهای بلند و مشکی اش را می بافت .همیشه موهایش را دم اسبی می بست و آنها را می بافت .کش موی صورتی و گلدار کوچکی را به انتهای بافت مویش بست و خود را در آینه برانداز کرد . چرخی زد و نزدیکتر رفت و به دخترک خیالباف داخل آینه خیره شد ؛ به چشم های عسلی ، بینی کوچک و صورت سفیدش که لبخند های دخترانه اش را با چال عمیقی تزیین میکرد .محو تماشای خودش بود و از زیبایی های دخترانه اش لذت میبرد . از داخل آینه مادر را دید که روی تخت نشسته و با نی مشغول نوشیدن شیر کاکائو بود و به او نگاه میکرد . او بعد از سالها رنج و تحمل بیماری عصبی اش توانسته بود یک قوطی شیرکاکائو را به دست بگیرد و این موضوع هردویشان را خوشحال میکرد. هستی از توی آینه برایش دست تکان داد و گفت:
      هستی- سلااااااام...نفس من چطوره؟؟
      مادر همانطور که نی به دهان داشت لبخندی زد و قطره ای شیر کاکائو از گوشه ی لبش سرازیر شد.
      هستی- مواظب باش لباست و کثیف نکنی عزیزم
    • ساعت 9:14 دقیقه شب را نشان می داد . لعیا رفته بود.هستی مانده بود و سکوت یک اتاق که تنها با صدای تیک تاک ساعت و نم نم باران پر میشد.
      مادر بیدار بود و با بند پیراهنش ور میرفت .هستی کنار پنجره نشسته بود و ساختمان های اطراف را تماشا میکرد. منظره ای بسیار دیدنی اما به چشم هستی کمی دلگیر .از طبقه ی چهارم ساختمان میشد نمای بزرگی از شهر را دید اما چشم های هستی تنها یک خانه را زیر نظر داشت. یک خانه و یک پنجره، همان پنجره ای که هرروز مردی منزوی و غمگین پشت آن مینشست و در شب های بارانی دود سیگارش صفحه ی خاک خورده ی پنجره را می پوشاند. امشب دیگر اثری از آن مرد نبود .نه دودی و نه سیگاری .تنها چیزی که به چشم می آمد پنجره ای تک و تنها میان دیوار سنگی یک خانه ی دو طبقه بود . با دیدن فضای خالی پشت پنجره تعجب کرد .مگر میشد؟؟ امکان نداشت شب های بارانی پشت پنجره خالی باشد. عادت کرده بود هر شب بعد از رفتن لعیا بنشیند و به آن مرد خیره شود .انگار بعد از لعیا این مرد تنها همدردی بود که با دیدن آن دیگر احساس تنهایی نمیکرد .همچنان در عالم خودش بود که با صدای مادر به خودش آمد
      مادر- هس..تی..
      هستی برگشت و با حالت دگرگونی به مادر خیره شد 
      هستی- جانم مامان چیشده؟ چیزی میخوای؟؟
      مادر- آب...آب میخوام
      هستی به سرعت رفت و لیوان آب را به دست مادر داد 
      هستی- یکم دیگه صبرکن عزیزم الان شام میارن
      مادر- چی؟...چی میدن؟
      هستی همانطور که یقه ی لباس مادر را درست میکرد گفت
      هستی- نمیدونم به گمونم شامی با سالاد باشه.دوست داری؟
      مادر- هوووممم...ها میخورم
      و لیوان آب را به هستی داد. هستی با گوشه ی آستینش دور لب های مادر را خشک کرد. باقی آب ها را در گلدان شمعدانی ها خالی کرد و همانجا کنار پنجره نشست . پشت پنجره هنوز خالی بود . 
      تلفن همراهش را روشن کرد و به آلبوم موسیقی رفت .هوس فال آهنگ کرده بود .چشم هایش را بست تا برای آن شب بارانی  آهنگی خاطره انگیز انتخاب کند
      هستی- یک..دو..سه..
      و انگشتش را روی پخش تصادفی آهنگ فشار داد. از شنیدن آهنگ به وجد آمد
      هستی- چقدرم مرتبط بود...ایول
      آهنگ را از اول پخش کرد .بازهم چشمهایش را بست و سرش را به پنجره تکیه داد و همراه با آهنگ زمزمه کرد:
      دوباره نم نم بارون،صدای شرشر ناودون
      دل بازم بیقراره
      دوباره رنگ چشات و، خیال عاشقی باتو
      این دل آروم نداره نداره نداره
      شبامو خواب نوازش، دوباره هق هق و بالش
      گریه یعنی ستایش
      ستایش تو و چشمات،دلم هنوز تو رو میخواد
      دل بازم پر زده واسه عطر نفس هات
      اتاقم عطرت و داره، دلم گرفته دوباره
      کار من انتظاره
      یه عکس و درد دلامون، میریزه اشک چشامون
      غم تمومی نداره نداره نداره
      صدای باده و کوچه، داره تو خونه میپیچه
      قلبم آروم نمیشه
      بغل گرفتمت انگار ، دوباره خوابه و تکرار
      باز نبودی و من تکیه دادم به دیوار
      ستایش یعنی دیوونگی ها
      شبیه حس خوبه تو دل ما
      نگاه کن تو چشای بی قرارم
      چقدر این لحظه ها رو دوست دارم
      تصور میکنم پیشم نشستی
      چقدر خوبه چقدر خوبه که هستی
      ستایش یعنی این حسی که دارم
      نمیتونم تو رو تنها بذارم ......... **********ا
    • سپس ادامه داد:
      پزشک- در این مورد هرچی بیشتر اون و آزاد بذارین به ضرر خودش تموم میشه 
      پدر- اما آقای دکتر اگه اجازه ی این کارو نداد چی؟ اون قبلا یکبار تهدید کرده که اگه یکبار دیگه کسی به بهانه ی معاینه وارد اتاقش بشه بهش حمله میکنه 
      پزشک- نگران نباشید آقای ارجمند. برای هر مشکل راه حلی وجود داره .من درک میکنم شما چقدر نگران تنها پسرتون هستید....بنظر من فقط یک راه وجود داره
      پدر- چه راهی؟
      پزشک- اینکه خود فرهاد رو پیش یک روانپزشک ببرید
      پدر- این که بدتره ، اون اصلا هیچ جایی نمیاد . حتی شده یک روز تمام از اتاقش بیرون نیومده.
      گل آقا- اگر هم بیرون بیاد واس دیدن ما نیست که ، خدا این دستشویی رو آباد کنه که اگه بیرون بیاد فقط بخاطر .....
      پزشک- منظورم رو نگرفتید چی گفتم . منظورم این بود که تا وقتی که همین طور ضعیفه و قدرت مقاومت نداره به آسایشگاه منتقل کنیم .
      پدر با بغض گفت:
      پدر- یعنی پسرم و ببرم تیمارستان؟؟
      پزشک- این چه حرفیه ، آسایشگاه هست نه تیمارستان ...اینقدر راجب این مسائل فکر بد نکنید . پسر شما تنها برای چند مدت بستری میشه و شما میتونید هر روز بهش سربزنید حتی شب ها کنارش باشید . اونجا پزشکان با تجربه ای مثل دکتر بهداد حضور دارن و ازشون خوب مراقبت میکنن . عروس عزیزم لعیا هم یکی از بهترین پرستاران بیمارستان هست. هرچیزی هم بخواد براش فراهم میکنن.
      گل آقا- آقا، بنظر من حق با آقای دکتره، اگه یه مدت بستری بشه و حالش خوب بشه خیلی بهتر از اینه که یه عمر اینجا زجر بکشه و ما نتونیم کاری براش انجام بدیم .
      پدر آهی کشید و گفت: 
      پدر- باشه...هرکاری که درسته همون کارو انجام میدیم
      پزشک- خوبه. خوشحالم که موافقت کردین
      گل آقا- کی باید ببریمش ؟ 
      پزشک- هرچی زود تر بهتر...فردا صبح اول با آسایشگاه تماس بگیرید و هماهنگ کنید بعد اگر تونستین ببرینش در غیر این صورت آسایشگاه در کار انتقال به شما کمک میکنن.
      پدر- خیلی ممنون.... لطف کردین 
      پزشک- تنها وظیفم رو انجام دادم ..خب من دیگه باید برم .
      وسایلش را برداشت و آماده رفتن شد. کارتی را جیب کتش بیرون آورد و گفت:
      پزشک- این شماره آسایشگاه هستش. با اولین شماره همراهش که تماس بگیرید میتونید مستقیما با خود دکتر بهداد صحبت کنید.
      پدر کارت را گرفت و به گل آقا داد و از پزشک تشکر کردند و او را تا دم در بدرقه کردند.
    • **********ا روی صندلی کنار تخت فرهاد نشسته بود و به قطره های سرم خیره شده بود . دکتر در حال معاینه ی فرهاد بود. فرهاد به اتاق پدرش منتقل شده و روی تخت خوابیده بود . پدر بی تاب و نگران دست روی پیشانی اش گذاشته بود و هر از گاهی نگاهی به گل آقا می انداخت. گل آقا هم دست برروی شانه اش می گذاشت و میگفت : آقا نگران نباشید حالش خوب میشه.
      اما او نمی توانست نگران نباشد ، نمی‌توانست با موضوعی که سالها مانند بختک گریبان گیر خانواده شده بود کنار بیاید . دلش می خواست زمان به عقب برگردد تا بتواند یکبار،فقط یکبار دیگر خنده های فرهاد را ببیند. چشم هایش را بست و آه کشید .گل آقا دست هایش را در هم قفل کرد و سر به زیر انداخت . پزشک کار معاینه را تمام کرد و عینکش را از روی صورتش برداشت 
      پزشک- آقای ارجمند
      پدر- بله دکتر
      پزشک- من ایشون رو کاملا معاینه کردم . تمام مشکلات ناشی از فشار عصبی زیاد و مداوم بوده . متاسفانه ایشون در وضعیت جسمانی مناسبی قرار ندارن و اگر این وضع همینطور ادامه پیدا کنه ......
      پدر با نگرانی پرسید: 
      پدر- آقای دکتر من باید چکار کنم ؟ 
      پزشک- باید خیلی مراقبش باشید. ایشون نه تنها از نظر جسمانی بلکه از لحاظ روحی در وضعیت خطرناکی قرار داره . اون و تحت نظر بگیرین حداقل برای اینکه وضع روحیش بدتر نشه یه مدت هرکاری که میخواد رو براش انجام بدین .
      پدر با تاسف سری تکان داد و گفت :
      پدر- راستش آقای دکتر من همین کارو کردم که فرهاد به این روز افتاد 
      پزشک تعجب کرد:  متوجه منظورتون نمیشم 
      پدر- مطمئنم تنها چیزی که عذابش میده خاطره ی دو سال پیشه .اگه اون اتفاق لعنتی نمیفتاد پسرم اینقدر عذاب نمی کشید.
      پزشک- یعنی میخواین بگین که تمام این تنش ها و گوشه گیری هاش مربوط به یک خاطره ی دردناک هست؟
      پدر- بله ...داستانش مفصله
      پزشک- چرا اون موقع به این مشکل رسیدگی نکردین.توی این دوسال حتی یکبار هم به پزشک یا روانشناس اطلاع ندادین؟
      پدر- البته که این کارو انجام دادم اما فرهاد اونقدر عصبانی شده بود که حتی اجازه نداد وارد اتاقش بشه . از اون موقع به بعد به هیچکس اجازه رفت و آمد رو به اتاقش نمیده حتی با من هم صحبت نمیکنه.
      گل آقا- فقط بعضی وقتا من غذاشو براش میبرم که بیشتر وقت ها هم دست نخورده برمیگردونه اما این سه روزه حتی به من هم اجازه نمی داد وارد اتاقش بشم.
      دکتر به چهره ی خسته ی فرهاد نگاهی انداخت و دیگر چیزی نگفت. پس از کمی فکر کردن رو به پدر کرد و گفت:
      پزشک- هر جور که فکر میکنم به این نتیجه میرسم که لازمه حتما به یک روانپزشک اطلاع بدین.
    • رمان آنجا و دیداری دوباره داستان شخصیت اصلیه که با فلش بک های ممتدی داستان روایت میشه ژانرش عاشقانه و غمگینه و تقریبا به سبک قدیمیه شخصیت اصلی داستآن یک پسر جوان و دختری اصیل از یک طایفه ی قدیمی روستایی است و داستان دو راوی داره .
    • ماشین روداخل حیاط پارک کردم همراه لینداپیاده شدیم اون پشت سرمن میومد واردخونه شدم مثله همیشه خنده های بابادلبری های مامان تمام خونه روپرکرده بودومن عشق میکردم وقتی میدیدم مادروپدرم انقدبهم وابسته ان وعاشقن...یه سرفه ی الکی کردم ومامان که خودش روروی باباخم کرده بودبه خودش اومدودرست ایستاد صداصاف کردوگفت:جونم جیگر.لبخندزدم وگفتم:سلام عرض شد...ببخشید مزاحم اوقات شریفتون شدم اماباید بگم که مهمون دارین وازجلوی لینداکه سرش روانداخته بودپایین رفتم کنار.
      لینداسرش رواوردبالاوگفت:سلام،ببخشید مزاحمتون شدم.مامان مات چهره ی لیندابود اومدجلو صورتش رونوازش کردوزمزمه کرد:صحرا.!لینداهم داشت نگاهش میکردمامان گفت:چقدرشبیه صحراست حسین...مگه نه؟
      بابادست جیب جلواومدگفت:بهتره خودت روکنترول کنی عزیزم...روبه لینداگفت:سلام دخترم...چراایستادی بیابشین وازجلوش کناررفت.لیندابهم خیره شدوهمراه مامان بابارفتن ونشستن منم کنارباباروبه روی لیندانشستم.
      مامان گفت:میشه خودت رومعرفی گلم؟لیندالبخندزدوگفت:لینداخانی هستم.مامان سرتکون دادوبه من نگاه کرد
      گفتم:راستش مامان قضیه مفصله باید تعریف کنم.................وقتی همه چیزوتعریف کردم مامان گفت:چه دوست بیشعوری.گفتم:الانم تاباهاتون درباره ی این قضیه حرف بزنم وباشمامشورت کنیم.
      بابایکم فکرکردوگفت:خوب ببین دخترم همون طورکه اراس گفت صلاح نیست توی کوچه خیابون باشی وخونه ی دوستت زندگی کنی...پس به نظرمن تابهترشدن اوضاع زندگیت میتونی اینجابمونی البته نظرمنه نظرشادی رونمیدونم وبه مامان زل زد.
      مامان که داشت به لیندانگاه میکرد گفت:چی ازاین بهترکه دخترقشنگم اینجابمونه،هم من روزاتنهانیستم هم لینداتامدتی تکلیفش روشنه...چه طوره گلم دوس داری؟
      لینداگفت:ازلطفتون ممنونم امانمیتونم که زحمت بندازم گردنتون.باباگفت:زحمت نیست که من هم خوشحال میشم یه دخترتوخونم داشته باشم که باباصدام بزنه.لیندالبخندی به حرف بابازدوگفت:باشه قبول اماباید بزارین من کارکنم وخودم پول توجیبیم رودربیارم.باباسرتکون دادوگفت:چه کارهایی بلدی؟لیندایکم فکرکردوگفت:عکاسی نقاشی هرچی...باباگفت:من توی پاساژ......یه مغازه لباس فروشی دارم اگه بخوای میتونی اونجاکارکنی.
      لیندا به فکرفرورفت وگفت:قبوله.بابالبخندی زدوگفت:فقط میمونه معرفی که اگه توی مهمونی جایی دیدنت من توروبه عنوان دختردوستم معرفی میکنم.چه طوره.
      لیندا گفت:خوبه....ببخشید تروخدازحمت دادم.مامان گفت:این چه حرفیه اگه قراره اینجاباشی باید خجالت وکم رویی روبزاری کناردرضمن من دوست دارم مامان صدام کنی باشه.
      لیندااروم گفت:باشه...فقط من وسایل هام خونه ی ژیلاست.گفتم:بعداظهری باهم میریم میاریم.اونم دیگه هیچی نگفت.
    • ماشین روپارک کردم وبه طرفش برگشتم...دیدم خودش داره پیاده میشه هیچی نگفتم.کنارم ایستادوباهم به طرف رستوران حرکت کردیم...باحاله ها یه زن به همین قشنگی وظریفی داشته باشی که قدش تا سینه ات باشه.به این حرف وفکربچه گونه ام پوزخندی زدم وباهم واردرستوران شدیم تقریباشلوغ بود دختررفت سمت میزی که کناردیواربود وبه من نگاه کرد منم رفتم سمتش وهمون جانشستیم بعدیه پنج دقیقه یه ربی گارسون اومدسفارش هاروگرفت ورفت...پرسیدم:بهترنیست یکم ازخودت بگی تابهترهم دیگه روبشناسیم...؟
      نگاهم کرد لب های صورتی رنگ قلوه ایشو بازبون خیس کردوگفت:خوب...من لینداخانی هستم دانش جوی رشته ی عکاسی که ادامه نمیدم چون حوصله اشوندارم بعد دیگه هیجده سالمه وازغذای ته چین مرغ لازانیاوخورشت کرفس خوشم میاددوست دارم،رنگ مورد علاقه ام خاکستری طوسی دیگه ازگل یاس خوشم میادودیگه همین.
      خندیدم وگفتم:خوب منم آراس رهادهستم دانشجوی رشته ی وکالت هستم،۲۳سالمه ازغذای قورمه سبزی وکوفته تبریزی خوشم میاد،رنگ سورمه ای رودوست دارم،گل رزروهم دوست دارم.
      لیندا(دختر)باخنده سرتکون دادوگفت:خوبه الان کاملاباهم اشناشدیم.
      بعدچنددقیقه سفارش هارواوردن وبی حرف مشغول غذاخوردن شدیم...زیرچشمی نگاهش میکردم وهواسم بهش بود.راستش باخودم فکرمیکردم اصلا بلدنیست ازچنگال استفاده کنه امااشتباه میکردم.اون ازمنم باکلاس ترمیخورد...قاشق برنج روگذاشت تودهنش واروم وبی عجله شروع به جویدن کرد لبهاش جمع شده بودن وتکون میخوردن خیلی ظریف وخانومانه داشت غذامیخوردطوری که فک میکردم یه اشراف زاده است وتهرانیه اصیله...بی خیال اون همه جذابیت وزیبایی مشغول غذاخوردن شدم.


      وقتی تموم شد باهم بلندشدیم واون گفت:ببخشید من پول ندارم خودت باید حساب کنی.اخم هام رفتن توهم وگفتم:اصلاچه معنی داره وقتی یه خانوم بایه اقاست خانوم توهرچیزی دست توجیب بشه...شمابرومنم میام اینم سوئیچ ماشین.به سوئیچ خیره موندوگفت:فک نمیکنی یکم برای اعتمادکردن زوده؟
      گفتم:خوب نکنه میخوایی توی این سوزسردبیرون وایستی؟بعدشم من ادم شناس خوبی ام.اونم بالبخندکلید روازم گرفت وارواروم راه افتاد...نگاهش کردم یه پالتوی خاکستری که تایه وجب بالای زانوش بودیه شال طوسی ویه شلوارمشکی به همراه نیم بوت های مشکی خوش استایل وخوش تیپ بود چشم ازش گرفتم وبعدحساب کردن پول غذاازرستوران زدم بیرون.سوارماشین شدم وگفتم:الان میریم خونه ی مابعدتصمیم میگیریم چه کاری میتونیم بکنیم.اونم سرش روانداخت پایین وگفت:من واقعاشرمنده ام تودردسرانداختمت.
      لبخندزدم وگفتم:خودم دوست دارم کمکت کنم چون مثله خواهرمی...چهرت خیلی شبیشه.
      نگاهم کردوگفت:مگه الان نیست؟یه اه کشیدم وگفتم:نه صحرا وقتی هشت سالمون بودهوی دریاغرق شدومرد...دوقلوبودیم.
      تاسف بارگفت:وای چه بد،ببخشید متاسفم.گفتم:چراببخشمت دیوونه توکه کاری نکردی حالاهم ولش کن این حرف هارو فقط بگواماده ای؟اونم فقط سرش روتکون دادومنم حرکت کردم به سمت خونه.
    • نگاهش کردم وگفتم:ببین بایدیه چیزی بهت بگم...راستش من،اونی که فک میکنی نیستم من توهمین جوری سوارماشین کردم قصدم اصلا بدنبود.
      دخترگفت:نگه دار.گفتم:ولی میخوام کمکت کنم.بلندترگفت:میگم نگه دار.گفتم:ببین چی میگم بعدپیاده شو.
      بلندترگفت:گفتــم نگه دار.ملایم ترگفتم:ببین دخترجون من به خاطرخودت میگم حیف تباه شی وباطناب پوسیده وفکرمزخرف یه ادم زندگیت روسیادکنی وایندات روتباه کنی.
      جیغ زد:به توچه نگهدارگفتم...میخوام پیاده شـــــــــم.
      اعصابم ریخت به هم ودادزدم وگفتم:بتمرگ سرجــات...اِ،زبون خوش حالیت نمیشه بایددادبزنم.ماشین وکنارخیابون نگه داشتم وبرگشتم به طرفش وبه قیافه ی ریزش یه پوزخندزدم وباهمون لحن گفتم:تواصلا به این فکرکردی که مرد یعنی چی؟به این فکرکردی ش.......یه مردیعنی چی؟اصلا تومیتونی بااین هیکل ریزت دووم بیاری.اگه یه نفراومددنبالت وبعدشدن ده نفرچی اونوقت چیکارمیکنی...فک کن الان ازماشین من پیاده شدی وسواریه ماشین دیگه شدی اونوقت چی میشه خودت دوست داری ایندات تباه شه...من میخوام کمکت کنم نمیخوام به راه بدکشیده شی.
      دخترباچشمای اشکی زل زده بودبهم وخودشوتوی صندلی جمع کرده بود پرسیدم:چندسالته؟اروم گفت:یه هفته ی دیگه میرم تونوزده.یه پوزخندزدم گفتم:نی نی کوچولو.اخم کردوگفت:من کوچولونیستم توبس که دیلاقی منوکوچیک میبینی.ابروهام روانداختم بالاونگاش کردم که باحرص گفت:چیه...نگامیکنی.اصلامگه نگفتی میخوای کمک کنی پس چرازل زدی بهم.ماشین روراه انداختم وگفتم:باید بریم خونه ی ماباپدر ومادرم صحبت کنیم.دخترگفت:چی...بیام خونه شما؟عمــــــرا.چپ چپ نگاهش کردم که گفت:خیلی خب بابا....الان داری کجامیری؟
      گفتم:رستوران یه چیزی کوفت کنیم گشنمه...اونم هیچی نگفت ومنم به سمت مکان موردنظر گازدادم.
    • ابروهام رفتن بالاوفک کردم داره باتلفن حرف میزنه امایکم که گذشت گفت:سوال من جواب نداشت...؟
      به طرفش برگشتم وگفتم:چی...چی خیلی دردداره؟دخترکه نم اشک توی چشم هاش دیده میشد گفت:همون دیگه رابطه ی ج.....ی.
      جووووونم....این چی گفت؟رابطه چیه...رابطه کدومه...اخم هام ناخوداگاه رفتن توهم واول خواستم ماشین ونگه دارم تاپیاده شه ولی کنجکاویم باعث شد اول این کارونکنم وبعدبه دروغ که منم هستم جوابش وبدم تابعدکه ازش بپرسم چرامیخواداین کاروبکنه.
      زیرچشمی نگاهش کردم وگفتم:چرامیپرسی وقتی مجبوربه این کاری...فک نکنم دیگه برات مهم باشه که دردیانه.
      دخترگفت:اماحقمه که بدونم.کلافه چشم هاموتوی کاسه چرخوندم وگفتم:برای باراولی ها....باراولته...؟
      قطره اشکش ریخت گفت:اره اما من اهلش نیستم،مجبورم....مجبورم کردن من خودم نمیخواستم این طوری بشه. سریع حرفوروهواگرفتم وگفتم:کی،کی مجبورت کرده...یاچرامیخواداین کاروبکنی؟
      دخترنگاه عمیقی بهم انداخت وگفت:نمیدونم چرادارم بهت اعتمادمیکنم ولی دلم میخوادبه یکی بگم درددلم رو...سه سال پیش وقتی منوخانواده ام تورفاه بودیم کم کم فهمیدیم پدرم معتادشده ازتریاک بگیر تاموادهایی که دوزبالایی دارن ازهمه نوع نوشیدنیه الکلی هم استفاده میکرد،درعرض یه سال همه چی مونو خونه کارخونه شرکت همه چی روازدست دادیم...پدرم کارخونه ی لوازم ارایش ولوازم بهداشتی داشت به خاطراعتیاد همه چی شوازدست دادومجبورشد پول قرض کنه اما اون مرده گفته بود باید پول رودوماهه بده واگه دیربشه مادرم روقمارمیکنن پدرم صدملیون گرفت تا بتونه یه خونه بخره ونتونست پولو دوماهه بده وسرمادرم قمارکردن وپدرم مادرم روباخت وقرارشد فردابیان مادرم روببرن امامادرم دیگه هیچوقت ازخواب بیدارنشدکه بخوان ببرنش مادرم به خاطرغم وغصه ی زیادتوخواب سکته کرده بود ومرده بود.....وقتی مردقضیه روفهمید انقدتوسرپدرم خوند وزورش کرد تا منو بگیره اما پدرم راضی نمیشد خیلی دوسم داشت واین جریان گذشت تا دوروزپیش که پدرم اومدگفت وسایلم روجمع کنم فرداگودرز میاددنبالم انگاریه سطل اب یخ ریختن روسرم وتصمیم گرفتم ازخونه فرارکنم شب وقتی پدرم نشه بود وهواسش به هیچی نبود همراه باوسایل زروریم زدم ازخونه بیرون ورفتم پیش دوستم ژیلا اونم بهم گفت این پولایی که دستمه بالاخره تموم میشه واون وقته که باید کارکنی وبهم گفت هیچی مثله این کارپول خوبی نداره وانقدتوسرم خوندکه قبول کردم والانم اینجام.
    • خونه ی بزرگ وقشنگی بوداما برای من مثله قفس بودبرای پرنده ای که به زوروادارش کردن به موندن.
      **********************
      اراس:
      روزجمعه بودمن انقدبه بچه ها التماس کردم که بریم بیرون خسته شدم...همه پکرودپرسن حال خودمم چندان خوب نیست ولی خوب....ولش کن اعصابم میریزه به هم.
      داشتم راه خودم رومیرفتم که یکم جلوتریه دختر ریزه میزه رودیدم...باخودم فکر کردم تهرون پرگرگه واین دخترهم که ازاین فاصله زیباییش منوشگفت زده کرده پس بهتره سوارش کنم وتایه جایی برسونمش چون ممکنه سوارش کنن به عنوان تاکسی بعد یه بلایی سرش بیارن.
      بهش رسیدم وزدم روترمز دخترنگاه بهم کرد،اب دهنم روقورت دادم وباخودم گفتم:این دخترحوری موری چیزیه چون یه ادم تااین حدنمیتونه هم خوشگل باشه هم جذاب باشه هم تودلبرو.
      گفتم:جایی میری برسونمت.دختره یکم نگاهم کردونشست جلو...بی حرف به جلوخیره شدمنم شونه بالاانداختم وحرکت کردم.
      پنج دقیقه بعد که من هی میگفتم الان میگه کجاپیاده میشم گفت:خیلی درد داره...؟!
    • اردلان بی تفاوت گفت:برولباس بپوش بریم.گفتم:من باتوهیچ جانمیام...همین جاجام خوبه.
      اردلان سرتکون دادوگفت:پایین منتظرم وخواست برگرده که بلندگفتم:من هیـــــــــــچ جانمیــــام. اردلان جدی،سرد وجذبه دارگفت:توخیلی غلط میکنی...یادت باشه تودرازای خون برادرمی پس اگه بخوام میتونم هربلایی سرت بیارم بدون اینکه پدرت بتونه کاری بکنه...پس الانم خیلی دارم محبت میکنم که هیچی بهت نمیگم وبه سازت میرقصم...پس کاری نکن تاکاری روبکنم که دلم نمیخواد...وباجدیت تمام زل زدبهم بانفرت ازش روگرفتم وگفتم:اگه تشریفتوببری اماده شم.بعدچندثانیه صدای جزکوبیدن دربهم نیومد.لباس هاموعوض کردم ورفتم پایین مامان تنهاخونه بود...اردلان روی مبل نشسته بودوداشت چای کوفت میکرد رفتم تواشپزخونه مامان داشت گریه میکرد دلم کباب شد رفتم بغلش کردم وگفتم:تروخداگریه نکن...قول میدم هرروزبهت سربزنم...مامان دست هاموگرفت توی دست هاشو وگفت:قول بده اگه اذیتت کردماروخبرکنی
      گفتم:هیچ غلطی نمیتونه بکنه اماچشم اگه اتفاقی پیش اومدی بهتون میگم مامان سرم وبوسید وگفت:برومادر شوهرت منتظرته بروکه میسپارمت به خدا.دستش وبوسیدم وازاشپزخونه زدم بیرون.
      اردلان بادیدنم بلندشدوبعدخداحافظی همراه هم ازخونه زدیم بیرون...........

      ماشین روجلوی یه دربزرگ سیاه رنگ نگه داشت باریموت بازش کردوماشین بردتویه باغ خیلی قشنگ که یه خونه ی دوطبقه که نماش سفیدبود وسطش خودنمایی میکرد.
      ماشین روخاموش کردوپیاده شدیم
    • استکان ها را آب کشید و به همراه بیسکویت ها داخل سینی گذاشت.گلدان کوچک با گل های ریز و ارغوانی که با خمیر درستشان کرده بود را از روی میز تحریر برداشت و وسط سینی گذاشت . کتری و سینی و برداشت و به طبقه پایین رفت و وارد محوطه شد . لعیا پشت میز نقلی زیر ناودان بزرگ نشسته بود و با چشم های بسته از صدای شرشر ناودان لذت میبرد . هستی جلو رفت و سینی را روی میز گذاشت. صدای برخورد استکان ها با یکدیگر لعیا را متوجه ‌خود کرد . چشم هایش را باز کرد و با لبخند گفت: 
      لعیا- خسته نباشی خانومی..زحمت کشیدی
      هستی- کاری نکردم که..نوش جانت
      و خودش نیز پشت میز نشست .
      لعیا- مامان دیگه بیدار نشد؟ 
      هستی- نه ..شکر خدا هنوز خوابیده.
      لعیا- باید از این به بعد بیشتر مراقبش باشیم..من سفارشش رو به دکتر بهداد میکنم 
      هستی- آره باید همین کارو بکنیم
      و مشغول ریختن چای شد .لعیا گلدان خمیری کوچک و زیبا را برداشت و با لذت به آن خیره شد
      لعیا- گل ارغوانی..خیلی قشنگه
      هستی- اوهوم..من عاشق ارغوانی ام،وقتی بهش نگاه میکنم انگاری دنیا رو بهم دادن،همه ی رویاهای رنگارنگم پیش چشمام به رقص در میان
      لعیا- کاشکی گل مشکی هم داشتیم
      هستی چشم هایش را گرد کرد و با تعجب گفت
      هستی- جااااان؟؟ گل مشکی؟؟
      لعیا- آره گل مشکی...گل عشق...تا کی میخوایم مشکی رو رنگ غم و عزا بدونیم ؟اینقدر دق و دلی هامون و سر رنگ مشکی خالی کردیم که یادمون رفته که اگه زنده ایم و زندگی میکنیم لابد بخاطر چشمای مشکی یه نفره ..یادمون رفته که تموم گریه ها و شب بیداری ها و دیوونه بازی ها به عشق رنگ مشکی شبه.
      هستی- تا حالا از این زاویه نگاه نکرده بودم.واقعا جالبه برام
      لعیا- مشکی حریم امن و امون شبه که بهت اجازه میده از ساعت دو نصفه شب به بعد سرت و بذاری رو بالش و با خودت هق هق کنی ، یه تصمیمایی بگیری که در طول روز حتی جرات فکر کردن بهشون هم نداری ..همون رنگی که باعث میشه آدما عاشق ماه و ستاره ها بشن..فک کردی اگ آسمون دنیا همیشه روشن بود ماه نماد عاشقی میشد؟؟
      هستی- نه..واقعا راس میگی عین حقیقته.منم از رنگ مشکی خوشم میاد ولی تا حالا اینقدر قشنگ بهش دقت نکرده بودم.تو خیلی با احساسی. همین حرفا رو میزنی که سیاوش دیوونته
      لعیا با خنده گفت
      لعیا- چه کنیم ..ما اینیم دیگه بععله هستی با خنده گفت: 
      هستی- بخور چاییت سرد میشه
      لعیا- باشه
      کمی از چای را نوشید و به فکر فرو رفت ناگهان چیزی یادش آمد
      لعیا- راستی هستی جان..نگفتی مشکلت چیه
      هستی- کدوم مشکل؟
      لعیا- همون که قرار بود راجبش صحبت کنیم دیگه
      هستی- آهان یادم اومد..خب..چجوری بهت بگم ،من..
      لعیا- هرجور راحتی بگو 
      هستی- راستش من خیلی نگرانم
      لعیا- نگران چی؟ هستی- نگران همه چی ؛ نکنه یه موقع شرایط جور نشه که همینجا استخدام بشم..خرج و مخارج بالا رفته و کمک های مالی شندرغاز دولتی هم دیگه اونقدرا کفاف نمیکنه ..از همه بدتر نگران خود مامانم میخوام یه کاری کنم تا حالش زود تر خوب بشه تا برگردیم خونه خودمون. تو اون خونه سال هاست کسی پا گذاشته.به فکر اینم هستم که خودم یه کاری دست و پا کنم ولی اگه من برم سرکار کی مراقب مامان باشه؟
      لعیا- این چه حرفیه دختر جان؟ اولا اینکه نگران مامان نباش اون حالش خوب خوب میشه . ما ها همه هواش و داریم ..دوما اصلا نیازی نیست نگران استخدام شدنت باشی ..تو اینجا زندگی کردی همینجا بزرگ شدی معلومه که بهت کار میدن
      هستی- حالا اومدیم و نشد چیکار کنم
      لعیا- میشه خوبم میشه..به نظر من نگرانیت بی فایدس ..حالا گیرم یک صدم درصد هم بخواد حرف تو باشه بازم مشکلی پیش نمیاد
      هستی تعجب کرد: 
      - ینی چی؟ کی مشکل منو حل میکنه؟
      لعیا- خب معلومه..بنظر من بهترین کار اینه که این مسئله رو با دکتر بهداد در میون بذاری اون رئیس این بخشه همه کاره اونه..تو که داری تلاشت و میکنی 
      هستی- اووممم آره ..فکر خوبیه..اون تا الانشم خیلی کمکم کرده 
      لعیا- من مطمئنم این بهترین راهه ..تو این آسایشگاه صمیمی تر و دلسوز تر از دکتر بهداد دیگه کی پیدا میشه؟ 
      هستی با لبخند گفت:
      هستی- تو .. واقعا دوستی مثل تو کم پیدا میشه
      لعیا- قابلی نداره دختر خوب کاری نکردم..یه آبجی بیشتر نداریم که
      هستی- فردا صبح کلاس ندارم حتما این موضوع رو بهش میگم
      لعیا - باریکلا کارت درسته...حالا نگرانیت و فراموش کن و بیا بشین از این منظره قشنگ لذت ببر 
      هستی- باشه..
      لعیا- عجب غروبی..آدم دلش میره..چی میشد سیاوش الان پیشم بود
      هستی خندید:
      هستی- حالا یکم تحمل کن دخمل جان یکی دو ساعت دیگه میاد دنبالت.. 
      بعد چشمانش را بست و گفت: 
      - به حق همین بارون قشنگ یه روز من هم به همه ی آرزوهام میرسم
      لعیا دست روی شانه هایش گذاشت و گفت: 
      لعیا- معلومه که میشه..فقط کافیه قلبت و قوی نگهداری..اون وقت همه چی حله..
      او نیز چشمانش را بست و هرکدام با صدای شرشر ناودان به عالم رویای خود پیوستند.. **********ا
    • سلام دوستان عزیز خوش امدید توی انجمن لینک هر سایتی به جز سایت نودهشتیا و انجمن غیر مجاز میباشد برای گذاشتن لینک سایت دیگر سایت ها لینک ان را غیرفعال کرد فقط ادرس سایت  درج شود و در غیر این صورت کاربر مسدود خواهد شد . با تشکر
    • دانلود مداحی جدید یاد شهید سر جدا دل و میبره کرب بلا+حدادیان لینک مورد نطر رو کپی کنید تو مروگرتون مرسی dl.zakeran.com/tak/43.mp3
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

  • برترین مشارکت کنندگان

    کسی تا کنون امتیازی در این هفته دریافت نکرده است.

  • موضوع ها

  • آمارهای کاربران

    • کل کاربران
      16
    • بیشترین آنلاین
      9

    جدیدترین کاربر
    ყՁรՁოՁռ
    تاریخ عضویت
  • آخرین کاربران ثبت شده